RICHARDS, Fred.
Frederick Charles Richards
[1878 - 1923]
«فردريك چارلز ريچاردز»، عضو انجمن سلطنتي نقاشان و حكاكان انگلستان، در سال 1878 میلادی در نیوپورت (Newport) واقع در مونماوثشایر (Monmouth Shire) متولد گردید و در 27 مارس 1923 در سن 54 سالگی درگذشت. فردریک ریچاردز دارای عنوان نقاش و حکاک سلطنتی بود و در کالج سلطنتی هنرهای زیبا عضویت داشت. در سال 1921 به عضویت انجمن نقاشان و حکاکان برگزیده شد. در سالهای 1927-1922 در کالج سلطنتی هنرهای زیبا تدریس میکرد. وی آثار خود را در کالح سلطنتی و انجمن سلطنتی نقاشان و حکاکان و انجمن هنرهای گرافیک و همچنین در کشورهای خارج به معرض نمایش گذاشت، مناظری از شهرهای اکسفورد، رم، فلورانس و ویندسورواتون نقاشی کرد و آنها را در کتابی چاپ و منتشر ساخت. اکنون آثار هنری او در برخی موزههای انگلستان نگهداری میشود. وی علاوه بر هنرهای زیبا در نویسندگی و شاعری نیز دستی توانا داشت.
سفرها و سفرنامه ریچاردز

سفرنامهی فرد ریچاردز، پس از انتشار در انگلستان مورد توجه مردم و ستایش مطبوعات قرار گرفت. کتاب ریچاردز، هم از لحاظ بیان و ظرافتی که در ادای مطلب بکار برده و هم از حیث نقاشیهای زیبایی که بر آن افزوده است، کتابی کمنظیر است. فرد ریچاردز با چشم تیزبین یک نقاش، سراسر ایران را پیموده و چنان با قلم توانای خود آنچه را دیده شرح میدهد که نوشتههای او پردههای حقیقی زندگانی ایران در دههی اول قرن حاضر (خورشیدی) را در برابر چشم مصور می نماید. آنچه واقعا در این سفرنامه موجب شگفتی و ستایش است حوصلهی فراوان این جهانگرد است که در مقابل هرگونه مشقتی روی ترش نمینماید و برای تهیهی یک پردهی نقاشی در زیر آفتاب سوزان مدتها وقت صرف میکند تا بالاخره موفق میشود کار خود را به پایان رساند و سپس شرح آن را با چنان جذبه و شوقی در کتابش به رشتهی تحریر در میآورد که انسان را به تمجید و تحسین وادار می کند. البته با مطالعهی کتاب وی میتوان به این نکته اذعان داشت که نویسنده در جاهایی از کتاب، دچار اشتباهاتی شده و آنچه را که از راهنمایان خود شنیده، یا خود استنباط کرده است، مستند میداند، این وضع برای کسی که آشنایی به زبان، فرهنگ و جامعهی ایرانی و نیز تاریخ گذشتهی ایران ندارد، اجتنابناپذیر است.
عمرخیام و نیشابور
ترجمهی فارسی سفرنامهی ریچاردز
A Persian Journey اثر «فردریک چارلز ریچاردز»، نخستین بار با عنوان «سفرنامهی فردریچاردز» به همت «مهیندخت صبا» به فارسی برگردانده شد و در سال 1343 خورشیدی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب در 274 صفحه و به تیراژ 2 هزار نسخه، در اختیار فارسیزبانان قرار گرفت.
عمرخیام و نیشابور
آنچه در سطور زیر از نظر شما خواهد گذشت، نوشتهها و تابلو های فردریک چارلز ریچارد در فصلی از کتاب A Persian Journey تحت عنوان «عمرخیام و نیشابور» می باشد:
«پس از عبور از جادهی خاکی مشهد که تا مسافت کوتاهی نسبتا جالب توجه است، به تپهی سلام، یعنی اولین و آخرین نقطهای که زائر می تواند از آنجا گنبدها و منارههای طلایی زیارتگاه مقدس ]حرم امام رضا (ع)[ را مشاهده کند، میرسیم. در این محل نیز زوّار برای علامتگذاری، تودههای کوچکی از سنگ درست کرده اند، چه در این نقطه است که به خواندن دعا و بجا آوردن مراسم شکرگزاری می پردازند. «دوتی»[1] مینویسد «هنگام بازگشت از مکّه، نظیر این مراسم در محلی که فاصلهی زیادی با جدّه ندارد، انجام میگیرد». به موجب اظهارات رفیق راه دوتی، حجاج با انداختن ریگی در این محل، شاهدی برای خود میآورند تا در روز جزا شهادت بدهد که آنها به زیارت خانهی خدا رفته اند. پس از مدت کوتاهی به یکی از شهرهای ایران میرسیم که عدهی زیادی از مردم انگلیسیزبان از آن با علاقه و دلبستگی یاد میکنند. این شهر، نیشابور، واقع در خراسان است و محلی است که عمر خیام در نیمهی دوم قرن یازدهم میلادی در آن، دیده به جهان گشود و در اوایل قرن دوازدهم رخت از جهان بست.
اساسا وجود شهر نيشابور تا به امروز،
دليل زنده ای حاكي از روح شكستناپذير و نيروي زندگي مردم آن است.
چه اين شهر مكرر در معرض محاصره و تاخت و تاز و زلزله واقع شده است.
اساسا وجود شهر نيشابور تا به امروز، دليل زنده ای حاكي از روح شكستناپذير و نيروي زندگي مردم آن است. چه اين شهر مكرر در معرض محاصره و تاخت و تاز و زلزله واقع شده است. امروز نيشابور انعكاس غم انگيزي از گذشتهی درخشان آن میباشد. اكنون ديگر اولين اشعهی خورشيد بر كنگرهی قصر سلطان نمیتابد. منارهی باريك و ظريف آنجا مدتي است كه سرنگون شده و كاروانسراهای آن فرو ريخته و مبدل به تودههای خاك گرديده. ديگر گل سرخ به لب روخانه نمیرويد، چه بستر رودخانهها خشك شده و باغها از بين رفته و در قهوهخانهها بسته شده است. امروز فلسفهی شاعر فقط در باره ي خود مردم صدق نمیكند چه اگر عمر خيام امروز میزيست میتوانست ابيات ذيل را بدون اينكه از حقيقت منحرف شود در بارهی خود نيشابور بسرايد :
مگــذار كه غصّــه در كنــــارت گيــرد و انـــــدوه مجـــال روزگـــــارت گيــرد
مگذار كتـاب و لب جوي و لب كشت زان پيش كـه خـــاك در كنــارت گيرد
هيچگونه نشانه يا خط مرزی در آسمان اين شهر ديده نمیشود كه آن را از ساير شهرهای قديمي ايران كه بههمين اندازه است مشخص سازد. ديوار مشهور آن نمونهای از «اسراف و اتلاف كوشش» در ايران است. اكنون ديگر ضرورتی نيست كه لشكر فراوان مغول از آن بالا برود. چه امروز ديوارهای شهر چنان وضع رقتباری دارد كه حتي در مقابل حملهی گروهی از پسران پيشآهنگ تاب مقاومت نمیآورد. بازارهاي نيشابور از جملهی ويرانترين بازارهای ايران و مردم آن از فقيرترين مردم اين كشور به شمار میروند. در اين بازار مانند بازارهای ساير شهرهای ايران كوزه گر پير را میتوان يافت. وضع ظاهر او زياد تغيير نيافته و هنوز بر گل مرطوب مشت میكوبد ولي با نيروی كمتر و بدون شوق و علاقه این کار را انجام می دهد. دوستداران كوزههاي زيبا و خوشتركيب، كوزههايی كه با مهارت و استادی تهيه شده دير زماني است كه ديده از جهان فرو بستهاند، لااقل دو قرن از مرگ آنها میگذرد. از آن زمان تا كنون، كوزهگر شرق استعداد خود را از دست داده و نمیتواند با آن حرارت سابق گل كوزهگری را در چرخ حساس و تاثير پذير بريزد و با دستهای مستعد خود، مصنوعي خلق كند كه به نام و دورهای كه در آن می زيد، درخشندگي و شكوه بخشد. آتش كورهی محقر او هنوز كاملا گرمی خود را از دست نداده ولي نقصی يافته، چه شعلههای آن مانند زمانی كه شاه عباس با حمايت و پشتيبانی خود آن را باد میزد روشنی و درخشندگی ندارد. رنگ فيروزهای آن، جلای سابق را ندارد. هيچ رنگی نمیتواند با آن رنگ آبی قرن پانزدهم برابری كند. سبزی به زردی گراييده است.
بر گـوزهگـری پيـــــر كـردم گذری از خاك همینمود هر دم هنری
من ديـدم اگر نــديد هر بیبصری خـاك پـدرم در كف هر کوزهگری
هرگاه امروز به نمونهی کارهای کوزهگران ایران نظر افکنیم درخواهیم یافت که در آینده اشخاصی که به جمعآوری آثار عتیق اشتغال خواهند داشت، برای خرید کاسههایی که حتی در قرن دهم در ستایش آنها اشعار زیادی سروده شده به نیشابور نخواهند آمد. باید نسل جدیدی از کوزهگران با نیرویی مردانه قدم به میدان نهند و کوزههایی بوجود اورند که الهام بخش شعرا باشدو انه ابیاتی نظیر ابیات ی که عمر خیام سرود بسرایند تا نام کوزهگر را جاودانی سازند.
درک آثار خیام در انگلستان و آمریکا، به وسیلهی ترجمهای که ادوارد فیتز جرالد از آثار او کرد و
میتوان آن را شاهکاری نامید، میسر گشت.
این ترجمه در قلوب خوانندگان جایی برای شاعر ایرانی باز کرده
که همیشه آن را حفظ خواهد کرد.
...
میتوان خیام را شاعری ایرانی نامید که مردم انگلیس وی را به شاعری خود اختیار کردهاند.
درک آثار خیام در انگلستان و آمریکا، به وسیلهی ترجمهای که ادوارد فیتز جرالد از آثار او کرد و میتوان ان را شاهکاری نامید، میسر گشت. این ترجمه در قلوب خوانندگان جایی برای شاعر ایرانی باز کرده که همیشه ان را حفظ خواهد کرد. تا نود سال قبل، او در دنیای مغرب زمین کاملا گمنام بود. تنها دانشمندان ایرانی و کسانی که در رشتهی ادبیات به اخذ درجهی دکترا نایل آمده بودند، وی رای میشناختند. ولی از آن زمان تا کنون کمتر دانشجویی در انگلستان و امریکا یافت میشود که نسخهای از ترجمهی آثار او را در کتابخانهی خود نداشته باشد. رباعیات خیام، به زبان دانمارکی، فرانسوی، آلمانی، سوئدی، ایتالیایی، لاتینی و وییدی[2] ترجمه شده، در حالی که لندن به داشتن باشگاه عمر خیام که در ضمن تشکیل جلساتی، از خیام ایران و خیام انگلستان یعنی فیتز جرالد با احترام یاد میکند، مباهات مینماید. میتوان خیام را شاعری ایرانی نامید که مردم انگلیس وی را به شاعری خود اختیار کردهاند. مانند سایر آثار نوابغ، ابتدا هیچکس حاضر به چاپ ترجمهی فیتز جرالد نشد، تا سرانجام «کواریچ»[3] - ناشر معروف- بدون ذکر نام مترجه، به چاپ ان مبادرت ورزید و پس از چاپ چون خریداری نیافت بیشتر آنها را در سبد زباله انداخت و مابقی را هرجلد به بهای یک پنی به فروش رسانید. کسانی که به ارزش ترجمهی فیتز جرالد پی بردند «روزتی[4]»، «سوینبرن[5]» و «مردیت[6]» بودند. ده سال بعد، نسخهی تجدید نظر شدهی آن چاپ و منتشر شد. از آن زمان تا کنون به قدری مردم انگلیسیزبان آن را خواندهاند که بعضی از ابیات آن تقریبا جزو زبان انگلیسی شده است.
راجع به زندگانی عمر خیام، اطلاعات زیادی در دست نیست. میدانیم که شاعر در نیشابور میزیسته و به آموختن کلیهی رشتههای علوم بخصوص نجوم که در آن مقام برجستهای پیدا کرد سرگرم بوده است. هنگامی که تصمیم به اصلاح تقویم گرفتند، عمر ]خیام[ یکی از کسانی بود که برای این کار برگزیده شد. یکی از دلایل عدم محبوبیت او در کشور خود یعنی ایران بی پروائی او در پیشبینی محل وفاتش بود[7] چه در قرآن ذکر شده است که هیچکس نمیداند که در کجا چشم فروخواهد بست. در بین دریانوردان نیز مثلی نظیر آن متداول است، آنها میگویند : «کسی که با دریا سر و کار دارد نمیتواند بگوید در کجا دفن خواهد شد».
در تذکرههای قدیمی مندرج است که سلطان الحکماء یعنی عمر خیام در سال 517 هجری (1123 میلادی) در نیشابور از دنیا رفت. وی در عوم بی رقیب و سرآمد عصر خود بود، آرامگاه او در سه میلی نیشابور، در درّهای که مورد علاقهاش بود و در آن میزیست، قرار دارد. ولی آرامگاه او مانند آرامگاه حافظ و سعدی در شیراز، مورد ستایش و احترام نیست.
«در سنهی ست و خمس مائه به شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جره خواجه امام عمر خیام و خواجه امام مظفر اسفرازی نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجةالحق عمر شنیدم که او گفت «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گلافشان میکند» مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چنویی گزاف نگوید. چون در سنهی ثلاثین به نشابور رسیدم چند سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود آدینهای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من بنماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی خاک او را دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چنان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جای نظیری نمیدیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کناد بمنه و کرمه»[8].

بالاخانهی عمرخیام، باغ شیرین نیشابور
امروز، منظرهی اطاق و آرامگاه وی چنان است که گویی هممیهنان او عمدا نسبت به آن توجهی نشان نمیدهند. دلایل و بهانههای گوناگون برای وضع آرامگاه شاعر اورده شده ولی هیچ یک از آنها جوابگوی انتقاد صحیح نیست. راست است که او در باغی مدفون می باشد ولی بوتهی گل سرخی که گلبرگهای خود را بر مزار او نثار کند دیده نمیشود ... از یک موضوع میتوان یقین داشت آن این است که هر قدر آثار سایر شعرای ایران (که عدهی آنها زیاد است) عالی و بی عیب باشد، ترجمهی آثار آنها به نوعی که بتواند ترجمهی فیتز جرالد از عمر خیام را تحتالشعاع قرار دهد به آسانی و در آیندهی نزدیک میسر نیست. برخی از آثار حافظ خیلی خوب ترجمه شده که از جمله ترجمهی گرترود بل را از سایر ترجمهها نزدیکتر به اصل است را میتوان نام برد. با آثار سایر شعرای ایران چه کسی جز دانشمندان ایران، آشنایی دارد؟ در انگلستان بعضی از رباعیات خیام مانند مرثیهی «گری»[9] که در سال 1750 سروده شده شهرت دارد، ترجمهی فیتز جرالد تا صد سال پس از تحریر شهرت نیافت.
گفتگو با ایرانیان دربارهی عمر خیام مشکل است، آنها حاضرند از او به عنوان یک فیلسوف یا ستارهشناس گفتگو کنند ولی هرگاه به عنوان یک شاعر بزرگ مورد ستایش واقع شود بلافاصله حافظ و سعدی را جانشین وی میسازند، هرگاه از تزجمهی زیبای فیتز جرالدذکری به میان آید، می گویند: «فیتز جرالد دیگری را به شیراز بفرستید تا اشعار حافظ و سعدی را ترجمه کند».
نام عمر در نزد ایرانیان نام منفوری است، هیچکس با این اسم نمی تواند در ایران به عنوان یک قهرمان، محبوبیت پیدا کند، همانطوری که در ایرلند، هیچکس قادر نیست با داشتن نام «کرومول»[10] سیاستمدار مشهوری شود، ... .
اولین باری که در تاریخ از عمر خیام ذکری به میان آمد در چهار مقالهی نظامی عروضی سمرقندی است. نظامی عروضی از او به عنوان منجم و فیلسوف یاد کرده است. عوفی که از قدیمیترین نویسندگان تذکرهی شعرای ایران است از او ذکری نکرده است، حتی دولتشاه – که کتاب خود را در سال 1478 به اتمام رسانید- از او جداگانه گفتگو نمیکند بلکه در ضمن بحث دربارهی یکی از نوادگان عمر خیام و بر حسب اتفاق به او اشاره میکند. یکی از نویسندگان قرن سیزدهم در کتاب تاریخ فلسفه مینویسد «او در رشتههای نجوم و فلسفه بیهمتا بود» یکی از نویسندگان دیگر همان دوره میگوید «او مردی تند مزاج بود و ... ولی حافظهی او به قدری قوی بود که وقتی کتابی را در اصفهان هفت بار خواند و در نیشابور آن را کلمه به کلمه نوشت».
در یکی دو مورد دیگر نیز به خیام نیز اشارههایی شده است ولی چون پروفسور بناحق بودن و نادرست بودن اظهارات مورخان معاصر جداً اعتقاد دارد نباید به صحت آنها زیاد ایمان داشت. یکی از آخرین تذکرهنویسان قرن سیزدهم میگوید: «او در رشتههای فلسفه بخصوص ریاضیات تبحر داشت» یکی از تذکرهنویسان همان دوره، از او به عنوان سرکردهی خدانشناسان یادکرده ولی در تاریخ اینطور مظبوط است که کلماتی که خیام قبل از مرگ ادا کرد از این قرار بود:
«پروردگارا به راستی کوشش کردم
در حدود قدرت خود، تو را بشناسم.
پس بر من ببخشای، چه تنها راه نزدیک شدن من به تو
معرفتی است که دربارهی تو دارم»
این است عقاید و اشارات ضد و نقیض که دربارهی شاعر و ستارهشناسی بزرگ کردهاند، تا هنگامی که فیتز جرالد ترجمهی عالی خود را به جهانیان عرضه داشت و در اندک مدتی خیام از محبوبترین شعرای مردم انگلیسیزبان گردید و آثارش دربین این عده از مردم، خوانندگان فراوانی پیدا کرد. نام وی در بین تودهی مردم ایران چنان شهرتی ندارد ولی در انگلستان و آمریکا کمتر دانشجویی است که نسخههایی از ترجمهی فیتز جرالد را در کتابخانهی خود نداشته باشد. عدهی چاپهای ترجمهی رباعیات افزون از حد تصور است.
تاريخ نيشابور به زمان پادشاهی كه از چهارمين نسل نوح بود برمیگردد، جنبهی افسانهای دارد. میگويند اين شهر قديمی توسط اسكندر كبير ويران شد و شهر ديگری به جاي آن توسط شاپور اول يا شاپور ذوالاكتاف بنا گشت. شهر نيشابور از اين جهت كه چندين بار خراب شده و از نو بنا شده است از ديگر شهرهای جهان متمايز میباشد. ولی صرفنظر از شهرتی كه از اين لحاظ كسب كرده گرچه موطن عمر خيام است، در ايران معروفيت آن از ساير شهرهای كشور كمتر است. عدهی معدودی از ايرانيان به نيشابور سفر كرده اند و حتي عدهی زيادی از مسافران مشهور و سرشناس، از اين مسافرت طولانی و خسته كننده صرفنظر كرده اند. براي بازديد از اين شهر ابتدا بايد به مشهد رفت و بعد از جادهی ديگری در حدود نود ميل به جانب مغرب پيشروي كرد. قسمتهايی از اين جاده مانند ساير جادههای ايران يكنواخت است ولی هنگامیكه به دشت نيشابور ميرسيم مناظر يكباره تغيير میكند و كشت و زرع زمين در بعضي از قسمتها مناظر زيبا و مطبوع درهی شيراز را به خاطر میآورد. نيشابور با اينكه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقیمانده است ولی با وضع كنونی آن درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسندهی ديگری مینويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد افزون تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور داراي چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالی و پرشكوه و كتابخانهای بوده كه شهرت جهانی داشته است .
نيشابور با اينكه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقیمانده است ولی با وضع كنونی آن درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسندهی ديگری مینويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد افزون تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور دارای چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالی و پرشكوه و كتابخانهای بوده كه شهرت جهانی داشته است .
نيشابور در نيمه دوم قرن دوازدهم ميلادي در زمان سلطنت اولين پادشاه سلجوقي كه از يك خانواده ترك بود به اوج عظمت رسيد. بازماندگان اين پادشاه شهری را كه رو به ويرانی میرفت از نو آباد و احيا كردند. اين خانوادهی بدوی ترك كه زندگانی شهری آنها را فاسد نكرده بود. گر چه از علم و هنر بهرهای نداشتند ولی آنقدر عاقل بودند كه وزيران و مامورانی كاردان به آنجا گسيل دارند. آنها از مشوقان فرهنگ و ادب و هنر بودند ولی بدبختانه از نتايج كوشش و جد و جهد آنان چيزي نمانده است. چه پس از آن مغولها بار ديگر نيشابور را ميدان تاخت و تاز خود قرا دادند و از ظلم و بيداد از وحشیترين قبايل پيشی گرفتند. هر كشوري را كه به تصرف در میآوردند دست به قتل عام میزدند و شهرها و قصبات را میسوزانيدند و زمينهای حاصلخيز را به صورت صحاری بیآب و علف در مي آوردند. ويران كردن آثار دورهی سلجوقی به تاريخ و تمدن مشرق زمين لطمهی فراوان وارد آورد. سلجوقيان بودند كه حرارت و تعصب مذهبی مسلمانان را كه رو به سردی گرائيده بود احيا كردند و نژادی از جنگجويان و مبارزان مسلمان بهوجود آوردند كه بيش از عوامل ديگر موجب شكست سربازان جنگهای صليبی بود.
خوشبختانه بزرگترين آثار ادبي آن دوره از دستبرد حوادث مصون مانده است و دنياي متمدن با دو نام از دورهی سلجوقيان آشنايي دارند، يكي عمر خيام و ديگري خواجه نظام الملك وزير نامدار ملكشاه. فیتز جرالد، نام هر دو شخصیت مزبور را در دیباچهی کتاب خود یعنی ترجمهی مشهور رباعیات خیام ذکر کرده است. این هر دوتن به شهرت سلسلهی سلجوقی کمک فراوان کردند و ... .

منظرهای از بیرون شهر نیشابور
در ايران مرسوم است وقتی مسافران به يكديگر بر میخورند نشانی كاروانسرا يا محل استراحتی را كه میتوان در نقاط دور افتاده بدان دسترسی پيدا كرد به يكديگر میدهند. در خارج از شهر نيشابور كاروانسرای محقری است كه اطاقهايی كه در بالاخانهی آن واقع شده بدون اثاثه ولی بسيار تميز است به طوری كه از اين لحاظ با ساير كاروانسراهای ايران قابل مقايسه نيست. ممكن است در مقابل وجهی اندك يكي از اين اطاقهای كوچك بالاخانه را كه مشرف بر يك كوزهگری است، اجاره كنيد و ... در اين مكان با اطاق يا تختخوابی كه متعلق به شماست و با يك لگن جهت شستشو به اضافهی كارد و چنگال و قالی مسافری كه از داشتن آن گريزی نيست و غذايی سالم میتوانيد پايان مسافرت 1200 ميلي خود را در سراسر ايران كه از بغداد آغاز كرده ايد جشن بگيريد. برای رسيدن به اين شهر نخست بايد از راه هوا يا زمين به مشهد سفر كنيد و سپس از آنجا تا نيشابور 90 ميل ديگر به پيمائيد و اين تجارب، البته بسيار شيرين و جالب توجه است ولي از شراب نيشابور به خاطر عمر خيام بر حذر باشید».
[1] . چارلز مانتگو دوتی -Doughty- در سالهای 1876 تا 1878 به صحاری عربستان سفرکرده است. سفرنامهی وی در سال 1888 در انگلستان انتشار یافت. [2] . وییدی –Yiddish-: زبانآلودهای مرکب از عبری و آلمانی قدیم [3] . Quaritch [4] . Rossetti: شاعر معلصر فیتز جرالد [5] . Swinburne: شاعر معاصر فیتز جرالد [6] . Meredith [7] . اشاره به داستان معروفی است که نظامی عروضی سمرقندی در کتاب چهارمقاله از خیام نقل می کند اما پیشگویی خیام در بارهی محل به خاک سپردنش هرگز از دلایل «عدم محبوبیت» او نبوده است. [8] . این همان داستان معروفی است که نظامی عروضی در چهارمقاله دربارهی خیام نوشته است و مؤلف این سفرنامه بدون ذکر مأخذ ترجمهی آن را در کتاب خود آورده است. [9] . Elegy نوشتهی Gray شاعر انگلیسی [10] . Cromwel (1658-1599)؛ رهبر انقلابی و فرمانروای خودکامهی انگلستان که از جمله کارهای او لشکر کشی به ایرلند و قتل عام عدهی فراوانی از مردم آن سامان بود و به همین سبب تا امروز منفور مردم ایرلند است. منبع: ریچاردز، فرد. «سفرنامهی فرد ریچاردز»، ترجمه مهیندخت صبا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343، صص213-222.
نیشابور از دیدگاه یک شاعر؛
این شعر، چندی پیش به دستم رسید. در نیشابور، گویی قدمتی چندین ساله دارد.
از شاعر –کمال الدین فراهانی- اطلاعی در دست ندارم، اما مصطفی ارشادنیا – فریاد نیشابوری- که این شعر به وی تقدیم شده، یک از شاعران امروز شهر شعر و شعور است. که چندین دفتر شعر از وی به چاپ رسیده است و نام آخرین دفترش هم، «سکوت، پاسخ من نیست» ... .
نيشابور؛ شهر شعر و شعور
سلام من به نيشابور و جمله اوتـادش
به لاله هاي به خون خفته روانشـادش
سلام من به گل پرپر از حريق جفــــــا
امامزاده محروق و آل امجـــــــــــــادش
سلام من به مه همجوارش ابراهيــــم
سليل موسي كاظم جليـــــــل اولادش
سلام من به شطيطه، ستوده معصوم
همانكه موسي جعفر كفن فرستادش
سلام من به بلنداي كوه بينــــــــــالود
كه برده از نظرم بيستون و فرهــــادش
سلام من به مي معنوي آن خيـــــــام
به عطر تربت عطار و شعر و انشـادش
سلام من به كمالي كه ملك نقاشــي
قلمروي بود از پنجه ي هنـــــــــرزادش
سلام من به سرايندگـــــــان اين وادي
نه بر تمام، كه تنها بر گــــــــروه آزادش
از اين ميانه، سلام و ادب خواهــــــــان
به سالكي كه بود عشق اصل ايجادش
به مصطفي كه به هنگام سير روحاني
هزار هاتف غيبي كند امـــــــــــــدادش
ز آل «موسي كاظم» تخلصش «فرياد»
كه اين خصيصه بود يادگار اجــــــدادش
سروده اش كه به نام حضرت مولاست
بس است روز قيامت ز توشــه و زادش
بگوش تن نرسد بانگ او «كمال الدين»
برو به ميكده بنگر طنين فريــــــــــادش
از كمالالدين فراهاني
تقديم به سيد مصطفي ارشاد نيا(فرياد)