KHORASAN STEEL COMPLEX
3rd Pole Of Steel Production in
Producer of
Bars, Rebars, Equal Angles, Channels,Flats, Squares, Hexagons
Km 15 SABZEVAR old road,
مجتمع فولاد خراسان بزرگترين مجتمع فولادسازي در شرق كشور
در فاطله 15 كيلومتري شمال غرب نيشابور و در زميني به مساحت 1400 هكتار استقرار يافته است
و حدود 32 هزار تن انواع ماشين آلات و تجهيزات را در خود جاي داده است.
ظرفيت اسمي توليد سالانه اين مجتمع در فاز اول 550 هزار تن انواع مقاطع سبك ساختماني
شامل انواع ميلگرد (ساده و آجدار)، نبشي، ناوداني و تسمه( چهارگوش و شش گوش) مي باشد
و با اجراي فازهاي بعدي تا 1.8 ميليون تن قابل توسعه خواهد بود
و با توجه به فن آوري پيشرفته توليد
قادر است سريعا تفيير محصول داده و خود را با نياز بازار هماهنگ كند.
مطالعه اوليه احداث واحد فولادسازي در خراسان در دهه 1350 توسط بخش خصوصي انجام شد و موافقت اصولي براي احداث يك واحد نورد مقاطع ساختماني در سال 1356 صادر گرديد، ليكن با ملي شدن صنعت فولاد، زمينه فعاليت بخش خصوصي نيز متوقف شد، تا اينكه مجداً در سال 1362 وزارت معادن و فلزات احداث يك واحد فولاد سازي را در دستور كار خود قرار داد و مطالعات اوليه احداث آن را به شركت ايريتك واگذار كرد. نتيجه اين مطالعات كه مجددا توسط شركت كوبه استيل ژاپن در سال 1370 مورد بازنگري قرار گرفت‚ احداث يك مجتمع فولادسازي را با ظرفيت سالانه 8/1 ميليون تن محصولات طويل ساختماني به روش احياي مستقيم در خراسان توجيه مينمود. پس از كامل شدن مطالعات مكان يابي و توجيه فني و اقتصادي در سال 1368 فعاليتهاي آماده سازي سايت و تجهيز كارگاه توسط شركت ملي فولاد ايران شروع شد و در آبان ماه سال 1375 قرارداد خريد تجهيزات خارجي پروژه با شركت ايتاليايي دانيلي منعقد گرديد و فعاليت هاي ساختماني خط توليد مجتمع در خرداد ماه 1376 با حضور رئيس جمهور آغاز شد. در ادامه بخش نورد مجتمع در خرداد ماه 1380 و بخش فولاد سازي در بهمن ماه همان سال به بهرهبرداري رسيد.
شركت فولاد خراسان از چندين واحد مختلف تشكيل شده است كه دو واحد نورد و ذوب و ريخته گري به عنوان واحد اصلي و بقيه واحدها جنبي و پشتيباني محسوب مي گردند. ماشين آلات نصب شده در اين واحدها همگي اتوماتيك بوده و از مدرن ترين تكنولوژي روز دنيا برخوردار مي باشند.

اين واحدها عبارتند از:
در طرح فولاد خراسان 3 فاز اجرايي پيش بيني شده است به طوري كه بعد از تكميل طرح توسعه ميتواند انواع مقاطع ساختماني از جمله تيرآهن را نيز توليد نمايد. در اجراي قسمتي از فاز اول انواع ميلگرد(ساده و آج دار) ،نبشي، ناوداني و تسمه( چهار گوش و شش گوش ) توليد ميشود كه ميلگردهاي ساده با قطرهاي مختلف مطابق با استانداردهاي بينالمللي DIN1013 معادل شماره استاندارد ايران 3132 و ميلگردهاي آج دار مطابق با استاندارد بينالمللي DIN488 معادل شماره استاندارد ايراني 3132 توليد ميشوند. انواع تسمه، نبشي ، ناوداني ، در اندازه هاي مختلف مطابق استانداردها بينالمللي DIN1017، DIN1028، DIN1026 با معادل شماره استاندارد ايران 4477 توليد ميشود.
دلايل اصلي انتخاب نيشابور براي استقرار اين مجتمع عبارتند از:
منبع:
«مجتمع فولاد خراسان»، ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره 57، مرداد 1382، ص89-91
و
معرفي يك مقاله كه به بررسي عوارض زيست محيطي مجتمع فولاد خراسان پرداخته؛
بررسي آلودگي هوا و ارائه سيستم پيشنهادي کنترل مجتمع فولاد خراسان،
نويسنده : جعفر نوري، حسين اميربيگي

موزه:
نقش حياتي موزه ها در جوامع بشري نقشي بديع، ماندگار و مروج ناب ترين پديده هاي فرهنگي است. موزه ها از معدود مراكز حافظ يادگاران نسل گذشته و در حقيقت فرزندان هنر و تاريخ هستند. هر يك از اين اشيا در عين بي زباني به هزار زبان سخن مي گويند زيرا اسناد معتبري از هنر، فرهنگ و تاريخ را ارايه مي دهند.
موزه (Museum) كلمه اي يوناني است كه از «موزه يون» به معناي مجلس فرشتگان الهام گرفته است. به طور كلي موزه به مجموعه اي از آثار و اشيايي اتلاق مي شود كه در محل يا عمارتي نگه داري و در معرض نمايش گذاشته شوند.
روزنامه شرف موزه را اينگونه تعريف مي كند : «موزه به اصطلاح اهالي فرنگ عبارت است از مكان يا محلي كه مخزن آثار قديمه و اشياي بديعه و نقايس و مستظرفات دنياست و از هر تحفه و يادگاري كه در آن مخزون و موضوع است اهل علم و اطلاع، كسب فايدتي و كشف سري مي نمايند و از احوال و اوضاع هر زمان و صنايع و حرف آن و رسوم و آداب معموله آن ايام و عواطف انام با خبر مي گردند. مي توان گفت كه موزه مقياس شعور و ميزان عقول و درجه افهام، اصناف و مرآت ادراك سلاسل است. مشكلات لاينحل در اينجا حل مي شود و بر معلومات تاريخي شهود اقامه مي نمايد».
در يونان قديم به محلي موزه گفته مي شد كه در آنجا به مطالعه صنايع و علوم مي پرداختند. «ايكوم» شوراي جهاني موزه ها، موزه را موسسه اي دايمي دانسته كه اهداف مادي ندارد و در آن به روي همگان گشوده است و براي خدمت به جامعه و پيشرفت آن فعاليت مي كند. هدف موزه ها، گرد آوري و نگه داري، تحقيق، انتقال و نمايش شواهد بر جاي مانده از انسان و محيط زيست او به منظور بررسي، آموزش و بهره برداري معنوي است. تعريفي ديگر موزه را بنيادي دانسته كه سه وظيفه اصلي جمع آوري، نگه داشت و نمايش اشيا را بر عهده دارد. اين اشيا ممكن است نمونه هاي از طبيعت و مربوط به رمين شناسي و ستاره شناسي يا زيست شناسي باشد. يا آن كه آفرينش هاي هنري و علمي انسان را در طول تاريخ به نمايش بگذارد.
وظايف موزه :
وب سايت موزه ملي تاريخ طبيعي ايران، وظايف موزه ها را شامل موارد زير دانسته است:
نقش اجتماعي
نقش فرهنگي
نقش آموزشي و پژوهشي
نقش تحقيقات و انتشارات
انواع موزه ها:
موزه ها به انواع زير تقسيم مي گردند:
1. هنري
2. تاريخي
3. علوم
4. موزه هاي تخصصي
موزه هاي تاريخ طبيعي:
از انواع موزه هاي علوم، موزه تاريخ طبيعي است. موزه تاريخ طبيعي موسسه اي است علمي و آموزشي براي بررسي و بيان روند تكامل حيات روي آكاتي و هر آنچه در اين رابطه مؤثر بوده است.
وظيفه موزه تاريخ طبيعي جمع آوري و شناسايي طبقه بندي نگهداري، مطالعه و نمايش نمونه هاي انواع ماهيان، جا نوران، پلنگها و سنگواره ها و نيز بررسي چگونگي ارتباط آنها با يكديگر نحوه زيست و محيط طبيعي آنها و در نهايت ارتباط انسان يا طبيعت و ميزان دخالت او در طبيعت است.
بخش هاي اصلي يك موزه تاريخ طبيعي عبارتند از:
در سال هـاي اخير كـارگـاههاي گوناگون مانند كارگاه اكولوژي وكارگاه بازيافت زبالـه نـيـز بـه عـنـوان بخشهاي دائمي موزهها درآمدهاند. (مجله طبيعت و حيات وحش ايران،شماره اول، شهريور 1377)

موزه حيات وحش نيشابور
موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور كه در زمره موزه هاي تاريخ طبيعي به شمار مي آيد، در 28 ارديبهشت سال 1382، همزمان با روز جهاني موزه ها، به همت حسين حصاري، در محل رباط شاه عباسي نيشابور(خيابان امام خميني، فلكه خيام، كاروانسراي شاه عباسي) افتتاح شد.
اين مجموعه ارزشمند كه نخستين موزه خصوصي ايران است، نمونه هاي زير را در خود جاي داده است؛
تمام اين غرفه ها محل زندگي هر حيواني را به طور طبيعي نشان مي دهند و حيوانات تاكسي درمي شده را در مكان آب و هواي مخصوص همان جانوران به نمايش گذاشته شده اند».
به گزارش خبرگزاري ميراث فرهنگي، حصاري مي گويد: «20 درصد اين نمونه ها منقرض شده اند و بخشي از آنها نيز در حال انقراض اند. بيشتر حيوانات از نقاط مختلف ايران و بخش كوچكي نيز از خارج از به اين موزه آورده شده است.»
حسين حصاري در بخش تاريخچه وب سايت «موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور»، درباره خود، فعاليت هايش و چگونگي تاسيس اولين موزه خصوصي ايران،چنين نوشته است؛
«اينجانب حسين حصاري متولد 1336(هـ.ش) در مشهد به دنيا آمدم، من از همان كودكي علاقه شديدي به جمع آوري حيوانات وحشي و طبيعت داشتم، در همان زمان بود كه يك تير كمان با چوب و كش درست كردم و تا پانزده سالگي از همان تير و كمان استفاده مي كردم، از همين سالها بود كه كار شكار را بيشتر ادامه دادم، هر حيواني را كه شكار مي كردم آنها را نگهداري و بعد به تاكسيدرمي آنها اقدام مي كردم.
حدودا هجده ساله بودم كه از طريق خانواده ام با شخصي به نام خانم مريم اشراقي آشنا و با او ازدواج كردم. بعد از اينكه با خانم اشراقی ازدواج كردم، همراه هم به كوه و شكار مي رفتيم و در همان زمان بود كه طريقه تاكسيدرمي حيوانات كوچكتر را كاملا ياد گرفته بودم و هر حيوان كوچكي را كه شكار مي كرديم با كمك همسرم به تاكسيدرمي آنها مي پرداختيم و نيز زماني كه من با خانم اشراقی ازدواج كردم يك عدد تفنگ بادي نيز خريداري كرديم، ما داراي دو فرزند پسر بوديم كه جنگ تحميلي شروع شد و من براي دفاع از دين و مملكت خود به جنگ رفتم در طول اين هشت سال بود كه خانم اشراقی و دو فرزند پسرم تنها زندگي مي كردند و همسرم هم نقش پدر را براي فرزندانم داشت و هم نقش مادر را. بعد از تمام شدن جنگ من به آغوش خانواده ام بازگشتم و كم كم شروع به گرفتن جواز براي حيوانات شكاري و چهارپايان اقدام كردم كه من پروانه براي رفتن به شكار را گرفتم.
در فصل شكار كه اكثر اوقات زمستان مي باشد، ما و شكارچيان ديگر همراه هم به شكار حيوانات در نقاط مختلف ايران سفر مي كرديم، حيواناتي را كه شكار مي كرديم به منزل آورده و با گذشت 48 ساعت به تاکسيدرمی آن حيوانات اقدام مي كردم تا جايي اين كار ادامه داشت كه مي توان گفت تمام حيواناتي كه شكار كرده بوديم تاكسيدرمي و در منزل خود و اقوام نگه داري مي كرديم و ديگر جايي براي نگهداري از اين حيوانات وجود نداشت.
تصميم بر اين شد كه موزه اي علمي فرهنگي تفريحي براي هموطنان خود برپاكنيم و نيز هر حيواني كه در يكي از مناطق ايران شكار شده بود در اين محل نگهداری شود. در نتيجه با استانداري مشهد مشورت و تصميم بر اين شد كه اين موزه را در شهر باستاني نيشابور برپا كنيم، براي برپا كردن چنين موزه اي هزينه گزافي پرداخت شد تا جايي كه من مجبور شدم تمام وسايل شخصي خود را از قبيل وسيله نقليه و مسكنهاي خود را فروخته، تا چنين كاري را با موفقيت تمام كنيم، من مسئوليت اين موزه شخصي را به همسرم واگذار كردم، چون اين زن همانند مردي پر تلاش همراه من در تمام زمينه ها بود و يك لحظه هم مرا تنها نگذاشت و براي قدرداني از زحمات همسرم اين موزه را به نام ايشان به ثبت رسانده ايم. اين موزه در مورخ «بيست و هشتم دی ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و يک» با همکاری اداره گردشگری و ميراث فرهنگی استان خراسان افتتاح گرديد ...». (ادامه)
وب گاه
موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور
Hunting in the nature wild world museum

منابع:
(
موزه آثار طبيعي و حيات وحش هفت چنار
((Haftchenar Natural Remains & Wildlife Museum
(The World Society for The Protection of Animals: WSPA)
(The Iranian Society for the Prevention of Cruelty to Animals:
(
«شهرستان نيشابور و مهمترين وقايع تاريخ آن» عنوان مقاله اي است كه در شماره 55 فصلنامه مشكوة
به قلم «ابراهيم زنگنه» به رشته تحرير درآمده است، با اين مقاله مروري جامع، اما فشرده
بر آنچه كه در طول تاريخ بر «نيشابور» گذشته است، خواهيم داشت.

شهرستان نيشابور به مركزيت شهر نيشابور، 9308 (1) كيلومتر مربع وسعت دارد و جمعيت آن طبق سرشمارى سال 1370 هـ . ش، 287/399 نفر است. تراكم نسبى جمعيت اين شهرستان حدود 42 نفر در كيلومتر مربع مىباشد. 632 آبادى مسكون دارد و در قسمت مركزى استان خراسان واقع شده است. (2)
اين شهرستان با مختصات رياضى طبق نقشه زير با طول جغرافيايى بين 58 تا 59 درجه و عرض جغرافيايى بين 35 تا 37 درجه، محدود است از شمال به شهرستانهاى چناران و قوچان، از جنوب به شهرستانهاى كاشمر و تربتحيدريه، از مشرق به شهرستان مشهد و از مغرب به شهرستانهاى اسفراين و سبزوار. (3)
اين شهرستان داراى پنج بخش است به نامهاي:
دشت نيشابور در دامنه كوه بينالود قرار دارد، اين رشته كوه در دنباله رشته كوه البرز در جهت شمالغربى و جنوبشرقى كشيده شده است. مرتفعترين قله اين رشته كوه با 3400 متر در شمال نيشابور قرار دارد كه در همان حال بلندترين قله خراسان بهشمار مىآيد.
دشت مرتفع نيشابور محصور بين كوههاى بينالود و كوهسرخ، فلات ايران را به دشتهاى آسياى مركزى مرتبط مىسازد و اين مسير در طى قرنهاى متمادى همواره يكى از مهمترين شاهراه ها بوده و جهت مسافرت و حمل و نقل و نيز لشكركشىها مورد استفاده بوده است. متاسفانه طوايف مهاجم نيز از اين شاهراه به منظور يورشهاى ددمنشانه خود بهره بردهاند.
در حال حاضر، اين دشت، مشهد را به وسيله جاده آسفالته درجه يك و راهآهن به تهران مربوط مىسازد. در طول زمان چنين موقعيت استثنايى برحسب اقتضا به نفع و يا به ضرر شهر نيشابور بوده است. در دورههاى صلح و آرامش، آبادى، جمعيت و بازرگانى نيشابور به سبب داشتن منابع طبيعى مرغوب از قبيل معادن فيروزه و خاكهاى زراعتى وسيع، رو به گسترش نهاده و برعكس در زمان جنگ چون مورد طمع مهاجمان قرار داشته مورد حملات متعدد واقع شده و رو به ويرانى نهاده است. نشانهها و شواهد امروزى كه عبارت از خرابههاى متعدد در اطراف شهر است گستردگى اين شهر را در زمانهاى قديم بخوبى نشان مىدهد. (5)
وجه تسميه نيشابور
قديمترين سندى كه از نيشابور ياد مىكند اوستا است كه با واژه «رئونت» به معنى جلال و شكوه از آن نام مىبرد. احتمالا اين واژه بعدها به كلمه ريوند تبديل شده كه اكنون نام دهستانى از توابع نيشابور است. (6) در برخى از متون دوره اسلامى نام ديگر نيشابور «ابرشهر» آمده است كه مسلما اين لفظ در دورههاى قبل از اسلام به كار مىرفته است. سكههاى مكشوفه، اين موضوع را مدلل مىسازد. براى نمونه در سكهاى كه تصوير قباد ساسانى را نشان مىدهد كلمه ابرشهر ديده مىشود. (7)
بحث درباره كلمه ابرشهر زياد است از آن جمله برخى «ابرشهر» را از ريشه «اپرناك» گرفتهاند كه مربوط به قوم «پرنى» است كه اسلاف پارتيان مىباشند. (8) بعضى ابرشهر (با سكون ب) گويند كه مراد شهرى ابرى يا شهرى مرتفع كه به ابرها نزديك است. اين هر دو قول بدون مبنا و اصولا مردود است اگر چه براى سند اول هنوز جاى تامل باقى است اما اگر ابر را فارسى قديم «بر» به معنى بلند جايگاه و رفيع و بزرگ بدانيم كلمه ابرشهر مقبولتر مىنمايد. (9)
مسكوكاتى كه از دوران باكتريان در افغانستان به جاى مانده از پادشاهى به نام «نيكهفور» ياد مىكند كه دامنه فرمانروايى او تا نيشابور گسترش داشته و به روايتى اين شهر را وى بنا نهاده است كه بعدها به «نيسهفور» و «نيسافور» و نهايتا به «نيشابور» تبديل شده است. «نيسافور» در گويش عرب به معنى شىء سايهدار است و شايد در آن جا درختهايى وجود داشته كه سايهگستر تارك خستگان بوده است. (10)
واژه نيشابور در دوره ساسانى همه جا به شكل «نيوشاپور» آمده است كه آن را به معنى كار خوب شاپور يا جاى خوب شاپور گرفتهاند زيرا شاپور دوم اين شهر را تجديد بنا كرد ولى به روايت اغلب مورخان شاپور اول بانى آن بوده است. اگر مطلب بالا را در مورد نوسازى اين شهر قرين صحت بدانيم، كلمه «نيو» مىتوان به شكل امروزى آن «نو» تعبير كرد و معنى نيشابور چيزى جز شهر نوسازى شده شاپور نخواهد بود و ديگر دليلى براى بحث در مورد شاپور اول و دوم وجود نخواهد داشت. زيرا كه بعضى از مورخان در انتخاب هر يك از آن دو دچار شك شدهاند ولى قدر مسلم بانى اوليه بايد شاپور اول باشد و پس از وقوع زلزلهاى شاپور دوم امر به ترميم و بازسازى آن كرده است و اين به هر حال كار نيك شاپور دوم بوده است كه به لفظ «نيوشاپور» از آن ياد كردهاند. (11)
نيشابور در اوايل اسلام به «ابرشهر» معروف بود كه در سكههاى دورههاى اموى و عباسى به همين نام آمده است. «ايرانشهر» هم گفتهاند كه شايد عنوانى افتخارى براى اين شهر بوده است. البته چون يكى از چهار شهر كرسىنشين خراسان بود لقب «امالبلاد» هم براى خود كسب كرده است. (12)
نيشابور در دوران پيش از اسلام
گفتار فردوسى، قدمت نيشابور را به دورانهاى باستان مىبرد و شعر وى گواه بر وجود اين شهر در اساطير ملى ايران است. درباره به سلطنت رسيدن كيكاوس مىگويد: بيامد سوى پارس كاووس كى
جهانى به شادى نو افكند پى
فرستاد هر سو يكى پهلوان
جهاندار و بيدار و روشنروان
به مرو و نشابور و بلخ و هرى
فرستاد هر سو يكى لشكرى
يا در هنگامى كه كيخسرو از تورانزمين به ايران مراجعت مىكند، فردوسى با اين سخن زيبا از نيشابور ياد مىكند:
از آن پس به راه نشاپور شاه
بياورد پيلان و گنج و سپاه
همه شهر يكسر بياراستند
مى و رود و رامشگران خواستند (13)
در ذكر احوالات اردشير ساسانى، طبرى مىگويد كه: «اردشير بابكان از سواد عازم استخر شد و از آن جا نخست به سكستان و سپس گرگان، ابرشهر، مرو، بلخ، خوارزم و تا انتهاى سرزمين خراسان رفت. او بسيارى از مردمان را كشت و همه مرزهاى شرقى را به اطاعت آورد.»(14)
از گفته فوق احتمالا دو نتيجه به دست مىآيد. يكى اين كه ابرشهر در واقع نام اوليه و اصلى نيشابور است، چنان كه در صفحات قبل بيان شد و ديگر اين كه اردشير همانند ديگر جهانگشايان مردمان بسيارى كشته كه لاجرم ابرشهر مستثنا نبوده است و شايد در اثر خرابيهايى كه در دوران وى به وجود آمد مردم به نقطه ديگرى در همان نزديكى پناه بردند و در زمان شاپور اول اين محل جديد به نام شاه ايرانزمين نامگذارى شد.
