تبليغاتX
ابرشهر
تارنگار اطلاع رساني نيشابور

 

خیام نیشابوری

 

born May 18, 1048, Neyshabur [or Nishapur], Khorasan [now Iran]
died December 4, 1131, Neyshabur.

Ghiyath al-Din Abu al-Fath 'Umar ibn Ibrahim al-Nisaburi al-Khayyami  Persian mathematician, astronomer, and poet, renowned in his own country and time for his scientific achievements but chiefly known to English-speaking readers through the translation of a collection of his roba'iyat (“quatrains”) in The Rubáiyát of Omar Khayyám (1859), by the English writer Edward FitzGerald.

Encyclopædia Britannica

 

رباعیات خیام انگلیسی فیتز جرالد

 

می‌دانید که خیام عنصر خاصی است در ادبیات فارسی، خاصّ از این جهت که هم شاعر است. هم نیست. بیشتر عالم شناخته شده. در زمان خود به این عنوان معروف بوده است. گذشته از آن درست روشن نیست که چه تعداد رباعی گفته و یا اصلاً این رباعی‌های منسوب به او تا چه مقدار به او مربوطند. چنانکه می‌بینیم چند سوال و ابهام در برابر نامش هست.

نخست به عنوان عالم یعنی ریاضیدان، متفکر، فیلسوف و کسی که در ستاره شناسی کار می‌کرده معروف شده. ولی بعد موضوع شاعریش مطرح گردیده. می‌دانید که وی تا حدود صد سال پیش در ایران شاعر معروفی نبود. نام او به عنوان شاعر در میان بود، ولی کسی او را به عنوان یک گوینده صاحب دیوان به شمار نمی‌آورد. بیشتر شعر به سبک «خیامی» رواج داشت، که دیگران به تقلید او می‌سرودند. واقعیت آنست که شهرتش از زمانی بالا گرفت که فیتز جرالد انگلیسی تعدادی رباعی‌ها را به اسم او ترجمه کرد و انتشار داد و بعد از این، شهرت او از انگلستان شروع شد و به سراسر جهان سرایت کرد. از نظر خود ما هم، باید اعتراف کرد که فیتز جرالد ما را متوجه اهمیت شاعری خیام کرد. و این از عجایب است که کسی که از همه کمتر در زبان فارسی شعر گفته، در جهان معروف‌ترین شاعر ایران شود. الآن تقریباً خیام به همه زبان‌های مهم دنیا ترجمه شده، نه تنها به زبانهای متعدد بلکه بعضی از زبانها چند بار به فرانسوی، آلمانی...، در زبان‌های بزرگ هر کدام چند ترجمه از او هست ولی با اینهمه هنوز در مقابل این سوال قرار دارد که چگونه کسی است؟ نه تنها از لحاظ نوع کار، یعنی اینکه آیا شاعر بوده یا نه و چه تعداد شعر گفته، بلکه از جهت اینکه اصولاً چه می‌خواسته است بگوید و چگونه آدمی است؟ دو سوال متناقض در برابرش هست که بعضی او را به عنوان یک شاعر بی‌اعتقاد به همه چیز و بعضی دیگر به عنوان یک شاعر حکیم معرفی می‌کنند. این خاص او نیست، این تناقض بزرگ اصولاً در برابر ادبیات فارسی است که بعضی از گویندگانش این طرفی هستند یا آن طرفی. این شاعران عرفانی همین‌طور هستند، یعنی عطار، سنایی، مولوی و چند تن دیگر. قضاوت ما به مشکل برمی‌خورد که جهت‌گیری اینها چه هست. این ابهام ناظر به تاریخ ایران نیز می‌شود، زیرا ما با یک نوسان بزرگ در تاریخ ایران روبه‌رو هستیم. یک تاریخ دو جهتی و یا حتی سه جهتی داریم که روشن نیست که به کدام سو متمایل است. قوم ایرانی برای اینکه مخلوطی بوده است از اندیشه‌های متفاوت و این به علت اوضاع و احوال تاریخی- جغرافیایی است، که جای دیگر به آن اشاره داشتیم، یعنی قومی که نمی‌توانسته روی یک خط جلو برود و ناچار بوده است که نوسان داشته باشد، از قطبی به قطب دیگر حرکت بکند و این دو قطب متناقض را با هم آشتی بدهد، با هم سازگار بکند و با آن زندگی بکند. یکی از نمونه‌های بارزش خیام است. خیام از این جهت باز آسان‌تر می‌شود با او رو به‌رو شد که قدری با صراحت حرف زده، یعنی پرده پوشی خاصی که گویندگان دیگر مثل عطار و سنایی و مولوی و حافظ داشتند، او نداشته، یعنی کنایه‌گویی، استعاره گویی و این پوشش‌های معمول ادب فارسی در او نیست یا کم است، و به همین علت باز یک حالت استثنایی پیدا می‌کند، که نسبتاً صریح حرف زده. با این حال، باز هم ایرانی‌ها بعد از او، آنها که قضاوت درباره‌اش داشتند دست‌بردار نبوده‌اند. باز خواستند که تعبیرهای مختلفی بکنند. این است که بعضی خواستند حتی او را یک شاعر عارف‌منش قلمداد کنند. بعضی خواستند او را یک مادی‌اندیش محض بشناسند. ببینید باز کلمات فارسی و اندیشه ایرانی آنچنان سیالیتی داشته، نوسانی داشته که راه را بر تعبیرهای متعارض باز می‌گذاشته: ما نظرمان به سوی شاعری خیام جلب شد، آنگاه که نجم‌الدین رازی به عنوان نخستین فرد، عبارت مهمی درباره او به کار برد. در حدود 70، 80 سال بعد از خیام، کتاب «مرصاد العباد» را نوشت، در بحبوحه حمله مغول که او را فرار داده و رانده بود به آسیای صغیر. در این کتاب او اشاره‌های بسیار تند نسبت به خیام دارد، و می‌گوید که این آدمی بوده است مادی‌مآب و دارای انحراف فکری، و دو رباعی از او نقل می‌کند به عنوان شاهد، و این نخستین بار است که ما برمی‌خوریم به یک نوع اظهارنظر صریح درباره خیام که با تلخی بیان می‌شود. این دو رباعی‌ای که نقل می‌کند می‌گوید که اینها شعرهایی است حاکی از بی‌اعتقادی نسبت به مبانی دینی و یکی از آنها این است:

«دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد، فکندن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟»

می‌بینید که خیلی روشن می‌گوید که خدا ما را خلق کرد. اگر یك ترکیب خوبی از آفرینش هستیم، پس چرا ما را در «کم و کاست» یعنی رنج و محنت انداخت؟ اگر هم ترکیب بدی هستیم، پس تقصیر کیست؟ کسی که ما را خلق کرده در واقع این‌طور خلق کرده، ما که خود به اراده خود نیامدیم، به اراده خود ساخته نشدیم، پس تقصیری نداریم و مجازات هم درباره ما و عذاب ما معنی پیدا نمی‌کند.

رباعی دیگری هم نظیر همین از خیام می‌آورد و از این‌جاست که نظرها در تاریخ ایران به جانب خیام جلب می‌شود. علاوه بر نجم‌الدین رازی، دو سه نفر دیگر هم بودند که همین اظهارنظر منفی را درباره خیام بکنند. در مقابل، کسانی دیگر در صدد تبرئه او برآمدند و رباعیاتی از قول او ساختند، که حاکی از پشیمانی و توبه او باشد. کسانی هم– بیشتر در دوره معاصر– درصدد برآمدند که بگویند اصلاً این رباعی‌ها از خیام نیست، و از شخص دیگری به همبن نام است.

 

آرامگاه حکیم عمر خیام نیشابوری

 

سوال اولی که عنوان شد این بود که اصولاً حکیم عمر خیام نیشابوری، شعر می‌گفته یا نمی‌گفته؟ این شک ناشی از روایات نظامی عروضی است. نظامی عروضی در کتاب معروف خود، «چهارمقاله»، اشاره دارد که در آخر عمر خیام او را دیده، ملاقاتی با او در بلخ داشته است، در یک مجلس، که حکایت خیلی شیرینی در این باره نقل می‌کند و می‌گوید که ما در مجلس «عشرت» نشسته بودیم، در بلخ، و حجت‌الحق حکیم ابوالفتح عمر خیام در مجلس بود و او گفت که بعد از مردن، گور من در جایی خواهد بود که هر بهار طبیعت بر آن گل‌افشانی کند، یعنی گل بریزد بر گور من؛ و آنگاه که پس از سالها نظامی می‌رود و دیدار می‌کند از مقبره خیام در نیشابور، می‌نویسد که: من رفتم و همین را دیدم. بهار بود و مقدار زیادی گل و شکوفه از بالا ریخته شده بود بر خاک، و آنگاه می‌گوید که او چه مرد روشن‌بینی بود که پیش‌بینی گور خود را کرده بود. نتیجه‌گیری از این عبارت این بود، که اگر خیام شعر می‌گفته بود، چگونه است که مردی کنجکاوی چون نظامی که در کشف شاعرها بوده، از شاعری او یاد نکرده است؟ و این را دلیل می‌گیرند، که رباعی‌های منسوب به خیام از آن او نیست. خوب، پس این رباعی‌های گفته شده از کیست؟ می‌گویند از فرد دیگری. پس چرا نام خیام بر آنها گذارده‌اند؟ می‌گویند: او هم نام خیام بر خود داشته. به هر حال، کوشش بر آن بوده که آنها را از خیام منجم و ریاضیدان و حکیم، دور نگه دارند. چرا این اصرار بوده است؟ برای آنکه نمی‌خواهند باور کنند، یا دوست ندارند که باور کنند که فرد محترمی که لقب حجت‌الحق بر خود داشته، کسی که با حکومت نسبتاً متعصب و دین‌مآب سلجوقی ارتباط داشته، یک چنین کسی حرفی بر زبان آورد، که بوی بی‌اعتقادی از آن بیاید و مورد بازخواست قرار نگیرد؟ پس او نبوده.

همه اینها اکنون بازمی گردد به این سوال که واقعیت امر چه بوده؟ آیا فرد صاحب مقام و صاحب عنوانی چون خیام، در بحبوحه دین‌فروشی حکومت، به خود اجازه می‌داده است که این رباعی‌ها را به نام خود بگوید و یا اصلاً خود را شاعر بخواند؟

می شود گفت که اظهارنظری که نجم‌الدین رازی کرده و صریحاً این دو رباعی را به نام خیام منجم و عالم کرده، از سر بی‌اطلاعی بوده و یا منظوری داشته؟ دو سه تن دیگر هم نظیر نظر او را آورده اند. پس با قرینه همین دو رباعی «مرصاد العباد»، دلیل معقولی برای شک کردن در هویت گوینده رباعی‌ها نمی‌رود. اکنون سوال دوم پیش می‌آید که پس چرا او در زمان خود به شاعری شهرت نداشته؟ حدسی که می‌توان داشت آن است که آنها را در لحظه‌های خاصی به صورت تفنن می‌گفته و پنهان نگه می‌داشته، یا تنها برای بعضی از دوستان نزدیک خود می‌خوانده. دلیلش معلوم است. با موقعیتی که خیام داشته، اگر این رباعی‌ها منعکس می‌شد، گذشته از همه چیز، به اعتبار اجتماعی او لطمه می‌زد. چه دلیلی هست که همان استنباطی که نجم‌الدین رازی داشت، دیگران از آنها نمی‌داشتند؟ ولی از سوی دیگر، حرفهایی هم در درونش داشته است که نمی‌توانسته نزند. بنابراین آنها را بر پاره‌ای کاغذ یا در حاشیه کتاب یادداشت می‌کرده که بعدها برملا گردیده. به این علت است که انتشار آنها خیلی دیر و به کندی صورت گرفته.

سوال دیگر آنکه یک عالم متفکر محترم، یک حجت‌الحق (یعنی نماینده حق، کسی که خلاف نمی‌گوید) که با دستگاه رسمی هم رفت و آمد داشته، و در واقع نوعی مرجعیت برای او قائل بودند، چرا اصولاً ذهنش به جانب این اندیشه‌های نامتعارف برود؟ این را باید از دوگانه‌اندیشی ضمیر ایرانی دانست، که یک نماینده برجسته‌اش خیام است و اصولاً هر ایرانی چاشنی‌ای از آن را در خود دارد.

حافظ یک سخنگوی دیگرش می‌شود.

اکنون بیاییم بر سر این موضوع که اصولاً اندیشه خیامی چه هست؟ اندیشه خیام را اگر بفشاریم، در سه وجه خلاصه می‌شود: یکی مسئله اغتنام وقت است یعنی توصیه به اینکه وقت خود را غنیمت بشمارید، از عمر بهره بگیرید. این یک نقطه مهم اندیشه اوست. بهره گرفتن یعنی از مواهب زندگی استفاده کردن، از چیزهایی که مطبوع است خود را محروم نکردن. البته از دوست داشتن چیزها، منظور آن نیست که به دنبال هوای نفس بروند، و هر چه را دوست داشتند، دنبالش را بگیرند. نه، منظور آن است که چیزهایی هست که لااقل ظاهر نامشروع ندارند و لطمه ای به دیگران نمی‌زنند، یعنی زیانی وارد نمی‌آورند، مخصوص زندگی شخصی شماست، پس خود را از آن محروم نکنید. این، یکی از توصیه‌های مکر اندیشه خیامی است. دوم حسرت و تأسف بر گذشت عمر است که این نیز مسئله مهمی است. زمان چیزی است که نمی‌شود زنجیرش کرد، نگهش داشت، هر روز دیده می‌شود که از عمر یک روز می‌رود و بازگشتی نیست، و سرانجام می‌رسد به دوران انتها که مرگ است. و سوم البته گذشت روزگار به طور کلی است. ایران باستان، ایران گذشته، که به عنوان شاهد مثال چند جا از آن یاد می‌شود. خیام بارها، و حافظ هم خیلی زیاد از آن حرف می‌زند، به عنوان گواه یک قدرت و حشمت بر باد رفته و نابود شده؛ می‌بینیم که بزرگانی مثل جمشید، مثل فریدون، مثل بهرام که اینها قدرتهای اول زمان خود بودند چطور از بین رفتند، نابود شدند. می‌گوید: پس شما عبرت بگیرید، قدر وقت و عمر و زمان خود را داشته باشید. شاهد مثالش از زیبایان جهان نیز هست که در جوانی نابود شده‌اند. در زمان خیام شاید بیشتر از این دوره جوانمرگی بوده است به صورتهای مختلف. وسایل دفاعی و دوا از امروز کمتر بوده، عوارض طبیعی بوده، زلزله و ناامنی. خود نیشابور شهر زلزله‌خیز بوده، این را تاریخ نیشابور نشان می‌دهد؛ و همه اینها، مجموعاً این اندیشه را برمی‌انگیخته که زندگی چقدر می‌تواند شکننده باشد، در معرض انواع مصیبت‌ها، جریان‌های غافلگیرکننده و ناگهانی.

 

 

پس مرگ زیبایان و جوانان هم یکی از چیزهایی ست که در کنار مرگ شاهان و قدرتمندان یادآوری می‌کند. این هم از ارکان اندیشه خیامی است. اما باید گفت که آنچه در همین تعداد رباعی‌ها آمده هیچ مضمون تازه‌ای نداند؛ یکی از کهنه‌ترین اندیشه‌هایی است که بشر در سر خود پرورانده، یعنی در قدیمی‌ترین آثار بر جای مانده است، از این تمدن‌های کهن مصر و سومر که جزو باستانی‌ترین تمدنها هستند. قطعه‌هایی که از آنها بر جای مانده‌اند، ما همین اندیشه‌ها را در آنها می‌بینیم، یعنی چهارهزار سال پیش، پنج هزار سال پیش، همین دل‌مشغولی در انسان بوده. این کنجکاوی در انسان بوده است که زندگی از کجا آمده و به کجا خواهد رفت و چرا آمده و بشر عمر خود را چگونه باید بگذراند و چه چیز رواست و چه چیز ناروا، و چه کاره است و تا چه اندازه زمام زندگی خودش در اختیارش هست. اینها سوالهای خیلی کهنی هستند که در ذهن بشر آمد و رفت می‌کرده، و البته یک منبع بزرگش خود «شاهنامه» است. «شاهنامه» همین اندیشه‌ها را در درونش گذشته و تکرار شده. قبل از خیام هم نزد رودکی و شاعران دوره سامانی باز نظیر همین اندیشه‌ها را می‌بینیم، یعنی فکری است که نه در جهان و نه در ایران تازگی ندارد. اما تازگی حرف خیام را در دو مورد می‌شود ذکر کرد: یکی اینکه اینها را به صورت خیلی شفاف و کوتاه بیان کرده و بدون کنایه به طرز روشن و دوم آنکه این تعداد رباعی که به نظر می‌آید که اصالت بیشتر دارند و مربوط به خیام باشند، بسیار زیبا ادا شده اند. این است که تمام این فکر که صدها نفر درباره‌اش حرف زده اند، سرچشمه‌اش از خیام دانسته شده، در حالی که گویندگان مختلف همان مضمون را گفته‌اند. ما آن را اصطلاحاً می‌نامیم «اندیشه خیامی»، یعنی به روش خیام؛ برای آنکه بعد هم در ادبیات فارسی تکرار می‌شوند. سعدی هم همان مفهوم را مقداری دارد، حافظ هم مقدار زیادی دارد، شاعرهای دیگری هم دارند، عطار هم به همچنین. اندیشه‌ای است که در واقع کلی بوده؛ ولی نماینده اصلیش خیام شناخته شده، زیرا او از همه كوتاهتر و زیباتر بیان نموده. حالا این سوال هست که اصولاً ما چطور تشخیص بدهیم که این تعداد رباعی‌هایی که در دسترس‌اند، اصولاً مال خیام هستند یا نه؟ کاری است فوق‌العاده مشکل. برای اینکه مقدار زیادی دیگران هم درد دل‌هایی داشته‌اند، حرفهایی داشته‌اند، بعد از خیام، در طی این نهصد سال، آنها هم چیزهایی گفته‌اند که به اسم خیام وارد شده در این جُنگ‌ها و اکنون تعدادشان رسیده است به هزار و پانصد رباعی و یا گاهی بیشتر، در حالی که مطلقاً نمی‌شود گفت که بیش از هفتاد هشتاد رباعی اصولاً به شیوه خیام نزدیک باشد. بقیه‌اش را دیگران گفته‌اند و جا زده شده به اسم حکیم نیشابور. چرا این‌طور بوده؟ برای اینکه این اندیشه خیلی مورد توجه مردم بوده، یعنی کسانی همین دریافت‌ها را داشتند، همان احساس را داشتند، همان نیاز را داشتند برای بیانش و چیزهایی گفتند. اصولاً رباعی‌سرایی که شعر کوتاه بوده و بیش از دو بیت نیست، کار نسبتاً ساده‌ای بوده و هر کس تفنن می‌کرده و چیزهایی می‌سروده، آنها را بی‌اسم یا بااسم روان می‌کرده، و آنها که صاحب معینی نداشته‌اند، به اسم خیام جای گرفته‌اند. قابل توجه است که تعدادی رباعی بسیار سست در میان آن هست که اصلاً شأن خیام یا کمتر از خیام نیست که گوینده آنها معرفی گردد. تنها چیزی که در واقع زبده گرفته شده و با قرائن حدس زده شده که می‌توانند نزدیک باشند به کار خیام حداکثر در حدود صد و بیست رباعی است که چند جا آورده شده و از جمله کسانی که آنها را جدا کرده‌اند، مرحوم فروغی و دکتر قاسم غنی هستند. اینها البته تازه تمامشان رباعی‌های خیلی دلچسب نیستند، یک‌دست نیستند و فکر می‌کنم که بین اینها در حدود شصت هفتاد رباعی یک‌دست و برجسته هست که می‌شود تصور کرد که در دایره یک فکر حرکت می‌کنند، و یک ذهن آنها را پرورده و اعم از اینکه تمامشان از خیام باشند، یا نباشند می‌توانند در واقع یک مجموعه تشکیل بدهند که نام خیامی به خود بگیرد، و در هر حال ما می‌توانیم بگوییم که یک فارسی زبان آن را سروده، و نماینده فکر ایرانی هستند. اما در هر حال ما این اجازه را نداریم که به کلی سلب بکنیم نسبت رباعی‌گویی را از خیام عالِم، از خیام منجم، برای اینکه کاملاً طبیعی است که یک چنین ذهنی که ساختار علمی دارد، عادت به دقیق اندیشیدن دارد، و تنها خیال‌پرداز نیست، بیاید بر سر مسایل محسوس زندگی، مسایلی که جنبه استدلالی می‌شود به آنها بخشید. این فرق دارد با خیال‌پردازی صرف. از همین تعداد رباعی‌های منسوب به خیام می‌توان پذیرفت که یک چنین کسی بوده است، یک چنین عالمی بوده است که درد دل‌های خود را گاه به گاه به صورت این تعداد رباعی بیرون داده است. این، به طور خلاصه چیزی است که می‌توانیم راجع به خیام شاعر بگوییم. این تعداد رباعی که الآن خیام در جهان به عنوان معروف‌ترین شاعر ایران شناسانده، یک علتش آن است که مسائلی که در آنها آمده یعنی مسئله سرنوشت انسان، مسئله چگونگی کار، همواره مطرح بوده، ولی در دوران جدید بیشتر، زیرا زمانی که فیتز جرالد اینها را ترجمه کرد، درست موقعی بود که یک بحران فکری در اروپا ایجاد شده بود، یعنی برخورد صنعت با سنت در قرن نوزدهم انگلستان، و نیز در خود اروپا ایجاد شده بود، یعنی می‌خواست بداند که چگونه بر این بحران فائق شود. البته اکنون هم بحران ادامه دارد، ولی در آن زمان چون آغاز کار بود نگرانی درباره آن بیشتر بود. از این‌رو رباعی‌ها توانست جا برای خود باز کند. فیتز جرالد، البته خدمتی کرد به ادبیات فارسی، با شناساندن خیام، اما در عین حال یک جنبه منفی هم در کار او هست و آن اینست که تعدادی از رباعی‌های بسیار سست، رباعی‌هایی که با شأن خیام تناسب نداشتند با اصلی‌ترها مخلوط کرد، و تصویری به خیام بخشید که با او فاصله بسیار دارد. آنچه از آمیزه فیتز جرالد بیرون می‌آید از خیام علم‌اندیش نمی‌تواند بود، خیامی که باید انسجام فکری داشته باشد و انتظار نمی‌رود از او که چند گونه حرف بزند و از این شاخ به آن شاخ بپرد. ترجمه فیتز جرالد یک قیافه نامشخص و آشفته‌ای به خیام بخشیده و از این‌رو گفتیم که هم خدمت کرده و هم ناخدمت. خیام او یک متفکر وقت‌پرست و می‌خواره است.

کسی است که می‌گوید همه چیز بر باد است، همه چیز بیهوده است باید خوش بود، باید مست بود، و وقت را به این شیوه گذراند، در حالی که خیام از اینها عمیق‌تر است، سرنوشت بشریت را می‌سراید. گرچه بعدها، ترجمه‌های دقیق‌تر از رباعی‌ها به بازار آمد، ترجمه فیتز جرالد عامیت خود را از دست نداده است. چنانکه می‌دانیم، تعدادی از میخانه‌ها، نام خیام را بر خود نهاده‌اند، برای آنکه بتوانند جلب مشتری کنند، چه در آمریکا، چه در انگلستان و چه در بعضی کشورهای دیگر. یک چنین قیافه‌ای بخشیده شده به خیام، در حالی که واقعیت امر این نیست.

 

حکیم عمر خیام نیشابوری

 

خیام البته باید حرف درباره‌اش مفصل‌تر از اینها باشد، اما ما این فرصت را نداریم. منظور او این نیست که مردم بنشینند پای سبزه و گل و آب تماشا بکنند و شراب بخورند و مست بشوند. شکایت او این است که عمق زندگی را بر وفق مراد انسان نمی‌بیند. یک نوع واکنش در برابر تاریخ ایران هم هست. در واقع جواب به این تاریخ است. اگر در وضع زمان خیام توجه بکنیم، یعنی عصر سلجوقی که بعد از غزنوی‌ها آمدند و ترک‌ها حاکم شدند بر کشور، ایران دو فرهنگی شد یا سه فرهنگی شد. برخورد فرهنگ بومی ایران با فرهنگ ترک، با فرهنگ عرب عباسی و این اتحاد میان عباسی‌های بغداد و حکومت ترک‌ها، در واقع وضعی ایجاد کرده است که یک بحران روانی به همراه داشته باشد، و این خواه ناخواه فرد روشن‌بین و هوشمندی مثل خیام را در مقابل سوال‌هایی قرار می‌داد که این چه زندگی است؟ به کجا می‌خواهد برسد؟ بنابراین تأثیر زمان را نباید از نظر دور داشت. اگر خیام در زمان دیگری قرار گرفته بود و اگر حافظ مثلاً در زمان دیگری قرار گرفته بود، چه بسا که نوع دیگری حرف می‌زدند، ولی اینها به اصطلاح دیکته زمان است. بنابراین کاوش در تاریخ زمان خیام بیشتر ما را روشن می‌سازد که چه بوده. حالا یکی دو مورد من در اینجا می‌خوانم. این شواهدی که از این زمان دوره سلجوقی هم عصر با خیام بر جای مانده، ما را با ریشه‌های فکر خیام بیشتر آشنا می‌کنند. وقتی که افراد یک ملت از چاره جویی‌های اجتماعی، از چاره جویی‌های کلی ناامید بشوند، خوب، طبعاً پناه می‌برند به اینکه وقت را غنیمت بشمارند، و از این لذائذ مشروع زندگی بهره بگیرند. اینها چه هستند؟ این لذائذ مشروع از نظر خیام و از نظر حافظ و از نظر همه روشن‌بینان تاریخ ایران البته یکی بهره وری از طبیعت است چون طبیعت ایران طوری بوده است، به خصوص بهار، که ربایش داشته، جاذبه داشته. بهار دعوت‌کننده بوده، گل، سبزه، آب و هوای خوش که البته هوای آن زمان فرق داشته با آنچه که امروز با آلودگی‌ها همراه است، یعنی هوای خالص، هوای جوهردار، و دومی آن زیبایی است؛ بهره وری از همه نوع آن، از زیبایی انسانی تا زیبایی‌های دنیای بیرون، و سومی البته آنچه که مورد نیاز خیام است، روشن‌بینی است. یعنی کوشش بر اینکه انسان از این موهومات، از این خیالهای باطل و اندیشه‌های بیهوده که اطراف را گرفته است، فارغ بماند. او می‌آید به عمق مسایل. روشن‌بینی در واقع چیزی است که نزد بسیاری از این متفکران ایران در ادبیات فارسی جریان دارد و اینها را به خود مشغول داشته، به اینکه ببینند واقعیت امور چه هست. به کجا انسان باید بیاویزد، برای آنکه به خود بگوید که گول نخورده، این مسئله وسواس گول نخوردن خیلی رایج بوده در نزد این متفکران و از همه صریح‌تر و روشن‌تر در همین تعداد کم رباعیات خیام نمود پیدا می‌کند، که البته در دیگران هم هست ولی نه به این خلاصگی. حال برای اینکه مسئله زمان خیام اندکی روشن بشود و ببینیم که در این دوران چه می‌گذشته و مردم چه فکر می‌کرده‌اند، این یکی دو قطعه شعر را می‌خوانم، زیرا شعر بهتر منویات مردم را منعکس می‌کرده. یکی از جمال‌الدین عبدالرزاق است که چندان دور نبوده از زمان خیام. حدود سی- چهل سال بعدش بوده، ولی تقریباً اوضاع و احوال زمانش همین‌طورها بوده که در زمان خیام، که آماده کرد کشور را برای هجوم مغول. بی‌جهت مغول نتوانست بیاید و ایران را تسخیر بکند، با سپاهی به نسبت کم. گسیختگی اوضاع داخلی طوری بود که یک همچون هجومی را موفق می‌کرد.

 

تمبر خیام، منتشر شده در آلبانی، 1996  تمبر خیام، منتشر شده در آلبانی، 1996

 

حالا این چند بیت از یك قصیده از جمال‌الدین اصفهانی:

الحذر ای غافلان زین وحشت اباد الحذار

الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار

ای عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن، وین آبهای ناگوار

مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشا

ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی آشکار

امن در وی مستحیل و عقل در وی ناامید

کام در وی نادر و صحّت در او ناپایدار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم

جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار

از تو می‌گویند هر روزی دریغا جور دی

وز تو می‌گویند هر سالی دریغا ظلم پار (یعنی هر سال بدتر از سال گذشته)

این چند خطی بود از قصیده‌ای مفصل. تقریباً تعدادی از گویندگان همزمان خیام یا کمی قبل از او، یا کمی بعد از او به همین مضمون سخن گفته‌اند، برای اینکه این انحطاط اخلاقی شروع شده بود از زمان غزنوی‌ها و ادامه داشت تا رسید به مغول، که دیگر بدتر شد. در طی صد، صد و پنجاه سال، این گویندگان تمامشان گواه بر این حالت انحطاط سیاسی و اخلاقی کشور هستند و باید گفت که خود عرفان ایران هم از این موضوع زاییده شد. عرفان می‌دانید که خود یک نوع رویگردانی از چاره جویی‌های زمینی است و جستجوی چاره جویی‌های ماوراءالطبیعی، یعنی آنچه كه در عالم خاکی به دست نمی‌آید شما دنبالش را در عالم بالا بگیرید. عرفان این را می‌خواهد بگوید و این زاییده اوضاع و احوالی است که ناامیدکننده بوده، بسیار سخت بوده و مردم را می‌رانده به طرف نوعی پنجره که روحشان بتواند یک خورده تنفس بکند، و این تنفس را درعرفان جستجو کردند و درد دل‌هایی که مقداری از آنها در همین شهرهای زمان منعکس شده است، و از جمله در همین دوران عمر خیام.

ناصر خسرو نیز که از زمان خیام دور نبوده همین شکایت را دارد:

چاکر نان پاره گشت فضل و ادب

علم به مکر و به رزق معجون شد

زهد و عدالت سفال گشت و حجر

جهل و سفه زرّ و درّ مکنون شد

فعل همه جور گشت و مکر و جفا

قول همه رزق و وعده افسون شد

ملک جهان گر به دست دیوان بُد

باز کنون حال‌ها همیدون شد

(چون افسانه‌ای هست که قبل از اینکه بشر بیاید دیوها بودند، می‌گوید باز به دست دیوها افتاد)

سر به فلک برکشید بی‌خردی

مردمی و سروری در آهون شد

(در آهون شدن یعنی در زیر زمین پنهان شدن)

«راحت‌الصدور» راوندی نیز که تاریخ زمان است، شرح جریانات را به همین صورت می‌دهد. خواستم بگویم که این نکاتی که این‌گونه به شکل خلاصه و مقطر در رباعی‌های خیام منعکس شده زاییده اوضاع و احوال زمان است. از این‌رو می‌بینیم که دوران متزلزلی است. فقط در آغاز کار با آمدن ملک شاه، یک زمان کوتاهی که نظام‌الملک بر سر کار بود قدری ثبات و آرامش پید شد و بعد افتاد به دست کسانی که بعد از ملک شاه آمدند که کشتار خانوادگی بود، و وزیرکشی. پیوسته یکی برود و دیگری به جایش بیاید، و جنگهای داخلی ادامه داشت تا اینکه رسید به انتهایی که خوارزمشاهیان و بعد از خوارزمشاهی‌ها مغولان آمدند. این است که می‌بینید که در این زمان سه نوع و سه تیره از اندیشه سیاسی، اجتماعی نمود پیدا می‌کند؛ در سه فردی که مردان شاخص زمان هستند: یکی در این جریان الموت یعنی طغیان حسن صباح و الموتی‌ها که می‌دانید در طی مدتی دراز نزدیک دو قرن کشور را ناآرام نگاه داشتند. این یک طغیان بزرگ معنی‌دار بوده بر ضد خلافت عباسی، و حکومت ترک‌های سلجوقی. بنابراین کم و بیش در همین زمان خیام است که قلعه الموت و طغیان حسن صباح روی می‌نماید، و به نوعی نمودار عکس‌العمل ایرانی‌ها در برابر اوضاع و احوالی است که در واقع باب طبعشان نیست. نوع دوم نمود پیدا می‌کند در تیره سازش که نظام‌الملک نماینده‌اش قرار می‌گیرد، یعنی ایرانی می‌بیند که چاره نیست، باید به نحوی مماشات کرد و ساخت با حکومت وقت و درواقع سعی کرد که آنها هرچه بیشتر به طرف فرهنگ ایران کشیده شوند، آنها را هرچه بیشتر اهلی کرد. این تیره تبلورش و نمودارش در نظام‌الملک است، بعد در خانواده وزرا که اکثرشان کشته می‌شوند، برای اینکه این برخورد، برخورد کوچکی نبوده است. کشمکشی است میان تیره ایرانی و تیره ترک که مسلط شده‌اند. در این صف کسانی هستند چون نظام‌الملک و پسرهایش و کسانی چون عمیدالملک و دیگران. اینان غالباً سر سالم به گور نمی‌برند، چون اختلاف عمیق است. خود نظام‌الملک هم می‌دانید به آن صورت کشته شد. این هم یک تیره فکر است، یک کوشش تا حدی نومیدانه تا بلکه بتواند آشتی بدهد بین حکومت و فرهنگ ایرانی. ولی قضیه با تشنج‌های بزرگ همراه است و همان‌طور که گفتیم با جنگهای داخلی، وزیرکشی و غیره. اما یک تیره سومی هم هست که اندیشه متفکران را بازتاب می‌دهد. آنها می‌خواهند راه چاره‌ای پیدا کنند، دریچه نفس‌کشی بیابند، برای آنکه بشود زندگی کرد. این است که یک شاخه آن می‌رود به عرفان، شاخه دیگرش در اندیشه خیامی نمود می‌کند. سنایی نخستین گوینده عرفانی در ایران می‌شود. بعد نوبت می‌رسد به عطار و کسان دیگر، تا در مولوی به اوج برسد. چون نمی‌شود چیزی را عوض کرد، و اوضاع زمانه نیرومندتر از آن است که بشود در مقابلش ایستاد، یا می‌بایست روش حسن صباح را در پیش گرفت، یا سیاست نظام‌الملک که دوات را در کنار شمشیر می‌نهد، و یا از کلام بیرون ریخت، چون خیام و عارفان. شاید از این طریق بشود قدری آرامش به دست آورد. چه، انسانی که در اجتماع زندگی می‌کند، انتظار مشروعش این است که نوعی سامان اجتماعی و گشایش همگانی در کار آید و حکومت آسایش نسبی به مردم ارزانی دارد. ولی وقتی این اعتقاد سلب شد، امکانش از دست داده شد، نجات فردی مطرح می‌گردد. هر کسی برای خودش در چهار دیواری خودش و در درون ضمیر خویش یک فضای قابل تحمل جستجو می‌کند. دلخوشی خیالی و معنوی، جای دلخوشی عملی را می‌گیرد. راه حل معنوی نیز دو شاخه می‌شود، یکی می‌رود به طرف سنایی که عرفانی می‌شود، دیگری می‌رود به طرف خیام، که استدلالی است. داستان «سه یار دبستانی» ولو با واقعیت تاریخی تطبیق نکند، باز هم معنی‌دار است. این سه تن که سه یار دبستانی خوانده می‌شوند، یعنی حسن صباح، نظام‌الملک و خیام، هرکدام طریقی در پیش می‌گیرند، و هر سه چاره‌ای می‌جویند و هر سه هم فرد شاخص زمان خود می‌شوند. اشاره داشتیم که حسرت دوران ایران باستان همین‌طور در ذهن این شاعران بعد از اسلام جنجال داشته که به عنوان یک دوره بر باد رفته سپری شده است. می‌خواهند از آن نتیجه‌گیری کنند که دنیا چقدر بی‌اعتبار است. خیام چند رباعی در این زمینه دارد، و می‌نماید که چقدر فکر او به آن مشغول بوده، از جمله:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

چون معروف است که بهرام گور در یک زمین مردابی افتاد و غرقه و نابود شد. این یکی از رباعی‌هایی است که اشاره به دوران پیش از اسلام دارد. موضوع مهم دیگر طبیعت است و گردش آن. پیوسته یادآوری می‌کند که عمر را دریاب:

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش به خرمی که این چرخ کهن

ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

می‌گوید زوال عمر به آسانی به سراغ تو می‌آید، پس الآن این فرصتی را که داری غنیمت بشمار. نیز آن رباعی معروف است که گفتیم نجم‌الدین رازی نقل کرده:

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟

که معلوم است که چه می‌خواهد بگوید. رباعی دیگری که مورد ایراد نجم‌الدین رازی است این است:

در دایره‌ای کامدن و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می‌نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

یعنی آغاز و انجام حیات معلوم نیست. هستی، از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رود، کسی نمی‌داند. ایرادی که نجم‌الدین رازی بر خیام می‌گیرد این است که چرا طرح سوال کردی، چرا چون و چرا می‌کنی؟ چرا می‌پرسی راجع به آنچه مشیت آسمانی است و قرارش گذارده شده و حکمتش ازلی است و نباید درباره‌اش حرف زد؟ این است که با عبارتهای بسیار تندی از خیام حرف می‌زند. او را به صفتهای دهری، طبایعی، فلسفی، می‌خواند. دهری یعنی بی‌خدا، طبایعی یعنی طبیعت پرست، فلسفی یعنی چون و چراگر؛ برای اینکه البته فکر خیام به جانب فلسفه متمایل بوده است، چون می‌دانید که کسانی چون ابن‌سینا، زکریای رازی و این دسته از متفکران ایرنی گرایش به فکر استدلالی داشتند، نه اینکه اینها بی‌خدا باشند، ولی میل داشتند که آنچه گفته می‌شد دلیل به همراه داشته باشد. اینها تیره فکر فلسفی را دنبال می‌کردند، در مقابل تیره فکر عرفانی که راجع به هیچ چیز دلیل اقامه نمی‌کند، و چون و چرا برنمی‌تابد. این چند صفتی بود که نجم‌الدین رازی به خیام چسباند. ببینید تا کجا جلو رفته. ولی از سوی دیگر ما باید واقعاً مدیون این مرد باشیم برای اینکه نظر ایرانی را به جانب خیام جلب کرد. از کتاب «مرصادالعباد» بود که ایرانی کنجکاو شد که این خیام چه کسی بوده، و چه گفته، و ظاهراً تعدادی از کسانی هم که به تقلید خیام رباعی سروده‌اند به نظر می‌رسد که بر اثر همین حرفهای نجم‌الدین رازی تشویق شدند. بنابراین از این جهت ما باید از او متشکر باشیم که این راه را باز کرد برای اینکه نظرها بتواند به طرف خیام متوجه شود.

 

تمبر خیام، منتشر شده در دبی

 

در پایان تکرار کنیم که این تصور عوامانه‌ای که درباره خیام پیدا شده، باید به دور افکنده شود. از غم دنیا خارج شدن، مسئولیت انسانی را از خود دور کردن، به عیش و نوش‌های سبک گذراندن، به هیچ وجه حرف خیام این نیست، بلکه یک اندوه عمیق در اوست. می‌خواهد که نوعی نوشداروی ضد تاریخ، ضد مصائب بیابد. بار زندگی را سبک کند. گذران زندگی بشر در واقع درخشان نبوده است. می‌خواهد بداند چرا چنین است. می‌خواهد آن را بکاود. هدف، روشن‌بینی است. انسان بداند که کی هست و چه هست. تمام اینها را به عنوان سمبل، به عنوان کنایه به کار می‌برده. آنهمه تکرار به خوش گذراندن و شراب و بهره وری از زندگی تا حد زیادی جنبه نمادی دارند. نه اینکه واقعاً بگوید شما تمام عمر بروید بنشینید در گوشه‌ای و به این روش عمر بگذرانید.

 

فیتز جرالد: خیام انگلیسی


- این مقاله، متن سخنرانی ایراد شده  دکتر محمد اسلامی ندوشن در دهلی نو است، به نقل از فصلنامه «هستی»، بهار 1383.

 

روایت از:

«خیام نیشابوری، دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن»، سایت پارسی (نشریه الکترونیک تخصصی زبان و ادبیات فارسی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 14:9  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

این بنا در 3 کیلومتری جنوب نیشابور، در کنار جاده نیشابور به کاشمر واقع شده است

و در این محل دو بنای گنبد دار آجری وجود دارد که به گنبدهای شادمهر معروف هستند.

گنبد بزرگتر مربوط به دوره سلجوقی بوده و گنبد کوچک، ایلخانی می باشد.

در کنار این دو بقعه قبرستان روستا واقع شده است.

                     

بنای آجری دوره ی ایلخانی در مهرآباد نیشابور

 

گنبد کوچک مهرآباد از داخل دارای پلان مربع و از خارج دارای هشت ضلع می باشد. به این ترتیب که اضلاع چهار جهت اصلی بزرگتر و جهات فرعی بسیار کوچکتر هستند. نمای این بنا از آجر بوده و تزئینات خاصی در آن دیده نمی شود. بنا دارای گنبدی ساده و با پوشش کاه گل می باشد. در دیواره ضلع غربی بنا نورگیر مشبک آجری وجود دارد. در طاق نمای دیواره های چهار طرف ورودی هایی وجود داشته که مسدود شده اند و تنها یکی از آن ها برای دخول به بنا باز است و آثار این ورودی ها در حال حاضر مشهود هستند.

 

در بالای ورودی فعلی یک نورگیر  بزرگ وجود دارد. پس از داخل شدن به بنا حالت چلیپایی آن جلب نظر کرده و حالت کلی یک چهار طاقی به بیننده القا می شود.

 

قاعده چهار ضلعی داخلی بنا در ارتفاع دو متری  به وسیله چهار فیلپوش به ارتفاع 180 سانتیمتر  و چهار نورگیر به هشت ضلعی و سپس به دایره تبدیل می شود. نمای داخل بنا از گچ بوده و تزئینات خاصی در آن مشهود نیست. در دیواره های داخلی هر ضلع در کنار هر در ورودی طاقچه مستطیل شکلی کار گذاشته شده است.

 

نکته قابل ذکر در این بنا بزرگی بیش از حد فیلپوش ها و نورگیر ها نسبت به دیواره های بنا  می باشد. لازم به ذکر است که نورگیر ها که در حال حاضر مشبک می باشند به تازگی و توسط آجر به این شکل در آمده اند و احتمالاً در اصل این گونه نبوده است.

 

یکی از نورگیرهای بنای آجری دوری ایلخانی مهرآباد نیشابور

 

پوشش زیر گنبد از گچ بوده و فاقد تزئینات می باشد. در بخش غربی زیر گنبد یک سکوی سیمانی وجود دارد که احتمالاً محل قبر شخص مدفون در این بقعه می باشد.  ابعاد آجر های به کار رفته در این بنا ، 27×27×6 سانتیمتر می باشد.

 

سبک معماری در این بنا متناسب بوده و از سایر سبک های موجود در معماری دوره ایلخانی پیروی می کند. بنا فاقد سرداب می باشد و تنها جنبه بقعه و تدفین عادی در آن اعمال شده است.

 

 به احتمال فراوان این بنا بر روی یک بنای دیگر که مصالح آن چینه و گل بوده است ساخته شده ، زیرا در ضلع شمالی از دیوار آجری بنا، بر روی آن کار گذاشته شده است. این مطلب در گوشه جنوب شرقی نیز صدق می کند.

 

آن طور که دیده می شود بنای کوچک مهرآباد چه از نظر شیوه های به کار رفته در معماری و چه از نظر تناسبات، اختلاف فاحشی با بنای بزرگ مهرآباد دارد. کشیدگی ورودی ها و کم عرض بودن دهانه و نوع فیلپوش ها گویای نوع خاص معماری در هر کدام از این بناها می باشد.

 

با توجه به کلیه شواهد معماری، می توان گفت که بنای کوچک مهرآباد یک یا یک و نیم قرن پس از بنای بزرگ مهرآباد ساخته شده است و شیوه معماری آن کاملاً ایلخانی است.

 

گنبد کوچک آجری مهرآباد نیشابور

 

این بنا هنوز ریزه کاری و ظرافت بناهای دوره تیموری را ندارد و با بنایی که در جوار بقعه جنوبی حمزه رضا در شیروان متعلق به دوره تیموری است کاملاً متفاوت است و مقایسه این دو بنا، تاریخ گذاری بنای کوچک مهرآباد را آسان تر می کند.

 

این بنا به شماره 1804 در تاریخ 25/9/1375 به ثبت رسیده است.

 

روایت از: 

محمد حسینی، احسان؛ کردی، فاطمه. «گزارش ایرانشناسی81؛ گنبد کوچک شادمهر نیشابور»، خبرگزاری حیات، سه شنبه 29/1/1385

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 13:47  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

گشتي كوتاه درخاطرات شهري كه از يورش مغول تا عطار،

خيام و قدم هاي امام هشتم را درخود ديده است.

 

بورخس  -داناي آرژانتيني-  گفته است:

 اگر مي خواستم فقط به يك شهر در جهان سفر كنم،

شك ندارم كه آن شهر، نيشابور است. فكر مي كنم رازهاي همه ی عالم در همين شهر باشد. نيشابور، از قديم الايام تاكنون، بزرگ ترين شهر خراسان بزرگ بوده و هست.

نيشابور، سه زلزله ی ويرانگر و دو بار حمله ی مغولان را از سر گذراند

و در عين حال، پابرجا ماند. و ماند تا با نام رازآلودش يادآور تمام حكمت و عظمت شرق باشد.

 
آرامگاه خيام، شاعر و ستاره شناس و رياضيدان بزرگ نيشابوري  

آرامگاه خيام

خيام، شاعر و ستاره شناس و رياضي دان بزرگ نيشابوري را در باغ خودش دفن كرده اند. وصيت كرده بود جاي خاصي كه خودش معين كرده دفنش كنند تا هر بهار، شكوفه ها قبرش را گلباران كنند. اما امروزه از گل هاي باغ، خبري نيست و بر روي قبر هم بناي يادبودي ساخته اند. اين بنا 10 پايه دارد كه بر بدنه ی هر كدام، رباعيات شاعر نوشته شده است. اين بنا، هم به شكل جام وارونه است، هم به شكل چشمي تلسكوپ و هم به شكل گنبد مينا. يك بار غروب از زير اين بناي عجيب به آسمان نگاه كنيد، ديگر اين صحنه از يادتان نخواهد رفت.

 

اين كاشيكاري مربوط به بناي امامزاده محمد محروق است كه در جوار آرامگاه خيام بنا شده

 

فيروزه ی  نيشابور

معدن فيروزه كه در 53 كيلومتري شمال غربي شهر واقع شده، يك گنج واقعي است. فيروزه ی نيشابور كه در هيچ كجاي ديگر دنيا پيدا نمي شود. كارشناسان مي گويند فيروزه ی خوب، سنگي است كه بدون رگه باشد، ولي مردم محلي مي گويند رگه هاي روي سنگ ها نوشته هايي مقدس هستند. در نيشابور، خود فيروزه را در كاشيكاري استفاده مي كنند. اين كاشيكاري مربوط به بناي امامزاده محمد محروق است كه در جوار آرامگاه خيام بنا شده. امامزادة محروق، برادرزاده ی يحيي بن زيد، نوه ی معروف امام سجاد است كه در خراسان عليه عباسيان قيام كرد و شهيد شد و جسدش را بر دروازه ی نيشابور آويختند و زنان خراسان، آن سال، نام تمام پسرانشان را يحيي گذاشتند. امامزاده محمد هم در قيام يحيي شركت داشت و آخر سر هم دستگير و سوزانده شد. گفته مي شود امام رضا (ع) به زيارت اين مزار آمده است.

 

مزار عطار نیشابور درست در محل شهادتش است. يك هشت ضلعي كه به يك گنبد و در نهايت، يك نقطه، يك نقطه ی آسماني ختم مي شود
 

آرامگاه عطار

عطار، شاعر و عارف بزرگ در حمله ی سپاه مغول به نيشابور كشته شد. مزار او درست در محل شهادتش است. يك هشت ضلعي كه به يك گنبد و در نهايت، يك نقطه، يك نقطه ی آسماني ختم مي شود. چيزي شبيه به آن چه خودش در منطق الطير روايت كرده است. در كنار آرامگاه ساده و در عين حال پر از معنويت شيخ عطار، مزار كمال الملك نقاش قرار دارد. بين آرامگاه عطار و آرامگاه خيام هم بلواري است باصفا.

 

محمدقاسم اخوان، اخوان نيشابور، شعرهايش را روي ستون ها و نقش هاي آجري مي گويد
 

آجرتراش پير

نيشابور، اخوان خودش را دارد، محمدقاسم اخوان.

اخوان نيشابور، شعرهايش را روي ستون ها و نقش هاي آجري مي گويد. اگر چشمتان به بناها و سردرها و ستون هاي نيشابور افتاد، براي آجرتراش پير نيشابوري كه حالا در آستانه ی هشتاد سالگي، كم حوصله و مريض است، دعا بكنيد.

 

استاد اخوان مي گويد :پدرجان! ديدار همه جاي نيشابور، ۱۰ روز وقت مي خواهد، اما شناخت نيشابور در 10 سال هم ممكن نيست. نيشابور يعني همه ی ايران، يعني حمله ی مغول. ديدارش كار يكي دو هفته و شناختش كار يكي دو سال نيست. خريدارش باش. 

 

شهر کهن؛ در اين محوطه تعدادي تپه هاي باستاني با اسامي وسوسه گر كهن دژ، آلب ارسلان، سبزپوشان، شادياخ، تپه مدرسه، قنات تپه و تپه تاكستان به جا مانده
 

شهر كهنه

آثار و بقاياي شهر كهن، با وسعتي حدود 2000 هكتار در حاشيه ی شهر بر جاي مانده است. در اين محوطه تعدادي تپه هاي باستاني با اسامي وسوسه گر كهن دژ، آلب ارسلان، سبزپوشان، شادياخ، تپه مدرسه، قنات تپه و تپه تاكستان به جا مانده كه خيلي هايشان محل قديمي شهر است كه بعد از هر زلزله يا هجوم، بخشي از آن تخريب شده است. آمريكايي ها 70 سال پيش حفاري در شهر كهنه را شروع كردند و فقط خدا مي داند چقدر آثار باستاني ما را برده اند.

 

اهالي خراسان به نسيم صبح نيشابور معتقدند و حتي از شهرهاي اطراف، شب را به نيشابور مي آيند تا صبح نيشابور را تنفس كنند. شايد كوه هاي بينالود، نسيمي از جانب تبت و هيماليا مي آورد
 

هواي صبح نيشابور

هيچ مستند و مدركي در دست نيست، اين فقط يك تجربه، يك حس است. اهالي خراسان به نسيم صبح نيشابور معتقدند و حتي از شهرهاي اطراف، شب را به نيشابور مي آيند تا صبح نيشابور را تنفس كنند. شايد كوه هاي بينالود، نسيمي از جانب تبت و هيماليا مي آورد.

 

احسان رضايي

بورخس، داناي آرژانتيني، گفته است: اگر مي خواستم فقط به يك شهر در جهان سفر كنم، شك ندارم كه آن شهر، نيشابور است. فكر مي كنم رازهاي همه ی عالم در همين شهر باشد. نيشابور، از قديم الايام تاكنون، بزرگ ترين شهر خراسان بزرگ بوده و هست.

 

در افسانه آمده كه اين شهر را شاپور اول، شاه بزرگ ساساني ساخته و نام نيشابور از نام او آمده، اما باستان شناسان آثاري از 25 قرن پيش از ميلاد را در آن يافته اند. در زمان ساسانيان، نيشابور، بعد از تيسفون، پايتخت دوم امپراتوري بوده است.

 

بعد از اسلام، طاهريان كه اولين دولت ايراني پس از حمله ی اعراب را تأسيس كردند، نيشابور را پايتخت خود كردند. نيشابور به زودي دوباره جايگاه خود را پيدا كرد و در عصر طلايي تمدن اسلامي، يعني قرن هاي چهارم تا ششم هجري، بزرگ ترين مركز دانش و بازرگاني در خراسان بود.

 

اين شهر، جايي است كه امام رضا (ع) وارد آن شده و مدتي در آن ساكن بود. امام رضا (ع( چند درخت بادام هم در نيشابور كاشت.

نيشابور، سه زلزله ی ويرانگر و دو بار حمله ی مغولان را از سر گذراند و در عين حال، پابرجا ماند. و ماند تا با نام رازآلودش يادآور تمام حكمت و عظمت شرق باشد.

 

نيشابور در دل طبيعت كويري خراسان، رنگين ترين شهر است. بر زمينه ی سبز مزارع و قهوه اي كوه و لاجوردي آسمان، ارغواني باغ ها هم ديده مي شود. به اين ها اضافه كنيد فيروزه ی نيشابور را.

 

در شمال نيشابور كوه هاي بينالود، در غرب آن سبزوار، در شرق آن مشهد و در جنوبش كاشمر قرار دارد. فاصله ی آن تا تهران 776 كيلومتر و تا مش