تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 

تا ميانه‌ي قرن هفتم هجري قمري، نظام موسيقايي كم و بيش يكساني در ايران، به ويژه در خراسان بزرگ، رايج بوده و سنتي كه در ميان نوازندگان و خنياگران موجود بوده، بيش‌تر به زبان فارسي و سينه به سينه انتقال پيدا مي‌كرده است. اسنادي كه از اين دوره براي ما باقي مانده، در ضمن متون غيرفني و ديوان‌هاي شعر است. اولين منبعي كه تا اندازه‌اي اين نظام را براي ما روشن مي‌كند رساله موسيقي محمد بن محمود بن محمد نيشابوري (ملقب به عجب الزّمان) است كه در راستاي دست يافتن به روند كلي اين نظام، داراي اهميت است. در اين نظام موسيقايي (= نظام پرده‌اي؛ كه با نظام جديد موسيقايي، يعني نظام «مقامي» اختلافاتي دارد)، داوازده پرده و شش شعبه وجود داشته، و پرده‌ي «راست» در اين ميان، مادر پرده‌هاي ديگر و از ساير آن‌ها پُراهميت‌تر بوده است. اگر چه در اين نظام، طبعا اختلاف‌هايي نيز در نواحي مختلف وجود داشته، اما رساله موسيقي نيشابوري به ما نشان مي‌دهد كه اين نظام موسيقايي، مبتني بر نظريه‌ي مدوّني، بوده است.

پژوهشگر ارجمند - اميرحسن پورجوادي-، در اين نوشتار، به بررسي و معرفي رساله‌ي موسيقي نيشابوري، شرح حال و آثار پديدآورنده‌ي رساله - محمد بن محمود بن محمد نيشابوري-، تقسيم‌بندي پرده‌ها ]مقامات[ موسيقي و نام‌هاي آن‌ها از ديدگاه نيشابوري، و نظريه‌پردازان موسيقي پيش و پس از وي تا قرن هفتم هجري، پرداخته است.

 

 

«موسيقي، علمي شريف است»

محمد بن محمود نيشابوري

 

مقدمه:

اثري كه در اين‌جا معرفي مي‌شود يكي از قديم‌ترين رسائل موسيقي است كه به زبان فارسي نوشته شده است. مولف اين رساله «محمد بن محمود بن محمد نيشابوري» است كه گويا آن را در اوايل قرن ششم هجري، نوشته است.

آثاري كه قبل از اين رساله نوشته شده است، همچون آثار كندي، فارابي، ابن سينا و رسائل اخوان الصفا، همه متاثر از رساله‌هايي است كه در قرون اوليه‌ي هجري از آثار يوناني و سرياني ترجمه شده بود.

اما اين رساله، اگر چه كوتاه است، ولي نويسنده، آن را بدون تكيه بر منابع يوناني و  آثار عربي تاليف كرده است و تمامي مطالبي كه در آن آمده است، صرفا جنبه‌ي ايراني دارد و شبيه هيچ يك از آثار قبل از خود نيست. مثلا نويسنده در اين رساله از علم «ايقاع» - كه برگرفته از سنت‌هاي عرب است- به هيچ وجه سخني به ميان نياورده است.

نويسنده‌ي اين رساله، همانطور كه از نام او برمي‌آيد، خراساني و اهل نيشابور بوده است و در اين رساله نيز كم و بيش از سنت موسيقي خراساني قرون پنجم و ششم ]هـ.ق.[ پيروي كرده است. مطالبي كه در اين رساله بيان شده، همه جنبه‌ي عملي دارد، اما نيشابوري سعي كرده است كه اين مطالب را به صورتي علمي، بيان كند و مباني و اصول دسته‌بندي پرده‌ها و شعبه‌ها را، كه احتمالا تا قبل از او، به صورت شفاهي انتقال پيدا ‌كرده است، به گونه‌اي دقيق و منظم بيان كند.

از محتواي رساله پيداست كه مولف، براي موسيقي، جنبه‌اي معنوي قائل بوده، چنان‌كه خود نيز در فصل اول مي‌گويد «موسيقي، علمي شريف است» و در مقدمه نيز قيد مي‌كند كه مخاطبان او كساني‌اند كه طبع راست دارند. از اين رو، از آن‌ها درخواست مي‌كند كه مطالبي را كه مي‌آموزند، به دست نااهلان ندهند، تا اين‌كه استادان گذشته نيز از ايشان راضي باشند.

اين رساله، چنان‌كه گفتيم، حاوي موسيقي عملي عصر نيشابوري است و نويسنده نيز به مسائلي اشاره مي‌كند كه پيداست با موسيقي عملي آشنايي كامل داشته است، تحليل مطالب اين رساله اين نكته را نشان مي‌دهد.

 

تحليل رساله‌ي موسيقي نيشابوري:

اين رساله، مشتمل بر يك مقدمه و پنج فصل است. نويسنده، در ابتدا خود را معرفي مي‌كند و سپس از انگيزه‌ي خود براي نوشتن اين رساله، سخن مي‌گويد. رساله‌ي حاضر، ظاهرا مختصري است از مطالبي كه نيشابوري از ديگران، كسب كرده و چيزهايي كه خود بدان‌ها افزوده است، و گويا اثر جامع‌تري نيز در اين زمينه داشته است.

نيشابوري در فصل اول، از دوازده پرده كه در زمان او معمول بوده است، نام مي‌برد. واژه‌ي «پرده»، گرچه امروز معمولا به معني «دستان» به كار مي‌رود، اما موسيقي‌دانان ايراني قبل از صفي‌الدين ارموي، آن را به جاي «مقام» به كار مي‎بردند. در عربي اين دوازده پرده را «ادوار مشهوره» يا «شُدود» مي‌ناميدند [1]، و واژه‌ي «مقامات» را ظاهرا اولين بار، قطب‌الدين شيرازي (634-710 هـ.) به معناي «ادوار» به كار برده [2]، ولي بعدا در كتب عبدالقادر مراغه‌اي (754-837 هـ.)، «مقام» مترادف «پرده» به كار رفته است [3]. شيوه‌ي طبقه‌بندي پرده‌ها از نظر نيشابوري، با آن‌چه صفي‌الدين، بيان كرده است متفاوت است و ظاهرا در طول يك قرن و نيم، اتفاق‌هايي در اين مورد صورت گرفته است و ما سعي كرده‌ايم تا حدودي اين مطلب را جداگانه ]در بخش«پرده‌هاي موسيقي از ديدگاه نيشابوري و متقدمان و متاخران»[ شرح دهيم.

در فصل دوم، نيشابوري، موضوع «شعبه‌ها» را پيش مي‌كشد و بيان مي‌كند كه دوازده پرده‌اي كه قبلا نام آن‌ها را برده است، داراي شش شعبه هستند. او، در اين فصل، ابتدا مي‌گويد از هر دو پرده، يك شعبه، منشعب مي‌شود و سپس آن‌ها را نام مي‌برد. واژ‌ي شعبه در رساله‌ي نيشابوري، ظاهرا معادل «آوازه» در متون بعدي است و نبايد آن را با اصطلاح شعبه كه در آثار قطب‌الدين شيرازي و عبدالقادر مراغه‌اي آمده است، اشتباه كرد. در همين فصل، نويسنده از «باربد» نام مي‌برد و مي‌نويسد «هرچه باربد ساخت و بزد، هفت پرده بيش نبود». نكته‌اي كه در اين‌جا قابل توجه است اين است كه، نيشابوري بر خلاف نويسندگان ديگر كه به عربي مي‌نوشتند و منشاء موسيقي را يا به يونانيان، يعني فيثاغورس و افلاطون [4] و يا به سنت يهود، يعني حضرت موسي و داوود و سليمان، نسبت مي‌دادند [5]، به سنت ايران باستان و باربد، نسبت مي‌دهد. به نظر مي‌رسد، همانطور كه آقاي رجب‌اُف نيز اشاره كرده است، منظور از هفت پرده‌اي كه نيشابوري به باربد نسبت مي‌دهد، همان «هفت خسرواني» باشد. او در اين فصل، همچنين از فردي به نام سعيدي كه در زمان شاه شروه (شيرويه) مي‌زيسته و شاگرد باربد بوده است نام مي‌برد و مي‌نويسد پنج پرده‌ي ديگر را او اضافه كرده است. از شمس‌الدين محمد يحيي و كمال‌الزمان حسن نايي نيز در اين فصل نام برده و مي‌نويسد كه شش شعبه را نيز آن‌ها به دوازده پرده افزوده‌اند ....

فصل سوم، يكي از فصل‌هاي پيچيده‌ي اين اثر است. مولف، ابتدا مي‌گويد كه موسيقي داراي هجده «بانگ» است و سپس روشن مي‌كند كه هر پرده، شامل چند بانگ است. اصطلاح بانگ كه در رساله‌هاي دوره‌ي صفويه نيز به چشم مي‌خورد [6]، احتمالا به يك محدوده‌ي صوتي، اطلاق مي‌شده است. سيف‌الدين غزنوي در اين باره مي‌نويسد:

«... و گفته‌اند موسيق هجده بانگ است از اين قرار: پرده‌ي راست، دو بانگ و نيم آواز است. حجاز دو بانگ بود بزرگ يك بانگ و نيم است حسيني يك بانگ است عشاق يك بانگ كوچك دو بانگ و باقي بدين قياس.

استادان اين علم گفته‌اند، دوازده مقام، سي و شش بانگ است، كه در هر مقام، سه بانگ ادا مي‌شود. مثل حسيني؛ پستي او يك بانگ، بلندي او يك بانگ، عرصه‌ي او يك بانگ. باقي مقامها به همين قانون از پستي و بلندي و عرصه، مثل مقام حسيني.» [7]

اما چنا‌ن‌كه ملاحظه مي‌شود، عبارت بالا كمي مخدوش است و براي يافتن معناي دقيق بانگ، در اين آثار، تحقيق و تتبع بيشتري لازم است.

پس از اين مطلب، نيشابوري، پرده‌ي راست را پرده‌ي اصلي و مركزي مي‌خواند و چگونگي انشعاب پرده‌هاي ديگر را شرح مي‌دهد.

در فصل چهارم، سخن بر سر اين است كه هر پرده را در چه وقت از اوقات شبانه‌روز، بايد نواخت. اين بحث تقريبا در بيشتر رساله‌هاي بعد از صفي‌الدين ارموي ديده مي‌شود، اگرچه مطالب آن‌ها كم و بيش، با هم متفاوت است. تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم، اين موضوع، اولين بار در رساله‌ي نيشابوري بيان شده است، هر چند كه مولف كنزالتحف [8] و فتح‌الله شيراني (زنده در 880هـ.ق.) نيز به تقليد از او، در اين مورد، سخناني به ابن ‌سينا  نسبت مي‌دهند، ولي كاملا مشهود است كه اين مطالب، منحول است و ممكن نيست كه از ابن سينا باشد. [9]

مطلب ديگري كه نيشابوري در اين فصل به آن اشاره مي‌كند، قرآن خواندن پيغمبر اسلام در پرده‌ي «نهاوند» است. بحث در مورد آواز خواندن پيامبران، موضوعي است كه در اكثر منابع موسيقي به چشم مي‌خورد [10] و گاه ديده مي‌شود كه آواز خواندن در هر پرده‌اي را به پيامبري خاص نسبت مي‌دهند. اين بحث احتمالا از كتب سماع صوفيه، اقتباس شده است، چه صوفيه براي اباحه‌ي سماع، سعي مي‌كردند به احاديث مختلف متوسل شوند و يكي از اين احاديث كه ابونصر سراج توسي (متوفي 378هـ.) نيز آن را نقل كرده، حديثي است از قول پيامبر كه فرمود: «ما بعث الله نبيا الا حسن الصوت.» [11]

نيشابوري، در فصل پنجم نيز، همانند فصل قبل، از آداب خنياگري سخن مي‌گويد، او در اين فصل مشخص مي‌كند كه براي هر طبقه‌اي از مردم، چه لحن يا آهنگي را بايد نواخت. قبل از نيشابوري، عنصر المعالي كيكاوس بن اسكندر قابوس در قابوسنامه به سال 475 هجري نيز به اين نكته اشاره كرده است [12]، ولي مطالبي كه نيشابوري، در اين فصل و فصل پيشين بيان كرده، حاكي از اين است كه نويسنده، خود در موسيقي عملي دست داشته و اين مطالب را نيز خطاب به نوازندگان نوشته است. [13]

 

درباره‌ي محمد بن محمود بن محمد نيشابوري:

همانطور كه در ابتداي رساله بيان شده است، نام نويسنده محمد بن محمود بن محمد نيشابوري، و لقب او نيز «عجب الزمان» است. اما از آن‌جا كه مي‌دانيم در هيچ منبعي اين نام به همين صورتي كه در رساله قيد شده، نيامده است.

اولين بار آقاي محمدتقي دانش‌پژوه در مقدمه‌اي كه در متن چاپي اين اثر در سال 1344 نوشته‌اند، احتمال داده‌اند كه نويسنده‌ي اين رساله همان محمد بن محمود بن احمد نيشابوري – صاحب تفسير بصائر يميني- باشد كه شرح او در لباب الباب آمده است [14]، و محقق تاجيك – عسكر علي رجب اف- نيز به ضرس قاطع اين مطلب رابيان كرده و براي اثبات گفته‌ي خود نيز شواهدي آورده است [15].

اما قديم‌ترين منابعي كه درباره‌ي نويسنده‌ي تفسير بصائر يميني، اطلاعاتي در اختيار ما مي‌گذارد، ابتدا كتاب تفسير بصائر است و سپس شرح حالي است كه محمد عوفي (متوفي بعد از 630 هجري)، در لباب الباب بيان كرده است [16]. و بقيه‌ي منابع بعدي نيز، مانند كشف الظنون [17]، هفت اقليم [18]، الذّريعه [19] و ريحانة الادب [20]، كم و بيش، از اين دو اثر اقتباس كرده‌اند. اما در ميان همين دو اثر يعني تفسير بصائر و لباب الباب، نيز كمي اختلاف است. محمد عوفي، درباره‌ي نيشابوري مي‌نويسد:

«الامام العام، فخر الملة و الدين، محمود بن محمد بن احمد نيشابوري، رحمةالله، امام يگانه و فضل بيكرانه عالِمي ني عالَمي، جهان محامد و مآثر و كان فضايل و مفاخر، پدر او امام بيان الحق – محمود نيشابوري- رحمةالله، از افراد عالم بوده است و لطايف و غرايب و تصانيف او در انواع علوم در اطراف جهان مشهور است و جمله مقبول، و چون به سمع او رسيد كه در بلاد مغرب، تفسيري ساخته‌اند در پنجاه مجلد، او در معني يك آيت كه آفريدگار مي‌فرمايد: و في انفسكم افلا تبصرون، صد دفتر تاليف كرد، پنجاه در خَلق انسان و پنجاه در خُلق انسان. و اين امام فخرالدين محمد محمود كه ما بصدد ذكر اوييم در عهد دولت بهرام شاه، از فحول ائمه غزنين بود و تفسير بصائر يميني تاليف اوست و راي آراي كه ترجمه‌ي غرر و سير است، تصنيف او. و صحيفة الاقبال كه در معارضه تيغ و قلم است، ساخته و پرداخته او. و او را تصانيف بسيار است و از اشعار او بر يك رباعي اختصار كنيم، هر چند معروف است و ليكن بغايت مطبوع است، در آن وقت كه رايت دولت سلطان سعيد سنجر تغمّده الله برحمه بر صوب ممالك قزنين، خافق گشت تا بهرام شاه را مالش دهد و ممالك غزنين را مستخلص و مستصفي گرداند و بهرام شاره را با او امكان مقاومت نبود اما فخرالدين محمد محمود نيشابوري را به رسالت فرستاد و چون به حد تكيناباد به معسكر منصور پيوست به وسيلت پيري و تقديم جانب او مرعي ماند و او را پيش بردند و پس از رعايت جانب ادب و اقامت شرايط خدمت، زبان برگشاد و گفت بهرام كه شاهي از اين درگاه يافته است، مقام خدمت مي‌بوسد و مي‌گويد:

گر آب دهي نهال خـــود كاشته‌اي    ور پست كني بنا خود افراشته‌اي

من بنده همانم كه تو پنداشته‌اي    از دست ميفكنم چـو برداشته‌اي»

چنان‌كه مي‌بينيم، عوفي، نام مولف كتاب تفسير بصائر يميني را محمد بن محمود بن احمد نيشابوري، ذكر كرده است كه با نام نويسنده‌ي رساله‌ي موسيقي يعني محمد بن محمود بن محمد نيشابوري، در اسم جدّشان اختلاف است. منابع ديگر هم كه نام جد مولف تفسير بصائر يميني را احمد ذكر كده‌اند، ظاهرا همگي از لباب الباب پيروي كرده‌اند. ولي نيشابوري، خود در تفسير بصائر مي‌نويسد: «خواجه امام محمد محمود، جد من، روايت كردي ... » [21]، و از آن‌جا كه قول نويسنده معتبرتر است مي‌توان نتيجه گرفت كه نام جد او محمد بوده نه احمد، در اين صورت با نام مولف رساله‌ موسيقي، يكي است. او در چند جاي ديگر تفسير بصائر نيز مكرر از امام محمد محمود نيشابوري -يعني جد خود- نام مي‌برد و مي‌گويد اين شخص نيز تفسيري بزرگ در سي مجلد نوشته است. [22]

او همچنين در ضمن داستاني از پدر خود- يعني امام بيان‌الحق محمود بن محمد نيشابوري- نيز ياد مي‌كند. داستان مزبور از اين قرار است:

«خواجه ما –رحمةالله- قاعده داشتي كه در سالي دو نوبت، يكي؛ اول ماه محرم و دوم؛ اول ماه رجب، به زيارت خاك‌هاي بزرگان رضوان الله عليهم رفتي و در محرم سنه احدي و عشرين، توقفي افتاد و عذري پيش آمد، تا آن موسم در گذشت.آن‌گاه قاضي‌القضاة زاهد را كه استاد او بود، در خواب ديد كه او را مي‌گويد: كه امسال تو را نزديك ما مي‌بايد بود از ما فراموش كردي. آن‌گاه مقري محمود قلاني را كه خوش‌آواز‌تر بود، از اهل روزگار خود و خواجه‌ ما را بدان آسايشي بود و گفتي در دل آواز مقري محمود مي‌گويد، گفت چنانك تو را فرموده‌اند بر وي بخوان و آن‌گاه او به خوش‌ترين آوازها بخواند. «اذ قال الله يا عيسي اني متوفيك و رافعك الي اليه». و خواجه ما رحمةالله گفت در اثناي آنك او ترجيح مي‌كرد و آواز را باز مي‌گردانيد، از جوانب خانه صوت‌هاي دلرباي جان‌فزاي مي‌آمد و صورت ايشان ديده نمي‌شد. و ديگر روز، خواجه به معذرتي، زيارت‌ها را قضا كرد و چون باز آمد در مجلسي از مذالك خلق‌الانسان (كذا) يك ورق بنوشت و اين خواب و تعبير ان و بشارتي كه در ضمن آن بود، اتباع و اصحاب او را ثبت كرد و مرا فرمود تا خوابگاه او بساختم و منتظر فرمان حق بنشست تا سر هفته از آن روز باز گذشته شد. رحمةالله عليه رحمة واسعة». [23]

از اين گزارش، چنين برمي‌آيد كه امام بيان‌الحق، نيز داراي ذوق هنري و موسيقي بوده و به آواز خوش نيز گوش مي‌داده است. فوت او نيز، همانطور كه نيشابوري مي‌گويد در 521 هجري بوده و كتابي نيز به نام عمل الغرائب تاليف كرده است [24]. مدفن اما بيان‌الحق به قول نويسنده‌ي تاريخ نيشابور در جوار نمازگاه عيد در شهر شادياخ بوده است [25].

اما نكته‌ي ديگري كه عوفي درباره‌ي نيشابوري ذكر مي‌كند، واقعه‌ي لشكركشي سنجر به غزنه در سال 529 هجري است. در اين زمان كه نيشابوري كه از مشايخ و ريش‌سفيدان دربار بهرام‌شاه (سلطنت 511-548 هـ.) بوده، براي وساطت نزد سنجر فرستاده مي‌شود، تا او را از حمله به غزنه منصرف كند. از آن‌جا كه اين واقعه در 520 هجري اتفاق افتاده، بعيد است كه كتاب بصائر در 48 سال بعد، يعني به گفته‌ي حاجي خليفه، در سال 577 هجري نوشته شده باشد [26]. از طرف ديگر،  اين كتاب چنان‌كه از نامش هم پيداست براي يمين‌الدوله بهرام شاه (ممدوح ثنايي و كسي كه كليله و دمنه براي او ترجمه شده است) نوشته شده و چون پايان سلطنت بهرام‌شاه 547 هجري بوده، پس بايد اين كتاب هم قبل از اين تاريخ نوشته شده باشد [27]. نيشابوري، ضمن شرح حالي كه از خود در مقدمه‌ي تفسير بصائر آورده، مطالب بيشتري را براي ما روشن كرده است:

«و اين بنده‌ي درويش از خود و توانگر به خداي خود، از چهار سالگي، قدم در باديه‌ي تعلم نهاده است و تا چهل سالگي در طواف كعبه‌ي علم بوده و حمدالله تعالي به هر وقت كه بر مايه‌ي عمر سودي يافته است و در روزنامه روزگار يادگاري نبشته ... و اكنون كه نامه‌ي عمر پيوندي به آخر مي‌رسد و درباره‌ي زندگي كم حاصل به ساحل مي‌انجامد و عمر از چهل سال درگذشت و بناي زندگي واهي شد و گل اميد پژمرد، روي به خدمت قرآن آوردم تا تقصير گذشته را قضا كنم و عمر پريشان شده را دريابم». [28]

نيشابوري، با توجه به مطالبي كه درباره‌ي خود، بيان مي‌كند، تا قبل از چهل سالگي به علوم ديگري مي‌پرداخته و تصانيف ديگري نيز در زمينه‌هاي مختلف داشته، چنان‌كه جزء تاليفات او از ديوان شعر نيز نام برده شده است [29]. اين مطالب، ما را در تعيين هويت او جلوتر برده و مي‌توان ادعا كرد كه علم موسيقي نيز در زمره‌ي علومي بوده كه نيشابوري در ايام جواني بدان پرداخته و رساله‌ي حاضر نيز كه حاصل همان دوران است، قاعدتا در اوايل قرن ششم نوشته شده است. اما بعد از چهل سالگي، موسيقي را كنار گذاشته و به سنت خانواده‌اش روي به مسائل مذهبي و تفسير قرآن آورده، تا بدين‌وسيله، جبران مافات كند. و علت ناشناخته ماندن او نيز احتمالا اين بوده كه چهل سالگي به بعد نمي‌خواسته است، موسيقي‌دان شناخته شود.

اگر فرض كنيم كه نيشابوري، در سالي كه سنجر به غزنه حمله كرده – يعني 529 هجري-  حدودا پنجاه ساله بوده، تولد او بايد در حدود سال‌هاي 480-490 بوده باشد. او تا آخر عمر پدرش –يعني 521 هجري- در نيشابور در كنار او بوده است و بعد از آن به غزنه و دربار بهرام شاه رفته است.

مولف، همچنين مي‌نويسد رساله‌ي حاضر مختصري است از مطالبي كه در علم موسيقي كسب كرده و چنان‌كه خود در مقدمه تصريح كرده، ظاهرا آثار ديگري نيز در موسيقي داشته است، اما تنها اثري كه از او در اين زمينه به دست ما رسيده، همين رساله است. تاثير اين رساله در آثار بعد از مولف، مخصوصا در دوره‌ي صفويه، بارز است.

از ابتداي رساله موسيقي پيداست كه او در ميان موسيقي‌دانان ملقّب به «عجب الزمان» بوده است. اما اين نام در هيچ يك از آثار اين دوره ديده نمي‌شود. تنها علاءالدين عليشاه الخوارزمي البخارايي معروف به علاء منجم در يك قرن و نيم بعد، در كتاب خود –اشجار و اثمار- پس از تقسيم‌بندي پرده‌ها و ارتباط هر يك با كواكب مي‌نويسد:

« ... آنچ تقرير افتاد، قواعد متقدمانست و اصطلاحات ايشان، چون ابن سهل، ابن ابوالفتوح و محمود مكّي و عجيب الزّمان و ديگر بزرگان.» [30]

تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم در هيچ رساله‌ي ديگر از «عجيب‌الزمان» نامي برده نشده است و به نظر مي‌رسد كه منظور از «عجيب ‌الزمان» همان «عجب الزمان»، يعني محمد بن محمود بن محمد نيشابوري باشد. از آن گذشته، علاء منجم نيز از عجيب الزمان، در زمره‌ي اشخاصي نام مي‌برد كه در قواعد تقسيم‌بندي و اصطلاحات پرده‌ها سهيم بوده‌اند. هر چند كه به نظر نمي‌آيد كه او در تحيري مطالب كتاب خود از رساله موسيقي نيشابوري، استفاده كرده باشد.

 

ادامه‌ی مطلب ... کلیک کنید


ABARSHAHR

Neyshabur Encyclopedia

-----------------------------------------------------

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

BorzinMehr FireTemple

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:37  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی‌ نیشابوری

متکلم بزرگ، عالم متبحر جهان اسلام و مذهب شیعه، از بزرگان فقیهان اثنی‌عشریه،

دانشمند نام‏آور علوم اسلامی و استوانه‏ی استوار قرن سیزدهم هجری

1246-1306 هـ.ق.

 

Mir Hāmed Hossayan Hendi Neyshaburi

Seyyed Mir-Hāmed Hossayn –e Musavi –ye Hendi –ye Neyshaburi

Shia Muslim scholar & Writer Iranian

(IranNeyshabur, India – luknow)

 

نام، «سید مهدی»؛ کنیه، «ابوالظفر»؛ معروف به «سید حامد حسین»؛ تولد، 1246 هـ.ق.؛ وفات: 1306 هـ.ق.؛ میرحامد حسین، عالمی پُرتتبع بود و بر آثار عالمان گذشته و اخبار و روایات تسلط، و در این خصوص شهرت خاصی داشت. وی پس از کسب علوم معقول و منقول عمر خویش را به بحث و پژوهش در اسرار اعتقادات دینی و حراست از ارزش‏های اسلام راستین و احیای فلسفه‌ی سیاسی اسلام گذراند و در این راستا آثار گرانسنگی از خود به یادگار گذارد. وی، کتاب «عبقات‏الانوار» را در مقام دفاع از مذهب تشیع و فلسفه‌ی سیاسی اسلام و با انگیزه روشنگری و بیدارسازی و حق‏شناسی نگاشت که با آن تشیع در آن منطقه (هندوستان) رونق یافت و افراد بسیار زیادی به مذهب تشیع گرویدند .... (برگرفته از: حسینی، سیدمحمدرضا،«میرحامد، حسین»، فصلنامه پژوهش و حوزه، شماره 3، (نقل از: «معرفی کتاب عبقات الانوار»، وب‌گاه «پایگاه حوزه» - ، تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

در این نوشتار، به شرح حال، زندگی، خاندان و آثار علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی نیشابوری، می‌پردازیم.

 

 

 

پادشاهان نیشابوری شیعه در هند

در زمان شاه ‏سلطان حسین صفوی، سید محمد نامی، از علمای نیشابور، به هندوستان رفت و در دهلی اقامت گزید. فرزندان وی به مناصب دولتی در آمدند و کم‏کم اهمیت پیدا کردند. یکی از احفاد سید محمد، به نام برهان الملک فرماندار صوبه اود شد ... در زمان پادشاهان نیشابوری، جماعت زیادی از نیشابور و مشهد مقدس و سایر شهرهای خراسان به هندوستان رفتند و در شهر لکهنو مرکز حکومت آنان ساکن شدند. سادات نقوی که نیشابوری هستند در زمان پادشاهان اود به هند رفته‏اند. «میرحامد حسین نیشابوری»، صاحب کتاب «عبقات‏الانوار»، تحت ‏حمایت این خاندان حاکم شیعی فعالیت می‏کرد. (برگرفته از: حسینی، سیدمحمدرضا،«میرحامد، حسین»، فصلنامه پژوهش و حوزه، شماره 3. نقل از: «معرفی کتاب عبقات الانوار»، وب‌گاه «پایگاه حوزه» -. تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

 

 

خاندان فضیلت:

علامه میر حامد حسین، از خاندان‌های اصیل سادات موسوی است و با 27 واسطه، نسبش به امام هفتم امام موسی کاظم علیه السلام می‌رسد. نیاکان او در طول قرون گذشته، همه از سادات اهل علم و زهد و فضیلت بوده اند. [1] شایان ذکر است که این خاندان در اصل ایرانی بودند و در نیشابور زندگی می‌کردند و در قرن هفتم، «سید اوحد الدین» - جد پانزدهم میر حامد حسین-، در پی حمله‌ی مغول، به هندوستان هجرت کرد و در شهر «کنتور» رحل اقامت افکند. [2]

سید محمد حسین (متوفی 1288 ق.)، پدر بزرگ میر حامد حسین ، فقیهی ارجمند و در زهد و عبادت سرآمد روزگار بود. گفته‌اند: از زمانی که به سن بلوغ رسید، هرگز نمازهای مستحبی‌اش ترک نشد. کراماتی را هم به وی نسبت داده‌اند. در هنر خوشنویسی هم دستی داشت، نسخه‌ای از قرآن، و سه کتاب «حق الیقین» (علامه مجلسی)، «تحفه الزائر» (علامه مجلسی) و «جامع عباسی» (شیخ بهائی)، به خط زیبای وی در کتابخانه ناصریه لکنهو، موجود است. [3]


علامه سید محمد قلی (متوفی 1260 ق.) پدر میر حامد حسین، از علمای بزرگ قرن سیزدهم هجری و از صاحب‌نظران در علم کلام بود. مدتی نیز در شهر میرتهه بر کرسی قضاوت و فتوا نشست. رساله‌ای هم به نام «عدالت علویه» در موضوع احکام قضاوت و افتاء و شرائط قاضی و مفتی نوشته است.