كتيبه شاپور اول كه ويژه پيروزى او در مناطق شرقى ايران است و از مناطق «پرثو»، «مرو»، «هرات»، «سغد»، «ابرشهر» نام مىبرد، دليل واضحى بر وجود ابرشهر مىباشد كه به هر حال همانند شهرهاى ديگر يا كاملا به فرمان شاپور درآمد و يا خراجگزار وى شد. (15) حركتشاپور به نيشابور به اين صورت بود كه پس از حمله تركان به نواحى شرق كه احتمالا بايستى پس از مرگ اردشير واقع شده باشد و دادخواهى مردم از شاپور اول، «وى با لشكرى جرار بر سر آن اتراك رفت و به محاربه و مقاتله، ايشان را از ملك ايران اخراج كرد و باز به نيشابور آمده و اين جا مقام نمود و بناى شهر متصل به قهندز و اقامه شهرستان اخراج و ابراج و تشبيه اساس فرمود و محلات و عمارات به هم وصل كرد و خندق شهر و قهندز به هم متصل كرد. وى بر چهار جانب شهر چهار دروازه مرتب داشت، شرقى، غربى، جنوبى، شمالى. مهندسان را فرمود و طريق بنا به ايشان نمود تا چنان بنا نهادند كه چون آفتاب طلوع كرد شعاع آن از هر چهار دروازه شهر طلوع كردمى و آن عجايب بناها بود و به وقت غروب از هر چهار دروازه آفتاب در نظر بودى كه پوشيده شدى». (16)
حاكم نيشابورى (متوفى 405 هـ . ق)، صاحب تاريخ نيشابور، نيز از اتصالات محلات و خندق شهر و قهندز ياد مىكند كه دليل واضحى بر يكى بودن نيشابور با ابرشهر مىباشد. علاوه بر اين، براساس آنچه وى ذكر مىكند، در واقع نيشابور در زمان شاپور اول بنياد يافته است، مخصوصا اين كه در هنگام حفر خندق خبر از يافتن گنجى براى وى آوردند و او همه آن گنج را نفقه كرد و اين خود دليل بر استقرار وى در نيشابور، به هنگام حفر خندق مىباشد. درباره حصار و باروى شهر نيشابور كه همزمان با حفر خندق انجام شده است مؤلف در جاى ديگر چنين مىگويد:
«شاپور اول بر حوالى شهر خارج خندق عمارت آغاز كرد، معماران و عمله مرتب كرد و تكليفات شاقه فرمود، رعايا عاجز آمدند، معماران را امر كرد كه هر روز پيش از آفتاب به سر كارها روند. هر كه از رعايا پيش از آفتاب حاضر نشود زنده در ميان خشت و گل ديوار گيرند و چنان كردند. و خلق بر آن رنج قرار گرفتند. و بعد از سنين كثيره... استخوان بنىآدم از سر تا قدم از ميان گل بر خاك مىافتاد». (17)
زردشت هم يكى از سه آتشكده معروف ايران را به نام مهربرزين در كوههاى نيشابور ساخت.
نيشابور پس از اسلام
بنا به نوشته مورخان و جغرافي دانان عربزبان مانند ابنرسته، مقدسى، اصطخرى، ابنحوقل و ياقوت حموى، شهر نيشابور، يك فرسنگ در يك فرسنگ بوده و بازار و ميادين و دكاكين و كاروانسراهاى بسيار داشته است كه از لحاظ اقتصادى «انبارگاه مالالتجاره فارس و كرمان و هند يعنى ولايات جنوبى و همچنين رى و جرجان و خوارزم» بوده است. در اين دوره يعنى در قرون وسطى ايالتخراسان به چهار قسمتيعنى چهار ربع تقسيم مىگرديده و هر ربعى به مركزيت يكى از چهار شهر بزرگ نيشابور، مرو، هرات و بلخ خوانده مىشده و در زمانهاى مختلف يكى از اين شهرها مركزيت تمام خراسان بزرگ را به عهده داشته و چنان كه گفته خواهد شد نيشابور نيز از زمان طاهريان به بعد به عنوان پايتخت انتخاب گرديده است و گفتهاند كه: «اين شهر از قاهره قديم (فسطاط) بزرگتر و از بغداد جمعيتش بيشتر و از بصره جامعتر و از قيروان عاليتر بوده و 44 محله داشته و 50 خيابان اصلى و مسجدى ممتاز و كتابخانهاى با شهرت جهانى و يكى از چهار شهر شاهى امپراطورى خراسان بوده است». (18)
ورود اسلام به نيشابور
در سال17 يا23 هجرى، عمربن خطاب خليفه دوم احنفبن قيس را براى فتح خراسان فرستاد و پس از آن در سال 32 هجرى عثمان بن عفان خليفه سوم عبدالله بن عامر را به خراسان گسيل داشت و چنان كه حاكم نيشابورى مىنويسد: «در زمان خلافت عثمان كنارنگ مجوس كه والى خراسان بود به عبدالله عامر نامه نوشت و او را از مرگ يزدگرد پادشاه ساسانى آگاه ساخت و به خراسان دعوت نمود. عبدالله عامر بهسرعت رهسپار خراسان شد و با لشكر خود عازم نيشابور گشت. اما روايت ديگر چنين است: موقعى كه ابنعامر به نيشابور رسيد مردم نيشابور به رياست برزانجاه كه والى آن حدود بود در مقابل اعراب به جنگ برخاستند و يك ماه تمام مقاومت كردند و چون فصل زمستان بود و سرما شدت يافت، ناچار سپاه عبدالله بن عامر از اطراف نيشابور برخاستند و به طرف ازغند كه هواى معتدلترى داشت رهسپار شدند ولى پس از چندى سپاهيان عرب به رياست عبدالله خازم به سوى نيشابور بازگشتند و در اين نوبت برزانجاه شكستخورد و متوارى شد و كنارنگ فرمانرواى نيشابور از در صلح درآمد و قبول كرد كه معادل هفت هزار درهم خراج بدهد.
سپس عبدالله عامر به شهر نيشابور آمد و در محله شاهنبر سكونت گزيد و در همان محله مسجدى بر روى آتشكده ساخت و سرايى براى خود بنا نهاد. چون عبدالله عامر به سفر حج رفت قيس بن هيثم را از طرف خود در نيشابور گذاشت، در اين وقت قارن كه مرزبان قومس و گرگان بود به نيشابور لشكر كشيد و آنجا را تصرف كرد ولى بعد از چندى عبدالله خازم او را شكست داد و به قتل رسانيد و مجددا نيشابور را تصرف نمود و از طرف خليفه سوم به حكومت نيشابور منصوب شد.
در سال96 هجرى سليمان عبدالملك حكومتخراسان را به يزيدبن مهلب داد و بعد از او در سال99 هجرى عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، جراحبن عبدالله را به خراسان فرستاد و پس از چندى در سال 120 هجرى هشام بن عبدالملك امارت خراسان را به نصرسيار سپرد كه وقايع فراوانى در نيشابور پديد آمد. (19)
نيشابور پايتخت كشور
در سال 131 هـ . ق، ابومسلم خراسانى، نهضتى در خراسان بر ضد خلافت بنىاميه به وجود آورد و با قيام متهورانه خود به نيشابور آمد و حاكم آن شهر گرديد. وى در مدت حكومتخويش مسجدى در نيشابور ساخت و قصد رونق بخشيدن به اين شهر را داشت اما در سال 138 هـ . ق در بغداد به تحريك منصور خليفه عباسى مقتول گرديد و بدينسبب چندى پيشرفت نيشابور متوقف شد.
اما چون خراسان در اوايل قرن سوم هجرى به سال 205 قمرى در حيطه اقتدار طاهر ذواليمينين درآمد، وى در مشرق ايران حكومت مقتدرى به هم رسانيد و مستقلانه در خراسان به حكومت پرداخت. وى به هنگام خطبه نماز جمعه نام خليفه عباسى را از خطبه انداخت اما همان شب درگذشت و پسرش طلحه به امارت خراسان و سيستان رسيد و سپس در سال213 ه . ق كه طلحه وفات يافت برادرش عبدالله بن طاهر جانشين وى گرديد و در سال 215 هجرى قمرى شهر نيشابور را به پايتختى اختيار نمود و در آنجا آبادانى فراوان كرد. مخصوصا به رونق كشاورزى و حفر قنوات و اصلاح امر آبيارى و احداث ساختمانهاى جديد و ايجاد دهات بسيار در منطقه همت گماشت و نيز شهر و قصر معروفى به نام شادياخ ساخت و اين شهر در زمان او و خاندانش اهميت فوقالعادهاى يافت. (20)
علتساختن شهر شادياخ
عبدالله بن طاهر كه به امارت رسيد در بيرون شهر نيشابور براى خود باغ و قصرى به نام شادياخ ساخت و لشكريان او در شهر نيشابور سكونت داشتند. و چون جايى براى سكونت سپاهيان خالى نبود. ناچار به منازل مردم وارد مىشدند، بديهى است عموما از اين كه يك نفر سپاهى در خانه آنها سكونت مىكرد در رنج و ناراحتى بودند ليكن جرات دمزدن نداشتند. ناگزير اين تعدى و رسم بد را تحمل مىكردند تا اين كه يك نفر از افراد لشكر عبداللهبن طاهر با اسبش به خانه تازهدامادى وارد مىگردد و با توجه به عروس جوان قصد تجاوز به خاطرش مىرسد و به داماد مىگويد اسبم را ببر آب بده، تازه داماد به جاى اين كه خود اسب را ببرد به واسطه عدماطمينان، به تازه عروس مىگويد تو اسب را براى آب دادن ببر. نوعروس كه مطلقا از اسب و آب دادن و تيمار آن آگاهى نداشت با وحشت و ترس افسار اسب را مىگيرد و از منزل خارج مىشود، ولى از حسن اتفاق امير عبدالله از آن راه مىگذشته و مىبيند زنى افسار اسبى را گرفته و با حالت ترس و وحشت اسب را مىبرد و امير عبدالله متوجه مىشود كه اين زن و اسب با يكديگر تناسبى ندارند، لذا جريان را از زن مىپرسد، او جواب مىدهد خدا امير را بكشد كه مرا به چنين وضعى دچار كرده است. عبدالله طاهر مىپرسد: شوهر دارى؟ جواب مىدهد تازهعروسم. دوباره مىپرسد: چرا شوهرت اسب را براى آب دادن نمىبرد. پاسخ مىشنود از دو جهت مرا وادار به اين كار كرده است زيرا يك نفر از لشكر امير در منزل ما است، اگر شوهرم اسب را به آب ببرد شايد آن مرد سپاهى در غياب او به من تعرض كند. ديگر اين كه در موقع نبودن شوهرم در خانه ممكن است اين مرد از خانه چيزى بدزدد. امير عبدالله از اين پرسش و جواب سخت ناراحت مىشود و فورا دستور مىدهد تمام لشكريان از منازل مردم خارج شوند و در اطراف باغ شادياخ براى خود خانه بسازند و اين پس اگر سپاهى به منزل مردم وارد شود خون او مباح باشد. (21)
در اوايل نيمه دوم قرن سوم هجرى يعنى در سال259 هـ . ق يعقوب ليث صفارى نيشابور را به تصرف درآورد ولى پس از مرگش عمروبن ليث صفارى در سال 279 هجرى نيشابور را پايتخت خويش قرار داد و او نيز عمارات زيادى بر شهر افزود. بعد از عمروليث، خراسان به دست سامانيان افتاد. در زمان اين سلسله هم نيشابور كماكان پايتخت بود و تنها ناحيه مركزى خراسان بهشمار مىرفت. (22)
پساز سامانيان حكومت به دست غزنويان افتاد و در اين دوران نيشابور فقط مركز ايالتبود و از غزنين تبعيت مىكرد. بعد، نيشابور در حيطه اقتدار سلجوقيان درآمد و در سال429 هـ . ق طغرلبيك شهر را گرفت و پايتخت خود قرار داد و اين شهر منزلت قبلى خود را از سرگرفت اما چون طغرل درگذشت جانشين وى آلبارسلان دربارش را به اصفهان برد ولى دورههاى طويلى از ايام حكومتخويش را در نيشابور مىگذرانيد. مقارن همين زمان يعنى در سال437 ه . ق كه ناصرخسرو علوى از اين ناحيه مىگذشت، نيشابور را در اوج شهرت و اعتبار مىديد، رونق بازرگانى نيشابور به حدى بود كه در سرزمين عربستان تمامى داد و ستدهاى بازرگانى با سكههاى طلاى نيشابور صورت مىگرفت.
نيشابور در زير لواى حكومت سلاجقه بويژه در دوران سلطنت ملكشاه سلجوقى (465-485 هـ . ق)، به همت خواجه نظامالملك طوسى (م 485 ه . ق)، وزير فرهنگپرور و روشنفكر اين سلطان، از لحاظ تمدن و مركزيت علمى به حق شهره آفاق گشت و نظاميهاى كه جنبه دانشگاههاى كنونى داشت در نيشابور بنياد گرديد و تعداد13 كتابخانه كه مهمترين آنها حدود پنج هزار جلد كتاب داشت به وجود آمد. و بدين جهت اين شهر عنوان «دارالعلم» به خود گرفت و سالهاى متمادى مركز تجمع علما و دانشمندان كشور بود. (23) به طور كلى مىتوان گفت كه نيشابور پس از سلجوقيان تا حمله مغول پيوسته دارالملك و مركز ايالتخراسان بزرگ بوده است.

فتنه غز در نيشابور
طايفه غز مانند سلاجقه از تركمانان مسلمان ساكن ماوراءالنهر بودند كه پس از تسلط قراختاييان بر اين ديار به حوالى بلخ آمدند. امير قماچ حاكم دستنشانده سلطان سنجر از آنان خواست كه آن جا را ترك كنند. ولى آنان ابا نمودند و از قماچ خواستند كه با دادن باج و خراج در مراتع بلخ بمانند و چون اين امر ميسر نگرديد با قماچ به جنگ پرداختند و بلخ را نيز غارت نمودند و سپس با سلطان سنجر از در عذرخواهى درآمدند و حاضر شدند كه اگر سلطان ايشان را در چراگاه هاى موردنظرشان آزاد بگذارد هر سال، پول و حشم فراوان به خدمت او بفرستند. سنجر زيربار نرفت و با حدود يكصدهزار مرد جنگى عازم دفع آنها شد.
سنجر ابتدا در محرم سال 548 شكست خورد و بار ديگر در جمادىالاول همين سال در نزديك مرو لشكر سلطان سنجر مورد حمله قرار گرفت و امير قماچ در اين جنگ به قتل رسيد و سنجر و همسرش را به اسيرى گرفتند و سپس مرو و بلخ و طوس و نيشابور را قتل عام كردند و بسيارى از علما و زهاد و متقيان نيشابور را به شهادت رسانيدند و اين شهر را نيمهويران نمودند.
از جمله خرابي هاى جبرانناپذيرى كه در اين هجوم بر نيشابور وارد آمد غارت كردن كتابهاى هفت كتابخانه، سوزانيدن پنج كتابخانه بزرگ و معروف شهر، ويران كردن بيست و پنج دارالعلم و مهمتر از همه آنها مسجد معروف به عقلا بود كه به گفته پارهاى از مورخان پنجهزار جلد كتاب داشت. درباره خرابي ها، مورخان سخنان زيادى گفتهاند از جمله خاقانى شاعر نغزگوى و سخنسنج در قصيدهاى اين ابيات را سروده است:
آن مصر معرفت كه تو ديدى خراب شد
وان نيل مكرمت كه شنيدى بر آب شد
آن كعبه وفا كه خراسانش نام بود
اكنون به پاى پيل حوادث خراب شد
امراى سنجر در مدت سه سال اسارت او وليعهدش را به نام سليمانشاه در نيشابور به سلطنت نشاندند و چون او مردى سستعنصر بود از ترس غزها در ماه صفر سال549 به عراق رفت و باز امراى سنجر ركنالدين خاقان محمود خواهرزاده سلطان را از ماوراءالنهر به خراسان دعوت نمودند و در نيشابور خطبه سلطنت به نام او خواندند. در همين ايام بود كه يكى از غلامان قديم سلطان به نام «مؤيد آى ابه» نيشابور و طوس و نساء و ابيورد و بيهق و دامغان را تحت امر خود درآورد و در نيشابور مستقر شد و غزان را از اين نواحى بيرون كرد و سرانجام پذيرفت كه با دادن خراجى ساليانه به خاقان محمود اين نواحى مستقل باشد. در اين بين (اوايل سال 551 ق) سنجر به تدبير يكى از امرا از چنگ غزها رهايى يافت اما چيزى نگذشت كه در 14 ربيعالاول سال 552 در مرو شاهجان درگذشت و در همان جا مدفون گرديد. (24)
نيشابور در آتش
ناگفته نماند كه در سال 538 يا 548 هجرى قمرى قبل از حمله غزها شهر نيشابور طعمه حريق گرديده بود و آنچه بجا مانده بود در حمله تركان غز نابود شد و مردم ناگزير شهر را به كلى ترك كردند و شهر ديگرى در حومه محل سابق كه عبد الله بن طاهر ساخته بود بنا نمودند. (25)
فتنه مغول در نيشابور
در سال 618 هـ . ق، طغاچار نويين داماد چنگيز مغول در نواحى نيشابور به نهب و غارت مشغول گشت و مردم نيشابور با وى به جنگ پرداختند و در يك روز هزار نفر از طرفين به قتل رسيدند ولى در وقت مراجعت از قضا تيرى به سوى طغاچار انداخته شد كه بر اثر جراحات وارده از پاى درآمد.
مردم نيشابور چند روز بعد متوجه شدند كه در اين جنگ داماد چنگيز كشته شده و چنگيزيان دست از آنها برنخواهند داشت، لذا به سركردگى شرفالدين امير مجلس حاكم نيشابور متحد و هم قسم شدند كه تا جان در بدن دارند از پاى ننشينند و تسليم نشوند.
تولىخان، پسر چنگيز، كه اين خبر را شنيد پس از فتح مرو با لشكريان خود به نيشابور آمد و به همه امراى سپاه خودش اعلام كرد كه چنگيز گفته است چون مردم نيشابور طغاچار را كشتهاند هيچ يك نبايد زنده بمانند و شهر بايد خراب شود و در محل جو كاشته شود، لذا سپاهيان كه در خونريزى بىهمتا بودند شهر را در روز چهارشنبه نيمه ربيعالاخر با سه هزار چرخانداز و صد منجنيق و عراده و چهارصد نردبان و هشتصد نفتانداز و دو هزار و پانصد خروار سنگ محاصره كردند.
شرفالدين نيز، در مقابل، بر هر در دروازه نيشابور دوازده هزار مرد جانباز و تيرانداز تعيين نمود. مدت هشت شبانهروز از دو طرف در كوشش و كشش بودند و عدهاى بىشمار از طرفين به قتل رسيدند و نيز چند تن از امراى نامدار تولىخان كشته شدند. در اين موقع حاكم نيشابور به اتفاق ائمه و اعيان و اصول و كلانتران نيشابور قاضى ممالك خراسان مولانا ركنالدين على بن ابراهيم مغيشى را به نزديك تولىخان فرستادند و اظهار تبعيت و خراجگزارى كردند ولى تولىخان قبول ننمود و قاضى را نگهداشت.
«روز ديگر بعد از برگزارى نماز جمعه در نيشابور، تولىخان در اطراف شهر گشتى زد و به سپاهيان خود گفت مىخواهم امشب اين شهر را گرفته باشيد. لشكريان به يكباره حمله آوردند و مجانيق و خركها را پيش بردند و نفتاندازان نفاتى كردند و از در نشيب و فراز و درون و برون و جوان و پير غلغله و نفير و ولوله شهيق و زفير به اوج رسيد» و از هفتاد نقطه ديوارهاى شهر را سوراخ كردند و قريب ده هزار سرباز مغول تا صبح به خونريزى پرداختند و صبح شنبه همسر طغاچار (دختر چنگيز) با ده هزار سوار وارد شهر شد و از روز شنبه تا چاشتگاه چهارشنبه قتل و غارت كردند و همه مردم را به جز چهار كمانگر كشتند و حتى سگها و گربهها را كشتند و باروى شهر را كوفته و مناظر و منازل و حصارها و همه قصرها را با زمين هموار ساختند و هفتشبانهروز بر شهر آب بستند و سپس جو كاشتند و تا سبز شد توقف نمودند. مدت 12 شبانهروز شمارش مقتولان به طول انجاميد و يك ميليون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد به استثناى زنها و اطفال به شمارش درآمد. (26)

نيشابور بعد از حمله مغول
پس از حمله مغول تا چند سال شهر نيشابور خالى از سكنه بود و در قراء و قصبات و دهات آن محصولى كشت نمىشد و اين سرزمين حاصلخيز سالها بىحاصل و بىثمر افتاده بود. در اواخر دوران فرمانروايى مغول غازانخان و سلطان ابوسعيد براى مسكون ساختن شهرهاى ويران خراسان و آبادى مزارع اقدام نمودند و از جمله در شهر نيشابور چه در زمان آنها و چه در ايام حكومتسربداران عمارات و مساكنى ساخته شد و مردم از گوشه و كنار فراهم آمدند و دهات و مزارع را داير كردند و چون شهر قديم نيشابور به كلى از ميان رفته بود، شهر جديد را در طرف شمال و مغرب شهر قديم به وجود آوردند، اما آن نيشابور قديم كه سالها دارالعلم عالم اسلامى و قبلهگاه انام بود با آن همه رجال و شخصيتهاى بزرگ معدوم و نابود شده بود و ديگر نمىتوانستبه جاى خود بازگردد. دگربار زلزله پيكر شهر را درهم كوبيد و هزاران نفر در اين حادثه از بين رفتند و چنان ترس بر بازماندگان از زلزله غالب آمد كه اين شهر مصيبتبار را ترك كرده و روزها در نواحى اطراف به سر مىبردند. (27)
زلزلههاى نيشابور
الحاكم ابوعبدالله محمدبن عبدالله نيشابورى صاحب تاريخ نيشابور مىنويسد كه در حواشى تاريخ يمينى كه در سال چهارصد و اندى از هجرت نوشته شده آمده است كه نيشابور از ابتداى بناى آن تا تاريخ مؤلف كتاب هجده مرتبه به زلزله ويران شده و مرتبا آباد گرديده و موقعيتخود را از لحاظ سياسى،اقتصادى و فرهنگى البته اندكى كمرنگتر از گذشتهاش، به دست آورده است.
بعد از زلزلههاى هجدهگانه مذكور كه تاريخ وقوع هيچ يك از آنان ذكر نشده زلزله سال 530 هجرى روى داد كه در اثر آن شهر ويران شد. زلزلهاى ديگر در سال 555 هجرى، هفتسال بعد از واقعه آتشسوزى و فتنه غزها به وجود آمد كه شهر را بكلى خراب كرد و مردمى كه باقى ماندند به شادياخ رفتند. زلزله ديگرى كه مىتوان آن را مهيب ترين زلزلهها دانست زلزله سال 666 هـ . ق است كه در شب جمعه رخ داد كه در اثر آن از جمعيت نيشابور تنها هفتاد نفر كه در صحرا بودند زنده ماندند. زلزله ديگر كه مىتوان آن را آخرين زلزله ويرانگر منطقه دانست، زلزله سال 808 هـ . ق است كه يكشنبه، آخر جمادىالاول به وقوع پيوست؛
اندر سه زمان سه زلزله واقع گشت
بر پانصد و اند آنك شد شهر چو دشت
شش سال فزون دوم و ره از ششصد و شصت
از زلزله بار سوم هشتصد و هشت (28)
ابوالقاسم طاهرى مىنويسد دشوار است اطمينان حاصل كرد كه پس از هجوم مغولان شهر جديد نيشابور را در كدام محل بنا كردند و شهرى كه جهانگرد مغربى ابن بطوطه در سده هشتم هجرى وصف مىكند در كجا قرار داشته است. از آنجا كه در ناحيه شادياخ ويرانهاى به چشم نمىخورد احتمال دارد كه نيشابور جديد را در محل شهر قديمىتر نيشابور ساخته باشند. آنچه اين فرض را محتمل تر مىسازد بقاياى بازار قديمى است كه به فاصله كمى در سمت غربى تپه آلبارسلان قرار دارد. زلزله، نيشابور قديم را چنان ويران كرده است كه اكنون جز چند تل خاك چيز ديگرى از آن شهر پديدار نيست. محل جديد شهر نيشابور سه يا چهار ميلى شمال و شمال غربى شادياخ واقع است. به فاصله 24 ميلى جنوب شرقى شهر جديد نيشابور آثارى برجاى مانده است كه تصور مىشود از آن نيشابور عهد ساسانى باشد. ميان اين ويرانهها و شهر كنونى نيشابور، در چهار ميلى سمت جنوب و جنوب شرقى خرابههاى نيشابور معروف سدههاى ميانه به چشم مىخورد. (29)
شايد كاوشهاى آتى باستانشناسان بتواند گره از اين مشكل بگشايد و بطور قطع محل احداث نخستين شهر نيشابور و شهرهاى بعدى معلوم شود. اگر باستانشناسان به چنين توفيقى دست يابند مسلما يكى از دشوارترين معماهاى تاريخى را حل كردهاند چه زلزلههاى پياپى و كاوشهاى افراد گنجطلب و سودجو به حدى ويرانههاى مختلف ناحيه نيشابور را زير و رو كرده است كه كاوشى طبق اصول علمى دشوار مىنمايد. صنيعالدوله در كتابش به نمونهاى از خرابيهاى مردم آزمندى كه در نيشابور به دنبال گنج مىگشتهاند اشاره مىكند: «تا مدتها مردم اطراف به خرابههاى نيشابور مىرفتند و حين كاوش مال فراوانى پيدا مىكردند چنان كه در زمان سلطان جلالالدين خوارزمشاه آن شهر را سالانه به سىهزار دينار كه معادل 54 هزار تومان حاليه باشد اجاره و مقاطعه دادند و گويند گاه مىشد كه مستاجرين در عرض يك روز معادل مال الاجاره يكساله را از آن جا اموال به دست مىآوردند». (30)
در سال 735 هـ . ق كه ابنبطوطه از نيشابور غازانخانى گذر كرده است آنجا را دمشق كوچك مىخواند و وفور ميوه، باغها و آبهاى نيشابور و بازارهاى وسيع و پر كالاى آن شهر را مىستايد. (31)
نيشابور در زمان سربداران
در سال 740 هـ . ق هنگامى كه نيشابور زير فرمان سلسله سربداران سبزوارى اداره مىشد جغرافيانويس بزرگ ايرانى حمدالله مستوفى مدتى را در خراسان و بويژه نيشابور گذرانيد. در عهد مستوفى هنوز نيشابور از شهرهاى مهم و آبادان ايران به شمار مىرفت. كشاورزى پارهاى از توابع اين ناحيه كه بعدها به بلوك ريوند مشهور شد چندان رونق داشت كه مثلا در كنار رود ميرآباد (يا به گفته حمدالله مستوفى بر كنار آب بوستان) چهل آسياب ساخته بودند كه تمامى آنها بدون وقفه كار مىكرد. سرعت عمل و گنجايش اين آسياب ها را از آن جا مىتوان دريافت كه تا كشاورزان از دوختن سر يك جوال فارغ مىشدند يك خروار غله آرد مىشد. (32)
نيشابور در عصر تيمورى
در حمله امير تيمور گوركانى خوشبختانه اين شهر آسيبى نديد زيرا حكام دو ناحيه سبزوار و نيشابور خواجه على مؤيد سربدارى و علىبيك جانى قربانى سر به اطاعت تيمور نهادند، فرستاده ويژه هانرىسوم شاه كاستيل و لئون (اسپانيا) روى گونزالس دى كلاويخو كه در ماه ژوئيه سال 1404 ميلادى (تابستان807 ه . ق) از نيشابور عبور كرده است، شهر مزبور را بدينسان وصف مىكند:
«شهر نيشابور در ميان دشتى قرار گرفته و به دورش باغ ها و خانههاى زيبايى ديده مىشود... شهر بسيار بزرگى است كه در آن همهگونه نعمت به حد وفور مىتوان يافت. نيشابور بزرگترين شهر خراسان است. در اينجا فيروزه به دست مىآورند و هر چند اين سنگ پربها در ديگر نقاط نيز وجود دارد، فيروزه نيشابور مشهورترين انواع است... پيرامون نيشابور زمين بسيار حاصلخيز و جمعيت فراوان است».
اما مقدر بود كه نيشابور پس از ايمنى در برابر دستاندازي هاى لشكريان تيمورى لطمهها و خرابيهاى زلزله بزرگ ديگرى را تحمل كند. چنان كه پيشتر گفته شد، يكسال پس از نشستن شاهرخ فرزند امير تيمور بر سرير فرمانروايى (808 هـ . ق) زلزله شديدى كه چندين شبانهروز ادامه داشت نيشابور را زيرورو كرد. با آن كه در دوران پادشاهى شاهرخ و يا ساير پادشاهان گوركانان ايران نيشابور دوباره سربلند كرد و پارهاى از رونق و شهرت از دسترفته خود را به چنگ آورد، اما اهميت روزافزون هرات در عهد گوركانان ايران و انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان در دوره صفويه مانع از آن گرديد كه نيشابور به رونق و آبادى پيشين بازگردد. (33)
نيشابور در عصر صفويه و افشاريه و قاجاريه
با ترقى روزافزون مشهد از لحاظ مهمترين شهر زيارتى در دوران پادشاهى صفويان نه فقط نيشابور مورد توجه بود، بلكه مثل هرات و مشهد در معرض خطر هجوم ازبكان و تركمانان و بالاخره مهاجمان افغانى قرار گرفت.
نخستين هجوم افغانها در پايان دوره سلطنت شاه سلطان حسين باعثخرابى استحكامات و پارهاى از ساختمانهاى بىمانند نيشابور گرديد. اما اين خرابيها به هيچ وجه قابل قياس با دومين هجوم افغانان نبود، در سال 1160 هـ . ق به دنبال كشته شدن نادرشاه يكى از سرداران وى موسوم به احمدخان ابدالى كه بعدها به احمدشاه درانى مشهور گرديد، نيشابور را محاصره كرد اما در آن سال موفق به تصرف شهر نشد، سال بعد مجددا با لشكر نيرومندترى به پشت ديوار نيشابور آمد و پس از جنگى خونين سرانجام شهر را گشود و تيغ در ميان مردم بىپناه نهاد. فريزر سياح انگليسى ضمن تشريح خرابيهاى وارده از دومين هجوم افغانها بر نيشابور چنين مىنويسد:
«به شهادت كسانى كه آن رويداد را ديدهاند و هنوز زندهاند بلاهايى كه از هجوم افغانها بر سر ساكنان نيشابور آمد دستكم از مصيبتهاى ناشى از هجوم مهاجمان تاتار نداشت. به گفته يكى از سالخوردهترين ساكنان نيشابور هجوم احمدخان شهر را چنان ويران ساخت كه در درون ديوار نيشابور يك خانه مسكونى نماند و مدتها اين نابسامانى و دربدرى ادامه داشت».
خوشبختانه بلاى وحشتناك چپاول و خرابى احمدخان ابدالى با رفتن وى سپرى شد و موجباتى فراهم نيامد كه دامنه ستمگرى مهاجمان به سوى جنوب كشيده شود. عباسقلىخان بيات گماشته احمدخان در نيشابور با دلسوزى و رعيتنوازى بىسابقهاى گروهى از رنجبران و كشاورزان متوارى شهر را تشويق به بازگشت كرد و به ساختن ديوار شهر و مرمت پارهاى از خرابيها همت گماشت. اندك اندك مردمى كه دارايى خود را رها كرده و به بيغولهها گريخته بودند از گوشه و كنار بازآمدند و هنگامى كه نيشابور به دست آقا محمدخان قاجار افتاد شهرى به وجود آمده بود كه يك دهم جمعيت و رونق پيشين را نداشت. فريزر كه در سال 1238 از نيشابور عبور كرده است طول آن را چهار هزار قدم و جمعيت آن را بين 30 تا 40 هزار نفر تخمين زده و بازار اقتصادى اين شهر را راكد نوشته است. (34)
قحط سالى كه در سال 1288 هـ . ق بروز كرد چنان اوضاع اقتصادى نيشابور را مختل نمود كه از ششصد باب دكان فقط 150 باب داير بماند كه صاحبان آنها با مرارت تمام از راه فروش نيازمنديهاى عادى زندگى گذران مىكردند. (35)
در آغاز سده چهاردهم هجرى شهر نيشابور به شكل مربع مستطيلى بود كه پيرامون آن به 3300 گز (3432 متر) مىرسيد. دو خيابان يكى از مشرق به مغرب و ديگرى از جنوب به شمال امتداد مىيافت كه اين دو تقريبا در وسط شهر يكديگر را قطع مىكرد و نقطه تقاطع اين دو چهار بازار نيشابور خوانده مىشد. اين چهاربازار از هر سمت به دروازهاى منتهى مىگرديد كه به ترتيب عبارت بود از دروازه عراق، دروازه مشهد، دروازه ارگ و دروازه پاچنار. در حدود ده هزار نفر ساكنان شهر در چهاركوى: اصطخر، بالاگودال، سرسنگ و سعدشاه زندگى مىكردند. صرفنظر از سادات قديمى شهر كه به حكم سنت ديرينه، مستمرى خاص داشتند و مشمول تخفيفهايى از طرف دولتبودند اكثريت نزديك به اتفاق نيشابوريان از راه كشاورزى و كار در معادن فيروزه و نمك امرار معاش مىكردند. حدود چهارصد و پنجاه دكان نيازمنديهاى شهر را فراهم مىساخت و اين شهر در اين زمان داراى يازده گرمابه، دو دبستان و دو كاروانسرا بوده است.
كرزن، سياح انگليسى كه در سال 1310 از طريق دروازه پاچنار وارد شهر نيشابور شده است مدعى است كه مدتها قبل از ورود به شهر ديوارهاى فروريخته و برج و باروهاى ويران نيشابور و برفراز آنها سقف و گلدسته مسجد باشكوه جامع از دور نمايان بوده است.
و باز پانزده سال پس از نخستين سفر جرجكرزن، جاكسون محقق امريكايى وارد شهر نيشابور شده و درباره آن چنين نوشته است:
«جمعيت دههزار نفرى شهر در چهار كوى معتبر زندگى مىكنند و كاروانسراهاى شهر نسبتا متوسط و چندين گرمابه عمومى بزرگ دارد اما بازارهاى شهر نيشابور چندان وسيع نيست. و همچنين كار چهارصد و پنجاه باب مغازه را بسيار با رونق توصيف نموده و تنها بناى معتبر و تاريخى آن را مسجد جامع دانسته كه طبق سنگنوشته موجود در آن مربوط به سال 1021 هـ . ق، عصر شاه عباس صفوى، است; اما اصل بناى آن در سال 899 هـ . ق به همت على پهلوان گرجى پسر بايزيد بنا شده است. (36)
علل ويرانيهاى پياپى و سرانجام نيشابور
شايد در دنيا سابقه نداشته باشد كه شهرى همچون نيشابور تا اين اندازه ويران گشته و از نو قد برافراشته باشد. اين شهر باعظمت و تاريخى، هم شلاق طبيعتخورده و هم طعم تلخ تاخت و تاز مهاجمان را چشيده است. اگر به جريان اين وقايع به دقت نظر كنيم، مىتوان گفت كه از قرن ششم هجرى به بعد هر خرابىاش مقدمهاى بر آبادىاش بوده زيرا همين كه بنايش به پايان مىرسيد، محكوم به ويرانى مىگرديد و تاكنون هيچ شهرى چنين قدرت تجديد حيات از خود نشان نداده و نيز هيچ شهرى اين همه هدف خرابيهاى پىدرپى قرار نگرفته است. اگر ژرف تر بنگريم جستجوى علل تخريب پىدرپى آن چندان دشوار نيست؛
· نخستين و مهمترين علت اين مهم را بايد در موقعيت نيشابور جستجو كرد، زيرا نيشابور مانند تعدادى از شهرهاى قديمى ديگر چون رى و دامغان در شاهراه خراسان قرار گرفته و اين گذرگاه به غير از اولين وظيفهاش كه پيوسته در خدمت تجارت و مسافرت بوده به كرات مسير تهاجم بيگانگان نيز قرار داشته است.
اقوام وحشى جلگهها و استپهاى آسياى ميانه بارها در طول اين جاده به يورش پرداخته و كشتار، تاراج، غارت و ويرانى به ارمغان آوردهاند!
· علت ديگر آن است كه هميشه طبيعتبا اين شهر غيرتمند سر ناسازگارى داشته و به تعبيرى كنايهآميز مىتوان گفت با مهاجمان همچشمى مىنموده، چنان كه لرزشهاى بنيان برانداز و پىدرپى زمين در سركوبى و انهدام اين شهر سهمى كلان به عهده گرفته است. آنچه را سرداران فاتح صرفنظر مىكردند زلزلهها بر باد فنا مىدادند و البته باز نيشابور، آرام آرام تجديد قوا مىكرد و از همين رو به تعداد دفعاتى كه ويران شده از نو بنياد گرديده و به پا خاسته است ولى بناى جديد آن همواره در محل سابق شهر پايدار نبوده و گاه تغيير مختصرى مىكرده است. (37)
اما بايد اذعان كرد كه پس از هر زلزله و هر يورش با آن كه تجديد بنا يافته از آن پس در عزاى تاريخى فرزندان خويش نشسته و ديگر هرگز همچون گذشتهاش قد راست نكرده است. به طورى كه امروز به صورت يكى از شهرهاى درجه دوم استان خراسان (بعد از شهر مشهد) به حيات خويش ادامه مىدهد و از همانندان فرزندان بزرگوارش همچون خيام، عطار و بزرگان ديگر و نيز مدارس و دانشگاه هايش همچون نظاميه با آن همه استاد بلندپايه و دانشجو اثرى برجاى نمانده است.
· علت مهم ديگرى كه مانع رشد سياسى و تجديدقواى نيشابور شد، ايجاد قطب بزرگ مذهبى، سياحتى مشهد با جاذبههاى عظيم و گسترده است كه به سرعت رشد يافت و مهمترين شهر خراسان و بلكه سراسر ايران گرديد. مشهد از زمان ويرانى طوس به دست پسر تيمور گوركانى و سپس توجه سلاطين صفويه به واسطه وجود مرقد مطهر حضرت امام رضاعليهالسلام گسترش فوقالعاده يافته و مركزيت استان خراسان را به جاى نيشابور قديم پذيرفته است و امروز به واسطه دو عامل مهم مذكور پيوسته توسعه مىيابد.
فيروزه نيشابور
فيروزه سنگى آبىرنگ و گرانبها است كه از جواهرات معروف جهان شمرده مىشود و معدن آن در دنيا در چند كشور بيشتر وجود ندارد. از آن جمله در تركستان و آسياى صغير و همچنين در جنوب غربى ايالات متحده امريكا در نيومكزيكو، آريزونا، كلرادو و نوادا، يافت مىشود.
اما از بين تمام معادن فيروزه جهان، فيروزه معادن نيشابور از همه مرغوب تر و پربهاتر مىباشد. چنان كه محمدبن منصور صاحب گوهرنامه مىنويسد: «فيروزه غير نيشابورى را اعتبار چندانى نيست و فيروزههاى نيشابورى هفت نوع است:
1) ابواسحاقى (كه فيروزهاى به غايت رنگين و شفاف است)
2) فيروزه ازهرى (كه قريب به ابواسحاقى است)
3) سليمانى
4) زرهونى
5) خاكى
6) عبدالمجيدى
7) عندليبى
و فيروزه دورنگ را ابرش خوانند».
معادن فيروزه نيشابور در شش دره از كوههاى موسوم به بار معدن در 50 كيلومترى شمال غربى نيشابور در بلوك ريوند واقع است و تاكنون به منظور به دست آوردن فيروزه، بيش از صد غار در اين درهها ايجاد شده است.
شهرت فيروزه نيشابور از روزگاران قديم بر سر زبانها بوده و گويندگان و نويسندگان در وصف آن سخن ها گفتهاند. از آن جمله محمدبن بكران خراسانى در سال 605 هـ . ق در كتاب جهاننامه خود كه به نام سلطان علاءالدين خوارزمشاه نوشته است چنين مىگويد:
«فيروزه، كان اصلى آن در نيشابور است در كوههاى بشان و اردلان، و آن كان را ابواسحاقى خوانند و مگر اول كسى كه آن كان پديد آورده است بواسحاق نام بوده است و پيروزه اين كان بهتر و نيكوتر و پايدارتر از پيروزههاى ديگر است».

پىنوشتها و مآخذ:
1. مختصات رياضى شهر نيشابور عبارت است از طول جغرافيايى ’47 580 و عرض ’12 360 و ارتفاع آن از سطح دريا 1250 متر مىباشد.
2. از شگفتىهاى روزگار اين است كه يكى از كتب غارت شده مسجد منيعى نيشابور به نام كتاب «ابانه يا كتاب الصناعتين» در علم فصاحت و بلاغت تاليف ابوهلال حسن بن عبدالله بن سهل عسكرى در كتابخانه آستان قدس رضوى اكنون باقى و مضبوط است و احمدبن حامد نامى در پشت كتاب مذكور فتنه غز و غارت دارالكتب منيعى نيشابور را نوشته و ذكر كرده است كه كتاب را عبدالجليل وقف كرده و اقرار نموده كه كتاب از من نيست و بيع و شراء در اين جايز نمىباشد و بعدا معلوم نيستبه وسيله چه كسى به كتابخانه آستان قدس تسليم شده است و تاريخ تحرير آن سال 394 هـ . ق است. آثار باستانى خراسان، 1/131 -133.
3. در ناحيه نيشابور گسلى به طول 120 كيلومتر و با روند شمال غربى - جنوب شرقى وجود دارد كه از نزديكى شهر نيشابور مىگذرد و تقريبا تمامى زمينلرزههاى تاريخى نيشابور با فعاليتهاى اين گسل همراه بوده است. از جمله زمينلرزههاى مهم سالهاى 679،666،605،555،540و 808 هـ . ق احتمالا در پيوند با اين گسل مىباشند. شركتسهامى آب منطقهاى خراسان، مطالعات سد بار نيشابور، گزارش زمينشناسى.
4. آمارگيرى جمعيتسال 1370 مركز آمار ايران.
5. فرهنگ آباديهاى ايرانى، مفخم، سازمان جغرافياى كشور، 11/482 و9/431 و نقشههاى موجود.
6. فصلنامه تحقيقات جغرافيايى، ش21، ص134.
7. گزارش مطالعات نيمه تفصيلى خاكشناسى، دىماه 1349، ص3 تا 5، پارس كسولت، مهندسين مشاور.
8. زندگى و مهاجرت نژاد آريا، فريدون جنيدى، تهران، 1358، ص86 و97.
9. تاريخ نيشابور، على مؤيد ثابتى، تهران، 1355، ص9.
10. پارتيها يا پهلويان قديم، محمد جواد مشكور، تهران، 1350، ص101.
11. تاريخ نيشابور، حاكم نيشابورى، به اهتمام ريچارد. ن. فراى، فرهنگ ايران زمين، دفتر چهارم، 1332، ص353، ايرانشاه، انجمن زردشتيان ايرانى هند، بمبئى،1926، ص8.
12. نيشابور شهر فيروزه، فريدون گرايلى، مشهد،1357، ص7 و 8.
13. سرزمينهاى خلافتشرقى، لسترنج، ترجمه محمود عرفان، تهران،1337، ص49.
14. سرزمينهاى خلافتشرقى، ص409; شهرهاى نامى ايران، لكهارت، لورنس، ترجمه سعادت نورى، اصفهان، 1320، ص44; «حدود خراسان در طول تاريخ»، كاظم مدير شانهچى، نشريه دانشكده معقول و منقول، مشهد، ش1، س1347، ص146.
15. شاهنامه، ج3، تهران،1363، ص21; و ج4، ص95.
16. تاريخ طبرى، وقايع ايران قبل از اسلام.
17. تمدن ايران ساسانى، كولونين، گ، ترجمه دكتر عنايتالله رضا، تهران، 1350، ص88 و 98.
18. تاريخ نيشابور، حاكم، به اهتمام ريچارد. ن. فراى; فرهنگ ايران زمين، دفتر چهارم، 1322، ص 350-351; تاريخ نيشابور، به كوشش بهمن كريمى،1337، ص119.
19. همان ماخذ.
20. سرزمينهاى خلافتشرقى، ص 408-409; تاريخ نيشابور، مقدمه ص لا تا لح; ايران و قضيه ايران، كرزن، ترجمه وحيد مازندرانى، ج1، ص352.
21. تاريخ نيشابور، مؤيد ثابتى، سال 1355، ص77-79; تاريخ ايران، پيرنيا ص 78-75 ; تاريخ نيشابور، الحاكم، ص 141 و 130.
22. تاريخ ايران، پيرنيا، 112-111; تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كز»، آثار باستانى خراسان، مولوى، ص115.
23. تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كز»، تاريخ ايران، پيرنيا، ص 218-195 و ص309.
24. تاريخ ايران، بخش اول از صدر اسلام تا مغول، ص363-361; جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص173.
25. تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كط ول».
26. روضات الجنات فى اوصاف مدينة الهرات، ج1، ص266-254.
27. تاريخ نيشابور، ثابتى، ص211; نيشابور، لاكهارت، مجله دانشكده ادبيات، ص348.
28. تاريخ نيشابور، حاكم، ص147-146 و مقدمه ص «كط»; جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص175.
29. جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، طاهرى، ص175، به نقل از نوشتههاى سايكس در مجله جغرافيايى لندن ژانويه 1911 ميلادى، ص153 و156.
30. مطلع الشمس، ج3، ص 68-69.
31. سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه فارسى، ص396.
32. سفرنامه كلاويخو، ترجمه فارسى، ص189 و 190.
33. سفرنامه فريزر، ص 404-405.
34. همان، ص405.
35. جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص177.
36. همان، ص187-188.
37. نيشابور، لاكهارت، ترجمه دكتر عباس سعيدى، مجله دانشكده ادبيات مشهد، ش چهارم، سال سوم، زمستان1346، ص 338-337; ايران و قضيه ايران، جرج. ن. كرزن، ترجمه وحيد مازندرانى، ج1، سال 1362 شمسى، ص353.
سخن اول: حيدر يغما
تولد، 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور
درگذشت، 2 اسفند 1366، نيشابور
حيدر يغما در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب دايره علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه به دهستان خود در حومه نيشابور باز مي گردد و همانجا به كار گل و خشت مالي مي پردازد.
وي در سي سالگي از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه قرآن را فرا گرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست.
در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه رباعيات خود را منتشر كرد.
يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده مي سرود. پس از انقلاب اسلامي كتابي تحت عنوان سيري در غزليات حيدر يغما با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد.
پيكر ور را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.

سخن دوم: يغما، شاعر خشت مال نيشابوري
من يكي كارگر بيل به دستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامــــم مكنيد
بيش از 10 سال است كه يغما در نيشابور زندگي نمي كند و در هيچ جاي ديگر اين دنيا هم زندگي نمي كند. امروز اگر بخواهي او را ببيني با تمام كوشش نبوغ بشري، باز هم كار به جايي نمي رسد. يغما 16 سال است كه روي در نقاب خاك در كشيده، حيدرش مي گفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهاي زندگيش كار كرد و در تمام ايام حياتش شعر گفت.
او در جايي مي گويد:«من از همان روزهاي كودكي كه بزرگترهاي صومعه در شب هاي بي پايان زمستان، دور كرسي، شاهنامه و امير ارسلان مي خواندند، با لذت و ولع گوش مي دادم. شايد مي دانستم شعر در خونم مي جوشد».
از آن روزها تا دوم اسفند 1366 هجري شمسي، حتي يك بار ، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتي يك نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرين شب عمرش را زير يك سقف چوبي و در ميان ديوارهاي گلي كه با خشت هاي خودش سامان گرفته بود، خوابيد و چنان آرامشي در درون داشت، كه خوابش تا ابد خواهد پاييد.
در جاي ديگر مي گويد: «نام شناسنامه من «يغما» است. اما مردم هنوز اين را باور كرده اند. گمان مي كنند تخلص من است. مردم در بسياري از موارد گمان مي كنند، مردم اند ديگر!»
تحقيقا هيچ آدمي از ديدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پي به شعرش نمي برد، اما از شعرش همه اينها بر مي آيد. در طول 20 سال كه عقل داشتم، مي ديدمش و مي شناختمش، از هيچ انساني بد نگفت و هيچ حيواني را آزار نداد. آدم ها، انسان ها، حيوان ها، هركدام در جاي خود بودند، همه در جاي خود.
حيدر فرزند محمد و كشور يغما، از مهاجران كوير يزد –خور و بيابانك- بو كه دو نسل پيش از حيدر، براي زيارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طايفه يه گوشه اي رفت و خانواده حيدر بيگ در صومعه مسكن گرفت.
حيدر، پس از تولد تا 30 سال، آدم خاصي نبود. شايد اصلا آدمي نبود. بچه اي فقير، كودكي شرور، نوجواني نا آرام و عاشق پيشه. جواني كنجكاو، بي سواد و باز هم عاشق، مردي در آستانه نيمه عمر.
هنوز هم به درستي نمي دانم يغما چگونه يكباره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فيلسوف بشود- به برخي رموز و دقايق ادبي، تاريخ ادبيات، علوم ديني و قرآن پي برد. آنچه از خودش شنيده ام اين است كه اين يك روند تدريجي و بطئي بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرايش شعر رسيد. مادرم اما اعتقاد ديگري دارد و چون با او مي زيسته، نمي توان يكسره اعتقادش را انكار كرد، اگر چه كاملا هم پذيرفتني نيست.
او مي گويد:«پدرت خواب نما شد. او هيچ نه مي دانست. نه مي خواند، و يكباره ...»
(همسر يغما) سال ها قبل از مرگش به ديگران گفته بود كه حيدر از سربازخانه براي او نامه مي نوشته و مي فرستاده.
و هر چه جستجو كردم كمتر به نتيجه رسيدم. نظر من همان است كه از يغما شنيدم. كوشش سال ها، قريحه ناب، و خواهش بي انتها در دانستن، به اين كار استوارش كرد.
بايد در حدود 40 سالگي، اولين ابياتش را سروده باشد و آخرين شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. 24 سال و مي گفت كه 40 هزار بيت شعر دارد. هرگز اين گفته اش را نيازمودم و اشعارش را نشمردم. و آنچه از اين 40 هزار بيت، شعر بشودش ناميد، آنقدر است كه 40 ساعت مدام طول مي كشد بخواني و بفهمي.
بيشترين سطور زندگيش را در عشق نوشته و در سياست، هيچ نگفته است. اما همانگونه كه هر انساني –حتي شاعر هم نباشد- از هر دري سخن مي گويد، اين آشفته فقير و آزاد نيز در همه مقوله، سخن دارد.
سبك اشعارش به تعبير ادبي، سهل و ممتنع است و به روايت عوام، همه فهم. به احتمال قوي نمي توانست مشكل سرايي كند، هر چند از اين كار، نفرت هم داشت. من مي گويم و هيچ استبعادي هم ندارد كه غلط كنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. يادداشت هايي در نجوم دارد كه فكاهيانه است. شايد هم به قول خودش پانصد سال ديگر آنها را بايد فهميد. حرف اضافي در اين باب ها زياد داشت، اما، خوب شعر مي گفت، مهربان بود، از آدميت نصيبي برده بود. به هر كه اهل كار نبود –و عمدتا كار يدي- دشنام مي داد و قيد دنيا را زده بود، وقتي مادرش را مي ديد، از ياد گذشته ها به سختي مي گريست و از رنج و فقر بي حد خالي سفرگان، بس شكوه داشت.
يغما را هر كه يك بار مي ديد و مي نشست، هرگز رهايش نمي كرد، و از يك بار بيشتر هر كه، شعرش را مي شنيد و كورفهمي داشت –اگر هم اولين بارش بود- عاشق مي شد.
«من» اضافه مي كنم: عشق يغما زميني بود. اما معشوقه اش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقه اش يافت نمي شد. نه دختران شاهنامه بود كه از ديوار قصر با گيسو بالايشان بكشند، نه از ناپيداي خواجه عبدالله خط ياد گرفته بود، نه بر باريكه هاي تخيل صائب نشسته بود و نه از نكبت ايرج ميراث بر بود.
زن بود، اما، زن بود!
اگر تكه هاي چهره اي را كه يغما در هزاران بيت، شكسته و ريخته، بند زنيم و كنار هم، بچينيم، روي فرشته مي بينيم، يادهاي فراقش را اگر يك كاسه كنيم، تا هجر عرفاني فاصله چنداني نداريم، و گيسوان و لب دلبرش فقط شبيه آدمي است.
مي گويد:«يك روز از كنار خانه اي مي گذشتم. بيل يك دست. قالب خشت دست ديگر. لباسهايم خاك بود. خب، من خشت مي ماليدم. همه اش در خاك زندگي مي كردم ... صداي خواندن قرآن شنيدم. داخل شدم. بيل و قالبم را تكيه ديوار حياط، در اتاق جا نبود. تا قاري بيايد جوان تر ها به خود بودند.
{مي خندد:}
- فقط جاي قاري خالي بود و من چه مي دانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده كه زياد بود! يكي آمد و با عصا شانه ام را خاراند: «هي بلند شو برو مردكه نكبت! اين چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بيرون آمدم. جسارت كردم دوباره برگشتم. نشستم. اين بار كنار در، و سه سال بعد همان قاري يك روز گفت ملا حيدر! يكي از دوره هايت را به ما بده، مرد حسابي ما رفيقيم!»

قرآن را آموخت. و مي گفت كه فارسي را از كتاب اكابر شروع كرده و تخته سياهش تابلو سردر مغازه ها و قوطي هاي سيگار بوده و بعد كار خشت، كتابخانه ملي و بعد، يكسره بيابان.
