تبليغاتX
ابرشهر
تارنگار اطلاع رساني نيشابور

 

بزرگ تاریخ نگار معاصر نیشابور –  زنده یاد استاد فریدون گرایلی (1321- 1379خورشیدی) – در کتاب ارزشمندش – نیشابور شهر فیروزه-  دل تاریخ را شکافته و مروارید نشابور را از آن بیرون کشیده است. سطوری که در ادامه، از نظرتان خواهد گذشت، دستاورد کندو کاو استاد است در شاهنامه ی فردوسی، به دنبال نیشابور، در فصلی از کتاب فیروزه ای نیشابور، تحت عنوان:

 

نشان پای نیشابور در شاهنامه ی فردوسی

نیشابور، فردوسی، Neyshabur, Ferdowsi 

 

«بزرگ حماسه سرای تاریخ ادبی ما، خداوند قهرمانان و میهن پرستان ایران در کارنامه ی کیانیان که بخشی از تاریخ باستانی این سرزمین است، نخست خرّم روزگار کیخسرو را توصیف می کند و می گوید: این شاهنشاه پس از تعقیب افراسیاب تورانی در بازگشت به ایران از بلخ و نشابور و دامغان گذشت:

 

زگیتــــی گــــذر کرد بر ســوی بلخ    چشیده ز گیتــی بسی شور و تلخ

به بلـخ انــدرون بود یک هفتـه شاه    ســر هفتــــه از بلــــخ بگزیــــد راه

ســوی طالقــــان آمد از مــــرو رود    جهان پر شــــد از ناله ی نای و رود

از آن ســــو به راه نشــــــابور شاه    بیاورد پیــــلان و گنــــــــــج و سپاه

به شهر انـدرون هر که درویـش بود    و گر سازش از کوشش خویش بود

درم داد مـــر هــــــر یکــی را ز گنج    پراکنــــده شد بدره پنجـــــاه و پنج

وزآن جا ســــوی دامغـــان برکشید

همـــــــه را زر و درم گستـــــــــرید

 

و دیگر چون به بازنمود حکایت رزم شاپور اول با رومیان (والرین) را که پای بوس رکاب وی می کند، می گوید فرزند اردشیر بابکان در زمان فراقت به آبادانی شهرها همت گماشت و از آن جمله در نیشابور (دژی محکم و استوار با اساس محکم بنا کرد):

 

کهن دژِ به شهر نشابور کرد

که گوینــــد با داد شاپور کرد

 

و آنجا که داستان پادشاهی بهمن می آید، می نگارد که بهمن شاه، دختر خود همای را به زنی کرد! و چون دختر تابنده ی روی افروز آبستن شد، او را ولیعهد خود کرد و پادشاهی در فرزندان او نهاد. پس ساسان –پسرش- از وی آزرده خاطر گشت و به نیشابور رفت و از آنجا زنی گرفت و پسری آورد به نام ساسان گذاشت (به نام خودش):

 

به سه روز و دو شب به سـان پلنگ    از ایران به مــرز دگـــــر شــــد ز ننگ

دمـــــــــان ســــوی نشـــابور شـــد    پـــــرآزار بـــود از پـــــــــدر دور شـــد

زنـــی را ز تخـــم بزرگـــان بخـواست    بپرورد و با جان همی داشت راست

همی داشت تخــم کسـی درنهفت    نژادش به گیتــی کســـــی را نگفت

زن پــــاک تن پــــــاک فــــــــرزند زاد    یکــــــــی نیـــک پی پور فـــــرّخ نژاد

پدر نام ساســـــانش کـــرد آن زمان    مر او را بـــــــزودی ســـــــــرآمد زبان

چو کودک ز خْردی به مــــردی رسید    در آن خــــانه جـــــز بینــــوایی ندید

ز شـــــــاه نشـــابور بستــــــــد کله    که بودی به کــــــوه و بیـــــــابان یله

کنــون بازگـــــردم به کــــــــار همای

پس از مرگ بهمــن که بگرفت جای

 

و باز درباره ی روانه کردن پیک از سوی بهرام چوبینه به خاقان برای عقد پیمان صلح و قبول اطاعت از خسروپرویز و سکّه زدن به نام وی و گزیدن سرداری به فرمانروایی خراسان سروده است:

 

ز لشــکر یکی پهلـوان برگـزید    که سالار بوم خراسان سـزید

خراســان بدو داد با لشــکری    نشابور با بلـخ و مـرو و هــری

 

همچنان یزدگرد سوم – آخرین تاجدار بی بخت و کام ساسانی- را گوید که به هنگام گریز از چنگ اعراب، کوتاه مدتی در نیشابور ایستاد تا نفسی راست کند و نامه ای به ماهوی توس بنویسد و این ماهوی همان حرامی ناایرانی است که تیغ خیانتش اخرین شاهرگ بی رمق دولت ساسانی را زد، چرا که حرمت مهمان ناخوانده ای که ولینعمت او بود و به آستان زرق آلودش پناهنده شده بود، نگاه نداشت و به کمک آسیابان آزمندی که به طمع جبّه ی زربفت، سر یزدگرد را در خواب برید و گویند که بعدها به تخت موریانه خورده ی حکومت موقتی در زاویه ی تاریکی از شمال شرقی ایران برآمد و به نسیمی ملایم فروافتاد. اما نامه را در فرصت کوتاه یک هفته ای یزدگرد بدو می فرستد و اوضاع اشفته ی فرجام و تاجداری خویش و سوگ رستم فرخزاد (آریو برزن عهد ساسانی) را خبر می دهد و چنین است:

 

من اندر نشابور یک هفته بیـش    نباشــم که رنج دراز است پیـش

به مرو آیم و کس فرســتم بدین    به خاقان ترک و به فغفـــور چین

 

تا آنجا که:

 

وز آن جـــایگه برکشـــید کـــوس

ز شهر نشابور شد سوی توس».

 

منبع:

گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375، صص16-18.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 7:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |