
سنگ آرامگاه بانو پسنده ی نیشابوری
از حضور امام رضا در نشابور
در سال 200 (هـ.ق) امام علی بن موسی الرضا علیه السلام - پیشوای هشتم شیعیان- در پی اصرار و فشارهای مکرر مامون –خلیفه ی عباسی- مبنی بر پذیرش ولیعهدی وی از سوی امام، سفری را از مدینه به مرو آغاز کرد در حالى كه از آن اکراه و
مقطع زماني حضور حضرت امام رضا علیه السلام در نيشابور را می توان نقطه عطفي در تاريخ اسلام به شمار آورد؛ در مسير عبور حضرت امام رضا علیه السلام و توقف ايشان در نيشابور، جمال ولايي آن حضرت باعث جذب مردم و دانشمندان نيشابور آن زمان شد و بيان حديث گهربار سلسلة الذهب از زبان آن حضرت توطئه ی سلطه ی حكومت و خلافت ناحق مأمون عباسي را خنثي كرد.
تاریخ نگاران گفته اند که مردم نیشابور از حضرت رضا علیه السلام خواستند که حدیثی برایشان نقل کند. آن حضرت حدیثی را که به سلسلة الذهب مشهور است را ایراد فرمود. به عبارتی بیست و چهار هزار و به گفته ای دیگر چند هزار قلمدان فرا گردآمد تا دانشوران و خردمندان آن حدیث را نوشتند:
لا اله الا الله حصنى، فمن دخل حصنى امن من عذابى
قال فلما مرت الراحلة نادانا بشروطها و انامن شروطها
«كلمه توحيد «لااله الاالله» دژ من است. هر كس در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود. پس آن گاه كه مركب حركت كرد، حضرت ندا در دادند و ما را فرمودند با شرايط آن و من از شرط هاى آن هستم».
از حضور پر برکت امام علیه السلام یادمان هایی در جای جای نیشابور برجای ماند:
· قدمگاه رضوی: گام جای امام علیه السلام در 24 کیلومتری شرق نیشابور، چشمه ی آب و قدمگاه دو یادمان متبرکی است که از آن حضرت در این مکان تاریخی به جا مانده است. فریدون گرایلی در کتاب نیشابور شهر فیروزه آورده است: «... گفته اند امام در قدمگاه نماز خوانده و چشمه ی آبی هم جهت وضو ساختن آن بزرگوار پیدا شده است که امروز نیز وجود دارد ...».
· زیارت امامزاده محروق در تلاجرد نیشابور: امام رضا علیه السلام در يكى از روزهای اقامت در نیشابور به زيارت آرامگاه امامزاده محمد محروق كه از نوادگان امام سجاد علیه السلام است، عازم شد. حاكم نيشابورى مى نويسد: «حضرت رضا علیه اسلام فرمودند يكى از خاندان ما اين جا مدفون است، به زيارت ايشان مى رويم و آنگاه حضرت به روضه ی سلطان محمد محروق در «تلاجرد» تشريف بردند و آن روضه مقدسه را زيارت كردند».
· گرمابه ی رضا: «يك روز نيز حضرت رضا(ع) در نيشابور حمامى مىرفتند كه امروز آنرا «گرمابه رضا» مى نامند. آب اين حمام از چشمه اى تأمين مىشد، ولى مدتها بود آب آن چشمه كم شده بود. حضرت دستورى دادند، آب آن چشمه زياد شد، سپس خارج در، حوضى به امر حضرت ساختند و حضرت در آن غسل كردند و در پشت حوض نماز گذاشتند و مردم هم مىآمدند و براى بركت در آن حوض غسل مىكردند و سپس نماز مىخواندند و دعا مىكردند، خداوند هم دعاى آنها را مستجاب مىكرد».
· میزبانی بانو پسنده: سعادت ميزباني توقف كوتاه آن امام همام، نصيب بانويي شد كه از آن پس به جهت آن انتخاب يا پسند خوش يمن، به بانو پسنديده يا پسنده معروف گرديد. (در این نوشتار به تبیین این مقوله خواهیم پرداخت)

بانو پسنده (پسندیده): در سفر تاريخي حضرت ثامن الحجج -امام رضا علیه السلام- به جانب مرو (200هـ.ق)، زماني كه قدوم مبارك آن حضرت به نيشابور رسيد، در ناحيه اى به نام بلاش آباد يا پلاس آباد منزل گزيد. سعادت ميزباني توقف كوتاه آن امام همام، نصيب بانويي شد كه از آن پس به جهت آن انتخاب يا پسند خوش يمن، به بانو پسنديده يا پسنده معروف گرديد.
پسنده در نشابور امروز: آرامگاه اين بانوي رستگار، در فاصله ي حدود 100 متري شمال آرامگاه بانو شطيطه -يكي ديگر از زنان فاضل و رستگار نيشابور- واقع شده است. در بناي چهار گوش، مسقف و کوچک پسنده، سادگی و بی پیرایگی موج می زند، در آرامگاه وی بارگاه و گنبد بشکوه و يا تزئينات خاصي وجود ندارد.
نشان پسنده ی نیشابور: نیشابور، خیابان امام خمینی، میدان بی بی شطیطه، خیابان بانو پسنده
بانو پسنده ی نیشابوری: میزبان امام هشتم شیعیان
«امام رضا علیه السلام، هنگامی که به نیشابور وارد شد، افراد معتبر و سرشناس شهر -از علماء و امراء و موجهین- انتظار داشتند که آن حضرت برای استراحت در منزل آنها اجلال نزول فرمایند. امّا از آنجا که اهل بیت عصمت و طهارت همیشه و در همه حال یاور ضعیفان بودند و شرافت و برتری را به تقوا و اطاعت و بندگی خداوند می دانستند، و در این راستا الگو و رهنمود به شیعیان و دوستان خود معرفی می نمودند، لذا امام علیه السلام دعوت کسی را نپذیرفت، بلکه به منزل یکی از شیعیان با تقوا و گمنام اما شیفته ی خاندان رسالت تشریف فرما شد.
یعنی خدای متعال سعادت میزبانی از حضرت رضا علیه السلام را نصیب یک پیره زن صالحه و باتقوا نمود».
کرامتی متجلی در درخت بادام
«ابو واسع محمد بن احمد بن محمد بن اسحاق نیشابوری گوید: از مادر بزرگم خدیجه، دختر حمدان –پسر پسنده- شنیدم که می گفت: آنگاه که امام رضا علیه السلام به نیشابور وارد شد در ناحیه ی غربی شهر در محله ی «بلاش آباد» در منزل مادر بزرگم به نام «پسنده» نزول اجلال نمود –حضرت رضا علیه السلام از میان مردم شهر او را برگزید و در خانه ی او فرود آمد او را «پسنده» نامیدند (پسنده کلمه ای فارسی است)
سپس خدیجه می گوید: آن گاه که امام رضا علیه السلام به خانه ی ما فرود آمد، دانه ی بادامی را در آنجا کاشت که در همان سال سبز شد و درخت بلند معتبری گردید و میوه آورد. وقتی مردم از آن کرامت آگاه شدند، می آمدند و به آن تبرک می جستند. هر مریضی که از بادام آن به قصد صحت و سلامتی تناول می کرد شفا می یافت. هر که را چشم درد بود و از بادام او بر چشمش می گذاشت عافیت می یافت. هر زنی که درد زاییدن بر او سخت می شد چون از بادام آن درخت تناول می کرد زاییدن او آسان می شد. اگر حیوانی درد شکم می شد از چوب آن درخت، بر شکم آن حیوان می مالیدند درد از آن برطرف می شد. «حمدان» -که پسر پسنده بود- شاخه های آن را برید، پس چیزی نگذشت که کور شد.
پسر حمدان که «ابوعمرو» نام داشت آن درخت را از بیخ قطع کرد. تمام اموال او – که تقریبا هشتاد هزار درهم بود- در دروازه ی فارس از بین رفت و چیزی برایش باقی نماند.
«ابو عمرو» دو پسر به نام های «ابوالقاسم» و «ابوصادق» داشت که کاتب ابی الحسن محمدبن ابراهیم سمجور – حاکم نیشابور- بودند. این دو پسر تصمیم گرفتند که آن خانه را تعمیر کنند، و برای این کار دوازده هزار درهم هزینه نمودند. در هنگام تعمیر، ریشه ی آن درخت را درآوردند در حالی که نمی دانستند در اثر این کار چه برسرشان خواهد آمد.
یکی از دو برادر –ابوصادق- تولویت مزرعه ای از امیر خراسان را برعهده داشت. در یکی از روزها که به نیشابور برمی گشت در حالی که در محمل نشسته بود، پای راستش سیاه شد و گوشت پایش ترک ترک شد و با فاصله ی یک ماه در اثر این مرض از دنیا رفت.
و امّا «ابوالقاسم» که بزرگتر بود، یکی از روزها در دفتر حاکم نیشابور نشسته و مشغول نوشتن نامه ای بود، و عده ای از کاتبان در اطراف او بودند. یکی از آن کاتب ها با تعجب گفت: خدا چشم بد را از این کاتب دفع کند چقدر خط زیبایی دارد! بلافاصله دست ابوالقاسم شروع به لرزیدن نموده و قلم از دست او افتاد و در دست او آبله و زخمی پیدا شد و به ناچار به منزلش آمد.
«ابوالعباس کاتب» به اتفاق عده ای به عیادت او آمدند، پس از معاینه ی دستش گفتند: این به خاطر و طبیعت گرمی است. باید فصد کنی. فردای آن روز بار دیگر همان زخم پدید آمد. دوباره گفتند: باید امروز هم فصد کنی، او نیز برای بار دوم فصد نمود. اما فایده ای نکرد و دستش سیاه شد و گوشت و پوست آن ترک ترک شده ریخت و او هم از این مرض از دنیا رفت. کوتاه سخن این که مرگ این دو برادر، پس از درآوردن ریشه ی آن درخت، در کمتر از یک سال اتفاق افتاد»[1].

محل آرامگاه بانو پسنده
بانو پسنده، همان طور که یادآور شدیم، از بانوان با اخلاص و پرهیزکار نیشابور بوده و ارادت و محبت او به خاندان رسالت- با توجه به اینکه امام علیه السلام در منزل او اجلال نزول فرمود – مسلّم بوده است و پس از اینکه از دنیا رفت او را نزدیک قبر شطیطه دفن نمودند.
هم اینک مقبره اش به فاصله ی حدود صد متر، در قسمت شمالی قبر شطیطه، ... زیارتگاه شیعیان و ارادتمندان به خاندان رسالت است».
پانویس:
[1] . بحار الانوار: ج49، ص121.
منابع:
از حضور امار رضا در نشابور:
بانو پسنده:
تصاویر آرامگاه بانو پسنده ی نیشابوری

تصویر بزرگتر (1)،(2) تصویر بزرگتر (1)،(2)
تصاویر از دهلیز شرق (وب نوشت روزنت نیشابوریان)
دکتر عبدالرفیع حقیقت
دکتر عبدالرفیع حقیقت ]رفیع[ (1313، سمنان - ) نویسنده، محقق و تاریخ نگار، دارای مدرک دکترای تاریخ از دانشگاه تهران. وی صاحب 85 اثر تالیفی است که از جمله ی آنها می توان به دو دیوان شعر به نام های «ترانه های رفیع» و «ارغنون حقیقت»، در کنار آثار تاریخی از قبیل «قهرمانان ملی ایران»، «تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی»، «تاریخ نهضت های ملی»، «پانصد سال حکومت اشکانیان»، «حکومت جهانی از کورش تا آریابرزن» و «مولانا از بلخ تا قونیه» اشاره کرد.

تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان
کتاب «تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان» از آثار تاریخی رفیع که در سرگذشت حسنک وزیر در این نوشتار مورد استفاده قرار گرفته است، در اسفند ماه سال 1354، توسط انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی در دو هزار نسخه منتشر شده. سرگذشت حسنک وزیر در بخش هفتم کتاب –بخش «ظهور و تاسیس دولت غزنویان»- آمده و زیربخش های «حسنک وزیر»، «تعقیب حسنک وزیر و مصادره ی اموال او»، «شهادت دلاورانه ی حسنک وزیر»، «جایگاه اعدام حسنک وزیر» و «هفت سال بر دار» را به خود اختصاص داده و صفحات 253 تا 265 کتاب «تاریخ نهضت های ملی ایران» را در بر می گیرد.
امیر حسنک میکال نیشابوری
«حسن بن محمد میکال ملقب به سید الکفاة و معروف به امیر حسنک میکال نیشابوری، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی است. حسنک در ایام جوانی در ملازمت محمود به سر می برد و در سفر و حضر همیشه با او بود، هنگامی که محمود به سلطنت رسید، ریاست شهر نیشابور را به او داد. در اثر ابراز لیاقت و کاردانی، حسنک مورد توجه و محبت سلطان محمود واقع شد و در نتیجه کار دیوان غزنه به وی تفویض گردید. [و سلطان محمود] .... پس از عزل احمد بن حسن میمندی او را به وزارت خود برگزید. شاعران دربار سلطان محمود پس از انتصاب حسنک به مقام وزارت، وی را مدح گفته اند، از جمله فرخی را در مدیح او قصاید غرّاست:
خواجـــــه بزرگ ابوعلی آن بی بهــــانه جود خواجـــــه بزرگ ابوعلــی آن بی بهــــانه راد
دستور شهریــــــــــــــــــــار که اندر سپاه او صد شاه و خسرو است چو کسری و کیقباد
***
خواجـــــه بزرگ بو علـــــی آن سیــــد کفات خواجــــه بزرگ بوعلــــی آن مفخــــــــر گهر
او از میــــان گوهــــــر خویش آمــــــده بزرگ و انـــــــدر خــــور بزرگــــــی آموخــــــته هنر
***
خواجــــه سیـــــد وزیر شـــــاه ایران بوعلی قبله ی احــــــــرار و پشت لشکـر و روی گهر
تیغ را میــــــر جلیـل و خامه را میــــــر بزرگ یافته میـــــراث میــــــــری و بزرگـــــی از پدر»
حسنک وزیر: وزارت سلطان محمود
«نوشته اند که پس از عزل احمد بن حسن میمندی، محمود به مقربین دربار گفت: کسانی را که شایستگی مقام وزارت دارند نام نویسند و به وی عرضه نمایند، تا یکی را از ان میان بدین شغل برگزینند. ارکان دولت، نام ابوالقاسم عارض و ابوالحسین عقیلی و احمدبن عبدالصمد و حسنک میکال را نوشته، نزد وی فرستادند. سلطان محمود گفت: اگر منصب وزارت، ابوالقاسم را دهیم شغل عرض مهمل ماند، و ابوالحسین عقیلی، روستایی طبع است و وزارت را نشاید، و احمدبن عبدالصمد درخور این منصب است، لکن مهمات خوارزم در عهده ی اوست. اما حسنک، به علو نسب و کمال حسب و وقوف بر دقایق امور بر همه فائق است و تنها عیب او جوانی و حداثت سن است. امرا از سخنان سلطان دانستند که میل وی متوجه حسنک می باشد، پس به اتفاق و یک زبان گفتند: که از او (حسنک) شایسته تری ندانند، و سلطان محمود، آن منصب عالی را به وی تفویض داشت و حسنک تا مرگ سلطان محمود در این مقام باقی بود. در زمان فرمانروایی محمد –فرزند سلطان محمود- نیز در این سمت اشتغال داشت و از محمد در مقابل مسعود فرزند دیگر سلطان حمایت می کرد. گویند در سخنان خویش بدان وقت که مسعود به عراق بود تعادل نگه نمی داشت، چنانکه وقتی در دیوان، در حضور جمعی گفته بود: اگر مسعود پادشاه شود، حسنک را بر دار باید کشید».[1]
حسنک وزیر: خلعت فاطمی و رنجش خلیفه ی عباسی
«به طوری که از مفاد تاریخ این دوره مستفاد می گردد، پس از دستگیری و عزل و حبس محمد –پسر سلطان محمود- در غزنه، و ورود مسعود غزنوی به پایتخت غزنویان و استقرار بر سریر سلطنت، دنبال بهانه ای می گشت تا حسنک وزیر را که یکی از روشنفکران و ایران دوستان اصیل به شمار می رفت، از میان بردارد. البته یکی از دلایل نکبت کار حسنک وزیر طبق نوشته ی بیهقی[2] این بود که: «به روزگار جوانی ناکردنی ها کرده بود و زبان نگاه نداشته و این سلطان بزرگ محتشم (مسعود) را خیر خیر بیازرده» ولی تردیدی نیست که عامل مهمتر یعنی دخالت مرکز فساد آن دوران (بغداد) و صف آرایی مخفیانه روشنفکران ایرانی تحت عنوان باطنیان، در مقابل سنیان متعصب طرفدار عرب، در سرنوشت او مؤثر افتاده است. به طوری که ابوالفضل بیهقی نوشته است. در زمان سلطان محمود، هنگامی که حسنک مقام وزارت داشت سالی به سفر حج رفت، در موقع برگشت به جای این که از طریق بغداد مراجعت کند، از شام به غزنین بازگشت، و بهانه اش این بود که راه بادیه، خشک و بی آب است و حجاج تلف می شوند. بر حسب اتفاق، پس از رسیدن به شام و موصل، سفیری از جانب خلیفه ی فاطمی مصر ... به حسنک وارد شد و خلعت و هدایای بسیاری به او داد که به سلطان محمود برساند. در ضمن خود حسنک را نیز خلعتی فاخر پوشاندند و بسیار تکریم و اعزاز کردند. این اشتباه بزرگتر بود ولی حسنک تقصیری نداشت، زیرا هدیه به نام شاه یعنی سلطان محمود در نظر گرفته شده بود و او نمی توانست آن را قبول نکند.[3] خلیفه ی بغداد از اینکه حسنک وزیر از موصل راه گردانده و به سراغ او نیامده بود، سخت رنجید و نامه ای به سلطان محمود در این مورد نوشت و بالاخره کار بدانجا رسید که خلعت حسنک و همه ی هدایا و تُحف را که از مصر رسیده بود با رسولی به بغدا فرستادند و همه ی آنها را در بغداد سوزاندند، لیکن برخی نوشته اند که این اشیاء را در چاربازار غزنین بسوختند.[4]
به همین جهت سیاست دستگاه خلافت عباسیان در کمین حسنک بود ...».
حسنک وزیر: اتهام ایران دوستی و اعتقاد به تشیع
« تردیدی نیست که وی ]حسنک وزیر[ یکی از وطن پرستان پرشور و از اعضاء فعال سازمان باطنیان در ایران به شمار می رفت. به هر حال، حسنک وزیر، سرانجام گرفتار سیاست مکارانه ی دولت عباسیان گردید و به اتهام قرمطی بودن دستگیر و زندانی شد، این موضوع، حائز کمال اهمیت است که قبلا در زمان سلطان محمود غزنوی نیز از طرف خلیفه ی عباسی، قرمطی بودن حسنک بازگو شده بود، ولی سلطان محمود با واکنش تند و صریحی این تهمت را رد کرده بود و آن گفتار چنین است: «بدین خلیفه ی خرف بباید نبشت که من از بهر عباسیان، انگشت در کرده ام» و در همه ی جهان، و قرمطی می جویم، و آنچه یافته آید و درست گردد. بردار می کشند. و اگر مرا درست شدی (ثابت شد) که حسنگ قرمطی است، خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی! وی را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم».[5] با این ترتیب وطن پرستی حسنک و همبستگی وی به سازمان مخفی باطنیان در ایران حتمی و غیر قابل تردید می باشد، ولی فراست و کیاست حسنک از یک طرف، و در جه ی نفوذ شخصی او در سلطان محمود از طرف دیگر، باعث شده بود که با در نظر گرفتن اختناق فکری در این دوره، از اتهام و تعقیب برای جرم غیر قابل بخشش زمان خود یعنی باطنی یا قرمطی بودن که در حقیقت، جلوه و نشانه ای از تعصب در ایران دوستی و اعتقاد به تشیع بود رهایی یابد».
حسنک وزیر: حجتی و عذری باید کشتن این مرد را
«لیکن ... ]هنگامی[ که سلطان مسعود بر اریکه ی فرمانروایی دولت غزنویان تکیه زده بود و شخصی به نام «بوسهل زوزنی» که از مخالفان سرسخت و جدی حسنک به شمار می رفت، به عنوان وزیر اعظم سلطان مسعود مصدر کار بود، اجرای سیاست خلیفه ی عباسی بر ضد حسنک وزیر که از مدت ها قبل مورد هدف و تعقیب فکری و سیاسی دولت عباسیان واقع شده بود، از هر موقع دیگر مناسب تر به نظر می رسید. سلطان مسعود به علت این که حسنک وزیر بعد از مرگ پدرش –سلطان محمود- با سلطنت وی در مقابل برادرش -محمد- مخالفت کرده بود، در پی بهانه و مستمسکی می گشت تا به همان علت، حسنک را از صحنه ی سیاست خارج کند، به همین دلیل دستور تعقیب و دستگیری حسنک – وزیر مقتدر اواخر دوره ی محمودی- را صادر کرد. ابوالفضل بیهقی در این مورد می نویسد: «چون حسنک را از بست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض- چاکر خویش- سپرد، و رسید بدو از انواع استخفاف آنچه رسید، که چون بازجستی نبود. کار و حال او را انتقام ها و تشفی ها رفت. و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که گفته اند: العفو عند القدرة. به کار تواند آورد».[6] و همچنین بیهقی نوشته است: «و معتمد عبدوس گفت، روزی پس از مرگ حسنک، از استادم شنودم که امیر بوسهل (زوزنی) را گفت، حجتی و عذری باید کشتن این مرد را. بو سهل گفت: حجت بزرگتر که مرد قرمطی است، و خلعت مصریان (خلیفه ی فاطمی) استد، تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود بازگرفت و اکنون پیوسته از این می گوید. و خداوند یاد دارد که به نیشابور رسول خلیفه آمد ولوا و خلعت آورد، و منشور و پیغام درین باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه درین باب نگاه باید داشت».[7]
به هر حال، مسعود غزنوی و وزیرش بوسهل زوزنی که هر دور از متعصبان سنی بودند، برای قانونی جلوه دادن قتل حسنک وزیر، دنبال فتوی و مدرکی می گشتند تا اینکه بوسهل زوزنی این مشکل را حل کرد و گفت: زمانی که نماینده ی خلیفه ی عباسی به نیشابور آمده بود پیغام داده بود که: «حسنک قرمطی است وی را بردار باید کرد»[8] و سلطان مسعود نیز در گفت و شنود با خواجه احمد بن حسن میمندی اظهار داشت که: «ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست، خواجه اندرین چه می بیند و می گوید؟» بیهقی از قول عبدوس نامی می نویسد: «خواجه احمد حسن میمندی دیری اندیشید و پس مرا گفت: بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت ها در خون او گرفته است».
حسنک وزیر: قباله نبشتن دارایی ها به نام مسعود
بدین ترتیب برای نابودی کامل حسنک مقدماتی پیش بینی و طرح شد. ابتدا به منظور تصاحب اموال وی، صورتی از دارایی او را که قبلا تهیه شده بود آماده کردند، تا حسنک در ساعت و محل معینی در حضور بزرگان لشکری و کشوری، آنها را به دولت سلطان مسعود غزنوی مصالحه کند. در اجرای این منظور به طوری که بیهقی نوشته است: «روز سه شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست امیر خواجه را گفت به طارم باید نشست که حسنک را از آنجا خواهند آورد، با قضاة و مزکّیان تا آنچه خریده آمده است جمله به نام ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن». ابوالفضل بیهقی می نویسد[9]: در آن روزی که مقرر شده بود حسنک وزیر، کلیه ی اموال و دارایی خود را به سلطان مسعود مصالحه کند من (ابوالفضل بیهقی) و قومی بیرون طارم به دکان ها نشسته بودیم. جمله ی بزرگان لشکری و کشوری و اعیان و اشراف و دانشمندان و قضات در محل مورد نظر گرد آمده و به انتظار ورود حسنک –آخرین وزیر مقتدر سلطان محمود غزنوی- نشسته بودند «حسنک پیدا آمد، بی بند. جبه یی داشت حبری رنگ با سیاه می زد. خلق گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده، و موزه ی میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده (بالیده) زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می بود، و والی حرس با وی و علی رایض و بسیار پیاده از هر دستی، وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماند، پس بیرون آوردند و به حرس باز بردند و بر اثر وی قضاة و فقها بیرون آمدند این مقدار شنودم که دو تن با یکدیگر می گفتند که: «خواجه بوسهل را برین که آورد؟ که آب خویش ببرد» بر اثر خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و به خانه ی خود بازشد و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم که چه رفت؟ گفت: که چون حسنک بیامد، خواجه (احمد بن حسن میمندی وزیر اعظم سلطان محمود غزنوی) برپای خاست، چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه برپای خواستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و بر خویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی!» وی نيک از جاي بشد. و خواجه، امير حسنک را، هرچند خواست که پيش وي نشيند، نگذاشت و بر دست راست من (نصر خلف) نشست و بر دست راست خواجه ابوالقاسم و بونصر مشکان را بنشاند. هرچند ابوالقاسم کثير، معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود، و بوسهل بر دست چپ خواجه، از اين نيز سختتر بتابيد. و خواجه ی بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: «خواجه چون میباشد و روزگار چگونه میگذارد؟» گفت:«جای شکر است». خواجه گفت: «دل، شکسته نبايد داشت، که چنين حالها مردان را پيش آيد. فرمانبرداری بايد نمود به هرچه خداوند فرمايد، که تا جان در تن است اميد هزار راحت است و فرج است.» بوسهل را طاقت برسيد. گفت:«خداوند را کرا کند که با چنين سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان اميرالمؤمنين، چنين گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگريست. حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانيان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسيده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند يا جز دار، که بزرگتر از حسين علی نيم. اين خواجه که مرا اين میگويد، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ايستاده است. اما حديث قرمطی به از اين بايد، که او را بازداشتند. بدين تهمت نه مرا. و اين معروف است. من چنين چيزها ندانم». بوسهل را صفرا بجنبيد و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت: «اين مجلس سلطان را که اينجا نشستهايم هيچ حرمت نيست؟ ما کاري را گرد شدهايم، چون از اين فارغ شويم، اين مرد پنج شش ماه است تا در دست شماست، هرچه خواهی بکن». بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت. و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضياع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و يکيک ضياع را نام بر وی خواندند. و وي اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سيم که معين کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز عَلَيالرّسمِ في اَمثالِها».
شهادت دلاورانه ی حسنک وزیر
«صحنه سازی هایی که برای واجب شمردن قتل حسنک وزیر –این رادمرد غیرتمند و وطن پرست ایرانی- توسط سلطان مسعود غزنوی و وزیر خودخواه و بی انصافش -بوسهل زوزنی- تنظیم و به مرحله ی اجرا گزارده شده است، فوق العاده حیرت انگیز و در عین حال تأسف آور است. راستی اختناق فکری در هر دوره و هر زمان به صورت های مختلف اعمال شده و می شود و یا بهتر بگوییم، چنین به نظر می رسد که روشنفکران، همیشه مورد تعقیب و آزار بوده اند، ولی صحنه سازی و سیاست بافی، این واقعه ی تأثر انگیز ملی از نظر ما ایرانیان که به طور روشن و آشکار می بینیم جمعی از بزرگان و متفکران این سرزمین را در ادوار مختلف تاریخ به جرم روشنفکری و میهن پرستی و اعتقاد به تشیع و حمایت از آل علی (علیه السلام) به قتل رسانیده و قساوت و بی رحمی خود را با ارایه ی مدارک و شواهد غیر قابل قبول، به منظور حفظ و حمایت دین اسلام موجه جلوه داده اند، بیش از حد معمول و متعارف، عبرت انگیز و تأثرآور خواهد بود. تردیدی نیست که سلطان مسعود ... و وزیر ابلهش بوسهل زوزنی را از عمال متعصب و سرسپرده ی خلافت عباسیان یعنی مرکز فساد، و استعمار و استثمار ان دوران باید محسوب داشت، در غیر این صورت برای ابراز دشمنی فردی، قساوت و بی رحمی ان هم تا به این حد ممکن و غیر قابل اجرا به نظر می رسد.
به هر حال صحنه سازی و موجه جلوه دادن قتل حسنک وزیر این طور در نظر گرفته شده بود که دو نفر چابک سوار که قبلا مخفیانه از طرف دستگاه حکومت سلطان مسعود غزنوی به صورت فرستادگان خلیفه ی عباسی ملبس شده بودند، با نامه ای دروغین از طریق دروازه ای که به سوی بغداد می رود وارد شوند و فرمان قتل حسنک وزیر (یا به قول آنان حسنک قرمطی) را به سلطان مسعود غزنوی ابلاغ و اجرای آن را خواستار شوند. نقش این صحنه ی مزدورانه به همان صورتی که پیش بینی شده بود اجرا گردید، و سرانجام حسنک وزیر به موجب فرمان امیر المؤمنین یعنی پیشوای روحانی مسلمانان مستوجب لعن و طعن و کشتن تشخیص داده شد، و ساعت اجرای فرمان ارباب بزرگ نیز برق آسا تعیین و اعلام گردید. کیفیت این واقعه ی تأسف آور و جریان قتل این رادمرد میهن پرست و علاقمند به به آداب و رسوم و سنن کهن ملی ایران را بهتر است از قلم ابوالفضل بیهق- مورخ دقیق و معروف ایرانی- بخوانیم، زیرا همان طور که دکتر باستانی پاریزی نیز ازعان نموده است[10]، این واقعه تأثر انگیز مانند یک تابلو نقاشی بسیار چشم گیر و روشن ولی حزن آور در تاریخ بیهقی ترسیم شده است و آن چنین است:
«و آن روز و آن شب تدبيرِ بر دار کردنِ حسنک در پيش گرفتند. و دو مرد پيک راست کردند، با جامه ی پيکان که از بغداد آمدهاند و نامه ی خليفه آوردهاند که: حسنک قرمطي را بر دار بايد کرد و به سنگ ببايد کشت، تا بار ديگر بر رغم خلفا هيچکس خلعت مصری نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد.
چون کارها ساخته آمد، ديگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر ]سال 422 هجری[، امير مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سهروزه، با نديمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خليفه ی شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّي بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روي آنجا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزديک دار، و [بر] بالايي ايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنک را بيارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و ميان شارستان رسيد، ميکائيل بدانجا اسب بداشته بود، پذيره ی وي آمد. وي را مُواجر خواند و دشنامهاي زشت داد. حسنک در وي ننگريست و هيچ جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدين حرکت ناشيرين که کرد و از آن زشتها که بر زبان راند. و خواص مردم خود نتوان گفت که اين ميکائيل را چه گویند. و پس از حسنک، اين ميکائيل، که خواهر اياز را به زنی کرده بود، بسيار بلاها ديد و محنتها کشيد، و امروز برجاي است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است .... .
و حسنک را به پاي دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و دو پیک را ايستانيده بودند که: از بغداد آمدهاند. قرآنخوانان، قرآن ميخواندند. حسنک را فرمودند که: جامه بيرون کش! وي دست اندر زير کرد، و اِزاربند استوار کرد و پايچههاي اِزار را ببست، و جُبّه و پيراهن بکشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد، و دستها در هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار. و همه ی خلق به درد مي گريستند. خُودي، رويپوش آهني، آوردند، عمداً تنگ، چنانکه روي و سرش را نپوشيدي. و آواز دادند که «سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديک خليفه». و حسنک را همچنان میداشتند. و او لب میجنبانيد و چيزی ميخواند تا خُودي فراخ تر آوردند.
و در اين ميان احمدجامهدار بيامد سوار، و روي به حسنک کرد و پيغامي گفت که: خداوند سلطان می گويد: «اين آرزوي تست که خواسته بودي» و گفته که: «چون پادشاه شوي ما را بر دار کن». ما بر تو رحمت خواستيم کرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است که تو قرمطي شدهاي و به فرمان او بر دار ميکنند».
حسنک البته هيچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را که: بدو! دم نزد و از ايشان نينديشيد. هرکس گفتند:«شرم نداريد، مرد را که ميبکُشيد، بدو به دار برید؟» و خواست که شوري بزرگ به پاي شود. سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مرکبي که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهيد!» هيچکس دست به سنگ نميکرد، و همه زار زار ميگريستند، خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه ]خفه[ کرده.
اين است حسنک و روزگارش ... چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر».[11]
جایگاه اعدام حسنک وزیر
«برخی از مورخان به استناد نوشته ی ابوالفضل بیهقی که نوشته است: موقع سنگسار او «همه زار زار ميگريستند، خاصّه نشابوريان ... و گفتارش، رحمهاللهِ عليه، اين بود که گفتي:«مرا دعای نيشابوريان بسازد. و نساخت» جایگاه اعدام حسنک وزیر را شهر نیشابور ثبت کرده اند[12]، در صورتی که این واقعه ی تأثر انگیز در بلخ اتفاق افتاده، زیرا .... بیهقی در چند جای کتاب خود به صراحت بیان داشته است که: « ... حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رايض، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آنچه رسيد... و چون امير مسعود، از هرات قصد بلخ کرد، علي رايض حسنک را به بند میبرد و اسخفاف میکرد ... ]و بوسهل[ به بلخ در ايستاد و در امير دميد که ناچار حسنک را بر دار بايد کرد ... فرمود، داری زدن بر کران مصلی بلخ فرود شارستان» بدین ترتیب مسلم می شود که جایگاه اعدام این قهرمان نام آور ملی ایران در بلخ بوده است».
هفت سال بر دار
«خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی-مورخ دقیق قرن پنجم هجری- پس از بیان واقعه ای از رزالت و بی حرمتی بوسهل زوزنی، مبنی بر اوردن سر حسنک در طبقی به مجلس باده گساری و نشان دادن آن سر به جمع یاران و دوستان خود، که ذکر آن موجب ملال خاطر می شود، می نویسد[13]: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پای هايش همه فروتراشيد و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنيدم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگريست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گريستند. پس گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان». و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود» و یکی از شعرای نشابور، این مرثیه بگفت اندر مرگ وی و بدین جای یاد کرده شد:
ببرید سرش را که سران سر بود آرایش دهـــــرو ملک را افسر بود
گر قرمطی و جهـــود گر کافر بود از تخت بـدار برشـــــدن منکر بود»
منوچهری دامغانی- شاعر قرن پنجم هجری- در تشبیهی واقعه ی قتل (اعدام) حسنک وزیر را چنین بیان داشته است:
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر ماننده ی مخالف بوســـهل زوزنی
و بدین ترتیب نام حسنک میکال-وطن پرست نام آور ایران- در قرن پنجم هجری، در ردیف شهیدان ملی این مرز و بوم ثبت و ظبط و جاویدان گردید».
[1] . دستورالوزراء، تالیف خوند میر به تصحیح شادروان سعید نفیسی، ص 143، و آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، چاپ دانشگاه تهران، ص 192
[2] . تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد، ص 64.
[3] . آسیای هفت سنگ، تالیف دکتر باستانی پاریزی، ص290.
[4] . آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، به تصحیح میر جلال الدین حسینی ارموی، ص 187.
[5] . تاریخ بیهقی، ص 227.
[6] . تاریخ بیهقی، ص 223.
[7] . همان، ص 224.
[8] . همان، ص 225.
[9] . همان، 229 به بعد
[10] . آسیای هفت سنگ، ص293.
[11]. تاریخ بیهقی، ص 232-234.
[12]. نسائم الاسحار، به تصحیح محدث ارموی، ص 44. و آثار الاوزراء، ص 192. و حبیب السیر، ج 2، ص 390.
[13]. تاریخ بیهقی، ص 235-236.
حقیقت، عبدالرّفیع.«تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان»، تهران: انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی، 1354، صص 253-265.
منبع:
زیارت
زیارت همواره برای ما ایرانیان، انگیزه ای درونی، برای سفر بوده است. گویی در مکان های زیارتی شرایط و امکاناتی فراهم می شود که در دیگر جای ها نیست و یا کمتر می توان یافت. شاید این مشخصه ی مکان های زیارتی، از منزلت و ارزشی است که مردان و مردمان مقدس و پاک در دل و اندیشه ما دارند و نیز اینکه حضور در این مکان ها، فرصتی است برای تنها بودن با خود و خدای خود، برای راز و نیاز کردن و درد دل کردن، و برای واگویه کردن ناگفتی ها و ناشنیدنی ها، و برای تقاضا کردن از او که بر همه چیز دانا و تواناست و به حکمت و رحمت بر بندگان خود بخشنده و بخشاینده است.
به هر حال، زیارت یک انگیزه است برای سفر ...