اينها را نمي گويم كه فردا از يغما بتي بسازند و هاتف خطابش كنند، يا مجنوني كه همان خشت هم سرش را زياده باشد، مي گويم كه بدانند من اينگونه مي پندارم كه يغما آدم بود، اگر چه خودش از اين داعيه خيلي دور بود. بيابان ها و دشت ها هم هيچ وقت از او شكوه نكردند، كه يغما پايدارترين رفيق راه بود و ديرپايترين رفيق شب هايشان، درخت ها هم از او كينه ندارند، كه او خيلي هاشان را آب و كود داد. گل هاي وحشي هم به او دشنام نمي دهند، كه او مهربان در ميانشان شب هاي بسياري را غنوده بود و به ستارگان آسمان نيشابور چشم دوخته بود. با هيچ چيز به اندازه بيابان انس نداشت و هرگز از شبگردي خسته نمي شد. شعر هايش سراسر ستايش شب است و تنهايي و سكوت و بيابان. اين روستايي زاده، كه از صومعه بيرون آمد وقتي كودك بود، شصت و چهارمين سال زندگيش را در خانه اي كه با خشت دست خودش ساخته بود در حاشيه جاده تهران و در كنار راه روستاي زادگاهش سپري كرد و در ميانه اين شش دهه، چنان تحولي در معناي زندگي و ادبيات و در پيوند انسان و معنويت ايجاد كرد كه ابعادش تا هر گاه كه دفتر ادبياتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پايدار، در حافظه نقاد بشريت، پرصلابت و استوار، همچون بينالود، مي ماند.
نان اگر بردند از دست تو، نـــــــــــــان از نو بساز
جان اگر از پيكرت بردند، جــــــــــــــان از نو بساز
آب اگر بر روي تو بستند بي باكان دهـــــــــــــــر
تو ز اشك ديدگان، جـــــــــــــوي روان از نو بساز
سركشان را رسم خانه سوختن آســـــــــان بود
تا تو را دست است در تن، خانمـــــان از نو بساز
خستگان را رسم و راه باختــــــــــــــن بود از ازل
گر جهان تو برند از كف، جهـــــــــــــان از نو بساز
خيره سرها را، سري باشد به ويــــــران ساختن
گر كه ويران شد، به رغم سركشـــان از نو بساز
شكوه ات از آسمـــــــــان بي جا بود اي آدمي!
تو خداوند زميني، آسمــــــــــــــــــان از نو بساز
كيست خورشيـــــــد فلك تا بر تو صبحي بردمد؟
خود بكوش و مطلعي بهتـــــــــر از آن از نو بساز
شعر اگر شعر است و بر دل مي نشيند خلق را
گـــر زبانت لال شد يغمـــــــــــا! زبان از نو بساز

سخن سوم: ستيز با خويشتن و جهان
شاعر، جدالي است در خويشتن، با خويشتن و جهان.
در مصاف با خويشتن با جهان سر جنگ دارد و در نبرد با جهان با خويشتن مي ستيزد.
شعر اعلام اين ستيز است نه حاصل آن، چرا كه انسان متوقف نيست تا در ستيز خويش به حاصلي برسد.
انسان حادثه اي است كه هيچ گاه كاملا اتفاق نمي افتد و مرگ پايان اين حادثه نيست؛ ناتمام ماندن آن است.
آنها كه مي كوشند تا انسان را به حدودي محدود كنند، سعي دارند تا براي اين ستيز قالب هايي بيابند و آن را با انچه كه اتفاق افتاده است، بسنجند؛ حال آنكه ستيز، خود قالب مي آفريند.همه قالب ها در صورتي كه حامل گزارش ستيزي راستين باشند شعرند، و گرنه هيچ قالبي شعر نيست.
يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسه شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام مي دارد و بي باكانه در زبان رخنه مي كند. شاعر كلاسيك فراوان است، اما ستيزه گر جرأتمند كم ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما، از دل به دريا زدگاني است كه هيچ رسميتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه بخاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام مي دهد، بلكه براي دور ماندن از توقف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي مي شود. انسان شاعر، اگر نه در عرصه عمل، در عالم خيال و در خانه زبان بايد جرأتمندترين مردم زمانه خود باشد. مواجهه با چنين مضموني، رويارويي با هيچ واژه اي و غرق شدن در هيچ گردابي از گرداب هاي زبان نبايد او را وحشتزده كند. چنين شاعري كه در روزگار ما به ندرت يافت مي شود، هيچ گاه مضامين خود را صيقل نمي دهد، كلمات خود را برنمي گريند، و تا كشاكش و جدالي بدوي و عتيق در اعماق ذهن و ضميرش اتفاق نيفتاده است،خود را براي اعلام آن آماده نمي كند.
حيدر يغما زحمتكشي است با سواد اندك و مصيبت بسيار، دانش ادبي وي نا چيز است، اما خرد دردمندانه اي دارد كه در كمتر شاعري مي توان سراغ گرفت.
ناصح به آستانه دانش كشد مرا
من خاكبوس هيچ آستان نيم
باشد گواه، آبله دست من كه من
دانش نهاده در گرو آب و نان نيم
يغما مردي است كه در گريز از جهان هياهوي امروز، با وقوف كامل به زندگي فقيرانه خويش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتي آلوده به رفاه نيست، بلكه درد بيشتر مي طلبد و سرگرداني بيشتر؛ و به نحوي مرموز دريافته است كه كمال انسان، اعتراف به نقص است، يا اعتراف به چيزي كه انسانِ خود گم كرده ي امروز آن را نقص مي شمارد. در اين راستا، يغما، فقر خود، نازيبايي، رسوايي و به ديوانگي متهم بودن خود را اعلام مي كند، اما از آنها طرحي ناتوان ارايه نمي دهد؛ بلكه آنها را توانمندي و ابزار ستيز خويش مي شمارد:
من يكي كارگر بيل بدستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد
بگو كه نامه ي يغماي خشتمال است اين
به روز خواندن اين شعر، اگر كسي پرسيد
نگار زشتيِ يغما ز ياد خواهد بُرد
به روز وصل، ز بس شيوه ي سخن زيباست
يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نمي توان يافت. او مديحه گوي غرور و همت خويشتن است، همت و غروري كه ريشه در جنوني كبريايي دارد:
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود
مي زند آتش به بنياد سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد
عالمي را مي كند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من
من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من
كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان
سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من
خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است
نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من
جان خود را ميكشم از قالب پيكر برون
سستي اگر ورزد ميان پيكر من جان من
ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم
گر درآيند اختران چرخ در فرمان من
پشت مي مالم گهِ خارش به ديوار ضخيم
تا نخارد به منت پشتم انگشتان من
عمر من پنجاه و سه سال است و مغرورم هنوز
تا كجا پايان پذيرد شور بي پايان من
شاعري ناشاعرم مي خواند، ني، من شاعرم
مدّعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
يغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آنچه كه اين شوريده سر خاك نيشابور را متمايز مي كند، شعر او نيست؛ آزادگي اوست.
يغما تأويلي عميق و عتيق از آزادگي عرضه كرده است:
«لذت بردن از تراژدي خويش»
يغما در معرفت خود، آزادي را در گردن نهادن به تقدير مي داند، آنچه كه به ديده پديدار است مهم نيست. به قول نيچه ي دردمند:«اهميت در نگاه توست». يغما براي نگاه خود بيشتر از آنچه كه در پيش چشم دارد و آنچه كه ديگران مي بينند اهميّت قائل است. و بدين سبب متهم به خودپرستي است.
يغما شاعر بنيادهاست. بنيادهايي كه در جهان امروز، سخت بي بنياد مانده اند. آزاد زيستن، شرافتمند زيستن، بدور از دريوزگي زيستن، دردمند زيستن، و مهمتر از همه عاشق زيستن:
اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو
با مردگان گور احاديث جان مگو
يغما با جهان پنجه در پنجه كرده است و به مماشات زندگي نمي كند. از اينرو آنان كه غروري پايمال شده دارند و با فروتني ناگزير، خو كرده اند، نمي توانند گردنكشي و خيره سري يغما را تحمل كنند و يغما بي توجه به ديگران در پرتو جهانسوزي غرور، معرفت غريب خود را دنبال مي كند:
نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم
شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم
زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد
حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم
نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!
فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري
ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم
كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا
جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم
نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم
در روزگار ما، شاعران، در جستجوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتاده اند و از شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك مي شناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل مي فهمند، نه ايماژ و آبستره سازي و نه روشنفكري و آوانگارد بازي، بشارت دهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جُست؛ و براستي اگر نبور اين جنون، چگونه يك خشتمال مي توانست حضور خود را با چنين كبريائي اعلام كند:
تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد
روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد
مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد

منابع:

اميرحسين صديق در سال 1351 در نيشابور متولد شد. او دوره بازيگري را در مدرسه هنر و ادبيات به پايان رسانده و در مجموعه هاي تلويزيوني و سينمايي زيادي بازي كرده است.
شانس او حضور در مجموعه آثار مرضيه برومند بود. او توانست در اين آثار توانايي خود را بروز بدهد كه انصافا هم از پس چند نقش كاملا متفاوت به خوبي برآمد. بخصوص در مجموعه هاي زي زي گولو، خودرو تهران 11، هتل، مرباي شيرين و...
«در به درها» كه ابتدا به صورت سريال ساخته شده، نخستين تجربه او در زمينه كارگرداني بوده است.
فيلمشناسي
بازيگري:
قافله (مجيد جوانمرد، 1371)
زي زي گولو (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1373)
ماجراهاي آقاي اصل تهراني (مجموعه، مرضيه برومند، 1374)
شب روباه (فيلم / مجموعه، همايون اسعديان، 1375)
در سرزميني ديگر (به نمايش درنيامد، مجيد جوانمرد، 1375)
خودرو تهران 11 (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 76-1375)
ديروز و فردا (فيلم كوتاه، ايرج كريمي، 1376)
هتل (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1377)
نسل سوخته (اپيزود سوم، رسول ملاقلي پور، 1378)
ورثه آقاي نيكبخت (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1378)
داستان يك شهر 1 (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1378)
دختري به نام تندر (حميدرضا آشتياني پور، 1379)
مرباي شيرين (مرضيه برومند، 1379)
اين زميني ها (مجموعه تلويزيوني، 1379)
كاراگاه شمسي و مادام (مجموعه، مرضبه برومند، 1380)
بدون شرح (مجموعه تلويزيوني، مهدي مظلومي، 1381)
عشق تنهاست و ... (فيلم كوتاه، اميد بنكدار، كيوان علي محمدي، 1381)
شبانه (امين بنكدار، كيوان عليمحمدي،۱۳۸۴)
نوك برج (كيومرث پوراحمد،۱۳۸۴)
كارگرداني و طراحي عروسك:
در به درها (۱۳۸۳)
منابع:
لينك مرتبط: