تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

نشابور به روایت تاریخ دیرسال خود ده ها بار آماج حملات دشمنان واقع شده است. در این هجمه ها زمینش سوخت، ویرانه هایش کشتزار شد اما هر بار ققنوسی جدید از سبزه زارهایش بال و پر برآورد، با آنکه از تیر و کمان و زوبین و شمشیر و سم اسبان تنش رنجور گردیده اما هر بار نیروی اهورایی طبیعت و اراده استوار مردمانش، این زخم های کهنه را التیام بخشیده است.

از این روست که لرد کرزن می گوید:

نیشابور، بیش از هر شهر دیگری در جهان، ویران و بازسازی شده است.

 

اکنون بر آنیم تا از منظری دیگر به نیشابور و تاریخ آن بنگریم و ببینیم چرا چون ققنوس هر بار از میان خاکسترهای خویش با رعنایی تمام سر برآورده است، زمینه ها و ریشه های آن از بعد جغرافیایی، اقتصادی، ارتباطی،تجاری، نظامی، سیاسی و مرکزیت علمی چگونه بوده است؟ فرهنگ آن چه توانایی هایی داشته که این همه اقوام و افراد مختلف با سلایق و مشرب های متنوع را پذیرفته، تحمل کرده، از آنها تاثیر پذیرفته و نفوذ خود را بر آنها گذاشته است.

 

«نام نیشابور به اشکال و الفاظ مختلف آمده است. به نظر می رسد صحیح ترین و زیباترین نام آن همان نشابور (Noshabour) است که هم اکنون با لهجه زیبای این شهر و شهر های مجاور تلفظ می گردد. حجم عظیمی از مطالب کتاب های تاریخی ایران و ممالک همجوار در خصوص نشابور است و کمتر کتابی از هنر ها و هنر مندی ها، علما و دانشمندان، رزم آوران و عارفان و وزراء و کارگزاران تیزبین آن سخن نگفته است تا آنجا که می توان در خصوص این شهر دایرت المعارفی نوشت پربار تر از بریتانیکا.

 

انبوه مطالبی که در کتب گذشتگان آمده، تنها مشتی از خروارها معارف و عظمت های این کهن شهر و کهندژ شرق است. شهری آراسته به مساجد، خانقاه ها، مدارس، دیرها، بازارها و سراچه های ارباب حرف گوناگون که هرکدام در راسته ای و تیمچه ای آهنگ زندگی می نواختند، شهری که در آن ده ها وزیر برخواسته و هزاران عالم و دانشمند به عالم علم تقدیم شده و خاک پاکش چون کهربا، عقول اهل علم و عرفان، فلاسفه، فقها و جهانگردان زیادی را مجذوب خویش ساخته است.

 

نشابور به روایت تاریخ دیرسال خود ده ها بار آماج حملات دشمنان واقع شده است. اولین این تهاجمات به تاخت و تاز افراسیاب تورانی منسوب است و سپس پهلیزک و آخرین ضربه های آن به تهاجم مغول وار احمد شاه درانی (افغان) در سال 1168 ه.ق که به ویرانی شهر انجامید. در این هجمه ها زمینش سوخت، ویرانه هایش کشتزار شد اما هر بار ققنوسی جدید از سبزه زارهایش بال و پر برآورد، با آنکه از تیر و کمان و زوبین و شمشیر و سم اسبان تنش رنجور گردیده اما هر بار نیروی پروردگاری (اهورایی) طبیعت و اراده استوار مردمانش این زخم های کهنه را التیام بخشیده است. از این روست که لرد کرزن می گوید: نیشابور بیش از هر شهر دیگری در جهان ویران و بازسازی شده است.

 

مطالب در خصوص نیشابور فراوان است اما بسیار اندکند منابع یا افرادی که به چرا های بسیار در خصوص این شهر پاسخ گفته باشند و تبیین نمایند چرا نیشابور با این همه افت و خیزها باز هم رشک شهرهای عالم بوده است؟ کسی نپرسیده و به دنبال آن نبوده است که چرا سلاطین و پادشاهان، نیشابور را پایتخت خوش یمن خود می دانستند و هر قدرتمندی اوج اقتدار خود را با چهره سایی بر آستان این شهر می دانست؟ و این شهر به چه اتکایی با مهاجمین گوناگون دست و پنجه نرم کرده، سینه به سینه با آنان  هماوردی نموده است.

 

اکنون بر آنیم تا از منظری دیگر به نیشابور و تاریخ آن بنگریم و ببینیم چرا چون ققنوس هر بار از میان خاکسترهای خویش با رعنایی تمام سر برآورده است، زمینه ها و ریشه های آن از بعد جغرافیایی، اقتصادی، ارتباطی،تجاری، نظامی، سیاسی و مرکزیت علمی چگونه بوده است؟ فرهنگ آن چه توانایی هایی داشته که این همه اقوام و افراد مختلف با سلایق و مشرب های متنوع را پذیرفته، تحمل کرده، از آنها تاثیر پذیرفته و نفوذ خود را بر آنها گذاشته است.

 

الف: موقعیت جغرافیایی و آب و هوایی؛

موقعیت جغرافیایی و غنای تولیدات این شهر بی شک یکی از دلایل پایایی آن است. این امر حداقل از دوره آپرن ها (Aparen) گه یکی از سه قبیله داهه که ستون های اصلی امپراتوری پارتی بودند شناخته شده است زیرا آن صحراگردان زیرک در این سرزمین سکنی گزیدند. صحرانشینان با توجه به اطلاعات وسیع جغرافیایی محیط هایی که در آن در حرکت بودند، معمولا در مناطقی سکنی می گزیدند که بهترین و بیشترین مواهب طبیعی را در اختیار آنان و دام هایشان قرار دهد، بنابراین نیشابور آن عصر به واسطه آب و هوا و موقعیت طبیعی مناسب و سرشار از مواهب خود مسکن این قبایل گردید و سپس به شهری مبدل شد که از یازده شهر بزرگ مشرق قلمرو ساسانی و از چهار شهر معتبر خراسان در دوره اسلامی بود. هوای نیشابور نسبت به همه شهرهای مهم خراسان بزرگ نسبتا خشک تر و سالم تر بوده است. غنای مواهب و سلامت هوا باعث شده است تا مورخان، نیشابور را بر خلاف بسیاری از شهرها که پادگانی یا نظامی و مصنوعی بودند شهری «خودرو» بنامند. خودرو بودن شهر به این معنی است که امکانات طبیعی و استراتژیکی چندی دست به دست هم می دهد تا پدیده ای بنام شهر رویش یابد.

 

از عواملی که به پایایی نیشابور کمک کرده است، تعداد زیادی قنات یا کریز (کاریز- Kariz) در محدوده شهر بوده است که نشانه های واحد نیشابور بوده و هست. قنات ها از سه نظر به اقتصاد شهر کمک می کرد:

  1. مشروب ساختن اراضی و باغات و تامین آب مصرفی شهر
  2. تولید ماهی که از غذاهای عمده مردم شهر بود
  3. تامین منبع درآمد جهت گروهی از گارگران که شغل قوام و حفاظه داشتند و به پاک نگه داشتن قنات ها و مجاری آب شهر اشتغال داشتند.

حاصلخیزی خاک و کیفیت بالای آن در نیشابور به حدی بوده است که ابن حوقل می گوید «بهترین زمین های خراسان، زمین های کشت آبی نیشابورند». این صنعت همیشگی خاک نیشابور بوده است و هزار سال بعد از ابن حوقل نیز، جهانگردان  از سرسبزی و زیبایی آب هوای نیشابور گفته اند: «هیچ وقت من در ایران، این همه شادابی و کشتزار ندیده ام و با این حظ بصری که از مشاهده آن داشتم و به گذشته آن هم می اندیشیدم به آسانی دلیل تعلق خاطر پادشاهان قدیم(و نیز مردم) را نسبت به این شهر دریافتم». ]لرد کرزن، 1844 میلادی[

 

افزون بر این از دیگر عوامل دلبستگی چاره ناپذیر مردم نیشابور به زاد و بوم خود را می بایست در شرایط آب وهوایی ناگوار  و وجود سرزمین های کم بازده و لم یزرع در اطراف این شهر دانست. حوزه جنوبی نیشابور عموما شرایطی بسیار نامطلوب دارد. البته دشت های آباد شمال نیشابور نیز به واسطه اینکه بیشتر از نیشابور در معرض تهاجم دشمنان  گوناگون  قرا داشته نمی توانسته است  مامنی مناسب برای ترک دیارکنندگان نیشابور بوده باشد. موقعیت سوق الجیشی و ارتباطی نیشابور باعث شده است که خست طبیعی در نواحی جنوبی آن  نتواند مانع پیشرفت آن گردد. ضمن اینکه فراخی حدود نیشابور و نواحی بسیار این شهر نیز در ادامه حیات آن قطعا تاثیر داشته است.

 

ب: موقعیت ارتباطی، تجاری و بازرگانی؛

از دیگر عوامل پایایی و بقای نیشابور، موقعیت ارتباطی و تجاری آن بوده است. جیحانی و ابن حوقل معتقدند که «توانگرترین مردم خراسان، نیشابوریانند». باید دید چه شرایطی باعث این قضاوت شده است. نیشابور همانند سایر شهر های خراسان و مهمتر از همه در مسیر راه کاروانی واقع بود که بزرگترین بازار مصرف عراق و بغداد را به آسیای میانه و ماورای آن متصل می کرد. این شهر مرکز تجمع و توزیع ذخایر دشت های سیبری و ولگا تا بلغار، و تولیدات چین و خاور دور از یک سو، و بازارها و تولیدات کرمان و سواحل خلیج فارس و هند از سوی دیگر بود، بطوری که کرمانیان بازاری از خود در نیشابور داشتند. این موقعیت ارتباطی حتی تا به امروز نیز حفظ شده است و در واقع نیشابور محل التقای شش راه اصلی کشور است. که امروزه راه آهن نیز بر آن افزوده شده است. این وضعیت خود یکی از دلایل بقای نیشابور بوده است. توان تولیدی نیشابور، خود از عوامل مؤثر بوده است. افزارمندان این شهر در خانه ها و مغازه هایشان اجناس صنعتی چون سوزن، چاقو و دیگر آهن آلات تولید می کردند و همچنین از مهمترین فرآورده های نیشابور منسوجات بود. کارگاه های نیشابور از هر دست پارچه تولید می نمودند، نازل ترین آنها چلوارها و نمد های ساده و بی نقش بود که مصارف عامه داشت و در بالاترین درجه، زربفت ها و پارچه های ابریشمی قرار داشت که برای برآوردن نیاز دربار و مراسم تشریفاتی بافته می شد. بنا به گفته ثعالبی، زربفت های عتابی و سقلاتونی نیشابور قابل مقایسه با بافت های بغدا و اصفهان بودند. نیشابور پارچه نفیس ویژه ای تولید می کرد که به نام این شهر به پارچه سابورس شهرت داشت. نیشابوریان به منابعی که لازمه بافت این گونه پارچه ها بود دسترسی داشتند. ابریشم خام از توتستان های سرزمین های ساحلی دریای خزر می رسید. پشم و مو، یا از گله های محلی تامین می گردید یا از بیابان های ترک نشین آورده می شد و پنبه، با تولید شهر بود یا از گرمسیرهای جنوب ایران و مگران حاصل می شد.

 

وضعیت ارتباطی و موقعیت تولیدی باعث توسعه تجارت نیشابور تا اقصان نقاط گردیده بود. ناصرخسرو که در سال 443ه.ق/1051م. از یمن به زادگاه خویش باز می گشت گزارش می دهد که معاملات تجاری در شبه جزیره عربستان با دینارهای طلای نیشابوری صورت می گیرد. این که حوزه تجاری نیشابور تا این حد گسترده است خود نشان از عمق  و استواری پایه های اقتصادی شهر و علاقمدی مردم آن به این سرزمین است که چنین پیشرفتی را ایجاد کرده اند.

 

ج: وجود اعیان و خاندان های اصیل؛

گروهی به عنوان اعیان شهر در طول تاریخ نیشابور  و خصوصا در قرون میانه اسلامی همانند خاندان های میکائیلیان، صابونی، معلمیان، صاعدیان، بتائیان، و امور عام المنفعه آنان که بر بسیاری از جنبه های زندگی مردم تأثیر می گذاشت همانند ساخت رباط و اهدا آن به اوقاف و حفر قنوات نیز ضمن اقزودن به منافع آنها از جمله عوامل دوام نیشابور میتواند باشد. حتی امروز نیز نقش ثروتمندان خیر را در احداث تاسیسات زیربنایی شهر هرچند کمرنگ است نمی توان نادیده گرفت. این اعیان که طبقه مرفه و مصلحت اندیش بودند گاهی نیز با زد و بندهای سیاسی به بقای شهر کمک می رساندند، چنانکه وقتی در سال 429 ه.ق.، طغرل سلجوقی، به نیشابور رسید، اعیان شهر بی درنگ شهر را به بهانه غیر قابل دفاع  بودن تسلیم مهاجمان کرده و موجودیت شهر را حفظ و تضمین نمودند.

 

د: خودباوری و خوداتکایی فرهنگی شهر؛

زمینه های جغرافیایی، ارتباطی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، خود موجب پیدایش  زمینه دیگری جهت دوام نیشابور گردید و آن خودباوری مردم شهر و خوداتکایی فکری و فرهنگی بود که از مفهوم شهر بودن و شهری بودن مردم آن ناشی می شد، مفهومی که در قرون میانه رواج داشت و جا افتاده بود. داشتن عنوان شهری برای ساکنان نیشابور، در مقابل روستایی و زندگی در شهر خود یک افتخار بود زیرا شهر ها مجمع علما، دانشمندان، مشایخ و نخبگان و بزرگان صاحب نام بود. آنجا محلی بود برای بدست آوردن نام و آوازه و بروز هنرها، از این روست که محل اجتماع شخصیت های برجسته محسوب می شد، شخصیت هایی که خود موجب اعتبار، پویایی و بقای زندگی برتر شهری می شدند».

براتعلی سعادتی فر، کارشناس ارشد تاریخ

 

روایت از:

سعادتی فر، براتعلی. «نیشابور ققنوس شرق»، ماهنامه جاده ابریشم، ضمیمه شماره 57، مردادماه 1382، ص170-17.
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 13:13  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

استاد محمد پروانه مه ولاتي، سواي عمري خدمت فرهنگي به عنوان شاعر، هنرمند و

نويسنده بنام شهر شاعران و صاحبدلان – نيشابور سبز- نيز معروف است.

 

محمد پروانه

 

محمد پروانه، معروف به پروانه مه ولاتي، بازنشسته و دبير آموزش و پرورش، شاعر و نويسنده

 

 

اشعار استاد پروانه، آن گونه كه آقاي علي حصاري از گروه زبان و ادبيات فارسي آموزش و پرورش زبرخان در مقاله اي آورده است، به لحاظ محتوايي به سان رنگين كمان، متنوع است. مضمون بسياري از اشعار او را وصف طبيعت، مدح اهل بيت، انتقاد شاعرانه، اعتراض و مبارزه، نفي زندگي ماشيني و ستايس زندگي بي آلايش روستايي، آزادگي و مناعت طبع، انديشه هاي خيام و در نهايت عشق و توصيف نيشابور در بر مي گيرد. پروانه در وصف نيشابور مي گويد:

 

گر سفاهان نيمه عالـم بود

شهر نيشابور يك دنياستي

 

 

زندگی 

در مهرماه 1325 در خانواده اي متوسط و كشاورز واقع در روستائي از بخش مه ولات 15 كيلومتري كاشمر بدنيا آمد، مادر او حافظ قرآن و روحاني بااخلاصي بود، از سواد قديمه مخصوصاً علوم حوزوي و طب قديم بهرمند بود. دوبيتي مي سرود، و همو بود كه در اين راهِ رنگارنك و پر فضيلت مشوق و راهنماي محمدش بود.

محمد، دوره ابتدائي را در روستا گذراند و اولين سرودهايش مربوط به 8 يا 9 سالگي مي شود.

ديپلم و ليسانس را در مشهد اخذ كرد و از محضر استادان بزرگي چون دكتر شريعتي، دكتر غلامحسين يوسفي، دكتر جلال متيني تلمذ كرد.

او افتخار چاپ اولين كتاب مرحوم شريعتي را در چاپخانه گوتمبرگ مشهد با نام «‌ابوذر غفاري‌»‌ بخود اختصاص داده است.

وي در مقطع فوق ليسانس رشته ادبيات، 14 واحد را گذراند، در كلاس ها حاضر مي شد ولي چون چيزي تازه اي نيافت كه قبلاً نخوانده باشد يا نديده باشد، دانشگاه را رها كرد و به دانشگاه واقعي يعني كتابخانه و كتابفروشي ها پناه برد.

 

آثـــار

  • «زير آسمان نيشابور»؛ مجموعه شعر، نام اولين كتاب استاد پروانه است كه به همت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور منتشر گرديد. (1369ش.)
  • «دستور آسان»؛ جهت تدريس در مراكز تربيت معلم
  • «روش تدريس نگارش»؛ جهت تدريس در مراكز تربيت معلم
  • «خيام بي نقاب»؛ تايپ و تصحيح و ويرايش شده آماده چاپ مي باشد. استاد درباره «خيام بي نقاب» مي گويد: «... بخش هايي از كتاب نظريات شخصي مرحوم دكتر علي شريعتي است در مورد خيام نيشابوري، يا نظريات مرحوم دكتر غلامحسين يوسفي كه حقير جزو آخرين گروه دانشجويان كلاسي و دانشگاهي اين بزرگواران بوده ام. ياد و خاطره هر دو استاد جاودان باد. بطور كلي محتواي «خيام بي نقاب» در رابطه با شناخت و يا بهتر بگويم كليد تشخيص رباعيات اصيل اين حكيم و رياضي دان يگانه، و نيز مفاهيم برخي از آنهاست كه در قالب 20 مقاله يا عنوان تاليف شده است».
  • «مردان بينالود»؛ مجموعه اشعاي وي از سال 70 تاكنون است كه پاكنويس و آماده‌ تايپ مي باشد.
  • «از يمن تا نيشابور»؛ حدود 600 صفحه مي باشد اين كتاب نزديك 4 سال وقت استاد را گرفته است زيرا درباره زندگي فضل بن شاذان بن خليل ازدي –فقيه، متكلم و محدث اوايل قرن سوم هجري- است كه مدارك كمي در اين رابطه موجود مي باشد و ناگزير استاد شهرها و كتابخانه ها و مراكز علمي زيادي را مسافرت نموده تا آن را به پايان رساند. اين اثر در نوع خودش كامل،‌مستند و به شيوه علمي تأیيد شده و مرحله ‌ويرايش را مي گذراند، اميد است كه بزودي با شکل و هيأتي زيبنده و جالب از چاپ در آيد. استاد پروانه مه ولاتي برخي انگيزه هاي تاليف «ازيمن تا نيشابور» را چنين بيان مي كند: «... تا كنون كاري كه در خور و سزاوار اين متكلم و محدث عظيم الشان ]فضل بن شاذان نيشابوري[ باشد انجام نشده و اگر هم انجام شده، در حد رسالاتي كوتاه بوده كه تقريبا از نظر كميت و محتوا يكسانند ... اين فقيه شيعه بنا بر روايات عمري طولاني داشته و حاصل اين عمر طولاني تعداد 180 جلد كتابي است كه در موضوعات گوناگون ديني و مذهبي تاليف و تصنيف نموده است كه متاسفانه جز كتاب بزرگ «الايضاح»، «الغيبه» و «علل و احكام»، بقيه آثار وي به مرور زمان از ميان رفته است و از ساير رسالات و كتب ايشان  جز نامي در كتاب هاي رجال باقي نمانده است و اين خود تفحص بيشتري را در رابطه با احوال و افكار وي ايجاب مي كرد ...». استاد درباره وجه تسميه «از يمن تا نيشابور» مي گويد: «با عنايت به اينكه در رابطه با فضل بن شاذان در برخي كتب رجال، نيشابوري الاصل، و در برخي، ايراني الاصل، و در بعضي ديگر اجداد او را به قبيله «ازد»، از قبايل ساكن يمن، دانسته اند، بخش بزرگي از از اين كتاب را به اين موضوع اختصاص داده ام تا علت انتصاب وي را به اين قبيله بيان كنم و اينكه چگونه شد كه فضل در نيشابور ساكن شد، عنواني كه براي اين اثر برگزيده ام «از يمن تا نيشابور» مي باشد».
  • «نيشابور در آسمان»، نام كتاب در دست تأليف وي است كه هنوز زود است درباره محتوي آن سخن بگویيم.

 

پيش از اين ده ما . . .

 

پيش از ايــن، بــــاغ سرجاده براي همه بود    گيــوه اي پــاره،‌اگر بود، بــه پاي همــــه بود!

مردمي خوب و سـلامي و عليـكي سرصبح    شبنم عاطفه در متن صـداي همــــــــــه بود

يــاد آن ظهر ده و گـــــــرمترين فضـــل خــدا    و دل سايه ي ديوار، كه جاي همــــــــــه بود

روي طاق دم در، صحبتشان گـل مي كـــرد    و سخـــنهاي پـــدر نيز، ســواي همــــــه بود

ازدحام سخن و، حرف همه، رنگ علــــــــف    گرمي و همهمه در حرف و چراي همـــه بود

نان دست پدر و بوي خوشش حالي داشت    آن حلالي كه سر سفـره، غـذاي همــــه بود

بـوي گـــل در دل هر باغچه، پــر پــر مي زد    گل ختمي ، گه به هرخانه، شفاي همـه بود

ياس اين خانه به آن خانه سـلامي مي كرد    تاج گل بر سر ديوار، صفــــاي همـــــــــه بود

ياد آن چـشـمه و آن كــــــــوزه و‌ آن‌ آب زلال    و خـــدا بـــود خدايي كه، خداي همـــــه بود

جاي هرخـانه، براي من‌و «ما» فرق نداشت    چون شمالي تر هر شهر، براي همــــــه بود

محمد پروانه ـ نيشابور

 

 ققنوس شرق:

از آخرين وضعيت آثار (تاليف آثار جديد و يا چاپ آثار ذكر شده) استاد محمد پروانه، اطلاعاتي در دسترس نيست، از خوانندگان و مخاطبان عزيز تقاضا مي شود در صورت دسترسي، اطلاعات تكميلي را، به منظور معرفي جامع تر استاد و آثار وي، از طريق آدرس پست الكترونيك [e-mail] ابرشهر (تارنگار اطلاع رساني نيشابور)، در اختيار من قرار دهند.

 

منابع:

«محمد پروانه»، سايت اطلاع رساني نيشابور (نسخه اصلي در حال حاضر در دسترس نيست، نسخه ذخيره شده در گوگل)

«از يمن تا نيشابور بر بال پروانه»، ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره57، مردادماه 1382، ص123.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 8:5  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

شيخ بزرگوار، شهيد سعيد، ابوعلى،

محمد بن حسن بن على بن احمد بن على واعظ مبارز،

محدث و حافظ احاديث بسيار بوده است.[1]   

 

فتال يكى از اسم‏هاى بلبل است

 و علت ملقب شدن او به فتّال به خاطر خوش‏صوتى و لطافت زبانى است

كه در منبر داشته و از نطق بالايى برخوردار بوده است.

 

 ولادت

وى در نيشابور به دنيا آمده و داراى عمر طولانى بوده است؛ اما تاريخ ولادت او معلوم نيست. دكتر محمود مهدوى دامغانى در مقدمه ترجمه «روضة الواعظين» گفته است:

 ولادت او نمى‏تواند بعد از سال (425 ه.ق.) باشد و اگر شهادت او را در سال (508 ه.ق.) بدانيم به هنگام شهادت عمر او حدود هشتاد سال بوده است، با اين قرينه كه ابن شهرآشوب مى‏نويسد: روايتى را كه از سيد مرتضى علم‏الهدى نقل مى‏كنم از فتال است،[2] كه او و پدرش هر دو از آن بزرگوار شنيده و نقل كرده‏اند و با توجه به اينكه وفات سيد مرتضى بدون هيچ اختلافى در سال (436 ه.ق.) بوده؛ لذا نبايد سن فتال در آن هنگام كمتر از 10 يا 11 سال بوده باشد و بعيد نيست در اين سن و سال به محضر سيد مرتضى و او به طور آزاد راه يافته باشد. حتى خود فتال در مجلس ششم از روضه، درباره مطلبى مى‏گويد «قال الشيخ الامام السيد»، كه ظاهراً سيد مرتضى است.[3]

در مورد نام كامل او اختلاف وجود دارد، گاهى او را محمد بن حسن و گاهى محمد بن على و گاهى محمد بن احمد گفته‏اند، كه نام پدرش را حسن، احمد و على گفته‏اند.

 اما آنچه مسلم است نام پدر او حسن و از استادان فتال بوده است. ريشه اين اختلاف از اين جهت است كه گاهى او را به پدرش و گاهى به جدش، احمد و گاهى به پدر پدربزرگش نسبت داده‏اند، كه همگى از بزرگان علم و ادب بوده‏اند. و البته اين جور نسبت، امرى شايع بود. مثل سيد بن طاووس و ابن شهرآشوب، كه منسوب به پدربزرگ خود هستند. بعضى گمان كرده‏اند كه محمد بن حسن و محمد بن احمد يا محمد بن على چند نفرند.[4]

از جمله القاب نيشابورى، ابن‏الفارسى و فتال و كنيه او ابوعلى و ابوجعفر است.

 از لقب «ابن الفارسى» معلوم مى‏شود كه او از نژاد ايرانى است. فتال يكى از اسم‏هاى بلبل است و علت ملقب شدن او به فتّال به خاطر خوش‏صوتى و لطافت زبانى است كه در منبر داشته و از نطق بالايى برخوردار بوده است.[5]

 

تخصص

 فتال نيشابورى در امر خطابه و وعظ و منبر سرآمد بوده و خطابه از جمله تخصص‏هاى او به شمار مى‏آيد، ضمن اين كه در خيلى از كتاب‏ها از او به عنوان متكلمى بزرگ و فقيه نام برده شده است. از خيلى از كتاب‏هاى تحقيق و چيزى مهم به دست نيامده.[6]

 

تحصيلات‏

 همان طور كه گفته شد، متأسفانه كمتر در اين موارد بحث شده است. اما آنچه مسلم است، وى در محضر درس بزرگان شركت مى‏كرده و از تحصيلات عاليه‏اى برخوردار بوده و حتى خود محضر درس داشته و شاگردانى تربيت كرده است. وى از دروان كودكى در محضر پدرش درس مى‏خوانده و از برخى كتاب‏ها استفاده مى‏شود كه فقيه بوده است؛ پس حتماً به درجه اجتهاد رسيده و در بحث كلامى هم انسانى خبره بوده است.

 

 استادان

 از جمله استادان شيخ فتال نيشابورى كه در كتاب‏هاى تراجم نامشان آمده عبارتند از:

 1. شيخ حسن بن على بن احمد، كه پدر مرحوم فتال است. درباره زندگى پدر وى در هيچ كتابى بحث نشده است.

 2. شيخ طوسى، در بعضى از منابع فقط به همين نكته كه وى شاگرد شيخ طوسى بوده، اشاره شده؛ اما اين كه در كدام شهر در محضر شيخ شاگردى كرده معلوم نيست.[7]

3. سيد مرتضى، در بعضى از كتاب‏هاى تراجم آمده است كه فتال مدتى در محضر سيد مرتضى تحصيل كرده است. وى در سفرى با پدرش به بغداد رفته و چند ماه از محضر سيد مرتضى بهره برده است. البته نيشابورى در اين زمان سنّ كمى داشته است.[8]

 

مشايخ

 1. سيد مرتضى؛[9]

2. شيخ طوسى، ابن شهرآشوب تصريح مى‏كند كه «يروى من الشيخ بلا واسطه قرائة و سماعاً و مناولة و اجازة باكثر كتبه و روايات».[10]

3.شيخ حسن بن على، پدر فتال نيشابورى.

 4. عبدالجبار بن عبداللَّه، كه ظاهراً به خاطر شيعه بودن به اصفهان گريخت و در آن جا كشته شد.[11]

 

 شاگردان

 1. على بن الحسن بن عبداللَّه النيشابورى، در مورد زندگى‏نامه او خبرى در دست نيست.

 2. محمد بن على بن شهرآشوب ساروى مازندرانى (489 - 558 ه.ق.).[12]

 

ابن شهرآشوب ملقب به رشيدالدين، عزالدين و شيخ الطائفه، شيعه دوازده امامى، فقيه، محدث، مفسر، اديب، شاعر، عالم رجالى و آگاه به علم حديث، جامع هنرها و فضيلت هاست. وى از سوى مخالفان و بيگانگان مورد احترام و تعظيم بوده. او در 8 سالگى قرآن را حفظ نمود و از دانشى گسترده برخوردار بود، بسيار عبادت مى‏كرد و هميشه با وضو بود.

 وى به دنبال مخالفت با والى مازندران، آن ديار را به قصد بغداد ترك كرد و اين زمان در سنه (530 - 555 ه.ق.) زمان مقتضى بود. احتمالاً در راه بغداد بود كه با عالمان رى، كاشان، اصفهان و همدان ديدار كرد، چند سال در بغداد ماند و در زمان حكومت مستضى‏ء به موصل مهاجرت كرد و پس از آن در زمان اميران شيعه‏مذهب آل حمدان در حلب، از شهرهاى سوريه، رحل اقامت افكند و در همان جا درگذشت و در دامنه كوهى به نام جوشن، كه قبرستانى مخصوص براى دفن بزرگان شيعه بود، به خاك سپرده شد. ابن شهرآشوب آثار بسيارى دارد كه تعدادى از آن‏ها عبارتند از:

 مناقب آل ابى‏طالب، مثالب النواصب، المحزون المكنون فى عيون الفنون، فائدة الفوائد، المثال فى الأمثال، الحاوى، الاوصاف، المنهاج و غيره... .[13]

 

 معاصران

 از جمله بزرگانى كه فتّال با آنان هم‏عصر بوده مى‏توان چنين نام برد:

 1. شيخ مفيد؛

 2. شيخ طوسى؛

 3 سيد مرتضى؛

 4. سيد رضى؛

 5. ابوعلى طبرسى؛

 6. ابوالفتوح رازى؛

 7. اسحاق بن بابويه قمى؛

 8. ابوالصّلاح حلبى؛

 9. ابوعلى طوسى؛ فرزند شيخ طوسى.

 10. سعدالدين بن البراج؛

 11. حسين بن فتح جرجانى؛

 12. شيخ ابوالحسن على بن احمد الفنجكردى نيشابورى؛

 شيخ ابوالحسن از اعاظم بزرگ عصر خود به شمار مى‏رفته و فتال از او به شيخ الامام و يا شيخ الاديب تعبير مى‏كند. جماعتى هم از او حديث نقل مى‏كنند. وى در 13 رمضان (513 ه.ق.) از دنيا رفت و در قبرستان حيره نيشابور به خاك سپرده شد.[14]

 

تأليفات‏

 فتال نيشابورى صاحب دو كتاب به نام «روضة الواعظين و تبصرة المتعظين» و كتاب «التنوير فى معانى التفسير» است. روضة الواعظين يكى از كتاب‏هاى معروف شيعه است و مؤلف، آن را در ايام جوانى به رشته تحرير درآورده است. فتال مى‏گويد:

 در ايام جوانى مجالس وعظ و موعظه زياد برايم اتفاق مى‏افتاد كه مردم در آن مجالس از من، از اصول و فروع دين سؤال مى‏كردند و من جواب مى‏دادم، از من موعظه طلب مى‏كردند و از آداب سؤال مى‏نمودند و من براى جوابگويى، به كتاب‏هاى اصحاب مراجع مى‏كردم. كتابى جامع كه مشتمل بر اين مطالب باشد نيافتم پس به كتاب‏هاى مختلف رجوع كردم و مطالب زيادى را برداشت نمودم. به فكرم رسيد همه اين‏ها را جمع كنم كه مشتمل باشد بر بعض كلمات خداوند و اخبار ائمه معصومين(ع) و آن مطالب را باب باب و مجلس مجلس كردم و هر مطلبى و موضوعى را در جايى مخصوص قرار دادم كه قبل از من كسى اين كار را نكرده بود. در اول كتاب از كلام خدا شروع و بعد، آثار و اخبار پيامبر اكرم(ص) و سپس اخبار ائمه معصومين(ع) را ذكر كردم و نام كتاب را روضة الواعظين و تبصرة المتعظين ناميدم كه در جمع‏آورى آن خيلى زحمت كشيدم و خيلى هم خسته شدم.

 اسناد احاديث را حذف كردم؛ زيرا احاديث مشهور است، لذا نيازى نديدم كه سندها را ذكر كنم.

 اين كتاب مكرر در ايران چاپ شده و از منابع علامه مجلسى در تأليف بحارالانوار است كه علامت اختصارى آن «روضة» است. در اين كتاب 96 مجلس و در بعضى چاپ‏ها 105 مجلس آمده است سه مجلس اول درباره ماهيت عقل و فضل آن و معرفت خداوند است، چند مجلس درباره نبوت و معجزات پيامبر اكرم(ص) و مجلس 7 تا 11 درباره حضرت اميرالمؤمنين(ع) است. مجلس دوازدهم درباره شرح حال حضرت ابوطالب(ع) و همسرش فاطمه بنت اسد(س) است. مجالس سيزده و چهارده شرح حال حضرت زهرا(س) است، در مجلس 17 تا 31 شرح حال و فضائل اهل بيت عصمت و طهارت(ع) ذكر شده و در بقيه مجالس به امور اخلاقى و فروعات دين پرداخته شده است.

 همه منابعى كه در تأليف روضة الواعظين از آن‏ها استفاده شده در اين كتاب از آن‏ها نام برده شده، با اين كه چنين كارى معمول نبوده است. مصادر مهم مورد استفاده در تأليف اين كتاب عبارتند از: كافى مرحوم كلينى، امالى شيخ طوسى، امالى و خصال شيخ صدوق، كتاب الاقتصاد شيخ طوسى و امالى و ارشاد مرحوم مفيد.[15]

اين كتاب تا كنون چند بار چاپ شده است كه عبارتند از:

 1. چاپ تبريز در سال (1303 ه.ق.) قطع وزيرى، مكتبة حاج ملا عباس‏على در 412 صفحه.

 2. منشورات الأعلمى للمطبوعات، چاپ بيروت. سال (1406 ه.ق.) در 558 صفحه.

 3. چاپ و ترجمه و تحشيه دكتر محمود مهدوى دامغانى، چاپ تهران، به سال (1366 ه.ش.) چاپخانه 17 شهريور.

 4. انتشارات شريف الرضى چاپ امير، قم (1368 ه.ش.) كه نسخه‏بردارى از چاپ نجف است.

 5. چاپ كتاب‏فروشى مصطفوى، قم، به سال (1377 ه.ش.) در 591 صفحه.

 عده‏اى هم اين كتاب را ترجمه كرده‏اند از جمله: دكتر محمود مهدوى دامغانى، حجة الاسلام شيخ حسن يا محسن هشترودى تبريزى، علامه شيخ احمد آرانى كاشانى، علامه آخوند ملا محمدعلى آرانى و غيره. جديداً حجة الاسلام مجيدى و فرجى در سال 1381 اين كتاب را مورد تحقيق قرار داده‏اند. كه در دو جلد توسط منشورات دليل‏ما و در چاپخانه چاپِ نگارش چاپ شده است.

 نسخه خطى آن در بعضى از كتابخانه‏ها موجود است، از جمله در كتابخانه حضرت معصومه(س).

 اما كتاب ديگر او «التنوير»؛ مرحوم شيخ منتجب الدين بابويه قمى معتقد است: فتال نيشابورى فقط صاحب كتاب «روضة الواعظين» است و فتال «صاحب التنوير فى معانى التفسير» غير از فتال «صاحب روضة الواعظين» است. اما ابن شهرآشوب مازندرانى كه از شاگردان فتال نيشابورى است و به خصوصيات استاد خود، بيشتر از بقيه آشنا است؛ معتقد است كه مؤلف روضة الواعظين و التنوير يك نفر است و عمده بزرگان همين عقيده را دارند. التنوير از جمله تفاسير ارزشمند شيعه است كه در قرن ششم از تفاسير مشهور بوده است؛ به طورى كه عبدالجليل قزوينى آن را در رديف تفسير «تبيان شيخ طوسى» و «مجمع البيان» طبرسى مى‏شمارد. فتال درتفسيرش، از تفسير شيخ طوسى و طبرسى استفاده كرده؛ اما متأسفانه از اين كتاب هيچ نشانى در دست نيست و ظاهراً از بين رفته است.[16] وى در اين تفسير به مباحث كلامى فراوانى مى‏پردازد و در دفاع از مذهب حقه تشيع، مطالبى را نقل مى‏كند.

 در زمان شيخ فتال، تهمت‏هايى به شيعه وارد مى‏آورند. و يكى از اين تهمت‏ها اين بود كه شيعه قائل به جبر و تشبيه است. شيخ جليل قزوينى صاحب «النقض» از تفاسير نقل مى‏كند، كه تعدادى از تفاسير اين را رد كرده‏اند و در مقابل آن موضع گرفته و در مقام دفاع از شيعه برآمدند از جمله تفسير شيخ طوسى، تفسير فتال نيشابورى، تفسير ابوعلى طبرسى و تفسير ابوالفتوح رازى. قزوينى درباره اعتماد كردن به فتال نيشابورى خيلى تأكيد مى‏كند. فتال در تفسير خود از تفاسير: شيخ الطائفه ابوجعفر طوسى، شيخ طبرسى و ابوالفتوح رازى استفاده كرده است.[17] كتابى ديگر به نام «مونس‏الحزين» هم از آثار فتال شمرده شده است كه درباره اين كتاب خبرى در دست نيست.[18]

 

ويژگى‏هاى اخلاقى‏

 از جمله ويژگى‏هاى اخلاقى فتال نيشابورى‏مى توان به ساده‏زيستى، تواضع و صميميت او با مردم اشاره كرد؛ به طورى كه مردم خيلى او را دوست داشتند و مورد اعتماد آنها بود.

 با مردم خيلى ساده نشست و برخاست مى‏كرد و به مشكلات آنان در حدّ توان رسيدگى مى‏نمود من جمله در امور دينى مردم فعال بود و تلاش فوق‏العاده‏اى از خود نشان مى‏داد.

 وى از زندگى ساده‏اى برخوردار بود و مورد قبول مردم واقع شد. مواعظ او براى مردم از كلام خدا و از گفتار و احاديث ائمه معصومين(ع) اقتباس مى‏شد.

 عالم ميدان علم و عمل بود، كان خطيباً واعظاً باقواله و افعاله.[19]

 

از ديدگاه عالمان

 عالمان بزرگ درباره شيخ فتال نيشابورى گفته‏اند: متكلم جليل القدر، واعظ، فقيه، زاهد و پرهيزكارى است كه از تواضع بالايى برخوردار بود و مورد وثوق همه علما است و از بزرگان علماى شيعه و عالمان شهيد به شمار مى‏آيد.[20]

 

اوضاع سياسى، اجتماعى قرن 5 و 6

 چهره واقعى بنى عباس كه ابتدا با شعار حمايت از اهل بيت(ع) و مخصوصاً امام رضا(ع) به قدرت دست يافته بودند آشكار شد و آنان دست به كشتار بزرگان شيعيان على(ع) و سادات؛ اعم از زيديه و سادات حسنى و اسماعيليه و واقفيه و اثنى‏عشريه زدند. بعد از آن هر گاه قبائلى چون آل بويه و نظائر ايشان به قدرت مى‏رسيدند وضع شيعيان بهتر مى‏شد و اجتماعاتى تشكيل مى‏شد و حتى در مقابل حكومت موضع مى‏گرفتند و قيام‏هايى از ناحيه علويان و فاطميان و خاندان‏هاى ايرانى رخ مى‏داد. عباسيان براى نجات خود تركان را تقويت كردند و نخست غزنويان و سپس سلجوقيان را ترجيح دادند. در دوره سلجوقيان، دو مذهب حنفى، كه مذهب پادشاهان و مذهب شافعى، كه مذهب خاندان نظام‏الملك طوسى بود، بر ديگر مذاهب ايرانى چيره بود. آنان هم نسبت به هم تعصب داشتند و خشونت درباره عالمان مذاهب بسيار بالا بود و اين دوره دوره عجيبى به شمار مى‏رفت، زيرا تعصبات فراوانى بين مذاهب بوده است. عالمانى هم بودند كه در دفاع از شيعه، كتاب و مطلب مى‏نوشتند، من جمله كتاب «النقض» به قلم عبدالجليل قزوينى كه در پاسخ كتاب «بعض فضايح الروافض»[21] نوشته شده و همچنين كتاب روضة الواعظين فتال نيشابورى در اين دوره حملات فراوانى بر عليه شيعه نه تنها در ايران بلكه در بسيارى از ممالك شيعه نشين خصوصاً در كشور عراق و در نيشابور جريان داشت. دانشوارن بزرگوار هم به هر نحو؛ اعم از مباحثه، مقالات و سخنرانى‏ها به مبارزه برخاسته ولى چون در حكومت پايگاهى نداشتند در تنگنا قرار گرفته و عده فراوانى از آن‏ها به خاطر دفاع از تشيع علوى به شهادت رسيدند. از جمله همين شهدا، مرحوم شيخ فتال است كه در نيشابور، در جلسات كوچك با مردم و مخصوصاً در سخنرانى‏ها، در مقابل دشمنان مذهب شيعه ايستادگى فراوان كرد و حتى در كتاب تفسير خود و كتاب روضة الواعظين به دفاع از شيعه برخاست و در نهايت در همين راه به شهادت رسيد.

 

 نحوه شهادت‏

 درباره شهادت شيخ فتال و سبب شهادت او چيزى ذكر نشده است؛ اما روشن است كه قاتل او ابوالمحاسن عبدالرزاق شهاب الاسلام رئيس نيشابور است. عبدالرزاق كه پسر برادر نظام الملك طوسى و يا برادر اوست، در ايام جوانى از دوستان ائمه و عالمان و روحانيت بود و به تحقيق در احكام شرع و احاديث نبوى مشغول بوده و جواب اشكالاتى را كه درباره دين مى‏شد پاسخ مى‏داده است. وى صاحب محراب و محضر درس و مورد اعتماد بوده تا اين كه سلطان سنجر سلجوقى او را از محراب و مدرسه به وزارت مى‏كشاند و او را وزير خود قرار مى‏دهد و امور شهر را به دست او مى‏سپارد. وى كه انسانى متواضع و متدين بود كم كم در، دربار حكومت تبديل به انسانى فاسد و داراى صفات زشت چون: بخل و شرب خمر مى‏شود؛ تا جايى كه خود سلطان سنجر سلجوقى، در مرو، به وزير، معين‏الدين ابى‏نصر احمد كاشى مى‏گويد، تمام صفات پست را در او مى‏بينم و اين همه بدى از چنين شخصى كه از اصحاب درس و تقوا و علم است سزاوار نيست؛ اما نكته مهم اين است كه عبدالرزاق از سال 513 تا 515 حاكم و رئيس نيشابور بود، در حالى كه فتال در سال 508 به شهادت رسيده پس در زمان رياست عبدالرزاق نبوده است؛ الاّ اين كه گفته شود: عبدالرزاق در زمانى كه صاحب محراب و درس بوده فتوا به قتل او داده است و اين قبل از ايام وزارت اوست.

 اما در بعض عبارات آمده است: قتله و هو رئيس النيشابور. سبب قتل او معلوم نيست،[22] در برخى از كتاب‏هاى تاريخى گفته شده كه شيعه‏ بودن او سبب قتل و شهادت او بوده، ظاهراً تبليغ تشيع و پافشارى بر آن موجب شهادت او شده است.[23]

پيكرش در قبرستانى به نام «خيرق» در نيشابور مدفون است. گفته شده، نام قبرستان «حيره»[24] است و قبر فتال در جلوى آن گورستان واقع شده است. گورستان حيره در شمال تلاجرد عليا و در جنوب گورستان سرد ميدان قرار داشته كه نام‏آوران و بزرگ مردانى در آن جا به خاك سپرده شده‏اند، كه برخى از آنان عبارتند از: سعيد بن سلام، ابوعثمان المغزى، عبداللَّه فرزند منازل، امام اسحاق فرزند حنظل. ظاهراً از اين گورستان هيچ اثرى نيست.[25]


 


[1]  سفينة البحار، ج 7، ص 23.

[2]  مناقب آل ابى‏طالب، ج 1، ص 12، (مقدمه).

[3]  مقدمه ترجمه روضة الواعظين.

[4]  الذريعه، ج 11، ص 305، چاپ اسماعيليان، قم، سال 1408 ه'.ق؛ اعيان الشيعة، ج 8، ص 391؛ معالم‏العلماء، ص 116.

[5]  همان ؛ رياض العلما، ج 5، ص 75، چاپ خيام، قم، 1401 ه'.ق.؛ ريحانة الادب، ج 4، ص 291، چاپخانه شفق تبريز.

[6]  تمام منابع قبلى.

[7]  بعضى گفته‏اند كه شيخ طوسى استاد فتال نيشابورى نبوده است به دو دليل: اولاً در رجال شيخ طوسى اصلاً اثرى از او نيست، ثانياً زمان فتال از زمان شيخ طوسى متأخر است، اما به نقل ابن شهرآشوب اين درست نيست؛ چون ابن شهرآشوب شاگرد فتال بوده است. (روضات الجنات، ج 6، ص 256، انتشارات اسماعيليان؛ شيخ طوسى، ص 204؛ المطبعة الآداب، نجف، 1395 ه.ق.).

[8]  امالى شيخ طوسى، ص 5، دارالثقافة، قم، 1414 ه.ق.؛ روضات الجنات، ج 6، ص 253، ظاهراً همراه پدر بوده نه اين كه براى درس رفته باشد؛ ولى در محضر درس شركت مى‏كرده.

[9]  از سيد مرتضى به واسطه پدرش روايت نقل مى‏كند.

[10]  رياض العلما، ج 5، ص 75، مطبعة الخيام، قم، 1401 ه.ق.؛ مقابس الانوار، ص 5، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث.

[11]  تاريخ نيشابور المنتخب من السياق، ص 523، قم 1127؛ منشورات جامعه مدرسين حوزه قم، سال 1403 ه.ق.؛ نيشابور شهر فيروزه، ص 511.

[12]  دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 90، مقدمه كتاب روضة الواعظين.

[13]  مستدركات اعيان الشيعة، ج 6، ص 292؛ معالم العلما، مقدمه.

[14]  الغدير، ج 4، ص 321.

[15]  مقدمه روضة الواعظين.

[16]  مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 8، تصحيح رسولى محلاتى، المطبعة العلميه، قم ؛ فوائد الرضويه، ص 469 و 574؛ النقض، ص 193، چاپ مرحوم سيد جلال‏الدين محدث ارموى ؛ معالم العلماء، ص 116؛ الذريعه، ج 11، ص 305.

[17]  النقض، ص 193، مطبعة الحيدريه، نجف.

[18]  مناقب، ج 3، ص 175؛ بحارالانوار، ج 105، ص 272، بيروت؛ فوائد الرضويه، ص 469 و 574.

[19]  شهداء الفضيلة، ص 38، چاپ 1320 ه.ق.

[20]  الذريعه، ج 4، ص 297؛ ريحانة الادب، ج 4، ص 291؛ اعيان الشيعة، ج 6، ص 292.

[21]  تاريخ سلسله سلجوقى، ترجمه آقاى محمدحسين جليل، ص 16؛ تاريخ بيهقى، ص 232، چاپ 1356 ه' .ش.، مشهد، دكتر على‏اكبر فياضى.

[22]  فوائد الرضويه، ص 469؛ روضات الجنات، ج 6، ص 259؛ معالم‏العلماء، ص 116، منشورات مطبعة الحيدريه، نجف 1380 ه'.ق.

[23]  مستدركات اعيان الشيعة، ج 2، ص 246؛ فوائد الرضويه، ص 469، چاپ مركزى تهران ؛ رياض العلماء، ج 5، ص 75، چاپ خيام، قم، 1401 ه'.ق.

[24]  مقدمه روضة الواعظين.

[25]  نيشابور شهر فيروزه، ص 264، انتشارات رامينه، چاپ مهشيد، سال 1357 ه' .ش.

 

روايت از:

سيدى، سيد حسن.«فتال نيشابوری؛ مُحدّث شهيد». پژوهه؛ پايگاه اطلاع رسانی پژوهشگران و محققان

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:21  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

محمد بن عبدالله، مشهور به «ابن البیح»،

 

فقیه، قاضی، محدث، حافظ قرآن و از فقها و محدثین بزرگ نیشابور بود.

 

او در سال 321 قمری در نیشابور به دنیا آمد، از خردسالی به تحصیل علم پرداخت، از اساتید زیادی بهره جست و به مقامات عالی علمی نایل آمد.

 

او در عصر خود «امام اهل حدیث» لقب یافت و جلالت او نزد همگان مسلم گردید. تعداد کسانی که از درس حدیث او استفاده می‌کردند بیش از دو هزار نفر می‌شد.

 

شهرت علمی ابن البیح باعث شد وی در سال 359 قمری از طرف سامانیان به قضاوت نیشابور منصوب گردد و به همین جهت به «حاکم نیشابوری» نیز معروف شد. او چندی نیز وزارت ابو نصر عیسی را بر عهده داشت و پس از آن قاضی گرگان شد و چند بار به سفارت ملوک آن سامان برگزیده شد.

 

حاکم نیشابوری تألیفات ارزشمند فراوانی بر جای گذاشت. او می گفت از آب زمزم خورده و توفیق نوشتن کتاب را از خدا خواسته است. به هر حال، تألیفات او منحصربفرد و بی نظیر بود و تا آن زمان سابقه نداشت.

 

گویند که وی نخستین کسی است که «علم درایه» را وضع نمود و کتاب «معرفة علوم الحدیث» را در آن موضوع تألیف کرد.

 

برخی دیگر از تألیف او عبارت است از:

  • اصول علم الحدیث
  • الا کلیل فی الحدیث
  • الامالی
  • تاریخ نیشابوری یا تاریخ علمای نیشابور
  • تخریج الصحیحین
  • فضائل فاطمة الزهراء
  • المستدرک علی الصحیحین
  • و. . .

 

برخی مورخین، حاکم نیشابوری را از علمای اهل سنت دانسته‌اند ولی جمعی از علمای سنی و شیعه به تشیع وی تصریح نموده اند. علامه آقا بزرگ تهرانی در الذریعه که فهرست مؤلفات شیعه را بر می‌شمارد، تألیفات وی را نام برده است. محدث حرّ عاملی کتاب تاریخ نیشابوری او را از کتابهای قابل اعتماد شیعه دانسته و صاحب ریاض نیز او را از علمای شیعه بر شمرده است.

 

حاکم نیشابوری در روز سه شنبه سوم ماه صفر سال 405 قمری در 84 سالگی در شهر نیشابور چشم از جهان فرو بست.


منابع:

  • ریحانه الادب،‌ ج 7،‌ ص 427
  • الذریعه الی تصانیف الشیعه،‌ ج 16، ص 261
  • لغت نامه دهخدا،‌ ج 1، ص 264 و ج 5، ص 7516

به روایت:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 7:42  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

«کهن شهر و کهندژ شرق،

 شهری آراسته به مساجد، خانقاه ها، مدارس، دیرها، بازارها و سراچه های ارباب حرف گوناگون که هر کدام در راسته ای و تیمچه ای آهنگ زندگی می نواختند، شهری که از آن ده ها وزیر برخواسته و هزاران عالم و دانشمند به عالم علم تقدیم کرده و خاکش چون کهربا عقول اهل علم و عرفان، فلاسفه، فقها و جهانگردان زیادی را مجذوب خویش ساخته ...»

 

روزگاری

 

نوشاپور، نيوشاپور، نيوشاه پوهر، دندی شاپور، نيسافور، نسافور، نشاور، نشابور، نشايا، نيسايا، نيسه فور، نيکه فور، ابرشهر، اپر شهر، بر شهر، ابه شهر، شادکاخ، شادياخ و سمن جور

و در زبان عربی، سمنگور ناميده می شده،

امروز در گستره جغرافيائی به نام «نيشابور» خودنمايی می کند،

و با لهجه زیبای مردم این شهر، «نشابور» (Noshabur) تلفظ می شود.

 

زنده یاد استاد فریدون گرایلی (1321- 1379ه.ش)، پژوهشگر و مورخ فرزانه، در فصل نخست کتاب «نيشابور؛ شهر فيروزه» به ریشه یابی نام های نیشابور در طول تاریخ پرداخته است؛

 

 

«نام نيشابور به گونه گون صوری در تاريخ آمده است. به شهادت نامه ی پهلوی شهرستانهای ايرانشهر (شترستان های ايران) در اسناد جغرافيایی ايران کهن شاهپور اول زاده ی اردشير درخراسان پادشاهی تورانی بنام (پهليزک، پالزهاک، پالچيهاک) را شکست داد و کشت و در همان آوردگاه نيوه شاهپور (کار نيک ِ شاهپور) را بنيان نهاد که قله ی فرمانروايی ولايت ابرشهر يا سرزمين اپرنها(1) که طايفه ای کوه نشين و چادرزی از سلاله داهه بودند(2) گرديد.

 

فراچنگ آمدن سکه هايی که از روزگار ساسانيان در کاوشها و پژوهش های علمی در خاک نيشابور بدست آمده نمايانگر آنست که اين شهر در آن دوران ارج و اعتبار ويژه ای داشته است(3). گفته اند شکل ديرين واژه ی نيشابور (نيو شاه پوهر) به مفهوم کار نيک يا جای نيک شاهپور بوده است به پاسِ بستگی به شاهپور دوم ساسانی که آن را در قرن چهارم ميلادی دوباره بنا کرد از آن پس بنام او خوانده شد. گر چه بنای اصلی آن را به شاهپور اول پسر اردشير بابکان نسبت داده اند(4) و نيشابور را شاهپور بنا کرد و در آغاز «بنا شاهپور»  بود پس «با» و «الف» بيفکندند و الف به «يا» بدل کردند  و نيشابور شد.

 

فرزند هرمزد پادشاه استخر (شاپور دوم) که از ملوک بلند همت و با تدبير و آگاه دل بود و سايه ی همای دولتش بر تارک شرق و غرب گسترده بود، شهر نيشابور را در کران مرز کهن دژ (قهندز) بنا نمود و به اطراف شهر خندقی حفر کرد و اين شهر را با قهندز به هم پيوند کرد.

 

نيشابورِ زمان او را چهار دروازه به گونه ای بود که خورشيد از هر چهار به بامدادان درون می شد و در شامگاه بيرون می رفت. امام حاکم فرموده و آن بناست که تا ابد پايدار است. هنگام حفر خندق گنجی پيدا شد که هشتاد خروار زر بود بر عامه تفقد کردند(5). از اين جاست که می توان پذيرفت شهری در اين ديار پيش از هرمزد هم وجود داشته است. چه گنج بازمانده تمدن و فرهنگ کهن تری است.

 

و باز آمده است که شاهپور به آن سامان گذشت نيزاری وسيع ديد(6)، در خاطرش گذشت که اين ديار شايان ساختن شهری بزرگ است، فرمان داد آن نيزار را تراشيدند و بر جای آن شهری بنياد کردند. اختر شماران شاپور را گفتند: در سلطنت بشکوه او زوالی پديد خواهد شد. در هنگام  تولد مصيبت و بلا از مردم و مملکت گريخت بزرگان و نجبا به جستجوی او بر آمدند. چون به خطه ی نيشابور رسيدند از بنيان گذارِ شهر پرسيدند و مردم از شاهپور نشان دادند. پس نام اين شهر را شاپور خواست ناميدند. وپس از  شاهپور (دندی شاپور) خوانده شد(7).

 

گر چه صورتی ديگر هم هست و آن اين که نيشابور را ترکيبی از نه شاپور دانسته (نه) را در واژه نامه ها به معنی ده گرفته و نه شاپور را ده شاپور گفته اند.

 

نيشابور را مادر شهرهای خراسان از اقليم چهارم می دانند. و شاپور پسر اردشير(8) که والی خراسان بود از پدر آن شهر را در خواست کرد(9). اما پدرش آرزوی او را اجابت نکرد. بر شاپور غيرتمند اين گران آمد و آن شهر را دگر باره ساخت و نه شاپور نام نهادند که نيشابور شد و  عرب آن را نيسابور خواندند. حيطه ی بارويش پانزده هزار گام  و بر شيوه رقعه شطرنج هشت قطعه در هشت قطعه نهاده اند.  و جانشينان ساسان مغ بد را عادت چنان بود که شهر ها را به هيئت و هيبت اشياء و جانوران می ساختند و شاپور ذوالاکتاف در عمارت آن شهر سعی کرد(10). مشهور شهريست نيشابور در دشتی گسترده يک فرسنگ در يک فرسنگ  از آنجا تا طوس سه منزل فاصله است. بيشتر آب آن از قنات ها تامين می گردد و هوای مطبوع و فرح فزايش سالم است.

 

 در (اللباب) آمده که نيشابور پر نعمت ترين و آبادترين و خرم ترين شهر خراسان بوده(11)، و چون شاپور بدانجا رسيد گفت نيکو جايی است. شايسته است شهری شود و در آن زمان آنجا نيزاری بود(12). پس واژه مرکب از دو کلمه ی (نی) و شاهپور می باشد و نيز محققان (نی) را به معنی بنا، يا ساختمان فرض کرده اند و  نيشابور را بنای شاهپور شمرده اند(13). بعد ها نيشابور قلب تجارت خاوران و مقصد بازررگانان شد . امروزه نيز به نشاور معروف است. بديهی است اين نشاور با شهری که در فارس در کُوَرَه دارابجرد و جهرم قرار داشته کاملا متفاوت است و بايد آن را نيشابور گفت تا نشابور و نشاور(14). و نيشابور کفن پوش فراموشی شده است.

 

 و بفرموده ی شاپور در خاک خراسان شهری ساختند که آن را نيشابور ناميدند و در شمار شهرستان های ايران در آمد. پاره ای تذکره نويسان و تاريخی مردان را گمان رفته است که تنديسی ستبر پيکر از شاپور اول در نيشابور وجود داشته است. همسان پيکره ای که از وی در کازرون فارس بپای بوده است (مجسمه ای از شاپور در نيشابور بود که اعراب خراب کردند)(15). چنين می نمايد که شايد نشان گونه ای چون سنگ تراشيده شاپور نمای کازرون در اين شهر وجود داشته است و آنها که بی ذوق و جشن بودند و از تمدن و هنر مايه ای نداشتند اين تن واره را نيز مانند پيکره کازرون شکسته باشند تا شهر و مردم نو اعتقاد آن را (به زعم خويش) از شر شيطان آدمی زاده ای که از فرط گناه و خطا مورد خشم و نفرت خدا قرار گفته و سنگ شده است برهانند.

 

چنان که اشارت رفت شهر نشاور فارس را که بقولی طهمورث ديو بند ساخته و شاپور اول آن را پس از ويرانی اسکندر دگر باره رونق و آبادی بخشيده با نيشابور خراسان عوضی گرفته اند و مجسمه و داستان طهمورث را به نيشابور نسبت داده اند(16). در خرده اوستا هنگام مراسم عقد از زر ِ سرخ نيشابور سخن به ميان می آيد و ابن فندق درباره قطع سرو کاشمر می گويد:

 زر تشتيان حاضر به پرداخت پنجاه هزار دينار زر نيشابوری در مقابل از پای نينداختن آن حاضر شدند بپردازند. به هر حال آنان که نيشابور را زاده ی نيزار دانسته، يا نشست و شاپور را به هم پيوند کرده، به خطا رفته اند. در گويش اعراب به نيسافور، نيساور و نبسابور بدل شده است. نيسافور به معنی سايه سار است (17) و شايد در آنجا درخت هايی وجود داشته که سايه گستر تارکِ خستگان بوده است.

 

پاره ای از مورخان آن را (نيسايا) يا نسايا، می دانند و در ونديداد که از کتب پنجگانه ی اوستاست از شانزده سرزمين نام برده است، از پنجمين اقليم آن، نيسايه است که پنداشته اند حوالی نيشابور تا سرخس امروز است(18). اگر حدود دولت پارت را که در زمان هخامنشی که در اوستا (ورنه) و در سنگ نبشته ی داريوش پرثوا، و در نامه های تاريخی هرودت (پارتر، و در کتاب استرابون (پارتی به) آمده است، در نظر آوريم نيشابور را نگين تاج ِ اين  خشترپاون می بينيم(19). پوشيده مباد که نيشابور، را  ترکيبی از دو واژه ی (نو) و (شاهپور) هم که به معنی شهر زيبای شاهپور است آورده اند(20).

 

     در ضمن مسکوکاتی از سلسله باکتريان در بلخ و افغانستان بجای مانده است که از پادشاهانی بنام، نيکه فور، ياد و گفتگو می کند و اينان دامنه ی فرمانروایيشان  تا نيشابور گسترش داشته، که اين شهر نيکه فور را بنياد کردند که بعد ها نيسه فور، نيسافور و نيشابور شده است(21). و طبق فرهنگ پهلوی از دو کلمه ی نشست و شاپور به معنای جای نشستن آمده و مسکن و مسند هم گفته شده است(*).

 

نام ديگر نيشابور را ابر شهر ضبط کرده اند، چنان که اشارت رفت، از اپرن ها شهرت قوم داهه مشتق گرفته اند. و باز آمده است که نام ابر شهر بدان خاطر به نيشابور دادن اند که به ابر های آسمان نزديک بود! و بر فراز بلند پايگاهی ساخته شده بود، و اعتدال هوای آن نيز بهمان سبب بوده است(22).

 

و گويند: پيش از شاپور دوم به گمان قوی اين شهر بنام به شهر مشهور بوده است، چرا که شهری عمده در يک نوار مرزی مهم به همين نام بوده و حاکم اين خطه مرزبانی معروف به کنارنک بوده و چون اين منطقه در معرض يورشِ وحشی ها قرار داشته است؛ وظيفه ی اين حاکم بيشتر گشودن دشواري های نظامی بوده است تا امر مملکتی و اداری (حتی بعد از شاپور دوم نيز اين بنام ابه شهر خوانده می شده است)(23).

 

نيشابور که از شهر های دير سال و باستانی خراسان می باشد معروف به ابر شهر و ايرانشهر است(**).  در آغاز اسلام حتی در عهد عباسيان هنوز نام نيشابور را ابر شهر می نگاشته اند.

 

مسيو شفر، مترجم سفر نامه ی ناصر خسرو قباديانی (حجت) گويد: من سکه ای دارم از عهد هارون الرشيد که در يک روی آن به خط کوفی به سه سطر نقش شده است (لااله الا الله وحده لا شريک له) در سواد آن نوشته اند (بسم الله ضرب هذه الدر هم بمدينة ابرشهر سنة اثنين و تسعين و مائه)، در طرف ديگر آن، در سه سطر: محمد رسول الله، و در حاشيه: (محمد رسول الله ارسل بالهدی المشرکون)(24). هم چنين بر اساس سکه هايی که از خلفای بعد از هارون الرشيد پيدا شده باز نام ابرشهر ذکر شده است.

 

شهر زيبای نشابور را که بر دشتی وسيع بنيان نهاده شده است؛ ابرشهر خوانده اند(25). از نامهای ديرين نيشابور، ابرشهر يا ايرانشهر، ليکن صحيح تر آن نمايد که نام ايران شهر به تمامت مملکت بين جيحون (آمو دريا و رود خشاب يا اگزوس) تا دشت قادسيه اطلاق می شده است. و ياقوت حموی ايرانشهر را به معنای همه ی خاک ايران گرفته است(26). از اشتباهات وی بشمار است، ليکن جای خرده گيری بر او نيست.

 

 مقدسی می گويد: ايرانشهر تمام زابلستان و سيستان و اطراف نيشابور می شده است و برخی نيز اين نام را اختصاصا ً به نيشابور اطلاق کرده اند. و ما نيز اين عقيده را می پذيريم چرا که مورد اتفاق مورخان است و به دستاويز و دليل ديگری نياز نيست(27).

 

 و باز در تواريخ آمده است: در سده ی پنجم آلب ارسلان سلجوقی به سال (466 ه. ق.) جشن شکوهمندی برای ازدواج دختر قاآن و پسرش ترتيب داد و شاه قصری برای آنها ساخت بنام شادکاخ که بعد ها به شادياخ تغيير نام يافت(28). گرچه  طاهر که قبل بود و دست نشانده ی مامون (205 ه.ق.)، در مشرق حکومت می کرد به همت او و فرزندانش خراسان استقلال يافت که نيشابور در زمان طاهر يان پايتخت شد و عبدالله بن طاهر باغ معروفی بنام شادياخ بساخت. عبدالله بن طاهر در بيرون شهر سرایی بساخت که دارالامانش نام کردند. و لشکريان هر يک بر گرد آن بنائی نهادند و شهری پديد آمد که شادياخ خوانده شد. بعد آلب ارسلان آن را مرمت کرد و بر پای ماند تا پايان سلطنت سنجر بدست غزان ويران شد به هر حال زمانی نيشابور را بنام شادياخ هم می گفتند. شادياخ اول محله يا دهی بود چنانکه ابو افداء گويد: (از جمله آنچه به نيشابور منسوب است شادياخ است بر در نيشابور چون ديهی است که به شهر پيوسته باشد و دارالسلطنه آنجاست) (29)

و سوگمندانه امروز اثری از شادياخ نيست. اما آرامگاه پير بزرگ خانقاه عرفان ايران، عطار و بربت کمال المللک در همان نقطه ايست که در قديم بدين نام خوانده می شده است و در جنوب شرقی نيشابور امروزيست که روزگاری (نوشاپور، نيوشاپور، نيوشاه پوهر، دندی شاپور، نيسافور، نسافور، نشاور، نشابور، نشايا، نيسايا، نيسه فور، نيکه فور، ابرشهر، اپر شهر، بر شهر، ابه شهر، شادکاخ، شادياخ و سمن جور و در زبان عربی (سمنگور) ناميده می شده و امروز در گستره جغرافيائی بنام نيشابور خودنمايی می کند.»

 

منابع:

  1. نقل از سفر نامه فريه ص 104 از شهرستانهای ايران.
  2. جواد مشکور، ايران باستان.
  3. لسترنج، خلافت شرقی، ترجمه محمود عرفان بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال 1335، ص 408 به بعد.
  4. حمدالله مستوفی، نزهة القلوب؛ به کوشش دبير سياقی ص 182 و لسترنج خلافت های شرقی ص412 به بعد و تاريخ ابن فندق، تاريخ بيهق ص43.
  5. ابو عبدالله الحاکم، تاريخ نيشابور ص 118.
  6. عزالدين اثير: اللباب فی تهذيب الانساب چاپ قاهره ج 3 ص252.
  7. حمد الله مستوفی: نزهة القلوب چاپ 1336 دبير سياقی ص181.
  8. صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، ص213، چاپ سنگی.
  9. قاضی احمد غفاری تروينی: تاريخ جهان آرا، از روی عکسی استانبول، به سعی استاد مينوی، ص 31.
  10. حمد الله مستوفی: نزهة القلوب چاپ 1336 دبير سياقی ص182.
  11. عزالدين اثيد: اللباب فی تهذيب الانساب (به زبان عربی)، چاپ قاهره، ج 3، ص251.
  12. مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس از انتشارات کتابخانه ی سنائی، سال 1342، ص801.
  13. ابوافداء: تقويم البلدان، ترجمه ی عبدالمحمد آيتی از انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ص512.
  14. مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس، ص 795.
  15. معتمدالسطان: گنج دانش، چاپ سنگی، ص496.
  16. مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس، ص795.
  17. صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
  18. جواد مشکور: ايران باستان، ص 149.
  19. جواد مشکور: ايران باستان.
  20. ابوالقاسم طاهری: جغرافيای تاريخ خراسان از نظر جهانگردان، انتشارات جشن های شاهنشانی، ص 171.
  21. صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
  22. الحاکم: تاريخ نيشابور، ص120.
  23. لارنس لکهارت به نقل از نيشابور: مجله ی دانشکده ادبيات مشهد، ترجمه عباس سعيدی، ص239.
  24. صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، ص109، چاپ سنگی.
  25. استخری: المسالک و الممالک، به کوشش ايرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص204و 205.
  26. معتمدالسطان: گنج دانش، چاپ سنگی، ص493.
  27. مقدسی: احست التقاسيم فی معرفة الاقاليم، به زبان عربی، چاپ ليدن، 1960، ص 299 و  300.
  28. صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
  29. ابوافداء: تقويم البلدان، ترجمه ی عبدالمحمد آيتی از انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ص511.

*   بهرام فره وشی: فرهنگ پهلوی، ص 329.

** حافظ ابرو: تاريخ حافظ ابرو، ص 271.

 

به روایت:

  • گرایلی، فریدون.«نيشابور؛ شهر فيروزه»، 1375، ص3-10. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 7:50  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |