تبليغاتX
ابرشهر
تارنگار اطلاع رساني نيشابور

 

چند ماه پیش کتاب روضة الصفا را تورق می کردم، در قسمتی از کتاب به مطلبی کوتاه درباره ی جنبش سنباد مجوس برخورد کردم، همین علتی شد تا درفرصتی مناسب، اطلاعاتی راجع به سنباد را گردآوری و در ابرشهر ارایه نمایم. اما در حین کار به اطلاعات درخور توجهی درباره ی ابومسلم خراسانی و بخصوص حضور وی در نیشابور بدست آوردم و از آنجا که جنبش سنباد در پی قتل ابومسلم و به خونخواهی وی شکل گرفت بر آن شدم که همه ی یافته ها را در قالب این یادداشت که عنوان «سنباد مجوس نیشابوری و ابومسلم خراسانی» را به خود گرفته است ارایه نمایم. در اینجا اشاره به این مطلب خالی از فایده نمی نماید؛ که مبحث حضور ابومسلم در نیشابور و تاثیر و تاثرات وی در این حضور، موضوعی است که بطور خاص و متمرکز، کمتر به آن پرداخته شده است و به نظر می رسد که این موضوع جای کار کردن و توجه بیشتری دارد.  /ققنوس شرق/ 

 

نیشابور

پایگاه قیام ابومسلم خراسانی

«جنبش سنباد از منشأ او یعنی نیشابور، شروع گردید. این شهر در این وقت هر چند هنوز حاکم نشین ایالت خراسان نبود، لیکن موضع جغرافیایی وی که آن را «دهلیز مشرق» گردانیده بود، و نزدیکی آن به  عراق، مرکز خلافت، نسبت به شهرهای مرو و بلخ؛ آن را دارای اعتبار ساخته بود و به همین نظر ابومسلم در سال 131 هجری موقتا به اینجا آمد و تا وقتی که در خراسان بود این شهر را یکی از اعمال خود قرار داد». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص173)

 

 

ابومسلم خراسانی(100-137هـ .ق)

مردی روستایی که در جوانی «با گیسوانی بلند بر خری پالانی سوار می شد و به سفرهای دور می رفت»[1] نقش درخور توجهی در سقوط بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس داشته است. در باب وی، شیوه ی کار و هدف او، مورخان ایرانی و عرب، بخصوص محققان معاصر، هر کدام به نحوی اظهار کرده اند. بعضی نوشته اند که «نهضت سیاه جامگان از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می گرفت» و ابومسلم «ظاهرا به آیین مجوس تمایل و پیوندی داشت» و «اندیشه ی او، اندیشه ی استقلال و آزادی ایرانیان، احیاء رسوم و آیین کهن بود». بعضی دیگر، قیام او را «واکنش ستم ها و بیدادها و تحقیرهای خود برتر انگاران دولت بنی امیه» دانسته اند.(ابومسلم از واقعیت تا افسانه،صص9-10)

 

به هر حال آورده اند که ابومسلم که به حمایت از خاندان عباسی از جمله یکی از ایشان به نام امام ابراهیم عباسی عازم خراسان شد. سرانجام ابراهیم امام به دستور مروان خلیفه ی اموی به قتل رسید. پس از چندی کار ابومسلم در خراسان با از میان برداشتن بسیاری از رقبا و مخالفان خود و خاندان عباسی بالاگرفت و به عنوان فرمانروای خراسان با ابوالعباس سفاح -نخستین خلیفه ی عباسی- بیعت کرد. اما در این حین اقتدار و استقلال ابومسلم به جایی رسیده بود که موجب وحشت دستگاه خلافت گردید. سرانجام تبردار خراسان -ابومسلم- به فرمان منصور خلیفه ی دوم عباسی به دربار (بغداد) فراخوانده شد، و به نحوی ناجوانمردانه به قتل رسید. زمان قتل وی را پنج روز مانده به آخر شعبان سال 137 هجری نقل کرده اند.[2]

 

ابومسلم در نیشابور

 «ابو مسلم در آغاز کار خویش سوار بر خری کهن پالان وارد نیشابور شد و به سراغ دهگانی بزرگ، مغ، دهگان سالاری به نام فاذوسبان رفت، و از آن مرد هزار درهم و یک اسب و شمشیر خواست» (نیشابور شهر فیروزه، ص39) هرچند خواسته ی ابومسلم با وضعیت ظاهری فقیرانه ای که وی داشت بسی عجیب و شاید جسورانه محسوب می شد، اما توسط فاذوسبان دهقان نیشابوری برآورده شد و ابومسلم نیز هنگامیکه نیشابور را به تصرف درآورد متعرّض فاذوسبان مجوس و اموال و کسان وی نشد.

 

حضور ابومسلم خراسانی در نیشابور (ابرشهرسنتی) همراه با کشمکش هایی بود از آن جمله، کشتار محله ی بویاباد، فرونشاندن جریانی به سرکردگی به آفرید مغ در روستای خواف و بست نیشابور و ... را می توان نام برد.

 

دعوی پیامبری به آفرید

«و بهافريد [به آفرید] مغ اندر روستاي خواف و بست نيشابور بيرون آمد. و اين بهافريد از روستاي زوزن بود و اندر ميان مغان دعوي پيامبري كرد، و بسيار مردم را از ايشان مخالف كرد، و هفت نماز فريضه كرد و سوي آفتاب هرجاي كه باشد. از اين نمازها يكي اندر توحيد خداي عزّوجلّ. دو ديگر اندر آفريدن آسمان و زمين. وسوم اندر آفرينش جانوران و روزي هاي ايشان. و چهارم اندر مرگ. و پنجم اندر راستخيز و شمار. و ششم اندر بهشت و دوزخ. وهفتم اندر تحميد و سپاسداري بهشتيان. و گوشت مردار حرام كرد بر ايشان خوردن. و نكاح مادر و خواهر و خواهر زاده و برادرزاده حرام بود. و كابين زن را از چهارصد درم گذشتن حرام كرد و هفت يك بخواست از خواست هاي ايشان. و از دست رنجشان همچنين. و آن ملت بر مغان تباه كرد.

پس موبدان پيش ابومسلم آمدند، و از بهافريد شكايت كردند و گفتند: دين بر شما و بر ما تباه كرد. پس ابومسلم مر بهافريد را بگرفت و بر دار كرد. و قومي را كه بدو بگرويده بودند بكشت».(زین الاخبار، صص119-120)

 

سوگند ابومسلم بر گندآباد کردن بوی آباد

«گویند زمانی که [ابومسلم] سوار بر خری برای یاری خواستن به نیشابور آمده بود در کاروانسرایی به بویاباد فرود آمد و مطمئن و استوار گفت من بزودی خراسان را خواهم گرفت. و جمعی از رندان نیشابور سخنش را به مسخره گرفتند و گوش و دم الاغش را بریدند، او سوگند خورد که بوی آباد را به گنداب (گندآباد) تبدیل کند و بعدها همان کرد که گفته بود، ... گفته اند ابومسلم نوزده ساله بود که از تضاد اندیشی و اختلاف اعراب و فارسیان بهره گیری کرد و از اعراب مضری کسی را زنده نگذارد و اگر دست داد و سودمند افتاد در خراسان هر کسی را به تازی سخن گفت بکشت. و ابومسلم نیز گویا همین کار را کرد. چرا که گفته اند وی در نهایت بیرحمی و سنگدلی یکصد تا ششتصد هزار نفر را کشت (نهر خونی که هیچگاه نخشکید) و همانطور که گفته بود آتش خشم و تنفر خیزش، بوی آباد را از بوی اجساد انباشته شده، به گندآباد مبدل کرد». (نیشابور شهر فیروزه، ص40)

 

یادگارهای ابومسلم در نیشابور

دکتر مهدی علائی حسینی در بخش دوم کتاب «ابومسلم از واقعیت تا افسانه» -تحت عنوان «ابومسلم در افسانه»- که به جنبه های افسانه ای حیات ابومسلم خراسانی (مروزی) پس از مرگش پرداخته است، در صفحه های 165 و 166 به یادگارهای ابومسلم در نیشابور اشاره می کند: «در حقیقت یادگارهای ابومسلم در همه ی نواحی خراسان پراکنده است. این یادگارها و یادبودها بخصوص در نیشابور بیشتر از همه جا وجود دارد. در این شهر غیر از محله ی بوی آباد ...، از محله ای به نام «محله ی درباغ» نیز یاد می شود که می گویند باغ ابومسلم مروزی در آن جا بوده است. به قول مولف «تاریخ الحاکم»، مسجد جامع نیشابور را ابومسلم مروزی در سی جریب زمین بنا کرده و هزار ستون برای نگاهداری سقف مسجد تعبیه شده بود و در یک نوبت شصت هزار نفر می توانستند در آن مسجد ادای فریضه کنند. و عجیب تر از همه آن که نشانی قبر ابومسلم را نیز در نیشابور داده اند. مولف زبدة التاریخ در مورد عزیمت امیر تیمور گورکانی به خراسان می نویسد: «امیر صاحبقران به جانب نیشابور توجه نمود. چون به مزار صاحب الدعوه ابومسلم مروزی رسیدف امیر علی بیک به بساط بوس شتافت». ... در ابومسلم نامه ها نیز، یاران ابومسلم بعد از قتل وی، جسدش را در آرامگاه باشکوهی که احمد زمجی یار وفادارش در نیشابور بنا کرده است، به خاک می سپارند». دکتر حسینی علائی در جملات پایانی خود در همین بخش درباره ی ابو مسلم می نویسد: «ابومسلم از کسانی بود که برای رسیدن به هدف خود کوشید و در اجرای مقصود توفیق یافت. اما بی آن که از پیروزی خود بهره ای بردارد، با خدعه و نیرنگ به هلاکت رسید. او را می توان شکست خورده ی پیروز نامید». وی در ادامه از دکتر اسلامی ندوشن (ایران را از یادنبریم، 1345، ص17) چنین نقل می کند: «در تاریخ هر کشوری فراوانند از این شکست خوردگان فیروزمند و یاد آنان طراوت و آب و رنگی به تاریخ می بخشد و نام آنان غرور و گرمی و اعتماد بر می انگیزد». (ابومسلم از واقعیت تا افسانه،ص168)

 

ابومسلم، نیشابور و سنباد

انتخاب نیشابور به عنوان یکی از پایگاه های اصلی از سوی ابومسلم برای کاری که آغاز کرده بود بسیار هوشمندانه به نظر می رسد، زیرا در آن زمان نیشابور موقعیت ارتباطی ویژه ای در خراسان و شرق ایران داشت، که قبلا به این موضوع اشاره شد. ابومسلم در جریان حضورش در نیشابور با سنباد مجوس نیشابوری برخورد کرد و این آشنایی موجب همداستان شدن این دو گردید.

 

سنباد مجوس

نام: سنباد

«نام سنباد که بعدها سمباد و سمباط و در بعضی تألیفات عربی سنفاذ شده است و در میان ایرانیان و مردم ارمنستان معمول بوده از دو جزء مرکب است: جزء اول که «سَن» و یا «سُن» باشد، معنیش معلوم نیست، جزء دوم که «پاد» است همان کلمه ی پهلوی پات است که به معنی «در پناه ...» می باشد. اسامی شبیه این ترکیب در «مهرپاد» و «آذرپاد» دیده می شود و در این نام ها معنی هر دو جزء معلوم است (از افاذات استاد بنونیست). مینورسکی در ترجمه ی حدود العالم این نام را که یکی از ملوک بغراتونی ارمنستان به آن مرسوم بوده Sunbat ظبط کرده». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، پانویس ص171)

 

معروف به: فیروز اسپهبد

«ظاهراً پس از آن که به خونخواهی ابو مسلم بر خاست و خلقی به گرد وی جمع شدند، خود را فیروز اسپهبد نامید ...». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص172)

 

زمان و محل تولد:

از زمان تولد وی اطلاعی در دست نیست، نیشابور

 

محل زندگی:

اَهرَونه (آهن) و یا بویاباد[3] نیشابور

 

وضعیت زندگی:

«سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فی الجمله مکنتی داشت ...» (روضة الصفا، ج3)[4]

 

سمت:

«رئیسی بود در نیشابور گبر، سنباد نام و با ابومسلم حق صحبت قدیم داشت. او را بر کشیده بود و سپهسالاری داده ...» (سیاست نامه)[5]

 

فعالیت مهم:

راهبری جنبشی به خونخواهی ابومسلم

«ابومسلم او را نیکو داشتی و او خواسته ی بسیار داشت. پس چون خبر کشتن ابو مسلم بدو رسید غمگین شد و گفت حقّ بومسلم بر من است و واجب است که من این خواسته را همه در طلب خون بومسلم خرج کنم، و چون خواسته نماند، جان بدهم، پس خواسته ها را بیرون افکند و کس ها را به طلب خون ابو مسلم خواند». (ترجمه تاریخ طبری)[6]

(صاحبنظران برآنند که قیام ابومسلم در فروپاشی حکومت بنی امیه و فراهم آمدن مقدمات استقلال ایران نقشی ویژه داشته است)

 

زمان و محل وفات:

138هـ.ق، بین طبرستان و کومش

«قتل سنباد در بین طبرستان و کومش واقع شد». (تاریخ طبری)

 

 

سنباد: فیروز اسپهبد (؟-138هـ..ق)

حدود دو ماه پس از کشته شدن ابومسلم خراسانی، سنباد که از جرگه ی آتش پرستان نیشابور و از اهالی بویاباد و یا اهروانه (ی نیشابور) بود به خونخواهی او برخاست. از رویدادهای زندگی سنباد پیش از هنگامه های آشنایی وی با ابومسلم اطلاع جامعی در دست نیست. در روضة الصفا آمده است: «سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فی الجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابو مسلم از پیش امام به مرو رفت، او را دید و اثار دولت و اقبال در ناصیه ی او مشاهده کرد. او را به خانه برد و چند گاه شرایط ضیافت به جای آورده و از حال وی استفسار نمود. ابومسلم در کتمان امر خود کوشید. سنباد گفت که قصه ی خود با من بگوی  و من مردی راز دار و امینم، افشای اسرار تو نخواهم کرد. ابو مسلم شمه ای از ما فی الضمیر خود را در میان نهاد. سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان بخاطر می رسد که تو عالم را زیر و زبر کنی  و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل برسانی و او از این امر مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت»[7].

 

فریدون گرایلی -بزرگ تاریخ نگار نیشابور- رویداد های زندگی سنباد را پس از دیدار او با ابو مسلم چنین نقل می کند: «پس از این واقعه و دیدار سند باد در سلک سر سپردگان ابومسلم در آمد و برادرش نیز جامه ی سیاه پوشید. ابومسلم دو هزار مرد در اختیار وی گذارد تا خانمان اعراب خراسان را براندازد. و سنباد که پسرش را اعراب به خواری پیش چشم وی کشته بودند و حتی برخی گفته اند که گوشت پسرش را به او خوراندند. هرگز این همه پستی و نامردمی را فراموش نکرد و به همین خاطر نیز به سیاه جامگان پیوست و به سپه سالاری نیز رسید. پس از مرگ ابو مسلم به سال 137 هجری سنباد قیام کرد. گرچه این نهضت هفتاد روزه کوتاه بود اما شورشی تند و بی پروا و کوبنده و خونین و هولناک به حساب می آمد ... سنباد اهل ری و طبرستان را دعوت کرد و به اتحاد و اتفاق ترغیب نمود. ایشان پذیرفتند. سپس به تصرف قزوین همت گماشت. اما حاکم قزوین وی را دستگیر کرد و به ری فرستاد و در ری سنباد بخشیده شد. اما باز طغیانگری آغاز کرد و سر به عصیان برداشت و به ری حمله برد و ابوعبدالله، والی آنجا را بکشت. گفته اند غنائم و ذخایر ابومسلم به دست وی افتاد که از شمار بیرون بود و صد هزار مرد بر وی گرد آمدند. از ری تا نیشابور را گرفت. چون شیعیان و خرمدینان و مزدکیان و سیاه جامگان و پاره ای از زردشتیان (مجوسان که آنها را وگوس ها و مغ ها گفته اند) با وی همدست و همداستان بودند. اهنگ برانداختن خلیفه و ویران کردن کعبه نمودند. قدرت روز افزون سنباد، خلیفه ی عباسی – منصور- را متوحش و هراسان کرد. بطوریکه خلیفه سرداری به نام جهور فرزند مرارعجلی با ده هزار مرد به دفع وی گماشت. سنباد در صحرای میان همدان و ری با وی روبرو شد. در این رزم حدود شصت هزار تن کشته شدند. و سنباد شکست خورد. و جمعی از یاران وی به هزیمت رفت و کودکان و زنان بسیاری نیز اسیر شدند. سنباد به طبرستان گریخت. و از سپهبد خورشید – شاهزاده ی آن- پناه و یاری خواست، اما در این راه به دست طوس که از کسان اسپهبد مذکور بود کشته شد. و سرش را به نزد خلیفه فرستادند».(نیشابور شهر فیروزه، صص42-43)

 

دکتر غلامحسین صدیقی به نقل از ترجمه ی بلعمی در خصوص پایان کار سنباد نوشته است:«سنباد شکسته شد و به ری باز آمد به هزیمت، و از ری به گرگان شد و اسپهبد گرگان هرمز بن الفرخان (صحیح ونداد، هرمز بن الفرخان، ولی اسپهبد طبرستان درین سال تا سال 142 خورشید نام داشت) او را بگرفت و بکشت به فرمان منصور». وی همچنین از محل قتل سنباد به نقل از تاریخ طبری آورده است «قتل سنباد در بین طبرستان و کومش واقع شد». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص183)

 

اما جهور که به منظور سرکوب شورش سنباد از جانب خلیفه مأمور شده بود، خود تحت تاثیر افکار ایرانیان آزادیخواه و نیز به طمع خلافت، شورشی دیگر بر خلیفه را آغازید.

 

برای مطالعه ی بیشتر مراجعه نمایید به:

·     صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375، فصل سوم (فیروز اسپهبد معروف به سنباد)= صص168-185.

·         علائی حسینی، مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،صص157-159.

 


[1] . دکتر فیاض، نشریه فرهنگ خراسان، ابومسلم خراسانی، ج7، ش1،ص7. نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص9.

[2] . علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص25.

[3] . بویاباد از محلات قدیم نیشابور است و نام این محله جزو چهل و هفت محله معروف نیشابور در کتاب تاریخ الحاکم اثر ابوعبدالله حاکم آمده است. (دکتر مهدی علائی حسینی، ابومسلم از واقعیت تا افسانه، 1375، پانویس ص158)

[4] . نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص159.

[5] . نقل از: همان، ص30.

[6] . نقل از: صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375، ص174.

[7] . نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص159.


فهرست منابع:

  • گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375.
  • صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375.
  • علائی حسینی، مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375.
  • ابوسعيد عبدالحيّ بن الضحّاك ابن محمود گرديزي. «زين الاخبار»، تصحيح عبدالحي حبيبي، تهران:بنياد فرهنگ ايران، 1347.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 13:15  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

حدود چهار دهه تلاش خستگی ناپذیرش در شناخت تاریخ، فرهنگ و مشاهیر کهن شهر، عشق و علاقه ی فراوان و درونی اش به نیشابور و مردم نیشابور که در سرتاسر زندگیش ... شعر هایش، کتاب هایش، کلاس های درسش، سخنرانی هایش و حتی لحظه های خلوت و  زمزمه های تنهایی اش و همه ی نشست و برخاست ها و معاشرت هایش، نمود یافته بود، به او مشروعیت و محبوبیت خاصی در بین نیشابوریان بخشیده است.

«بدون شک همه ی نیشابوریان فرهنگ دوست و ادب پرور با استاد و آثارش آشنا هستند. آثار استاد به دلیل عشق و علاقه ی فراوان به نیشابور و مردم نیشابور و همچنین وجود ریشه ی بسیار عمیقی که در باورهای آن مرحوم بود تاثیر بسزایی در شناخت تاریخ، فرهنگ و مشاهیر این شهر کهن داشت. شناخت عمیق استاد از نیشابور و بیانات رسا و شیوای او از تاریخ نیشابور، خیام، عطار و ... هر شنونده ای را به سختی تحت تاثیر قرار می داد. او با عتماد به نفس و شور و حال عجیبی در مورد نیشابور حرف می زد و عقیده داشت که نیشابور زادگاه پاشیدن بذر اندیشه هاست. می گفت نیشابور شهری است که می بایست فرهنگ عمیق و اصیل ایرانی را در آن جستجو کرد. او نیشابور را مرکز تبادل افکار و تغییر و تحول و تطور علمی و فرهنگی می دانست.

از این مورخ و محقق نیشابوری 3 کتاب ارزشمند به نام های «نیشابور شهر فیروزه»، «مشاهیر نیشابور شهر قلمدانهای مرصع» و «نیشابور و محاکمه حکیم عمر خیام» بر جای مانده است که البته کتاب «نیشابور شهر فیروزه» در شهرت او تاثیر فراوان داشت. زنده یاد در زمان حیات خود 4 تا 5 هزار بیت شعر سرود و آخرین شعرش در مدح امام حسین علیه السلام سالار شهیدان بود که لحظاتی قبل از رحلت، بر مزار یل نیشابور –پهلوان یعقوبعلی شورورزی- قرائت کرد. آثار ارزشمند  استاد هم اکنون باعث افتخار اهالی نیشابور و تاریخ پربار و سترگ این دیار کهن است و به عنوان یک دایرت المعارف تخصصی و منابع مهم اطلاعات و آمار در خصوص تاریخ نیشابور مورد استفاده اهالی فرهنگ و ادب قرار می گیرد.

زنده یاد استاد فریدون گرایلی مرد علم و عمل بود و در نیشابور شناسی همتا نداشت. او پدری سرشار از مهر و محبت، دوستی خوش مشرب و دست و دل باز، استادی توانمند و چیره دست، شاعری با احساس، معلمی آگاه و  پرشور بود و مدت 35 سال صادقانه به تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان کهن دژ شهرش همت گمارد». (جاده ابريشم، ص152؛ با اندکی تغییر)

 

استاد فریدون گرایلی- پژوهشگر و تاریخ نگار نیشابور

 

فریدون گرایلی؛ از کودکی تا شیفتگی

«فريدون گرايلي» در اول فرورردين ماه سال 1321ش در نيشابور متولد شد. پدرش -علي اصغر گرايلي- از كودكي كمر همت به تربيتش بست. ذهن فریدون از همان اوان کودکی با مطالعه خوی گرفت و آبدیده شد. البته نقش محیط خانوادگی و بخصوص مادربزرگش (مادر پدری) را در الفت او با کتاب و مطالعه نمی توان نادیده گرفت. گرایلی در مقدمه ی کتاب «نیشابور و محاکمه ی حکیم عمر خیام» (ص13) اولین خاطره ی دروان کودکی اش را چنین تعریف می کند: «اولین خاطره ی زندگی من گرفتن سکه ی پنج دیناری از مادر بزرگم می باشد که در مقابل خواندن یک داستان  از کتاب چهل طوطی گرفتم که آن روزها پول زیادی به حساب می آمد و با این سکه ها توانستم خوردنی های زیادی را از دکان عطاری حاجی ملکزاده خریداری کنم. آن روزها هنوز به مدرسه نمی رفتم و در مکتب خانه خواندن را یاد گرفته بودم و دومین خاطره ی زندگی من زمانی بود که شخصی دو کتاب هزار و یکشب و امیر ارسلان رومی را به مادربزرگم داد و گفت هر کتاب به یک بار خواندنش می ارزد». مادر بزرگ، به اشعار حافظ، فردوسی و سایر شعرا بسیار علاقمند بود و این اشتیاق را چه نیکو برای نوه اش به ميراث نهاد؛ مادر بزرگ، فریدون را ترغیب می کرد که حافظ بخواند، هر شعری که حفظ می شد، مادر بزرگ به او شکلاتی می داد و همواره مشوق او بود، کلاس دوم ابتدایی را که می گذراند گلستان سعدی را از بر کرده بود.  همچنین او از همان اوان کودکی شيفته ي تاريخ بود، گاه و بيگاه از دانشوراني كه به خانه ي آنها مي آمدند، مشتاقانه از تاريخ گذشته ي نيشابور مي پرسيد و گفته هايشان را نقش خاطر مي نمود. و در چنین شرایطی وی از همان کودکی با شعر و مطالعه و تاریخ انس گرفت و با کتاب و مطالعه پیوند مداومش را آغازید.

 

فریدون گرایلی؛ از دانشسرای مقدماتی تا کتابی برای نیشابور

فريدون گرايلي، در سال هاي 1338 تا 1339 در دانشسراي مقدماتي درس مي خواند. اين دانشسرا كتابخانه اي كوچك با حدود 2000 جلد كتاب هاي ارزشمند منبع و مأخذ داشت. يكي از استادان وي در دانشسرا تاثير خاصي بر ادامه ي زندگي وي كه يكسره در تحقيق و پژوهش در پي نيشابور گذشت، ايفا نمود؛ مرحوم استاد محمدعلي سجادي از شاگردان ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري بود كه در آن زمان 65 سال سن داشت.

 

فريدون روزي از استاد مي پرسد: جناب استاد آيا كتابي هست كه درباره ي نيشابور جامع و كامل باشد. استاد مي گويد: خير. فريدون مي پرسد: چرا شما چنين كتابي را نمي نويسيد؟ استاد، بي درنگ مي گويد: چرا تو نمي نويسي؟ - در فريدون حالتي پديد مي آيد. «من كه آن زمان 17 يا 18 سال بيشتر نداشتم، حرفش مرا تكان داد و بسيار تحت تاثير قرار گرفتم و از همان زمان با مدد ذوق و علاقه ي خدادادي كه به تحقيق و مطالعه داشتم  و با راهنمايي استاد محمدعلي سجادي تحقيق در مورد نيشابور را آغاز نمودم».

 

فریدون گرایلی؛ از دانشسرای راهنمایی مشهد تا کسوت معلمی

 

فريدون گرايلي، پس از اخذ مدرك ششم ادبي جهت ادامه تحصيل براي گذرندان دوره ي علوم انساني به دانشسراي راهنمايي مشهد رفت، وي در اين دوران وضعيت اقتصادي مناسبي نداشت، هر چند پدرش تمكن مالي خوبي داشت اما چون پدر، همسر ديگري اختيار كرده بود، بضاعت سابق خود را از دست داده بود و نمي توانست وي را نيك حمايت نمايد. وي در طول تحصيل و در تمام عمر در هر فراغت و فرصت و فراغتي كه پيدا مي كرد به كتابخانه ها مي رفت و در مورد نيشابور تحقيق مي كرد.

 

سرانجام در سال 1340 تحصيلات مقدماتي را به پايان برد و در كسوت معلمي به استخدام فرهنگ نيشابور درآمد. حقوقش در آن زمان ها 5714 ريال بود، از اين مبلغ مقداراي را پس انداز مي كرد و تابستان ها به شهر هاي ديگر ايران سفر مي كرد و بنا به توصيه ي استاد محمد علي سجادي در طول سفر در هر كتابي نام، حادثه يا واقعه اي درباره ي نيشابور  مي يافت يادداشت مي كرد.

 

فريدون گرايلي؛ ازدواج و مسأله ي اول زندگي

در حدود 1345 با مريم پاكدامني ازدواج كرد، گيتا، گيتي و گیسو ثمره ي اين ازدواجند. وي در جايي دزباره ی خانواده ش مي نويسد: « ... با مريم پاكدامني ازدواج كردم كه ثمره ي اين ازدواج اينك دو كودك به نام گيتا و گيتي هستند كه شاهبال آرزوهاي آينده ي من خواهند بود. اما به سپاس و رضامندي بايستي اقرار كنم زنم و مادرم كه هميشه در نظرم پري افسانه اي ديار خوبي ها جلوه كرده اند، سرمايه هاي راستين زندگيم بودند و چه دين ها از نيكي هايشان به گردن دارم. چرا كه تحمل آدمي مثل من كه  مسئله ي اول زندگيش مطالعه و تحقيق و عشق حقيقي اش كتاب است، دشوار مي نمايد و اين بزرگواران همواره مشوق من بوده اند. ... شانزده سال بر این ماجرا گذشت، خداوند دختر دیگری به نام گیسو به من عنایت فرمود که به جمع خواهرانش پیوست ... .»

 

فريدون گرايلي

 

فریدون گرایلی؛ اصفهان، صائب و نیشابور شهر فیروزه

فریدون گرایلی، حدود سال 1352 در رشته ی تاریخ دانشگاه اصفهان پذیرفته شد و این فرصت مناسبی بود برای افزودن دانش دانشگاهي اش در زمینه ی تاریخ و همچنین ادامه ی تحقیقاتش در پی نیشابور، او که در رشته ی خود یکی از دانشجویان ممتاز بود در سال 1356 فارغ التحصیل شد و در این هنگامه بود كه تصمیم به ساماندهی تحقیقاتش گرفت. وی در انجمن شعر صائب اصفهان حضوری فعال داشت؛ شعر می گفت، نویسندگی هم می کرد. پس از ساماندهی و تدوین تحقیقاتش در حالیکه کتاب تاریخ نیشابور گرایلی شکل یافته بود ذهن وی به چیزی معطوف شد؛ «پس از اینکه تحقیقاتم در مورد نیشابور تمام شد، مانده بودم که چه اسمی را برای کتابم انتخاب کنم. یادم هست که سر قبر صائب بودم، تفالی بر کتاب صائب زدم، در آنجا این بیت از اشعار صائب آمد:

 

صائب اگر به تاج شهان جا کند هنوز

فیروزه یاد شهر نیشابور می کنــــــد

 

من به صائب خیلی علاقه داشتم، همان موقع اسم کتابم را نیشابور شهر فیروزه گذاشتم. از چاپ اول این کتاب خاطرات زیادی دارم. کتاب را جهت چاپ به دانشگاه اصفهان دادم، آنها متن را به دانشگاه فردوسی مشهد فرستادند پس از چندی یک دعوتنامه برایم آمد. موقعی که به دانشگاه فردوسی مشهد رسیدم کتابم زیر چاپ بود. بدون قرارداد و بدون هیچی. علتش را عرض می کنم؛ آقای دکتر منوچعر بیات -استاد ممتاز دانشگاه فردوسی مشهد و رئیس انتشارات این دانشگاه- خود، نیشابوری الاصل بود و تعصب خیلی زیادی هم به شهرش داشت، از طرفی این کتاب مورد تایید اساتید دیگر هیأت بررسی انتشارات هم واقع شده بود. حال بماند از اینکه چون مطلقا هیچ نامی از شاه نبرده بودم و حتی رعایت تاریخ شاهنشاهی را هم نکرده بودم، افرادی در صدد تطمیع من برآمدند. فرمانداری کاشمر، شهرداری نیشابور و بعد از آن هم مبلغ 500 هزار تومان حق تالیف و ...به من پیشنهاد شد، بعد هم به علت  عدم موافقت من با درج تاریخ شاهنشاهی، مرا تهدید نمودند اما من زیر بار نرفتم و به همین علت کتاب پس از چاپ به حالت توقیف درآمد و بالاخره در بحرانی ترین لحظات تاریخ ایران یعنی اوج انقلاب در تیرماه 1357، پس از دغدغه و مشکلات فراروان وارد بازار شد و در مدت بسیار کوتاهی نایاب گردید.»

 

فریدون گرایلی؛ شاعر زمزمه گونه های تنهایی

استاد فریدون گرایلی بخش بزرگی از زندگی پرثمرش را در خدمت عاشقانه به فرهنگ سرزمینش گذراند، سالها در آموزش و پرورش معلمی کرد و در عین حال محقق و پژوهشگر پرتلاش و دلسوخته ی نیشابور بود و از طرفی دیگر شاعری که نمی خواست شاعرش بخوانند:

 

«... هرگز نخواسته ام و نمي خواهم كسي مرا به عنوان شاعر بشناسد. زيرا اگر شعر مي گويم سخن دلم را مي سرايم و از نظر من كسي را مطلق مي توان شاعر ناميد كه از تمام مشغله ها و تعلقات جز اين يك دامن كشيده باشد و لحظه هايش از عطر شعر و ادب سرشار باشد. به اعتقاد من در اين روزگار، نخست آگاهي شاعر مطرح است كه چه مي خواهد بگويد و چه مي گويد. امروزه شايد دوران تذكره سازي  گذشته باشد، چون جهان بيني چنان وسعت يافته است كه نوسالان مدرسه نيز مي دانند سخني كه ماندگار نيست ناگفتنش ارجح است. از اينجاست كه اينجانب به شخصه كمتر خواسته ام شاعر باشم. اگر ابياتي چند از زمزمه گونه هاي تنهايي ام را نقل مي كنم، تنها بدان خاطر است كه بر باريك بينان و نكته سنجان و نادره كاران پوشيده نماند كه آن شمّ را داشته ام كه در دواوين سخنوران به انتخاب بنشينم. البته در مورد گذشتگان  قضاوت زمان را بر بر داوري خويش گزيده ام و در مورد معاصران نيز تا حد امكان سعي كرده ام واقعيت را بگويم و انصاف را به قول معروف آنجا بگذارم كه بدان دسترس باشد! گر چه امكان دارد به نظر آنها كه شعر و شاعر آنچناني مي خواهند همه تلاشم خشت بر دريا زدن باشد من به راستي از نظر خويش همينم كه حاصل كارم نشان مي دهد.

 

حتي اگر به من بود آوردن اين شرح حال كوتاه را لازم و جايز نمي دانستم ليكن چون به خاطر ترتيب دادن انجمن هاي شعر در نيشابور و مجالست با شاعران اين ديار، حداقل نيشابوريان از من انتظار شاعر بودن دارند. يا به عبارت ديگر مي خواهند مرا بدين نام بشناسند. يا به ناچار شناخته اند چرا كه كسان زيادي با اين عنوان در اين شهر نيستند، اجبارا اين مسوده را ساختم و به كساني تقديم مي كنم كه عاشق شعرند و سري در ادب دارند نه هر بي مايه داعيه دار درون تهي لامحاله (من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند ...!) ناگفته مباد كه همواره ستايشگر اربابان فضل و دانش بوده  و هستم و تنها در برابر آنان سر تعظيم فرود آورده و مي آورم و كسي را بيجا نستوده و نخواهم ستود ... ».

 

فریدون گرایلی؛ نیشابوریان فرهنگ دوست

استاد فریدون گرایلی سال ها عمر خود را در راه باورش و وطنش گذاشت، سالها خواهد گذشت تا از این دیار، نیشابورشناسی چون او برون آید و باز، کاری بکند. او نیشابور را به طریقی شگرف و عمیق دوست داشت و با اعتماد به نفس و شور و حال عجیبی در مورد نیشابور حرف می زد، او عقیده داشت نیشابور زادگاه پاشیدن بذر اندیشه هاست، می گفت نیشابور شهری است که می بایست فرهنگ عمیق و اصیل ایرانی را در آن جستجو کرد. او نیشابور را مرکز تبادل افکار و تغییر و تحول و تطور علمی و فرهنگی می دانست و  برای مردم این کهن دیار در فرهنگ دوستی و قدرشناسی ارزش ویژه ای قائل بود: «این مردم با نگاهشان، رفتارشان، قلمشان و قدمشان خستگی سال ها را از تن من زدوده اند ... دو نفر از همین مردم مخارج سنگین انتشار مجدد این کتاب {نیشابور شهر فیروزه} را بر عهده گرفتند که ضررها از آن آنان باشد و اگر منفعتی داشت از من! تنها به یک شرط که نامی از آنان به میان نیاید! این است فرهنگ پروری و ادب دوستی مردم شهر سلسلة الذهب!» (نیشابور شهر فیروزه، 1375، ص704). «من در کتابم نوشته ام و شما هم در نشریه تان بنویسید که در زیر آسمان نیلگون به فرهنگ پروری و فرهنگ دوستی مردم نیشابور، مردمی پیدا نمی شود، این اعتقاد من است و حاضرم آن را ثابت کنم» (ماهنامه جاده ابریشم، ش57،ص153). «بنده پیش ار این، دو کتاب درباره ی نیشابور نوشته ام که اولی یعنی «نیشابور شهر فیروزه» هم اکنون چاپ پنجم و «مشاهیر نیشابور شهر قلمدان های مرصع» چاپ دوم را می طلبند یعنی فروش نوزده هزار نسخه در مدت سه سال که هفده هزار نسخه ی آن را مردم نیشابور خریدند  آیا حق ندارم بگویم: در زیر آسمان نیلگون مردمی به فرهنگ پروری و ادب دوستی مردم نیشابور پیدا نمی شود» (نیشابور و محاکمه حکیم عمر خیام،ص14).

 

فریدون گرایلی: آثار و یک کتاب ناتمام

از این مورخ و محقق نیشابوری 3 کتاب ارزشمند به نام های «نیشابور شهر فیروزه»، «مشاهیر نیشابور شهر قلمدانهای مرصع» و «نیشابور و محاکمه حکیم عمر خیام» بر جای مانده است. آثار ارزشمند استاد هم اکنون باعث افتخار اهالی نیشابور و تاریخ پربار و سترگ این دیار کهن است و به عنوان یک دایرت المعارف تخصصی و منابع مهم اطلاعات و آمار در خصوص تاریخ نیشابور مورد استفاده اهالی فرهنگ و ادب قرار می گیرد. استاد گرایلی در مصاحبه ای که در ماهنامه ی جاده ی ابریشم از وی منتشر شده است، از کتابی در دست تالیف با عنوان «نیشابور در آئینه زمان» می گوید: «الآن هم مشغول تالیف کتاب دیگری هستم با عنوان نیشابور در آئینه ی زمان  که تاریخ معاصر این شهر پرخاطره و اندرز است». اما من (ققنوس شرق)، هرچه گشتم اثری از چنین عنوان کتابی نیافتم، گویا واقعه ی چهاردهم مهرماه، «نیشابور در آئینه زمان» و گهر دانشي مردي را از نیشابور و نیشابوریان گرفت.

 

با هزاران دانش اندوزي كه الفــــــت داشتم

بذر مهر و دوستي در سينه هاشان كاشتم

سي و اندي سال مي باشد در كســب هنر

برده ام رنج فراوان، خورده ام خــــــــون جگر

سينــــه تاريـــــــخ نيشابور را طـــــــي قرون

چاك كـــرده ام تا مگر خوب و بـدش آرم برون

 

فریدون گرایلی؛ آخرین شعر

روز چهاردهم مهرماه سال 1379، استاد فریدون گرایلی (58 ساله) در محل آرامگاه مشاهیر نیشابور  حضور یافته بود، در کمال ناباوری، استاد به دنبال ایراد سخنرانی و قرائت آخرین شعری که در مدح سالار شهیدان –امام حسین علیه السلام- سروده بود،با نارسایی قلبی مواجه شد و پس از نیم ساعت تلاش یک تیم پزشکی متاسفانه به علت سکته ی قلبی و مسدود شدن شریان های قلب، دار فانی را وداع گفت و به دیدار حق شتافت.

 

سنگ مزار زنده یاد استاد فريدون گرايلي 

 

 

پيكر شيداي زنده ياد استاد فريدون گرايلي در مقبرة الشعراي نيشابور در جوار باغ آرامگاه دارو فروش كوي محبت –عطار نيشابور- آرميده است، بر سنگ مزارش چنين حك شده:

 

انالله و انا اليه الراجعون

سراي ابدي اديب و شاعر توانا، پژوهشگر و تاريخ نگار نيشابور، از شهر قلمدانهاي مرصع، زنده ياد

استاد فريدون گرايلي

كه پس از 40 سال خدمت به فرهنگ و ادب اين ديار در تاريخ 14/7/1379، آن انيس قلم، جام وصل را نوشيد و به سوي حق شتافت و آثار گرانبهايي به يادگار گذاشت.

آخرين سروده استاد:

 

قلم در دست من ميرقصد از شوق

قلم بر روي كاغــــــــذ اشــك ريزيم

خــــدا در شأن تو نون والقلـم گفت

قلم در وصـــف خــــــود آيا شنيدي

قلم تو شاهــدي شب هاي بسيار

پي تحقيـــــــــق تاريـــــــخ نشابور

به عهــــد خويش ديـــــدي وفا كرد

تو ميــــداني قلم مـــــــن پاك پاكم

به سنگ گـــور من بنويس اين مرد

فريدون رنج بسيــــــــــاري كشيده

مــرا آورده امشـب بر ســــــــر ذوق

من و تــو با ستمگــــر مي ستيزيم

بنابراين مشـــــو با اهرمـــــن جفت

كه بالاتـــــر زخـــــون هـــر شهيدي

فريدون تا سحــــــرگه بـــــــود بيدار

فراهـــم كـــرده هـــر چه بود مقدور

به نيشـــابور دينـــــــــش را ادا كرد

اگر روزي گـــــذر كـــــردي به خاكم

زخدمت لحظـــه اي غفلت نمي كرد

كنون آســـوده اينجـــــــــــــا آرميده

 

 

استاد اکنون در بین ما نیست، اما روح شیدایش و آثار ماندگارش همچنان زمزمه های عاشقی برخاستنی دوباره را در گوش نیشابور و نیشابوریان و همه ی ایرانیان زمزمه می کند.

 

با تلاش و صــــدق ای خاک وطــن می ســازمت

با عـــــرق های جبیــــن رنگ تن می ســـــازمت

هر گل از شبنم طراوت گیـــــرد ای خاک عـــــزیز

زین سبب با اشک چشم خویشتن می سـازمت

نیستم کمتـــــر ز مرغـــانی که سازند آشیـــــان

عاقبت چون دسته ای گل در چمن می سـازمت

خودکفــایی در حقیقـت اصل استقــــلال ماست

با نثــــار جـــــــان و ایثــــــار بدن می ســـــازمت

یا علی گـــــویان تر از خــــــاک فردوس آشــــــنا

همـــره این مـــلت ای ایران من می ســـــازمت

 

یا علی

 

روحش شاد و یادش ماندگار

 

منابع:

  • گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375، صص 575-584.
  • رضوی، سید حمید. «زنده یاد  استاد فریدون گرایلی در آخرین مصاحبه خود با جاده ابریشم»، ماهنامه جاده ابریشم،ضمیمه شماره 58، مردادماه 1382، صص 152-154.
  • گرايلي، فريدون. «نيشابور و محاكمه حكيم عمر خيام»، 1379، صص13-14.

تصاوير:

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 16:46  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

 مثل سایر-

«حزماً علی ظهر العصا:

این سخن نیوشه گشت و قیصر اسب براند