تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 

تا ميانه‌ي قرن هفتم هجري قمري، نظام موسيقايي كم و بيش يكساني در ايران، به ويژه در خراسان بزرگ، رايج بوده و سنتي كه در ميان نوازندگان و خنياگران موجود بوده، بيش‌تر به زبان فارسي و سينه به سينه انتقال پيدا مي‌كرده است. اسنادي كه از اين دوره براي ما باقي مانده، در ضمن متون غيرفني و ديوان‌هاي شعر است. اولين منبعي كه تا اندازه‌اي اين نظام را براي ما روشن مي‌كند رساله موسيقي محمد بن محمود بن محمد نيشابوري (ملقب به عجب الزّمان) است كه در راستاي دست يافتن به روند كلي اين نظام، داراي اهميت است. در اين نظام موسيقايي (= نظام پرده‌اي؛ كه با نظام جديد موسيقايي، يعني نظام «مقامي» اختلافاتي دارد)، داوازده پرده و شش شعبه وجود داشته، و پرده‌ي «راست» در اين ميان، مادر پرده‌هاي ديگر و از ساير آن‌ها پُراهميت‌تر بوده است. اگر چه در اين نظام، طبعا اختلاف‌هايي نيز در نواحي مختلف وجود داشته، اما رساله موسيقي نيشابوري به ما نشان مي‌دهد كه اين نظام موسيقايي، مبتني بر نظريه‌ي مدوّني، بوده است.

پژوهشگر ارجمند - اميرحسن پورجوادي-، در اين نوشتار، به بررسي و معرفي رساله‌ي موسيقي نيشابوري، شرح حال و آثار پديدآورنده‌ي رساله - محمد بن محمود بن محمد نيشابوري-، تقسيم‌بندي پرده‌ها ]مقامات[ موسيقي و نام‌هاي آن‌ها از ديدگاه نيشابوري، و نظريه‌پردازان موسيقي پيش و پس از وي تا قرن هفتم هجري، پرداخته است.

 

 

«موسيقي، علمي شريف است»

محمد بن محمود نيشابوري

 

مقدمه:

اثري كه در اين‌جا معرفي مي‌شود يكي از قديم‌ترين رسائل موسيقي است كه به زبان فارسي نوشته شده است. مولف اين رساله «محمد بن محمود بن محمد نيشابوري» است كه گويا آن را در اوايل قرن ششم هجري، نوشته است.

آثاري كه قبل از اين رساله نوشته شده است، همچون آثار كندي، فارابي، ابن سينا و رسائل اخوان الصفا، همه متاثر از رساله‌هايي است كه در قرون اوليه‌ي هجري از آثار يوناني و سرياني ترجمه شده بود.

اما اين رساله، اگر چه كوتاه است، ولي نويسنده، آن را بدون تكيه بر منابع يوناني و  آثار عربي تاليف كرده است و تمامي مطالبي كه در آن آمده است، صرفا جنبه‌ي ايراني دارد و شبيه هيچ يك از آثار قبل از خود نيست. مثلا نويسنده در اين رساله از علم «ايقاع» - كه برگرفته از سنت‌هاي عرب است- به هيچ وجه سخني به ميان نياورده است.

نويسنده‌ي اين رساله، همانطور كه از نام او برمي‌آيد، خراساني و اهل نيشابور بوده است و در اين رساله نيز كم و بيش از سنت موسيقي خراساني قرون پنجم و ششم ]هـ.ق.[ پيروي كرده است. مطالبي كه در اين رساله بيان شده، همه جنبه‌ي عملي دارد، اما نيشابوري سعي كرده است كه اين مطالب را به صورتي علمي، بيان كند و مباني و اصول دسته‌بندي پرده‌ها و شعبه‌ها را، كه احتمالا تا قبل از او، به صورت شفاهي انتقال پيدا ‌كرده است، به گونه‌اي دقيق و منظم بيان كند.

از محتواي رساله پيداست كه مولف، براي موسيقي، جنبه‌اي معنوي قائل بوده، چنان‌كه خود نيز در فصل اول مي‌گويد «موسيقي، علمي شريف است» و در مقدمه نيز قيد مي‌كند كه مخاطبان او كساني‌اند كه طبع راست دارند. از اين رو، از آن‌ها درخواست مي‌كند كه مطالبي را كه مي‌آموزند، به دست نااهلان ندهند، تا اين‌كه استادان گذشته نيز از ايشان راضي باشند.

اين رساله، چنان‌كه گفتيم، حاوي موسيقي عملي عصر نيشابوري است و نويسنده نيز به مسائلي اشاره مي‌كند كه پيداست با موسيقي عملي آشنايي كامل داشته است، تحليل مطالب اين رساله اين نكته را نشان مي‌دهد.

 

تحليل رساله‌ي موسيقي نيشابوري:

اين رساله، مشتمل بر يك مقدمه و پنج فصل است. نويسنده، در ابتدا خود را معرفي مي‌كند و سپس از انگيزه‌ي خود براي نوشتن اين رساله، سخن مي‌گويد. رساله‌ي حاضر، ظاهرا مختصري است از مطالبي كه نيشابوري از ديگران، كسب كرده و چيزهايي كه خود بدان‌ها افزوده است، و گويا اثر جامع‌تري نيز در اين زمينه داشته است.

نيشابوري در فصل اول، از دوازده پرده كه در زمان او معمول بوده است، نام مي‌برد. واژه‌ي «پرده»، گرچه امروز معمولا به معني «دستان» به كار مي‌رود، اما موسيقي‌دانان ايراني قبل از صفي‌الدين ارموي، آن را به جاي «مقام» به كار مي‎بردند. در عربي اين دوازده پرده را «ادوار مشهوره» يا «شُدود» مي‌ناميدند [1]، و واژه‌ي «مقامات» را ظاهرا اولين بار، قطب‌الدين شيرازي (634-710 هـ.) به معناي «ادوار» به كار برده [2]، ولي بعدا در كتب عبدالقادر مراغه‌اي (754-837 هـ.)، «مقام» مترادف «پرده» به كار رفته است [3]. شيوه‌ي طبقه‌بندي پرده‌ها از نظر نيشابوري، با آن‌چه صفي‌الدين، بيان كرده است متفاوت است و ظاهرا در طول يك قرن و نيم، اتفاق‌هايي در اين مورد صورت گرفته است و ما سعي كرده‌ايم تا حدودي اين مطلب را جداگانه ]در بخش«پرده‌هاي موسيقي از ديدگاه نيشابوري و متقدمان و متاخران»[ شرح دهيم.

در فصل دوم، نيشابوري، موضوع «شعبه‌ها» را پيش مي‌كشد و بيان مي‌كند كه دوازده پرده‌اي كه قبلا نام آن‌ها را برده است، داراي شش شعبه هستند. او، در اين فصل، ابتدا مي‌گويد از هر دو پرده، يك شعبه، منشعب مي‌شود و سپس آن‌ها را نام مي‌برد. واژ‌ي شعبه در رساله‌ي نيشابوري، ظاهرا معادل «آوازه» در متون بعدي است و نبايد آن را با اصطلاح شعبه كه در آثار قطب‌الدين شيرازي و عبدالقادر مراغه‌اي آمده است، اشتباه كرد. در همين فصل، نويسنده از «باربد» نام مي‌برد و مي‌نويسد «هرچه باربد ساخت و بزد، هفت پرده بيش نبود». نكته‌اي كه در اين‌جا قابل توجه است اين است كه، نيشابوري بر خلاف نويسندگان ديگر كه به عربي مي‌نوشتند و منشاء موسيقي را يا به يونانيان، يعني فيثاغورس و افلاطون [4] و يا به سنت يهود، يعني حضرت موسي و داوود و سليمان، نسبت مي‌دادند [5]، به سنت ايران باستان و باربد، نسبت مي‌دهد. به نظر مي‌رسد، همانطور كه آقاي رجب‌اُف نيز اشاره كرده است، منظور از هفت پرده‌اي كه نيشابوري به باربد نسبت مي‌دهد، همان «هفت خسرواني» باشد. او در اين فصل، همچنين از فردي به نام سعيدي كه در زمان شاه شروه (شيرويه) مي‌زيسته و شاگرد باربد بوده است نام مي‌برد و مي‌نويسد پنج پرده‌ي ديگر را او اضافه كرده است. از شمس‌الدين محمد يحيي و كمال‌الزمان حسن نايي نيز در اين فصل نام برده و مي‌نويسد كه شش شعبه را نيز آن‌ها به دوازده پرده افزوده‌اند ....

فصل سوم، يكي از فصل‌هاي پيچيده‌ي اين اثر است. مولف، ابتدا مي‌گويد كه موسيقي داراي هجده «بانگ» است و سپس روشن مي‌كند كه هر پرده، شامل چند بانگ است. اصطلاح بانگ كه در رساله‌هاي دوره‌ي صفويه نيز به چشم مي‌خورد [6]، احتمالا به يك محدوده‌ي صوتي، اطلاق مي‌شده است. سيف‌الدين غزنوي در اين باره مي‌نويسد:

«... و گفته‌اند موسيق هجده بانگ است از اين قرار: پرده‌ي راست، دو بانگ و نيم آواز است. حجاز دو بانگ بود بزرگ يك بانگ و نيم است حسيني يك بانگ است عشاق يك بانگ كوچك دو بانگ و باقي بدين قياس.

استادان اين علم گفته‌اند، دوازده مقام، سي و شش بانگ است، كه در هر مقام، سه بانگ ادا مي‌شود. مثل حسيني؛ پستي او يك بانگ، بلندي او يك بانگ، عرصه‌ي او يك بانگ. باقي مقامها به همين قانون از پستي و بلندي و عرصه، مثل مقام حسيني.» [7]

اما چنا‌ن‌كه ملاحظه مي‌شود، عبارت بالا كمي مخدوش است و براي يافتن معناي دقيق بانگ، در اين آثار، تحقيق و تتبع بيشتري لازم است.

پس از اين مطلب، نيشابوري، پرده‌ي راست را پرده‌ي اصلي و مركزي مي‌خواند و چگونگي انشعاب پرده‌هاي ديگر را شرح مي‌دهد.

در فصل چهارم، سخن بر سر اين است كه هر پرده را در چه وقت از اوقات شبانه‌روز، بايد نواخت. اين بحث تقريبا در بيشتر رساله‌هاي بعد از صفي‌الدين ارموي ديده مي‌شود، اگرچه مطالب آن‌ها كم و بيش، با هم متفاوت است. تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم، اين موضوع، اولين بار در رساله‌ي نيشابوري بيان شده است، هر چند كه مولف كنزالتحف [8] و فتح‌الله شيراني (زنده در 880هـ.ق.) نيز به تقليد از او، در اين مورد، سخناني به ابن ‌سينا  نسبت مي‌دهند، ولي كاملا مشهود است كه اين مطالب، منحول است و ممكن نيست كه از ابن سينا باشد. [9]

مطلب ديگري كه نيشابوري در اين فصل به آن اشاره مي‌كند، قرآن خواندن پيغمبر اسلام در پرده‌ي «نهاوند» است. بحث در مورد آواز خواندن پيامبران، موضوعي است كه در اكثر منابع موسيقي به چشم مي‌خورد [10] و گاه ديده مي‌شود كه آواز خواندن در هر پرده‌اي را به پيامبري خاص نسبت مي‌دهند. اين بحث احتمالا از كتب سماع صوفيه، اقتباس شده است، چه صوفيه براي اباحه‌ي سماع، سعي مي‌كردند به احاديث مختلف متوسل شوند و يكي از اين احاديث كه ابونصر سراج توسي (متوفي 378هـ.) نيز آن را نقل كرده، حديثي است از قول پيامبر كه فرمود: «ما بعث الله نبيا الا حسن الصوت.» [11]

نيشابوري، در فصل پنجم نيز، همانند فصل قبل، از آداب خنياگري سخن مي‌گويد، او در اين فصل مشخص مي‌كند كه براي هر طبقه‌اي از مردم، چه لحن يا آهنگي را بايد نواخت. قبل از نيشابوري، عنصر المعالي كيكاوس بن اسكندر قابوس در قابوسنامه به سال 475 هجري نيز به اين نكته اشاره كرده است [12]، ولي مطالبي كه نيشابوري، در اين فصل و فصل پيشين بيان كرده، حاكي از اين است كه نويسنده، خود در موسيقي عملي دست داشته و اين مطالب را نيز خطاب به نوازندگان نوشته است. [13]

 

درباره‌ي محمد بن محمود بن محمد نيشابوري:

همانطور كه در ابتداي رساله بيان شده است، نام نويسنده محمد بن محمود بن محمد نيشابوري، و لقب او نيز «عجب الزمان» است. اما از آن‌جا كه مي‌دانيم در هيچ منبعي اين نام به همين صورتي كه در رساله قيد شده، نيامده است.

اولين بار آقاي محمدتقي دانش‌پژوه در مقدمه‌اي كه در متن چاپي اين اثر در سال 1344 نوشته‌اند، احتمال داده‌اند كه نويسنده‌ي اين رساله همان محمد بن محمود بن احمد نيشابوري – صاحب تفسير بصائر يميني- باشد كه شرح او در لباب الباب آمده است [14]، و محقق تاجيك – عسكر علي رجب اف- نيز به ضرس قاطع اين مطلب رابيان كرده و براي اثبات گفته‌ي خود نيز شواهدي آورده است [15].

اما قديم‌ترين منابعي كه درباره‌ي نويسنده‌ي تفسير بصائر يميني، اطلاعاتي در اختيار ما مي‌گذارد، ابتدا كتاب تفسير بصائر است و سپس شرح حالي است كه محمد عوفي (متوفي بعد از 630 هجري)، در لباب الباب بيان كرده است [16]. و بقيه‌ي منابع بعدي نيز، مانند كشف الظنون [17]، هفت اقليم [18]، الذّريعه [19] و ريحانة الادب [20]، كم و بيش، از اين دو اثر اقتباس كرده‌اند. اما در ميان همين دو اثر يعني تفسير بصائر و لباب الباب، نيز كمي اختلاف است. محمد عوفي، درباره‌ي نيشابوري مي‌نويسد:

«الامام العام، فخر الملة و الدين، محمود بن محمد بن احمد نيشابوري، رحمةالله، امام يگانه و فضل بيكرانه عالِمي ني عالَمي، جهان محامد و مآثر و كان فضايل و مفاخر، پدر او امام بيان الحق – محمود نيشابوري- رحمةالله، از افراد عالم بوده است و لطايف و غرايب و تصانيف او در انواع علوم در اطراف جهان مشهور است و جمله مقبول، و چون به سمع او رسيد كه در بلاد مغرب، تفسيري ساخته‌اند در پنجاه مجلد، او در معني يك آيت كه آفريدگار مي‌فرمايد: و في انفسكم افلا تبصرون، صد دفتر تاليف كرد، پنجاه در خَلق انسان و پنجاه در خُلق انسان. و اين امام فخرالدين محمد محمود كه ما بصدد ذكر اوييم در عهد دولت بهرام شاه، از فحول ائمه غزنين بود و تفسير بصائر يميني تاليف اوست و راي آراي كه ترجمه‌ي غرر و سير است، تصنيف او. و صحيفة الاقبال كه در معارضه تيغ و قلم است، ساخته و پرداخته او. و او را تصانيف بسيار است و از اشعار او بر يك رباعي اختصار كنيم، هر چند معروف است و ليكن بغايت مطبوع است، در آن وقت كه رايت دولت سلطان سعيد سنجر تغمّده الله برحمه بر صوب ممالك قزنين، خافق گشت تا بهرام شاه را مالش دهد و ممالك غزنين را مستخلص و مستصفي گرداند و بهرام شاره را با او امكان مقاومت نبود اما فخرالدين محمد محمود نيشابوري را به رسالت فرستاد و چون به حد تكيناباد به معسكر منصور پيوست به وسيلت پيري و تقديم جانب او مرعي ماند و او را پيش بردند و پس از رعايت جانب ادب و اقامت شرايط خدمت، زبان برگشاد و گفت بهرام كه شاهي از اين درگاه يافته است، مقام خدمت مي‌بوسد و مي‌گويد:

گر آب دهي نهال خـــود كاشته‌اي    ور پست كني بنا خود افراشته‌اي

من بنده همانم كه تو پنداشته‌اي    از دست ميفكنم چـو برداشته‌اي»

چنان‌كه مي‌بينيم، عوفي، نام مولف كتاب تفسير بصائر يميني را محمد بن محمود بن احمد نيشابوري، ذكر كرده است كه با نام نويسنده‌ي رساله‌ي موسيقي يعني محمد بن محمود بن محمد نيشابوري، در اسم جدّشان اختلاف است. منابع ديگر هم كه نام جد مولف تفسير بصائر يميني را احمد ذكر كده‌اند، ظاهرا همگي از لباب الباب پيروي كرده‌اند. ولي نيشابوري، خود در تفسير بصائر مي‌نويسد: «خواجه امام محمد محمود، جد من، روايت كردي ... » [21]، و از آن‌جا كه قول نويسنده معتبرتر است مي‌توان نتيجه گرفت كه نام جد او محمد بوده نه احمد، در اين صورت با نام مولف رساله‌ موسيقي، يكي است. او در چند جاي ديگر تفسير بصائر نيز مكرر از امام محمد محمود نيشابوري -يعني جد خود- نام مي‌برد و مي‌گويد اين شخص نيز تفسيري بزرگ در سي مجلد نوشته است. [22]

او همچنين در ضمن داستاني از پدر خود- يعني امام بيان‌الحق محمود بن محمد نيشابوري- نيز ياد مي‌كند. داستان مزبور از اين قرار است:

«خواجه ما –رحمةالله- قاعده داشتي كه در سالي دو نوبت، يكي؛ اول ماه محرم و دوم؛ اول ماه رجب، به زيارت خاك‌هاي بزرگان رضوان الله عليهم رفتي و در محرم سنه احدي و عشرين، توقفي افتاد و عذري پيش آمد، تا آن موسم در گذشت.آن‌گاه قاضي‌القضاة زاهد را كه استاد او بود، در خواب ديد كه او را مي‌گويد: كه امسال تو را نزديك ما مي‌بايد بود از ما فراموش كردي. آن‌گاه مقري محمود قلاني را كه خوش‌آواز‌تر بود، از اهل روزگار خود و خواجه‌ ما را بدان آسايشي بود و گفتي در دل آواز مقري محمود مي‌گويد، گفت چنانك تو را فرموده‌اند بر وي بخوان و آن‌گاه او به خوش‌ترين آوازها بخواند. «اذ قال الله يا عيسي اني متوفيك و رافعك الي اليه». و خواجه ما رحمةالله گفت در اثناي آنك او ترجيح مي‌كرد و آواز را باز مي‌گردانيد، از جوانب خانه صوت‌هاي دلرباي جان‌فزاي مي‌آمد و صورت ايشان ديده نمي‌شد. و ديگر روز، خواجه به معذرتي، زيارت‌ها را قضا كرد و چون باز آمد در مجلسي از مذالك خلق‌الانسان (كذا) يك ورق بنوشت و اين خواب و تعبير ان و بشارتي كه در ضمن آن بود، اتباع و اصحاب او را ثبت كرد و مرا فرمود تا خوابگاه او بساختم و منتظر فرمان حق بنشست تا سر هفته از آن روز باز گذشته شد. رحمةالله عليه رحمة واسعة». [23]

از اين گزارش، چنين برمي‌آيد كه امام بيان‌الحق، نيز داراي ذوق هنري و موسيقي بوده و به آواز خوش نيز گوش مي‌داده است. فوت او نيز، همانطور كه نيشابوري مي‌گويد در 521 هجري بوده و كتابي نيز به نام عمل الغرائب تاليف كرده است [24]. مدفن اما بيان‌الحق به قول نويسنده‌ي تاريخ نيشابور در جوار نمازگاه عيد در شهر شادياخ بوده است [25].

اما نكته‌ي ديگري كه عوفي درباره‌ي نيشابوري ذكر مي‌كند، واقعه‌ي لشكركشي سنجر به غزنه در سال 529 هجري است. در اين زمان كه نيشابوري كه از مشايخ و ريش‌سفيدان دربار بهرام‌شاه (سلطنت 511-548 هـ.) بوده، براي وساطت نزد سنجر فرستاده مي‌شود، تا او را از حمله به غزنه منصرف كند. از آن‌جا كه اين واقعه در 520 هجري اتفاق افتاده، بعيد است كه كتاب بصائر در 48 سال بعد، يعني به گفته‌ي حاجي خليفه، در سال 577 هجري نوشته شده باشد [26]. از طرف ديگر،  اين كتاب چنان‌كه از نامش هم پيداست براي يمين‌الدوله بهرام شاه (ممدوح ثنايي و كسي كه كليله و دمنه براي او ترجمه شده است) نوشته شده و چون پايان سلطنت بهرام‌شاه 547 هجري بوده، پس بايد اين كتاب هم قبل از اين تاريخ نوشته شده باشد [27]. نيشابوري، ضمن شرح حالي كه از خود در مقدمه‌ي تفسير بصائر آورده، مطالب بيشتري را براي ما روشن كرده است:

«و اين بنده‌ي درويش از خود و توانگر به خداي خود، از چهار سالگي، قدم در باديه‌ي تعلم نهاده است و تا چهل سالگي در طواف كعبه‌ي علم بوده و حمدالله تعالي به هر وقت كه بر مايه‌ي عمر سودي يافته است و در روزنامه روزگار يادگاري نبشته ... و اكنون كه نامه‌ي عمر پيوندي به آخر مي‌رسد و درباره‌ي زندگي كم حاصل به ساحل مي‌انجامد و عمر از چهل سال درگذشت و بناي زندگي واهي شد و گل اميد پژمرد، روي به خدمت قرآن آوردم تا تقصير گذشته را قضا كنم و عمر پريشان شده را دريابم». [28]

نيشابوري، با توجه به مطالبي كه درباره‌ي خود، بيان مي‌كند، تا قبل از چهل سالگي به علوم ديگري مي‌پرداخته و تصانيف ديگري نيز در زمينه‌هاي مختلف داشته، چنان‌كه جزء تاليفات او از ديوان شعر نيز نام برده شده است [29]. اين مطالب، ما را در تعيين هويت او جلوتر برده و مي‌توان ادعا كرد كه علم موسيقي نيز در زمره‌ي علومي بوده كه نيشابوري در ايام جواني بدان پرداخته و رساله‌ي حاضر نيز كه حاصل همان دوران است، قاعدتا در اوايل قرن ششم نوشته شده است. اما بعد از چهل سالگي، موسيقي را كنار گذاشته و به سنت خانواده‌اش روي به مسائل مذهبي و تفسير قرآن آورده، تا بدين‌وسيله، جبران مافات كند. و علت ناشناخته ماندن او نيز احتمالا اين بوده كه چهل سالگي به بعد نمي‌خواسته است، موسيقي‌دان شناخته شود.

اگر فرض كنيم كه نيشابوري، در سالي كه سنجر به غزنه حمله كرده – يعني 529 هجري-  حدودا پنجاه ساله بوده، تولد او بايد در حدود سال‌هاي 480-490 بوده باشد. او تا آخر عمر پدرش –يعني 521 هجري- در نيشابور در كنار او بوده است و بعد از آن به غزنه و دربار بهرام شاه رفته است.

مولف، همچنين مي‌نويسد رساله‌ي حاضر مختصري است از مطالبي كه در علم موسيقي كسب كرده و چنان‌كه خود در مقدمه تصريح كرده، ظاهرا آثار ديگري نيز در موسيقي داشته است، اما تنها اثري كه از او در اين زمينه به دست ما رسيده، همين رساله است. تاثير اين رساله در آثار بعد از مولف، مخصوصا در دوره‌ي صفويه، بارز است.

از ابتداي رساله موسيقي پيداست كه او در ميان موسيقي‌دانان ملقّب به «عجب الزمان» بوده است. اما اين نام در هيچ يك از آثار اين دوره ديده نمي‌شود. تنها علاءالدين عليشاه الخوارزمي البخارايي معروف به علاء منجم در يك قرن و نيم بعد، در كتاب خود –اشجار و اثمار- پس از تقسيم‌بندي پرده‌ها و ارتباط هر يك با كواكب مي‌نويسد:

« ... آنچ تقرير افتاد، قواعد متقدمانست و اصطلاحات ايشان، چون ابن سهل، ابن ابوالفتوح و محمود مكّي و عجيب الزّمان و ديگر بزرگان.» [30]

تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم در هيچ رساله‌ي ديگر از «عجيب‌الزمان» نامي برده نشده است و به نظر مي‌رسد كه منظور از «عجيب ‌الزمان» همان «عجب الزمان»، يعني محمد بن محمود بن محمد نيشابوري باشد. از آن گذشته، علاء منجم نيز از عجيب الزمان، در زمره‌ي اشخاصي نام مي‌برد كه در قواعد تقسيم‌بندي و اصطلاحات پرده‌ها سهيم بوده‌اند. هر چند كه به نظر نمي‌آيد كه او در تحيري مطالب كتاب خود از رساله موسيقي نيشابوري، استفاده كرده باشد.

 

ادامه‌ی مطلب ... کلیک کنید


ABARSHAHR

Neyshabur Encyclopedia

-----------------------------------------------------

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

BorzinMehr FireTemple

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:37  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی‌ نیشابوری

متکلم بزرگ، عالم متبحر جهان اسلام و مذهب شیعه، از بزرگان فقیهان اثنی‌عشریه،

دانشمند نام‏آور علوم اسلامی و استوانه‏ی استوار قرن سیزدهم هجری

1246-1306 هـ.ق.

 

Mir Hāmed Hossayan Hendi Neyshaburi

Seyyed Mir-Hāmed Hossayn –e Musavi –ye Hendi –ye Neyshaburi

Shia Muslim scholar & Writer Iranian

(IranNeyshabur, India – luknow)

 

نام، «سید مهدی»؛ کنیه، «ابوالظفر»؛ معروف به «سید حامد حسین»؛ تولد، 1246 هـ.ق.؛ وفات: 1306 هـ.ق.؛ میرحامد حسین، عالمی پُرتتبع بود و بر آثار عالمان گذشته و اخبار و روایات تسلط، و در این خصوص شهرت خاصی داشت. وی پس از کسب علوم معقول و منقول عمر خویش را به بحث و پژوهش در اسرار اعتقادات دینی و حراست از ارزش‏های اسلام راستین و احیای فلسفه‌ی سیاسی اسلام گذراند و در این راستا آثار گرانسنگی از خود به یادگار گذارد. وی، کتاب «عبقات‏الانوار» را در مقام دفاع از مذهب تشیع و فلسفه‌ی سیاسی اسلام و با انگیزه روشنگری و بیدارسازی و حق‏شناسی نگاشت که با آن تشیع در آن منطقه (هندوستان) رونق یافت و افراد بسیار زیادی به مذهب تشیع گرویدند .... (برگرفته از: حسینی، سیدمحمدرضا،«میرحامد، حسین»، فصلنامه پژوهش و حوزه، شماره 3، (نقل از: «معرفی کتاب عبقات الانوار»، وب‌گاه «پایگاه حوزه» - ، تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

در این نوشتار، به شرح حال، زندگی، خاندان و آثار علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی نیشابوری، می‌پردازیم.

 

 

 

پادشاهان نیشابوری شیعه در هند

در زمان شاه ‏سلطان حسین صفوی، سید محمد نامی، از علمای نیشابور، به هندوستان رفت و در دهلی اقامت گزید. فرزندان وی به مناصب دولتی در آمدند و کم‏کم اهمیت پیدا کردند. یکی از احفاد سید محمد، به نام برهان الملک فرماندار صوبه اود شد ... در زمان پادشاهان نیشابوری، جماعت زیادی از نیشابور و مشهد مقدس و سایر شهرهای خراسان به هندوستان رفتند و در شهر لکهنو مرکز حکومت آنان ساکن شدند. سادات نقوی که نیشابوری هستند در زمان پادشاهان اود به هند رفته‏اند. «میرحامد حسین نیشابوری»، صاحب کتاب «عبقات‏الانوار»، تحت ‏حمایت این خاندان حاکم شیعی فعالیت می‏کرد. (برگرفته از: حسینی، سیدمحمدرضا،«میرحامد، حسین»، فصلنامه پژوهش و حوزه، شماره 3. نقل از: «معرفی کتاب عبقات الانوار»، وب‌گاه «پایگاه حوزه» -. تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

 

 

خاندان فضیلت:

علامه میر حامد حسین، از خاندان‌های اصیل سادات موسوی است و با 27 واسطه، نسبش به امام هفتم امام موسی کاظم علیه السلام می‌رسد. نیاکان او در طول قرون گذشته، همه از سادات اهل علم و زهد و فضیلت بوده اند. [1] شایان ذکر است که این خاندان در اصل ایرانی بودند و در نیشابور زندگی می‌کردند و در قرن هفتم، «سید اوحد الدین» - جد پانزدهم میر حامد حسین-، در پی حمله‌ی مغول، به هندوستان هجرت کرد و در شهر «کنتور» رحل اقامت افکند. [2]

سید محمد حسین (متوفی 1288 ق.)، پدر بزرگ میر حامد حسین ، فقیهی ارجمند و در زهد و عبادت سرآمد روزگار بود. گفته‌اند: از زمانی که به سن بلوغ رسید، هرگز نمازهای مستحبی‌اش ترک نشد. کراماتی را هم به وی نسبت داده‌اند. در هنر خوشنویسی هم دستی داشت، نسخه‌ای از قرآن، و سه کتاب «حق الیقین» (علامه مجلسی)، «تحفه الزائر» (علامه مجلسی) و «جامع عباسی» (شیخ بهائی)، به خط زیبای وی در کتابخانه ناصریه لکنهو، موجود است. [3]


علامه سید محمد قلی (متوفی 1260 ق.) پدر میر حامد حسین، از علمای بزرگ قرن سیزدهم هجری و از صاحب‌نظران در علم کلام بود. مدتی نیز در شهر میرتهه بر کرسی قضاوت و فتوا نشست. رساله‌ای هم به نام «عدالت علویه» در موضوع احکام قضاوت و افتاء و شرائط قاضی و مفتی نوشته است.

او کتابهای زیادی را از خود به یادگار گذاشت. [4]


ولادت و رشد:

علامه میر حامد حسین موسوی هندی نیشابوری، در سال 1246 ق. در شهر «میر تهه» هند، در خانه سید محمد قلی به دنیا آمد. نام اصلی او را «مهدی» نهادند. سبب شهرتش به «میر حامد حسین» آن است که پدرش پیش از آن‌که خبر تولد فرزندش را بشنود، در رویا، جد خود «سید حامد حسین» را دیده بود، از این رو، فرزند نوزادش را به این نام مشهور کرد.

میر حامد حسین، وقتی به هفت سالگی رسید، پدرش او را به مکتب گذاشت. او مقدمات و دروس ابتدایی را خواند، آن‌گاه وارد مراحل بالاتری رسید.

«مقامات حریری» و «دیوان متنبی» را نزد مولوی سید برکت علی صاحب، و نهج البلاغه را در محضر مفتی سید عباس شوشتری آموخت و سپس به فراگیری علوم عقلی در نزد سید مرتضی خلاصه العلماء، و علوم شرعی در محضر سید محمد سلطان العلماء، و برادر او سید حسین سید العلماء پرداخت و پس از سال‌ها تلاش و همت، تحصیلات خود را با موفقیت به اتمام رساند.

 

تلاش علمی و خلق آثار:

جوامع اسلامی به‌ویژه هندوستان، در دوران زندگی میر حامد حسین، بیش از پیش، دچار آشوب و تفرقه شده بود. استعمارگران و دشمنان اسلام، همواره برای دست یافتن به اهداف شوم و غارتگرانه‌ی خود، دوست می‌داشتند که مسلمانان با هم اتحاد نداشته باشند و مدام با خصومت زندگی کنند. بدین خاطر گاه دانشمندانی را در میان خود مسلمانان تحریک می‌کردند تا با نوشتن و یا گفتن حرف‌هایی تفرقه‌افکن و اختلاف‌آفرین، صفوف آنان را بر هم زنند و محیط زندگی برادرانه را تبدیل به بلوا و آشوب و سوء ظن و دشمن سازند.

علامه سید محمد قلی -پدر میر حامد حسین-، سال‌ها عمر خود را صرف جواب دادن شبهات و تهمت‌هایی کرد که دشمنان اسلام، به دست برخی از دانشمندان مسلمان، علیه شیعه و مکتب اهل بیت علیهم‌السلام شایع می‌کردند. اکنون بعد از پدر، نوبت به پسر صالح و خلف او، یعنی علامه میر حامد حسین هندی، رسیده بود. او مشاهد می‌کرد که چه افتراها و تهمت‌هایی بر شیعه می‌بندند که روح شیعه از آنها خبر ندارد ....

این بود که تصمیم گرفت کمر همت ببندد و هم‌چون پدرش، در عرصه قلم و تحقیق و تتبع و بیان حقایق اسلام و وقایع تاریخ اسلام، به دفاع از حق برخیزد و به تهمت‌های مغرضانه و جاهلانه و خصومت‌آمیز دشمنان تشیع، پاسخ دهد «تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!»

نخستین کارش؛ نقد، بررسی، تصحیح و تهذیب بعضی از کتاب‌های ارزشمند پدرش -علامه سید محمد قلی- بود. [5] چرا که بسیاری از آثار پدرش، در دفاع از مکتب شیعه و پاسخ به ایرادهای مخالفان تشیع بود و شایسته بود که پسر دانشمند و فرزانه، آن‌ها را تصحیح و چاپ و منتشر کند. میر حامد حسین سال‌هایی از عمر گرانمایه‌ی خود را در این راه صرف کرد و از این رهگذر، خدمات شایانی به عالم تشیع ارزانی داشت. آن‌گاه خود اقدام به نوشتن کتاب نمود. اینک به ذکر آن‌ها می‌پردازیم:

·     استقصاء الافحام: ده جلد و به فارسی است. مولف در این کتاب مطالبی را پیرامون قرآن کریم، حضرت مهدی (عج)، شرح حال بسیاری از دانشمندان اهل سنت و اصول و فروع دین، مطرح کرده است و پاسخی است به کتاب «منتهی الکلام» تالیف حیدر علی فیض آبادی حنفی، که مطالبی شبهه‌آمیز و بی‌اساس درباره شیعه داشت. [6]

·         شوارق النصوص: پنج جلد در علم کلام.

·         افحام اهل المین: ردی است بر کتاب «ازاله الغین» تالیف حیدر علی فیض آبادی حنفی.

·         اسفار الانوار: سفر نامه حج و کربلا.

·         کشف المعضلات فی حل المشکلات.

·         العضب البتار فی مبحث آیه الغار.

·         النجم الثاقب فی مساله الحاجب: کتاب فقهی در موضوع ارث.

·         الدرر السنیه فی المکاتیب و المنشات العربیه.

·         زین الوسائل الی تحقیق المسائل: مسائل فقهی و گوناگون.

·         الدرایع: در شرح شرایع محقق حلی. [7]

·         عبقات الانوار فی مناقب الائمه الاطهار.

 

عبقات الانوار:

عبقات الانوار فی مناقب الائمة الاطهار (به اختصار: عبقات الانوار)، بزرگترین و ارجمندترین کتاب علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی‌ نیشابوری است و از شاهکارهای علمی و اعتقادی شیعه به شمار می‌رود. مولف بزرگوار، این کتاب عظیم و شگفت انگیز را در مناقب ائمه‎ی اطهار علیهم‌السلام و در جواب کتاب ضد شیعی «تحفه اثنا عشریه» نوشته است.

 

-- انگیزه‌ی نگارش عبقات الانوار:

کتاب خصومت‌برانگیز «تحفة اثنی عشریه» (هدیه ای برای شیعیان دوازده امامی) را مولوی عبدالعزیز دهلوی (متوفی 1239 ق.) - معروف به «سراج الهند» (چراغ هند) - نوشته بود. اما چه تحفه‌ای و چه هدیه‌ای؟!، او که از عالمان برجسته و فاضل شبه‌قاره‌ی هند و از اهل سنت بود، بدون توجه به آیات وحدت‌بخش قرآن، و سفارش‌های پیامبر صلی الله علیه و آله در این کتابش، عقاید و آراء شیعه را به طور عموم و فرقه‌ی اثنا عشریه را بالخصوص در اصول و فروع و اخلاق و آداب و تمامی معتقدات و اعمال‌شان، به عباراتی خارج از نزاکت و کلماتی بیرون از آداب و سنن مناظره و به کتب نوآموزان - که به خطابه نزدیکتر است تا به برهان یا دست کم نقل صحیح مطالب - مورد حمله و اعتراض قرار داده. کتاب را مملو از افتراها و تهمت‌های شنیعه ساخته است. و باعث تشتت جبهه‌ی اسلامی هند شد.

این کتاب، در دل برادران مسلمانان نسبت به یکدیگر کینه و نفرت پدید آورد و صفای مسجد و محراب، شکوه رمضان و عاشورا را کدر ساخت. [8]

 

-- ساختار عبقات‌الانوار:

عبقات الانوار [9]، دارای دو منهج و هر منهج نیز مشتمل بر مجلداتی چند است.

--- منهج اول؛ درباره‌ی اثبات دلالت آیاتی چند از قرآن مجید بر امامت است، از جمله آیه‌ی «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکاه و هم راکعون» (مائده، 55) و آیه‌ی «الیوم اکملت لکم دینکم ....» (مائده، 3). و آیات فراوان دیگری که بر امامت شرعی و الهی ائمه‌ی اهل بیت عصمت و طهارت (امام علی و فرزندان معصومش علیهم‌السلام) دلالت می‌کند. همه را مورد بحث عالمانه و محققانه و گسترده قرار داده است. گفته‌اند این مجلد هنوز به چاپ نرسیده است و در کتابخانه‌ی عظیم مولف دانشمندش، در شهر لکهنو نگهداری می‌شود.

--- منهج دوم؛ درباره‌ی احادیث دوازده‌گانه‌ای است که مولوی عبدالعزیز دهلوی در کتاب «تحفه اثنا عشریه»، مغرضانه، اصل یا تواتر آن‌ها را انکار و اشکالاتی بر این احادیث شیعی وارد کرده بود. این منهج از کتاب شگفت آور و عظیم «عبقات الانوار»، 30 جلد است که حدود دوازده جلد آن در هندوستان و ایران به چاپ رسیده است. هر یک از احادیث دوازده‌گانه، خود یک مجلد، و برخی از این مجلدات هم در چندین جلد به سبک قدیم و ینگی چاپ شده است بدین شرح: مجلد اول؛ در مورد حدیث غدیر. مجلد دوم؛ در موضوع حدیث منزلت. مجلد سوم؛ درباره‌ی حدیث ولایت. مجلد چهارم؛ درباره‌ی حدیث طیر. مجلد پنجم؛ به شرح و بیان حدیث «انا مدینه العلم و علی بابها...». مجلد ششم؛ درباره‌ی حدیث حدیث تشبیه. مجلد هفتم؛ درباره‌ی حدیث «من ناصب علیا لخلافه فهو کافر». مجلد هشتم؛ در بیان حدیث نور «کنت انا و علی نورا...». مجلد نهم؛ درباره‌ی حدیث «رایت». مجلد دهم؛ در موضوع حدیث «انک تقاتل علی تاءویل القرآن ...». مجلد یازدهم؛ در مورد حدیث «الحق مع علی ...». مجلد دوازدهم؛ درباره‌ی حدیث ثقلین.

 

-- عبقات الانوار از نگاه بزرگان:

بزرگان علم و تحقیق، بر عظمت کتاب عبقات الانوار اقرار کرده اند و آن را به دیگران نیز شناسانده‌اند:

·     علامه بزرگ شیعی، شیخ عبدالحسن امینی صاحب کتاب الغدیر، درباره عبقات می‌گوید: بوی دلپذیرش در تمامی جهان پیچیده و آوازه‌اش از خاور تا باختر را فرا گرفته است، هر کس آن را دیده، دانسته که کتاب اعجازآمیز روشنگری است که هیچ باطلی در آن راه ندارد، و من در نوشتن الغدیر از دانش‌های باارزش ‍ نهفته در آن بهره فراوان بردم. [10]

·     علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی درباره‌ی آثار میر حامد حسینف به‌ویژه عبقات، می‌نویسد: کتاب‌های باعظمت و مفید میر حامد حسین، دریای ژرف‌نگری و باریک‌بینی را پُرموج گردانده است ... مهم‌ترین و پُرآوازه‌ترین اثر او «عبقات الانوار» در مناقب ائمه اطهار علیهم‌السلام است ...
و میر حامد حسین تمام حقایقی را که «دهلوی» در باب امامت منکر شده با بهره‌گیری از احادیث و اخباری که از طریق اهل سنت نقل شده، ثابت کرده است.
[11]

·     امام خمینی در سال 1320 شمسی / 1363 قمری که هنوز تمام مجلدات عبقات چاپ نشده بود، پس از بحث در موضوع حدیث غدیر، می‌نویسد: «... هر کس بخواهد اطلاع از چگونگی حدیث غدیر پیدا کند، باید رجوع کند به کتاب «عبقات الانوار» سید بزرگوار میر حامد حسین هندی، که چهار جلد بزرگ در حدیث غدیر تصنیف کرده و چنین کتابی تاکنون نوشته نشده و عبقات الانوار در امامت از قراری که شنیده شده، سی جلد است و آن‌چه که ما دیدیم، هفت- هشت جلد است و در ایران شاید تا پانزده جلد آن پیدا شود و اهل سنت در صدد جمع این کتاب و تضییع آن هستند و ما ملت شیعه در خواب هستیم تا آن وقت که یک چنین گنج پر قیمت و گوهر گرانبهایی از دست برود! اکنون قریب دو سال است (دو سال قبل از 1363 ق.) که به ملت شیعه به تجدید طبع این کتاب پیشنهاد شده و به خونسردی تلقی شده است. با این وصف با خواست خدا، جلد غدیر در تحت طبع است [12]. لکن بر علماء شیعه بالخصوص و دیگر طبقات لازم است که این کتاب بزرگ را که بزرگ‌ترین حجت مذهب است نگذارند از بین برود و به طبع آن اقدام کنند.» [13]

·     استاد محمد رضا حکیمی درباره عبقات الانوار می‌نویسد: «و به راستی کتاب عبقات، عظیم است. آن اقیانوس بی‌کران و آن دریای ژرف، این کتاب است. این چنین کتابی در دیگر آفاق بشری و فرهنگ ملت‌ها نیز همانند ندارد ... کتاب «عبقات» با مجلدات بسیارش، یکی از والاترین نمونه‌های کار خود انسانی و پشتکار و مسولیت بشری است، و یکی از ارجمندترین سندهای ...». [14]

 
رنج‌های علامه میرحامد حسن در راه تحقیق:

علامه میر حامد حسین، کتاب عبقات را به سادگی و آسانی و رفاه و خدمه و گروه تحقیق ننوشت، او در راه تالیف چنین کتاب عظیمی، خود به تنهایی سخت‌ترین سفرها و پرزحمت‌ترین کارها را عاشقانه پذیرفت. زیرا همه‌ی اسناد و منابع تتبع و تحقیق را در اختیار نداشت، به ویژه کتاب‌ها و منابع اهل سنت را.
گاهی به عنوان خادم و کارگر، در یکی از روستاهای دورافتاده‌ی شهر مکه به خانه عالمی سنی وارد شد تا در کتابخانه‌ی او به کتابی که دنبالش می‌گشت، دست یابد و موفق هم شد
[15]. وقتی هم فرزند جوانش از دنیا رفت، مراسم کفن و دفن و تشییع و مجلس ‍ سوگواری را به دیگران واگذارد تا یک ساعت هم که شده وقتش را جز در تالیف عبقات الانوار صرف نکند [16]. و یک وقت هم، به مصر رفت و کتابی را که می‌خواست پیدا کرد و با کشتی برگشت، در کشتی مشغول مطالعه‌ی کتاب بود که باد تندی کتاب را از دستش گرفت و به دریا افکند و سید به دنبال کتاب خود را به دریا زد و کتاب را گرفت! ... وقتی همسفران او را گرفتند و در کشتی نشاندند و سوال کردند که چرا خودت را به دریا پرت کردی؟ کتاب را نشان داد و جواب داد: به خاطر این کتاب! این کتاب، هنوز هم در کتابخانه‌ی ناصری نگهداری می‌شود. [17]

 
وفات:

سرانجام، فرزانه‌ی بزرگ شیعه و مدافع مجاهد اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، سید بزرگوار میر حامد حسین موسوی هندی نیشابوری، در هیجدهم صفر سال 1306، در «لکهنو» چشم از جهان فرو بست و در حسینیه‌ی خود دفن شد. [18]

درود خدا بر او و اجداد طاهرینش باد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1.       نجوم السماء، ج 1، ص 25.

2.       همان.

3.       عبقات‌الانوار، میرحامد حسین هندی نیشابوری، ج 1، ص 19؛ نجوم الاسماء، ج 1، ص 22-23.

4.       عبقات‌الانوار، ج 1، ص 21-25؛ فوائد الرضویة، شیخ عباس قمی، ص 595-596.

5.       نجوم السماء، ج 1، ص 24-28؛ نقباء البشر، آقابزرگ تهرانی، ج 1، ص 347.

6.       نجوم السماء، ج 1، ص 28-29؛ نقباء البشر، ج 1، ص 349؛ الذریعه، آقابزرگ تهرانی، ج 2، ص 31.

7.       نجوم السماء، ج 2، ص 31؛ مجلدات مختلف الذریعة بر اساس نام کتاب‌ها.

8.       میرحامد حسین، محمدرضا حکیمی، ص 86-88.

9.       عقبات‌الانوار، به معنی «گل‌ها و شکوفه‌های خوش‌بو» است.

10.   الغدیر، علامه امینی، ج 1، ص 157.

11.   نقباء البشر، ج 1، ص 348.

12.   بعدها در ده جلد وزیری چاپ و منتشر شد.

13.   کشف الاسرار، امام خمینی، ص 178.

14.   میرحامد حسین، ص 95-96.

15.   کیهان فرهنگی، شماره 50، ص 39.

16.   مجله پیام انقلاب، شماره 15، ص 9.

17.   مجله عشاق اهل بیت (ع)، محرم و صفر 1415، ص 36.

18.   علماء معاصرین، ملا علی واعظ خیابانی تبریزی، ص 31؛ اعیان الشیعه، سید محسن امین عاملی، ج 4، ص 381.

 

منبع این نوشتار:

·     «میر حامد حسین، پاسدار ولایت، متوفای 1306 هـ.ق.»، کوثر، اردیبهشت 76، شماره 2، (نقل از: وب‌گاه «پایگاه حوزه»-، تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Philisophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 18:57  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

شیخ حسن طلبه‌ای جوری

بنیانگذار و رهبر قیام شیعی سربداران خراسان در قرن هشتم هجری

شهادت در سال 746 هجری به دست وجی ‌الدین مسعود

 

Sheykh Hassan -e Talabe'i -ye Juri

The Mystic and Revolutionary of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

از اهالی نیشابور (قریه‌ی جور)، شاگرد و مرید شیخ خلیفه (مازندرانی)، و بانی پایگاه اندیشه‌ی جنبش سربداران خراسان

مبانی اندیشه: اعتقاد به تشیع اثنی عشری، تاکید بر مسئله ولایت و جهان‌بینی مهدویت،

جدایی‌ناپذیری دین و دولت از یکدیگر و مبارزه با ظلم و ستم

 

 

«شیخ حسن طلبه‌ای، از قریه‌ی جور [1]، از توابع نیشابور بود که تحصیلات دینی خود را در زادگاهش به پایان برد و به مرتبه‌ی مدرسی رسید. او، طبق گفته‌ی خود، از همان اوان جوانی، مرید اهل حق و دوستدار ائمه‌ی اطهار بود و در پی تقوی و سیر و سلوک، حرکت می‌کرد.

 

او که حیران، به دنبال سخن حق بود و در این راه، اقوال و آثار گوناگون را مورد بحث و بررسی قرار می‌داد، توسط یکی از شاگردانش به محضر شیخ خلیفه [2]، راه یافته و شنید آن‌چه را که دنبالش بود و شیفته‌ی وی گردید.

 

بدین ترتیب، شیخ حسن، مرید و شاگرد خلیفه گردید و بدو گروید تا پس از او به تعلیم تعالیم وی بپردازد. از این رو وقتی که شیخ خلیفه به قتل رسید، وی به عنوان جانشین او به تبلیغ تعالیم وی برخاست و در این راه مرارت‌ها کشید.

 

در این ایام، معاندین و دشمنان هم‌چنان در پی از بین بردن مریدان و پیروان شیخ خلیفه بودند و شیخ حسن نیز – که به هر حال حکم جانشینی او را یافته بود – مبرا از این نمی‌توانست باشد، لذا برای حفظ جان و تبلیغ تعالیم و کسب پیروان بیشتر، دست به هجرت زد. وی پس از قتل شیخ خلیفه، شبانه به نیشابور رفت. چندی را در آن‌جا گذراند و بعد به مشهد مقدس، راهی شد و از آن‌جا به ابیورد و خبوشان (قوچان امروزی) رفت و سپس راهی عراق عرب گردید. پس از حدود یک سال، به خراسان بازگشت و به سوی ترکستان رفت و چندی را در ترمذ و بلخ گذراند و بعد به سوی هرات رفت و سپس به خواف و قهستان، عازم شد. در آن‌جا تصمیم گرفت که راهی کرمان شود ولی راه نامساعد بود و خراج شیخ حسن نیز نامطلوب.

 

لذا به نیشابور برگشت و در غار ابراهیم ادهم [3]، در حومه‌ی شهر، چندی را به تبلیغ پرداخت. از آن‌جا می‌خواست به سوی عراق عرب رود که راه کویری و بیابانی توان رفتن را از وی گرفت و لذا در مشهد، اقامت گزید و در همان نیشابور بود که به دست عمال امیر ارغوانشاه جانب قربانی، گرفتار شد و راهی قلعه‌ی طاق در ایالت یازر گردید.

 

در این ایام، در نواحی نیشابور و طوس و کلاً شمال شرقی خراسان، جانی قربانی‌ها، حکومت می‌کردند که در راس آن‌ها امیر ارغوان‌شاه قرار داشت و پسر او – امیر محمدبیک- در نیشابور حاکم بود. اینان، چون از کثرت پیروان شیخ خلیفه و اصول تعالیم وی به وحشت افتاده بودند، او را گرفتار ساختند و در طاق یازر محبوس کردند. هجرت شیخ حسن، نزدیک چهار سال به طول انجامید.

 

می‌توان گفت که بذر تعالیم شیخ حسن را شیخ خلیفه پاشید و شیخ حسن جوری به بارش نشاند. تعالیم او برعکس تعالیم شیخ خلیفه که در ابهام بود، صراحت و روشنی داشت. شیخ حسن در عرض حالی که به محمدبیک جانی قربانی نوشت کاملا از اهداف و مقاصد خود سخن راند. نامه‌ی او به محمد بیک، در جواب پیامی است که محمد بیک به او داده، در آن اعلام داشته بود که چرا خود را درگیر مسائل سیاسی و نظامی ساخته است و حال آن‌که بایستی فقط به امر دین و آخرت بپردازد.

 

شیخ حسن، در جواب پیام وی، نامه‌ای نگاشت که در واقع، نوعی حسب حال است و در آن از اهداف خود، سخن به میان آورد. از نامه‌ی او چنین برمی‌آید که وی با تکیه بر اصول و تعالیم تشیع اثنی‌عشری، برای رفع ظلم و ستم از سر مسلمین به پا خاسته، با یاری افراد دیگر قیام کرده است.» (قدیانی، عباس؛ ج. 2، ص. 1095- 1097)

 

آرامگاه شیخ حسن جوری در 85 کیلومتری شهر میامی و 150 کیلومتری شاهرود (در استان سمنان)، برروی تپه‌ای در دو کیلومتری روستای «کلاته میرعلم فیروزآباد» حوالی روستای «فرومد» است. این آرامگاه که متشکل از یک اتاق 4 در 3 و گنبد مدور روی آن است، در قسمت شمالی شهر قدیمی جور قرار دارد و از خشت خام ساخته شده است. و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری است. ( وب‌گاه «میامی: شهر خوشه‌های سبز» و «اطلاع‌رسانی شهرستان شاهرود»)

 

پانوشت‌ها (پی‌افزودهای ققنوس شرق):

1.    دهکده‌ (قریه)ی جوری (Juri؛ جور)، دهی از دهستان «درب قاضی» بخش حومه‌ی شهرستان «نیشابور» است و در 6 کیلومتری خاور نیشابور واقع شده. (فرهنگ جغرافیائی ایران، ج.9، ص. 102)؛ (همچنین آمده در: حقیقت، عبدالرفیع، «تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبشهای ایرانیان در قرن هشتم هجری»، تهران: کومش، 1374، پانویس ص 130).

2.    شیخ خلیفه مازندرانی (قرن هشتم هجری): از اهالی طبرستان و دیلم؛ مردی عارف مسلک، مومن به مذهب تشیع، مردم‌دوست، درداندوز و چاره‌اندیش بود؛ پس از فرا گرفتن علوم متداول آن زمان یعنی تجوید قرآن، فقه، اصول و فراست، در آمل به شاگردی شیخ بالوی زاهد آملی شتافت و سپس در صوفی آباد سمنان، در محضر درس شیخ رکن الدین علاء الدوله سمنانی، حاضر شد و از این راه به علم تفسیر و عرفان وقوف یافت و سپس به نزد خواجه غیاث الدین هبة الله حموی در بحرآباد جوین رفت و سپس در بیهق (سبزوار) اقامت گزید و در آن‌جا به ترویج تعالیم و اندیشه‌های خود پرداخت و مریدان و شاگردان بسیار یافت، در این حال بود که بر اثر دسیسه‌ی فقیهان سبزوار و نیز هراسی که در حکام محلی خراسان از او در دل افکنده بودند، در 22 ربیع‌الاول سال 736 هجری، پنهانی و شبانه، وی را حلق آویز نموده و آخرین برگ زندگی زمینی او را ورق زدند. (برگرفته از: حقیقت، عبدالرفیع؛ ص 94 - 129).

3.    نام این غار (غار ابراهیم ادهم که در نیشابور به نام «هفت غار» نیز معروف است)، منسوب است به ابواسحاق، ابراهیم‌ بن ادهم (وفات 10 یا 166 هجری). در «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، درباره‌ی وی آمده است: «زاهد پرآوازه؛ پدرش از امیران و مالداران بزرگ بلخ بود، اما ابراهیم، به علم و تقوا روی آورد، چنان‌که عربی را به فصاحت تکلم می‌کرد. فقه و دانش‌های متعارف اسلامی را فرا گرفت و در عراق و شام و حجاز، به گشت و گذار پرداخت و حج به جای آورد. در سفر و حضر، روزه می‌داشت و به خدمت خلق و ارشاد مردمان می‌پرداخت و از راه دروگری، نگهبانی مزارع و آسیابانی روزگار می‌گذراند. سرانجام در جنگ دریایی با ناوگان بیزانس، شهید شد و در قلعه‌ی سوفنن یا سوقین، از قلاع جبلة سوریه دفن گردید. و آرامگاه او زیارتگاه مردمان است.» (غلامرضا تهامی، ج.1، ص26)

 

فهرست منابع این نوشتار:

·         قدیانی، عباس، «فرهنگ توصیفی تاریخ ایران»، تهران: انتشارات فرهنگ مکتوب، 1384.

·         فرهنگ جغرافیائی ایران، تهران: انتشارات دایره جغرافیائی ارتش، 1329، ج.9، ص. 102.

·         حقیقت، عبدالرفیع، «تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبشهای ایرانیان در قرن هشتم هجری»، تهران: کومش،1374.

·         تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385.

·         «آرامگاه شیخ حسن جوری»، وب‌گاه «میامی: شهر خوشه‌های سبز»، (تاریخ مشاهده: 20/02/1388)

·         «شاهرود شناسی: اماکن مذهبی و زیارتی»، «وب‌گاه اطلاع‌رسانی شهرستان شاهرود»، (تاریخ مشاهده: 20/02/1388)

 

 

:: آگاهی بیشتر ::

 

«... در میان شاگردان شیخ خلیفه، به نام «حسن جوری» از همگان پیشی جست. وی مدرسه‌ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او، صاحبان حرفه، یعنی پیشه‌وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله‌ی او می‌شد سوگند می‌خورد تا سلاح آماده نگاه دارد. این فرقه، به نام حسن جوری، «حسنیه» نامیده شدند. حسن جوری، مدت سه سال، در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد، ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغوانشاه – از مغولان صحرانشین خراسان- گرفتار گشت ....» (فرهنگ فرق اسلامی، ص. 283)

جوریه: «پیروان شیخ حسن جوری (مقتول در 746 هجری) بودند. وی مرید شیخ خلیفه بود که خود را به طریقه‌ی «بایزیدیه» منسوب می‌دانست و دعوتش موجب تاسیس حکومت «سربداران» شد». (فرهنگ فرق اسلامی، ص. 319)

منبع: مشکور، محمدجواد، «فرهنگ فرق اسلامی»، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1386.

 

نیشابور، زادگاه، پنهان‌گاه و آمادگاه شیخ حسن جوری، رهبر جنبش شیعی سربداران

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

نیشابور
+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 21:51  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابوالعلاء صاعد بن محمد

فقیه و محدث حنفی، قاضی نیشابور

دارای نفوذ سیاسی و دینی فراوان در خراسان قرن چهارم و پنجم هجری

343-431 هـ.ق.

 

Qāzi Sā'ed

Māh –e Neyshabur

Abu-l Ala, Sā'ed Ibn –e Mohammad

954- 1040 A.D.

Writer of Persia and Supreme Judge of Neyshabur in 10th century A.D.

(Iran – Neyshabur)

 

کنیه ابوالعلاء، معروف به «ماه نیشابور»  و «قاضی ساعد»، ملقب به «عماد الاسلام»

قاضی نیشابور در دوره‌ی غزنویان، مولف کتاب‌های «الاعتقاد» و «مختصر صاعدی»

قاضی امام ابوالعلاء صاعد، مقام فقهی، قضایی و علمی بسیار مهمی داشت؛

 پیشوای حنفیان نیشابور بود و در حوزه‌ی درس او، شاگردان بسیاری شرکت می‌کردند.

مدرسه صاعدیه در نیشابور قرن چهارم هجری، به وی و خاندانش (آل صاعد) منسوب است.

 

ابولعلاء صاعد بن محمد بن احمد بن عبیدالله، قاضی نیشابور

شرح حال و مرام قاضی صاعد:

ابولعلاء صاعد بن محمد بن احمد بن عبیدالله، ملقب به «عماد الاسلام»، در کتاب‌های تاریخی از او به عنوان «قاضی صاعد» یاد شده است. وی در استواء*، از توابع پیرامون نیشابور، دیده به جهان گشود، از این رو در پاره‌ای منابع، شرح حال او را در ذیل استوایی آورده‌اند.


به روایت خطیب بغدادی، دانش فقه و حدیث را از عبدالله بن محمد بن علی بن زیاد و اسماعیل بن نجید نیشابوری و بشر بن احمد اسفراینی آموخت. در جوانی به عراق رفت و در کوفه از علی بن عبدالرحمن بکایی حدیث شنید. آن‌گاه به نیشابور بازگشت و قضای آن شهر را در دست گرفت[1] . ابن ابی الوفاء می‌نویسد که وی افزون بر فقه و حدیث در ادب نیز تبحر داشت و در این رشته، جانشین ابوبکر محمد عباسی خوارزمی بوده است. همو می‌افزاید که صاعد، فقه را نزد ابونصر بن سهل قاضی -جد ابوبکر محمد عباسی- فرا گرفته است.


قاضی صاعد، چهره‌ای زیبا داشت و بدین سبب نیشابوریان لقب (ماه نیشابور) به او داده بودند. وی در زمانی که قضاوت شهر نیشابور را بر عهده داشت، در همه‌ی امور سیاسی آن شهر و حتی برخی دیگر از شهرهای خراسان دخالت می‌کرد. قاضی صاعد چند بار حج گزارد و طی این سفرها در بغداد توقف می‌کرد. یک بار در 375 ق./985م.، در بازگشت از حج به بغداد رفت و با الطافات ـ خلیفه‎ی عباسی ـ دیدار کرد. خلیفه، او را به سبب این که مانع نهادن صندوق بر مزار هارون الرشید شده بود سرزنش کرد. قاضی صاعد، با هوشیاری پاسخ داد که من مفتی شهرم و هرچه را مصلحت بدانم انجام می‌دهم. من می‌دانستم که این کار موجب شورش دامنه‌دار شیعیان خواهد شد و به دنبال آن، صندوق نیز برجای نخواهد ماند. خلیفه پاسخ او را پسندید و روش او را ستود [2].

 

اقتدار ابوالعلاء صاعد بن محمد:

دوران قضاوت صاعد در نیشابور به درازا کشید. وی یک بار از این مقام برکنار شد و استادش - ابوالهنیم عقبه بن خیثمه - جای او را گرفت، اما بار دیگر مقام خود را بازیافت و تا پایان عمر، هم‌چنان در آن منصب باقی بود. قاضی صاعد، بیش از 40 سال، پیشوای حنفیان نیشابور بود و در بیش‌تر این دوران قاضی‌القضات آن شهر. او در دوران محمود غزنوی، در خراسان اقتدار بسیار داشت و آوازه‌ی دانش وی در اغلب سرزمین‌های اسلامی پیچیده بود. سلطان محمود، برای مدتی آموزش شاهزادگان جوان ـ مسعود و محمد غزنوی را بر عهده او گذاشت. [3]

 

مخالفت قاضی صاعد با کرامیان و صوفیان:

قاضی، در دوران ریاست نیشابور، از یک سو با کرامیان و رهبر آنان - ابوبکر محمد بن اسحاق بن محمد شاد -، و از سوی دیگر به همدستی کرامیان، با صوفیان و پیشوای آنان - ابو سعید ابوالخیر - کشمکش داشت .ابوبکر محمد شاد، پیش از درگیری با قاضی صاعد، از سوی سلطان محمود، مأمور سرکوبی باطنیان نیشابور شده بود. او مأموریت خود را با سرسختی انجام داد و گروهی از باطنیان کشته شدند و گروهی دیگر از بیم جان به خانه او پناه آوردند و به این ترتیب بر شمار پیروان او افزوده شد. هواداران ابوبکر چون قدرت را به دست گرفتند، بر مردم نیشابور، ستم بی‌اندازه کردند و کسی را یارای مخالفت با آنان نبود، چه کوچک‌ترین مخالفتی با آنان، اتهام بی‌دینی و باطنی‌گری را به دنبال داشت. به نوشته‌ی عقبی؛ قاضی صاعد، در آخرین سفر خود به بغداد از کرامیان و رهبر آنان نزد خلیفه –القادر بالله- شکوه برد و در هنگام بازگشت، نامه‌ای خطاب به سلطان محمد در رد عقاید این فرقه، از خلیفه گرفت. پس از حضور در نزد محمود، نامه‌ی خلیفه را در حضور ابوبکر محمد بن اسحاق، پیشوای کرامیان، گشود و بحث در عقاید آنان را به میان آورد. ابوبکر چون عرصه را بر خود تنگ یافت، ظاهرا عقیده‌ی خود را انکار کرد و بدین گونه از خشم سلطان در امان ماند.

 

سرکوبی کرامیان به دستور سلطان محمود غزنوی:

پس از این رویداد، به فرمان سلطان محمود، کرامیان را در شهرهای مختلف قلمرو غزنویان سرکوب کردند و گروهی از آنان را به بند کشیدند. مقام قاضی صاعد نیز پس از شکستن رقیبش فزونی یافت، اما پیشوای کرامیان که پیوسته در پی انتقام‌گیری بود، سندی ساخت و به نزد محمود فرستاد، حاکی از این که قاضی صاعد به معتزلیان گرایش یافته است. به فرمان سلطان محمود، قاضی القضات غزنین - ابو منصور ناصحی - مأموریت یافت که این اتهام را بررسی کند و نتیجه را به آگاهی سلطان برساند. در محضری که قاضی صاعد و ابوبکر حاضر بودند، پیشوای کرامیان به صراحت اقرار کرد که اختلافات میان او و قاضی، نتیجه جاه‌طلبی و ریاست‌خواهی است. در این میان، امیر نصربن سبکتکین نیز که حنفی پُرشوری بود، نزد محمود شتافت و زمینه را برای برائت قاضی صاعد فراهم ساخت. قاضی از اتهاماتی که بر وی وارد شده بود، مبرا شد و با احترامی بیش از اندازه به کار خود بازگشت.


قاضی صاعد در زمان مسعود غزنوی، به سبب آن که، مدتی استاد وی بود، مقام برتری یافت. وی از موقعیت خود، نزد مسعود سود جست و برای خاندان (محمد میکالی یا حسنک وزیر**) که مورد غضب سلطان محمود قرار گرفته و اموالشان مصادره شده بود، شفاعت کرد و بدین ترتیب مال غصب شده‌شان را به ایشان بازگرداند. سلطان مسعود، در شعبان 426 ق./ ژوئن 1035م. که دیگر بار به نیشابور آمد، ابوعثمان اسماعیل عبدالرحمن صابونی را به جای قاضی صاعد، خطیب نیشابور کرد. این اقدام، مورد رنجش قاضی شد، اما نتوانست رأی سلطان را تغییر دهد.

 

سه سال پس از این واقعه، ترکان سلجوقی خراسان را به شدت تهدید کردند. سباشی - حاجب بزرگ - که در این زمان در خراسان بود، درباره‌ی رویارویی با ترکان با قاضی صاعد به مشورت نشست و پس از آن نامه‌ای به مسعود نوشت و درباره جنگ با سلجوقیان دستور خواست. او، این نامه را پیش از ارسال به امضای قاضی صاعد و دیگر بزرگان نیشابور رساند. لیکن چند ماهی پس از آن در ذیقعده 429ق./ اوت 1038م، سپاهیان سلجوقی به سرداری ابراهیم نیال، به نزدیکی دروازه‌های شهر رسیدند.

 

تسلیم خراسان توسط قاضی صاعد به ترکان سلجوق:

ابراهیم نیال، به مردم شهر پیام داد که آن‌جا را بدون جنگ و خونریزی تسلیم سپاهیان او کنند. بزرگان شهر، به خانه‌ی قاضی آمدند و نظر او را جویا شدند. او که شاید در این اواخر از مسعود رنجشی به دل داشت و از دیگر سو، نیروی رویارویی با ترکان تازه‌نفس سلجوقی را در مردم بی‌صلاح نیشابور نمی‌دید، آنان را به تسلیم واداشت. در نتیجه، ابراهیم نیال وارد نیشابور شد و پس از چند روز، طغرل نیز به نیشابور آمد.

قاضی، به دیدار طغرل شتافت. طغرل نیز به احترام او از تخت به پا خاست و از قاضی درخواست کرد که وی را راهنمایی کند و اندرز دهد و پس از آن نیز نصایح خود را از او دریغ نکند. با اتخاذ این سیاست، نیشابور یک بار دیگر از ویرانی و کشتار نجات یافت. سلطان مسعود در پی سلجوقیان یک بار دیگر در ربیع‌الثانی 431ق./ دسامبر 1039م به نیشابور رسید. این بار قاضی صاعد به سبب کهولت سن، پسران خود را به پیشواز او به بیرون از شهر فرستاد و به هنگام اقامت مسعود در نیشابور او را دیدار کرد و اندرزها داد.

 

وفات و آثار قاضی صاعد:

درگذشت قاضی صاعد به روایت پاره‌ای از منابع در ذی‌الحجه 431ق./ اوت 1040م [4] او بنا بر روایتی دیگر در 432 ق / 1041 م رخ داده است. دو کتاب به قاضی صاعد نسبت داده‌اند: یکی «الاعتقاد» است که ظاهرا بر جای نمانده، لیکن ابی‌الوفاء آن را دیده است [5]  و دیگری، «مختصر صاعدی»، که از آن نیز نسخه‌ای برجای نمانده است، ولی ابوالفضل بیهقی آن را در دست داشته است. [6]

 

پی‌نوشت‌ها:

****استواء: کوره‌ای از نواحی نیشابور. و یاقوت گوید: معناه بلسانهم المضحاة و المشرقة، و آن مشتمل بر 93 قریه است و قصبه‌ی آن خبوشان است. (ابوالقاسم بیهقی). و ابوسعد گوید: استوا ناحیه‌ایست از نواحی نیشابور، مشتمل بر نواحی و قرای بسیار و نزدیک خوجان است، لذا استوا و خوجان گویند و آن از مهم‌ترین نواحی نیشابور است و حدود آن متصل به حدود نساست و از آن گروهی از علما برخاسته‌اند. (معجم البلدان). (منبع: «لغت‌نامه»، تهران: موسسه لغت‌نامه دهخدا، 1377، ج2، ص 2187.)

****در وب‌گاه «قوچان دات نت»، به نقل از تعلیقات «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید»، نوشته‌ی محمد بن منور (تصحیح شفیعی کدکنی، تهران: آگاه، 1366) آمده است: پس از رفع اتهام معتزلی بودن قاضی صاعد و بر تخت نشستن مسعود غزنوی ... «در همین هنگام بود كه قاضی صاعد به دفاع از حقوق از دست رفته‌ی خاندان میكالی (خاندان حسنك وزیر) پرداخت و گفت بعد از خداوند، من پرورده‌ی ایشانم و مسعود هم حرف او را پذیرفت و دستورهایی در باب رفع مزاحمت از اموال ایشان صادر كرد. این خود نمایشگر میزان حرمتی است كه قاضی صاعد نزد مسعود داشته است.»

1.       تاریخ بغداد، ج 9، ص 344

2.       فارسی: تاریخ نیشابور، ص 400 ـ 401

3.       تاریخ بیهقی، ص 198

4.       ذهبی: العبر، ج 2، ص 264

5.       الجواهر المضیئه، ج 1، ص 262

6.       تاریخ بیهقی ، ص 198

 

منبع این نوشتار:

«ابوالعلاء صاعد بن محمد؛ ماه نیشابور»، وب‌گاه «دانشنامه رشد». (تاریخ مشاهده: 11/03/1388)

 


آلِ صاعِد

خاندانی از عالمان دینی و محدّثان و قضات حنفی مذهب که از سده‌ی 4 تا 9ق/10 تا 15م

افرادی از آنان در نیشابور، هرات، ری، اصفهان و دیگر شهرهای خراسان و سایر نواحی ایران صاحب شهرت بودند و غالباً قضاوت و خطابت این شهرها را در دست داشتند و گروهی بسیاری را دانش آموختند. این خاندان، نخست در قریۀ «ایستُوا» در اطراف نیشابور و دیگر شهرها کوچیدند. مشهورترین فرد این خاندان، «قاضی صاعد» است که معاصر غزنویان و اوایل سلجوقیان بوده و نام او بارها در تاریخ بیهقی و دیگر متون آن زمان آمده است .این خانواده،  به سبب انتساب به قاضی صاعد به آل صاعد یا صاعدیه یا صاعدیان شهرت یافته است.

 

قاضی صاعد، ابوالعلاء، صاعد بن محمد، ماه نشابور

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm ,Philosophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

قاضی صاعد، ابوالعلاء، صاعد بن محمد، ماه نشابور

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 19:43  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابو محمد، فضل بن شاذان نیشابوری

دانشمند شهیر عالم اسلام در قرن سوم هجری،

فقیه صاحب‌نظر، متکلم متفکر، مفسر حاذق و مؤلف گرانقدر در علوم و فنون اسلامى

 

Fazl Ibn -e Shazan -e Ibn Khalil -e Azdi [-ye] Neyshaburi

He was a decent of Prophet Muhammad was born in 9th century AD.

Shia Muslim scholar & Writer of Persia.

(Iran - Neyshabur)

 

وفات 260 هـ.ق/874 م.، فقیه و متکلم و محدث ثقه و جلیل‌القدر و شیخ طایفه‌ی امامیه. پدرش – شاذان-  نیز و از اصحاب امام جواد و  امام هادی و امام حسن عسکری علیهم‌السلام بود. عبدالله بن طاهر – امیر خراسان- او را به اتهام تشیّع از نیشابور اخراج کرد. گفته‌اند بیش از  180 کتاب تصنیف کرده است، از جمله: اثبات الرّجعة، الإستطاعة، حدوث العالم، الاعراض و الجواهر، الحجّة فی ابطاء القائم.

 

فضل ابن شاذان نیشابوری

 

Fazl Ibn -e Shazan -e Neyshaburi:

Fazl Ibn Shazan Neyshaburi was an informed, knowledgeable and strong jurisprudent, polemic, and orator. He always had confabulation with the friends of Imam Ali (Naqi) (A.S.) and benefited from them. He himself is considered one of the companions of Imam Hadi (A.S.). Following the demise of Imam Hadi (A.S.), he became a part of the companions of Imam Hassan Askari (A.S.).

Fazl, wrote a large number of books, which attracted the attention of the wise men. In bibliographical books approximately eighty books of  Fazl Ibn Shazan are listed. Out of these, two books, viz "AL-Ghaibat' and "Isbatur Rajat’ deal with Imam Mahdi (A.S.) covering topics like occultation, its incidences, reappearance and so on. But  a bout " Isbatur Rajat "; This book plays a significant role in context of doctrine of Mahdaviyat.

Fazl died in 260 AH. Mausoleum of  Fazl Ibn-e Shazan, Located 5 km south-east of Neyshabur, in the Fazl Village. The tomb enjoys a pleasant courtyard, a harem and a tile-worked dome.

 

  

شرح حال فضل بن شاذان نیشابوری:

ابو محمّد، فضل بن شاذان خليل ازدى نيشابورى، ثقه جليل القدر؛ از فقها و متكلمين شيعه و شيخ طايفه و بسيار عظيم الشأن و اجل از توصيف است. از حضرت جواد عليه‌السلام حديث روايت كرده و گفته‌اند از حضرت رضا عليه السلام نيز روايت كرده و پدرش از اصحاب يونس است و «فضل» صد و هشتاد كتاب تصنيف كرده و حضرت ابومحمّد عسكرى عليه السلام، دو دفعه و به روايتى سه مرتبه، بر او ترحم فرموده و شيخ كشى، رواياتى در مدح او ذكر كرده و هم نقل كرده خبرى كه منافى است با آن روايات [1]. علامه و ديگران از روايات منافى مدح جواب فرموده اند:

«وَ هُوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ يُغْمَزَ عَلَيْهِ وَ هُوَ رَئيسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ اَجْمَعينَ».[2]

 

در «مجالس المؤمنين» از «كتاب مختار» نقل كرده كه عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نيشابور اخراج نمود و بعد از آن‌كه او را پيش خود طلبيد و تفتيش كتب او نمود، امر كرد كه آن كتب را جهت او بنويسانند، پس فضل رئوس مسايل اعتقاديه را از توحيد و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظر عبداللّه رسيد گفت: اين قدر كافى نيست مى‌خواهم كه اعتقاد تو را درباره سلف بدانم. پس فضل گفت: ابابكر را دوست دارم و از عمر بيزارم! عبداللّه گفت: چرا از عمر بيزارى؟ گفت: به واسطه‌ی آن‌كه عباس را از شورى بيرون كرد. و به سبب القاى اين جواب لطيف كه متضمن خوش آمد عباسيان بود از دست آن فظ غليظ خلاصى يافت و از سهل بن بحر فارسى روايت نموده كه گفت: در آخر عهد مصاحبت خود با فضل بن شاذان از او شنيدم كه مى‌گفت من خليفه‌ی جمعى از اكابرم كه از پيش رفتند مانند محمّد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى و غيرهما و پنجاه سال در خدمت ايشان بودم و از ايشان استفاده مى‌نمودم و هشام بن الحكم چون بگذشت يونس بن عبدالرحمن خليفه‌ی او بود رد بر مخالفان و چون يونس وفات يافت خليفه‌ی او در رد بر مخالفان سكاك بود و او نيز از ميان رفت و منم خليفه ايشان انتهى. [3]


مؤلف گويد: كه سكاك ابوجعفر محمّد بن خليل بغدادى است كه از متكلمين و از اصحاب هشام و تلميذ او است و كتابى در امامت نوشته. و بالجمله: جلالت فضل بن شاذان، اكثر است از آن‎كه ذكر شود. در ايام حضرت امام حسن عسكرى عليه‌السلام وفات كرد و قبرش در زمين نيشابور قديم، كه خارج از بلد نيشابور اين زمان است به فاصله‌ی يك فرسخ تقريبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و بر روى سنگ قبر او نوشته :

«هذا ضَريحُ النَّحْريرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَيْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِ مُوسى وَ ابى جَعْفَرٍ الثّانى عَلَيْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلاّءِ الْمُتَكَلِّمينَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهاءِ الْمُتَقَدِّمِينَ الشَّيخُ الْعَليمُ الْجَليلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِ الْخَليلِ  طابَ اللّهُ ثَراهُ  قَدْ وَصَلَ بِلِقاءِ رَبِّهِ فى سَنة 260».

 و در دور سنگ قبر نوشته :

«قَد تَرَحَّمَ عَلَيْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْكرى عليه السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ ثَلاثَةً وِلاءٌ، وَ قالَ عليه السلام اَيْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَكانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُ بْنِ اِبْراهيمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىَّ وَ اَرَيْتُهُ كِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَ عليه السلام هذا صَحيحٌ يَنْبَغى اَنْ يْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. كَتَبَهُ فى سَنة 1261».

 

پانوشت‌ها:

1.       رجال كشى، 2/817.

2.       رجال علامه حلى، ص 13۳.

3.       مجالس المؤ منين، 1/400؛ رجال كشی، 1/818.

 

منبع این نوشتار:

«فضل بن شاذان»، وب‌گاه « بنیاد دعبل خزاعی». (تاریخ مشاهده: 09/03/1388)

  

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Philosophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

                                                    فضل بن شاذان نیشابوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 19:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابوحسین قشیری نیشابوری

محدث و حافظ بزرگ قرن سوم هجری

202- 261 هـ.ق، نیشابور

 

Abu Hosseyn, Qosheyri –e- Neyshaburi

817 A.C. – 875 A. C.

(Iran , Neyshabur)

 

ابوالحسین، مسلم بن حجاج بن مسلم بن ورد بن کوشاذ قشیری نیشابوری

مشهور به «امام مسلم»، محدث و حافظ بزرگ قرن سوم هجری

و پدیدآورنده‌ی «الجامع ‌الصحیح»، از معتبرترین کتا‌ب‌های احادیث اهل سنت؛ «صحاح سته»

Abul Husayn Muslim ibn al-Hajjaj Qushayri al-Neyshaburi

Author of the second most widely recognized collection of Hadith in Sunni Islam,

"Sahih Muslim", "Muslims authentic (collection)".

 

 

زاد، دانش‌اندوزی و استادان:

ابوالحسین، مسلم بن حجاج بن مسلم القشیری النیشابوری، در سال 202 یا 204 هجری در نیشابور دیده به جهان گشود. مسلم از ابتدای جوانی تحصیلات خود را در رشته‌ی دانش حدیث در شهر نیشابور آغاز نمود و بعدها جهت تکمیل معلومات خود به بلاد و شهرهای اسلامی از جمله خراسان، حجاز، عراق، شام و مصر سفر کرد و از محدّثان و مشايخ وقت، همچون؛ اسحاق بن راهویه و یحیی بن یحیی - در خراسان-، محمد بن مهران و اباغسان – در ری-، امام مشهور احمد حنبل و عبدالله بن مسلمه –در عراق-، سعید بن منصور و ابا مصعب - در حجاز -، عمرو بن سواد - در مصر-، حدیث را فراگرفت و به شهرش برگشت.

 

شهرت:

بیشترین شهرت مسلم به سبب آگاهی و تسلط وی در علم حدیث و تصنیف  کتاب «الصحیح» است. وی بیشترین بهره را در علم حدیث از محضر بخاری برد و  در کتاب «الصحیح» - که دومين كتاب حديث صحيح از صحاح ششگانه اهل سنت به شمار می‌رود- تاثیر زیادی از بخاری پذیرفته است. ابو علی نیشابوری در این زمینه می‌گوید: مسلم در تالیف کتاب خود بیشترین بهره را از بخاری و صحیح او برده است. و دارقطنی در این باره گوید: اگر بخاری نبود مسلم نه در سلک محدثان وارد می‌شد و نه از آن خارج می‌گردید.

 

آشنایی با بخاری:

 آشنایی مسلم با بخاری از زمانی آغاز شد که بخاری به نیشابور آمد و مسلم از این فرصت استفاده کرده، ملازم و مصاحب او گردید. حتی زمانی که میان محمد بن یحیی ذهلی و بخاری بر سر موضوع مخلوق بودن الفاظ قرآن، اختلاف به وجود آمد و محمد بن یحیی ذهلی مردم را از دیدار بخاری به علت باور او به مخلوق بودن قرآن منع نمود و از آنان خواست تا کسی از بخاری حدیث ننماید مسلم به این منع و تحریم وی اعتنایی ننمود و به دیدار بخاری می‌شتافت. چون این خبر به محمد بن یحیی رسید در هنگام درس که مسلم در آن حضور داشت خطاب بدو گفت: هر کس قائل به مخلوق بودن الفاظ قرآن است جایز نیست که در مجلس ما حضور داشته باشد مسلم، عبایش را بر سر خود کشیده و در مقابل دیدگان عموم از مجلس بیرون رفت و تمام نوشته‌ها و یادداشت‌های خود را که از محمد بن یحیی جمع‌آوری کرده بود توسط فردی به خانه‌ی محمد بن یحیی فرستاد و از این جا بود که رابطه‌ی مسلم و استادش - محمد بن یحیی ذهلی - به خاطر حمایت از عقیده‌ی بخاری از هم گسسته گردید. با این‌که رابطه‌ی مسلم و محمد بن یحیی ذهلی رو به تیرگی و سردی نهاد ولی او نتوانست از آوردن روایات ذهلی در صحیح خویش خودداری ورزد. اما با وجود این، به اسم وی تصریح ننمود و تنها از او با عنوان محمد یاد کرده است. او در کتاب صوم، طب، جنائز، عتق و.... در حدود سی حدیث از محمد روایت نموده است.

 

راویان:

گروه بسياري نيز از مسلم روايت‌ كرده‌اند كه معروف‌ترين آن‌ها عبارتند از: تِرْمِذي، ابوحاتم رازي، احمد بن سلمه، موسي بن هارون، يحيي بن صاعد، محمد بن مخلد، ابوعوانه، يعقوب بن اسحاق اسفرايني، محمد بن عبدالوهاب فرّاء، علي بن الحسين، حسين بن محمد بن زياد قباني، ابراهيم بن محمد بن سفيان و ... .

 

جایگاه علمی:

در مورد مکانت و بزرگی و زکاوت و علو مرتبه علمی مسلم، دانشمندان زمان با هم اتفاق نظر دارند. در این مورد حافظ ابو علی نیشابوری می‌گوید: در علم حدیث کتابی صحیح‌تر از کتاب امام مسلم وجود ندارد. محمد بن بشار به زمینه‌ی دیگری از مراتب مسلم اشاره نموده و می‌گوید: « حفّاظ الدنيا أربعةٌ: أبو زُرْعة، بالري، و مسلم، بنيسابور و عبدالله الدارمي، بسمرقند و محمد بن اسماعيل، ببخارا» (حفّاظ دنیا چهار تن هستند؛ بوزرعه در ری، مسلم در نیشابور، عبدالله دارمی در سمرقند، محمد بن اسماعیل در بخارا).

 

وفات:

امام مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری -رحمه الله علیه- در سال 261 هـ .ق در حالی که بیش از 55 سال عمر نداشت در زادگاهش -نیشابور- دار فانی را وداع گفت و در نصرآباد نیشابور در آغوش خاک آرام گرفت.

 

آثار:

از مهم‌ترین آثار، مصنفات و تالیفات مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری، می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:

1. الجامع الصحيح (که به نام‌های دیگری چون «الصحيح»، «صحيح مسلم»، «مسند مسلم» معروف است. الصحیح، در نزد اهل سنت از جای‌گاه خاص و ممتازی برخوردار است. از این کتاب پس از صحیح بخاری، به عنوان اولین و مهم‌ترین اثر حدیثی قابل اعتماد یاد می‌کنند). 2. علل الحديث. 3. المنفردات و الوُحدان. 4. كتاب «أوهام المحدّثين». 5. طبقات التابعين. 6. المسند الكبير علي أسماء الرجال. 7. الأسماء و الكُني. 8. مَن ليس له إلاّ راوٍ واحد. 9. أولاد الصحابه. 10. المُخَضْرَمين. 11. التمييز. 12. أفراد الشاميين. 13. تسمية شيوخ مالك و سفيان و شعبة. 14. مشايخ الثوري. 15. الجامع الكبير علي الأبواب. 16. الأقران. 17. التاريخ. و ...

 

معرفی کتاب الصحیح مسلم:

الجامع الصحیح یا صحیح مسلم، مهم‌ترین اثر مسلم‌ بن حجاج قشیری نیشابوری است. صحیح مسلم پس از صحیح بخاری -که هر دو در زمره‌ی صحاح شش‌گانه‌ی اهل سنت قرار می‌گیرند؛ صحاح سته: صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابوداود، سنن ترمذی، سنن نسائی، سنن ابن ماجه- دومین جایگاه را در میان مجموعه‌های حدیث اهل سنت دارد و حتی بعضی، صحیح مسلم را به جهت پاره‌ای امتیازات بر صحیح بخاری ترجیح داده‌اند. به نحوی که شیخ ابو عمرو بن صلاح – از عالمان اسلامی- می‌گوید: تمام احادیثی که امام مسلم در کتابش حکم به صحیح بودن آن کرده است، صد در صد صحیح می‌باشد و ذاتاً علم نظری به صحیح بودنش برای انسان‌ها حاصل می‌شود.

این کتاب، که شامل دوزاده هزار حدیث گردآوری شده و بررسی شده توسط مسلم است، در مدت پانزده سال تصنیف شده است و بسیاری از حدیث‌شناسان آن را شرح کردهاند.

مسلم، احادیث را به سه قسمت تقسیم نموده است. قسم اول: احادیثی که افراد حافظ و ثقه، روایت کرده‌اند که  این افراد هیچ‌گونه مشکلی - نه در حفظ و نه در اتقان- ندارند. قسم دوم: احادیثی که راوی آن، افراد متوسط هستند در حفظ و در اتقان. قسم سوم: احادیثی که افراد ضعیف و متروک آن را روایت کرده‌اند.

بدین صورت؛ وقتی مسلم، حدیثی را ذکر می‌نماید، برای تقویت آن، احادیث گروه دوم را نیز بعد از ذکر احادیث گروه اول، می‌آورد ولی از احادیث گروه سوم استفاده نمی‌کند. وی برای هر حدیث، یک‌جا که شایسته‌ی آن باشد، ذکر کرده و به دنبال آن احادیث دیگری را با شیوه‌های دیگر و سندهای متعدد نیز می‌آورد تا حدیث مذکور را تقویت کند و اطمینان برای طالب به صحیح بودنش حاصل شود.

مسلم، برای هر اصلی از اصول دین یک کتاب تعیین کرده که این کتاب‌ها، شامل موضوعات اصلی دین‌اند، از قبیل؛ طهارت و ایمان، که هر کدام از این کتاب‌ها را نیز به چندین باب تقسیم نموده است. برای مثال: کتاب ایمان – باب بیان تحریم ایذاء الجار

نکاتی که وی در صحیح مسلم به آن توجه کرده است را به شرح زیر می‌توان برشمرد:

  • بین حدثنا و اخبرنا فرق وجود دارد. «حدثنا» برای کسی اطلاق می‌شود که مخصوصاً از لفظ شیخ شنیده باشد، ولی «اخبرنا» برای کسی اطلاق می‌شود که بر شیخ خوانده شده باشد.
  • اگر در حرفی از متن حدیث یا صفت راوی یا نسب آن اختلافی باشد، ذکر می‌گردد.

رموزات صحیح مسلم:

مسلم به جای بیان کردن لفظ حدثنا از حرف «ثنا»، به اختصار، استفاده می‌نماید و به جای اخبرنا از حرف «نا» استفاده می‌کند. برای انتقال سندی به سند دیگر از حرف «ح»، استفاده می‌نماید که این حرف «ح» از کلمه تحول گرفته شده، یعنی به خاطر برگرداندن سندی به سند دیگر که ازمعنای لغوی آن استفاده کرده است.

گروهی کار مسلم را ستوده‌اند و گروهی بر کار وی انتقاداتی وارد نموده‌اند؛ از آن‌جا که نقد و بررسی آثار مسلم از حوصله‌ی این نوشتار خارج است، ژرف‌نگری و کنکاش در این زمینه را به خوانندگان گرانقدر ابرشهر می‌سپاریم.

 

منابع:

 

Imam Muslim

Abu Al-husayn Muslim Ibn Al-Hajjaj Al-qushayri scholar who was one of the chief authorities on the Hadith. Born in Neyshabur (or Nishapur), in 202 AH or 204 AH/817 CE. He travelled throughout the Muslim world in search of Hadith and associated with all the major authorities of his day, collecting some 300,000 ahadith in the process. His collection, Jami' as-Sahih, is equal or second only to that of Imam Bukhari, the teacher and mentor of Imam Muslim. Imam Muslim was a pious, God-fearing person who never swerved from the aqeedah of the Ahl al-Sunnah.  He stood shoulder to shoulder with Imam Bukhari, against those who claimed that the Qur'an was created. He passed away in Neyshabur in 261 AH/875 CE.

 

 

Abul Husayn al-Qushayri al-Neyshaburi, lived in Neyshabur [or Nishapur] in the third Century of the Hijrah (migration to Madinah). Neyshabur, his birthplace, was also a place of great faith and knowledge. Neyshabur had great personalities in this period, such as Imam Ishaq b. Rahwaih and Muhammad b.Yahya al-Dhuhali.
حسن جوری،

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 22:45  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

 Hakim Omar- e Khayyam- e Neyshaburi

The Scientist, Mathematician, Astronomer,

Poet and Philosopher of Persia

 (Iran - Neyshabur)

 

این حکیم نیشابور؛

مادّی محض، شاعری زندیق، یا فیلسوفی ربّانی

 

غياث‌ الدين‌ ابوالفتح‌ عمر بن‌ ابراهيم خيام‌ يا خيامي، يكي‌ از دانشمندان‌ نامدار مشرق‌ زمين‌ است‌ كه‌ در ميانه‌‌ی سده‌‌ی پنجم‌ هجري‌ در نيشابور زاده، و در اوايل‌ سده‌ ششم‌ وفات‌ يافته‌ است. او از بزرگ‌ترين‌ عالمان‌ عصر خود بوده، و هوشي‌ فوق‌‌العاده‌ و حافظه‌‌ای‌ نيرومند و مزاجي‌ خاص‌ داشته‌ كه‌ به‌ حدّت‌ و تندي‌ معروف‌ است. دانش‌هاي‌ متداول‌ عصر خود را خوانده‌ و نيك‌ ورزيده‌ و در فلسفه‌ و فلك‌ و رياضي‌ و طبيعي‌ بر همگنان‌ فائق‌ آمده‌ است، به‌ فارسي‌ و تازي‌ هر دو شعر سروده، و در علوم‌ مختلف‌ كتاب‌ها و رساله‌هاي‌ ارجمند داشته‌ است، كه‌ همه‌ بر صفاي‌ ذهن‌ و وسعت‌ دانش‌ و اطلاع‌ او دلالت‌ دارد. ‌خيام‌، در زمانه‌ی‌ خويش‌، منزلتي‌ بزرگ‌ و شهرتي‌ عظيم‌ و آوازه‌اي نيكو داشته‌ و معاصران‌ او همه،‌ وي‌ را به‌ القاب‌ بزرگي‌ نظير: «دستور»، «امام»، «فيلسوف» و «حجة‌الحق» ستوده‌اند، و از اين‌ رو با پادشاهان‌ و اميران‌ هم‌ نشيني‌ داشته، و در نزد آنان‌ مقرب‌ و محترم‌ بوده‌ است.

 


‌اولين‌ كسي‌ كه‌ رباعيات‌ او را به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ كرده، شاعر بزرگ‌ انگليس‌ فيتز جرالدFitz Gerald است‌ كه‌ با روشي‌ زيبا و دلپذير آن‌ رباعيات‌ را ترجمه‌ كرده‌ و توجه‌ مغربيان‌ را به‌ سخنان‌ او برانگيخته‌ است. و اين‌ ترجمه‌ در دل‌هاي‌ انگليسي‌زبانان‌ تأثيري‌ بزرگ‌ كرده، تا بدانجا كه‌ به‌ خواندن‌ و فهميدن‌ رباعيات‌ او كه در واقع‌ بازگوينده‌ی‌ افكار فلسفي‌ اوست‌، بيش‌ از ما ايرانيان‌ دل داده‌اند.


‌آنان‌ كه‌ در فلسفه‌ی‌ او بحث‌ كرده‌اند، او را به‌ صورت‌هاي‌ گوناگون‌ تصوير كرده‌اند گروهي‌ مادي‌ محضش‌ گفته‌اند، جماعتي‌ او را شاعري‌ زنديق دانسته‌اند كه‌ جز لذت‌ نمي‌شناسد، و در اين‌ راه‌ او را به‌ ابيقور صاحب‌ نظريه‌‌ی لذت‌ تشبيه‌ مي‌كنند، عده‌اي‌ هم‌ او را فيلسوفي‌ رباني‌ مي‌شناسد كه‌ از صديقان‌ است‌ و اعتقادش‌ به‌ مبدأ از همه‌ قوي‌تر است. 


‌وليكن‌ مقام‌ علمي‌ او از مقام‌ شعري‌اش‌ برتر است، چه‌ او در دوره‌ كمال‌ علم‌ است، و در علم‌ جبر تأليف كرده، و يكي‌ از كساني‌ است‌ كه‌ در حل‌ معادلات‌ سه‌ مجهولي‌ صاحب‌ نظر بوده‌ است، و نيز با گروهي‌ از عالمان‌ فلك‌ و نجوم، رصدي‌ عظيم‌ بنا كرده‌ و در هندسه‌ و طب مهارت‌ داشته، و پادشاهان‌ معاصر خود را معالجه‌ كرده، كه‌ از آن‌ جمله‌ سلطان‌ سنجر (512-511 هـ.ق) را از آبله‌يي‌ كه‌ او را پديدار گشته‌ بود شفا داده‌ و علاج‌ كرده‌ است، و گروهي‌ از فيلسوفان‌ و عالمان‌ بزرگ‌ تاريخ‌ اسلام‌ از شاگردان‌ او به‌ شمار مي‌روند.

 

‌اگر چه‌ درباره‌‌ی زندگي‌ و آراء و عقايد و خدمات‌ علمي‌ خيام،‌ كتب‌ و مقالات‌ و رسالات‌ زياد نوشته‌ شده‌ و شايد از گردآوري‌ همه‌‌ی آن‌ها كتابخانه‌اي‌ بتوان‌ ساخت، و ليكن‌ متأسفانه‌، نه‌ تاريخ‌ تولد و نه‌ تاريخ‌ وفات‌ او را به‌ درستي‌ مي‌دانيم، و آنچه‌ اين‌ همه‌ نويسندگان‌ و پژوهندگان‌ در اين‌ باره‌ نوشته‌اند تخميني‌ بيش‌ نيست.

 

ولي‌ وفات‌ عمر خيام‌ را، بيشتر نويسندگان‌ اروپايي‌ 517 مي‌نويسد، بروكلمان‌ در «تاريخ‌ علوم‌ عرب» 515 نوشته‌ وليكن‌ هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو تاريخ‌ وفات‌ سند موثق‌ و معتبري‌ ندارد. برخي‌ از محققان‌ احتمال داده‌اند كه‌ سند مؤ‌لفان‌ اروپايي‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ خيام‌ را 517 ذكر كرده‌اند، كتاب‌ مجمع‌ الفصحأ رضاقلي‌ هدايت‌ است‌ كه‌ درگذشت‌ او را 517 هجري‌ ذكر مي‌كند، وليكن‌ آنچه‌ درست‌ به‌ نظر مي‌رسد اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ او از 520 بالاتر نمي‌رود.[1] 


‌درباره‌ی‌ نسبت‌ خيام‌ و اين‌كه‌ آيا خيام‌ صحيح‌ است‌ يا خيامي، بحث‌ زياد كرده‌اند. وليكن‌ آن‌چه‌ مفيد و مناسب‌ اين‌ جايگاه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ گفته‌اند: عرب‌ او را خيامي‌ و فارسيان‌ او را خيام‌ مي‌گويند، و اين‌ اختلاف‌ ناشي‌ از تباين‌ لغات‌ تازي‌ و پارسي‌ است.


‌لقب‌ او، غياث‌ الدين‌ و كنيه‌اش‌، ابوالفتح‌ است، و كلمه‌ی‌ خيام‌ يا لقب‌ خود اوست‌ يا لقب‌ خانواده‌اش. و شايد اين‌ معاني‌ را از يكي‌ دو رباعي‌ كه‌ به‌ او منسوب‌ است‌ استنباط‌ كرده‌اند:


خيـــام‌ تنت‌ به‌ خيمــه‌اي‌ مانـد راست‌

جان‌ سلطاني‌ كه‌ منزلش‌ دار بقاست

فـــراش‌ ازل‌ ز بهـــر ديگـــر منـــــزل‌نه

خيمه‌ بيفگــــند چــو سلطان‌ برخاست‌

خيام‌ كه‌ خيمه‌هاي‌ حكمت‌ مي‌دوخت

‌در كــوزه‌ي‌ غم‌ فتـــاد و ناگاه‌ بسوخت

مقراض‌ اجـــــل‌ طناب‌ عمــــرش‌ ببريد

دلال‌ امـــل‌ بـــه‌ رايگانــــــش‌ بفروخت

[2] 

 

 

ادامه‌ی این نوشتار ... اینجا کلیک کنید 

فهرست ادامه‌ی نوشتار:

سفرهای خیام نیشابور

شهرت خیام نیشابور

اتهام زندقه به عمر خیام

آثار خیام نیشابور

بحث در فلسفه خیام

درباره خیام اشتباه نکنیم

موضوع فلسفه خیام

خدا در فلسفه خیام

بدبینی خیام

مصادر فلسفه خیام

پانوشت‌ها

منبع این نوشتار

 

****

 بیش‌تر درباره حکیم عمر خیام نیشابوری ... کلیک کنید

 

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Philosophy, Mathematics, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:10  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابو حفص حداد نیشابوری

عارف و زاهد بزرگ قرن سوم هجری و از بزرگان طریقه‌‌ی ملامتیه‌ی نیشابور


Abu Hafs Had'dād -e Neyshaburi

The Mystic and Sufi of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

عمرو بن سَلم، وفات: 270 هـ.ق

شیخ خراسان، اهل نیشابور و از بزرگان عارفان قرن سوم هجری، شغل او آهنگری (حدّاد) بود و نخستین کسی است که تصوف را در نیشابور ظاهر کرد. وی معاصر جنید بغدادی و رأس فرقه‌ی ملامتیه بود. وی گاه به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. وفات او را به اختلاف در سال‌های 264، 265، 266 و 270، ضبط کرده‌اند. (منبع: تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1385، ص356)

 

 

اَبوحَفْصِ حَداد، عمرو سلمه نيشابوري

(وفات: دهه‌ی 7 سده‌ی 3 ق)، از مشايخ بزرگ تصوف خراسان.

 

ابوحفص حداد نیشابوری: زاد، خاندان، احوال، شاگردان و مصاحبان

برخي نام او را عمر، و نام پدرش را، سالم يا مسلم نيز آورده‌اند [1]. زادگاه او، قريه‌ی كورآباد، واقع بر دروازه‌ی نيشابور به سوي بخارا بود [2]. درباره‌ی وجه تمسيه‌ی او به حداد و چگونگي تغيير حال او گفتند كه شغل او آهنگري بود و رئزي به هنگام غلبه حال و يا بنا به قولي به منظور اظهار كرامت، دست بر كوره برده و آهني گداخته بيرون آورده و آهن در دست او سرد گشته و پس از آن‌كه به خود آمده دكان را به غارت داده و شغل خود را رها كرده است [3]. او، خواهرزاده‌ی بشر حافي [4] و از شاگردان عبدالله بن مهدي ابيوردي (باوردي) و چندي نيز از مصاحبان علي نصرآبادي بود. ابوعثمان حيري، محفوظ بن محمود، ابو محمد مرتعش و يوسف محمد زجاجي از مريدان شاگردان او بودند ابوعبدالله سجزي، شاه شجاع كرماني، علي ابن شعيب سقا، عبدالله ابن محمد خراز، ابو جعفر احمد بن حمدان، ابوعلي ثقفي و حمدون قصار نيز با او مصاحبت داشته‌اند [5]. او با جنيد بغدادي نيز ملاقات داشته و درباره‌ی جوانمردي، ميان آن دو گفت و گويي شده و تعريف او از جوانمردي، تحسين جنيد را برانگيخته است [6].

 

ابوحفص حداد نیشابوری: مرام و اندیشه

در كتاب «الفهرست» از شخصي به نام ابوحفص حداد ياد شده است كه از متعزله بوده و كتابي با عنوان «الجاروف في تكافو الادله» داشته است [7] و در برخي منابع ديگر به اين مطلب با دگرگوني‌ها اشاراتي ديده مي‌شود و نيز نسبت تشيع به او داده شده است [8] و در «الرجال» كشي [9] روايتي از قول يونس بن الرحمن قمي، از طريق او آمده است ولي سيد مرتضي اين نسبت را مردود مي‌شمارد[10]  اين شخص احتمالا غير از ابوحفض حداد -صوفي معروف- است و در هيچ يك از كتب تذكره و طبقات صوفيه به معتزلي بودن او اشاره نكرده‌اند و كتاب الجاروف مذكور هيچ كتاب ديگري را به او نسبت ندادند و از اقوال منقول از او چيزي كه دلالت بر معتزلي او كند بر نمي‌آيد.

ابوحفض، آن چنان در زهد و ورع معروف بود كه بعضي از نويسندگان از او به عنوان زاهد ياد كردند [11]. اما او خود سخت از شهرت بي‌زار بود تا آن‌جا كه با داشتن مشرب تصوف، از پوشيدن لباس پشمين در ملأ عام امتناع داشت و همچون اهل بازار قبا بر تن مي‌كرد و چون به خانه مي‌رفت لباس پشمين مي‌پوشيد [12]. معمولا او را در شمار نخستين صوفيان ملامتيه قرار مي‌دهند و برخي از اقوالي كه از او نقل شده و نيز حكاياتي كه به او نسبت داده‌اند از گرايش او به اين طريقه، حكايت دارد [13]. اما شيوه‌ی او در اين طريقه در عين اجتناب از هر كاري كه بويي از ريا و رعونت در آن باشد، ترغيب مريدان به اعمال و مجاهدات بود كه با روش زاهدانه‌ی او در تصوف نيز سازگاري داشت. اين شيوه‌، به ظاهر مغاير با شيوه‌ی برخي ديگر از شيوخ ملامتيه، چون حمدون قصار بود كه به تحقير اعمال و اظهار سيئات و اخفاي حسنات توجه داشتند. اگر در حقيقت براي تربيت سالكان، اين دو شيوه مكمل يكديگرند شيوه‌ی ميانه و كامل را نزد ابو عثمان حيري كه برگزيده‌ی مريدان ابوحفض بود با وضوح بيشتري مي‌توان مشاهده نمود [14]. او چنان بر لزوم رعايت آداب تكيه داشت كه تصوف را مجموعه‌اي از آداب تعريف مي‌كرد [15]. گفته‌اند وقتي جنيد (يا شبلي) به او اعتراض كرد كه چرا تو اصحاب خويش را آدب پادشاهان آموخته‌اي؟ پاسخ داد كه حسن ادب ظاهر، نشانه‌ی ادب باطن است[16] . او مانند اكثر مشايخ صوفيه، سخت پايبند شريعت بود و معتقد بود كه سالك همواره بايد افعال احوال خود را با كتاب و سنت بسنجد[17] . هجويري، او را در زمره‌ی مشايخ معرفي مي‌كند كه حضور را مقدم بر غيبت مي‌انستند [18].

 

 

ابو حفص حداد نیشابوری:

 

حسن ادب ظاهر، نشانه‌ی ادب باطن است

 

 

ابوحفص حداد نیشابوری: وفات

سال وفات او به درستي معلوم نيست و سال‌هاي 265، 267 و 270ق. را به عنوان تاريخ وفات او ذكر كردند [19] قبرش در نيشابور واقع در شارع ادك بوده و محفوظ ابن محمود نيز در كنار او دفن شده است. وصيت سلمي نيز اين بود كه در حال وفات سر من بر پاي ابوحفظ نهيد [20].

 

پانوشت‌ها:

1.       سلمي، طبقات، 105؛ خطيب، ج.2، ص.220؛ انصاري، ص. 95؛ سمعاني، ج. 4، ص. 78

2.       سلمي، همانجا؛ انصاري، ص. 96

3.       سراج، صص. 328- 329؛ ابو نعيم، ج.10، ص.230؛ سمعاني، ج. 4، صص.78- 79؛ عطار، ص. 391

4.       سلمي، «جوامع آداب»، ص. 5

5.       همو، طبقات، ص.103،105،183،251،269،336،356،370؛ انصاري، ص. 102، 104، 239، 330.

6.       عطار، ص. 394

7.       ابن نديم، ص. 216

8.       نك: خياط، ص. 152,150,142,97

9.       ص. 258

10.   ج.1، ص.89

11.   نك: ابن جوزي، ج. 5، ص.35؛ ذهبي، ج.12، ص.510؛ انصاري، ص.95

12.   سلمي، رساله ملامتيه، ص. 108

13.   نك: عفيفي، ص. 15، جم

14.   سلمي، همان، ص.103

15.   هجويري، ص. 47

16.   مستعملي، ج.1،ص. 100؛ عطار، 395؛ كاشاني، ص. 204

17.   ابونعيم، همانجا

18.   ص. 321

19.   سلمي، طبقات، صص. 105_106؛ سمعاني، ج. 4، ص. 79

20.   خليفه نيشابوري،ص. 153,157؛ سلمي، همانجا؛ عطار، ص. 400؛ سمعاني، همانجا.

 

مآخذ:

-          ابن جوزي، عبدالرحمن بن علي، «المنتظم»، حيدر آباد دكن: 1357ق.

-          ابن نديم، «الفهرست».

-          ابونعيم، احمد ابن عبدالله، «حليه الاوليا»، قاهره: 1357ق.

-          انصاري هروي، جواجه عبدالله، «طبقات صوفيه»، به كوشش عبدالحي حبيبي، كابل: 1341ش.

-          خطيب بغدادي، احمد ابن علي، «تاريخ بغداد»، قاهره: 1350.

-          خليفه نيشابوري، احمد ابن محمد، «ترجمه و تلخيص تاريخ نيشابور حاكم نيشابوري»، به كوشش بهمن كريمي، تهران: 1339 ش.

-          خياط، عبدالرحيم بن محمد، «الانتصار»، به كوشش نيبرگ، قاهره: 1344ق/1925م.

-          ذهبي، محمد بن احمد، «سير اعلام النبلا»، به كوشش شعيب ارنووط و صالح سمر، بيروت: 1404ق.

-          سراج، عبدالله ابن علي، «اللمع في التصوف»، به كوشش نيكلسون، لندن: 1914م.

-          سلمي، محمد بن حسين، «جوامع الاداب صوفيه» مجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمي، به كوشش نصر الله پور جوادي، تهران: 1369ش.

-          همو، «رساله الملامتيه»، الملاميته (نك: هم، عفيفي)

-          همو «طبقات الصوفیه»، به كوشش پدرسونليدن، 1960م.

-          سمعاني، عبدالكريم ابن محمد، «الانساب»، به كوشش عبدالرحمن معلمي يماني، حيدر آباد دكن: 1384ق.

-          سيد مرتضي، علي بن الحسين، «الشافي في الامامه»، به كوشش عبدالزهراحسيني خطيب و فاضل ميلاني، تهران: 1407ق.

-          عطار، فريد الدين، «تذكره الاوليا»، به كوشش محمد استعلامي، تهران: 1360.

-          عفيفي، ابوالعلا، «الملامتيه و الصوفيه و اهل الفتوه»، قاهره: 1364ق/1945.

-          مكاشاني، محمود بن علي، «مصباح الهدايه»، به كوشش جلال الدين همايي، تهران: 1325ش.

-          كشي، محمد، «معرفه الرجال اختيار طوسي»، به كوشش حسن مصطفوي، مشهد: 1348ش.

-          مستعملي بخاري، اسماعيل ابن محمد، «شرح التعرف»، به كوشش محمد روشن، تهران: 1363ش.

-          هجويري، علي بن عثمان، «كشف المحجوب»، به كوشش ژوكوسكي، تهران: 1979م.

 

منبع این نوشتار:

-          لاشیء، حسین، «ابوحفص حداد»، وب‌گاه «دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی». (تاریخ مشاهده: 17/02/1388)

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Sufiism , Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:52  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

حَمدُون قصّار نیشابوری

 

Hamdun –e Qas-sār -e Neyshaburi

The Mystic and Sufi of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

حمدون بن احمد عماره قصّار نیشابوری،

کنیه: ابوصالح ، وفات: 271 هـ.ق

صوفی، از ابدال، رأس فرقه‌ی قصّاریّه، اهل ملامت (ملامتیه)، در نیشابور، وی بر مذهب قَدَری و از پیروان مکتب ثَوری بود و با ابوتراب نخشبی و ابوحفص نیشابوری ملازمت داشت

 

 

ابوصالح حمدون بن احمد بن عماره قصار نیشابوری، از مشایخ بزرگ تصوف ایران، در سده‌ی سوم هجری است. وی از مردم نیشابور بود و در ورع و تقوی و تبحر در فقه و حدیث شهرت داشت. در تذکرة‌الاولیاء عطار آمده است که: «در عیوب نفس دیدن، صاحب نظری عجیب بود و مجاهده و معامله به غایت داشت و کلامی در دل‌ها موثر و عالی و مذهب ثوری داشت و مرید بوتراب (نخشبی) بود و پیر عبدالله مبارک بود و به ملامت خلق مبتلا بود و مذهب ملامتیان نیشابور از او منتشر شد و در طریقت مجتهد و صاحب مذهب است و جمعی ازین طایفه بدو تولی کنند و ایشان را قصاریان گویند. نقل است که چون کار او عالی و کلمات او منتشر شد ائمه و اکابر نیشابور بیامدند و وی را گفتند که: ترا سخن باید گفت که سخن تو فایده‌ی دل‌ها بود، گفت: مرا سخن گفتن روا نیست، گفتند: چرا؟، گفت: از آن‌که دل من هنوز در دنیا و جاه بسته است. سخن من فایده ندهد و در دل‌ها اثر نکند و سخنی که در دل‌ها اثر نکند و سخنی که در دل‌ها موثر نبود گفتن آن بر علم استهزا کردن و بر شریعت استخفاف کردن بود و سخن گفتن آن‌کس را مسلم بود که به خاموشی او دین باطل شود و چون بگوید خلل برخیزد و گفت: نشاید هیچ کس را  که در علم سخن گوید، چون همان سخن کسی دیگر گوید و نیابت می‌دارد و روا نبود که سخن گوید تا نبیند که فرضی واجب است بر وی سخن گفتن تا او را صلاحیت آن بود. گفتند نشان صلاحیت آن چیست؟ گفت: آن‌که هر سخن که گفته باشد هرگزش حاجت نباشد بار دیگر گفتن و در وی تدبیر آن نبود که بعد از این چه خواهم گفت. پرسیدند که چرا سخن سلف نافع‌تر است دل‌ها را؟ گفت: به جهت آن‌که ایشان سخن از برای عزّ اسلام می‌گفتند و از جهت نجات نفس و از بهر رضاء حق ما از بهر عزّ نفس و طلب دنیا و قبول خلق می‌گوییم. و گفت باید که علم حق تعالی به تو نیکوتر از آن باشد که علم خلق، یعنی با حق در خلأ معاملت بهتر از آن کنی که در ملأ. گفت: هر که محقق بود در حال خود از حال خود خبر نتوان داد، و گفت: فاش مگردان بر هیچ‌کس آن‌چه واجب است که از تو نیز پنهان بود و گفت هر چه خواهی که پوشیده بود بر کس آشکارا مکن. و گفت: در هر که خصلتی بینی از خیر، از او جدایی مجوی که زود بود که از برکات او خیری به تو رسد. و گفت: من شما را به دو چیز وصیت می کنم: صحبت علماء و احتمال کردن از جهال. و گفت: صحبت با صوفیان کنید که زشتی‌ها را به نزدیک ایشان عذرها بود و نیکی را پس خطری نباشد تا تو را بدان بزرگ دارند تا تو بدان در غلط افتی. پرسیدند از توکل. گفت: توکل آن است که اگر هزار درم تو را وام بود، چشم بر هیچ نداری و نومید نباشی از حق تعالی به گزاردن آن. و گفت: توکل، دست به خدای زدن است. و گفت: اگر توانی که کار خود به خدای بازگزاری، بهتر از آن‌که به حیله و تدبیر مشغول شوی. و گفت: ابلیس و یاران او به هیچ چیز چنان شاد نشوند که به سه چیز: یکی آن‌که مومنی، مومنی را بکشد. و دوم آن‌که بر کفر بمیرد. و سوم از دلی که در وی بیم درویشی بود.

عبدالله بن مبارک گفت حمدون بیمار شد او را گفتند فرزندان را وصیتی کن. گفت: من بر ایشان از توانگری بیش می‌ترسم که از درویشی.»

عبدالرحمن جامی درباره‌ی حمدون قصار می‌نویسد:

«شیخ و امم اهل ملامت (ملامتیه) بود و در نیشابور طریق ملامت را او نشر کرد. اول مساله که از وی و اصحاب وی به عراق بردند و احوال ایشان گفتند سهل تستری و جنید گفتند اگر روا بودی که بعد از احمد مرسل صلی الله علیه و آله پیغمبری بودی از ایشان حمدون قصار بودی [1]». جمعی از طایفه متصوفه که بدو تولا می‌کنند ایشان را «قصاریان» می‌خوانند [2].

مرگ او را به سال 271 هجری ثبت کرده‌اند و قبرش در حیره [3] است.

 

پانوشت‌ها:

1.       نفحات‌الانس عبدالرحمن جامی، به کوشش مهدی توحیدی‌پور، ص 60

2.       مجمل فصیحی، به تصحیح محمود فرخ خراسانی، ج. 1، ص 355

3.       حیره نام یکی از محله‌های نیشابور و نیز گورستانی در نیشابور در سده‌های نخستین هجری بوده است.

 

منابع این نوشتار:

·     حقیقت، عبدالرفیع، «عارفان بزرگ ایرانی در بلندای فکر انسانی: پیران حقیقت در جهان معرفت»، تهران: انتشارات کومش، 1383، ص 27- 29.

·         «لغت‌نامه دهخدا»، تهران: موسسه لغت‌نامه دهخدا، 1377، ج. 6، ص 9198.

·         تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385، ج. 1، ص. 945.

 

توجه: فصل سی‌ و نهم «تذکرة الاولیاء» شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، با عنوان «ذکر حمدون قصار»، به بنیان‌گذار ملامتیه اختصاص یافته است. برای مطالعه‌ی بیشتر در مرام و اندیشه‌ی حمدون قصار نیشابوری، به «تذکرة الاولیاء» مراجعه نمایید.

 

 

درباره‌ی ملامتیان:

ملامتیّه، گروهی از صوفیه، منسوب به حمدون قصار (ابوصالح حمدون بن احمد)، که همواره به ملامت خود مشغولند و نامشان نیز از همین حالت، مشتق است. آنان آن‌چه را که در باطن دارند، در ظاهر آشکار نمی‌سازند. در بروز کارهای اخلاقی سعی می‌کنند و هر چه را همان طور که در جهان غیب روی داده، می‌خواهند. از این جهت می‌پندارند که علم و اراده‌ی ایشان با علم و اراده‌ی خداوند، مخالفتی ندارد. آنان اسباب را نفی کرده، مگر آن‌که جایش باشد. یعنی اگر کسی سببی را از جایی که واضع آن قرار داده، بردارد و نفی کند، چنین کسی نادان و جاهل است و قدر خود را نشناخته است، و کسی که سببی را از موضعی نفی کند و با توجه به آن باز هم بر آن سبب تکیه کند، کافر و ملحد گشته است.

می‌گویند که در حق ایشان است که گفته‌اند: «اولیائی تحت قبایی، لایعرفهم غیری». شاگردان این طریقت همه در سیر درجات کمال بودند ... برخی از ملامتیه می‌گویند: اگر مستی را دیدی، تو نیز سر به مستی بزن تا اینکه بر او اهانت نکرده و خود نیز دچار آن نگردی.

برگرفته از: یحیی‌ الامین، شریف، «فرهنگنامه فرقه‌های اسلامی»، ترجمه محمدرضا موحدی، تهران: انتشارات باز، 1378، ص. 265.

 

ملامتیه ، قصاریه

 

ابوصالح ملامتی، سالم باروسی،

حمدونیان (حمدونیه)، قصاریان (قصاریه) و مبانی تفکر و مرام ملامتیه

 

هادی قلیزاده در مقاله‌ی «ملامتیه و قلندریه در ادب فارسی» آورده است:« طريقه ملامتيه در نيشابور مخصوصا به وسيله‌ی حمدون قصار  (وفات 271) رواج يافت. در بعضي از ماخذ از حمدون به عنوان ابوصالح ملامتي نيز ياد كردند و پيروانش را گذشته از اهل ملامت، گهگاه قصاريان و حمدونيان هم مي‌خواندند. در واقع هر چند طريق ملامت به وسيله وي انتشار يافت، اما او را نمي‌توان واضع اين اساس خواند؛ چون گذشته از سابقه اين طرز تفكر در بين متقدمان بعضي از مشايخ، خود او هم از جمله «سالم باروسي» در اين باب بر وي سبقت داشته‌اند و آن‌چه حمدون درباره ملامت تعليم مي‌كرد، قبل از وي نيز به وسيله استادش سالم باروسي بيان مي‌شد و حمدون قصار، بيشتر مروج تعليم ملامتيه بوده است تا واضع اساس آن.

در بين كساني كه غير از حمدون قصار و هم در زمان وي طريق اهل ملامت را تعليم و پيروي مي‌كرده‌اند، ابوحفض حداد نيشابوري است كه حتي به سبب اصراري كه در پنهان داشتن حقيقت احوال خويش داشته است وي را متهم به زندقه هم كرده‌اند اما از رساله‌ی سلمي پيداست كه در زمان حيات، وي را به عنوان ملامتي مي‌خوانده‌اند.

مبدا نخستين اين فكر، دقت در صدق و اخلاص است. همان مبداء كه نقطه تحول زهد به تصوف است، با اين تفاوت كه صوفي در اخلاص به جايي مي‌رسد كه خود و خلق را نمي‌بيند ولي ملامتي در بند شهود خلق است و از اين رو مي‌خواهد كه تا از خلق پنهان ماند و گرفتار آفات شهرت نگردد. صوفيان ملامتي عقيده داشتند كه قبول و توجه خلق، سالك را از راه باز مي‌دارد و مغرور و به جلب خاطر مردم مشغول مي‌سازد و در نتيجه از توجه به حق و عنايات او محروم مي‌ماند. پس طريق آن است كه جز به اخلاص و محبت خداي به هيچ‌كس و هيچ چيز نينديشد. به خوش‌آمد و بدآمد مردمان پشت پا بزند و به خاطر سلامت باطن، تن به ملامت خلق بدهد و با تحمل تحقير و استخفافي كه به او روا مي‌دارند، غرور نفس را در هم بشكند. خلاصه آن كه به جاي توجه به خرقه و سجاده و خانقاه و سبحه، به تهذيب نفس و صفاي درون بپردازد.

ابوالحسن علي‌بن عثمان هجويري در كتاب «كشف المحجوب» ملامت را بهره خاصان حق مي‌داند و مي‌نويسد: «گروهي از مشايخ از طريق ملامت سپرده‌اند و ملامت را اندر خلوص محبت تاثيري عظيم است و مشربي تمام. و اهل حق مخصوصند به ملامت خلق از جمله عالم، خاصه بزرگان اين امت كثرهم‌الله و رسول(ص) كه مقتدا و امام اهل حقايق بود و پيشرو محبان، تا برهان حق بروي پيدا نيامده بود و وحي بدو پيوسته، به نزديك همه نيك نام بود و بزرگ.

و چون خلعت دوستي در سر وي افكندند خلق زبان ملامت بدو دراز كردند. گروهي گفتند كاهن است و گروهي گفتند شاعر است و گروهي گفتند كاذب است و گروهي گفتند مجنون است و مانند اين ...‌ .

و سنت بار خداي چنين رفته است كه هر كه حديث وي كند عالم را به جمله ملامت‌كننده وي گرداند ... پس خلق را برايشان گماشتند تا زبان ملامت برايشان دراز كردند. لاجرم ملامت خلق، غذاي دوستان حق است از آن‌چه اندر آن آثار قبول است و مشرب اولياي وي كه آن علامت قرب است و همچنان كه همه خلق به قبول خلق خرم باشند، ايشان به رد خلق خرم باشند.

نجم‌الدين رازي در كتاب مرصادالعباد، پا را از اين حد فراتر نهاده است و اول ملامتي را آدم و با توجيهي ديگر خدا مي‌داند:

«اول ملامتي كه در جهان بود آدم بود. و اگر حقيقت مي‌خواهي، اول ملامتي حضرت جلت بود. زيرا كه اعتراض، اول برحضرت جلت كردند. عجب اشارتي است اين كه بناي عشق بازي برملامت نهادند.‌

عشق آن خوشتر كه با ملامت باشد // آن زهد بود كه با سلامت باشد»

باري، طريقه ملامت آن‌گونه كه حمدون قصار تعليم يا ترويج مي‌كرد نوعي زهد پنهاني بود؛ اخلاص در زهد. اين اخلاص تا جايي مي‌رفت كه هيچگونه تظاهر و دعوي را اجازه نمي‌داد و هيچگونه انتظار و توقعي را هم تبليغ نمي‌كرد. اهل ملامت به سبب اصرار در پرهيز از هرگونه خودنمايي، به تعليم و تصنيف هم علاقه‌اي نشان نمي‌دادند و از اين روست كه «سلمي» در رساله الملامتيه مي‌گويد كه اين قوم، كتاب‌ها و حكايات مدون ندارند و طريقه‌ی آن‌ها عبارت بوده است از اخلاق و رياضات. اجتناب از شهرت و قبول در نزد خلق كه ملامتي‌ها آن را جهت اخلاص در عمل ضروري مي‌ديدند سبب مي‌شد كه از هر آن‌چه آن‌ها را به عنوان زاهد و عالم و عارف ممتاز مي‌كند خويشتن را كنار بكشند. همين نكته آن‌ها را بيشتر با طبقات اهل حرفه نزديك كرد و سبب مزيد رواج طريقه آن‌ها در بين اهل بازار شد. مشايخ اهل ملامت لباس عياران و شاطران را بيشتر از لباس زاهدان و صوفيان دوست مي‌داشتند، هرچند در لباس عياران و اوباش كار نيكان و پاكان را دنبال مي‌كردند. <كه دوستان خدا ممكن‌اند در اوباش».

به‌علاوه، هر چند با اهل بازار و درميان آن‎ها زندگي مي‌كردند دل‎هايشان از بازار و بازاريان رميده بود. هرچه سبب مي‌شد كه خلق درباره‌ی آن‌ها حسن ظني پيدا كنند نزد اهل ملامت مردود بود. اين اخلاص در عمل كه اهل ملامت مبناي طريقت خويش را برآن مي‌نهادند طريقه‌ی آن‌ها را كه نوعي نهضت اصلاح در تصوف و در واقع كوششي براي پيراستن تصوف از قيود و ظواهر آن بود در بين اشخاص ساده، عوام و اهل بازار رواج خاص داد و چون فتوت (طريقه فتيان) نيز تا حدي براصل اخلاص در عمل و اجتناب از ريا مبني بود، طريقه‌ی اهل ملامت تدريجا با سنت‌هاي اهل فتوت با هم درآميخت و هر دو طريقه در ترك لباس مخصوص اهل تصوف و در احتراز از هيات و صورتي كه آن‌ها را محبوب و معبود خلايق كند، اصرار كردند، اما هم طريقه‌ی خود آن‌ها و هم طريقه‌ی اهل فتوت نيز اندك اندك شكل و قالب معين گرفت و لباس و هيبت و آداب و رسوم به آن‌ها افزوده شد كه مثل مورد صوفيه در مورد آن‌ها نيز نشاني از انحراف از اصل بود ...».

منبع: قلیزاده، هادی، «ملامتیه و قلندریه در ادب فارسی»، وب‌گاه «روزنامه اطلاعات»، شماره 24308،  پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷.

نیشابور، خاستگاه اندیشه‌های عرفانی اصیل

 

حمدون قصار در لغت‌نامه دهخدا

ابوصالح: حمدون بن احمدبن عمارة القصار. یکی از اکابر مشایخ صوفیه. پیشوای فرقه‌ی قصاریه که آنان‌را حمدونیه و ملامتیّه نیز نامند. هجویری گوید: وی از علماء بزرگ و از سادات این طریقت است و طریق‌ وی اظهار و نشر ملامت بوده است و اندر فنون معاملت او را کلام عالی است. وی گفتی باید که تا علم حق تعالی بتو نیکوتر از آن باشد که علم خلق. یعنی باید که اندرخلأ با حق‌تعالی معاملت نیکوتر از آن کنی که اندر ملأ با خلق که حجاب اعظم از حق دل تُست با خلق. و از نوادر حکایات وی یکی آن است که گوید روزی اندر جویبارحیره ‌ی نیشابور می‌رفتم، نوح نام عیّاری بود به فتوت معروف و جمله‌ی عیّاران نیشابور در فرمان وی بودندی. وی را اندر راه بدیدم گفتم یا نوح جوانمردی چه چیز است. گفت جوانمردی من خواهی یا از آنِ تو. گفتم هردو بگوی. گفت جوانمردی من آن است که این قبا بیرون کنم و مرقعه بپوشم و معاملت مرقع پیش گیرم تا صوفی شوم و ازشرم خلق اندر آن جامه از معصیت بپرهیزم و جوانمردی تو آن‌که مرقعه بیرون کنی تا تو به خلق و خلق به تو فتنه نگردند. پس جوانمردی من حفظ شریعت بود بر اظهار و ازآنِ تو حفظ حقیقت بود بر اسرار. و این اصلی قویست –انتهی.

منبع: وب‌گاه «لغت‌نامه» دهخدا، مدخل «ابوصالح»

 

ملامتیه، قصاریه، حمدون قصار

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Sufiism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:40  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابومحمد مرتعش نیشابوری

 

Abu Mohammad Morta'esh –e Neyshaburi

The Mystic of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

جعفر بن مُرتَعِش، کنیه: ابومحمد، وفات 328 هـ.ق

عارف بزرگ اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري

 

 

صوفی و زاهد و از اولیاء الله، اهل نیشابور و ساکن بغداد، شاگرد ابوحفص نیشابوری [1]. مصاحب ابوعثمان حیری [2] و جنید بغدادی [3]. گفته‌اند وی دهقان‌زاده‌ای صاحب مال و مکنت بود و با اهل خرقه، بدرفتاری می‌کرد تا شبی امیرالمومنین علی (ع) را به خواب دید که او را از عاقبت کار دنیاداران هشدار داد و چون بیدار شد همه‌ی مال خود را به نیازمندان بخشید و خود راه سفر را در پیش گرفت. وی به هنگام مرگ، اندکی بیش از ده درهم بدهی داشت و جامه‌هایش نیز به همین قیمت بود و در حالی از دنیا رفت که نه به کسی بدهی داشت و نه هیچ مال و اندوخته‌ای. وی غالبا در مسجد شونیزیّه به سر می‎برد و در همان مسجد درگذشت. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 1884)

ابوالفرج ابن جوزي، در «صفةالصفوة»، نوشته است که: او صحبت جنيد (بغدادی) را دريافته است و اقامت او به بغداد در مسجد شونيزيه بود. وي گفتندي که عجايب بغداد سه چيز است: اشارات شبلي، نکت مرتعش و حکايات جعفر الخواص. او را گفتند، فلان بر آب رود گفت: اگر خداي او را بر مخالفت هوا قادر فرمايد، آن از رفتن بر آب بسي عظيم تر بود. (فرهنگسرا)

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در ضمن بيان شرح حال ابومحمد مرتعش نيشابوري در «تذکرةالاولياء» نوشته است که: نقل است که گفت سيزده حج کردم به توکل، چون نگه کردم همه بر هواي نفس بود، گفتند، چون دانستي؟ گفت: از آن‌که مادرم گفت سبویي آب آر، بر من گران آمد، دانستم که آن حج بر شره شهوت بود و هواء نفس. (فرهنگسرا)

وفات ابومحمد مرتعش نيشابوري، در سال 328 هجري در بغداد اتفاق افتاده است.

 

پانوشت‌ها:

1.    ابوحفص حدّاد نیشابوری؛ اهل نیشابور و از اکابر عرفای قرن سوم (هجری)؛ شغل او آهنگری (حدّاد) بود و نخستین کسی است که تصوّف را در نیشابور ظاهر کرد. وی معاصر جُنید بغدادی و رأس فرقه‌ی ملامتیّه‌ ی نیشابور بود. وی گاهی به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. وفات او را به اختلاف در سال‌های 264، 265، 266 و 270 ضبط کرده اند. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 357)

2.    ابوعثمان حِیری رازی؛ سعد (سعید) بن اسماعیل؛ وفات 298 هـ.ق؛ صوفی فقیه قرن سوم؛ اصل او از ری، و مقیم محله‌ی «حِیرَه»‌ ی در نیشابور و منسوب به آن؛ مورد اعتماد اهل تسنن و تشیع؛ ار ابوحفص حداد (نیشابوری) و شاه شجاع کرمانی، دانش و عرفان آموخت. کرامات و نوادر بسیار به او نسبت داده‌اند. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 380)

3.    جُنید بغدادی؛ جنید بن محمد خزّار قواریری؛ کنیه ابوالقاسم؛ وفات 297 یا 298 هـ.ق؛ ... در بغداد متولد شد و در همان شهر زیست و همانجا وفات یافت ... او را به تاج ‌العارفین، قطب