KHORASAN STEEL COMPLEX
3rd Pole Of Steel Production in
Producer of
Bars, Rebars, Equal Angles, Channels,Flats, Squares, Hexagons
Km 15 SABZEVAR old road,
مجتمع فولاد خراسان بزرگترين مجتمع فولادسازي در شرق كشور، در فاصله 15 كيلومتري شمال غرب نيشابور و در زميني به مساحت 1400 هكتار، استقرار يافته است و حدود 32 هزار تن انواع ماشينآلات و تجهيزات را در خود جاي داده است. ظرفيت اسمي توليد سالانهی اين مجتمع در فاز اول 550 هزار تن انواع مقاطع سبك ساختماني شامل انواع ميلگرد (ساده و آجدار)، نبشي، ناوداني و تسمه (چهارگوش و شش گوش) ميباشد و با اجراي فازهاي بعدي تا 1.8 ميليون تن قابل توسعه خواهد بود و با توجه به فنآوري پيشرفتهی توليد قادر است سريعاً تغيير محصول داده و خود را با نياز بازار هماهنگ كند.
مطالعهی اوليهی احداث واحد فولادسازي در خراسان، در دههی 1350، توسط بخش خصوصي انجام شد و موافقت اصولي براي احداث يك واحد نورد مقاطع ساختماني در سال 1356 صادر گرديد، ليكن با ملي شدن صنعت فولاد، زمينه فعاليت بخش خصوصي نيز متوقف شد، تا اينكه مجداً در سال 1362 وزارت معادن و فلزات احداث يك واحد فولادسازي را در دستور كار خود قرار داد و مطالعات اوليهی احداث آن را به شركت ايريتك واگذار كرد. نتيجه اين مطالعات كه مجدداً توسط شركت كوبه استيل ژاپن در سال 1370 مورد بازنگري قرار گرفت‚ احداث يك مجتمع فولادسازي را با ظرفيت سالانه 8/1 ميليون تن محصولات طويل ساختماني به روش احياي مستقيم در خراسان توجيه مينمود. پس از كامل شدن مطالعات مكانيابي و توجيه فني و اقتصادي در سال 1368 فعاليتهاي آمادهسازي سايت و تجهيز كارگاه توسط شركت ملي فولاد ايران شروع شد و در آبانماه سال 1375 قرارداد خريد تجهيزات خارجي پروژه با شركت ايتاليايي دانيلي منعقد گرديد و فعاليتهاي ساختماني خط توليد مجتمع در خرداد ماه 1376 با حضور رئيس جمهور آغاز شد. در ادامهی بخش نورد مجتمع، در خرداد ماه 1380 و بخش فولادسازي، در بهمن ماه همان سال به بهرهبرداري رسيد.
شركت فولاد خراسان، از چندين واحد مختلف تشكيل شده است كه دو واحد نورد و ذوب و ريختهگري به عنوان واحد اصلي و بقيهی واحدها جنبي و پشتيباني محسوب ميگردند. ماشينآلات نصب شده در اين واحدها همگي اتوماتيك بوده و از مدرنترين تكنولوژي روز دنيا برخوردار ميباشند.
اين واحدها عبارتند از:
· واحد قراضه: در اين واحد انواع قراضه براساس سنگيني و سبكي و ميزان ناخالصي درجه بندي شده و براساس درجه اختصاص يافته در محل هاي مخصوص نگهداري مي شود و سپس به وسيله سه دستگاه جرثقيل سقفي به باكت حمل قراضه انتقال داده شده و براي انجام عمليات ذوب حمل مي گردد.
· واحد فولادسازي: قراضه انتقال يافته به وسيله ماشين حمل قراضه، در واحد فولادسازي با استفاده از جريان الكتريسيته در كوره قوس الكتريكي 110 تني به مذاب تبديل ميشود. در اين قسمت انواع مواد افزودني به ذوب اضافه شده تا خواص مورد نظر را پيدا نمايد. اين واحد توانايي استفاده از آهن قراضه يا آهن اسفنجي به عنوان ماده اوليه دارد و ظرفيت توليد سالانه آن 650هزار تن فولاد مي باشد كه از ذوب 750 هزار تن آهن قراضه استحصال مي شود.
· واحد ريخته گري مداوم: فولاد مذاب آماده ريحته گري، با استفاده از 6 خط ريختهگري مداوم به شمش هاي فولادي استاندارد با مقطع 180*180، 150*150 و 130*130 ميليمتر و در طول هاي مختلف قابل تبديل است. در اين واحد سالانه 650 هزار تن فولاد مذاب به 630 هزار تن شمش فولادي تبديل ميشود.
· واحد نورد: شمشهاي توليدي در واحد ريختهگري پس از شارژ در كوره پيشگرم و رسيدن دماي مورد نظر با گذشتن از 20 قفسه قلتك كه به صورت افقي و عمودي در يك راستا نصب شده به انواع محصولات فولادي تبديل مي گردند. از عمده ويژگيهاي اين واحد استفاده از پيشرفته ترين فناوري روز ميباشد كه سرعت زياد و تغيير مقطع محصول را در كمترين مدت امكان پذير ساخته است. ظرفيت توليد سالانه واحد 550هزار تن انواع مقاطع ساختماني شامل انواع ميلگرد ساده و آج دار، نبشي، ناوداني و تسمه ، چهارگوش و شش گوش ميباشد كه بعد از انجام آزمايشات نمونهاي كنترل كيفي به صورت استاندارد بسته بندي و به بازار عرضه ميگردد.
· واحد تصفيه دود: گرد و غبار حاصل از كوره قوس الكتريكي و كوره پاتيلي، جهت غبار زدايي به اين واحد هدايت ميشود و با توجه به نوع تجهيزات نصب شده حجم بالايي از گرد و غبار ايحاد شده جذب ميشود و از انتشار آن در داخل سالن و محيط اطراف جلوگيري مينمايد.
· واحد حمل مواد افزودني: اين واحد جهت آماده سازي و انبار مواد افزودني واحد ذوب ايجاد شده و با توجه به مجهز بودن به وسايل مكانيكي و نوار نقاله، حمل مواد افزودني به كوره ذوب بسيار سريع و دقيق صورت ميگيرد و تمام مراحل به صورت خودكار انجام ميشود.
· واحد تصفيه آب: آبهاي مصرفي واحد نورد واحد ذوب بعد از مصرف در واحد توليد جهت جداسازي روغن و ذرات جامد محلول در آب به اين قسمت وارد شده و بعد از انجام عمليات جداسازي و تصفيههاي لازم به چرخه توليد برميگردد كه كاهش مصرف آب و جلوگيري از آسيبديدگي تجهيزات را به دنبال دارد.
· واحد اكسيژن: اين واحد با ظرفيت 4700متر مكعب بر ساعت، جهت تامين اكسيژن مورد نياز واحدهاي نورد و ذوب، احداث شده است كه علاوه بر اين، اكسيژن مورد نياز جهت برشكاري واحدهاي مختلف از اين قسمت تأمين ميشود. افزون براين، استحصال 400 متر مكعب بر ساعت نيتروژن كه جهت واحد ذوب و همچنين تميزكاري در قسمتهاي مختلف استفاده ميشود از جمله كارآييهاي اين واحد ميباشد.
· واحد پست برق 400 كيلو ولت: پست برق 400 كيلو ولت و شبكه انتقال و توزيع برق، جزء اولين واحدهاي احداث شده ميباشد در اين قسمت برق 400 كيلو ولت پس از تبديل 33 كيلو ولت براي مصارف مختلف توزيع ميگردد. ظرفيت اسمي اين واحد 200 مگا وات است.
· واحد پست گاز: در اين واحد فشار گاز ورودي به سايت از 63 بار به 12 بار كاهش مييابد و به وسيله شبكه گاز با ظرفيت 50 هزار نرمال متر مكعب براي مصرف در واحدهاي ذوب و نورد و ساير قسمتهاي توليدي و خدماتي انتقال مي يابد. با توجه به آينده نگري انجام شده جهت اجراي فازهاي توسعه خط انتقال گاز تا ورودي مجتمع 150 هزار نرمال متر مكعب در ساعت اجرا شده است.
· واحد مخابرات: سرويسهاي ارتباط مخابراتي مجتمع با استفاده از مركز تلفن 256 شمارهاي، با كانال ارتباطي ميباشد، خطوط تلكس، فكس و ديتا در سراسر مجتمع انجام ميپذيرد و همچنين سيستمهاي داخلي پيج و شبكه بيسيم در داخل سايت برقرار ميباشد.
در طرح فولاد خراسان 3 فاز اجرايي پيش بيني شده است به طوري كه بعد از تكميل طرح توسعه ميتواند انواع مقاطع ساختماني از جمله تيرآهن را نيز توليد نمايد. در اجراي قسمتي از فاز اول انواع ميلگرد(ساده و آج دار) ،نبشي، ناوداني و تسمه( چهار گوش و شش گوش ) توليد ميشود كه ميلگردهاي ساده با قطرهاي مختلف مطابق با استانداردهاي بينالمللي DIN1013 معادل شماره استاندارد ايران 3132 و ميلگردهاي آج دار مطابق با استاندارد بينالمللي DIN488 معادل شماره استاندارد ايراني 3132 توليد ميشوند. انواع تسمه، نبشي ، ناوداني ، در اندازه هاي مختلف مطابق استانداردها بينالمللي DIN1017، DIN1028، DIN1026 با معادل شماره استاندارد ايران 4477 توليد ميشود.
دلايل اصلي انتخاب نيشابور براي استقرار اين مجتمع عبارتند از:
· نزديكي به شبكه هاي اصلي راه و راه آهن سراسري
· وجود منابع آب هاي سطحي و زير زميني (از قبيل سد بار)
· نزديكي به مركز استان و كشورهاي آسياي ميانه
· سهولت جذب متخصص و فراواني نيروي كار
· وجود نيروگاه 1000 مگاواتي
· موقعيت بهينه محل استقرار با معدن سنگ آهن سنگان خواف و منابع انرژي مورد نياز گاز سرخس
منبع:
معرفي يك مقاله كه به بررسي عوارض زيست محيطي مجتمع فولاد خراسان پرداخته:
بررسي آلودگي هوا و ارائه سيستم پيشنهادي کنترل مجتمع فولاد خراسان،
نويسنده: جعفر نوري، حسين اميربيگي
موزه حیات وحش یا شکار در طبیعت نیشابور
نخستین موزهی خصوصی ایران
موزهی تخصصی شکار در طبیعت ایران
Hunting In The
In Neyshabur
موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور، در 28 ارديبهشت سال 1382، همزمان با روز جهاني موزهها، به همت حسين حصاري، در محل رباط شاه عباسي نيشابور (خيابان امام خميني، فلكه خيام، كاروانسراي شاه عباسي) آغاز به کار نمود. عناصر به نمایش گذاشته در این موزه، بیشتر دستاورد حرفهی شکار مالک موزه است، از این روی «موزهی شکار در طبیعت نیشابور» را میتوان به نوعی، در دستهی موزههای تخصصی، با گرایش «شکار» نیز دستهبندی نمود، که افزون بر این، تجربهها و دانستههای حسین حصاری که خود دستاندرکار شکار و گردآوری این مجموعه بوده است، ارزش مجموعه را دوچندان مینماید. اين مجموعهی ارزشمند، كه نخستين موزه خصوصي ايران است، نمونههایی چون «پرندگان و جانوران تاكسيدرمي شده»، «موشهاي آزمايشگاهي»، «ماهيهاي زينتي و ماهيهاي گوشتخوار»، «مارهاي نيمهسمي» و ... را در خود جای داده است.
- موزه:
نقش حياتي موزهها در جوامع بشري نقشي بديع، ماندگار و مروج نابترين پديدههاي فرهنگي است. موزهها از معدود مراكز حافظ يادگاران نسل گذشته و در حقيقت فرزندان هنر و تاريخ هستند. هر يك از اين اشيا در عين بيزباني به هزار زبان سخن ميگويند زيرا اسناد معتبري از هنر، فرهنگ و تاريخ را ارايه ميدهند.
موزه (Museum) كلمهاي يوناني است كه از «موزه يون» به معناي مجلس فرشتگان الهام گرفته است. به طور كلي، «موزه»، به مجموعهاي از آثار و اشيايي گفته ميشود كه در محل يا عمارتي نگهداري و در معرض نمايش گذاشته شوند.
«روزنامه شرف» موزه را اينگونه تعريف ميكند: «موزه، به اصطلاح اهالي فرنگ، عبارت است از مكان يا محلي كه مخزن آثار قديمه و اشياي بديعه و نقايس و مستظرفات دنياست و از هر تحفه و يادگاري كه در آن مخزون و موضوع است اهل علم و اطلاع، كسب فايدتي و كشف سري مينمايند و از احوال و اوضاع هر زمان و صنايع و حرف آن و رسوم و آداب معموله آن ايام و عواطف انام باخبر ميگردند. ميتوان گفت كه موزه، مقياس شعور و ميزان عقول و درجه افهام، اصناف و مرآت ادراك سلاسل است. مشكلات لاينحل در اينجا حل ميشود و بر معلومات تاريخي شهود اقامه مينمايد».
در يونان قديم، به محلي، موزه گفته ميشد كه در آنجا به مطالعهی صنايع و علوم ميپرداختند. «ايكوم» -شوراي جهاني موزهها-، موزه را موسسهاي دايمي دانسته كه اهداف مادي ندارد و در آن به روي همگان گشوده است و براي خدمت به جامعه و پيشرفت آن فعاليت ميكند. هدف موزهها، گردآوري و نگهداري، تحقيق، انتقال و نمايش شواهد بر جاي مانده از انسان و محيط زيست او به منظور بررسي، آموزش و بهرهبرداري معنوي است. تعريفي ديگر، موزه را بنيادي دانسته كه سه وظيفهی اصلي جمعآوري، نگهداشت و نمايش اشياء را برعهده دارد. اين اشياء، ممكن است نمونههاي از طبيعت و مربوط به رمينشناسي و ستارهشناسي يا زيستشناسي باشد. يا آن كه آفرينشهاي هنري و علمي انسان را در طول تاريخ به نمايش بگذارد.
- وظايف موزه :
وبگاه موزه ملي تاريخ طبيعي ايران، وظايف موزهها را شامل موارد زير دانسته است:
· نقش اجتماعي
· نقش فرهنگي
· نقش آموزشي و پژوهشي
· نقش تحقيقات و انتشارات
- انواع موزه ها:
موزهها به انواع زير تقسيم ميگردند:
1. هنري
2. تاريخي
3. علوم
4. موزه هاي تخصصي
- موزه هاي تاريخ طبيعي:
از انواع موزههاي علوم، موزهی تاريخ طبيعي است. موزهی تاريخ طبيعي، موسسهاي است علمي و آموزشي براي بررسي و بيان روند تكامل حيات روي آكاتي و هر آنچه در اين رابطه مؤثر بوده است.
وظيفهی موزه تاريخ طبيعي جمعآوري و شناسايي طبقهبندي نگهداري، مطالعه و نمايش نمونههاي انواع ماهيان، جانوران، سنگها و سنگوارهها و نيز بررسي چگونگي ارتباط آنها با يكديگر، نحوهی زيست و محيط طبيعي آنها و در نهايت ارتباط انسان با طبيعت و ميزان دخالت او در طبيعت است.
بخشهاي اصلي يك موزهی تاريخ طبيعي عبارتند از:
· جانورشناسي (نرمتنان،پرندگان، پستانداران، خزندگان، ماهيان، سختپوستان، كرمها و حشرات)
· زمينشناسي و ديرينهشناسي
· گياهشـناسي
· انسانشناسي
· آموزش و تحقيقات
در سالهـاي اخير، كـارگـاههاي گوناگون مانند كارگاه اكولوژي وكارگاه بازيافت زبالـه نـيـز بـه عـنـوان بخشهاي دائمي موزهها درآمدهاند. (مجله طبيعت و حيات وحش ايران،شماره اول، شهريور 1377)
- موزه حيات وحش نيشابور:
موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور كه در زمره موزههاي تاريخ طبيعي به شمار ميآيد، در 28 ارديبهشت سال 1382، همزمان با روز جهاني موزهها، به همت حسين حصاري، در محل رباط شاه عباسي نيشابور (خيابان امام خميني، فلكه خيام، كاروانسراي شاه عباسي) افتتاح شد. علت نامگذاری این موزه به «موزه حیات وحش» و یا «شکار در طبیعت» را باید به شیوهی سازماندهی عناصر به نمایش گذاشته که روندی تاریخ طبیعی را در پیش نگرفته و همچنین شیوهی گردآوری آنها که بیشتر دستاورد حرفهی شکار مالک موزه است دانست، از این روی «موزهی شکار در طبیعت نیشابور» را میتوان به نوعی، در دستهی موزههای تخصصی، با گرایش «شکار» نیز دستهبندی نمود، که تجربهها و دانستههای حسین حصاری که خود دستاندرکار شکار و گردآوری این مجموعه بوده است، ارزش مجموعه را دوچندان مینماید. اين مجموعهی ارزشمند، كه نخستين موزه خصوصي ايران است، نمونههاي زير را در خود جاي داده است؛
· پرندگان و ساير جانوران تاكسيدرمي شده (گردآوري اين مجموعه، حدود 31 سال طول كشيده است)
· موش هاي آزمايشگاهي (كاربرد در امور آموزشي محصلين)
· ماهيهاي زينتي و ماهيهاي گوشتخوار
· مارهاي نيمهسمي (منبع غذايي آنها موش و مارمولك و گنجشك است، اين تغذيه به صورت زنده انجام ميگيرد و مارها به شكار آنها ميپردازند)
در وبگاه خبرگزاري ميراث فرهنگي آمده است؛ «موزه حيات وحش نيشابور» در حال حاضر داراي 8 غرفه است كه هر بخش آن مربوط به فصلهای مختلف و 1 منطقه دست نخورده را نشان ميدهد. زيربناي اين موزه، ششصد متر است اما حصاري آرزو دارد 350 متر ديگر براي دو غرفه ماهي و مار اضافه كند.
تمام اين غرفهها محل زندگي هر حيواني را به طور طبيعي نشان ميدهند و حيوانات تاكسيدرمي شده را در مكان (شبیهسازی شدهی تصویری) آب و هواي مخصوص همان جانوران به نمايش گذاشته شدهاند».
حصاري مي گويد: «20 درصد اين نمونهها منقرض شدهاند و بخشي از آنها نيز در حال انقراضاند. بيشتر حيوانات از نقاط مختلف ايران و بخش كوچكي نيز از خارج از به اين موزه آورده شده است.»
حسين حصاري در بخش تاريخچه وبگاه «موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور»، درباره خود، فعاليتهايش و چگونگي تاسيس اولين موزهی خصوصي ايران،چنين نوشته است: «اينجانب حسين حصاري متولد 1336(هـ.ش.) در مشهد به دنيا آمدم، من از همان كودكي علاقه شديدي به جمعآوري حيوانات وحشي و طبيعت داشتم، در همان زمان بود كه يك تير كمان با چوب و كش درست كردم و تا پانزده سالگي از همان تير و كمان استفاده ميكردم، از همين سالها بود كه كار شكار را بيشتر ادامه دادم، هر حيواني را كه شكار ميكردم آنها را نگهداري و بعد به تاكسيدرمي آنها اقدام ميكردم.
حدوداً هجده ساله بودم كه از طريق خانوادهام با شخصي به نام خانم مريم اشراقي آشنا و با او ازدواج كردم. بعد از اينكه با خانم اشراقی ازدواج كردم، همراه هم به كوه و شكار ميرفتيم و در همان زمان بود كه طريقهی تاكسيدرمي حيوانات كوچكتر را كاملاً ياد گرفته بودم و هر حيوان كوچكي را كه شكار ميكرديم با كمك همسرم به تاكسيدرمي آنها ميپرداختيم و نيز زماني كه من با خانم اشراقی ازدواج كردم يك عدد تفنگ بادي نيز خريداري كرديم، ما داراي دو فرزند پسر بوديم كه جنگ تحميلي شروع شد و من براي دفاع از دين و مملكت خود به جنگ رفتم در طول اين هشت سال بود كه خانم اشراقی و دو فرزند پسرم تنها زندگي ميكردند و همسرم هم نقش پدر را براي فرزندانم داشت و هم نقش مادر را. بعد از تمام شدن جنگ، من به آغوش خانوادهام بازگشتم و كم كم شروع به گرفتن جواز براي حيوانات شكاري و چهارپايان اقدام كردم كه من پروانه براي رفتن به شكار را گرفتم.
در فصل شكار كه اكثر اوقات زمستان ميباشد، ما و شكارچيان ديگر همراه هم به شكار حيوانات در نقاط مختلف ايران سفر ميكرديم، حيواناتي را كه شكار ميكرديم به منزل آورده و با گذشت 48 ساعت به تاکسيدرمی آن حيوانات اقدام ميكردم تا جايي اين كار ادامه داشت كه ميتوان گفت تمام حيواناتي كه شكار كرده بوديم تاكسيدرمي و در منزل خود و اقوام نگهداري ميكرديم و ديگر جايي براي نگهداري از اين حيوانات وجود نداشت.
تصميم بر اين شد كه موزه اي علمي-فرهنگي-تفريحي براي هموطنان خود برپاكنيم و نيز هر حيواني كه در يكي از مناطق ايران شكار شده بود در اين محل نگهداری شود. در نتيجه با استانداري مشهد مشورت و تصميم بر اين شد كه اين موزه را در شهر باستاني نيشابور برپا كنيم، براي برپا كردن چنين موزهاي، هزينهی گزافي پرداخت شد تا جايي كه من مجبور شدم تمام وسايل شخصي خود را از قبيل وسيله نقليه و مسكنهاي خود را فروخته، تا چنين كاري را با موفقيت تمام كنيم، من مسئوليت اين موزه شخصي را به همسرم واگذار كردم، چون اين زن همانند مردي پر تلاش همراه من در تمام زمينهها بود و يك لحظه هم مرا تنها نگذاشت و براي قدرداني از زحمات همسرم اين موزه را به نام ايشان به ثبت رساندهايم. اين موزه در مورخ «بيست و هشتم دی ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و يک» با همکاری اداره گردشگری و ميراث فرهنگی استان خراسان افتتاح گرديد ...». (ادامه)
- فهرست منابع:
· «نگاهي گذرا به تاريخچه موزه و موزه داري در ايران و جهان»، وبگاه سازمان ميراث فرهنگي كشور. تاریخ مشاهده: 20/10/1384.
· «درباره موزه»، وبگاه موزه ملي تاريخ طبيعي، تاریخ مشاهده: 20/10/1384.
· «موزه ها»، وبگاه مجله طبيعت و حيات وحش ايران، ش1، شهريور 1377. تاریخ مشاهده: 20/10/1384.
· «از نخستين موزه خصوصي كشور حمايت مي شود»، وبگاه خبرگزاري ميراث فرهنگي، تاریخ مشاهده: 20/10/1384.
· «تاريخچه»، وبگاه موزه حيات وحش (شكار در طبيعت) نيشابور، تاریخ مشاهده: 20/10/1384.
منبع:
· ققنوس شرق، «موزه حيات وحش نيشابور؛ نخستين موزه خصوصي ايران»، وبنوشت ابرشهر، تاریخ تدوین: 22/10/1384.
نیشابور، یکی از سرزمینهایی است که همواره در گسترهی تمدنی ایرانزمین، از دورانهای اسطورهای و باستانی تا دورانهای تاریخی و پس از اسلام، نقشآفرینی نموده و فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانیده و به امروز رسانیده. این نوشتار به بازشناسی و بازخوانی کوتاهوار تاریخ نیشابور پرداخته و از درونمایههای مورد توجه آن میتوان به وجه تسمیه نیشابور، تاریخ نیشابور در دورههای پیش از اسلام، ورود اسلام، قیام ابومسلم خراسانی، طاهریان- نخستین حکومت ایرانی و سلسله حکومتهای دیگر پس از اسلام و همچنین دو رویداد اندوهبار حملهی غزها و مغولان، و سرانجام به واکاوی علل این فراز و فرودها پرداخته است.
شهرستان نيشابور به مركزيت شهر نيشابور، 9308 (1) كيلومتر مربع وسعت دارد و جمعيت آن طبق سرشمارى سال 1370 هـ.ش، 287/399 نفر است. تراكم نسبى جمعيت اين شهرستان حدود 42 نفر در كيلومتر مربع مىباشد. 632 آبادى مسكون دارد و در قسمت مركزى استان خراسان واقع شده است. (2)
اين شهرستان با مختصات رياضى طبق نقشه زير با طول جغرافيايى بين 58 تا 59 درجه و عرض جغرافيايى بين 35 تا 37 درجه، محدود است از شمال به شهرستانهاى چناران و قوچان، از جنوب به شهرستانهاى كاشمر و تربتحيدريه، از مشرق به شهرستان مشهد و از مغرب به شهرستانهاى اسفراين و سبزوار. (3)
اين شهرستان داراى پنج بخش است به نامهاي:
· تحت جلگه، به مركزيت بزغان و دهستانهاى تحتجلگه، طاغنكوه، فيروزه.
· زبرخان، به مركزيت قدمگاه و دهستانهاى اردوغش، اسحاقآباد، زبرخان.
· سرولايت، به مركزيت چكنه و دهستانهاى بينالود، سرولايت.
· ميان جلگه، به مركزيت عشقآباد و دهستانهاى غزالى، عشقآباد، بلهرات.
· مركزى، به مركزيت شهر نيشابور و دهستانهاى دربقاضى، ريوند، فضل، مازول. (4)
دشت نيشابور در دامنه كوه بينالود قرار دارد، اين رشته كوه در دنبالهی رشته كوه البرز در جهت شمالغربى و جنوبشرقى كشيده شده است. مرتفعترين قلهی اين رشته كوه با 3400 متر در شمال نيشابور قرار دارد كه در همان حال بلندترين قلهی خراسان بهشمار مىآيد.
دشت مرتفع نيشابور محصور بين كوههاى بينالود و كوهسرخ، فلات ايران را به دشتهاى آسياى مركزى مرتبط مىسازد و اين مسير در طى قرنهاى متمادى همواره يكى از مهمترين شاهراهها بوده و جهت مسافرت و حمل و نقل و نيز لشكركشىها مورد استفاده بوده است. متاسفانه طوايف مهاجم نيز از اين شاهراه به منظور يورشهاى ددمنشانهی خود بهره بردهاند.
در حال حاضر، اين دشت، مشهد را به وسيله جادهی آسفالته درجه يك و راهآهن به تهران مربوط مىسازد. در طول زمان چنين موقعيت استثنايى برحسب اقتضا به نفع و يا به ضرر شهر نيشابور بوده است. در دورههاى صلح و آرامش، آبادى، جمعيت و بازرگانى نيشابور به سبب داشتن منابع طبيعى مرغوب از قبيل معادن فيروزه و خاكهاى زراعتى وسيع، رو به گسترش نهاده و برعكس در زمان جنگ، چون مورد طمع مهاجمان قرار داشته مورد حملات متعدد واقع شده و رو به ويرانى نهاده است. نشانهها و شواهد امروزى كه عبارت از خرابههاى متعدد در اطراف شهر است گستردگى اين شهر را در زمانهاى قديم به خوبى نشان مىدهد. (5)
- وجه تسميه نيشابور:
قديمترين سندى كه از نيشابور ياد مىكند اوستا است كه با واژه «رئونت» به معنى جلال و شكوه از آن نام مىبرد. احتمالاً اين واژه بعدها به كلمه ريوند تبديل شده كه اكنون نام دهستانى از توابع نيشابور است. (6) در برخى از متون دوره اسلامى نام ديگر نيشابور «ابرشهر» آمده است كه مسلماً اين لفظ در دورههاى قبل از اسلام به كار مىرفته است. سكههاى مكشوفه، اين موضوع را مدلل مىسازد. براى نمونه در سكهاى كه تصوير قباد ساسانى را نشان مىدهد كلمه ابرشهر ديده مىشود. (7)
بحث درباره كلمه ابرشهر زياد است از آن جمله برخى «ابرشهر» را از ريشه «اپرناك» گرفتهاند كه مربوط به قوم «پرنى» است كه اسلاف پارتيان مىباشند. (8) بعضى ابرشهر (با سكون ب) گويند كه مراد شهرى ابرى يا شهرى مرتفع كه به ابرها نزديك است. اين هر دو قول بدون مبنا و اصولاً مردود است اگر چه براى سند اول هنوز جاى تامل باقى است اما اگر ابر را فارسى قديم «بر» به معنى بلند جايگاه و رفيع و بزرگ بدانيم كلمه ابرشهر مقبولتر مىنمايد. (9)
مسكوكاتى كه از دوران باكتريان در افغانستان به جاى مانده، از پادشاهى به نام «نيكهفور» ياد مىكند كه دامنه فرمانروايى او تا نيشابور گسترش داشته و به روايتى اين شهر را وى بنا نهاده است كه بعدها به «نيسهفور» و «نيسافور» و نهايتاً به «نيشابور» تبديل شده است. «نيسافور» در گويش عرب به معنى شىء سايهدار است و شايد در آن جا درختهايى وجود داشته كه سايهگستر تارك خستگان بوده است. (10)
واژهی نيشابور در دوره ساسانى همه جا به شكل «نيوشاپور» آمده است كه آن را به معنى كار خوب شاپور يا جاى خوب شاپور گرفتهاند زيرا شاپور دوم اين شهر را تجديد بنا كرد ولى به روايت اغلب مورخان شاپور اول بانى آن بوده است. اگر مطلب بالا را در مورد نوسازى اين شهر قرين صحت بدانيم، كلمه «نيو» مىتوان به شكل امروزى آن «نو» تعبير كرد و معنى نيشابور چيزى جز شهر نوسازى شده شاپور نخواهد بود و ديگر دليلى براى بحث در مورد شاپور اول و دوم وجود نخواهد داشت. زيرا كه بعضى از مورخان در انتخاب هر يك از آن دو دچار شك شدهاند ولى قدر مسلم بانى اوليه بايد شاپور اول باشد و پس از وقوع زلزلهاى شاپور دوم امر به ترميم و بازسازى آن كرده است و اين به هر حال كار نيك شاپور دوم بوده است كه به لفظ «نيوشاپور» از آن ياد كردهاند. (11)
نيشابور در اوايل اسلام به «ابرشهر» معروف بود كه در سكههاى دورههاى اموى و عباسى به همين نام آمده است. «ايرانشهر» هم گفتهاند كه شايد عنوانى افتخارى براى اين شهر بوده است. البته چون يكى از چهار شهر كرسىنشين خراسان بود لقب «امالبلاد» هم براى خود كسب كرده است. (12)
- نيشابور در دوران پيش از اسلام:
گفتار فردوسى، قدمت نيشابور را به دورانهاى باستان مىبرد و شعر وى گواه بر وجود اين شهر در اساطير ملى ايران است. دربارهی به سلطنت رسيدن كيكاوس مىگويد:
بيامد سوى پارس كاووس كى
جهانى به شادى نو افكند پى
فرستاد هر سو يكى پهلوان
جهاندار و بيدار و روشنروان
به مرو و نشابور و بلخ و هرى
فرستاد هر سو يكى لشكرى
يا در هنگامى كه كيخسرو از تورانزمين به ايران مراجعت مىكند، فردوسى با اين سخن زيبا از نيشابور ياد مىكند:
از آن پس به راه نشاپور شاه
بياورد پيلان و گنج و سپاه
همه شهر يكسر بياراستند
مى و رود و رامشگران خواستند (13)
در ذكر احوالات اردشير ساسانى، طبرى مىگويد كه: «اردشير بابكان از سواد عازم استخر شد و از آن جا نخست به سكستان و سپس گرگان، ابرشهر، مرو، بلخ، خوارزم و تا انتهاى سرزمين خراسان رفت. او بسيارى از مردمان را كشت و همه مرزهاى شرقى را به اطاعت آورد.»(14)
از گفتهی فوق، احتمالاً دو نتيجه به دست مىآيد. يكى اين كه ابرشهر در واقع، نام اوليه و اصلى نيشابور است، چنان كه در صفحات قبل بيان شد و ديگر اين كه اردشير همانند ديگر جهانگشايان مردمان بسيارى كشته كه لاجرم ابرشهر مستثنا نبوده است و شايد در اثر خرابيهايى كه در دوران وى به وجود آمد مردم به نقطه ديگرى در همان نزديكى پناه بردند و در زمان شاپور اول، اين محل جديد، به نام شاه ايرانزمين نامگذارى شد.
كتيبهی شاپور اول كه ويژه پيروزى او در مناطق شرقى ايران است و از مناطق «پرثو»، «مرو»، «هرات»، «سغد»، «ابرشهر» نام مىبرد، دليل واضحى بر وجود ابرشهر مىباشد كه به هر حال همانند شهرهاى ديگر يا كاملاً به فرمان شاپور درآمد و يا خراجگزار وى شد. (15) حركتشاپور به نيشابور به اين صورت بود كه پس از حمله تركان به نواحى شرق كه احتمالا بايستى پس از مرگ اردشير واقع شده باشد و دادخواهى مردم از شاپور اول، «وى با لشكرى جرار بر سر آن اتراك رفت و به محاربه و مقاتله، ايشان را از ملك ايران اخراج كرد و باز به نيشابور آمده و اين جا مقام نمود و بناى شهر متصل به قهندز و اقامه شهرستان اخراج و ابراج و تشبيه اساس فرمود و محلات و عمارات به هم وصل كرد و خندق شهر و قهندز به هم متصل كرد. وى بر چهار جانب شهر چهار دروازه مرتب داشت، شرقى، غربى، جنوبى، شمالى. مهندسان را فرمود و طريق بنا به ايشان نمود تا چنان بنا نهادند كه چون آفتاب طلوع كرد شعاع آن از هر چهار دروازه شهر طلوع كردمى و آن عجايب بناها بود و به وقت غروب از هر چهار دروازه آفتاب در نظر بودى كه پوشيده شدى». (16)
حاكم نيشابورى (متوفى 405 هـ . ق)، صاحب تاريخ نيشابور، نيز از اتصالات محلات و خندق شهر و قهندز ياد مىكند كه دليل واضحى بر يكى بودن نيشابور با ابرشهر مىباشد. علاوه بر اين، براساس آنچه وى ذكر مىكند، در واقع نيشابور در زمان شاپور اول بنياد يافته است، مخصوصا اين كه در هنگام حفر خندق خبر از يافتن گنجى براى وى آوردند و او همه آن گنج را نفقه كرد و اين خود دليل بر استقرار وى در نيشابور، به هنگام حفر خندق مىباشد. درباره حصار و باروى شهر نيشابور كه همزمان با حفر خندق انجام شده است مؤلف در جاى ديگر چنين مىگويد:
«شاپور اول بر حوالى شهر خارج خندق عمارت آغاز كرد، معماران و عمله مرتب كرد و تكليفات شاقه فرمود، رعايا عاجز آمدند، معماران را امر كرد كه هر روز پيش از آفتاب به سر كارها روند. هر كه از رعايا پيش از آفتاب حاضر نشود زنده در ميان خشت و گل ديوار گيرند و چنان كردند. و خلق بر آن رنج قرار گرفتند. و بعد از سنين كثيره ... استخوان بنىآدم از سر تا قدم از ميان گل بر خاك مىافتاد». (17)
زردشت هم يكى از سه آتشكده معروف ايران را به نام مهربرزين در كوههاى نيشابور ساخت.
- نيشابور پس از اسلام :
بنا به نوشته مورخان و جغرافي دانان عربزبان مانند ابنرسته، مقدسى، اصطخرى، ابنحوقل و ياقوت حموى، شهر نيشابور، يك فرسنگ در يك فرسنگ بوده و بازار و ميادين و دكاكين و كاروانسراهاى بسيار داشته است كه از لحاظ اقتصادى «انبارگاه مالالتجاره فارس و كرمان و هند يعنى ولايات جنوبى و همچنين رى و جرجان و خوارزم» بوده است. در اين دوره يعنى در قرون وسطى ايالتخراسان به چهار قسمتيعنى چهار ربع تقسيم مىگرديده و هر ربعى به مركزيت يكى از چهار شهر بزرگ نيشابور، مرو، هرات و بلخ خوانده مىشده و در زمانهاى مختلف يكى از اين شهرها مركزيت تمام خراسان بزرگ را به عهده داشته و چنان كه گفته خواهد شد نيشابور نيز از زمان طاهريان به بعد به عنوان پايتخت انتخاب گرديده است و گفتهاند كه: «اين شهر از قاهره قديم (فسطاط) بزرگتر و از بغداد جمعيتش بيشتر و از بصره جامعتر و از قيروان عاليتر بوده و 44 محله داشته و 50 خيابان اصلى و مسجدى ممتاز و كتابخانهاى با شهرت جهانى و يكى از چهار شهر شاهى امپراطورى خراسان بوده است». (18)
برای خواندن ادامه این نوشتار، بر روی اینجا کلیک کنید
سخن اول: اشارهای بر زندگی و آثار یغما
تولد: 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور.
درگذشت: 2 اسفند 1366، نيشابور.
حيدر يغما، در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب دايرهی علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه، به دهستان خود در حومهی نيشابور باز ميگردد و همانجا به كار گل و خشت مالي ميپردازد.
وي در سي سالگي، از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه، قرآن را فراگرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست. در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه «رباعيات» خود را منتشر كرد.
يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده ميسرود. پس از انقلاب اسلامي، كتابي تحت عنوان «سيري در غزليات حيدر يغما» با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد. پيكر وی را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.
سخن دوم: يغما، شاعر خشتمال نيشابوري
من يكي كارگر بيل به دستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامــــم مكنيد
بيش از 10 سال است كه يغما در نيشابور زندگي نميكند و در هيچ جاي ديگر اين دنيا هم زندگي نميكند. امروز اگر بخواهي او را ببيني با تمام كوشش نبوغ بشري، باز هم كار به جايي نميرسد. يغما 16 سال است كه روي در نقاب خاك در كشيده، حيدرش ميگفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهاي زندگيش كار كرد و در تمام ايام حياتش شعر گفت.
او در جايي ميگويد:«من از همان روزهاي كودكي كه بزرگترهاي صومعه در شبهاي بيپايان زمستان، دور كرسي، شاهنامه و امير ارسلان ميخواندند، با لذت و ولع گوش ميدادم. شايد ميدانستم شعر در خونم ميجوشد».
از آن روزها تا دوم اسفند 1366 هجري شمسي، حتي يك بار، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتي يك نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرين شب عمرش را زير يك سقف چوبي و در ميان ديوارهاي گلي كه با خشتهاي خودش سامان گرفته بود، خوابيد و چنان آرامشي در درون داشت، كه خوابش تا ابد خواهد پاييد.
در جاي ديگر ميگويد: «نام شناسنامه من «يغما» است. اما مردم هنوز اين را باور نكردهاند. گمان ميكنند تخلص من است. مردم در بسياري از موارد گمان ميكنند، مردماند ديگر!»
تحقيقا هيچ آدمي از ديدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پي به شعرش نميبرد، اما از شعرش همه اينها برميآيد. در طول 20 سال كه عقل داشتم، ميديدمش و ميشناختمش، از هيچ انساني بد نگفت و هيچ حيواني را آزار نداد. آدمها، انسانها، حيوانها، هر كدام در جاي خود بودند، همه در جاي خود.
حيدر فرزند محمد و كشور يغما، از مهاجران كوير يزد –خور و بيابانك- بود كه دو نسل پيش از حيدر، براي زيارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طايفه يه گوشهاي رفت و خانواده حيدر بيگ در صومعه مسكن گرفت.
حيدر، پس از تولد تا 30 سال، آدم خاصي نبود. شايد اصلا آدمي نبود. بچهاي فقير، كودكي شرور، نوجواني نا آرام و عاشقپيشه. جواني كنجكاو، بيسواد و باز هم عاشق، مردي در آستانه نيمه عمر.
هنوز هم به درستي نميدانم يغما چگونه يكباره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فيلسوف بشود- به برخي رموز و دقايق ادبي، تاريخ ادبيات، علوم ديني و قرآن پيبرد. آنچه از خودش شنيدهام اين است كه اين يك روند تدريجي و بطئي بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرايش شعر رسيد. مادرم اما اعتقاد ديگري دارد و چون با او ميزيسته، نميتوان يكسره اعتقادش را انكار كرد، اگر چه كاملا هم پذيرفتني نيست.
او ميگويد:«پدرت خواب نما شد. او هيچ نه ميدانست. نه ميخواند، و يكباره ...»
(همسر يغما) سالها قبل از مرگش به ديگران گفته بود كه حيدر از سربازخانه براي او نامه مينوشته و ميفرستاده.
و هر چه جستجو كردم كمتر به نتيجه رسيدم. نظر من همان است كه از يغما شنيدم. كوشش سالها، قريحه ناب، و خواهش بيانتها در دانستن، به اين كار استوارش كرد.
بايد در حدود 40 سالگي، اولين ابياتش را سروده باشد و آخرين شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. 24 سال و ميگفت كه 40 هزار بيت شعر دارد. هرگز اين گفتهاش را نيازمودم و اشعارش را نشمردم. و آنچه از اين 40 هزار بيت، شعر بشودش ناميد، آنقدر است كه 40 ساعت مدام طول ميكشد بخواني و بفهمي.
بيشترين سطور زندگيش را در عشق نوشته و در سياست، هيچ نگفته است. اما همانگونه كه هر انساني –حتي شاعر هم نباشد- از هر دري سخن ميگويد، اين آشفته فقير و آزاد نيز در همه مقوله، سخن دارد.
سبك اشعارش به تعبير ادبي، سهل و ممتنع است و به روايت عوام، همهفهم. به احتمال قوي نميتوانست مشكلسرايي كند، هر چند از اين كار، نفرت هم داشت. من ميگويم و هيچ استبعادي هم ندارد كه غلط كنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. يادداشتهايي در نجوم دارد كه فكاهيانه است. شايد هم به قول خودش پانصد سال ديگر آنها را بايد فهميد. حرف اضافي در اين بابها زياد داشت، اما، خوب شعر ميگفت، مهربان بود، از آدميت نصيبي برده بود. به هر كه اهل كار نبود –و عمدتا كار يدي- دشنام ميداد و قيد دنيا را زده بود، وقتي مادرش را ميديد، از ياد گذشتهها به سختي ميگريست و از رنج و فقر بيحد خالي سفرگان، بس شكوه داشت.
يغما را هر كه يك بار ميديد و مينشست، هرگز رهايش نميكرد، و از يك بار بيشتر هر كه، شعرش را ميشنيد و كورفهمي داشت –اگر هم اولين بارش بود- عاشق ميشد.
«من» اضافه ميكنم: عشق يغما زميني بود. اما معشوقهاش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقهاش يافت نميشد. نه دختران شاهنامه بود كه از ديوار قصر با گيسو بالايشان بكشند، نه از ناپيداي خواجه عبدالله خط ياد گرفته بود، نه بر باريكههاي تخيل صائب نشسته بود و نه از نكبت ايرج ميراثبر بود.
زن بود، اما، زن بود!
اگر تكههاي چهرهاي را كه يغما در هزاران بيت، شكسته و ريخته، بند زنيم و كنار هم، بچينيم، روي فرشته ميبينيم، يادهاي فراقش را اگر يك كاسه كنيم، تا هجر عرفاني فاصله چنداني نداريم، و گيسوان و لب دلبرش فقط شبيه آدمي است.
ميگويد:«يك روز از كنار خانهاي مي گذشتم. بيل يك دست. قالب خشت دست ديگر. لباسهايم خاك بود. خب، من خشت ميماليدم. همهاش در خاك زندگي ميكردم ... صداي خواندن قرآن شنيدم. داخل شدم. بيل و قالبم را تكيه ديوار حياط، در اتاق جا نبود. تا قاري بيايد جوانترها به خود بودند.
{مي خندد:}
- فقط جاي قاري خالي بود و من چه ميدانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده كه زياد بود! يكي آمد و با عصا شانهام را خاراند: «هي بلند شو برو مردكه نكبت! اين چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بيرون آمدم. جسارت كردم دوباره برگشتم. نشستم. اين بار كنار در، و سه سال بعد همان قاري يك روز گفت ملا حيدر! يكي از دورههايت را به ما بده، مرد حسابي ما رفيقيم!»
قرآن را آموخت. و ميگفت كه فارسي را از كتاب اكابر شروع كرده و تخته سياهش تابلو سردر مغازهها و قوطيهاي سيگار بوده و بعد كار خشت، كتابخانه ملي و بعد، يكسره بيابان.
اينها را نميگويم كه فردا از يغما بتي بسازند و هاتف خطابش كنند، يا مجنوني كه همان خشت هم سرش را زياده باشد، ميگويم كه بدانند من اينگونه ميپندارم كه يغما آدم بود، اگر چه خودش از اين داعيه خيلي دور بود. بيابانها و دشتها هم هيچ وقت از او شكوه نكردند، كه يغما پايدارترين رفيق راه بود و ديرپايترين رفيق شبهايشان، درختها هم از او كينه ندارند، كه او خيليهاشان را آب و كود داد. گلهاي وحشي هم به او دشنام نميدهند، كه او مهربان در ميانشان شبهاي بسياري را غنوده بود و به ستارگان آسمان نيشابور چشم دوخته بود. با هيچ چيز به اندازه بيابان، انس نداشت و هرگز از شبگردي خسته نميشد. شعرهايش سراسر ستايش شب است و تنهايي و سكوت و بيابان. اين روستاييزاده، كه از صومعه بيرون آمد وقتي كودك بود، شصت و چهارمين سال زندگيش را در خانهاي كه با خشت دست خودش ساخته بود در حاشيه جاده تهران و در كنار راه روستاي زادگاهش سپري كرد و در ميانه اين شش دهه، چنان تحولي در معناي زندگي و ادبيات و در پيوند انسان و معنويت ايجاد كرد كه ابعادش تا هر گاه كه دفتر ادبياتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پايدار، در حافظه نقاد بشريت، پرصلابت و استوار، همچون بينالود، ميماند.
نان اگر بردند از دست تو، نـــــــــــــان از نو بساز
جان اگر از پيكرت بردند، جــــــــــــــان از نو بساز
آب اگر بر روي تو بستند بي باكان دهـــــــــــــــر
تو ز اشك ديدگان، جـــــــــــــوي روان از نو بساز
سركشان را رسم خانه سوختن آســـــــــان بود
تا تو را دست است در تن، خانمـــــان از نو بساز
خستگان را رسم و راه باختــــــــــــــن بود از ازل
گر جهان تو برند از كف، جهـــــــــــــان از نو بساز
خيره سرها را، سري باشد به ويــــــران ساختن
گر كه ويران شد، به رغم سركشـــان از نو بساز
شكوه ات از آسمـــــــــان بي جا بود اي آدمي!
تو خداوند زميني، آسمــــــــــــــــــان از نو بساز
كيست خورشيـــــــد فلك تا بر تو صبحي بردمد؟
خود بكوش و مطلعي بهتـــــــــر از آن از نو بساز
شعر اگر شعر است و بر دل مي نشيند خلق را
گـــر زبانت لال شد يغمـــــــــــا! زبان از نو بساز
سخن سوم: یغما، ستيز با خويشتن و جهان
شاعر، جدالي است در خويشتن، با خويشتن و جهان.
در مصاف با خويشتن با جهان سر جنگ دارد و در نبرد با جهان با خويشتن ميستيزد.
شعر اعلام اين ستيز است نه حاصل آن، چرا كه انسان متوقف نيست تا در ستيز خويش به حاصلي برسد.
انسان، حادثهاي است كه هيچگاه كاملا اتفاق نميافتد و مرگ پايان اين حادثه نيست؛ ناتمام ماندن آن است.
آنها كه ميكوشند تا انسان را به حدودي محدود كنند، سعي دارند تا براي اين ستيز، قالبهايي بيابند و آن را با آنچه كه اتفاق افتاده است، بسنجند؛ حال آنكه ستيز، خود قالب ميآفريند. همه قالبها در صورتي كه حامل گزارش ستيزي راستين باشند شعرند، و گرنه هيچ قالبي شعر نيست.
يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسه شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام ميدارد و بيباكانه در زبان رخنه ميكند. شاعر كلاسيك فراوان است، اما ستيزهگر جرأتمند كم ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما، از دل به دريازدگاني است كه هيچ رسميتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه به خاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام ميدهد، بلكه براي دور ماندن از توقف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي ميشود. انسان شاعر، اگر نه در عرصه عمل، در عالم خيال و در خانه زبان بايد جرأتمندترين مردم زمانه خود باشد. مواجهه با چنين مضموني، رويارويي با هيچ واژهاي و غرق شدن در هيچ گردابي از گردابهاي زبان نبايد او را وحشتزده كند. چنين شاعري كه در روزگار ما به ندرت يافت ميشود، هيچ گاه مضامين خود را صيقل نميدهد، كلمات خود را برنميگريند، و تا كشاكش و جدالي بدوي و عتيق در اعماق ذهن و ضميرش اتفاق نيفتاده است، خود را براي اعلام آن آماده نميكند.
حيدر يغما زحمتكشي است با سواد اندك و مصيبت بسيار، دانش ادبي وي ناچيز است، اما خرد دردمندانهاي دارد كه در كمتر شاعري ميتوان سراغ گرفت.
ناصح به آستانه دانش كشد مرا
من خاكبوس هيچ آستان نيم
باشد گواه، آبله دست من كه من
دانش نهاده در گرو آب و نان نيم
يغما مردي است كه در گريز از جهان هياهوي امروز، با وقوف كامل به زندگي فقيرانه خويش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتي آلوده به رفاه نيست، بلكه درد بيشتر ميطلبد و سرگرداني بيشتر؛ و به نحوي مرموز دريافته است كه كمال انسان، اعتراف به نقص است، يا اعتراف به چيزي كه انسانِ خود گم كردهي امروز آن را نقص ميشمارد. در اين راستا، يغما، فقر خود، نازيبايي، رسوايي و به ديوانگي متهم بودن خود را اعلام ميكند، اما از آنها طرحي ناتوان ارايه نميدهد؛ بلكه آنها را توانمندي و ابزار ستيز خويش ميشمارد:
من يكي كارگر بيل بدستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد
بگو كه نامه ي يغماي خشتمال است اين
به روز خواندن اين شعر، اگر كسي پرسيد
نگار زشتيِ يغما ز ياد خواهد بُرد
به روز وصل، ز بس شيوه ي سخن زيباست
يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نميتوان يافت. او مديحهگوي غرور و همت خويشتن است، همت و غروري كه ريشه در جنوني كبريايي دارد:
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود
مي زند آتش به بنياد سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد
عالمي را مي كند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من
من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من
كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان
سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من
خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است
نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من
جان خود را ميكشم از قالب پيكر برون
سستي اگر ورزد ميان پيكر من جان من
ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم
گر درآيند اختران چرخ در فرمان من
پشت مي مالم گهِ خارش به ديوار ضخيم
تا نخارد به منت پشتم انگشتان من
عمر من پنجاه و سه سال است و مغرورم هنوز
تا كجا پايان پذيرد شور بي پايان من
شاعري ناشاعرم مي خواند، ني، من شاعرم
مدّعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
يغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آنچه كه اين شوريده سر خاك نيشابور را متمايز ميكند، شعر او نيست؛ آزادگي اوست.
يغما تأويلي عميق و عتيق از آزادگي عرضه كرده است:
«لذت بردن از تراژدي خويش»
يغما در معرفت خود، آزادي را در گردن نهادن به تقدير ميداند، آنچه كه به ديده پديدار است مهم نيست. به قول نيچه ي دردمند: «اهميت در نگاه توست». يغما براي نگاه خود بيشتر از آنچه كه در پيش چشم دارد و آنچه كه ديگران ميبينند اهميّت قائل است. و بدين سبب متهم به خودپرستي است.
يغما شاعر بنيادهاست. بنيادهايي كه در جهان امروز، سخت بيبنياد ماندهاند. آزاد زيستن، شرافتمند زيستن، به دور از دريوزگي زيستن، دردمند زيستن، و مهمتر از همه، عاشق زيستن:
اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو
با مردگان گور احاديث جان مگو
يغما با جهان پنجه در پنجه كرده است و به مماشات زندگي نميكند. از اينرو آنان كه غروري پايمالشده دارند و با فروتني ناگزير، خو كردهاند، نميتوانند گردنكشي و خيرهسري يغما را تحمل كنند و يغما بيتوجه به ديگران در پرتو جهانسوزي غرور، معرفت غريب خود را دنبال ميكند:
نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم
شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم
زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد
حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم
نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!
فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري
ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم
كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا
جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم
نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم
در روزگار ما، شاعران، در جستجوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتادهاند و از شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك ميشناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل ميفهمند، نه ايماژ و آبسترهسازي و نه روشنفكري و آوانگاردبازي، بشارتدهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جُست؛ و براستي اگر نبود اين جنون، چگونه يك خشتمال ميتوانست حضور خود را با چنين كبريائي اعلام كند:
تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد
روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد
مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد
منابع این نوشتار:
· سخن اول: آقا شيخ محمد، مريم؛ نوري نشاط، سعيد، «گلزار مشاهير؛ زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران 1358-1376». تهران: نشر زيتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران، 1377، ص239-240.
· سخن دوم: يغما، ابوالفضل، «يغما، شاعر خشتمال نيشابوري». ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره 57، مردادماه 1382، ص196-197.
· سخن سوم: مير شكاك، يوسفعلي، «ستيز با خويشتن و جهان». تهران: برگ، 1369،ص63-69.
گردآوری و تدوین:
· ققنوس شرق، وبنوشت «ابرشهر»، (abarshahr.blogfa.com)، 09/10/1384.

اميرحسين صديق در سال 1351 در نيشابور متولد شد. او دوره بازيگري را در مدرسه هنر و ادبيات به پايان رسانده و در مجموعه هاي تلويزيوني و سينمايي زيادي بازي كرده است.
شانس او حضور در مجموعه آثار مرضيه برومند بود. او توانست در اين آثار توانايي خود را بروز بدهد كه انصافا هم از پس چند نقش كاملا متفاوت به خوبي برآمد. بخصوص در مجموعه هاي زي زي گولو، خودرو تهران 11، هتل، مرباي شيرين و...
«در به درها» كه ابتدا به صورت سريال ساخته شده، نخستين تجربه او در زمينه كارگرداني بوده است.
فيلمشناسي
بازيگري:
قافله (مجيد جوانمرد، 1371)
زي زي گولو (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1373)
ماجراهاي آقاي اصل تهراني (مجموعه، مرضيه برومند، 1374)
شب روباه (فيلم / مجموعه، همايون اسعديان، 1375)
در سرزميني ديگر (به نمايش درنيامد، مجيد جوانمرد، 1375)
خودرو تهران 11 (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 76-1375)
ديروز و فردا (فيلم كوتاه، ايرج كريمي، 1376)
هتل (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1377)
نسل سوخته (اپيزود سوم، رسول ملاقلي پور، 1378)
ورثه آقاي نيكبخت (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1378)
داستان يك شهر 1 (مجموعه تلويزيوني، مرضيه برومند، 1378)
دختري به نام تندر (حميدرضا آشتياني پور، 1379)
مرباي شيرين (مرضيه برومند، 1379)
اين زميني ها (مجموعه تلويزيوني، 1379)
كاراگاه شمسي و مادام (مجموعه، مرضبه برومند، 1380)
بدون شرح (مجموعه تلويزيوني، مهدي مظلومي، 1381)
عشق تنهاست و ... (فيلم كوتاه، اميد بنكدار، كيوان علي محمدي، 1381)
شبانه (امين بنكدار، كيوان عليمحمدي،۱۳۸۴)
نوك برج (كيومرث پوراحمد،۱۳۸۴)
كارگرداني و طراحي عروسك:
در به درها (۱۳۸۳)
منابع:
لينك مرتبط: