تبليغاتX
ابرشهر
تارنگار اطلاع رساني نيشابور

    

بناي نيشابور را به انوش بن شيث آدم نسبت مي دهند، اما در واقع از زمان ساسانيان است كه نيشابور چهره ي تاريخي و شناخته شده اي به خود گرفته و از هاله ي ابهام و ترديد بيرون مي آيد.

 

نيشابور از آغاز قرن سوم هجري كه مقارن با حكومت طاهريان در خراسان بود تا اواسط قرن ششم دوران اعتلاء و شكوه خود را طي مي كرد و مهم ترين بخش ممالك شرقي اسلامي محسوب مي شد و به قدري شهرك و ديه اطراف آن را فرا گرفته بود كه از آن به عنوان «خزانه مشرق» ياد مي كردند و خاطرات عمارت، زيبايي و آباداني اين شهر براي رهگذران و مسافراني كه از آن عبور مي كردند فراموش ناشدني بود.

 

در اين مقاله تلاش مي شود تصويري از شهر نيشابور از ابتداي پيدايي آن تا قرن پنجم هجري بپردازيم و با تكيه بر اطلاعات امام حاكم [پديدآور «تاريخ نيشابور»، 321-405 هـ.ق]  در تاريخ نيشابور و در عين حال استفاده از ديگر منابع تاريخي است، به دست داده شود.

 

امام حاكم بناي نيشابور را به انوش بن شيث آدم نسبت مي دهد و بر اين اساس شهر قدمتي طولاني مي يابد.[1] اما در واقع از زمان ساسانيان است كه نيشابور چهره ي تاريخي و شناخته شده اي به خود گرفته و از هاله ي ابهام و ترديد بيرون مي آيد.

شاپور اول ساساني (272-421م.)، پسر اردشير بابكان، شهر قديم را در حوالي قهندژي كه از قبل در آنجا وجود داشت بنا نمود و به دستور وي خندقي نيز در اطراف اين قلعه حفر نمودند[2]. بعدها شاپور دوم ساساني در قرن چهارم ميلادي به قصد استحكام مرزهاي شمال شرقي كشور روانه ي اين خطه شد و در آنجا پس از غلبه بر پهليزگ تور (پهله چك تور) –پادشاه تورانيان- در محل كشته شدن پهليزگ دستور داد تا شهري بنا شود و آن را «نيوشاپوهر» ناميد. به معني «كار خوب شاپور، عمل شاپور يا شاپور پهلوان»[3].

شهر جديد در كنار كهندژي كه از قبل باقي مانده بود بنا شد و در اطراف آن خندقي نيز حفر گرديد. به هنگام كندن خندق گنجي پيدا شد كه بر عامه تفقد كردند[4]  و از اين نكته معلوم مي شود كه در گذشته شهري در اين منطقه حيات داشته است.

موضعي كه شهر نيشابور در آنجا بنيان گرفت شرايط جغرافيايي و اقليمي بسيار مناسبي براي ايجاد شهر داشت. دشتي  هموار يا به قولي «در هاموني نهاده»[5]، آب آشاميدني آن از چشمه ها و رودخانه ها[6]، كوه ها بر جوانب آن[7]، هواي نيرو بخش و سالم[8]، خالي از خطايا، عاري از وبا و اكثر بلايا[9] و زميني بسيار حاصلخيز و پر نعمت.

شهر ساساني قبل از اسلام، داراي يك قلعه ي نظامي (كهن دژ، كهندز، قهندز) و يك خندق اطراف آن بود. خارج از اين كهندژ يك شهر داراي حصار به همراه يك خندق در گرداگرد آن موجود بود كه اين دو خندق توسط پلي به يكديگر متصل مي شدند. همچنين يك منطقه مسكوني بنام انبار ده وجود داشته كه تا زمان تخريبش به دست عمرو ليث پابرجا بوده است و در آن زمان از خاك آن توانستند مقابل جامع شهر بازاري بسازند.[10]

در دوران ساسانيان يك شهر از سه قسمت «كهندژ»، «شارستان» و «ربض» تشكيل مي شد. اين تقسيم بندي مبتني بر نظام طبقاتي حاكم بر جامعه ي ساساني استوار شده، بر اساس آن جايگاه سه طبقه برگزيده جامعه ساساني يعني موبدان، دبيران و ارتشتاران، كه به ترتيب امور مذهبي، اداري و نظامي جامعه را در اختيار داشتند در درون حصار شارستان و در پيرامون كهندژ تعيين مي گرديد و ربض يا پيرامون شهر هم جايگاه استقرار مردم عادي يا واستريوشان (طبقه چهارم) بود.

شاپور دوم ساساني كهندژ باستاني نيشابور را توسط دو خندق به شارستان ضميمه نمود و بر طبق اعتقاد ساسانيان كه جهان را داراي چهار بخش مي دانستند. چهار دروازه در چهار جهت شارستان ساخته شد و به نحوي كه «چون آفتاب طلوع كردي شعاع آن از چار دروازه در درون شهر سطوع كردي ... و به وقت غروب از هر چار دروازه در نظر بودي كه پوشيده شدي».[11]

شهر نيشابور در زمان ساسانيان داراي شكل منظمي بوده و بنا به شيوه و عادت شاهان ساساني كه شهر ها را به شكل جانوران يا اشياء مي ساختند، شهر را به شيوه ي رقعه ي شطرنج؛ هشت قطعه در هشت قطعه ساخته بودند با بارويي مربع مسطتيل شكل با 15 هزار گام.[12]

نيشابور، مرزباني ملقب به كنارنگ يا كنار داشت كه به عنوان حكمران، بر ربع نيشابور فرمان مي راند.[13] اراضي اين شهر در تملك يكي از شاخه هاي دودمان سورن قرار داشت.[14] وجود آتشكده ي مقدس آذر برزين مهر يا آتش كشاورزان كه يكي از سه آتشكده ي عمده ي زمان ساسانيان مي شد به نيشابور جنبه ي مذهبي نيز مي بخشيد.

برخي از منابع ما را از وجود آتشكده ي زرتشتيان در ناحيه ي نيشابور مطلع مي سازند[15] و جالب اينجاست كه در همان زمان تعداد زيادي مسيحي نيز در اين شهر و حوالي آن ساكن بوده اند و نيشابور مقر اسقف نستوري ها بود.[16] به هر روي نيشابور در دوره ي ساسانيان يكي از شهر هاي بزرگ، آباد و مرزي خراسان و همواره مورد توجه بود.

 

شهر کهن نیشابور

 

همانطور كه گفته شد اجزاي سازنده ي شهرهاي ايراني پيش از اسلام از سه بخش كهندژ، شارستان و ربض تشكيل مي شد. پس از ورود اسلام به ايران با آنكه اساس زندگي شهري در دوره ي اسلامي از شهر نشيني دوره ي ساساني مايه مي گرفت اما اين شهرها داراي ويژگي هايي بودند كه آنها را از شهر هاي پيش از اسلام متفاوت مي ساخت.

در دوره ي اسلامي جنبه هاي اداري، نظامي و اقتصادي و اجتماعي شهر همچنان پابرجا ماند و با در هم ريختن نظام طبقاتي زمان ساسانيان، در شهرها تغييرات ساختاري بر اساس «امت اسلامي» روي داده در دوره ي مذكور سازمان هاي ديني در شالوده ي زندگي شهري اهميت زيادي پيدا كردند. مسجد آدينه يا جامع از اجزاي اصلي نظام شهر شد. در اين دوره شهرها و روستاهاي پيرامون آنها در نظام هاي منطقه اي به يكديگر پيوند خورده، مجموعه ي همبسته اي را پديد آوردند و اساس اين پيوند وجود صنايع دستي و بازرگاني و فعاليت هاي كشاورزي بود.

بعد از اسلام اجزاي سازنده ي شهري بدين ترتيب مشخص مي شدند:

1. ارك يا كهندژ كه در ميانه ي شهر قرار داشت و شامل مسجد جامع، دارالخلافه يا دارالاماره و تشكيلات اداري مي گرديد.

2. شارستان يا شهرستان كه بخش اصلي و قديمي شهر بود و مشتمل بر محله هاي مسكوني، بازارها، مهمانخانه ها، گرمابه ها و گورستان ها مي شد.

3. پيرامون يا حومه كه بطور كلي به آبادي هايي كه شهرستان را در ميان مي گرفتند اطلاق مي گرديد و به آن روستا و به عربي رستاق يا حايط مي گفتند.

نيشابور در عهد خلافت عمربن خطاب فتح شد. اما همواره در ناآرامي بسر مي برد و مردم هواي شورش داشتند. ديري نپاييد كه نيشابوريان نفوذ اعراب را برانداختند و نيشابور استقلال يافت. ولي مجددا در زمان خلافت عثمان توسط عبدالله بن عامر گشوده شد (31هجري).[17] اين شهر در دوره ي اسلامي به پيشرفت خود ادامه داد و به زودي مبدل به يكي از بزرگترين و آبادترين شهرهاي ايران گشت.

خراسان در اين دوره به چهار ربع يا قسمت تقسيم مي گرديد كه هر ربع به نام مركز ان خوانده مي شد. ربع نيشابور را به دليل مركزيت همين شهر، نيشابور مي ناميدند. «شهري بود عظيم، داراي بزرگان بي شمار و منبع انديشمندان»[18].

ربع نيشابور پهنه ي گسترده اي بود كه از شرق به حوزه ي مرو و از غرب به قومس، دامغان و جرجان محدود بود. از شمال به نساء ابيورد و خابران[19] ختم مي گرديد و از جنوب غالبا بخش مهمي از قهستان را نيز در بر داشت و در يك مركزيت هندسي با فواصل مساوي از شهرهاي پيرامونش قرار گرفته بود.[20] اين شهر در مسير جاده ي ابريشم قرار داشت و معروف به «تجارت خانه ي خاور و باختر»[21] و «خزانه ي مشرق» بود و همچون يك حلقه ي اتصال بين سرزمين هاي شرق و غرب آن زمان مي مانست. به همين علت بدان «دهليز مشرق» مي گفتند.[22]

نيشابور در اوايل قرون اسلامي با مساحت يك فرسنگ در يك فرسنگ، داراي قهندز، ربض و شهرستان بود و بدين ترتيب ساختار كالبدي دوران ساساني بر جاي خود باقي مانده بود.[23] منابع آب شهر نيز از رودها و كاريزها تامين مي شد.[24] حكايت كرده اند كه عرب عيب جويي از نيشابوريان در شكايت بود از او پرسيدند: نيشابور چون جايي است؟ پاسخ داد: شهر خوبي است اگر مجاري آب آن در روي زمين و مردمانش در زير زمين بودند.[25]

در اواخر قرن سوم هجري شهرك يا شهرستان در ميان شهر بود و اطراف آن را بارو و خندقي فرا مي گرفت. كهندژ از آن حالت مركزيت خود خارج شده و در عوض ربض اهميت پيدا كرده بود.[26] بنا به عقيده ي صاحب نظران، مهمترين  عامل تحول و دگرگوني شهرهاي ايران در اوايل دوره ي اسلامي مربوط است به رشد و توسعه ي سريع بازرگاني و توليدات صنعتي در شهرها. بدين ترتيب رفته رفته از اهميت شارستان كاسته شده و اهميت ربض كه جمعيت و كاركرد اقتصادي آن بالا مي رفت افزون گرديد.

وجود سه مركز «ارگ (دارالاماره)»، « مسجد جامع» و «بازار» در ربض اهميت فراواني به آن بخشيده بود و محلات مسكوني در اطراف اين سه عنصر تعيين كننده نقش اداري-سياسي-مذهبي و اقتصادي شكل مي گرفتند. اما با گذشت زمان، دارالاماره ها مجزا شده يا در حاشيه ي شهرها به صورت رفيع تر و باشكوه تر بنا شدند.

نيشابور در زمان امام حاكم داراي شصت ديه بود كه هر يك از اين ديه ها خود داراي باغ ها، بستان ها، بازار، معابر، خانقاه ها، مقابر و ... بودند و در اثر مرور زمان و با گسترش ربض شهر، در كالبد و سواد شهر وارد شده و جزء محله ها و كوي هاي نيشابور شدند.[27] از جمله ي آن ديه ها مي توان به موارد زير اشاره نمود:

الزيق، بوياباد،رمجار عليا، رمجار سفلي، باغك و شهرستانه (دو ديه يهودي نشين بودند)، نصرآباد، دارابجرد، مناشك عليا، مناشك سفلي، محمدآباد، جوري، جنركاباد، رافقه و ... .

همچنين نيشابور در آن زمان بالغ بر چهل و هفت محله داشت كه وسعت برخي از آنها به اندازه ي نصف شيراز بود مانند محله ي جولاهگان كه زيادت از سيصد كوچه داشت.[28] محله ي حيره كه جايگاه اوليا و بزرگان دين بود. محله ي بوياباد كه در آباداني، مرتبه ي شكوه و جلال مردمانش زبانزد بود. محله ي نصرآباد كه در قسمت بالاي شهر قرار داشت و محله ي بازرگانان و تجار نيشابور بود. محله ي كسلان كه به واسطه ي مسجد باشكوه و عظمتش شناخته مي شد. محله ي ديز كه يكي از كهن ترين محله هاي شهر و بازمانده ي قبل از اسلام بود. اولين مسجد بعد از فتح نيشابور توسط مسلمين در آنجا ساخته شده بود. محله ي شادياخ مشهورترين محله در زمان امام حاكم و ازمنه ي بعدي بوده و وسعت و اعتبار خاصي داشت. شهرت اين محله بيشتر به خاطر وجود قصرهاي آل طاهر در آنجا و وجود تشكيلات اداري بود. محله هاي فز، درباغ، باب عقيل، باب عسگر، باب عزره، حرب، باب معاذ، بيدستان، مربعه،سيمجرد، سرپل و ... از ديگر محله هاي نيشابور بودند.[29]

چهار ربع يا خان، از چهار طرف، شهر نيشابور را در ميان گرفته بودند كه خود اين ربع ها روي هم رفته شامل شش هزار ديه مي شدند. اين چهار ربع شامل ربع هاي شاماتف ريوند، مازول و شبتفروش مي شدند.[30]

علاوه بر اينها ربع پهناور و آباد نيشابور داراي دوازده ولايت بود كه اين ولايات نيز هر يك داراي قريه هاي متعدد و قنات ها و باغ ها و عمارت ها بودند لايعدّ لايحصي. بدين ترتيب تمام مردماني را كه در آن پهنه ي جغرافيايي گسترده به نام ربع نيشابور خوانده مي شد زندگي ميكردند، نيشابوري مي خواندند. برخي از اين ولايات عبارت بودند از ولايت بيهق، ولايت جوين (گويان)، ولايت اسفراين، ولايت خبوشان (استوا)، ولايت زوزن، ولايت ارغيان، ولايت خواف و ... .

نيشابور به سبب داشتن شرايط اقليمي و طبيعي بسيار مستعد و مناسب و عبور جاده ي ابريشم از آن بعيد نمي نمود كه از همان اوان پيدايي شهر و گسترش آن در طي زمان مبدل به يكي از بزرگترين شهرهاي خراسان شود. در واقع موقعيت جغرافيايي شهر،  خود بستر مناسبي بو تا در كنار رشد تصاعدي ربض و شارستان، محله ها نيز به سرعت گسترش يابند، مهاجرت ها به ميزان زيادي افزايش پيدا كند و ولايت هاي پيرامون شهر كه همگي جزو ربع نيشابور محسوب مي شدند مركز داد و ستد و تامين نيازمندي هاي خود را به مركز ارجاع دهند. به سبب همين رونق تجارت و صنعت و زندگي شهري در نيشابور، به ربض جنوبي منتقل شد و راسته بازارها كه بصورت عمود بر هم، از چهار سوي كوچك تا چهار سوي بزرگ در يك امتداد شرقي-غربي كشيده شده توسط مياديني به دارالاماره و معسكر و مسجد جامع وصل مي شدند در ربض شكل گرفت.

از قرن سوم به بعد كه دارالاماره توسط طاهريان به خارج از شهر انتقال يافت، عنصر حكومتي در همانجا باقي ماند اما مسجد جامع و بازار همچنان  در داخل شهر ماند. آنها در زندگي مردم نقشي پويا و اساسي داشتند و نيشابور به واسطه ي كثرت مساجد، مدارس، بازار ها و خانقاه هايش شناخته مي شد.

تمام اينها نشانه هايي هستند از گسترش حيات شهري و مدني نيشابور در طول تاريخ ميانه ي ايران. نيشابور از آغاز قرن سوم هجري كه مقارن با حكومت طاهريان در خراسان بود تا اواسط قرن ششم دوران اعتلاء و شكوه خود را طي مي كرد و مهم ترين بخش ممالك شرقي اسلامي محسوب مي شد و به قدري شهرك و ديه اطراف آن را فرا گرفته بود كه از آن به عنوان «خزانه مشرق» ياد مي كردند و خاطرات عمارت، زيبايي و آباداني اين شهر براي رهگذران و مسافراني كه از ان عبور مي كردند فراموش نشدني بود.

  


[1] . الحاكم نيشابوري، ابوعبدالله: تاريخ نيشابور، مقدمه، تصحيح و تعليقات: محمد رضا شفيعي كدكني، تهران، نشر اگه، چاپ اول، 1375، ص62.

[2] . همان، ص 198.

[3] .پيگلوسكايا،و،ن، و ديگران: شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان، ترجمه عنايت الله رضا، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، 1367، صص 7-266.

[4] .الحاكم، پيشين، ص199.

[5] .ابن حوقل، صورة الارض: ترجمه دكتر جعفر شعار، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1345، ص166.

[6] .اصطخري، ابواسحق ابراهيم: مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1348، ص206.

[7] .حدود العالم من المشرق الي المغرب، مجهول المولف، به كوشش دكتر منوچهر ستوده، تهران، كتابخانه طهوري، 1362،ص89.

[8] .الحاكم، پيشين، ص197.

[9] . مقدسي، ابوعبدالله بن احمد: احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، ترجمه علينقي منزوي، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، ج دوم، اسفند 1361، ص435.

[10] . الحاكم، پيشين، ص198

[11] .همان، ص 199.

[12] .مستوفي، حمد الله: نزهة القلوب، به اهتمام گ-آي-استرنج، تهران؛ دنياي كتاب، چاپ اول، 1362، ص 147.

[13] .ابن خرداد به: مسالك و ممالك، ترجمهسعيد خاكرند، تهران، نشر ميراث ملل، 1371، ص24.

[14] .شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان، ص 249.

[15] . قمي، حسن بن محمد بن حسن: تاريخ قم، تصحيح سيد جمال الدين طهراني،تهران، مطبعه مجلس، 1353، ص89.

[16] .كلهارت، لارنس: نيشابور، ترجمه عباس سعيدي، مجله دانشكده ادبيات مشهد، سال سوم، شماره 4، ص340.

[17] .الحاكم، پيشين، ص 206.

[18] .ابن خرداد به،پيشين،ص57.

[19] .خابران يا خاوران يا دشت خاوران، ناحيه اي از خراسان كه بخشي از آن امروز در ايران قرار دارد و بخش مهمتر آن در تركمنستان، اتحاد شوروي سابق، مهنه و باورد از آبادي هاي عمده ي آن به شمار مي رفته است.

[20] . اعتضادي، لادن: نيشابور‌(ابرشهر)، كنگره ي معماري و شهرسازي، ارگ بم، 1374،ص562.

[21] . مقدسي، پيشين،ص 89.

[22] .بارتولد و: تذكره  جغرافياي تاريخي ايران، ترجمه حمزه سردادور، تهران، انتشارات توس، چاپ دوم، 1358، ص128.

[23] .حدود العالم، پيشين، ص89.

[24] .اصطخري، پيشين، ص 204.

[25] . خوافي (حافظ ابرو)، شهاب الدين عبدالله: جغرافياي تاريخي خراسان در تاريخ حافظ ابرو، تصحيح غلامرضا ورهرام، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ اول،1370، ص 32.

[26] . مقدسي، پيشين، ص 462.

[27] .الحاكم، پيشين، صص 199-200.

[28] .همان، ص 200.

[29] .همان، صص201-202.

[30] . همان، صص 214-215.

 

منبع:

صفايي، اكرم. «تاريخ نيشابور»، كتاب ماه تاريخ و جغرافيا، ش 44و 45، خرداد و تير 1380، صص 101-103.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 16:10  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

«محمد محروق»

یکی از نوادگان امام سجاد بود که در پی شورشی که ضد خلیفه وقت صورت پذیرفت به شهادت رسید. پیکر مطهر ایشان را به آتش کشیدند و خاکستر آن را در محله تلاجرد، از محله های قدیم شهر نیشابور، به خاک سپردند. از همین رو «محروق» یعنی سوخته شده معروف شد.

بقعه امامزاده محروق از بناهاي زيباي قرن دهم هجري با گنبد كاشيكاري و ايوانهاي بلند در وسط باغ مشجري قرارگرفته است در زير گنبد قبر امامزاده محمد محروق واقع شده است كتيبه كاشي معرق ايوان و صندوق منبت و در ورودي حرم از زمان شاه طهماسب اول است سنگي از دوران شاه سلطان حسين صفوي مورخ به سال 1119 هجري قمري در اين بنا نصب است كاشي هاي ازاره آن از زمان نادر شاه افشار باقي مانده است. باني اين مزار امير كمال الدين شاه مير حسين است. كتيبه منظومي كه از زمان شاه سلطان حسين صفوي در سمت راست ايوان بر روي سنگ نقر شده بيانگر آن است كه در اواخر دوره صفوي محمد خان نامي در نيشابور به بناي مسجد و مصلي اقدام نموده است در اين بقعه، امامزاده ابراهیم، يكي از اولاد حضرت موسي بن جعفر، نيز مدفون است.

 

 

امامزاده محمد محروق

دیگر از بناهای دیرسال نیشابور بقعه ی امامزاده محمد محروق است، که بر اساس گفته ی سید احمد یزدی اردکانی صاحب شجرة الاُولیا، از نسابین مشهور و معتبر، از فرزندان بلافاصله ی امام چهارم، علی بن حسین (زین العابدین) علیه السلام، یکی زید شهید است که چهار پسر داشته؛ نخست محمد و دوم یحیی و سوم نیز یحیی ملقب به ابی عیسی و چهارم حسین ملقب به ذی الدمعه که گویند از فرط گریستن از خوف خدا  در فرجام زندگی نابینا شده بود و در زهد و تقوی و علم و فضل سرآمد روزگار خویش به شمار می آمده و کنیه ی وی ابو عبدالله بوده است و به روایت امام صادق، ذی الدمعه، در سال 134 هـ.ق دامن از سرای خاک برگرفته و به عالم باقی شتافته است. از فرزندان وی علی و حسین و یحیی و محمد را نام برده اند، که این محمد، نام مادرش ام ولد مسما به عاتکه، در نیشابور شهید شد و مقبره اش اینجاست و نبیره ی اما سجاد علیه السلام می باشد و به «امامزاده محمد محروق» معروف است.

در سلسله نسب وی نوشته اند:

محمد بن الحسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام

آرامگاه وی در تلاجرد علیاست. گفته اند؛ امامزاده محمد محروق، عاشق یکی از دختران بنی امیه بوده، چون دختر  به مذهب تشیع روی آورده به فرمان خلیفه به وسیله ی یزید بن ملهب، حاکم خراسان، شهید و سوزانده شده است، و بدین سبب «محروق» نامیده می شود.

بر دیوار حرم وی سنگی نسب شده که اثر دو جای پای بر آن دیده می شود و گویند جای پای امام رضاست... . امام رضا هنگام گذشتن از نیشابور به زیارت این امامزاده رفته اند.

بر سردر ورودی این امامزاده نگاشته اند که این عمارت در سنه ی 1119 هـ.، در عصر شاه سلطان حسین صفوی مرمت شده و سلطان نامبرده دو رشته قنات وقف آن کرده است و نیز به یک سوی سردر کاشی شده ی آن نقش شده که:

السلطان الاعظم ابوالمظفر طهماسب الصفوی الحسینی بهادر خان تاریخ 1041هـ.

(در این تاریخ شاه صفی بر ایران سلطنت می کرده)، بنابراین بنای این عمارت از شاه طهماسب می باشد که شاه صفی آن را مرمت نموده است.

در ایوان حرم ضمن آیت الکرسی، نوشته شده: «فی ایام دولت السلطان الأعظم تراب آستانه خیر البشر ابوالمظفر طهماسب الصفوی الحسینی بهادر خان خلد اله ملکه و سلطانه و افاض علی کافّة  البرایا عدله و احسانه

خدایا تو این شاه درویش دوست    که آســایش خلق در ظلّ اوست

بسی بر سر خلق پاینـــــــده دار    به توفیـق و طاعت دلش زنده دار

البانی هذه العماره سیادت و نقابت پناه امیر کمال الدین شاهمیر حسین الساعی محمد یوسف». روی کتیبه؛ سوره ی مبارکه ی «لم یکن الذی کفرو ...» تا اخر در سمت راست ایوان در بالا نصب نموده اند. قطعه شعری  از زمان شاه سلطان حسین به جای مانده و تاریخ آن 1119هـ.ق می باشد بدین مضمون:

در زمان دولت شاهنشـــــــــه گیتی ستــان    شاه دین سلطان حسین عادل صاحبقــــران

آن که در باغ جهــــــــان عدلش کند کار بهـار    آن که در عالم بود چون ابر رحمت سایبــــان

شمع ایوان عدالت خان محمدخان که هست    چهارده معصــــوم باشد حافظ او در جهــــان

ساخت مسجد با مصــلی در نشابور و نمــود    آب تالاگـــــرد را از صــــــافی طیـــــنت روان

یافت توفیق از خـداوند جهان ان خیرخــــــواه    کرد تعمیــــــــــر زیارت را برای مومنــــــــــان

روح پاک حضرت موسی بن جعفر شاد شــد    گشت آباد از سر نو روضـــه خلد آشیـــــــان

از هزار و صــــــــــد نوزده بودی که کـــــــــرد    ثلث آن آب روان را وقــــف این عالی مکــــان

در طرف چپ، کتیبه ی دیگری است از ناصر الدین شاه قاجار، که دو سهم آب یکی از رودخانه ی بوژمهران و دیگری از رودخانه ی فرخک، که دو سهم آب رودخانه ی فرخک، به وسیله ی شاهزاده پرویز میرزا، برای امامزاده وقف شده است به سال 1297هـ.ق. در زمان شاهنشاه جمجاه اسلام پناه السلطان بن سلطان و الخاقان بن خاقان ناصرالدین شاه قاجار خلد اله ملکه در عهد ایالت نواب مستطاب مالک الرقاب عم اکرم شاهنشاه حسام السلطنه مراد میرزا دام الشوکة و تصدیق نواب مستطاب شاهزاده پرویز میرزا دام الجلا له از قرار رقم قدر و توام مالیات دوسه یکی از میان رودخانه ی فرخک که وقف امامزاده لازم التعظیم امامزاده محمد محروق و امامزاده ابراهیم می باشد به تخفیف ابدی مقرر فرمودند که همه ساله منافع آن را صرف و خرج بقاع منوره ایشان نمایند و ... .

 

بنای آرامگاه امام زادگان محمد محروق و ابراهیم در تلاگرد نیشابور

 

امام زاده ابراهیم

در کنار بقعه ی امامزاده محمد محروق امامزاده ی دیگری بنام ابراهیم در بستر خاک آرمیده است که بقعه ی او همانطور که در عکس دیده می شود در جوار امامزاده محمد محروق، آن رونق و معروفیتی را که می باید نیافته است. حرم وی به وسیله ی دری به حرم امزاده محمد محروق راه دارد. ارتفاع گنبد کوچکتر از گنبد امامزاده محروق است. این ابراهیم را از فرزندان بلافاصله ی موسی بن جعفر علیه السلام دانسته اند.

 

چاه مراد

در سمت قبله امامزاده جایی است که آن را دارالحفاظ می گویند و در سمت راست آن چاهی قرار داشته و گفته اند، دختری که گویا همسر امامزاده محمد محروق بوده است در آن چاه غیب شده و تا این اواخر دختران دم بخت از این چاه مراد می خواستند که اکنون سر آن را پوشانیده اند و از اذهان بسیاری دور شده، در سالیان اخیر بقعه ی امامزاده مرمت شده استف تعدادی از بزرگان نیشابور داخل حرم امام زاده مدفون می شدند از جمله نماینده ی نیِّرالدوله بنام حاج محمد مهدیخان اعتماد الایاله و برادرش عبد الباقی خان، پسران بابا خان درست زیر قدم داخل امامزاده کنار یکدیگر را می توان نام برد که در تعمیرات جدید سنگ های مرمر این دو مقبره را بر داشته اند.

 

روایت دیگری از زندگی امامزاده محروق

داستان زندگی غم انگیز و حماسی امامزاده محمد محروق بصورت صریحتری آمده است که برای بهتر بیان کردن آن کمی به عقب بر می گردیم:

گفته اند طبیعت موجودات را فریب داده و لذت را در شهوت گذاشته تا بقاء و دوام نسل ها را تضمین کند. شکی نیست که لذّت، عامل اساسی حفظ بقاست و هیچ گاه انزجار دو موجود ازیکدیگر نسلی نمی آفریند. از انسان ها همه چیز شنیده ایم و این هم یکی از آنهاست!!!

نه ماه و نه روز! قبل از 16 ربیع الاول سال 170 هـ.ق. در بغداد حادثه ای برعکس راه و روش های انسانی، صورت می گیرد، هارون الرشید با زبیده -دختر عم خویش (دختر جعفر بن منصور دوانیقی) و سوگولی حرمش- مشغول بازی شطرنج است، شرط این بازی دلخواه طرفین می باشد. بار اول زبیده مات می شود و هارون الرشید از او می خواهد که کاملا لخت مادرزاد شود! التماس زبیده برای انصراف هارون به جایی نمی رسد و زبیده با اکراه کاملا لخت و عریان می شود و بازی ادامه دارد. این بار هارون مات می شود! زبیده به وی دستور می دهد با زنی که کنیز آشپزخانه است به نام مراجل همبستر شود و تضرع هارون که خود را وعده به زبیده داده بود بجایی نمی رسد و اجبارا با این زن همخوابه می شود، محصول این قمار  بزرگ که در شب 16 ربیع الاول سال 170 هـق. که در خلافیت عباسیان از اهمیت ویژه ای برخوردار است حاصل می گردد و عبد الله مأمون –خلیفه ی آینده- متولد می شود و در حقیقت این زبیده است که مات می شود!  در همین شب خلیفه ی عباسی فرمان قتل ولیعهد بیست و دو ساله یعنی برادرش را به هرثمه بن اعین صادر می کند، هرثمه برای اجرای حکم بیرون می رود که از تولد فرزند هارون مطلع می شود و برای کسب تکلیف مجدد به خدمت هادی بر می گردد که با کمال تعجب هادی را در بستر خویش مرده می یابد. هارون از جریان مطلع می شود و همان شب به کمک خیزران مادرش و یحیی بن خالد برمکی به مسند خلافت تکیه می زند. بنا بر این در این شب خلیفه ی عباشسی که فرمان قتل برادرش را صادر کرده بود خود می میرد، مقتول آینده خلیفه می شود و خلیفه ی آینده نیز متولد می گردد! هارون تولد مأمون را به فال نیک گرفته  و از میان 28 فرزند خویش (چهارده دختر و چهارده پسر)، ایمن را جانشین و مأمون را ولیعهد امین انتخاب می کند. در سال 193 هـق. هارون در سناباد طوس مرد و امین در بغداد به خلافت نشست. اختلاف دو برادر به قتل امین و  خلافت مأمون منتهی شد. توقف طولانی مأمون در مرو موجی از عصیان را در بلاد عرب بدنبال داشت. ابالسرایا یکی از فرماندهان سپاه هرثمه از آن جمله بود که یکی از فرزندان امام حسن مجتبی (ابن طباطبا) را به خلافت انتخاب کرد و سپاهیان اعزامی مأمون را بارها در هم شکست، اما ناگهان این خلیفه مرد و ابوالسرایا، محمد بن محمد بن زید بن علی بن الحسین علیه السلام را به عنوان خلیفه انتخاب کرد و بعد از جنگ ده ماهه  با سپاهیان مأمون عاقبت شکست یافت و همراه با امامزاده به شوش فرار کرد که هر دو به دست هرثمه اسیر شدند و ابوالسرایا را شقّه کرد و امامزاده را به مرو برد تا خلیفه خود تصمیم بگیرد. گویند در نیشابور به فرمان محرمانه ی مأمون  این جوان بی گناه را کشتند و جسد نیمه سوخته ی او را در گورستان تلاگرد (تلاجرد امروز[1]) به خاک سپردند.

مادر امامزاده محمد محروق – فاطمه دختر علی بن جعفر بن اسحاق بن علی بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب- می باشد و همانطور که گفته شدف امام هشتم شیعیان، قبر امامزاده محمد محروق در نیشابور زیارت فرموده است.

بنابراین، شهادت امامزاده در پرده ی ابهام باقی ماند و روایت اول را ذکرکردم اگر چه دومی صحیح به نظر می رسد اما به هر حال در وجود این امامزاده شک نمی توان داشت.


[1] . کمی بالاتر از کلبه امروزی خیام، قنات آب است که همان تلاگرد معروف است.

 

 

منبع:

گرایلی، فریدون. «نیشابور؛ شهر فیروزه»، چاپ چهارم، شهریورماه 1375، ص341-347.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 17:37  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

آرامگاه فضل بن شاذان نیشابوری

 

مقبره ی فضل بن شاذان نیشابوری، فقيه و محدث مشهور شيعي قرن سوم كه داراي ۱۸۰ اثر بود. وي در سال ۲۶۰ ﻫ . ق درگذشت. آرامگاه وي در 5 كيلومتري جنوب شرق نيشابور، در روستاي فضل قرار دارد. امروزه گورستانی که در جوار آرامگاه این دانشور بزرگ نیشابوری واقع شده است را «بهشت فضل» می نامند.

 

ابومحمد فضل بن شاذان

ابو محمد فضل بن شاذان بن خليل ازدى، فقيه صاحب نظر، متكلم متفكر، مفسر حاذق، دانشمند شهير عالم اسلام و مؤلف گرانقدر در علوم و فنون اسلامى.

 ... نجاشى او را از طايفه ازد از قبيله‏هاى معروف عرب و پدرش را از شاگردان يونس بن عبد الرحمان شمرده است .(1) با توجه به رواياتى كه فضل از امام رضا عليه السلام دارد مى‏توان تولد او را در حدود صدوهشتاد هجرى تخمين زد.

كشى مى‏نويسد: فضل در روستايى در حوالى بيهق بود كه خبر خروج خوارج به او رسيد براى فرار از چنگ آنان بار سفر بست و از آنجا گريخت در اثر فشار و سختى سفر بيمار شد و در سال 260 هجرى درگذشت. (2) بر قبر او در نيشابور گنبد و بارگاهى است و محل تردد و زيارت شيفتگان علم و ولايت است.

 

 

فضل در محفل پيشوايان معصوم

وى افتخار حضور و شاگردى چهار امام معصوم عليهم السلام را دارد. نجاشى مى‏گويد از امام جواد عليه السلام روايت دارد و شيخ طوسى نام او را در زمره ياران امام هادى و عسكرى عليمها السلام ذكر مى‏كند. (3) اگر چه نجاشى در روايت فضل از امام رضا عليه السلام ترديد كرده ليكن روايات او در عيون اخبار الرضا عليه السلام (4) و من لا يحضره الفقيه (5) در علل شرايع و احكام، با تصريح «فضل‏» درآخر روايت‏به سماع وى از امام رضا عليه السلام جايى براى اين ترديد باقى نمى‏گذارد.

 

مقام فضل در نزد امامان معصوم

كتابى از فضل بن شاذان به دست امام حسن عسكرى عليه السلام رسيد، امام با ورق زدن به مطالعه كتاب او پرداخته، فرمود: خدايش رحمت كند، اهل خراسان به منزلتش غبطه مى‏خوردند زمانى كه فضل بين ايشان زندگى مى‏كرد. (6)

زمانى از فضل نزد امام عسكرى عليه السلام نامى برده شد، شايعه پراكنيهاى دشمن را پيرامون عقايد و شخصيت او براى امام مطرح كردند و از آن حضرت براى شفاى او دعا طلب كردند، امام عليه السلام فرمود: آرى بر فضل دروغ بستند، خداوند رحمتش كند، خداوند رحمتش كند. راوى مى‏گويد: هنگامى كه به خراسان رسيدم فهميدم در همان زمانى كه در خدمت امام بوديم فضل از دنيا رفته بود. (7)

پيامبران و پيشوايان معصوم براى هر كسى به اندازه عقل و فهم و دركش، از مطالب و معارف و حقايق پرده برمى‏دارند «انا معاشر الانبياء نكلم الناس على قدر عقولهم‏» (8) ، روايت صدوق از فضل بن شاذان در علل شرايع و احكام بيانگر قوت فهم و حذاقت اوست كه امام او را لايق دانسته و بسيارى از فلسفه احكام را در حدود بيست صفحه از سرتاسر فقه براى او گفته است. (9)

 

گفتار دانشمندان در باره فضل

نجاشى رجال شناس بزرگ امامى در ستايش از فضل مى‏گويد: او ثقه و از بزرگان فقها ومتكلمان شيعه و در اين طايفه داراى مقام و جلالتى است، وى مشهورتر از آن است كه ما به توصيف او بپردازيم (10) . و شيخ طوسى در اين راستا مى‏نويسد: فقيه، متكلم، جليل القدر. (11) و كشى او را از عدول و ثقات برشمرده و در موارد زيادى به گفتار او در توثيق و تضعيف رجال به عنوان سندى اعتماد مى‏كند. (12)

علماى ديگر نيز به اتفاق او را توثيق و از فقيهان عالى‏مقام و متلكمان سترگ به حساب آورده‏اند.

ابن نديم درباره او مى‏نويسد: فضل بن شاذان رازى، خاصى و عامى است، شيعه او را از خود مى‏داند; از اين رو نام او را در جمله دانشمندان شيعه بردم و حشويه او را از خود مى‏پندارد و كتابهايى دارد كه با عقايد حشويه سازگار است. مانند: تفسير، قرائات، سنن در فقه. فرزندش عباس نيز كتابهايى دارد. (13) ابن نديم ترتيب سور قرآن را در مصحف ابن مسعود و ابى بن كعب از فضل بن شاذان نقل مى‏كند و مى‏نويسد: فضل يكى از پيشوايان و امامان علوم قرآنى و قرائات است از اين رو آنچه اوگفته بود بر آنچه خود ديدم ترجيح داده، نوشتيم. (14)

شيخ طوسى در مقام نقد كلام ابن نديم مى‏نويسد: گمان مى‏كنم ابن نديم فضل بن شاذان نيشابورى را با فضل بن شاذان رازى از علماى اهل سنت اشتباه كرده است. (15) اين اشكال به مطالعه كتاب ايضاح فضل بن شاذان تاييد مى‏شود كه وى حشويه و تمام گروههاى غير امامى را مورد نقد و انتقاد قرار داده است و در كتب شيعى نامى