او کتابهای زیادی را از خود به یادگار گذاشت. [4]


ولادت و رشد:

علامه میر حامد حسین موسوی هندی نیشابوری، در سال 1246 ق. در شهر «میر تهه» هند، در خانه سید محمد قلی به دنیا آمد. نام اصلی او را «مهدی» نهادند. سبب شهرتش به «میر حامد حسین» آن است که پدرش پیش از آن‌که خبر تولد فرزندش را بشنود، در رویا، جد خود «سید حامد حسین» را دیده بود، از این رو، فرزند نوزادش را به این نام مشهور کرد.

میر حامد حسین، وقتی به هفت سالگی رسید، پدرش او را به مکتب گذاشت. او مقدمات و دروس ابتدایی را خواند، آن‌گاه وارد مراحل بالاتری رسید.

«مقامات حریری» و «دیوان متنبی» را نزد مولوی سید برکت علی صاحب، و نهج البلاغه را در محضر مفتی سید عباس شوشتری آموخت و سپس به فراگیری علوم عقلی در نزد سید مرتضی خلاصه العلماء، و علوم شرعی در محضر سید محمد سلطان العلماء، و برادر او سید حسین سید العلماء پرداخت و پس از سال‌ها تلاش و همت، تحصیلات خود را با موفقیت به اتمام رساند.

 

تلاش علمی و خلق آثار:

جوامع اسلامی به‌ویژه هندوستان، در دوران زندگی میر حامد حسین، بیش از پیش، دچار آشوب و تفرقه شده بود. استعمارگران و دشمنان اسلام، همواره برای دست یافتن به اهداف شوم و غارتگرانه‌ی خود، دوست می‌داشتند که مسلمانان با هم اتحاد نداشته باشند و مدام با خصومت زندگی کنند. بدین خاطر گاه دانشمندانی را در میان خود مسلمانان تحریک می‌کردند تا با نوشتن و یا گفتن حرف‌هایی تفرقه‌افکن و اختلاف‌آفرین، صفوف آنان را بر هم زنند و محیط زندگی برادرانه را تبدیل به بلوا و آشوب و سوء ظن و دشمن سازند.

علامه سید محمد قلی -پدر میر حامد حسین-، سال‌ها عمر خود را صرف جواب دادن شبهات و تهمت‌هایی کرد که دشمنان اسلام، به دست برخی از دانشمندان مسلمان، علیه شیعه و مکتب اهل بیت علیهم‌السلام شایع می‌کردند. اکنون بعد از پدر، نوبت به پسر صالح و خلف او، یعنی علامه میر حامد حسین هندی، رسیده بود. او مشاهد می‌کرد که چه افتراها و تهمت‌هایی بر شیعه می‌بندند که روح شیعه از آنها خبر ندارد ....

این بود که تصمیم گرفت کمر همت ببندد و هم‌چون پدرش، در عرصه قلم و تحقیق و تتبع و بیان حقایق اسلام و وقایع تاریخ اسلام، به دفاع از حق برخیزد و به تهمت‌های مغرضانه و جاهلانه و خصومت‌آمیز دشمنان تشیع، پاسخ دهد «تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!»

نخستین کارش؛ نقد، بررسی، تصحیح و تهذیب بعضی از کتاب‌های ارزشمند پدرش -علامه سید محمد قلی- بود. [5] چرا که بسیاری از آثار پدرش، در دفاع از مکتب شیعه و پاسخ به ایرادهای مخالفان تشیع بود و شایسته بود که پسر دانشمند و فرزانه، آن‌ها را تصحیح و چاپ و منتشر کند. میر حامد حسین سال‌هایی از عمر گرانمایه‌ی خود را در این راه صرف کرد و از این رهگذر، خدمات شایانی به عالم تشیع ارزانی داشت. آن‌گاه خود اقدام به نوشتن کتاب نمود. اینک به ذکر آن‌ها می‌پردازیم:

·     استقصاء الافحام: ده جلد و به فارسی است. مولف در این کتاب مطالبی را پیرامون قرآن کریم، حضرت مهدی (عج)، شرح حال بسیاری از دانشمندان اهل سنت و اصول و فروع دین، مطرح کرده است و پاسخی است به کتاب «منتهی الکلام» تالیف حیدر علی فیض آبادی حنفی، که مطالبی شبهه‌آمیز و بی‌اساس درباره شیعه داشت. [6]

·         شوارق النصوص: پنج جلد در علم کلام.

·         افحام اهل المین: ردی است بر کتاب «ازاله الغین» تالیف حیدر علی فیض آبادی حنفی.

·         اسفار الانوار: سفر نامه حج و کربلا.

·         کشف المعضلات فی حل المشکلات.

·         العضب البتار فی مبحث آیه الغار.

·         النجم الثاقب فی مساله الحاجب: کتاب فقهی در موضوع ارث.

·         الدرر السنیه فی المکاتیب و المنشات العربیه.

·         زین الوسائل الی تحقیق المسائل: مسائل فقهی و گوناگون.

·         الدرایع: در شرح شرایع محقق حلی. [7]

·         عبقات الانوار فی مناقب الائمه الاطهار.

 

عبقات الانوار:

عبقات الانوار فی مناقب الائمة الاطهار (به اختصار: عبقات الانوار)، بزرگترین و ارجمندترین کتاب علامه سید میرحامد حسین موسوی هندی‌ نیشابوری است و از شاهکارهای علمی و اعتقادی شیعه به شمار می‌رود. مولف بزرگوار، این کتاب عظیم و شگفت انگیز را در مناقب ائمه‎ی اطهار علیهم‌السلام و در جواب کتاب ضد شیعی «تحفه اثنا عشریه» نوشته است.

 

-- انگیزه‌ی نگارش عبقات الانوار:

کتاب خصومت‌برانگیز «تحفة اثنی عشریه» (هدیه ای برای شیعیان دوازده امامی) را مولوی عبدالعزیز دهلوی (متوفی 1239 ق.) - معروف به «سراج الهند» (چراغ هند) - نوشته بود. اما چه تحفه‌ای و چه هدیه‌ای؟!، او که از عالمان برجسته و فاضل شبه‌قاره‌ی هند و از اهل سنت بود، بدون توجه به آیات وحدت‌بخش قرآن، و سفارش‌های پیامبر صلی الله علیه و آله در این کتابش، عقاید و آراء شیعه را به طور عموم و فرقه‌ی اثنا عشریه را بالخصوص در اصول و فروع و اخلاق و آداب و تمامی معتقدات و اعمال‌شان، به عباراتی خارج از نزاکت و کلماتی بیرون از آداب و سنن مناظره و به کتب نوآموزان - که به خطابه نزدیکتر است تا به برهان یا دست کم نقل صحیح مطالب - مورد حمله و اعتراض قرار داده. کتاب را مملو از افتراها و تهمت‌های شنیعه ساخته است. و باعث تشتت جبهه‌ی اسلامی هند شد.

این کتاب، در دل برادران مسلمانان نسبت به یکدیگر کینه و نفرت پدید آورد و صفای مسجد و محراب، شکوه رمضان و عاشورا را کدر ساخت. [8]

 

-- ساختار عبقات‌الانوار:

عبقات الانوار [9]، دارای دو منهج و هر منهج نیز مشتمل بر مجلداتی چند است.

--- منهج اول؛ درباره‌ی اثبات دلالت آیاتی چند از قرآن مجید بر امامت است، از جمله آیه‌ی «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکاه و هم راکعون» (مائده، 55) و آیه‌ی «الیوم اکملت لکم دینکم ....» (مائده، 3). و آیات فراوان دیگری که بر امامت شرعی و الهی ائمه‌ی اهل بیت عصمت و طهارت (امام علی و فرزندان معصومش علیهم‌السلام) دلالت می‌کند. همه را مورد بحث عالمانه و محققانه و گسترده قرار داده است. گفته‌اند این مجلد هنوز به چاپ نرسیده است و در کتابخانه‌ی عظیم مولف دانشمندش، در شهر لکهنو نگهداری می‌شود.

--- منهج دوم؛ درباره‌ی احادیث دوازده‌گانه‌ای است که مولوی عبدالعزیز دهلوی در کتاب «تحفه اثنا عشریه»، مغرضانه، اصل یا تواتر آن‌ها را انکار و اشکالاتی بر این احادیث شیعی وارد کرده بود. این منهج از کتاب شگفت آور و عظیم «عبقات الانوار»، 30 جلد است که حدود دوازده جلد آن در هندوستان و ایران به چاپ رسیده است. هر یک از احادیث دوازده‌گانه، خود یک مجلد، و برخی از این مجلدات هم در چندین جلد به سبک قدیم و ینگی چاپ شده است بدین شرح: مجلد اول؛ در مورد حدیث غدیر. مجلد دوم؛ در موضوع حدیث منزلت. مجلد سوم؛ درباره‌ی حدیث ولایت. مجلد چهارم؛ درباره‌ی حدیث طیر. مجلد پنجم؛ به شرح و بیان حدیث «انا مدینه العلم و علی بابها...». مجلد ششم؛ درباره‌ی حدیث حدیث تشبیه. مجلد هفتم؛ درباره‌ی حدیث «من ناصب علیا لخلافه فهو کافر». مجلد هشتم؛ در بیان حدیث نور «کنت انا و علی نورا...». مجلد نهم؛ درباره‌ی حدیث «رایت». مجلد دهم؛ در موضوع حدیث «انک تقاتل علی تاءویل القرآن ...». مجلد یازدهم؛ در مورد حدیث «الحق مع علی ...». مجلد دوازدهم؛ درباره‌ی حدیث ثقلین.

 

-- عبقات الانوار از نگاه بزرگان:

بزرگان علم و تحقیق، بر عظمت کتاب عبقات الانوار اقرار کرده اند و آن را به دیگران نیز شناسانده‌اند:

·     علامه بزرگ شیعی، شیخ عبدالحسن امینی صاحب کتاب الغدیر، درباره عبقات می‌گوید: بوی دلپذیرش در تمامی جهان پیچیده و آوازه‌اش از خاور تا باختر را فرا گرفته است، هر کس آن را دیده، دانسته که کتاب اعجازآمیز روشنگری است که هیچ باطلی در آن راه ندارد، و من در نوشتن الغدیر از دانش‌های باارزش ‍ نهفته در آن بهره فراوان بردم. [10]

·     علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی درباره‌ی آثار میر حامد حسینف به‌ویژه عبقات، می‌نویسد: کتاب‌های باعظمت و مفید میر حامد حسین، دریای ژرف‌نگری و باریک‌بینی را پُرموج گردانده است ... مهم‌ترین و پُرآوازه‌ترین اثر او «عبقات الانوار» در مناقب ائمه اطهار علیهم‌السلام است ...
و میر حامد حسین تمام حقایقی را که «دهلوی» در باب امامت منکر شده با بهره‌گیری از احادیث و اخباری که از طریق اهل سنت نقل شده، ثابت کرده است.
[11]

·     امام خمینی در سال 1320 شمسی / 1363 قمری که هنوز تمام مجلدات عبقات چاپ نشده بود، پس از بحث در موضوع حدیث غدیر، می‌نویسد: «... هر کس بخواهد اطلاع از چگونگی حدیث غدیر پیدا کند، باید رجوع کند به کتاب «عبقات الانوار» سید بزرگوار میر حامد حسین هندی، که چهار جلد بزرگ در حدیث غدیر تصنیف کرده و چنین کتابی تاکنون نوشته نشده و عبقات الانوار در امامت از قراری که شنیده شده، سی جلد است و آن‌چه که ما دیدیم، هفت- هشت جلد است و در ایران شاید تا پانزده جلد آن پیدا شود و اهل سنت در صدد جمع این کتاب و تضییع آن هستند و ما ملت شیعه در خواب هستیم تا آن وقت که یک چنین گنج پر قیمت و گوهر گرانبهایی از دست برود! اکنون قریب دو سال است (دو سال قبل از 1363 ق.) که به ملت شیعه به تجدید طبع این کتاب پیشنهاد شده و به خونسردی تلقی شده است. با این وصف با خواست خدا، جلد غدیر در تحت طبع است [12]. لکن بر علماء شیعه بالخصوص و دیگر طبقات لازم است که این کتاب بزرگ را که بزرگ‌ترین حجت مذهب است نگذارند از بین برود و به طبع آن اقدام کنند.» [13]

·     استاد محمد رضا حکیمی درباره عبقات الانوار می‌نویسد: «و به راستی کتاب عبقات، عظیم است. آن اقیانوس بی‌کران و آن دریای ژرف، این کتاب است. این چنین کتابی در دیگر آفاق بشری و فرهنگ ملت‌ها نیز همانند ندارد ... کتاب «عبقات» با مجلدات بسیارش، یکی از والاترین نمونه‌های کار خود انسانی و پشتکار و مسولیت بشری است، و یکی از ارجمندترین سندهای ...». [14]

 
رنج‌های علامه میرحامد حسن در راه تحقیق:

علامه میر حامد حسین، کتاب عبقات را به سادگی و آسانی و رفاه و خدمه و گروه تحقیق ننوشت، او در راه تالیف چنین کتاب عظیمی، خود به تنهایی سخت‌ترین سفرها و پرزحمت‌ترین کارها را عاشقانه پذیرفت. زیرا همه‌ی اسناد و منابع تتبع و تحقیق را در اختیار نداشت، به ویژه کتاب‌ها و منابع اهل سنت را.
گاهی به عنوان خادم و کارگر، در یکی از روستاهای دورافتاده‌ی شهر مکه به خانه عالمی سنی وارد شد تا در کتابخانه‌ی او به کتابی که دنبالش می‌گشت، دست یابد و موفق هم شد
[15]. وقتی هم فرزند جوانش از دنیا رفت، مراسم کفن و دفن و تشییع و مجلس ‍ سوگواری را به دیگران واگذارد تا یک ساعت هم که شده وقتش را جز در تالیف عبقات الانوار صرف نکند [16]. و یک وقت هم، به مصر رفت و کتابی را که می‌خواست پیدا کرد و با کشتی برگشت، در کشتی مشغول مطالعه‌ی کتاب بود که باد تندی کتاب را از دستش گرفت و به دریا افکند و سید به دنبال کتاب خود را به دریا زد و کتاب را گرفت! ... وقتی همسفران او را گرفتند و در کشتی نشاندند و سوال کردند که چرا خودت را به دریا پرت کردی؟ کتاب را نشان داد و جواب داد: به خاطر این کتاب! این کتاب، هنوز هم در کتابخانه‌ی ناصری نگهداری می‌شود. [17]

 
وفات:

سرانجام، فرزانه‌ی بزرگ شیعه و مدافع مجاهد اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، سید بزرگوار میر حامد حسین موسوی هندی نیشابوری، در هیجدهم صفر سال 1306، در «لکهنو» چشم از جهان فرو بست و در حسینیه‌ی خود دفن شد. [18]

درود خدا بر او و اجداد طاهرینش باد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1.       نجوم السماء، ج 1، ص 25.

2.       همان.

3.       عبقات‌الانوار، میرحامد حسین هندی نیشابوری، ج 1، ص 19؛ نجوم الاسماء، ج 1، ص 22-23.

4.       عبقات‌الانوار، ج 1، ص 21-25؛ فوائد الرضویة، شیخ عباس قمی، ص 595-596.

5.       نجوم السماء، ج 1، ص 24-28؛ نقباء البشر، آقابزرگ تهرانی، ج 1، ص 347.

6.       نجوم السماء، ج 1، ص 28-29؛ نقباء البشر، ج 1، ص 349؛ الذریعه، آقابزرگ تهرانی، ج 2، ص 31.

7.       نجوم السماء، ج 2، ص 31؛ مجلدات مختلف الذریعة بر اساس نام کتاب‌ها.

8.       میرحامد حسین، محمدرضا حکیمی، ص 86-88.

9.       عقبات‌الانوار، به معنی «گل‌ها و شکوفه‌های خوش‌بو» است.

10.   الغدیر، علامه امینی، ج 1، ص 157.

11.   نقباء البشر، ج 1، ص 348.

12.   بعدها در ده جلد وزیری چاپ و منتشر شد.

13.   کشف الاسرار، امام خمینی، ص 178.

14.   میرحامد حسین، ص 95-96.

15.   کیهان فرهنگی، شماره 50، ص 39.

16.   مجله پیام انقلاب، شماره 15، ص 9.

17.   مجله عشاق اهل بیت (ع)، محرم و صفر 1415، ص 36.

18.   علماء معاصرین، ملا علی واعظ خیابانی تبریزی، ص 31؛ اعیان الشیعه، سید محسن امین عاملی، ج 4، ص 381.

 

منبع این نوشتار:

·     «میر حامد حسین، پاسدار ولایت، متوفای 1306 هـ.ق.»، کوثر، اردیبهشت 76، شماره 2، (نقل از: وب‌گاه «پایگاه حوزه»-، تاریخ مشاهده: 12/03/1388 خیامی)

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Philisophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 18:57  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

شیخ حسن طلبه‌ای جوری

بنیانگذار و رهبر قیام شیعی سربداران خراسان در قرن هشتم هجری

شهادت در سال 746 هجری به دست وجی ‌الدین مسعود

 

Sheykh Hassan -e Talabe'i -ye Juri

The Mystic and Revolutionary of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

از اهالی نیشابور (قریه‌ی جور)، شاگرد و مرید شیخ خلیفه (مازندرانی)، و بانی پایگاه اندیشه‌ی جنبش سربداران خراسان

مبانی اندیشه: اعتقاد به تشیع اثنی عشری، تاکید بر مسئله ولایت و جهان‌بینی مهدویت،

جدایی‌ناپذیری دین و دولت از یکدیگر و مبارزه با ظلم و ستم

 

 

«شیخ حسن طلبه‌ای، از قریه‌ی جور [1]، از توابع نیشابور بود که تحصیلات دینی خود را در زادگاهش به پایان برد و به مرتبه‌ی مدرسی رسید. او، طبق گفته‌ی خود، از همان اوان جوانی، مرید اهل حق و دوستدار ائمه‌ی اطهار بود و در پی تقوی و سیر و سلوک، حرکت می‌کرد.

 

او که حیران، به دنبال سخن حق بود و در این راه، اقوال و آثار گوناگون را مورد بحث و بررسی قرار می‌داد، توسط یکی از شاگردانش به محضر شیخ خلیفه [2]، راه یافته و شنید آن‌چه را که دنبالش بود و شیفته‌ی وی گردید.

 

بدین ترتیب، شیخ حسن، مرید و شاگرد خلیفه گردید و بدو گروید تا پس از او به تعلیم تعالیم وی بپردازد. از این رو وقتی که شیخ خلیفه به قتل رسید، وی به عنوان جانشین او به تبلیغ تعالیم وی برخاست و در این راه مرارت‌ها کشید.

 

در این ایام، معاندین و دشمنان هم‌چنان در پی از بین بردن مریدان و پیروان شیخ خلیفه بودند و شیخ حسن نیز – که به هر حال حکم جانشینی او را یافته بود – مبرا از این نمی‌توانست باشد، لذا برای حفظ جان و تبلیغ تعالیم و کسب پیروان بیشتر، دست به هجرت زد. وی پس از قتل شیخ خلیفه، شبانه به نیشابور رفت. چندی را در آن‌جا گذراند و بعد به مشهد مقدس، راهی شد و از آن‌جا به ابیورد و خبوشان (قوچان امروزی) رفت و سپس راهی عراق عرب گردید. پس از حدود یک سال، به خراسان بازگشت و به سوی ترکستان رفت و چندی را در ترمذ و بلخ گذراند و بعد به سوی هرات رفت و سپس به خواف و قهستان، عازم شد. در آن‌جا تصمیم گرفت که راهی کرمان شود ولی راه نامساعد بود و خراج شیخ حسن نیز نامطلوب.

 

لذا به نیشابور برگشت و در غار ابراهیم ادهم [3]، در حومه‌ی شهر، چندی را به تبلیغ پرداخت. از آن‌جا می‌خواست به سوی عراق عرب رود که راه کویری و بیابانی توان رفتن را از وی گرفت و لذا در مشهد، اقامت گزید و در همان نیشابور بود که به دست عمال امیر ارغوانشاه جانب قربانی، گرفتار شد و راهی قلعه‌ی طاق در ایالت یازر گردید.

 

در این ایام، در نواحی نیشابور و طوس و کلاً شمال شرقی خراسان، جانی قربانی‌ها، حکومت می‌کردند که در راس آن‌ها امیر ارغوان‌شاه قرار داشت و پسر او – امیر محمدبیک- در نیشابور حاکم بود. اینان، چون از کثرت پیروان شیخ خلیفه و اصول تعالیم وی به وحشت افتاده بودند، او را گرفتار ساختند و در طاق یازر محبوس کردند. هجرت شیخ حسن، نزدیک چهار سال به طول انجامید.

 

می‌توان گفت که بذر تعالیم شیخ حسن را شیخ خلیفه پاشید و شیخ حسن جوری به بارش نشاند. تعالیم او برعکس تعالیم شیخ خلیفه که در ابهام بود، صراحت و روشنی داشت. شیخ حسن در عرض حالی که به محمدبیک جانی قربانی نوشت کاملا از اهداف و مقاصد خود سخن راند. نامه‌ی او به محمد بیک، در جواب پیامی است که محمد بیک به او داده، در آن اعلام داشته بود که چرا خود را درگیر مسائل سیاسی و نظامی ساخته است و حال آن‌که بایستی فقط به امر دین و آخرت بپردازد.

 

شیخ حسن، در جواب پیام وی، نامه‌ای نگاشت که در واقع، نوعی حسب حال است و در آن از اهداف خود، سخن به میان آورد. از نامه‌ی او چنین برمی‌آید که وی با تکیه بر اصول و تعالیم تشیع اثنی‌عشری، برای رفع ظلم و ستم از سر مسلمین به پا خاسته، با یاری افراد دیگر قیام کرده است.» (قدیانی، عباس؛ ج. 2، ص. 1095- 1097)

 

آرامگاه شیخ حسن جوری در 85 کیلومتری شهر میامی و 150 کیلومتری شاهرود (در استان سمنان)، برروی تپه‌ای در دو کیلومتری روستای «کلاته میرعلم فیروزآباد» حوالی روستای «فرومد» است. این آرامگاه که متشکل از یک اتاق 4 در 3 و گنبد مدور روی آن است، در قسمت شمالی شهر قدیمی جور قرار دارد و از خشت خام ساخته شده است. و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری است. ( وب‌گاه «میامی: شهر خوشه‌های سبز» و «اطلاع‌رسانی شهرستان شاهرود»)

 

پانوشت‌ها (پی‌افزودهای ققنوس شرق):

1.    دهکده‌ (قریه)ی جوری (Juri؛ جور)، دهی از دهستان «درب قاضی» بخش حومه‌ی شهرستان «نیشابور» است و در 6 کیلومتری خاور نیشابور واقع شده. (فرهنگ جغرافیائی ایران، ج.9، ص. 102)؛ (همچنین آمده در: حقیقت، عبدالرفیع، «تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبشهای ایرانیان در قرن هشتم هجری»، تهران: کومش، 1374، پانویس ص 130).

2.    شیخ خلیفه مازندرانی (قرن هشتم هجری): از اهالی طبرستان و دیلم؛ مردی عارف مسلک، مومن به مذهب تشیع، مردم‌دوست، درداندوز و چاره‌اندیش بود؛ پس از فرا گرفتن علوم متداول آن زمان یعنی تجوید قرآن، فقه، اصول و فراست، در آمل به شاگردی شیخ بالوی زاهد آملی شتافت و سپس در صوفی آباد سمنان، در محضر درس شیخ رکن الدین علاء الدوله سمنانی، حاضر شد و از این راه به علم تفسیر و عرفان وقوف یافت و سپس به نزد خواجه غیاث الدین هبة الله حموی در بحرآباد جوین رفت و سپس در بیهق (سبزوار) اقامت گزید و در آن‌جا به ترویج تعالیم و اندیشه‌های خود پرداخت و مریدان و شاگردان بسیار یافت، در این حال بود که بر اثر دسیسه‌ی فقیهان سبزوار و نیز هراسی که در حکام محلی خراسان از او در دل افکنده بودند، در 22 ربیع‌الاول سال 736 هجری، پنهانی و شبانه، وی را حلق آویز نموده و آخرین برگ زندگی زمینی او را ورق زدند. (برگرفته از: حقیقت، عبدالرفیع؛ ص 94 - 129).

3.    نام این غار (غار ابراهیم ادهم که در نیشابور به نام «هفت غار» نیز معروف است)، منسوب است به ابواسحاق، ابراهیم‌ بن ادهم (وفات 10 یا 166 هجری). در «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، درباره‌ی وی آمده است: «زاهد پرآوازه؛ پدرش از امیران و مالداران بزرگ بلخ بود، اما ابراهیم، به علم و تقوا روی آورد، چنان‌که عربی را به فصاحت تکلم می‌کرد. فقه و دانش‌های متعارف اسلامی را فرا گرفت و در عراق و شام و حجاز، به گشت و گذار پرداخت و حج به جای آورد. در سفر و حضر، روزه می‌داشت و به خدمت خلق و ارشاد مردمان می‌پرداخت و از راه دروگری، نگهبانی مزارع و آسیابانی روزگار می‌گذراند. سرانجام در جنگ دریایی با ناوگان بیزانس، شهید شد و در قلعه‌ی سوفنن یا سوقین، از قلاع جبلة سوریه دفن گردید. و آرامگاه او زیارتگاه مردمان است.» (غلامرضا تهامی، ج.1، ص26)

 

فهرست منابع این نوشتار:

·         قدیانی، عباس، «فرهنگ توصیفی تاریخ ایران»، تهران: انتشارات فرهنگ مکتوب، 1384.

·         فرهنگ جغرافیائی ایران، تهران: انتشارات دایره جغرافیائی ارتش، 1329، ج.9، ص. 102.

·         حقیقت، عبدالرفیع، «تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبشهای ایرانیان در قرن هشتم هجری»، تهران: کومش،1374.

·         تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385.

·         «آرامگاه شیخ حسن جوری»، وب‌گاه «میامی: شهر خوشه‌های سبز»، (تاریخ مشاهده: 20/02/1388)

·         «شاهرود شناسی: اماکن مذهبی و زیارتی»، «وب‌گاه اطلاع‌رسانی شهرستان شاهرود»، (تاریخ مشاهده: 20/02/1388)

 

 

:: آگاهی بیشتر ::

 

«... در میان شاگردان شیخ خلیفه، به نام «حسن جوری» از همگان پیشی جست. وی مدرسه‌ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او، صاحبان حرفه، یعنی پیشه‌وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله‌ی او می‌شد سوگند می‌خورد تا سلاح آماده نگاه دارد. این فرقه، به نام حسن جوری، «حسنیه» نامیده شدند. حسن جوری، مدت سه سال، در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد، ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغوانشاه – از مغولان صحرانشین خراسان- گرفتار گشت ....» (فرهنگ فرق اسلامی، ص. 283)

جوریه: «پیروان شیخ حسن جوری (مقتول در 746 هجری) بودند. وی مرید شیخ خلیفه بود که خود را به طریقه‌ی «بایزیدیه» منسوب می‌دانست و دعوتش موجب تاسیس حکومت «سربداران» شد». (فرهنگ فرق اسلامی، ص. 319)

منبع: مشکور، محمدجواد، «فرهنگ فرق اسلامی»، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1386.

 

نیشابور، زادگاه، پنهان‌گاه و آمادگاه شیخ حسن جوری، رهبر جنبش شیعی سربداران

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

نیشابور
+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 21:51  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابوالعلاء صاعد بن محمد

فقیه و محدث حنفی، قاضی نیشابور

دارای نفوذ سیاسی و دینی فراوان در خراسان قرن چهارم و پنجم هجری

343-431 هـ.ق.

 

Qāzi Sā'ed

Māh –e Neyshabur

Abu-l Ala, Sā'ed Ibn –e Mohammad

954- 1040 A.D.

Writer of Persia and Supreme Judge of Neyshabur in 10th century A.D.

(Iran – Neyshabur)

 

کنیه ابوالعلاء، معروف به «ماه نیشابور»  و «قاضی ساعد»، ملقب به «عماد الاسلام»

قاضی نیشابور در دوره‌ی غزنویان، مولف کتاب‌های «الاعتقاد» و «مختصر صاعدی»

قاضی امام ابوالعلاء صاعد، مقام فقهی، قضایی و علمی بسیار مهمی داشت؛

 پیشوای حنفیان نیشابور بود و در حوزه‌ی درس او، شاگردان بسیاری شرکت می‌کردند.

مدرسه صاعدیه در نیشابور قرن چهارم هجری، به وی و خاندانش (آل صاعد) منسوب است.

 

ابولعلاء صاعد بن محمد بن احمد بن عبیدالله، قاضی نیشابور

شرح حال و مرام قاضی صاعد:

ابولعلاء صاعد بن محمد بن احمد بن عبیدالله، ملقب به «عماد الاسلام»، در کتاب‌های تاریخی از او به عنوان «قاضی صاعد» یاد شده است. وی در استواء*، از توابع پیرامون نیشابور، دیده به جهان گشود، از این رو در پاره‌ای منابع، شرح حال او را در ذیل استوایی آورده‌اند.


به روایت خطیب بغدادی، دانش فقه و حدیث را از عبدالله بن محمد بن علی بن زیاد و اسماعیل بن نجید نیشابوری و بشر بن احمد اسفراینی آموخت. در جوانی به عراق رفت و در کوفه از علی بن عبدالرحمن بکایی حدیث شنید. آن‌گاه به نیشابور بازگشت و قضای آن شهر را در دست گرفت[1] . ابن ابی الوفاء می‌نویسد که وی افزون بر فقه و حدیث در ادب نیز تبحر داشت و در این رشته، جانشین ابوبکر محمد عباسی خوارزمی بوده است. همو می‌افزاید که صاعد، فقه را نزد ابونصر بن سهل قاضی -جد ابوبکر محمد عباسی- فرا گرفته است.


قاضی صاعد، چهره‌ای زیبا داشت و بدین سبب نیشابوریان لقب (ماه نیشابور) به او داده بودند. وی در زمانی که قضاوت شهر نیشابور را بر عهده داشت، در همه‌ی امور سیاسی آن شهر و حتی برخی دیگر از شهرهای خراسان دخالت می‌کرد. قاضی صاعد چند بار حج گزارد و طی این سفرها در بغداد توقف می‌کرد. یک بار در 375 ق./985م.، در بازگشت از حج به بغداد رفت و با الطافات ـ خلیفه‎ی عباسی ـ دیدار کرد. خلیفه، او را به سبب این که مانع نهادن صندوق بر مزار هارون الرشید شده بود سرزنش کرد. قاضی صاعد، با هوشیاری پاسخ داد که من مفتی شهرم و هرچه را مصلحت بدانم انجام می‌دهم. من می‌دانستم که این کار موجب شورش دامنه‌دار شیعیان خواهد شد و به دنبال آن، صندوق نیز برجای نخواهد ماند. خلیفه پاسخ او را پسندید و روش او را ستود [2].

 

اقتدار ابوالعلاء صاعد بن محمد:

دوران قضاوت صاعد در نیشابور به درازا کشید. وی یک بار از این مقام برکنار شد و استادش - ابوالهنیم عقبه بن خیثمه - جای او را گرفت، اما بار دیگر مقام خود را بازیافت و تا پایان عمر، هم‌چنان در آن منصب باقی بود. قاضی صاعد، بیش از 40 سال، پیشوای حنفیان نیشابور بود و در بیش‌تر این دوران قاضی‌القضات آن شهر. او در دوران محمود غزنوی، در خراسان اقتدار بسیار داشت و آوازه‌ی دانش وی در اغلب سرزمین‌های اسلامی پیچیده بود. سلطان محمود، برای مدتی آموزش شاهزادگان جوان ـ مسعود و محمد غزنوی را بر عهده او گذاشت. [3]

 

مخالفت قاضی صاعد با کرامیان و صوفیان:

قاضی، در دوران ریاست نیشابور، از یک سو با کرامیان و رهبر آنان - ابوبکر محمد بن اسحاق بن محمد شاد -، و از سوی دیگر به همدستی کرامیان، با صوفیان و پیشوای آنان - ابو سعید ابوالخیر - کشمکش داشت .ابوبکر محمد شاد، پیش از درگیری با قاضی صاعد، از سوی سلطان محمود، مأمور سرکوبی باطنیان نیشابور شده بود. او مأموریت خود را با سرسختی انجام داد و گروهی از باطنیان کشته شدند و گروهی دیگر از بیم جان به خانه او پناه آوردند و به این ترتیب بر شمار پیروان او افزوده شد. هواداران ابوبکر چون قدرت را به دست گرفتند، بر مردم نیشابور، ستم بی‌اندازه کردند و کسی را یارای مخالفت با آنان نبود، چه کوچک‌ترین مخالفتی با آنان، اتهام بی‌دینی و باطنی‌گری را به دنبال داشت. به نوشته‌ی عقبی؛ قاضی صاعد، در آخرین سفر خود به بغداد از کرامیان و رهبر آنان نزد خلیفه –القادر بالله- شکوه برد و در هنگام بازگشت، نامه‌ای خطاب به سلطان محمد در رد عقاید این فرقه، از خلیفه گرفت. پس از حضور در نزد محمود، نامه‌ی خلیفه را در حضور ابوبکر محمد بن اسحاق، پیشوای کرامیان، گشود و بحث در عقاید آنان را به میان آورد. ابوبکر چون عرصه را بر خود تنگ یافت، ظاهرا عقیده‌ی خود را انکار کرد و بدین گونه از خشم سلطان در امان ماند.

 

سرکوبی کرامیان به دستور سلطان محمود غزنوی:

پس از این رویداد، به فرمان سلطان محمود، کرامیان را در شهرهای مختلف قلمرو غزنویان سرکوب کردند و گروهی از آنان را به بند کشیدند. مقام قاضی صاعد نیز پس از شکستن رقیبش فزونی یافت، اما پیشوای کرامیان که پیوسته در پی انتقام‌گیری بود، سندی ساخت و به نزد محمود فرستاد، حاکی از این که قاضی صاعد به معتزلیان گرایش یافته است. به فرمان سلطان محمود، قاضی القضات غزنین - ابو منصور ناصحی - مأموریت یافت که این اتهام را بررسی کند و نتیجه را به آگاهی سلطان برساند. در محضری که قاضی صاعد و ابوبکر حاضر بودند، پیشوای کرامیان به صراحت اقرار کرد که اختلافات میان او و قاضی، نتیجه جاه‌طلبی و ریاست‌خواهی است. در این میان، امیر نصربن سبکتکین نیز که حنفی پُرشوری بود، نزد محمود شتافت و زمینه را برای برائت قاضی صاعد فراهم ساخت. قاضی از اتهاماتی که بر وی وارد شده بود، مبرا شد و با احترامی بیش از اندازه به کار خود بازگشت.


قاضی صاعد در زمان مسعود غزنوی، به سبب آن که، مدتی استاد وی بود، مقام برتری یافت. وی از موقعیت خود، نزد مسعود سود جست و برای خاندان (محمد میکالی یا حسنک وزیر**) که مورد غضب سلطان محمود قرار گرفته و اموالشان مصادره شده بود، شفاعت کرد و بدین ترتیب مال غصب شده‌شان را به ایشان بازگرداند. سلطان مسعود، در شعبان 426 ق./ ژوئن 1035م. که دیگر بار به نیشابور آمد، ابوعثمان اسماعیل عبدالرحمن صابونی را به جای قاضی صاعد، خطیب نیشابور کرد. این اقدام، مورد رنجش قاضی شد، اما نتوانست رأی سلطان را تغییر دهد.

 

سه سال پس از این واقعه، ترکان سلجوقی خراسان را به شدت تهدید کردند. سباشی - حاجب بزرگ - که در این زمان در خراسان بود، درباره‌ی رویارویی با ترکان با قاضی صاعد به مشورت نشست و پس از آن نامه‌ای به مسعود نوشت و درباره جنگ با سلجوقیان دستور خواست. او، این نامه را پیش از ارسال به امضای قاضی صاعد و دیگر بزرگان نیشابور رساند. لیکن چند ماهی پس از آن در ذیقعده 429ق./ اوت 1038م، سپاهیان سلجوقی به سرداری ابراهیم نیال، به نزدیکی دروازه‌های شهر رسیدند.

 

تسلیم خراسان توسط قاضی صاعد به ترکان سلجوق:

ابراهیم نیال، به مردم شهر پیام داد که آن‌جا را بدون جنگ و خونریزی تسلیم سپاهیان او کنند. بزرگان شهر، به خانه‌ی قاضی آمدند و نظر او را جویا شدند. او که شاید در این اواخر از مسعود رنجشی به دل داشت و از دیگر سو، نیروی رویارویی با ترکان تازه‌نفس سلجوقی را در مردم بی‌صلاح نیشابور نمی‌دید، آنان را به تسلیم واداشت. در نتیجه، ابراهیم نیال وارد نیشابور شد و پس از چند روز، طغرل نیز به نیشابور آمد.

قاضی، به دیدار طغرل شتافت. طغرل نیز به احترام او از تخت به پا خاست و از قاضی درخواست کرد که وی را راهنمایی کند و اندرز دهد و پس از آن نیز نصایح خود را از او دریغ نکند. با اتخاذ این سیاست، نیشابور یک بار دیگر از ویرانی و کشتار نجات یافت. سلطان مسعود در پی سلجوقیان یک بار دیگر در ربیع‌الثانی 431ق./ دسامبر 1039م به نیشابور رسید. این بار قاضی صاعد به سبب کهولت سن، پسران خود را به پیشواز او به بیرون از شهر فرستاد و به هنگام اقامت مسعود در نیشابور او را دیدار کرد و اندرزها داد.

 

وفات و آثار قاضی صاعد:

درگذشت قاضی صاعد به روایت پاره‌ای از منابع در ذی‌الحجه 431ق./ اوت 1040م [4] او بنا بر روایتی دیگر در 432 ق / 1041 م رخ داده است. دو کتاب به قاضی صاعد نسبت داده‌اند: یکی «الاعتقاد» است که ظاهرا بر جای نمانده، لیکن ابی‌الوفاء آن را دیده است [5]  و دیگری، «مختصر صاعدی»، که از آن نیز نسخه‌ای برجای نمانده است، ولی ابوالفضل بیهقی آن را در دست داشته است. [6]

 

پی‌نوشت‌ها:

****استواء: کوره‌ای از نواحی نیشابور. و یاقوت گوید: معناه بلسانهم المضحاة و المشرقة، و آن مشتمل بر 93 قریه است و قصبه‌ی آن خبوشان است. (ابوالقاسم بیهقی). و ابوسعد گوید: استوا ناحیه‌ایست از نواحی نیشابور، مشتمل بر نواحی و قرای بسیار و نزدیک خوجان است، لذا استوا و خوجان گویند و آن از مهم‌ترین نواحی نیشابور است و حدود آن متصل به حدود نساست و از آن گروهی از علما برخاسته‌اند. (معجم البلدان). (منبع: «لغت‌نامه»، تهران: موسسه لغت‌نامه دهخدا، 1377، ج2، ص 2187.)

****در وب‌گاه «قوچان دات نت»، به نقل از تعلیقات «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید»، نوشته‌ی محمد بن منور (تصحیح شفیعی کدکنی، تهران: آگاه، 1366) آمده است: پس از رفع اتهام معتزلی بودن قاضی صاعد و بر تخت نشستن مسعود غزنوی ... «در همین هنگام بود كه قاضی صاعد به دفاع از حقوق از دست رفته‌ی خاندان میكالی (خاندان حسنك وزیر) پرداخت و گفت بعد از خداوند، من پرورده‌ی ایشانم و مسعود هم حرف او را پذیرفت و دستورهایی در باب رفع مزاحمت از اموال ایشان صادر كرد. این خود نمایشگر میزان حرمتی است كه قاضی صاعد نزد مسعود داشته است.»

1.       تاریخ بغداد، ج 9، ص 344

2.       فارسی: تاریخ نیشابور، ص 400 ـ 401

3.       تاریخ بیهقی، ص 198

4.       ذهبی: العبر، ج 2، ص 264

5.       الجواهر المضیئه، ج 1، ص 262

6.       تاریخ بیهقی ، ص 198

 

منبع این نوشتار:

«ابوالعلاء صاعد بن محمد؛ ماه نیشابور»، وب‌گاه «دانشنامه رشد». (تاریخ مشاهده: 11/03/1388)

 


آلِ صاعِد

خاندانی از عالمان دینی و محدّثان و قضات حنفی مذهب که از سده‌ی 4 تا 9ق/10 تا 15م

افرادی از آنان در نیشابور، هرات، ری، اصفهان و دیگر شهرهای خراسان و سایر نواحی ایران صاحب شهرت بودند و غالباً قضاوت و خطابت این شهرها را در دست داشتند و گروهی بسیاری را دانش آموختند. این خاندان، نخست در قریۀ «ایستُوا» در اطراف نیشابور و دیگر شهرها کوچیدند. مشهورترین فرد این خاندان، «قاضی صاعد» است که معاصر غزنویان و اوایل سلجوقیان بوده و نام او بارها در تاریخ بیهقی و دیگر متون آن زمان آمده است .این خانواده،  به سبب انتساب به قاضی صاعد به آل صاعد یا صاعدیه یا صاعدیان شهرت یافته است.

 

قاضی صاعد، ابوالعلاء، صاعد بن محمد، ماه نشابور

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm ,Philosophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

قاضی صاعد، ابوالعلاء، صاعد بن محمد، ماه نشابور

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 19:43  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابو محمد، فضل بن شاذان نیشابوری

دانشمند شهیر عالم اسلام در قرن سوم هجری،

فقیه صاحب‌نظر، متکلم متفکر، مفسر حاذق و مؤلف گرانقدر در علوم و فنون اسلامى

 

Fazl Ibn -e Shazan -e Ibn Khalil -e Azdi [-ye] Neyshaburi

He was a decent of Prophet Muhammad was born in 9th century AD.

Shia Muslim scholar & Writer of Persia.

(Iran - Neyshabur)

 

وفات 260 هـ.ق/874 م.، فقیه و متکلم و محدث ثقه و جلیل‌القدر و شیخ طایفه‌ی امامیه. پدرش – شاذان-  نیز و از اصحاب امام جواد و  امام هادی و امام حسن عسکری علیهم‌السلام بود. عبدالله بن طاهر – امیر خراسان- او را به اتهام تشیّع از نیشابور اخراج کرد. گفته‌اند بیش از  180 کتاب تصنیف کرده است، از جمله: اثبات الرّجعة، الإستطاعة، حدوث العالم، الاعراض و الجواهر، الحجّة فی ابطاء القائم.

 

فضل ابن شاذان نیشابوری

 

Fazl Ibn -e Shazan -e Neyshaburi:

Fazl Ibn Shazan Neyshaburi was an informed, knowledgeable and strong jurisprudent, polemic, and orator. He always had confabulation with the friends of Imam Ali (Naqi) (A.S.) and benefited from them. He himself is considered one of the companions of Imam Hadi (A.S.). Following the demise of Imam Hadi (A.S.), he became a part of the companions of Imam Hassan Askari (A.S.).

Fazl, wrote a large number of books, which attracted the attention of the wise men. In bibliographical books approximately eighty books of  Fazl Ibn Shazan are listed. Out of these, two books, viz "AL-Ghaibat' and "Isbatur Rajat’ deal with Imam Mahdi (A.S.) covering topics like occultation, its incidences, reappearance and so on. But  a bout " Isbatur Rajat "; This book plays a significant role in context of doctrine of Mahdaviyat.

Fazl died in 260 AH. Mausoleum of  Fazl Ibn-e Shazan, Located 5 km south-east of Neyshabur, in the Fazl Village. The tomb enjoys a pleasant courtyard, a harem and a tile-worked dome.

 

  

شرح حال فضل بن شاذان نیشابوری:

ابو محمّد، فضل بن شاذان خليل ازدى نيشابورى، ثقه جليل القدر؛ از فقها و متكلمين شيعه و شيخ طايفه و بسيار عظيم الشأن و اجل از توصيف است. از حضرت جواد عليه‌السلام حديث روايت كرده و گفته‌اند از حضرت رضا عليه السلام نيز روايت كرده و پدرش از اصحاب يونس است و «فضل» صد و هشتاد كتاب تصنيف كرده و حضرت ابومحمّد عسكرى عليه السلام، دو دفعه و به روايتى سه مرتبه، بر او ترحم فرموده و شيخ كشى، رواياتى در مدح او ذكر كرده و هم نقل كرده خبرى كه منافى است با آن روايات [1]. علامه و ديگران از روايات منافى مدح جواب فرموده اند:

«وَ هُوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ يُغْمَزَ عَلَيْهِ وَ هُوَ رَئيسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ اَجْمَعينَ».[2]

 

در «مجالس المؤمنين» از «كتاب مختار» نقل كرده كه عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نيشابور اخراج نمود و بعد از آن‌كه او را پيش خود طلبيد و تفتيش كتب او نمود، امر كرد كه آن كتب را جهت او بنويسانند، پس فضل رئوس مسايل اعتقاديه را از توحيد و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظر عبداللّه رسيد گفت: اين قدر كافى نيست مى‌خواهم كه اعتقاد تو را درباره سلف بدانم. پس فضل گفت: ابابكر را دوست دارم و از عمر بيزارم! عبداللّه گفت: چرا از عمر بيزارى؟ گفت: به واسطه‌ی آن‌كه عباس را از شورى بيرون كرد. و به سبب القاى اين جواب لطيف كه متضمن خوش آمد عباسيان بود از دست آن فظ غليظ خلاصى يافت و از سهل بن بحر فارسى روايت نموده كه گفت: در آخر عهد مصاحبت خود با فضل بن شاذان از او شنيدم كه مى‌گفت من خليفه‌ی جمعى از اكابرم كه از پيش رفتند مانند محمّد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى و غيرهما و پنجاه سال در خدمت ايشان بودم و از ايشان استفاده مى‌نمودم و هشام بن الحكم چون بگذشت يونس بن عبدالرحمن خليفه‌ی او بود رد بر مخالفان و چون يونس وفات يافت خليفه‌ی او در رد بر مخالفان سكاك بود و او نيز از ميان رفت و منم خليفه ايشان انتهى. [3]


مؤلف گويد: كه سكاك ابوجعفر محمّد بن خليل بغدادى است كه از متكلمين و از اصحاب هشام و تلميذ او است و كتابى در امامت نوشته. و بالجمله: جلالت فضل بن شاذان، اكثر است از آن‎كه ذكر شود. در ايام حضرت امام حسن عسكرى عليه‌السلام وفات كرد و قبرش در زمين نيشابور قديم، كه خارج از بلد نيشابور اين زمان است به فاصله‌ی يك فرسخ تقريبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و بر روى سنگ قبر او نوشته :

«هذا ضَريحُ النَّحْريرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَيْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِ مُوسى وَ ابى جَعْفَرٍ الثّانى عَلَيْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلاّءِ الْمُتَكَلِّمينَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهاءِ الْمُتَقَدِّمِينَ الشَّيخُ الْعَليمُ الْجَليلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِ الْخَليلِ  طابَ اللّهُ ثَراهُ  قَدْ وَصَلَ بِلِقاءِ رَبِّهِ فى سَنة 260».

 و در دور سنگ قبر نوشته :

«قَد تَرَحَّمَ عَلَيْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْكرى عليه السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ ثَلاثَةً وِلاءٌ، وَ قالَ عليه السلام اَيْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَكانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُ بْنِ اِبْراهيمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىَّ وَ اَرَيْتُهُ كِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَ عليه السلام هذا صَحيحٌ يَنْبَغى اَنْ يْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. كَتَبَهُ فى سَنة 1261».

 

پانوشت‌ها:

1.       رجال كشى، 2/817.

2.       رجال علامه حلى، ص 13۳.

3.       مجالس المؤ منين، 1/400؛ رجال كشی، 1/818.

 

منبع این نوشتار:

«فضل بن شاذان»، وب‌گاه « بنیاد دعبل خزاعی». (تاریخ مشاهده: 09/03/1388)

  

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Philosophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

                                                    فضل بن شاذان نیشابوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 19:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابوحسین قشیری نیشابوری

محدث و حافظ بزرگ قرن سوم هجری

202- 261 هـ.ق، نیشابور

 

Abu Hosseyn, Qosheyri –e- Neyshaburi

817 A.C. – 875 A. C.

(Iran , Neyshabur)

 

ابوالحسین، مسلم بن حجاج بن مسلم بن ورد بن کوشاذ قشیری نیشابوری

مشهور به «امام مسلم»، محدث و حافظ بزرگ قرن سوم هجری

و پدیدآورنده‌ی «الجامع ‌الصحیح»، از معتبرترین کتا‌ب‌های احادیث اهل سنت؛ «صحاح سته»

Abul Husayn Muslim ibn al-Hajjaj Qushayri al-Neyshaburi

Author of the second most widely recognized collection of Hadith in Sunni Islam,

"Sahih Muslim", "Muslims authentic (collection)".

 

 

زاد، دانش‌اندوزی و استادان:

ابوالحسین، مسلم بن حجاج بن مسلم القشیری النیشابوری، در سال 202 یا 204 هجری در نیشابور دیده به جهان گشود. مسلم از ابتدای جوانی تحصیلات خود را در رشته‌ی دانش حدیث در شهر نیشابور آغاز نمود و بعدها جهت تکمیل معلومات خود به بلاد و شهرهای اسلامی از جمله خراسان، حجاز، عراق، شام و مصر سفر کرد و از محدّثان و مشايخ وقت، همچون؛ اسحاق بن راهویه و یحیی بن یحیی - در خراسان-، محمد بن مهران و اباغسان – در ری-، امام مشهور احمد حنبل و عبدالله بن مسلمه –در عراق-، سعید بن منصور و ابا مصعب - در حجاز -، عمرو بن سواد - در مصر-، حدیث را فراگرفت و به شهرش برگشت.

 

شهرت:

بیشترین شهرت مسلم به سبب آگاهی و تسلط وی در علم حدیث و تصنیف  کتاب «الصحیح» است. وی بیشترین بهره را در علم حدیث از محضر بخاری برد و  در کتاب «الصحیح» - که دومين كتاب حديث صحيح از صحاح ششگانه اهل سنت به شمار می‌رود- تاثیر زیادی از بخاری پذیرفته است. ابو علی نیشابوری در این زمینه می‌گوید: مسلم در تالیف کتاب خود بیشترین بهره را از بخاری و صحیح او برده است. و دارقطنی در این باره گوید: اگر بخاری نبود مسلم نه در سلک محدثان وارد می‌شد و نه از آن خارج می‌گردید.

 

آشنایی با بخاری:

 آشنایی مسلم با بخاری از زمانی آغاز شد که بخاری به نیشابور آمد و مسلم از این فرصت استفاده کرده، ملازم و مصاحب او گردید. حتی زمانی که میان محمد بن یحیی ذهلی و بخاری بر سر موضوع مخلوق بودن الفاظ قرآن، اختلاف به وجود آمد و محمد بن یحیی ذهلی مردم را از دیدار بخاری به علت باور او به مخلوق بودن قرآن منع نمود و از آنان خواست تا کسی از بخاری حدیث ننماید مسلم به این منع و تحریم وی اعتنایی ننمود و به دیدار بخاری می‌شتافت. چون این خبر به محمد بن یحیی رسید در هنگام درس که مسلم در آن حضور داشت خطاب بدو گفت: هر کس قائل به مخلوق بودن الفاظ قرآن است جایز نیست که در مجلس ما حضور داشته باشد مسلم، عبایش را بر سر خود کشیده و در مقابل دیدگان عموم از مجلس بیرون رفت و تمام نوشته‌ها و یادداشت‌های خود را که از محمد بن یحیی جمع‌آوری کرده بود توسط فردی به خانه‌ی محمد بن یحیی فرستاد و از این جا بود که رابطه‌ی مسلم و استادش - محمد بن یحیی ذهلی - به خاطر حمایت از عقیده‌ی بخاری از هم گسسته گردید. با این‌که رابطه‌ی مسلم و محمد بن یحیی ذهلی رو به تیرگی و سردی نهاد ولی او نتوانست از آوردن روایات ذهلی در صحیح خویش خودداری ورزد. اما با وجود این، به اسم وی تصریح ننمود و تنها از او با عنوان محمد یاد کرده است. او در کتاب صوم، طب، جنائز، عتق و.... در حدود سی حدیث از محمد روایت نموده است.

 

راویان:

گروه بسياري نيز از مسلم روايت‌ كرده‌اند كه معروف‌ترين آن‌ها عبارتند از: تِرْمِذي، ابوحاتم رازي، احمد بن سلمه، موسي بن هارون، يحيي بن صاعد، محمد بن مخلد، ابوعوانه، يعقوب بن اسحاق اسفرايني، محمد بن عبدالوهاب فرّاء، علي بن الحسين، حسين بن محمد بن زياد قباني، ابراهيم بن محمد بن سفيان و ... .

 

جایگاه علمی:

در مورد مکانت و بزرگی و زکاوت و علو مرتبه علمی مسلم، دانشمندان زمان با هم اتفاق نظر دارند. در این مورد حافظ ابو علی نیشابوری می‌گوید: در علم حدیث کتابی صحیح‌تر از کتاب امام مسلم وجود ندارد. محمد بن بشار به زمینه‌ی دیگری از مراتب مسلم اشاره نموده و می‌گوید: « حفّاظ الدنيا أربعةٌ: أبو زُرْعة، بالري، و مسلم، بنيسابور و عبدالله الدارمي، بسمرقند و محمد بن اسماعيل، ببخارا» (حفّاظ دنیا چهار تن هستند؛ بوزرعه در ری، مسلم در نیشابور، عبدالله دارمی در سمرقند، محمد بن اسماعیل در بخارا).

 

وفات:

امام مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری -رحمه الله علیه- در سال 261 هـ .ق در حالی که بیش از 55 سال عمر نداشت در زادگاهش -نیشابور- دار فانی را وداع گفت و در نصرآباد نیشابور در آغوش خاک آرام گرفت.

 

آثار:

از مهم‌ترین آثار، مصنفات و تالیفات مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری، می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:

1. الجامع الصحيح (که به نام‌های دیگری چون «الصحيح»، «صحيح مسلم»، «مسند مسلم» معروف است. الصحیح، در نزد اهل سنت از جای‌گاه خاص و ممتازی برخوردار است. از این کتاب پس از صحیح بخاری، به عنوان اولین و مهم‌ترین اثر حدیثی قابل اعتماد یاد می‌کنند). 2. علل الحديث. 3. المنفردات و الوُحدان. 4. كتاب «أوهام المحدّثين». 5. طبقات التابعين. 6. المسند الكبير علي أسماء الرجال. 7. الأسماء و الكُني. 8. مَن ليس له إلاّ راوٍ واحد. 9. أولاد الصحابه. 10. المُخَضْرَمين. 11. التمييز. 12. أفراد الشاميين. 13. تسمية شيوخ مالك و سفيان و شعبة. 14. مشايخ الثوري. 15. الجامع الكبير علي الأبواب. 16. الأقران. 17. التاريخ. و ...

 

معرفی کتاب الصحیح مسلم:

الجامع الصحیح یا صحیح مسلم، مهم‌ترین اثر مسلم‌ بن حجاج قشیری نیشابوری است. صحیح مسلم پس از صحیح بخاری -که هر دو در زمره‌ی صحاح شش‌گانه‌ی اهل سنت قرار می‌گیرند؛ صحاح سته: صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابوداود، سنن ترمذی، سنن نسائی، سنن ابن ماجه- دومین جایگاه را در میان مجموعه‌های حدیث اهل سنت دارد و حتی بعضی، صحیح مسلم را به جهت پاره‌ای امتیازات بر صحیح بخاری ترجیح داده‌اند. به نحوی که شیخ ابو عمرو بن صلاح – از عالمان اسلامی- می‌گوید: تمام احادیثی که امام مسلم در کتابش حکم به صحیح بودن آن کرده است، صد در صد صحیح می‌باشد و ذاتاً علم نظری به صحیح بودنش برای انسان‌ها حاصل می‌شود.

این کتاب، که شامل دوزاده هزار حدیث گردآوری شده و بررسی شده توسط مسلم است، در مدت پانزده سال تصنیف شده است و بسیاری از حدیث‌شناسان آن را شرح کردهاند.

مسلم، احادیث را به سه قسمت تقسیم نموده است. قسم اول: احادیثی که افراد حافظ و ثقه، روایت کرده‌اند که  این افراد هیچ‌گونه مشکلی - نه در حفظ و نه در اتقان- ندارند. قسم دوم: احادیثی که راوی آن، افراد متوسط هستند در حفظ و در اتقان. قسم سوم: احادیثی که افراد ضعیف و متروک آن را روایت کرده‌اند.

بدین صورت؛ وقتی مسلم، حدیثی را ذکر می‌نماید، برای تقویت آن، احادیث گروه دوم را نیز بعد از ذکر احادیث گروه اول، می‌آورد ولی از احادیث گروه سوم استفاده نمی‌کند. وی برای هر حدیث، یک‌جا که شایسته‌ی آن باشد، ذکر کرده و به دنبال آن احادیث دیگری را با شیوه‌های دیگر و سندهای متعدد نیز می‌آورد تا حدیث مذکور را تقویت کند و اطمینان برای طالب به صحیح بودنش حاصل شود.

مسلم، برای هر اصلی از اصول دین یک کتاب تعیین کرده که این کتاب‌ها، شامل موضوعات اصلی دین‌اند، از قبیل؛ طهارت و ایمان، که هر کدام از این کتاب‌ها را نیز به چندین باب تقسیم نموده است. برای مثال: کتاب ایمان – باب بیان تحریم ایذاء الجار

نکاتی که وی در صحیح مسلم به آن توجه کرده است را به شرح زیر می‌توان برشمرد:

  • بین حدثنا و اخبرنا فرق وجود دارد. «حدثنا» برای کسی اطلاق می‌شود که مخصوصاً از لفظ شیخ شنیده باشد، ولی «اخبرنا» برای کسی اطلاق می‌شود که بر شیخ خوانده شده باشد.
  • اگر در حرفی از متن حدیث یا صفت راوی یا نسب آن اختلافی باشد، ذکر می‌گردد.

رموزات صحیح مسلم:

مسلم به جای بیان کردن لفظ حدثنا از حرف «ثنا»، به اختصار، استفاده می‌نماید و به جای اخبرنا از حرف «نا» استفاده می‌کند. برای انتقال سندی به سند دیگر از حرف «ح»، استفاده می‌نماید که این حرف «ح» از کلمه تحول گرفته شده، یعنی به خاطر برگرداندن سندی به سند دیگر که ازمعنای لغوی آن استفاده کرده است.

گروهی کار مسلم را ستوده‌اند و گروهی بر کار وی انتقاداتی وارد نموده‌اند؛ از آن‌جا که نقد و بررسی آثار مسلم از حوصله‌ی این نوشتار خارج است، ژرف‌نگری و کنکاش در این زمینه را به خوانندگان گرانقدر ابرشهر می‌سپاریم.

 

منابع:

 

Imam Muslim

Abu Al-husayn Muslim Ibn Al-Hajjaj Al-qushayri scholar who was one of the chief authorities on the Hadith. Born in Neyshabur (or Nishapur), in 202 AH or 204 AH/817 CE. He travelled throughout the Muslim world in search of Hadith and associated with all the major authorities of his day, collecting some 300,000 ahadith in the process. His collection, Jami' as-Sahih, is equal or second only to that of Imam Bukhari, the teacher and mentor of Imam Muslim. Imam Muslim was a pious, God-fearing person who never swerved from the aqeedah of the Ahl al-Sunnah.  He stood shoulder to shoulder with Imam Bukhari, against those who claimed that the Qur'an was created. He passed away in Neyshabur in 261 AH/875 CE.

 

 

Abul Husayn al-Qushayri al-Neyshaburi, lived in Neyshabur [or Nishapur] in the third Century of the Hijrah (migration to Madinah). Neyshabur, his birthplace, was also a place of great faith and knowledge. Neyshabur had great personalities in this period, such as Imam Ishaq b. Rahwaih and Muhammad b.Yahya al-Dhuhali.
حسن جوری،

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 22:45  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

 Hakim Omar- e Khayyam- e Neyshaburi

The Scientist, Mathematician, Astronomer,

Poet and Philosopher of Persia

 (Iran - Neyshabur)

 

این حکیم نیشابور؛

مادّی محض، شاعری زندیق، یا فیلسوفی ربّانی

 

غياث‌ الدين‌ ابوالفتح‌ عمر بن‌ ابراهيم خيام‌ يا خيامي، يكي‌ از دانشمندان‌ نامدار مشرق‌ زمين‌ است‌ كه‌ در ميانه‌‌ی سده‌‌ی پنجم‌ هجري‌ در نيشابور زاده، و در اوايل‌ سده‌ ششم‌ وفات‌ يافته‌ است. او از بزرگ‌ترين‌ عالمان‌ عصر خود بوده، و هوشي‌ فوق‌‌العاده‌ و حافظه‌‌ای‌ نيرومند و مزاجي‌ خاص‌ داشته‌ كه‌ به‌ حدّت‌ و تندي‌ معروف‌ است. دانش‌هاي‌ متداول‌ عصر خود را خوانده‌ و نيك‌ ورزيده‌ و در فلسفه‌ و فلك‌ و رياضي‌ و طبيعي‌ بر همگنان‌ فائق‌ آمده‌ است، به‌ فارسي‌ و تازي‌ هر دو شعر سروده، و در علوم‌ مختلف‌ كتاب‌ها و رساله‌هاي‌ ارجمند داشته‌ است، كه‌ همه‌ بر صفاي‌ ذهن‌ و وسعت‌ دانش‌ و اطلاع‌ او دلالت‌ دارد. ‌خيام‌، در زمانه‌ی‌ خويش‌، منزلتي‌ بزرگ‌ و شهرتي‌ عظيم‌ و آوازه‌اي نيكو داشته‌ و معاصران‌ او همه،‌ وي‌ را به‌ القاب‌ بزرگي‌ نظير: «دستور»، «امام»، «فيلسوف» و «حجة‌الحق» ستوده‌اند، و از اين‌ رو با پادشاهان‌ و اميران‌ هم‌ نشيني‌ داشته، و در نزد آنان‌ مقرب‌ و محترم‌ بوده‌ است.

 


‌اولين‌ كسي‌ كه‌ رباعيات‌ او را به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ كرده، شاعر بزرگ‌ انگليس‌ فيتز جرالدFitz Gerald است‌ كه‌ با روشي‌ زيبا و دلپذير آن‌ رباعيات‌ را ترجمه‌ كرده‌ و توجه‌ مغربيان‌ را به‌ سخنان‌ او برانگيخته‌ است. و اين‌ ترجمه‌ در دل‌هاي‌ انگليسي‌زبانان‌ تأثيري‌ بزرگ‌ كرده، تا بدانجا كه‌ به‌ خواندن‌ و فهميدن‌ رباعيات‌ او كه در واقع‌ بازگوينده‌ی‌ افكار فلسفي‌ اوست‌، بيش‌ از ما ايرانيان‌ دل داده‌اند.


‌آنان‌ كه‌ در فلسفه‌ی‌ او بحث‌ كرده‌اند، او را به‌ صورت‌هاي‌ گوناگون‌ تصوير كرده‌اند گروهي‌ مادي‌ محضش‌ گفته‌اند، جماعتي‌ او را شاعري‌ زنديق دانسته‌اند كه‌ جز لذت‌ نمي‌شناسد، و در اين‌ راه‌ او را به‌ ابيقور صاحب‌ نظريه‌‌ی لذت‌ تشبيه‌ مي‌كنند، عده‌اي‌ هم‌ او را فيلسوفي‌ رباني‌ مي‌شناسد كه‌ از صديقان‌ است‌ و اعتقادش‌ به‌ مبدأ از همه‌ قوي‌تر است. 


‌وليكن‌ مقام‌ علمي‌ او از مقام‌ شعري‌اش‌ برتر است، چه‌ او در دوره‌ كمال‌ علم‌ است، و در علم‌ جبر تأليف كرده، و يكي‌ از كساني‌ است‌ كه‌ در حل‌ معادلات‌ سه‌ مجهولي‌ صاحب‌ نظر بوده‌ است، و نيز با گروهي‌ از عالمان‌ فلك‌ و نجوم، رصدي‌ عظيم‌ بنا كرده‌ و در هندسه‌ و طب مهارت‌ داشته، و پادشاهان‌ معاصر خود را معالجه‌ كرده، كه‌ از آن‌ جمله‌ سلطان‌ سنجر (512-511 هـ.ق) را از آبله‌يي‌ كه‌ او را پديدار گشته‌ بود شفا داده‌ و علاج‌ كرده‌ است، و گروهي‌ از فيلسوفان‌ و عالمان‌ بزرگ‌ تاريخ‌ اسلام‌ از شاگردان‌ او به‌ شمار مي‌روند.

 

‌اگر چه‌ درباره‌‌ی زندگي‌ و آراء و عقايد و خدمات‌ علمي‌ خيام،‌ كتب‌ و مقالات‌ و رسالات‌ زياد نوشته‌ شده‌ و شايد از گردآوري‌ همه‌‌ی آن‌ها كتابخانه‌اي‌ بتوان‌ ساخت، و ليكن‌ متأسفانه‌، نه‌ تاريخ‌ تولد و نه‌ تاريخ‌ وفات‌ او را به‌ درستي‌ مي‌دانيم، و آنچه‌ اين‌ همه‌ نويسندگان‌ و پژوهندگان‌ در اين‌ باره‌ نوشته‌اند تخميني‌ بيش‌ نيست.

 

ولي‌ وفات‌ عمر خيام‌ را، بيشتر نويسندگان‌ اروپايي‌ 517 مي‌نويسد، بروكلمان‌ در «تاريخ‌ علوم‌ عرب» 515 نوشته‌ وليكن‌ هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو تاريخ‌ وفات‌ سند موثق‌ و معتبري‌ ندارد. برخي‌ از محققان‌ احتمال داده‌اند كه‌ سند مؤ‌لفان‌ اروپايي‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ خيام‌ را 517 ذكر كرده‌اند، كتاب‌ مجمع‌ الفصحأ رضاقلي‌ هدايت‌ است‌ كه‌ درگذشت‌ او را 517 هجري‌ ذكر مي‌كند، وليكن‌ آنچه‌ درست‌ به‌ نظر مي‌رسد اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ او از 520 بالاتر نمي‌رود.[1] 


‌درباره‌ی‌ نسبت‌ خيام‌ و اين‌كه‌ آيا خيام‌ صحيح‌ است‌ يا خيامي، بحث‌ زياد كرده‌اند. وليكن‌ آن‌چه‌ مفيد و مناسب‌ اين‌ جايگاه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ گفته‌اند: عرب‌ او را خيامي‌ و فارسيان‌ او را خيام‌ مي‌گويند، و اين‌ اختلاف‌ ناشي‌ از تباين‌ لغات‌ تازي‌ و پارسي‌ است.


‌لقب‌ او، غياث‌ الدين‌ و كنيه‌اش‌، ابوالفتح‌ است، و كلمه‌ی‌ خيام‌ يا لقب‌ خود اوست‌ يا لقب‌ خانواده‌اش. و شايد اين‌ معاني‌ را از يكي‌ دو رباعي‌ كه‌ به‌ او منسوب‌ است‌ استنباط‌ كرده‌اند:


خيـــام‌ تنت‌ به‌ خيمــه‌اي‌ مانـد راست‌

جان‌ سلطاني‌ كه‌ منزلش‌ دار بقاست

فـــراش‌ ازل‌ ز بهـــر ديگـــر منـــــزل‌نه

خيمه‌ بيفگــــند چــو سلطان‌ برخاست‌

خيام‌ كه‌ خيمه‌هاي‌ حكمت‌ مي‌دوخت

‌در كــوزه‌ي‌ غم‌ فتـــاد و ناگاه‌ بسوخت

مقراض‌ اجـــــل‌ طناب‌ عمــــرش‌ ببريد

دلال‌ امـــل‌ بـــه‌ رايگانــــــش‌ بفروخت

[2] 

 

 

ادامه‌ی این نوشتار ... اینجا کلیک کنید 

فهرست ادامه‌ی نوشتار:

سفرهای خیام نیشابور

شهرت خیام نیشابور

اتهام زندقه به عمر خیام

آثار خیام نیشابور

بحث در فلسفه خیام

درباره خیام اشتباه نکنیم

موضوع فلسفه خیام

خدا در فلسفه خیام

بدبینی خیام

مصادر فلسفه خیام

پانوشت‌ها

منبع این نوشتار

 

****

 بیش‌تر درباره حکیم عمر خیام نیشابوری ... کلیک کنید

 

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Philosophy, Mathematics, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:10  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابو حفص حداد نیشابوری

عارف و زاهد بزرگ قرن سوم هجری و از بزرگان طریقه‌‌ی ملامتیه‌ی نیشابور


Abu Hafs Had'dād -e Neyshaburi

The Mystic and Sufi of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

عمرو بن سَلم، وفات: 270 هـ.ق

شیخ خراسان، اهل نیشابور و از بزرگان عارفان قرن سوم هجری، شغل او آهنگری (حدّاد) بود و نخستین کسی است که تصوف را در نیشابور ظاهر کرد. وی معاصر جنید بغدادی و رأس فرقه‌ی ملامتیه بود. وی گاه به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. وفات او را به اختلاف در سال‌های 264، 265، 266 و 270، ضبط کرده‌اند. (منبع: تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1385، ص356)

 

 

اَبوحَفْصِ حَداد، عمرو سلمه نيشابوري

(وفات: دهه‌ی 7 سده‌ی 3 ق)، از مشايخ بزرگ تصوف خراسان.

 

ابوحفص حداد نیشابوری: زاد، خاندان، احوال، شاگردان و مصاحبان

برخي نام او را عمر، و نام پدرش را، سالم يا مسلم نيز آورده‌اند [1]. زادگاه او، قريه‌ی كورآباد، واقع بر دروازه‌ی نيشابور به سوي بخارا بود [2]. درباره‌ی وجه تمسيه‌ی او به حداد و چگونگي تغيير حال او گفتند كه شغل او آهنگري بود و رئزي به هنگام غلبه حال و يا بنا به قولي به منظور اظهار كرامت، دست بر كوره برده و آهني گداخته بيرون آورده و آهن در دست او سرد گشته و پس از آن‌كه به خود آمده دكان را به غارت داده و شغل خود را رها كرده است [3]. او، خواهرزاده‌ی بشر حافي [4] و از شاگردان عبدالله بن مهدي ابيوردي (باوردي) و چندي نيز از مصاحبان علي نصرآبادي بود. ابوعثمان حيري، محفوظ بن محمود، ابو محمد مرتعش و يوسف محمد زجاجي از مريدان شاگردان او بودند ابوعبدالله سجزي، شاه شجاع كرماني، علي ابن شعيب سقا، عبدالله ابن محمد خراز، ابو جعفر احمد بن حمدان، ابوعلي ثقفي و حمدون قصار نيز با او مصاحبت داشته‌اند [5]. او با جنيد بغدادي نيز ملاقات داشته و درباره‌ی جوانمردي، ميان آن دو گفت و گويي شده و تعريف او از جوانمردي، تحسين جنيد را برانگيخته است [6].

 

ابوحفص حداد نیشابوری: مرام و اندیشه

در كتاب «الفهرست» از شخصي به نام ابوحفص حداد ياد شده است كه از متعزله بوده و كتابي با عنوان «الجاروف في تكافو الادله» داشته است [7] و در برخي منابع ديگر به اين مطلب با دگرگوني‌ها اشاراتي ديده مي‌شود و نيز نسبت تشيع به او داده شده است [8] و در «الرجال» كشي [9] روايتي از قول يونس بن الرحمن قمي، از طريق او آمده است ولي سيد مرتضي اين نسبت را مردود مي‌شمارد[10]  اين شخص احتمالا غير از ابوحفض حداد -صوفي معروف- است و در هيچ يك از كتب تذكره و طبقات صوفيه به معتزلي بودن او اشاره نكرده‌اند و كتاب الجاروف مذكور هيچ كتاب ديگري را به او نسبت ندادند و از اقوال منقول از او چيزي كه دلالت بر معتزلي او كند بر نمي‌آيد.

ابوحفض، آن چنان در زهد و ورع معروف بود كه بعضي از نويسندگان از او به عنوان زاهد ياد كردند [11]. اما او خود سخت از شهرت بي‌زار بود تا آن‌جا كه با داشتن مشرب تصوف، از پوشيدن لباس پشمين در ملأ عام امتناع داشت و همچون اهل بازار قبا بر تن مي‌كرد و چون به خانه مي‌رفت لباس پشمين مي‌پوشيد [12]. معمولا او را در شمار نخستين صوفيان ملامتيه قرار مي‌دهند و برخي از اقوالي كه از او نقل شده و نيز حكاياتي كه به او نسبت داده‌اند از گرايش او به اين طريقه، حكايت دارد [13]. اما شيوه‌ی او در اين طريقه در عين اجتناب از هر كاري كه بويي از ريا و رعونت در آن باشد، ترغيب مريدان به اعمال و مجاهدات بود كه با روش زاهدانه‌ی او در تصوف نيز سازگاري داشت. اين شيوه‌، به ظاهر مغاير با شيوه‌ی برخي ديگر از شيوخ ملامتيه، چون حمدون قصار بود كه به تحقير اعمال و اظهار سيئات و اخفاي حسنات توجه داشتند. اگر در حقيقت براي تربيت سالكان، اين دو شيوه مكمل يكديگرند شيوه‌ی ميانه و كامل را نزد ابو عثمان حيري كه برگزيده‌ی مريدان ابوحفض بود با وضوح بيشتري مي‌توان مشاهده نمود [14]. او چنان بر لزوم رعايت آداب تكيه داشت كه تصوف را مجموعه‌اي از آداب تعريف مي‌كرد [15]. گفته‌اند وقتي جنيد (يا شبلي) به او اعتراض كرد كه چرا تو اصحاب خويش را آدب پادشاهان آموخته‌اي؟ پاسخ داد كه حسن ادب ظاهر، نشانه‌ی ادب باطن است[16] . او مانند اكثر مشايخ صوفيه، سخت پايبند شريعت بود و معتقد بود كه سالك همواره بايد افعال احوال خود را با كتاب و سنت بسنجد[17] . هجويري، او را در زمره‌ی مشايخ معرفي مي‌كند كه حضور را مقدم بر غيبت مي‌انستند [18].

 

 

ابو حفص حداد نیشابوری:

 

حسن ادب ظاهر، نشانه‌ی ادب باطن است

 

 

ابوحفص حداد نیشابوری: وفات

سال وفات او به درستي معلوم نيست و سال‌هاي 265، 267 و 270ق. را به عنوان تاريخ وفات او ذكر كردند [19] قبرش در نيشابور واقع در شارع ادك بوده و محفوظ ابن محمود نيز در كنار او دفن شده است. وصيت سلمي نيز اين بود كه در حال وفات سر من بر پاي ابوحفظ نهيد [20].

 

پانوشت‌ها:

1.       سلمي، طبقات، 105؛ خطيب، ج.2، ص.220؛ انصاري، ص. 95؛ سمعاني، ج. 4، ص. 78

2.       سلمي، همانجا؛ انصاري، ص. 96

3.       سراج، صص. 328- 329؛ ابو نعيم، ج.10، ص.230؛ سمعاني، ج. 4، صص.78- 79؛ عطار، ص. 391

4.       سلمي، «جوامع آداب»، ص. 5

5.       همو، طبقات، ص.103،105،183،251،269،336،356،370؛ انصاري، ص. 102، 104، 239، 330.

6.       عطار، ص. 394

7.       ابن نديم، ص. 216

8.       نك: خياط، ص. 152,150,142,97

9.       ص. 258

10.   ج.1، ص.89

11.   نك: ابن جوزي، ج. 5، ص.35؛ ذهبي، ج.12، ص.510؛ انصاري، ص.95

12.   سلمي، رساله ملامتيه، ص. 108

13.   نك: عفيفي، ص. 15، جم

14.   سلمي، همان، ص.103

15.   هجويري، ص. 47

16.   مستعملي، ج.1،ص. 100؛ عطار، 395؛ كاشاني، ص. 204

17.   ابونعيم، همانجا

18.   ص. 321

19.   سلمي، طبقات، صص. 105_106؛ سمعاني، ج. 4، ص. 79

20.   خليفه نيشابوري،ص. 153,157؛ سلمي، همانجا؛ عطار، ص. 400؛ سمعاني، همانجا.

 

مآخذ:

-          ابن جوزي، عبدالرحمن بن علي، «المنتظم»، حيدر آباد دكن: 1357ق.

-          ابن نديم، «الفهرست».

-          ابونعيم، احمد ابن عبدالله، «حليه الاوليا»، قاهره: 1357ق.

-          انصاري هروي، جواجه عبدالله، «طبقات صوفيه»، به كوشش عبدالحي حبيبي، كابل: 1341ش.

-          خطيب بغدادي، احمد ابن علي، «تاريخ بغداد»، قاهره: 1350.

-          خليفه نيشابوري، احمد ابن محمد، «ترجمه و تلخيص تاريخ نيشابور حاكم نيشابوري»، به كوشش بهمن كريمي، تهران: 1339 ش.

-          خياط، عبدالرحيم بن محمد، «الانتصار»، به كوشش نيبرگ، قاهره: 1344ق/1925م.

-          ذهبي، محمد بن احمد، «سير اعلام النبلا»، به كوشش شعيب ارنووط و صالح سمر، بيروت: 1404ق.

-          سراج، عبدالله ابن علي، «اللمع في التصوف»، به كوشش نيكلسون، لندن: 1914م.

-          سلمي، محمد بن حسين، «جوامع الاداب صوفيه» مجموعه آثار ابو عبدالرحمن سلمي، به كوشش نصر الله پور جوادي، تهران: 1369ش.

-          همو، «رساله الملامتيه»، الملاميته (نك: هم، عفيفي)

-          همو «طبقات الصوفیه»، به كوشش پدرسونليدن، 1960م.

-          سمعاني، عبدالكريم ابن محمد، «الانساب»، به كوشش عبدالرحمن معلمي يماني، حيدر آباد دكن: 1384ق.

-          سيد مرتضي، علي بن الحسين، «الشافي في الامامه»، به كوشش عبدالزهراحسيني خطيب و فاضل ميلاني، تهران: 1407ق.

-          عطار، فريد الدين، «تذكره الاوليا»، به كوشش محمد استعلامي، تهران: 1360.

-          عفيفي، ابوالعلا، «الملامتيه و الصوفيه و اهل الفتوه»، قاهره: 1364ق/1945.

-          مكاشاني، محمود بن علي، «مصباح الهدايه»، به كوشش جلال الدين همايي، تهران: 1325ش.

-          كشي، محمد، «معرفه الرجال اختيار طوسي»، به كوشش حسن مصطفوي، مشهد: 1348ش.

-          مستعملي بخاري، اسماعيل ابن محمد، «شرح التعرف»، به كوشش محمد روشن، تهران: 1363ش.

-          هجويري، علي بن عثمان، «كشف المحجوب»، به كوشش ژوكوسكي، تهران: 1979م.

 

منبع این نوشتار:

-          لاشیء، حسین، «ابوحفص حداد»، وب‌گاه «دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی». (تاریخ مشاهده: 17/02/1388)

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Sufiism , Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:52  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

حَمدُون قصّار نیشابوری

 

Hamdun –e Qas-sār -e Neyshaburi

The Mystic and Sufi of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

حمدون بن احمد عماره قصّار نیشابوری،

کنیه: ابوصالح ، وفات: 271 هـ.ق

صوفی، از ابدال، رأس فرقه‌ی قصّاریّه، اهل ملامت (ملامتیه)، در نیشابور، وی بر مذهب قَدَری و از پیروان مکتب ثَوری بود و با ابوتراب نخشبی و ابوحفص نیشابوری ملازمت داشت

 

 

ابوصالح حمدون بن احمد بن عماره قصار نیشابوری، از مشایخ بزرگ تصوف ایران، در سده‌ی سوم هجری است. وی از مردم نیشابور بود و در ورع و تقوی و تبحر در فقه و حدیث شهرت داشت. در تذکرة‌الاولیاء عطار آمده است که: «در عیوب نفس دیدن، صاحب نظری عجیب بود و مجاهده و معامله به غایت داشت و کلامی در دل‌ها موثر و عالی و مذهب ثوری داشت و مرید بوتراب (نخشبی) بود و پیر عبدالله مبارک بود و به ملامت خلق مبتلا بود و مذهب ملامتیان نیشابور از او منتشر شد و در طریقت مجتهد و صاحب مذهب است و جمعی ازین طایفه بدو تولی کنند و ایشان را قصاریان گویند. نقل است که چون کار او عالی و کلمات او منتشر شد ائمه و اکابر نیشابور بیامدند و وی را گفتند که: ترا سخن باید گفت که سخن تو فایده‌ی دل‌ها بود، گفت: مرا سخن گفتن روا نیست، گفتند: چرا؟، گفت: از آن‌که دل من هنوز در دنیا و جاه بسته است. سخن من فایده ندهد و در دل‌ها اثر نکند و سخنی که در دل‌ها اثر نکند و سخنی که در دل‌ها موثر نبود گفتن آن بر علم استهزا کردن و بر شریعت استخفاف کردن بود و سخن گفتن آن‌کس را مسلم بود که به خاموشی او دین باطل شود و چون بگوید خلل برخیزد و گفت: نشاید هیچ کس را  که در علم سخن گوید، چون همان سخن کسی دیگر گوید و نیابت می‌دارد و روا نبود که سخن گوید تا نبیند که فرضی واجب است بر وی سخن گفتن تا او را صلاحیت آن بود. گفتند نشان صلاحیت آن چیست؟ گفت: آن‌که هر سخن که گفته باشد هرگزش حاجت نباشد بار دیگر گفتن و در وی تدبیر آن نبود که بعد از این چه خواهم گفت. پرسیدند که چرا سخن سلف نافع‌تر است دل‌ها را؟ گفت: به جهت آن‌که ایشان سخن از برای عزّ اسلام می‌گفتند و از جهت نجات نفس و از بهر رضاء حق ما از بهر عزّ نفس و طلب دنیا و قبول خلق می‌گوییم. و گفت باید که علم حق تعالی به تو نیکوتر از آن باشد که علم خلق، یعنی با حق در خلأ معاملت بهتر از آن کنی که در ملأ. گفت: هر که محقق بود در حال خود از حال خود خبر نتوان داد، و گفت: فاش مگردان بر هیچ‌کس آن‌چه واجب است که از تو نیز پنهان بود و گفت هر چه خواهی که پوشیده بود بر کس آشکارا مکن. و گفت: در هر که خصلتی بینی از خیر، از او جدایی مجوی که زود بود که از برکات او خیری به تو رسد. و گفت: من شما را به دو چیز وصیت می کنم: صحبت علماء و احتمال کردن از جهال. و گفت: صحبت با صوفیان کنید که زشتی‌ها را به نزدیک ایشان عذرها بود و نیکی را پس خطری نباشد تا تو را بدان بزرگ دارند تا تو بدان در غلط افتی. پرسیدند از توکل. گفت: توکل آن است که اگر هزار درم تو را وام بود، چشم بر هیچ نداری و نومید نباشی از حق تعالی به گزاردن آن. و گفت: توکل، دست به خدای زدن است. و گفت: اگر توانی که کار خود به خدای بازگزاری، بهتر از آن‌که به حیله و تدبیر مشغول شوی. و گفت: ابلیس و یاران او به هیچ چیز چنان شاد نشوند که به سه چیز: یکی آن‌که مومنی، مومنی را بکشد. و دوم آن‌که بر کفر بمیرد. و سوم از دلی که در وی بیم درویشی بود.

عبدالله بن مبارک گفت حمدون بیمار شد او را گفتند فرزندان را وصیتی کن. گفت: من بر ایشان از توانگری بیش می‌ترسم که از درویشی.»

عبدالرحمن جامی درباره‌ی حمدون قصار می‌نویسد:

«شیخ و امم اهل ملامت (ملامتیه) بود و در نیشابور طریق ملامت را او نشر کرد. اول مساله که از وی و اصحاب وی به عراق بردند و احوال ایشان گفتند سهل تستری و جنید گفتند اگر روا بودی که بعد از احمد مرسل صلی الله علیه و آله پیغمبری بودی از ایشان حمدون قصار بودی [1]». جمعی از طایفه متصوفه که بدو تولا می‌کنند ایشان را «قصاریان» می‌خوانند [2].

مرگ او را به سال 271 هجری ثبت کرده‌اند و قبرش در حیره [3] است.

 

پانوشت‌ها:

1.       نفحات‌الانس عبدالرحمن جامی، به کوشش مهدی توحیدی‌پور، ص 60

2.       مجمل فصیحی، به تصحیح محمود فرخ خراسانی، ج. 1، ص 355

3.       حیره نام یکی از محله‌های نیشابور و نیز گورستانی در نیشابور در سده‌های نخستین هجری بوده است.

 

منابع این نوشتار:

·     حقیقت، عبدالرفیع، «عارفان بزرگ ایرانی در بلندای فکر انسانی: پیران حقیقت در جهان معرفت»، تهران: انتشارات کومش، 1383، ص 27- 29.

·         «لغت‌نامه دهخدا»، تهران: موسسه لغت‌نامه دهخدا، 1377، ج. 6، ص 9198.

·         تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385، ج. 1، ص. 945.

 

توجه: فصل سی‌ و نهم «تذکرة الاولیاء» شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، با عنوان «ذکر حمدون قصار»، به بنیان‌گذار ملامتیه اختصاص یافته است. برای مطالعه‌ی بیشتر در مرام و اندیشه‌ی حمدون قصار نیشابوری، به «تذکرة الاولیاء» مراجعه نمایید.

 

 

درباره‌ی ملامتیان:

ملامتیّه، گروهی از صوفیه، منسوب به حمدون قصار (ابوصالح حمدون بن احمد)، که همواره به ملامت خود مشغولند و نامشان نیز از همین حالت، مشتق است. آنان آن‌چه را که در باطن دارند، در ظاهر آشکار نمی‌سازند. در بروز کارهای اخلاقی سعی می‌کنند و هر چه را همان طور که در جهان غیب روی داده، می‌خواهند. از این جهت می‌پندارند که علم و اراده‌ی ایشان با علم و اراده‌ی خداوند، مخالفتی ندارد. آنان اسباب را نفی کرده، مگر آن‌که جایش باشد. یعنی اگر کسی سببی را از جایی که واضع آن قرار داده، بردارد و نفی کند، چنین کسی نادان و جاهل است و قدر خود را نشناخته است، و کسی که سببی را از موضعی نفی کند و با توجه به آن باز هم بر آن سبب تکیه کند، کافر و ملحد گشته است.

می‌گویند که در حق ایشان است که گفته‌اند: «اولیائی تحت قبایی، لایعرفهم غیری». شاگردان این طریقت همه در سیر درجات کمال بودند ... برخی از ملامتیه می‌گویند: اگر مستی را دیدی، تو نیز سر به مستی بزن تا اینکه بر او اهانت نکرده و خود نیز دچار آن نگردی.

برگرفته از: یحیی‌ الامین، شریف، «فرهنگنامه فرقه‌های اسلامی»، ترجمه محمدرضا موحدی، تهران: انتشارات باز، 1378، ص. 265.

 

ملامتیه ، قصاریه

 

ابوصالح ملامتی، سالم باروسی،

حمدونیان (حمدونیه)، قصاریان (قصاریه) و مبانی تفکر و مرام ملامتیه

 

هادی قلیزاده در مقاله‌ی «ملامتیه و قلندریه در ادب فارسی» آورده است:« طريقه ملامتيه در نيشابور مخصوصا به وسيله‌ی حمدون قصار  (وفات 271) رواج يافت. در بعضي از ماخذ از حمدون به عنوان ابوصالح ملامتي نيز ياد كردند و پيروانش را گذشته از اهل ملامت، گهگاه قصاريان و حمدونيان هم مي‌خواندند. در واقع هر چند طريق ملامت به وسيله وي انتشار يافت، اما او را نمي‌توان واضع اين اساس خواند؛ چون گذشته از سابقه اين طرز تفكر در بين متقدمان بعضي از مشايخ، خود او هم از جمله «سالم باروسي» در اين باب بر وي سبقت داشته‌اند و آن‌چه حمدون درباره ملامت تعليم مي‌كرد، قبل از وي نيز به وسيله استادش سالم باروسي بيان مي‌شد و حمدون قصار، بيشتر مروج تعليم ملامتيه بوده است تا واضع اساس آن.

در بين كساني كه غير از حمدون قصار و هم در زمان وي طريق اهل ملامت را تعليم و پيروي مي‌كرده‌اند، ابوحفض حداد نيشابوري است كه حتي به سبب اصراري كه در پنهان داشتن حقيقت احوال خويش داشته است وي را متهم به زندقه هم كرده‌اند اما از رساله‌ی سلمي پيداست كه در زمان حيات، وي را به عنوان ملامتي مي‌خوانده‌اند.

مبدا نخستين اين فكر، دقت در صدق و اخلاص است. همان مبداء كه نقطه تحول زهد به تصوف است، با اين تفاوت كه صوفي در اخلاص به جايي مي‌رسد كه خود و خلق را نمي‌بيند ولي ملامتي در بند شهود خلق است و از اين رو مي‌خواهد كه تا از خلق پنهان ماند و گرفتار آفات شهرت نگردد. صوفيان ملامتي عقيده داشتند كه قبول و توجه خلق، سالك را از راه باز مي‌دارد و مغرور و به جلب خاطر مردم مشغول مي‌سازد و در نتيجه از توجه به حق و عنايات او محروم مي‌ماند. پس طريق آن است كه جز به اخلاص و محبت خداي به هيچ‌كس و هيچ چيز نينديشد. به خوش‌آمد و بدآمد مردمان پشت پا بزند و به خاطر سلامت باطن، تن به ملامت خلق بدهد و با تحمل تحقير و استخفافي كه به او روا مي‌دارند، غرور نفس را در هم بشكند. خلاصه آن كه به جاي توجه به خرقه و سجاده و خانقاه و سبحه، به تهذيب نفس و صفاي درون بپردازد.

ابوالحسن علي‌بن عثمان هجويري در كتاب «كشف المحجوب» ملامت را بهره خاصان حق مي‌داند و مي‌نويسد: «گروهي از مشايخ از طريق ملامت سپرده‌اند و ملامت را اندر خلوص محبت تاثيري عظيم است و مشربي تمام. و اهل حق مخصوصند به ملامت خلق از جمله عالم، خاصه بزرگان اين امت كثرهم‌الله و رسول(ص) كه مقتدا و امام اهل حقايق بود و پيشرو محبان، تا برهان حق بروي پيدا نيامده بود و وحي بدو پيوسته، به نزديك همه نيك نام بود و بزرگ.

و چون خلعت دوستي در سر وي افكندند خلق زبان ملامت بدو دراز كردند. گروهي گفتند كاهن است و گروهي گفتند شاعر است و گروهي گفتند كاذب است و گروهي گفتند مجنون است و مانند اين ...‌ .

و سنت بار خداي چنين رفته است كه هر كه حديث وي كند عالم را به جمله ملامت‌كننده وي گرداند ... پس خلق را برايشان گماشتند تا زبان ملامت برايشان دراز كردند. لاجرم ملامت خلق، غذاي دوستان حق است از آن‌چه اندر آن آثار قبول است و مشرب اولياي وي كه آن علامت قرب است و همچنان كه همه خلق به قبول خلق خرم باشند، ايشان به رد خلق خرم باشند.

نجم‌الدين رازي در كتاب مرصادالعباد، پا را از اين حد فراتر نهاده است و اول ملامتي را آدم و با توجيهي ديگر خدا مي‌داند:

«اول ملامتي كه در جهان بود آدم بود. و اگر حقيقت مي‌خواهي، اول ملامتي حضرت جلت بود. زيرا كه اعتراض، اول برحضرت جلت كردند. عجب اشارتي است اين كه بناي عشق بازي برملامت نهادند.‌

عشق آن خوشتر كه با ملامت باشد // آن زهد بود كه با سلامت باشد»

باري، طريقه ملامت آن‌گونه كه حمدون قصار تعليم يا ترويج مي‌كرد نوعي زهد پنهاني بود؛ اخلاص در زهد. اين اخلاص تا جايي مي‌رفت كه هيچگونه تظاهر و دعوي را اجازه نمي‌داد و هيچگونه انتظار و توقعي را هم تبليغ نمي‌كرد. اهل ملامت به سبب اصرار در پرهيز از هرگونه خودنمايي، به تعليم و تصنيف هم علاقه‌اي نشان نمي‌دادند و از اين روست كه «سلمي» در رساله الملامتيه مي‌گويد كه اين قوم، كتاب‌ها و حكايات مدون ندارند و طريقه‌ی آن‌ها عبارت بوده است از اخلاق و رياضات. اجتناب از شهرت و قبول در نزد خلق كه ملامتي‌ها آن را جهت اخلاص در عمل ضروري مي‌ديدند سبب مي‌شد كه از هر آن‌چه آن‌ها را به عنوان زاهد و عالم و عارف ممتاز مي‌كند خويشتن را كنار بكشند. همين نكته آن‌ها را بيشتر با طبقات اهل حرفه نزديك كرد و سبب مزيد رواج طريقه آن‌ها در بين اهل بازار شد. مشايخ اهل ملامت لباس عياران و شاطران را بيشتر از لباس زاهدان و صوفيان دوست مي‌داشتند، هرچند در لباس عياران و اوباش كار نيكان و پاكان را دنبال مي‌كردند. <كه دوستان خدا ممكن‌اند در اوباش».

به‌علاوه، هر چند با اهل بازار و درميان آن‎ها زندگي مي‌كردند دل‎هايشان از بازار و بازاريان رميده بود. هرچه سبب مي‌شد كه خلق درباره‌ی آن‌ها حسن ظني پيدا كنند نزد اهل ملامت مردود بود. اين اخلاص در عمل كه اهل ملامت مبناي طريقت خويش را برآن مي‌نهادند طريقه‌ی آن‌ها را كه نوعي نهضت اصلاح در تصوف و در واقع كوششي براي پيراستن تصوف از قيود و ظواهر آن بود در بين اشخاص ساده، عوام و اهل بازار رواج خاص داد و چون فتوت (طريقه فتيان) نيز تا حدي براصل اخلاص در عمل و اجتناب از ريا مبني بود، طريقه‌ی اهل ملامت تدريجا با سنت‌هاي اهل فتوت با هم درآميخت و هر دو طريقه در ترك لباس مخصوص اهل تصوف و در احتراز از هيات و صورتي كه آن‌ها را محبوب و معبود خلايق كند، اصرار كردند، اما هم طريقه‌ی خود آن‌ها و هم طريقه‌ی اهل فتوت نيز اندك اندك شكل و قالب معين گرفت و لباس و هيبت و آداب و رسوم به آن‌ها افزوده شد كه مثل مورد صوفيه در مورد آن‌ها نيز نشاني از انحراف از اصل بود ...».

منبع: قلیزاده، هادی، «ملامتیه و قلندریه در ادب فارسی»، وب‌گاه «روزنامه اطلاعات»، شماره 24308،  پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷.

نیشابور، خاستگاه اندیشه‌های عرفانی اصیل

 

حمدون قصار در لغت‌نامه دهخدا

ابوصالح: حمدون بن احمدبن عمارة القصار. یکی از اکابر مشایخ صوفیه. پیشوای فرقه‌ی قصاریه که آنان‌را حمدونیه و ملامتیّه نیز نامند. هجویری گوید: وی از علماء بزرگ و از سادات این طریقت است و طریق‌ وی اظهار و نشر ملامت بوده است و اندر فنون معاملت او را کلام عالی است. وی گفتی باید که تا علم حق تعالی بتو نیکوتر از آن باشد که علم خلق. یعنی باید که اندرخلأ با حق‌تعالی معاملت نیکوتر از آن کنی که اندر ملأ با خلق که حجاب اعظم از حق دل تُست با خلق. و از نوادر حکایات وی یکی آن است که گوید روزی اندر جویبارحیره ‌ی نیشابور می‌رفتم، نوح نام عیّاری بود به فتوت معروف و جمله‌ی عیّاران نیشابور در فرمان وی بودندی. وی را اندر راه بدیدم گفتم یا نوح جوانمردی چه چیز است. گفت جوانمردی من خواهی یا از آنِ تو. گفتم هردو بگوی. گفت جوانمردی من آن است که این قبا بیرون کنم و مرقعه بپوشم و معاملت مرقع پیش گیرم تا صوفی شوم و ازشرم خلق اندر آن جامه از معصیت بپرهیزم و جوانمردی تو آن‌که مرقعه بیرون کنی تا تو به خلق و خلق به تو فتنه نگردند. پس جوانمردی من حفظ شریعت بود بر اظهار و ازآنِ تو حفظ حقیقت بود بر اسرار. و این اصلی قویست –انتهی.

منبع: وب‌گاه «لغت‌نامه» دهخدا، مدخل «ابوصالح»

 

ملامتیه، قصاریه، حمدون قصار

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Sufiism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:40  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابومحمد مرتعش نیشابوری

 

Abu Mohammad Morta'esh –e Neyshaburi

The Mystic of Persia

(Iran - Neyshabur)

 

جعفر بن مُرتَعِش، کنیه: ابومحمد، وفات 328 هـ.ق

عارف بزرگ اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري

 

 

صوفی و زاهد و از اولیاء الله، اهل نیشابور و ساکن بغداد، شاگرد ابوحفص نیشابوری [1]. مصاحب ابوعثمان حیری [2] و جنید بغدادی [3]. گفته‌اند وی دهقان‌زاده‌ای صاحب مال و مکنت بود و با اهل خرقه، بدرفتاری می‌کرد تا شبی امیرالمومنین علی (ع) را به خواب دید که او را از عاقبت کار دنیاداران هشدار داد و چون بیدار شد همه‌ی مال خود را به نیازمندان بخشید و خود راه سفر را در پیش گرفت. وی به هنگام مرگ، اندکی بیش از ده درهم بدهی داشت و جامه‌هایش نیز به همین قیمت بود و در حالی از دنیا رفت که نه به کسی بدهی داشت و نه هیچ مال و اندوخته‌ای. وی غالبا در مسجد شونیزیّه به سر می‎برد و در همان مسجد درگذشت. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 1884)

ابوالفرج ابن جوزي، در «صفةالصفوة»، نوشته است که: او صحبت جنيد (بغدادی) را دريافته است و اقامت او به بغداد در مسجد شونيزيه بود. وي گفتندي که عجايب بغداد سه چيز است: اشارات شبلي، نکت مرتعش و حکايات جعفر الخواص. او را گفتند، فلان بر آب رود گفت: اگر خداي او را بر مخالفت هوا قادر فرمايد، آن از رفتن بر آب بسي عظيم تر بود. (فرهنگسرا)

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در ضمن بيان شرح حال ابومحمد مرتعش نيشابوري در «تذکرةالاولياء» نوشته است که: نقل است که گفت سيزده حج کردم به توکل، چون نگه کردم همه بر هواي نفس بود، گفتند، چون دانستي؟ گفت: از آن‌که مادرم گفت سبویي آب آر، بر من گران آمد، دانستم که آن حج بر شره شهوت بود و هواء نفس. (فرهنگسرا)

وفات ابومحمد مرتعش نيشابوري، در سال 328 هجري در بغداد اتفاق افتاده است.

 

پانوشت‌ها:

1.    ابوحفص حدّاد نیشابوری؛ اهل نیشابور و از اکابر عرفای قرن سوم (هجری)؛ شغل او آهنگری (حدّاد) بود و نخستین کسی است که تصوّف را در نیشابور ظاهر کرد. وی معاصر جُنید بغدادی و رأس فرقه‌ی ملامتیّه‌ ی نیشابور بود. وی گاهی به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. وفات او را به اختلاف در سال‌های 264، 265، 266 و 270 ضبط کرده اند. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 357)

2.    ابوعثمان حِیری رازی؛ سعد (سعید) بن اسماعیل؛ وفات 298 هـ.ق؛ صوفی فقیه قرن سوم؛ اصل او از ری، و مقیم محله‌ی «حِیرَه»‌ ی در نیشابور و منسوب به آن؛ مورد اعتماد اهل تسنن و تشیع؛ ار ابوحفص حداد (نیشابوری) و شاه شجاع کرمانی، دانش و عرفان آموخت. کرامات و نوادر بسیار به او نسبت داده‌اند. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 380)

3.    جُنید بغدادی؛ جنید بن محمد خزّار قواریری؛ کنیه ابوالقاسم؛ وفات 297 یا 298 هـ.ق؛ ... در بغداد متولد شد و در همان شهر زیست و همانجا وفات یافت ... او را به تاج ‌العارفین، قطب اعظم، امام‌ الدُّنیا فی الزمانه و سلطان الطائفة الصوفیّه توصیف کرده‌اند. او نخستین کسی بود که در بغداد از علم توحید سخن گفت ... رسائل او، شامل نامه‌هایی در ارشاد و تصوف و توحید و غناء و الوهیّت نوشته، چاپ شده است. کتاب‌های امثال القرآن، معانی المهم و المقصد الی الله را نیز به او نسبت داده‌اند. (فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ص 834)

 

منابع این نوشتار:

·         تهامی، غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»،تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385.

·         «ابو محمد مرتعش نیشابوری»، وب‌گاه «فرهنگسرا».

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 17:47  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

حاکم حسکانی نیشابوری

 

[ Hăkem Haskăni-ye Neyshăburi ]

 

قاضى ابوالقاسم، عبیدالله بن عبدالله بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسکان قرشى عامرى نیشابورى

معروف به ابن حذاء (ابن حداد)، (وفات 490 هـ.ق.)

 دانشمند علم رجال و حدیث‌شناسی در قرن پنجم هجری

 

ابوالقاسم عبیدالله عبدالله حسکانی نیشابوری، معروف به «حاکم حسکانی»، از دانشمندان قرن پنجم هجری قمری و از خاندان علم و ادب و از تبار عبدالله بن عامر بن کریز، فاتح خراسان در عصر عثمان، بود. او در یک خانواده‌ی مذهبی، در قریه‌ی «حسکان»[1] از توابع «نیشابور»، به دنیا آمد و از محضر پدر و اساتید به‌نام آن روزگار، همچون، قاضی ابوالعلاء صاعد، علم آموخت و به رتبه‌ای رسید که در عصر خویش سرآمد دانشمندان عصر خود در حدیث‌شناسی و علم رجال به شمار می‌آمد. سید بن طاووس، در کتاب شریف اقبال، تصریح نموده که حاکم حسکانی از اهل سنت بوده است، و برخی نیز آورده‌اند که وی حنفی مذهب و از پیروان ابوحنیفه بود. با این حال، مشهورترین اثر حاکم حسکانی کتاب ارزشمند «شواهد التنزیل» است که نام کاملش این است:«شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی اهل البیت علیهم السلام». در این کتاب، آیاتی از قرآن، که درباره‌ی پیامبر و اهل بیت علیهم‌السلام نازل شده بر اساس احادیث پیامبر و اهل‌بیت و صحابه، تفسیر و تأویل گردیده است.

 

 


خاندان حسکان قرشی عامری نیشابوری:

قاضى ابو القاسم، عبید الله بن عبد الله بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسکان قرشى عامرى نیشابورى، معروف به ابن حذاء (ابن حداد)، از علماى بزرگ قرن پنجم هجرى است. عبید الله در نیشابور، در خانواده‌اى اهل علم به دنیا آمد. او از همان کودکى، در محضر پدر و پدر بزرگ خود به فراگیرى علم و دانش مشغول شد و خود را آماده کرد تا یکى از چهره‌هاى بزرگ علم و دانش در جهان اسلام گردد.

 خاندان وى، خاندانى اهل علم و مشهور بودند. جدّ بزرگ آن‌ها - امیر عبد الله بن عامر بن کریز- در زمان خلافت عثمان، منطقه‌ی خراسان را فتح کرده بود و مردم آن سامان به دست وى مسلمان شده بودند. از این جهت، خاندان وى از عزت و احترام خاصى در نزد مردم برخوردار بودند. پدربزرگش - احمد بن محمد بن احمد (320 - 423 هجرى)- از روات حدیث بود و از ابواسحاق بزازى و ابو عمرو بن مطر و ابوالحسن ابن بندار صیرفى روایت نقل کرده است. پدرش - عبد الله بن احمد بن محمد (363 - 450 هجرى)- نیز واعظى مشهور بود. وى، روزهاى یکشنبه در مسجد مربعه، در شهر نیشابور، مجلس وعظ و خطابه داشت. او گاهى به شغل تجارت و گاهى نیز عهده‌دار مناصب حکومتى بود ولى بعدا به انزوا و عبادت روى آورد. عمویش - عبد الرحیم بن احمد بن محمد-، مردى صالح، عابد و زاهد بود. او از علماى نیشابور، عراق، حجاز و شام روایت شنیده بود.

 

فرزندان حسکانی نیشابوری:

سه تن از فرزندان وى از راویان حدیث به شمار مى‌آیند که عبارتند از:

  1. محمد بن عبیدالله بن عبدالله حسکانى، حاکم ابو على حذاء، وى شخصیتى با تقوا و متواضع و از علماى علم حدیث به شمار مى‌آید.
  2. صاعد بن عبیدالله حسکانى، ابوسعید حذاء، او شخصیتى با تقوا و از اهل علم و حدیث است.
  3. وهب بن عبیدالله حسکانى، ابوالفضل حذاء، وى نیز اهل علم و حدیث و موعظه بود. او کوچک‌ترین فرزند ذکور پدر بود و روایات فراوانى را از او شنیده بود. وهب در صومعه‌اى روى به عبادت آورد و براى شاگردان خود در آن‌جا روایت نقل مى‌کرد (450 - 524 هجرى(.

 مرام و اندیشه‌ی حسکانی نیشابوری:

حاکم حسکانى، از علماى مشهور دوران خود بود. بسیارى از روات حدیث پاى درس او مى‌آمدند تا از او روایت بشنوند و یا اجازه‌ی روایت بگیرند. او، شیخى فاضل و داراى مجلس وعظ و خطابه بود و خود نیز از علماى فراوانى روایت شنیده و یا اجازه‌ی روایت داشت.

برخى، او را از علماى اهل تسنن و پیرو مذهب حنفى مى دانند. و برخى دیگر، او را از علماى شیعه مى‌دانند که تقیه مى‌کرده است. ابن طاووس درباره‌ی ایشان مى‌گوید: «الحاکم الحسکانی کان مِن أعیان رجال الجمهور»، حاکم حسکانى از شخصیت‌هاى برجسته‌ی علماى اهل تسنن بود. ذهبى، در کتاب «تذکرة الحفاظ» مى گوید:«و وجدت له مجلسا یدل على تشیعه و خبرته بالحدیث و هو تصحیح خبر ردِّ الشمسِ و ترغیم النواصب الشُّمُس»، کتابى از ایشان یافته‌ام که دلالت بر شیعه بودن ایشان دارد و آن «تصحیح رد الشمس...» است.

 

سفر به مرو:

او به شهر مرو سفر کرد تا از علماى آن دیار بهره برد و از آن‌ها روایت بشنود. علاوه بر آن، او خود نیز در آن‌جا جلسات درس برقرار نمود و جمع فراوانى از مشتاقان علم و دانش را پروانه‌وار به دور خود جمع کرد و شاگردان فراوانى را تربیت کرد.

 

اجازه روایت:

حاکم حسکانى، از بسیارى مشایخ روایى آن دوران اجازه روایت دارد، مانند:

  • ابو عبد الله حاکم نیشابورى
  • ابو الحسن علوى
  • عبد الله بن یوسف اصفهانى
  • ابو الحسن بن عبدان
  • ابن فتحویه دینورى

اساتید:

حاکم حسکانى، نزد علماى فراوانى به فراگیرى علم و دانش پرداخت و
از محضر درس آنان بهره برد، مانند:

  • پدرش عبد الله بن احمد بن محمد
  • جدش احمد بن محمد
  • ابو طاهر بن محمش
  • قاضى ابو العلاء صاعد
  • حاکم، ابو عبد الله حافظ

 شاگردان:

علماى فراوانى، نیز از محضر درس وى بهره برده‌اند، از جمله:

  • عبد الغافر بن اسماعیل فارسى (451 - 529 هجرى)
  • مهدى بن ابى حرب
  • سید ابو محمد حسینى قاینى

 تألیفات:

عبد الغافر بن اسماعیل، شاگرد مشهور حاکم حسکانى در کتاب تاریخ نیشابور مى گوید: «من فهرست تصانیف و تألیفات استادم را به خط خودش دیده‌ام که به صد عنوان مى‌رسید و در میان آن‌ها مطالب ارزشمندى بود». از تألیفات وى مى‌توان به این عناوین اشاره کرد:

  • شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی أهل البیت صلوات الله و سلامه علیهم
  • فضائل شهر رجب
  • خصائص علی بن أبی طالب علیه السلام فی القرآن
  • تصحیح خبر ردّ الشَّمس و ترغیم النواصب الشُّمُس (شُمُس جمع شموس و به معناى متعصب و لجوج است(.

وفات:

سرانجام، قاضى محدث، ابو القاسم عبیدالله بن عبدالله حسکانى، پس از عمرى خدمت به علوم و معارف محمد و آل محمد صلى الله علیهم اجمعین، در حدود سال 490 هجرى دیده از این دنیا فرو بست و به دیار باقى شتافت.

 

منابع:


پانوشت:

[1] . « حسکان (اسم خاص): از اولاد گروه نیشابوریان است. (منتهی‌ الارب). و صاحب تاج العروس گوید: حسکان، کسحبان، فی نسب جماعة نیسابوریین من المحدثین، نقله الحافظ. ». لغت‌نامه دهخدا، تهران: موسسه لغت‌نامه دهخدا، 1377، ج.6، ص. 8956


منبع این نوشتار:

«حاکم حسکانی نیشابوری»، وب‌گاه «دانشنامه رشد»

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 21:17  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

ابوسعد خرگوشی نیشابوری

(عبدالملک بن ابی عثمان محمدبن ابراهیم خرگوشی نیشابوری)

 

Abu-Sa'd, Khargushi [Xarguši] -ye Neyshaburi

Sufi - ye Neyshabur

 

صوفی و اندیشمند اسلامی قرن چهارم هـ . ق

پدیدآورنده‌ی «تهذيب‌الاسرار في طبقات الاخيار»، «شرف النبي»،

«الاشاره و العباره»، «البشاره‌ و النداره في تعبير الرويا‌ و المراقبه» و چند اثر ارزشمند دیگر

 

 

 

ابوسعد خرگوشي از صوفيه‌ی اندك‌شناخته‌شده، ولي در عين حال، پراهميت، در تاريخ تصوف اسلامي است. اهميت ويژه‌ي خرگوشي در اين است كه وي از نخستين كساني است كه راجع به طريقه‌ي ملامتيه، سخن گفته و دراين راه، پيشگام كساني نظير سلمي است و كتاب گرانسنگ او، «تهذيب‌الاسرار»، نيز اطلاعات بكر و دست‌اولي را در باره‌ي طريقه‌ي ملامتيه -به طور خاص-، و تصوف اسلامي -به طور عام-، در اختيار پژوهنده‌ي تاريخ تصوف مي‌نهد. در اين مقاله، سعي بر آن است كه نمايي كلي از زندگي و آثار اين صوفي بزرگ ارایه شود.

 

 

ابوسعد خرگوشی نیشابوری؛ زندگی و مرام

ابوسعد، عبدالملك بن ابي عثمان محمد بن ابراهيم خرگوشي نيشابوري، مشهور به زاهد و واعظ در نيمه‌ي نخست قرن چهارم هجري ديده به جهان گشود. تاريخ تولد وي برما معلوم نيست، اما مي‌توان احتمال داد كه نبايد پيش از سال 321 هجري بوده باشد ]1[. نسبتش به كوي خرگوش ـ كه محلتي بزرگ در نيشابور آن عهد بوده است ـ‌ يا قريه‌ي خرگوش- در همان شهر مي‌رسد. البته در ميان منابع، تنها ابن قيسراني ]2[ است كه خرگوش را قريه‌اي در نيشابور دانسته است، ليكن در منابع ديگر ذكري از قريه‌اي به اين نام نيست و اين منابع خرگوش را همان محلت بزرگ خرگوش در نيشابور دانسته‌اند. و نيز به گفته‌ي برخي معلوم نيست كه خرگوشي به آن محل منسوب بوده، يا آن محل به وي ]3[. كنيه‌ي خرگوشي را برخي منابع «ابوسعد» ذكر كرده‌اند و برخي ديگر «‌ابوسعيد‌»‌. اما به نظر مي‌رسد كه صورت صحيح آن «ابوسعد» باشد، زيرا منابع اوليه اخبارش ]4[، كنيه‌اش را «ابوسعد» ذكر كرده‌اند و «ابوسعيد» در منابع متاخر شرح حالش آمده است‌‌ ]5[. پدرش، ابوعثمان محمد، كه از مشايخ روايت او نيز بوده است ]6[، از زهاد و عباد صوفيه به شمار مي‌رفته است ]7[، و از همين روي از ابوسعد با عبارت «زاهد بن زاهد» ياد كرده‌اند ]8[.  

ادامه مطلب (کلیک کنید)

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 18:6  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

شاعران حاشیه‌ی شعر مشروطیت:

شاعرانی هستند که از شعرشان می‏توان دریافت که در عصر مشروطیت زیسته‏اند ولی «خصلت‏ مشروطگی» یا رنگ و بوی ادب مشروطیت در شعرشان بسیار کم است ... اینان را شاعران «حاشیه‌ی مشروطیت» باید خواند: ادیب پیشاوری و ادیب نیشابوری و چند تن دیگر از این شمارند ... این گروه با همه‌ی انتقادهایی که از بسیاری جهات بر کارشان وارد است این خصوصیت را دارا هستند که مثل بعضی از شاعران فرمالیست نوپرداز در ایران امروز، یا در کشورهای مغرب زمین (کشورهای سرمایه داری) فقط برای «چگونه‏گفتن» ارزش قائل‌اند و نه برای «چه گفتن». این گروه را «صورتگرایان عصر مشروطیت» نیز می‌توان نامید.

 

 

شعر فارسی در عهد مشروطیت، شعری است پوینده و متنوع، با جلوه‏های گوناگون لفظ و معنی. اگر از تنوع شعرفارسی در عصر حاضر صرف‌نظر کنیم می‏توانیم بگوییم شعر فارسی در هیچ دوره‏ای به اندازه‌ی عصر مشروطیت، از تنوع ‏زمینه‏های فکری و زبانی و اسلوبی برخوردار نبوده است البته توجه دارید که تکیه و تأکید نگارنده بر تنوع است و نه برمیزان ارزش.

اگر قائم‌ مقام فراهانی و فتح‌الله خان شیبانی را، در مقام عمل «طلایه‌داران شعر مشروطیت» بدانیم و میرزا فتح‌علی‏ آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی را «طراحان تئوری ادبیات مشروطیت» بشمار آوریم، صرف‌نظر از این طلیعه‏ها وطراحان پیشرو، گروه‏های شعری عصر مشروطیت را -از آغاز فکر آزادی تا سال‌های مقارن کودتای 1299 هـ.ش. و اندکی‏ پس از آن- در مجموع می‏توان به چهار یا پنج دسته تقسیم کرد:

 

  1. دسته‌ی اول شاعرانی هستند که شعر آنان را «مرکز شعر مشروطیت» یا قلب سپاه، باید خواند، اینان لفظاً و معناءً شعرشان را در معرض حوادث زمان قرار داده‏اند. در نتیجه، شعرشان تمام رنگ و بوی شعر مشروطیت را در خود داراست از قبیل: سیداشرف قزوینی گیلانی، عارف قزوینی و عشقی. شعر اینان نبض عصر مشروطیت است با تمام ‏حوادث روز. زبان شعرشان نیز زبانی است نزدیک به زبان کوچه و بازار و روزنامه‏ها که چندان متکی به سنت نیست. و شاعران نیز در جستجوی سبک و اسلوب نیستند اگر چه عملاً خود اسلوبی را بوجود آورده‏اند. ارزیابی این اسلوب ‏مقامی دیگر می‏طلبد.
  2. دسته دوم گروهی هستند که «ذوجنبتین»اند: یعنی از یک طرف جوانب مربوط به سنن قدمائی را حتی‌المقدور رعایت می‏کنند و از یک سوی شعرشان عطر و بوی زمانه را دارد با رنگی از تجدد در تمام عناصر شعر. در صدر اینان ‏ایرج، بهار، دهخدا و ادیب‌الممالک قرار دارند. آن‌ها را «میمنه شعر مشروطیت» می‏توان خواند. بگذریم از بعضی‏ استثناها در شعر اینان.
  3. اگر به دسته سومی در اواخر این عهد توجه کنیم -که هم به لحاظ بعضی جنبه‏های اجتماعی، عمیق‏تر به مسائل‏ می‏نگرد و هم به لحاظ آشنایی با مسائل فنی شعر، به خصوص از دیدگاه آگاهی از تحول ادبیات اروپایی- دسته‏ای را می‏توانیم تصور کنیم که شماره‌ی افراد آن بسیار کم است ولی اهمیت آن به‌لحاظ تأثیرات بعدی بسیار است و آن جمع ‏عبارتند از: ابوالقاسم لاهوتی، نیما یوشیج، عشقی و چند شاعر از آذربایجان که حق آنان تا کنون به درستی گزارده نشده‏است. اینان به دو معنی باید «میسره شعر مشروطیت» خواند زیرا «یساری» و چپ‌گرا نیز بوده‏اند. چه در مسائل‏ اجتماعی و چه در اصول نقدالشعر.
  4. دسته‌ی چهارم، شاعرانی هستند که از شعرشان می‏توان دریافت که در عصر مشروطیت زیسته‏اند ولی «خصلت‏ مشروطگی» یا رنگ و بوی ادب مشروطیت در شعرشان بسیار کم است. اینان، چندان برای سنت‌های قدمائی لفظاً و معناءً ارزش قائل‏اند که از تمایل تند ادبیات مشروطیت به محیط کوچه و بازار و کششی که به سوی مباحث روز دارد، می‏پرهیزند و اگر ناگزیر بخواهند با آن معانی روبرو شوند -مثل کسی که نمی‏خواهد دستش به چیزی آلوده شود و از حوله یا وسیله‏ای دیگر برای تماس با آن شی‏ء کمک می‏گیرد، اینان نیز -با وسائل بیانی غیر مستقیم به آن معانی‏نزدیک می‏شوند. اینان را شاعران «حاشیه‌ی مشروطیت» باید خواند: ادیب پیشاوری و ادیب نیشابوری و چند تن دیگر از این شمارند. این گروه با همه‌ی انتقادهایی که از بسیاری جهات بر کارشان وارد است این خصوصیت را دارا هستند که مثل بعضی ازشاعران فرمالیست نوپرداز در ایران امروز، یا در کشورهای مغرب زمین (کشورهای سرمایه داری) فقط برای «چگونه‏گفتن» ارزش قائل اند و نه برای «چه گفتن».

از میان این چهار گروه، گروه چهارم را جمع «صورتگرایان عصر مشروطیت» باید خواند. و از میان اینان، بنظر نگارنده، سید احمد ادیب پیشاوری نماینده‌ی تمام‌عیار طرفداران این نظریه است. او به‌ لحاظ مسائل صوری، در شعر عصر خود، خصایصی را دارد که خاقانی در عصر خود داشت. بر روی هم، او خاقانی دیگری است که بیرون از محیط طبیعی‏ حیات خود زیسته است. دانش و فرهنگی که ادیب پیشاوری، در طول حیات نسبتاً طولانی خویش اندوخته بوده‏است، چندان متعالی و بلند است که می‏توان گفت: هیچ شاعری بعد از عصر خاقانی، در شعرش، بهره‏مند از آن مایه ‏دانش و فرهنگ نبوده است. از مولوی و بعضی عرفای بزرگ که بگذریم، بی‌گمان شاعران با فرهنگی، در فاصله‌ی عصر خاقانی تا ادیب پیشاوری بوده‏اند که مقام والائی در عرصه‌ی دانش‌ها داشته‏اند، ولی هیچ کس، درشعرش، از چنین مقامی‏خبر نمی‏دهد. ادیب پیشاوری نمونه‌ی برجسته و کامل انسانی است که در شعر برای اصول و سنن و نظام کلمات و به گفته‌ی ‏خودش: «هندسه ی ترکیب الفاظ» ارزش بسیار قائل‌اند و به حوزه‌ی مخاطبان خویش کوچکترین توجهی ندارند.
بعد از مرحوم سید احمد ادیب پیشاوری، همین نظر را در باب مرحوم میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری نیز -که نوعی‏ تعارض یا تقارن مقامی و نامی هم میان آن دو وجود داشته و گویا شاگردان و طرفداران هر کدام (1) دلایلی برای‏ رجحان این یک بر دیگری ذکر می‏کرده‏اند- می‏توان اظهار داشت.

ادیب نیشابوری با تفاوتی در معیارهای سبکی و زبانی همان راه و رسم ادیب پیشاوری را داشته و به همین مناسبت ‏در این تقسیم‌بندی، نگارنده، او را در کنار ادیب پیشاوری قرار دادم: در موج چهارم و در جمع شاعران «حاشیه‏ مشروطیت».

 

 

شعر میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری:

شعر ادیب نیشابوری از لحاظ مسائل مربوط به فرم شعر (هماهنگی سنتی در نظام الفاظ، موسیقی عروضی شعر، توجه به اصول سنتی سبک، طنطنه کلمات) از نوعی امتیاز نسبی برخوردار است. عرفان ادیب، بیشتر نوعی فرمالیسم است یعنی سودجویی از ابزار اصطلاحات عرفانی برای غنای صوری‏شعر. البته لطف کار درخشان ادیب در این است که توانسته‏ اصطلاحات‏ صوفیانه محیی الدینی را، به جای زبان بی‎رمق و سست و ناتندرست بسیاری از شاعران متصوف قرون اخیر، در زبان‏ فاخر و استوار خراسانی قدیم ذوب کند و گاه که این کار با موسیقی تازه‌ای -از لحاظ عروض و قافیه‏های میانی- همراه شده است، تشخص بیشتری به کار وی داده است. دیوان موجود و چاپ شده‌ی ادیب، با در نظر گرفتن حجم بسیار کوچکی که دارد، به لحاظ تنوع اوزان در عصر خود، کم‌نظیر و شاید بی‏نظیر باشد و این نکته قابل یادآوری است که ادیب به مسأله‌ی تنوع اوزان یا جستجوی وزن‌های خوش‌آهنگ و کم‏استعمال، بیش از دیگران توجه از خود نشان داده ‏است. در یک کلام می‏توان‏ گفت: ادیب با احیای سبک یک دوره در خارج بافت تاریخی آن برای خود نوعی سبک شخصی ایجاد کرده‏ است. و این کار هم ارزش دارد و هم ندارد ....

 

 

در این گفتار، نظر نگارنده، بیشتر یادآوری چند نکته درباب ادیب نیشابوری است. ادیب نیشابوری، اگر در حاشیه‌ی شعر مشروطیت قرار دارد، شعرش این مزیت را دارد که به لحاظ مسائل مربوط به فرم شعر (هماهنگی سنتی در نظام الفاظ، موسیقی عروضی شعر، توجه به اصول سنتی سبک، طنطنه کلمات) از نوعی امتیاز نسبی برخوردار است.

اگر شعر او را به لحاظ حوزه‌ی معانی و صور خیال بخواهیم نقد کنیم، مثل شعر تمام گویندگان بعد از سبک هندی تا عصرمشروطیت، چیز تازه‏ای ندارد. عرفان و تصوف ادیب ، عرفان و تصوف تجربی نیست، بر خلاف هم عصر او، عرفان وتصوف ادیب، عرفان و تصوف تجربی نیست، بر خلاف هم عصر او، حبیب خراسانی که در نقطه مقابل ادیب قراردارد و عرفانش، عرفانی تجربی است. آنچه حبیب در باب عرفان سروده است حاصل تأملات شخصی اوست در آفاق‏ و انفس و شعرش از اصطلاحات عرفانی تقریباً برهنه است، مثل غزلیات شمس جلال الدین مولوی. اگر بخواهیم بطور مثال نمونه‏ای بیاوریم مقایسه دو شعر بسیار معروف این دو شاعر -که در یکی از خوش آهنگ‏ترین اوزان گمنام شعرفارسی سروده شده است (2)- گواه بسیار خوبی بر این مدعاست. ادیب پس از آوردن شطحیات بسیار زیبائی از نوع: لیس فی طیلسانی سواهو، به صراحت می‏گوید که آنچه گفته فقط به خاطر این است که طبعی آزموده باشد (3) و چیزی‏ گفته باشد و طبق نظریه‌ی تمام صورتگران و فرمالیستهای قدیم و جدید «چه گونه گفتن» برای او مطرح است نه «چه‏گفتن». همین ضعف معنوی در دیگر کارهای ادیب دیده می‏شود. چه او در شعرهای عرفانیش، از یک سوی خود را از صوفیان صفایی می‏داند که از عالم دگرند و در شعر دگری می‏گوید:

اگـــــر صـــــوفی خــــدا را یک شناسد

وصول و خلسه و جذب و طلب چیست‏

همچنین در شعرهایی که به اسلوب فرخی و منوچهری گفته است. به حدی گرفتاری «چگونه گفتن» او را به خود مشغول‏ داشته که در بعضی از آن‌ها فراموش می‏کند که معشوق او، در آغاز همان شعر، به صورت مردی وصف شده است و می‏گوید:

آری، آری چه توان کرد که دوشیزه چنو

تا توانـــــــد چـــو من پیر نگیــــرد داماد

حتی عرفان ادیب هم، بیشتر نوعی فرمالیسم است یعنی سودجویی از ابزار اصطلاحات عرفانی برای غنای صوری‏شعر. مرحوم ادیب گویا فصوص‌الحکم محیی‌الدین ابن‌عربی را مطالعه می‏کرده و شاید هم تدریس و طبعاً اصطلاحات زیبای عرفانی محیی‌الدینی را وارد شعرش کرده است. شاید اگر طیف مغناطیسی وزن شعر و کشش‏ ظاهری شعر او نباشد خواننده متوجه شود که این اصطلاحات در کنار هم چندان هماهنگی معنوی ندارند:

شارق «فیض مقدس» ز «سحاب اقدس»

اختـــر تافتـــه از چـــــرخ معـــــانی مائیم‏

آن گــــدایان که به بازوی توانــــــائی فقر

پشت پا بر زده بر چــــــرخ کیـــانی مائیم‏

بر روی هم وجه بارز شعر ادیب ، و تا حدی صفا، که سبک مشترک آن دو را تشکیل می‏دهد، و تا حد زیادی آن دو را ازدیگران متمایز می‏کند همین است که این دو در شعرهای برجسته‌شان، غالباً، اوزان مشخصی را، که از محیی‌الدین در درآورده‏اند. و این کاری بوده است که اگر متأخران قدما انجام داده‏اند، چون از لحاظ زبان شعر، دارای پیوستگی و استحکام لازم نبوده است، سبک مشخصی ایجاد نکرده است و صورت افراطی آن را در شعرهای شمس مغربی، و حتی شاه نعمت‌الله ولی، می‏توان دید. لطف کارهای درخشان ادیب و صفا دراین است که توانسته‏اند اصطلاحات‏ صوفیانه محیی الدینی را، بجای زبان بی‎رمق و سست و ناتندرست بسیاری از شاعران متصوف قرون اخیر، در زبان‏ فاخر و استوار خراسانی قدیم ذوب کنند و گاه که این کار با موسیقی تازه‌ای -از لحاظ عروض و قافیه‏های میانی- همراه شده است، تشخص بیشتری به کار آنان داده است. در این موارد، جذبه‌ی فرم، گاه به حدی است که خواننده، بی‏اختیار لذت می‏برد، گرچه در مرحله‌ی تعقل، متوجه شود که این عبارات، همچون جملات و الفاظ عزایم‌خوانان که ما را افسون می‏کنند و هیچ معنایی ندارند، از معنای محصلی برخوردار نیستند. بیانیه‌ی سوررئالیست‌ها نیز به نوعی دیگر بر همین اصل تکیه می‏کند. برعکس این موارد در جاهایی که نشانه‏های مشروطیت، در شعر ادیب دیده می‏شود، شعر ادیب از تأثیر لازم برخوردار نیست. غالباً از دور دستی بر آتش داشته، مثلا در قرارداد تقسیم ایران:

که گمـــــان داشت که بنگــاه فریدونـــی را

از چپ و راست کند دشمن چونین تقسیم‏

که تمامی این قصیده، بعد از تغزل کلیشه‌وارش، مسائل مربوط به جامعه ایرانی آن روزگار است ولی با زبان فاخر قدمائی و از دور دستی بر آتش داشتن.

بر روی هم، صورت گرایی ادیب را، در شعر می‏توان در این مسائل خلاصه کرد:

1. جستجوی اوزان تازه یا اوزان خوش‌آهنگی که رواج چندانی ندارند از قبیل:

مردی از مــردم شــــــــادیاخم

بی‌نوایـــی از آن مــــرز و کاخم‏

تنگـــــدل زین جهــــــان فراخم‏

رفتنی زین سپنجی سـرایم(4)

یا:

میازار ازین بیش خدا را دل ما را

بیندیش ز آه دل درویش  خدا را

یا:
ما صوفیـــــان صفا را از عالم دگریم‏

عالم همه صور و ما واهب الصوریم‏

یا:
از جهان دگرم با زبان دگرم ...

البته این یک موسیقی سطحی است، کم‌ترین بهره‏ای که شعر از موسیقی می‏تواند داشته باشد همین موسیقی سطحی‏ عروض است حال آن‌که موسیقی عمیق شعر در ترکیب کلمات و نحوه‌ی قرار گرفتن آن‌ها در کنار یکدیگر است و آن کار دشواری است. در صورتی که انتخاب وزن خوش‌آهنگ یا وزنی که کم‌تر مورد استفاده قرار گرفته باشد کاری است که هرکس به دست خود می‏تواند در باب آن تصمیم بگیرد.
با این‎همه تکراری بودن شعر فارسی در عصور اخیر، به حدی بوده است که همین مایه از تجدد، یا بهتر بگویم به تعبیر ناقدان اروپائی «انحراف از نرم» را، در شعر صفا و ادیب باید به غنیمت شمرد. و تا آن‌جا که به خاطر دارم، دیوان موجود و چاپ شده‌ی ادیب، با در نظر گرفتن حجم بسیار کوچکی که دارد، به لحاظ تنوع اوزان در عصر خود، کم‌نظیر و شاید بی‏نظیر باشد و این نکته قابل یادآوری است که ادیب و صفا به مسأله‌ی تنوع اوزان یا جستجوی وزن‌های خوش‌آهنگ و کم‏استعمال، بیش از دیگران توجه از خود نشان داده‏اند و صفا بیشتر از ادیب وزن‌های غیرمشهور را به خدمت گرفته، ‏به حدی که بعضی تصور کرده‏اند که این اوزان از اختراعات اوست حال آنکه تمام آن‌ها دارای سوابق اند(5).

 

2. بیشتر از قوافی داخلی استفاده کرده و این امر بر موسیقی شعر او، در قیاس با اقران و معاصرانش، افزوده است. در بیشتر قصاید و غزل‌های خوب او، هم‌آهنگی صوری اجزای مصراع و بیت به صورت قافیه‏های میانی، همه جا دیده می‏شود:

 

هم عراقی هم حجازی هم حقیقی هم مجازی‏

هم صفـــایم هم کــدورت هم لبـــابم هم لبیبـم‏

و می‏توان گفت، در تمام شعرهای دوران اخیر شاعری او، توجه به قافیه‏های میانی بسیار محسوس است.

3. توجه ادیب به «هندسه‏ی ترکیب الفاظ» در زنجیره‌ی گفتارش بسیار محتاطانه و بر اساس طرز ترکیب و شیوه‌ی تلفیقی ‏قدماست. اگر طرز تلفیق قدما را «هندسه‌ی مسطحه‌ی زبان شعر» بدانیم و هندسه‌ی شعر معاصر را در ترکیب الفاظ، هندسه‌ی ‏فضایی یا هندسه‌ی بی‌نهایت، در این هندسه‌ی مسطحه‌ی ادیب کوچک‌ترین خروجی از قوانین نظم قدمائی ندارد. و از همین‏جاست که توجه او به مسأله «جستجوی سبک» روشن می‏شود. الیوت، در مقاله‏ای که در باب موسیقی شعر نوشته ‏می‏گوید: موسیقی شعر باید از خلال زبان رایج عصر برخیزد، یعنی زبان گفتار مردم عصر شاعر، با این تفاوت که مردم‏ خودشان نتوانند به آن‌گونه سخن بگویند و پیش خودشان، وقتی شعر را می‏خوانند، بگویند: اگر ما می‏خواستیم این‏شعر را بگوئیم به همین گونه می‏گفتیم که این شاعر گفته است (1) با این معیار، زبان ادیب زبان برجسته‏ای نیست و نیز ازلحاظ این‌که وی در توسعه‌ی مجازهای زبان -که مهمترین وسائل گسترش آن هستند(2)- کوچک‌ترین قدمی برنداشته‏ است ولی به لحاظ انحرافی که از زبان رایج و کلیشه‌وار عصور اخیر دارد و به زبان قدمای اولیه گاه نزدیک می‏شود، نوعی ‏احساس غرابت در خواننده ایجاد می‏کند، گر چه این غرابت بسیار اندک باشد. ولی به هرحال هنر اصلی شاعر اعجاب ‏است، اگر حرف فرمالیست‌ها را، دربست بپذیریم.
روی همین توجهی که به زبان قدما و الفاظ کهنه مورد استعمال ایشان و بعضی مجعولات دساتیر داشته، و مثل بسیاری‏از قدما و معاصران ما تصور می‏کرده است که لفظ به اعتبار خودش -مجرد از ارتباطی که با اقمار خود دارد- دارای ‏ارزش و تشخص می‏تواند باشد، جانب لفظ را، در همان محدوده‌ی خاص، بسیار تقویت می‏کرده است. مرحوم شهاب‏فردوس، از شاگردان ادیب می‏گفت: ادیب شعر فردوسی را می‏خواند که :

بگفتا که از مام خاتونیم‏

زپشت پـــــدر آفریدونیم‏

و می‏گفت: «ببینید، آقا، کلمه‌ی آفریدون چه زیباست.» از یکی دیگر از شاگردان ادیب ، شاید استاد بزرگوار جناب مجدالعلای بوستان، شنیدم که می‏فرمود: قوام السلطنه وقتی به خدمت ادیب می‏آمد، شعرهای خود را برای نقد و نظر بر او می‏خواند. یک‌بار غزلی را که تازه سروده بود خواند، تا رسید به این بیت که ظاهراً خودش خیلی از آن خوشش می‏آمد:

من و پروین همه شب دوش نخفتیم ولی‏

چشم از گـــریه نیاســــــوده علامت دارد

ادیب فرمود: « لفظ خوب نیست آقا آن‌کس که گفته است:

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت‏

آنکه بیدار بود چشم مــن و پروین است‏

خوب گفته است.» البته او، به سابقه‌ی آشنائی غریزی با زبان قدما، این حرف را می‏زده است و شاید اگر می‏خواست‏ موضوع را تجزیه و تحلیل کند از عهده برنمی‏آمد. اصولاً شعرشناسی قدمای ما، غریزی بوده است و مبانی نقد در ایران، هیچ گاه تنظیم نشده بوده است.

ادیب، در دوران شاعری خود، چندین بار اسلوب خود را آگاهانه عوض کرده است و این نشان‌دهنده‌ی توجه آگاهانه‌ی او به مسأله‌ی سبک است. شنیده‏ام که در جوانی شیفته‌ی قاآنی بوده است و صیدعلی‌خان درگزی، در کتابفروشی‌یی ادیب ‏را دیده است، و او را که طلبه‏ای جوان و باذوق یافته، از دنباله روی قاآنی بر حذر داشته است. و دیوان منوچهری و فرخی را به او توصیه کرده است. نشانه‌ی این چنین تمایلی در شعر ادیب نیز دیده می‏شود، مثلا در یکی از قصایدش که‏ مطلع آن را به یاد ندارم می‏گوید:

... ورهمی خواهی می‏خورد به آیین حکیم‏

آن چنان باش که قاآنی فرموده چنان‏

«... وز سحر کم کم و نم نم خور تا وقت اذان»

که بیت قاآنی تمامش بخاطرم نمانده است ولی بعدها نمونه‌هایی بسیار در دیوان او، از تمایل به اسلوب فرخی و منوچهری و حتی گاه سعدی می‏توان دید به حدی که وقتی شعر فرخی را در دیوان او می‏خوانیم (6) احساس غرابت ‏نمی‏کنیم. دومین مرحله‌ی شاعری او را همین دوره‌ی بازگشت به اسلوب شاعران قرن چهارم و پنجم تشکیل می‏دهد و بسیاری از تغزل‌های او، از قبیل:

تا چند خو به خلـوت و خاموشی‏

چندی به باغ چم به قدح نوشی‏

ساقی کجـــاست کز می‏پیراری‏

از من برد خمــــــــــار پرندوشی‏

یا:
باز از فراق آن بت نوشــــــادی‏

چشم من است دجله بغدادی‏

یاد آور تغزل‌های شاعران عصر سامانی و غزنوی است و غزلیاتی از نوع:

گر جام می‏اوفتــد ز دستم‏

عذرم بپــذیر سخت مستم‏

پیری کهن و شکسته حالم‏

ای تازه جوان بگیــــر دستم‏

من بنده پیــــر می فروشم‏

زاهد! بخـــــدا، خدا پرستم‏

یا:
دل بزلف تو رفـــت و نامد باز

چه کند خسته بود و راه دراز

بیشتر سعدی را بیاد می‏آورند. بخصوص غزل دوم.

شاید آخرین دوره‌ی شاعری ادیب ، از لحاظ سبک، دوره‏ای باشد که ادیب یاری گرفتن از اصطلاحات صوفیانه را باموسیقی خوش‌آهنگ بعضی اوزان گمنام یا غیر مشهور همراه کرده است و در این گونه شعرها، مشابهاتی(7) به لحاظ وزن و معنی، میان او و صفای اصفهانی دیده می‏شود. در این گونه شعرها مضمون رایج سخنان ادیب وحدت وجود است، آن‌گونه که از شاعری آشنا به «فصوص» ساخته است، و اصطلاحاتی از قبیل: «فیض اقدس»، «فیض مقدس»، «واهب الصور»، «غیب»، «هو»، «هوهو»، «کمون ذات» و «مرآت صفات» بسیار در آن می‏توان مشاهده کرد و در کنار همین مضمون است شطح‌های بسیار بسیار در آن می‏توان مشاهده کرد و در کنار همین مضمون است شطح‌های بسیار زیبای عارفانه‏ای که یادآور بلندپروازی‌های خوب قدماست. این گونه شطحیات در آثار قدمای صوفیه (چه در نظم و چه‏در نثر) همیشه از زبانی بلند و ممتاز برخوردار است. چه نثر باشد و چه نظم، شعر محض است و تجربه شعر منثور در آثار غیرمنظوم قدماست، ولی صوفیه بعد از حافظ، اغلب، از لحاظ لفظ قدرت آن را نداشته‏اند که این بلندپروازی‌ها را خوب تصویر و ثبت کنند، اما ادیب، به جهاتی در مجموع، خوب از عهده بر آمده است.
اگر چنان که ناقدان بزرگ فرنگی و علمای سبک‏شناسی (
Stylistes) امروز در باب سبک گفته‏اند: «سبک انحراف از نرم»(3) است، ادیب را در عصر مشروطیت به اعتبار انحرافی که از نرم عصر خود دارد، می‏توان تا حدی شاعر صاحب‏سبک خواند، هر چند این سبک در زنجیره تاریخی تحول شعر فارسی، خود، چیز تازه‏ای نباشد، در یک کلام می‏توان‏ گفت: ادیب با احیای سبک یک دوره (4) در خارج بافت تاریخی آن برای خود نوعی سبک شخصی (5) ایجاد کرده‏ است و این کار هم ارزش دارد و هم ندارد: اگر از این چشم‌انداز بنگریم که سبک در خارج بافت تاریخی خود حیات‏ طبیعی ندارد، این کار ادیب و امثال او، عملی لغو و بی‌ارزش است و اگر از این لحاظ به موضوع بنگریم که این انحراف‏ از نرم زبانی شعر آن روزگار، نوعی امتیاز و تشخص به شعر ادیب بخشیده، می‏توان برای آن نوعی ارزش قائل شد، ارزش نسبی.

 

در خاتمه، باید یادآور شوم که آن‌چه در این مقاله نوشتم، و باعجله، همه از حافظه بود و من دسترسی به دیوان ادیب ، در این جا، نداشتم دیوان ادیب را بیست و چند سال قبل، مرحوم پدرم، در همان روزهای انتشار برایم خریده بود و من‏از موسیقی اوزان و طنطنه کلمات و بعضی بلندپروازی‌های شطح‌وارش خوشم می‏آمد، الان هم به برکت همان اوزان یا فرمالیسم کار ادیب است که پس از سال‌ها، بسیاری از شعرهای او را در خاطر دارم در صورتی که بسیاری از شعرهای ‏خوب و اجتماعی و نوآیینی را که در سال‌های اخیر خوانده‏ام نمی‏توانم بیاد آورم.

دست کم برای خودم درسی است که: شعر خوب نمی‏تواند (هر قدر به لحاظ معنی و قصد گوینده بلند باشد) از فرم ‏کامل و نیرومند بر کنار بماند. البته نمی‏خواهم منکر جانب معنی شوم، هنوز آنقدرها شعور و عقل دارم و می‏دانم که درتحلیل یک اثر ادبی، به گفته‎ی آن ناقد بزرگ، باید نخست آن پدیده را از زبان هنر به زبان جامعه‏شناسی ترجمه کرد و آن‏گاه در باب آن به داوری پرداخت(6)، ولی می‏خواهم بگویم: در صورتی یک اثر ادبی می‏تواند تأثیر اجتماعی خودرا دارا باشد که از فرم مناسب نیز برخوردار باشد.
گر چه این مسأله خود آغاز بحث دراز-دامنی است که آیا معنی را از صورت جدا می‏توان تصور کرد یا نه و آیا یک معنی‏ را جز به یک صورت خاص، می‏توان به صور دیگر ادا کرد یا نه؟ و گویا حق با کسانی است که می‏گویند: یک معنی، بیش از یک صورت نمی‏تواند داشته باشد و اگر صورت تغییر کرد معنی خواه نا خواه چیز دیگری خواهد بود.


پانوشت‌ها:


1. T.S.Isliot: Selected Prose P.81.
2. William Empson: Seven typs of Ambiguity P.20.
3. Graham Hough : Style and Stylistics P27
4. Period Style.

5. Individual Style

6. سخن از پله خانف است که مترجمان انگلیسی در آغاز کتاب The Historical Novel اثر Creorg Lukacs Creorg نقل کرده اند.

 

منبع:

شفیعی کدکنی، محمدرضا. «ادیب نیشابوری در حاشیه شعر مشروطیت»، وب‌گاه کتابنامه (تاریخ مشاهده: 07/07/1387)

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 13:48  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

شاعر آييني و مداح اهل بيت

استاد محمد حسن فرحبخشيان

 

متخلص به  ژوليده نيشابوري (1320-1386هـ.ش)

 

Mohammad-Hassan Farahbakhshian

Zhulide-ye Neyshaburi

 

 

از سرزمين سپيده و صبح ...

محمدحسن فرحبخشیان، فرزند محمداسماعیل، در سال 1320 خیامی در منطقه‌ی فرح‌بخش نیشابور دیده به جهان گشود و روزگار کودکی و نوجوانی را در دیار سپیده و صبح بالید. هر چند تحصیلات وی تا مقطع سیکل متوسطه، بیشتر، فرجام نیافت اما رویدادی در دوره‌ی جوانیش، دریچه‌ی دیگری از زندگی بر روی وی گشود ... خرداد سال 1342 –از این رویداد بیشتر خواهیم گفت- اما اکنون بازگشتي خواهیم داشت به رویش ریشه‌های شعر در نهاد کودکی محمد حسن فرحبخشیان ...

 

بارش شعر

وجود محمدحسن فرحبخشیان، از همان اوان کودکی و نوجوانی با دلبستگی به ائمه‌ آمیخته شد، در جایی از آن زمان چنین می‌گوید: «اولين بار كه با مادرم در مجلس عزاداري امام حسين (ع) شركت كرده بودم، سخنران درباره‎ی حضرت فاطمه زهرا (س) و علت شهادت و محل دفن آن بانوي بزرگوار سخن مي‌گفت و در پايان مداحي به ذكر مصيبت ايشان پرداخت كه من زار زار گريه كردم و در آن هنگام در قلبم جرقه‌اي زد كه اي كاش مي‌توانستم من هم در مدح و ثناي اين بانوي دو عالم شعر بگويم در همانجا از بي‌بي‌خانم فاطمه(س) خواستم مرا كمك كند و همان هم شد.» و سرانجام زلال باران شعر  در یکی از روزهای 12 سالگی بر نهاد شیفته‌ی محمد حسن باریدن گرفت ... :«يك شب خوابيده بودم در خواب ديدم وارد مجلسي شدم كه بزرگان همه جمع بودند و در مدح اهل بيت شعر مي‌گفتند. در ميان آنها بشير و شهريار را ديدم كه مورد عنايت اهل بيت قرار گرفتند، خيلي ناراحت شدم كه چرا من نبايد شعر بگويم، در يك لحظه يكي از بزرگان مرا به اسم صدا زد و گفت، حسن كوچك هم شعر بخواند. صبح آن روز كه از خواب بيدار شدم، بي‌اختيار شعر مثل باران از دهانم خارج مي‌شد و من كه در آن زمان 12 سال بيش نداشتم، شروع كردم به نوشتن اشعاري كه مي‌سرودم، روز به روز بيشتر از محبت اهل بيت (ع) به خصوص فاطمه زهرا (س) و سرور و سالار شهيدان امام حسين (ع) بهره‌مند شدم.»

 

این ژولیده‌ شوریده خاکی

اما نهاد شیفته و طوفانی فرحبخشیان بیست و دو ساله در امتزاج با یکی از بزرگترین وقایع تاریخ معاصر ایران، جوهره‌ای دیگر گرفت؛ وي همزمان با نخستین جرقه‌های انقلاب اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی بود، با سرودن دو بیت شعر، که بهای آن، بازداشت و تحمل سه سال و هشت ماه حبس در زندان ساواک بود، با انقلاب ایران همراه شد:

پیــام رهبــر ایران در این جهــان این است    سـکوت در برابر ظالم، خـلاف آییـــن است

چـو دید عکس خمینی، به خود گفتا شاه:   کسی که کاخ مرا زیر و رو کند، این است!

«خرداد سال 42 در مدرسه فيضيه پاي منبر امام خميني(ره) دو بيت شعر درباره اهميت و ارزش ولايت فقيه سرودم و مجلس چنان متحول شد كه بعد از پايان سخنراني امام، مرا دستگير و به زندان ساواك قم بردند و تا 15 روز زير شكنجه دژخيمان در بدترين وضعيت اذيت و آزار و بعد از آن به بند يك زندان قصر منتقل شدم. بعد از چند روز در بين راه بند، تا محل بازپرسي، مرحوم آيت‌الله طالقاني را ملاقات كردم و همين برخورد باعث شد كه وي به دژخيمان گفت، اين ژوليده‌ی شوريده‌ی خاكي را از كجا آورديد. بعد از آن با اين مرد خدا چندين بار ديدار داشتم كه او نام ژوليده را بر من نهاد».

ژولیده پس از آزادی از زندان، تا سال 1357، دو بار دیگر و در جمع، 6 ماه دیگر زندان را تجربه کرد.

وی در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، نیز در جبهه‌های نبرد حضور یافت و برخی سروده‌های حماسی وی به آن دوران بر‌می‌گردد.

 

سکونت در ورامین

ژولیده‌ی نیشابور، پس از رهایی از زندان قصر مدتی در ورامین ساکن شد، و سپس به وطن مراجعت نمود و در مرحله‌ی دوم از سال 1368 در ورامین سکونت گزید و در جوار احترام و مهمان‌نوازی مردمان این دیار، تا واپسین لحظه‌های حیاتش را در این شهر پایید.

 

سرانجام، ژوليده‌ی نيشابور، در عصرگاه روز پنجشنبه، نوزدهم مهر 1386 خیامی، در بيمارستان سوم شعبان تهران بر اثر سكته‌ی قلبي، دیار خاکی را ترک گفت و پيكر شیدایی‌اش، در گورستان ورامين -موسوم به گلزار شهداي حسين‌ رضا- در کنار فرزند شهیدش، آرام گرفت.

 

آثار ژولیده‎ي نيشابور

درونمایه‌ی اغلب سروده‌های این شاعر آئینی و دغدغه‌مند، مذهب، مدح اهل بیت (ع)، انقلاب و دفاع مقدس می‌باشد. از این شاعر نازک‌اندیش و بدیهه‌سرای نیشابوری تا کنون بالغ بر 30 اثر در قالب کتاب و جزوه مشتمل بر مجموعه آثاری از قبیل: «گلبانگ عشق»، «ای قلبها بسوزید»، «ای چشمها بگریید»، «چه کنم، دام می‌سوزد» و ... به زیور طبع آراسته گردیده که برخی از این آثار بیش از 15 بار تجدید چاپ شده است.

اما برخي شعرهاي ژوليده‌ي نيشابور، سال‌هاست كه همچون جوي روان بر زبان مردم، پوسترها و اعلاميه‌ها و ساير جرايد و رسانه‌ها جاري‌اند، از آن جمله‌اند: «در بهار آزادی جای شهدا خالی» و «ای شهیدان وطن پر لاله گلزار شماست» و ... .

 

راز شعر عاشورايي

ژوليده، زيارت عاشورا را هم به زبان شعر درآورده است. وي در مصاحبه‌اي با روزنامه‌ي كيهان، انگيزه‌ي اين كار را چنين ترسيم مي‌نمايد: «در يك شب جمعه، بعد از خواندن زيارت عاشورا، به خانم فاطمه زهرا (س) متوسل شدم. بعد از گريه و زاري به خواب رفتم ساعت 2 بعد از نيمه شب بود كه در خانه به صدا درآمد. وقتي رفتم دم در، يك آقاي بزرگواري با شال سبز مرا به اسم صدا زد و گفت، چرا زيارت جدم را به شعر نمي‌گويي و سپس از نظر رفت و من آن شب تا صبح تمام زيارت عاشورا را به شعر درآوردم.»

 

با بازخواني قطعه شعري ژوليده‌اي، حرمت انديشه‌اش را پاس مينهيم:

 

«لطف حق»

دلت را خانــه‌ی مــا کـن، مصفّـا کردنش با من  به‌ ما درد دل افشـا کـن، مـــداوا کردنش با من

اگر گم کــــرده‌ای ای‌دل، کلیـــد استجــابت را   بیا یک لحظــه با ما باش، پیـــدا کردنش با من

بیفشان قطره‌‎ی‌اشکی که من‌هستم خریدارش   بیاور قطــره‌ای اخـــلاص، دریـــا کردنش با من

اگر درهـا به‌رویت بستـــه شـد دل برمکن بازآ   درِ این خـانه دق‌البــــاب کُـــن واکردنش با من

به من گــو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی  طلب‎کن آنچه می‌خواهی،مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقـــوع مرگ روشـن کن حسابت را  بیاور نیک و بد را، جمـع و منــها کردنش با من

چو خوردی روزی امـــروز ما را شـکر نعمت کن   غم فــردا مخـور، تأمیـــن فـــردا کردنش با من

به‌ قــرآن آیه‌ی‌رحمت فــراوان است ای انسان   بخـوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمـری گنـه کردی، مشو نومیــد از رحمت   تو نام تـــوبه را بنویـس، امضـــا کردنش با من

 

 

 

فهرست منابع:

·         «ژولیده نیشابوری به جوار رحمت خدا کوچید»، هفته‌نامه‌ي صبح نیشابور، سال نوزدهم، شماره 713، یکشنبه 22 مهر 1386، ص8.

·     « گفت و گوي كيهان با استاد ژوليده در آخرين روزهاي زندگي لقب «ژوليده» را آيت الله طالقاني بر من نهاد »، روزنامه كيهان، سال شصت و ششم، پنجشنبه دهم آبان ماه 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:3  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

  

 

برهان الملک

Burhan-al-mulk

Sa'adat khan-e Neyshaburi

سعادت خان نیشابوری،

 

سردار ایرانی تبار هندی و بنیان‌گذار سلسله‌ی نوابهای اوده (1136 ـ 1272)

 

 

منابع هندی، او را «میرمحمد امین بن سیدنصیر موسوی» و اهل نیشابور معرفی می‌کنند که نسبش به امام موسی کاظم علیه السلام می‌رسد[1] و در منابع فارسی به «سعادت خان نیشابوری» مشهور است[2]


چگونگی و تاریخ دقیق ورود او به هند و دربار بابریان با ابهام همراه است. به گفته‌ی غلامعلی خان نقوی دهلوی[3]، میرزا نصیر -پدر برهان الملک- با پسر بزرگش –میرمحمدباقر- در 1118 از نیشابور به هند رفت و در عظیم‌آباد ساکن شد. دو سال بعد، میرمحمدامین در جستجوی آنان به هند رفت. پدرش درگذشته بود و او همراه برادرش به خدمت سربلندخان صوبه دار گجرات در آمد. محمد کاظم مروی[4] از سرگذشت او اطلاع بیشتری می‌دهد. زادگاهش را نیشابور و او را راهزن می‌داند که اموال کاروانی را که از عراق به مشهد می‌آمد تاراج کرد. پس از این واقعه ناگزیر از نیشابور به مشهد گریخت و از آنجا به هرات و سرانجام به قندهار رفت. در آنجا نیز پس از زد و خورد با داروغه و کشتن او مجبور به ترک شهر شد. سپس مدتی در غزنین و کابل به سر برد و سرانجام به لاهور رفت. به طور اتفاقی در جریان شکار جان رحمت الله خان حاکم لاهور را نجات داد و به دربار او راه یافت. پس از این ماجرا، سعادت خان چندین بار به دستور رحمت الله خان برای سرکوبی امیران افغانی که به تحریک قبادخان پسر عموی رحمت الله خان در آن حدود سرکشی می‌کردند فرستاده شد و آنان را شکست داد. اختلافات رحمت الله خان و قبادخان که داعیه‌ی حکومت داشت سبب شد تا به صوابدید رحمت الله خان لاهور را ترک کند و به شاهجهان آباد (دهلی) برود. زیرا قبادخان صلح را در گرو تحویل او قرار داده بود.


در دهلی با سفارش محبت‌خان که از معتمدان فرخ‌سیر (حک: 1124ـ1131) بود به دربار او راه یافت[5]. فرخ سیر به او منصب یکهزاری داد[6]. پس از آن با محبت خان برای سرکوبی راجپوت‌ها عازم شمال هند شد اما محبت خان در راه در گذشت. سعادت‌خان از پراکندگی سپاه جلوگیری کرد و با سرکوب راجپوت‌ها، فرخ سیر منصب هفت‌هزاری به او داد.[7]


پس از مرگ فرخ سیر محمدشاه (حک :1131ـ1161) با حمایت سادات‌ها که در هند قدرت بسیار یافته بودند به حکومت رسید. سلطه‌ی سیدحسینعلی خان بارهه امیرالامرا و برادرش سیدعبدالله بر دربار هند موجب نارضایی محمدشاه بود. حمایت پنهان فرمانروا از چنگلیش خان (نظام الملک) و سعادت خان به درگیری آنان با حسینعلی خان بارهه انجامید که با مرگ سید حسینعلی خان تسلط سادات‌ها بر دربار دهلی پایان یافت.[8] محمدشاه به پاس خدمات سعادت خان، لقب بهادر جنگ و نشان «ماهی مراتب» به او داد.[9] برهان الملک در 1133 به حکومت اوده برگزیده شد و پس از چندی با سرکوبی شورش شیخ زاده‌های لکهنو، شهرهای بنارس، غازی پور، جونپور، چنارگره را هم تحت سلطه‌ی خویش درآورد.[10] محمدشاه این بار نیز با اعطای لقب برهان الملک او را پاداش داد.[11]


در 1149 مراتهه‌ها از رود جمنا گذشتند و به اوده حمله بردند. برهان الملک، آنان را به‌سختی شکست داد.[12] پس از این جنگ، خان دوران امیرالامرا و نظام الملک حاکم دکن به برهان الملک پیوستند و مراته‌ها را که به دهلی نزدیک شده بودند سرکوب کردند. با پیشنهاد فرمانبرداری مراتهه‌ها از دربار دهلی میان آنان و نظام الملک قرارداد صلح بسته شد. چون این کار بدون مشورت با برهان الملک انجام گرفته بود او رنجید و از رفتن به دربار خودداری کرد وبه اوده بازگشت.[13]

در 1151 که نادرشاه افشار به هندوستان حمله کرد محمدشاه از برهان الملک خواست تا برای مقابله با نادر به اردوی کرنال برود.[14] برهان الملک در 14 ذیقعده به اردوی محمدشاه پیوست اما سپاهیان نادر سیورسات لشکریانش را که در عقب حرکت می‌کرد به تاراج بردند.[15] ازینرو شتابزده به جنگ نادر رفت. در آن هنگام بسیاری از فرماندهان سپاه هند با آغاز جنگ موافق نبودند و تنها امیرالامرا خان دوران به یاریش آمد. نتیجه‌ی نبرد شکست لشکریان هند و اسارت برهان الملک و زخمی و کشته شدن خان دوران بود.[16]


نظام الملک که پس از مرگ خان دوران فرماندهی کل سپاه هند را داشت برای مذاکره‌ی صلح به اردوی نادر آمد و با پرداخت پنج میلیون روپیه به نادرشاه صلح برقرار شد.[17] اما برهان الملک که به سبب کینه‌ی دیرینه‌اش از قدرت گرفتن نظام الملک خشمگین بود نادر را تشویق کرد تا برای به دست آوردن غنایم بیشتر به دهلی برود و شاید این یکی از انگیزه‌های رفتن نادر به آن شهر بود.[18] از این‌رو نادر نماینده‌اش طهماسب خان جلایر را که از محمدشاه فرمانی برای تحویل کلیدهای شهر داشت به همراهی برهان الملک به دهلی روانه کرد.[19]

 

برهان الملک چند روز پس از ورود به دهلی در 10 ذیحجه 1151 درگذشت.[20] درباره‌ی علت مرگ او اختلاف نظر است. برخی از مورخان گفته‌اند که چون قادر به پرداخت غرامت تعیین شده نبود و در نتیجه از نادر اهانت دید خودکشی کرد.[21] به نوشته‌ی منابع دیگر زخم کهنه‌ای که برهان الملک در پایش داشت موجب مرگش شد.[22] روایت اخیر صحیح‌تر به نظر می‌رسد زیرا برهان الملک در کرنال نیز از درد پا به‌شدت رنج می‌برد.[23]


پس از مرگ به دستور نادر، دارایی او ضبط شد.[24] سلسله‌ی نوابهای اوده نزدیک به 130 سال در این ناحیه حکومت کردند و سرانجام واجدعلی خان آخرین حکمران اوده به دست انگلیسی‌ها در 1272/1856 از حکومت برکنار شد.[25]

 

برهان الملک طبع شعر داشت و گاهی اشعار رزمی می سرود و «امین» تخلص می کرد. واله داغستانی -تذکره‌نگار مشهور- در خانه‌‌ی او اقامت داشت.[26]

 


پانوشت ها:

[1] . نقوی دهلوی ص 5؛ آفتاب رای لکهنوی بخش 1 ص 76: میرزامحمدامین

[2] . مروی ج 2 ص 701

[3] . همانجا

[4] . ج 2، ص 701ـ 708

[5] . همان، ج 2، ص 706

[6] . همانجا؛ اورنگ آبادی، ج 1، قسمت 3، ص 463ـ464؛ انصاری، ص 269

[7] . مروی، ج 2، ص 707

[8] . نادرشاه و بازماندگانش، ص 391

[9] . د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «برهان الملک»

[10] . انصاری، همانجا؛ د.اسلام، همانجا

[11] .  د.اسلام، همانجا

[12] . فریزر، ص 44؛ هنوی، ص 173؛ اوتر، ص 146

[13] . فریزر، ص 44-47؛ اوتر؛ ص 146ـ147

[14] . مروی، ج 2، ص 711؛ کشمیری، ص 25ـ26

[15] . وارد، ص 159ـ160؛ مروی، ج 2، ص 718؛ فریزر، ص 105

[16] . نادرشاه از نظرخاورشناسان، ص 29؛ اوتر، ص 158ـ160؛ مروی، ج2، ص 725ـ 728؛ کشمیری، ص 27ـ31؛ وارد، ص 162ـ163 و 168- 173

[17] . لاکهارت، ص 184ـ186؛ فریزر، ص 108

[18] . اوتر، ص 162؛ لاکهارت، ص 186

[19] . اوتر، ص 164؛ لاکهارت، ص 187

[20] . کشمیری، ص 35؛ اوتر، ص 165

[21] . هنوی، ص 215؛ اوتر، همانجا

[22] . اورنگ آبادی، ج 1، قسمت 3، ص 464؛ کشمیری، همانجا

[23] . نیز رجوع کنید به کشمیری، همانجا؛ وارد، ص 52 و 122ـ123

[24] . استرآبادی، ص 333؛ هنوی، ص 226

[25] . نادرشاه و بازماندگانش، ص 392

[26] . انصاری، ص 269ـ270؛ آفتاب رای لکهنوی، ج 1، ص 76 و 205

 

فهرست منابع:

  • آفتاب رای لکهنوی. «تذکره ریاض العارفین» چاپ حسام الدین راشدی، اسلام آباد: 1355 ـ 1361 ش.
  • محمدمهدی بن محمد نصیر استرآبادی. «جهانگشای نادری»، چاپ عبدالله انوار، تهران: 1341 ش.
  • عبدالغفار انصاری. «یک نفرایرانی که نخست نواب اوده بوده»، ارمغان، سال 60 ، دوره 47، ش 4 و 5 (تیر و مرداد 1357).
  • ژان اوتر. «سفرنامه ژان اوتر» :عصرنادرشاه، ترجمه علی اقبالی، تهران: 1363 ش.
  • میرعبدالرزاق اورنگ آبادی. «مآثرالامراء» ج 1، کلکته، 1309.
  • جیمز بیلی فریزر. «تاریخ نادرشاه افشار» ترجمه ابوالقاسم ناصرالملک، تهران: 1363 ش.
  • عبدالکریم بن عاقبت محمود کشمیری. «بیان واقع: سرگذشت احوال نادرشاه»، چاپ نسیم لاهور، 1970.
  • لارنس لاکهارت. «نادرشاه»، ترجمه و اقتباس مشفق همدانی، تهران: 1357 ش.
  • محمدکاظم مروی. «عالم آرای نادری»، چاپ محمدامین ریاحی، تهران: 1364 ش.
  • «نادرشاه از نظر خاورشناسان»، گردآورده‌ی رضازاده شفق، تهران: 1339 ش.
  • «نادرشاه و بازماندگانش»، همراه با نامه های سلطنتی و اسناد سیاسی و اداری با توضیحات و حواشی عبدالحسین نوائی، تهران: 1368 ش.
  • غلامعلی بن محمد اکمل نقوی دهلوی. «عمادالسعادت» چاپ سنگی لکهنو: 1281/ 1864.
  • محمدشفیع وارد. «تاریخ نادرشاهی» (نادرنامه)، چاپ رضا شعبانی، تهران: 1349 ش.
  • جونس هنوی. «زندگی نادرشاه»، ترجمه اسماعیل دولتشاهی، تهران: 1365 ش.


منبع این نوشتار:

فهیمی، مهین. «برهان‌الملک»، وب‌گاه دانشنامه جهان اسلام وابسته به بنیاد دایرت‌المعارف اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 13:5  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

«تاج المآثر»،

کتابی است تاریخی به زبان فارسی

 

تألیف

«صدر(تاج یا نظام)الدین حسن نظامی نیشابوری»،

[ Sadro-din Hassan-e Nezămi-ye Neyshăburi ]

 

مشتمل بر تاریخ پادشاهان دهلی از 587 تا 614

 

 

صدرالدين حسن نظامي نيشابوري:

حمدالله مستوفی، صدرالدین را فرزند نظامی عروضی -مؤلف «چهار مقاله»- دانسته است. صدرالدین در نیشابور به دنیا آمد. بعدها به غزنین مهاجرت کرد و مرید «محمد کوفی» -قطب صوفیه غزنین- شد و سپس به دهلی رفت. دولتمردان هر دو شهر به او توجه داشتند و از وی حمایت می‌کردند. در دهلی تاج المآثر را در شرح وقایع دوران سه تن از پادشاهان هند (معزالدین محمدسام غوری، قطب الدین آیبک و التتمش) به نثری آمیخته به نظم نوشت.

 

كتاب تاج المآثر (تاريخ پادشاهان دهلي):

وی تألیف این کتاب را در 602 قمری به امر «قطب‌الدین آیبک» و به تشویق دوستان خود آغاز کرد. او در این کتاب علاوه بر شرح وقایع شاهان به اوضاع طبیعی و جغرافیایی و سیاسی مناطق مختلفی که دیده، نیز پرداخته است. اين کتاب، شامل مقدمه و سی فصل است. مقدمه‌ي آن با مدح و ثنای پروردگار و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و ستایش معزالدین محمدسام غوری و آیبک آغاز می‌شود. فصل اول، مشتمل است بر سرگذشت مؤلف، شرح مهاجرت او از خراسان به غزنین، اوضاع اجتماعی خراسان و ویرانی‌های ناشی از جنگ‌های دایمی در این ناحیه. فهرست‌واره‌ا‌ی از فصول بعدی کتاب از این قرار است:

·         فتوحات معزالدین محمدسام غوری از جمله فتح اجمیر در 587 و سرکوب باطنیه و گسترش اسلام در این ناحیه

·         فتح دهلی حرکت به سمت غزنه و سپس بنارس در 590

·         فتح دوباره اجمیر در 589

·         فتح تهنکر و گوالیار در 592 

·         درگذشت سلطان معزالدین محمدسام غوری در 602 

·         درگذشت «قطب الدین آیبک» در 607 

·         پادشاهی التتمش در 607 

·         شکست سپاه غزنین و کرمان و گرفتار و کشته شدن «تاج الدین یلدوز» به دست التتمش در 612

مؤلف در پایان، فصلی در بیان محاسن کتاب خود آورده است.

 

نثر تاج المآثر:

نثر کتاب، مصنوع و پر تکلف و مملو از اشعار عربی و فارسی است. قصد مؤلف از چنین نثری تألیف تاریخی بوده که در وادی فصاحت و بلاغت بدیع و بی‌سابقه باشد. ملک الشعرای بهار درباره آن گفته است: «موازنه و ازدواج و استعمال جمله‌های مترادفه و اطناب بسیار دارد و به شعر تازی و پارسی و امثال و احادیث و آیات موشح است». این ویژگی استفاده از نکات تاریخی این کتاب پر حجم را دشوار ساخته و شاید ازین روست که تاکنون به چاپ نرسیده و مطالب آن نقد نشده است.

 

نسخه‌ها و خلاصه‌ها:

نسخه‌های متعددی از «تاج المآثر» در کتابخانه‌های ایران و جهان وجود دارد. قدیم‌ترین نسخه‌ي آن متعلق به کتابخانه‌ي «فیض الله افندی» است و ریزفیلم (میکروفیلم) آن در کتابخانه‌ي مرکزی دانشگاه تهران موجود است. این نسخه در 694 کتابت شده است. در نسخه‌ای متعلق به «نواب ضیاءالدین دهلوي»، تحریر در 779، رویدادهای دوره پادشاهی التتمش تا 626 آمده است. نسخه‌ای از این کتاب موسوم به «نظام التواریخ»، در کتابخانه‌ي ملی وجود دارد که به نام شاه عباس کتابت شده است. عباسقلی سپهر، در 1314 به فرمان مظفرالدین شاه قاجار «تاج المآثر» را خلاصه کرد که ضمن مجموعه‌ای با عنوان «مختصر مظفری» در کتابخانه‌ي مجلس و نیز با همان عنوان در کتابخانه‌ي ملی موجود است. «آقابزرگ طهرانی»، از آن با نام «خلاصه تاج المآثر مظفري» یاد کرده است. عباس‌قلی سپهر، همچنین به دستور مظفرالدین شاه، گزیده‌ي اشعار «تاج المآثر» را در دفتری جداگانه در 1318 گرد آورد که به نام «تحفه مظفری» در کتابخانه‌ي مجلس موجود است.

 

منبع اين نوشتار:

«تاج المآثر»، وب‌گاه کتاب نیوز (نقل از دانشنامه جهان اسلام)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 22:30  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

تاج الواعظين يا تاج نیشابوری

 [ Tăj-e Neyshăburi ]

1264-1342هـ.ق

 

حاج میرزامحسن معروف به «حاجی تاج واعظ»، خوش‌آواز و ردیف‌دان دوره‌ي ناصری تا اواخر قاجار

 

 

ميرزا محسن تاج نيشابوري، در 1264 در نیشابور به دنیا آمد. در پانزده سالگی همراه خانواده‌اش به نجف رفت و پس از فوت پدرش همراه مادرش به نیشابور برگشت. از آنجا به حج رفت و پس از بازگشت شش سال در مشهد اقامت گزید و همانجا ازدواج کرد. وی در جوانی به تحصیل ادبیات فارسی و عربی پرداخت و حکمت و فلسفه را نیز از ملاهادی سبزواری (1212ـ 1289) فراگرفت. در تکیه‌ي دولت، در حضور ناصرالدین شاه، اشعاری خواند و شاه تحت تأثیر صدای خوش او قرار گرفت و به او لقب «تاج‌الواعظین» داد. وی ظاهرا در 1313 از باکو به ترکیه سفر کرده است. حاجی تاج در شهرهای مختلف وعظ مي‌کرد و روضه می‌خواند و در ماه رمضان هر سال در مسجد آقاباباخان شیراز به منبر می‌رفت. عده‌ي بسیاری به او ارادت داشتند و این اقبال عمومی موجب حسادت افراد بانفوذ و مایه‌ي دردسر او شده بود. حاجی تاج در 1342ق/ 1303ش درگذشت.

 

مرحوم‌ استاد خالقی‌، حكایتی‌ در مورد توانایی‌ حاج تاج نيشابوري ملقب به تاج الواعظين (پدر استاد تاج اصفهاني، خواننده‌ي برجسته‌ي متأخر) نقل مي‌كند كه‌ بسیار شنیدنی‌ است‌:

«مخصوصاً اهل‌ موسیقی‌، حاج‌ تاج‌ را هنرمند بزرگی‌ می‌دانند و از تأثیر مجلس‌ روضه‌ی‌ او، داستان‌ها نقل‌ می‌كنند. از جمله‌ شنیده‌ام‌ وی‌ روزی‌ در تكیه‌ی‌ سادات‌ اخوی‌، همه‌ را مجذوب‌ صوت‌ غراء و دلنشین‌ و مؤثر خود كرده‌ است‌. شرح‌ حكایت‌ از این‌ قرار است‌ كه‌ حاج‌ میرزا لطف‌الله‌ بالای‌ منبر بوده‌ است‌ و با صدای‌ دلكش‌ خود به‌ قدری‌ خوب‌ مجلس‌ را اداره‌ نموده‌ كه‌ همه‌ تصور كرده‌اند بعد از او دیگر كسی‌ از عهده‌ی‌ جلب‌توجه‌ حضار بر نخواهد آمد. به‌ همین‌ جهت‌ صاحب‌ مجلس‌ دستور چای‌ و قلیان‌ می‌دهد. در این‌حال‌، حاج‌ تاج‌ وارد مجلس‌ روضه‌ می‌شود و شیخ‌ علی‌ زرگر كه‌ او هم‌ استاد ماهری‌ بوده است‌، مطلب‌ را به‌ اطلاع‌ می‌رساند و به‌ وی‌ می‌گوید تصور نمی‌كنم‌ بعد از هنرنمایی‌ میرزا لطف‌الله‌، بتوانی‌ شوری‌ در دل‌ها برافكنی‌. حاج‌ تاج‌ فكری‌ می‌كند و می‌گوید: «من‌ فقط‌ سه‌ شعر با آواز می‌خوانم‌ و امیدوارم‌ كه‌ از عهده‌ برآیم». پس‌ از صرف‌ چای‌، در موقعی‌ كه‌ مجلس‌ روضه‌ پر از همهمه‌ بوده‌ است‌، حاج‌ تاج‌ به‌ منبر می‌رود و اولین‌ شعر را چنان‌ با صورت‌ جذاب‌ دل‌انگیز خود می‌خواند كه‌ همه‌ی‌ اهل‌مجلس‌ ساكت‌ می‌شوند، و پس‌ از دو شعر دیگر كه‌ آن‌ها را با كمال‌ مهارت‌ و به‌ سبك‌ خوانندگان‌ نامی‌ و با تحریرات‌ و غلت‌های‌ مناسب‌ می‌سراید، از منبر پایین‌ می‌آید و به‌ شیخ‌ علی‌ زرگر می‌گوید: «حرف‌ حساب‌ دو كلمه‌ بیش‌تر نیست‌» و او هم‌ استادی‌ تاج‌ را ستایش‌ می‌كند».


سیدحبیب الله ستایشگر (متوفی 1358ش)، منبریِ خوش خوان، گفته است که حاجی تاج مجلس وعظ خود را با بیت مشهور «یا من هو اختفی لفرط نوره/ الظاهر الباطن فی ظهوره» از «منظومه‌‌ي حکمت» ملاهادی سبزواری آغاز می‌کرد. اما براساس صدای ضبط شده‌ي حاجی تاج بر استوانه‌ي حافظ الاصوات (مونوگراف) او مجلس وعظ را با آیه‌ای از قرآن مجید آغاز می‌کرد سپس شعری را در یکی از گوشه‌های ردیف موسیقی می‌خواند. او با خرده تحریرهای مناسب بر مصوت‌ها و مکث‌های حساب شده، بین بعضی از بندهای سخن، گاه کلام غیرمنظوم را نیز آهنگین ادا می‌کرد. لحن کلام او استوار و شمرده و بلیغ و تا حدی شبیه مرشدهای شاهنامه‌خوان سنتی بوده است. از اجراهای شورانگیز و قدرت صدا و موقع‌شناسی او و نیز از ارادت او به خاندان رسالت داستان‌هایی نقل شده است. به نوشته‌ي روح الله خالقی، هنگامی که تاج نیشابوری از منبر پایین می‌آمد بیشتر حاضران برمی‌خاستند تا خود را به مجلس بعدی او برسانند. برخی از منبری‌ها نیز می‌کوشیدند تا نحوه‌ي خواندن او را سرمشق خود قرار دهند. بحرالعلوم -واعظ مشهور دوره‌ي قاجار- در صفحه‌هایی که از صدای وی باقی مانده، نحوه‌ي خواندن حاجی تاج را تقلید کرده است، بر روی صفحه‌ای نوشته شده است: «مانند حاجی تاج خوانده بحرالعلوم اصفهانی».


در ردیف «مروی صلحی/منتظم الحکماء» گوشه‌ای به نام «گیلکی حاجی تاج» موجود است. همچنین علی تجویدی، «مثنوی حاجی تاج» را در آواز «بیات اصفهان» ــکه استادش ابوالحسن صبا از تاج نیشابوری شنیده بوده ــ روایت کرده است.


حاجی تاج، مجموعه‌ای دارد به نام «درةالتاج و مرقاة المعراج» که در 1324 به دستور حاج زین العابدین تقی اف -ثروتمند مشهور باکویی- در تفلیس به چاپ رسیده است. این کتاب شامل قطعات نظم و نثر است: مراثی، مواعظ، خطبه‌های عربی، مثنوی‌هایی با اوزان متفاوت، و بخشی حاوی ذکر و اوراد و طلسمات.


منابع:

  • تجویدی، علی. «موسیقی ایرانی». تهران: 1370ش، صص 129-130.
  • خالقی، روح الله. «سرگذشت موسیقی ایران»، تهران: 1353ش، بخش1، ص 356.
  • ریاضی، غلامرضا. «دانشوران خراسان»، مشهد: 1336ش، ص 300.
  • سپنتا، ساسان. «تاریخ تحول ضبط موسیقی در ایران»، اصفهان: 1366ش، ص140.
  • سپنتا، ساسان. «چشم انداز موسیقی ایران»، اصفهان: 1369ش، صص 89-90.
  • ستایشگر، مهدی. «واژه نامه موسیقی ایران زمین»، ج 3 (نام نامه موسیقی ایران زمین)، تهران: 1376ش، ج3، ص 128-129.
  • گلشن آزادی، علی اکبر. «صد سال شعر خراسان»، به کوشش احمد کمالپور، مشهد: 1373 ش، ص 172.


منابع اين نوشتار:

  • ]متن اصلي[: سپنتا، ساسان. «تاج نيشابوري»، وب‌گاه دانشنامه جهان اسلام (وابسته به بنیاد دایرت المعارف اسلامی)
  • ]نوشتار درون كادر دوم[: زاهدی، تورج. «موسیقی در فرهنگ ایرانی، اسلامی»، وبگاه باشگاه اندیشه (نقل شده از: خالقي، روح‌الله. «سرگذشت‌ موسیقی‌ ایران»، تهران‌: بنگاه‌ مطبوعاتی‌ عطایی‌، 1353، ج‌1، صص 356ـ355)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 22:48  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

بی‌بی منجمه، در اواخر قرن ششم در نیشابور متولد شد. پدرش، کمال‌الدین سمنانی -رئیس شافعیان نیشابور- و مادرش -نواده‌ی محمدبن یحیی، فقیه و عالم بزرگ خراسان- بود. چنین زمینه‌ای به علاوه‌ی محیط خانه‌ی پدر که محل آمد و شد عالمان و حکیمان بود بی گمان تأثیر بسزایی بر پرورش شخصیت و روح علمی او داشت. شواهد نشان می‌دهد که وی از ابتدای جوانی بر احکام نجوم تسلط داشته است.

 

تبحرش در این رشته، جلال الدین خوارزمشاه (متوفی 628) را بر آن داشت تا او را به خدمت در دربار خویش فراخواند. بی‌بی که به تعبیر فرزندش، «سهم الغیب» در طالع داشت، با احکام درستی که صادر کرد، موفق شد مقام و منزلتی در دربار شاه به دست آورد و منجم مورد اعتماد او شود. بی‌بی با شوهرش مجدالدین محمد ترجمان منشی دربار، سالیان دراز در دربار خوارزمشاهیان به سر برد. به دلیل اهمیتی که سلاطین آن روزگار برای احکام نجوم قائل بودند و تصوری که از تأثیر آن برسرنوشت خود و جنگ‌هایشان در ذهن داشتند در غالب لشکرکشی‌ها، بی‌بی، سلطان جلال‌الدین را همراهی می کرد. در سال 626 ق، هنگامی که جلال‌الدین شهر اخلاط (یا خلاط)، در ساحل دریاچه‌‌ی وان در بخش علیای رود دجله را به محاصره درآورده بود، سفیری از جانب علاءالدین کیقباد از دودمان سلجوقیان روم که حکومت آسیای صغیر را دردست داشت به رسالت نزد خوارزمشاه آمد. در بازگشت وی، علاءالدین را از مهارت بسیار بی‌بی در نجوم و قدر و منزلت وی نزد سلطان جلال‌الدین آگاه کرد.

 

ابرشهر نیشابور- ستاره شناسان ایرانی

عکس تزئینی است

 

پس از ناکامی‌های پی در پی جلال‌الدین و پایان گرفتن کار او، بی‌بی و خانواده‌اش به دمشق رفتند و به دربار سلطان ایوبی مظفرالدین ابوالفتح موسی‌، ملقب به الملک الاشرف (دوران حکومت: 626ـ634) راه یافتند. سلطان ایوبی، آنها را به گرمی پذیرا شد و احترام بسیار کرد. چون علاءالدین از حضور بی‌بی منجمه در دربار الملک الاشرف، اطلاع یافت قاصدی فرستاد و از سلطان ایوبی درخواست کرد تا رخصت دهد که بی‌بی و خانواده‌اش به قونیه بروند. هنگامی که بی‌بی در جنگ میان علاءالدین و الملک الاشرف به درستی پیش بینی کرد که در روز و ساعتی خاص سپاهیان سلجوقی بر دشمن پیروز خواهند شد اعتقاد و ارادت سلطان به بی‌بی بیشتر شد و در جهت برآورده ساختن آرزوی وی بالاترین منصب دیوانی یعنی ریاست دارالانشای دربار را به همسرش سپرد و او را لقب امیری بخشید. از آن پس مجدالدین از مقربان خاص دربار شد و پیوسته در سفر و حضر همراه سلطان بود. بی بی در 679 درگذشت.


پسر بی‌بی منجمه -ناصرالدین حسین معروف به ابن بی بی-  نیز در شمار بزرگان دربار سلجوقیان روم درآمد و چون پدر منصب امیری یافت. ابن بی‌بی کتابی به فارسی با عنوان
«الاوامرالعلائیة فی الامورالعلائیة» معروف به «تاریخ ابن بی‌بی»، نوشته است که مهمترین اثر درباره‌ی تاریخ سلجوقیان روم است. بیشتر اطلاعاتی که از زندگی بی‌بی دردست است از این کتاب برگرفته شده است.


منابع :

  • ابن اثیر الکامل فی التاریخ بیروت 1399ـ1402/1979ـ1982
  • ابن‌ بی‌بی. «اخبار سلاجقة روم»، چاپ محمدجواد مشکور، تهران: 1350 ش
  • عباس اقبال آشتیانی تاریخ مغول: از حملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری تهران 1364 ش
  • حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی تاریخ گزیده چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1362 ش
  • گی لسترنج جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ترجمة محمود عرفان تهران 1364 ش

 


 منبع این نوشتار:

هاشمی‌پور، بهناز. «بی‌بی منجمه»، وبگاه دانشنامه جهان اسلام. ]تاریخ مشاهده:17/10/1386[

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 0:18  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

  

The Pilgrim Saint Bektasch

 

حاجی بکتاش ولی نیشابوری

«سید محمد رضوی»

 معروف به

حاجى بکتاش ولى نیشابورى

داعى باطنى، قدیس، فیلسوف، ولى و انسان‌گراى بزرگ.

 

«حاجی بکتاش ولی» ) Ḥājī Baktāš Wālī]در انگلیسی= Hajji Bektash Wali)، (در زبان ترکی استانبولی= Hacı Bektaş Veli) [، فیلسوفی انسان گرا و عارفی مسلمان، از خراسان، که تقریبا در سال های 1209-1271 در آناتولی (ترکیه‌ی کنونی) زندگی می کرده است. طریقت علوى (غلات شیعه) «بکتاشیه» منتسب به وى بوده و در اطراف شخصیت وى تشکل پیدا کرده است.

 

خاستگاه

حاجی بکتاش اصالتا اهل نیشابور (ایران) است. او یکی از پیروان فرقه‌ی صوفیه یساوی [Yasawi] بود که در آسیای مرکزی و در بین قبیله‌های ترک فعالیت زیادی داشت. او توسط  مراد این فرقه (شیخ احمد یساوی) به آناتولی اعزام شد. حاجی بکتاش تا پایان زندگیش در آنجا ماند و علت این ماندگاری شاید حمله‌ی مغول‌ها به سرزمین مادریش باشد. در همین اوان، وی با آموزش تعالیم خود موجب گسترش مکتب صوفیگری خود در این منطقه شد.

 

حاجی بکتاش ولی، فیلسوفی بود که به زن ارزش می‌نهاد، موقعیت اجتماعی زنان را محترم ‌می‌شمرد و  آنها را برای کسب تحصیلات تشویق می‌کرد. تفکر وی بر اساس منطق، دانش، عشق، احترام و برابری بود.

حاجى بکتاش، بنا به ترجمه ى نثرى و شعرى مقالات وى که اصل آن عربى است و به زمان ما نرسیده، شیخى بالغ و جا اُفتاده است. سبب رغبت مردم به حاجى بکتاش و سپس گسترش بکتاشیه در میان خلق، ناشى از سادگى آموزه هاى وى است.

 

 کتاب مقالات حاجی بکتاش نیشابوری

کتاب مقالات حاجی بکتاش نیشابوری(به زبان ترکی)

 

مقالات، ارزشمندترین چیزی است که بکتاش نیشابوری از خود بر جای گذاشته، وی مقالات خود را با زبانی ساده و بسیط در چهل مبحث و با درونمایه‌های شریعت، معرفت، حکایت‎ها و حقیقت بیان نموده است.

روایات مندرج در منابع کهن بکتاشی، از جمله مناقب حاجی بکتاش (ولایت نامه)، درباره‌ی زندگی حاجی بکتاش، مشابه افسانه‌هایی است که  درباره‌ی سایر عرفای سده‌ی هفتم هجری رواج دارد و او را بیشتر به عنوان یک چهره‌ی اسطوره‎ای دارای کرامات خارق‌العاده جلوه‌گر می‌سازد، به رغم این افسانه‌ها، مدارکی در دست است که وجود شخصیتی واقعی به نام حاجی بکتاش را به اثبات می‌رساند ... وی فردی متمول و معروف در منطقه‌ی محل سکونتش بوده و روستایی به نام او شهرت داشته است ... عارفی شیعی به نام حاجی بکتاش نیشابوری خراسانی ... از نیمه‌ی دوم سده‌ی سیزدهم میلادی به عنوان پیر طریقت بابایی در آسیای صغیر پیروانی داشته است ....

 

گسترش فرقه‌ی بکتاشیزم

این فرقه به سرعت در دوره‌ی عثمانی از آناتولی به بالکان – جایی که رهبران این فرقه (ددها یا باباها [dedes or babas] ) عده‌ی زیادی را به دین اسلام گرایش دادند.  فرقه‌ی بکتاشی در میان مردم آلبانی بسیار محبوب باقی ماند و امروزه دسته‌های کوچکی از این فرقه در سراسر مقدونیه، کزووو، و آلبانی یافت می‌شود. در دوره‌ی عثمانی دسته‌های کوچک این فرقه در عراق و مصر امروزی شکل گرفتند اما هیچ یک از این دسته‌ها پایدار نماند.

 

زیر شاخه‌های علویزم

فرقه‌ی بکتاشی بیشتر در میان عوام و دسته های کوچک مردم، محبوب بود در صورتی که  مولوی گرایان، نقشبندیه و خلوتیه بیشتر طرفدارانی متعصب، خاص از میان نظریه پردازان و مقامات دولتی داشتند.  تقریبا در دوره ی عثمانی بود که مسلمانان علوی  بسیاری در ترکیه خیل مریدان حاجی بکتاش پیوستند؛ و این خود سر منشاء حرکتی شد  که گرایش بین علویه و ایدئولوژی اهل سنت را در دوره ی عثمانیان پایه گذاری کرد.

 

انتقال از ترکیه به آلبانی

فرقه‌ی صوفی بکتاشی به عنوان فرقه‌ی رسمی سربازان جان‌نثار پادشاه (دوره‌ی عثمانی) نیز به حساب می‌آمد می‌ممدو  هنگامی که گروه‌های جان‌نثار در سال 1826 توسط سلطان محمود دوم برچیده شدند این رخداد فرقه ی بکتاشیه را نیز متاثر ساخت. باباهای‌(مرشدان) این فرقه (خانقاه)ها و درویشانش محدود به شهرک‌ها و دهکده‌های سنی‌نشین شدند. و خانقاه‌های آنها یا بسته شدند و یا تحت زعامت فرقه‌های صوفی سنی درآمدند (بیشتر نقش بندیه برای مثال خانقاه غزتپه در استانبول در این دوران به زعومت نقشبندیه درآمد.)

خانقاه اصلی بکتاشیان در شهرک حاجی بکتاش در آناتولی مرکزی است. امروزه این خانقاه به یک موزه تبدیل شده است و مورد بازدید مسلمانان علوی و سنی قرار دارد. در این مکان در اگوست هر سال گردهم‎آیی‎هایی بزرگ و باشکوه برگزار می‌شود. و همچنین خانقاه‌های غزتپه و شاهکلو در استانبول به عنوان محلی برای ملاقات علویان و نه بکتاشیان مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 

آرامگاه حاجی بکتاش ولی نیشابوری

در آناتولی (ترکیه‌‌ی کنونی) ناحیه‌ای است که در زمان‌های قدیم به نام کاپادوکیا [CAPPADOCIA] شناخته می‌شد، این ناحیه استان‌های آکسارای، نوشهیر، نیغده، قیصری، و کرشهیر کشور ترکیه را دربر می‌گیرد. کاپادوکیا به دلیل موقعیتش یکی از مناطق بسیار مهم و استراتژیک بوده است. مسیرهای تجاری مهم شامل جاده معروف ابریشم از شرق و غرب و شمال و جنوب آن عبور می‌کردند. این منطقه به دلیل این ترافیک سنگین، شبکه‌ای پیچیده ازعوامل موثر تاریخی و فرهنگی بوده است. کاپادوکیا محل برخورد اعتقادات و فلسفه های متفاوت بود که یکدیگر را تحت تاثیر قرار می داد. در قرن چهاردهم، عارف مسلمان، حاجی بکتاش ولی، در نوشهیر [Nevşehir] ساکن شد که امروزه حاجی بکتاش نامیده می‌شود. مجتمع حاجی‌بکتاش، در 45 کیلومتری نوشهیر،  قرار دارد، این مجتمع قرن چهاردهمی شامل یک آرامگاه و یک مسجد، خانه‌ی مهمان، آشپزخانه، درخت آرزو و محلی برای زاهدان می‌باشد. در روزهای 16 تا 18 آگوست هر سال، فعالیت‌های بزرگداشت حاجی بکتاشی ولی انجام می شود و جمعیت عظیمی از پیروان و همچنین بازدیدکنندگان را به خود جلب می‌کند.

 

سماع حاجی بکتاشی‌ها

هر سال روزهای 16، 17، 18 آگوست، هزاران نفر از مردم ترکیه، بلغارستان، آلبانی و کشورهای بالکان در منطقه‌ی حاجی بکتاش به برگزاری مراسم‌های آئینی و رقص و سماع می‌پردازند.

 

مجتمع درگاه حاجی بکتاش

مجتمع درگاه حاجی بکتاش (خانه‌ی پیر) در سال 1964 گشایش یافت. این مجتمع که به شکل موزه نگهداری می‌شود، از سه حیاط تشکیل یافته است:

  • در حیاط اول چشمه‌ای که به سبک چشمه‌های عثمانی ساخته شده است دیده می‌شود.
  • در حیاط دوم حوض مربّع شکلی وجود دارد که در سمت راستش مجسمه شیری به چشم می‌‌خورد. در شرق این حیاط، اتاق‎هایی تعبیه شده که نانوائی و مطبخ درگاه می‌‌باشند. در مطبخ، آلات آشپزخانه و دیگ سیاه (که از سوی بکتاشیان مقدس شمرده می‌‌شد) جای دارد. در بخش غرب حیاط دوم، اتاق‌هایی وجود دارد که به آنها «خانه میدان» گفته می‌شود. در ورودی این میدان که روزگاری آئین جم در آن انجام می‌‌گرفت «سنگ میدان» به چشم می‌‌خورد. در اتاق میدان، اجاق، پوست‌ها و تخت چراغ را می‌توان مشاهده کرد. امروز در طبقات بالای خانه میدان، کتابخانه‌ی موزه قرار دارد.
  • در قسمت راست حیاط سوم مزار دده‌بابا، بالیم‌سلطان و در مقابل آنها مزار حاجی‌بکتاش ولی واقع شده است.

 

نمایی از بنای مجتمع حاجی بکتاش  نمایی از درون موزه حاجی بکتاش

نمایی از مجتمع  و موزه‌ی حاجی بکتاش نیشابوری

 

موزه‎ی باستانشناسی و مردمشناسی حاجی بکتاش

این موزه یکی دیگر از نهادهایی است که به نام حاجی بکتاش در نوشهیر شکل گرفته است. ساختمان این موزه که در سال 1975 شروع شده بود در سال 1988 به پایان رسید. موزه باستان شناسی و مردم شناسی حاجی بکتاش، دارای سه سالن، دو انبار، یک آزمایشگاه، و یک کتابخانه است. در سالن شماره یک آثاری از عصر برنز و در سالن شماره دو آثاری از عهد یونان باستان جای گرفته است. در بخش مردم شناسی موزه، نمونه هایی از البسه، زینت آلات، آئینه ها، شمشیرها، فرشها و گلیم ها دیده می شود.

 

فهرست منابع:

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 23:15  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

يکى از سرآمدان شعر و ادب فارسي، عطار نيشابورى است. مورخان و محققان، نام او را «محمد» و لقبش را «فريد الدين» و کنيه‌اش را «ابوحامد» نوشته‌اند. در اشعارش بيشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهى هم «فريد» را که بى‌گمان مخفف لقب اوست، براى تخلص شعرى خود برگزيده است. نام پدر عطار هم ابراهيم و کنيه او ابوبکر است و بعضى به اشتباه، جز اين نوشته اند. مادر او هم زنى اهل معنى و خلوت‌گزيده بوده است.

 

 آرامگاه عطار نیشابوری

بنای آرامگاه عطار در نیشابور

 

زندگي و شرح احوالات شيخ نشابور

سال تولد شيخ را اکثر مورخان 512 يا 513 در «کدکن نيشابور» نگاشته‌اند، که به دلايلى نادرست است. زيرا اگر قتل او را در سال 618 و در قتل عام نيشابور به دست مغول درست بدانيم به ناچار بايد مدت عمر او را يکصد و شش سال پنداشت که اين نظر، با اشعار شيخ که عمر خود را از سى سالگى تا هفتاد و اند سالگى ذکر کرده، سازگار نيست. آخرين سالى را که عطار براى عمر خود ذکر کرده است، «هفتاد و اند» است؛

مرگ در آورد پيش، وادى صد ساله راه    عمر تو افکند شصت بر سر هفتاد واند

پس بنابراين شيخ بيش از هفتاد سال و کمتر از هشتاد سال عمر داشته است. و اگر بپذيريم عطار در سال 618 به دست مغولان به قتل رسيد، و در آن تاريخ نزديک به هشتاد سال سن داشته، پس فرض ولادت او در حدود سال 540 به واقع نزديکتر است.

شيخ عطار داروخانه اى داشته که در آن به کار طبابت مى پرداخته است؛

به داروخانه پانصد شخص بودند    که در هر روز نبضـم مى نمودند

و در همان ايام، شعر هم مى‌سرود و دو کتاب معروف «مصيبت نامه» و «الهى نامه» را در داروخانه آغاز کرد؛

مصيبت‌نامه کانــــدوه جهان است

الهــــى‌نامه کاســـرار عيان است

به داروخانه کــــــردم هــر دو آغاز

چه گويم زود رستم زان و اين، باز

ظاهرا اشتغال به کار طبابت و اداره کردن داروخانه‌اى پر رونق که هر روز پانصد شخص در آنجا نبض مى‌نمودند، عطار را از هر کس بى نياز مى‌کرد؛

بحمدالله کـــــه در دين بالغــــــــــم من

به دنيا از همــــه کس فارغـــــــــم من

هر آن چيزى که بايد بيش از آن هست

چرا يازم به ســــــوى اين و آن دست؟

و به همين سبب است که شيخ زبان به مدح شاهان نيالود و قدر و منزلت سخن را نکاست و لطافت شعر خود را به دون همتى تيره نساخت؛

لاجرم اکنــــون سخـــــــن با‌قيمت است

مدح منسوخ است و دقت حکمت است

دل ز منســـــوخ و زممدوحــــــــم گرفت

ظلمت ممـــــــــدوح در روحـــــــم گرفت

تا ابد ممــــدوح مـــن حکمت بس است

در سر جـــــان من اين همت بس است

 

مذهب عطار

چنانکه از ظاهر آثار عطار بر مى‌آيد، او بر مذهب اهل سنت بوده است. اظهار ارادت فراوانى که عطار نسبت به خلفاى سه‌گانه و شافعى و ابوحنيفه در مثنوى خسرونامه و کتاب تذکرة الاوليا دارد، به نحوى است که ترديد در مذهب او را از بين مى‌برد و جايى براى تاويل باقى نمى‌گذارد. با اين حال نسبت به خاندان اهل بيت خصوصا مولى‌الموحدين على بن ابى طالب(ع) اخلاص و ارادتى توام با صدق نيت و حسن اعتقاد دارد. عطار را بر هر مذهبى که بدانيم بايد او را مردى مخلص و مومن، خداشناس و خداترس، زاهد و عاشق و سالک و اصل دانست.

 

کتاب منطق الطیر عطار به زبان فرانسه

برگردان فرانسوی منطق الطیر عطار

 

 

آثار عطار          

فهرست دقيقى از آثار عطار در دست نيست. تعداد کتاب‌هايى را که به او نسبت داده‌اند، از صد جلد متجاوز است. خود او هم به اين نکته اشاره داد؛

ز هـــــر در گفتـــــم و بســــيـار گفتم

چـــــــــو زير چنگ شعــــرى زار گفتم

کسى کو چون منى را عيب جويست

همين گـــــــويد که او بسيار گويست

اما انتساب مجموعه اى صد جلدى به او هم چندان درست نمى نمايد. خود او در خسرو نامه از مصيبت نامه، الهى نامه، اسرار نامه، مختار نامه، مقامات طيور يا منطق الطير و خسرو نامه و جواهر نامه و شرح القلب ياد کرده است. و ضمنا به قصايد و غزليات و قطعات سروده شده‌ي خود هم اشاره دارد. بنابراين آثار مسلم عطار را مى توان اين قرار دانست:

1- مصيبت نامه، 2- الهى نامه، 3- اسرار نامه، 4- مختار‌نامه، 5- مقامات طيور، 6- خسرو نامه، 7- جواهر نامه، 8- شرح القلب، 9- ديوان قصايد و غزليات.

و چون کتاب منثور تذکره الاوليا را هم بر اين مجموعه بيفزاييم تعداد آثار مسلم او به ده کتاب بالغ مى‌گردد. با اين حال نمى‌توان همه آثار را يکدست دانست. از اين رو منطق الطير، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه و اسرارنامه در يک سطح مى‌باشند و گوينده‌ي او بى‌شک عطار است.

اما آثارى مانند خسرونامه، جواهرالذات، همچنين اشترنامه هم از جهت مضمون و هم از لحاظ شيوه‌ي بيان، به سخن گوينده الهى‌نامه و منطق‌الطير نمى‌رسد و در صحت انتساب آنها به عطار جاى تامل است. چنانکه مظهرالعجايب، لسان‌الغيب، کنزالاسرار، مفتاح‌الفتوح و وصيت‌نامه، بى‌شک مدت‌ها بعد از روزگار عطار به وصف آمده‌اند و آثارى مانند هيلاج‌نامه، منصورنامه، خياطنامه، وصلت‌نامه و بي‌سرنامه بى‌گمان مجعول است و نمى‌توان آنها را در شمار سخن عطار آورد.

 

منبع:

«طبيب شعر ايران»، روزنامه‌ي رسالت، شماره 6118 ، پنج‌شنبه23/01/1386، صفحه‌ي 7.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 17:31  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

دکتر عبدالرفیع حقیقت

دکتر عبدالرفیع حقیقت ]رفیع[ (1313، سمنان -  ) نویسنده، محقق و تاریخ نگار، دارای مدرک دکترای تاریخ از دانشگاه تهران. وی صاحب 85 اثر تالیفی است که از جمله ی آنها می توان به دو دیوان شعر به نام های «ترانه های رفیع» و «ارغنون حقیقت»، در کنار آثار تاریخی از قبیل «قهرمانان ملی ایران»، «تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی»، «تاریخ نهضت های ملی»، «پانصد سال حکومت اشکانیان»، «حکومت جهانی از کورش تا آریابرزن» و «مولانا از بلخ تا قونیه» اشاره کرد. 

 

نیشابور (تصویر روی جلد کتاب تاریخ نهضتهای ملی ایران) Neyshabur

 

تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان

کتاب «تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان» از آثار تاریخی رفیع که در سرگذشت حسنک وزیر در این نوشتار مورد استفاده قرار گرفته است، در اسفند ماه سال 1354، توسط انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی در دو هزار نسخه منتشر شده. سرگذشت حسنک وزیر در بخش هفتم کتاب –بخش «ظهور و تاسیس دولت غزنویان»-  آمده و زیربخش های «حسنک وزیر»، «تعقیب حسنک وزیر و مصادره ی اموال او»، «شهادت دلاورانه ی حسنک وزیر»، «جایگاه اعدام حسنک وزیر» و «هفت سال بر دار» را به خود اختصاص داده و صفحات 253 تا 265 کتاب «تاریخ نهضت های ملی ایران» را در بر می گیرد.

 

امیر حسنک میکال نیشابوری

«حسن بن محمد میکال ملقب به سید الکفاة و معروف به امیر حسنک میکال نیشابوری، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی است. حسنک در ایام جوانی در ملازمت محمود به سر می برد و در سفر و حضر همیشه با او بود، هنگامی که محمود به سلطنت رسید، ریاست شهر نیشابور را به او داد. در اثر ابراز لیاقت و کاردانی، حسنک مورد توجه و محبت سلطان محمود واقع شد و در نتیجه کار دیوان غزنه به وی تفویض گردید. [و سلطان محمود] .... پس از عزل احمد بن حسن میمندی او را به وزارت خود برگزید. شاعران دربار سلطان محمود پس از انتصاب حسنک به مقام وزارت، وی را مدح گفته اند، از جمله فرخی را در مدیح او قصاید غرّاست:

 

خواجـــــه بزرگ ابوعلی آن بی بهــــانه جود    خواجـــــه بزرگ ابوعلــی آن بی بهــــانه راد

دستور شهریــــــــــــــــــــار که اندر سپاه او    صد شاه و خسرو است چو کسری و کیقباد

 

***

 

خواجـــــه بزرگ بو علـــــی آن سیــــد کفات    خواجــــه بزرگ بوعلــــی آن مفخــــــــر گهر

او از میــــان گوهــــــر خویش آمــــــده بزرگ    و انـــــــدر خــــور بزرگــــــی آموخــــــته هنر

 

***

 

خواجــــه سیـــــد وزیر شـــــاه ایران بوعلی    قبله ی احــــــــرار و پشت لشکـر و روی گهر

تیغ را میــــــر جلیـل و خامه را میــــــر بزرگ    یافته میـــــراث میــــــــری و بزرگـــــی از پدر»

 

 

حسنک وزیر: وزارت سلطان محمود

«نوشته اند که پس از عزل احمد بن حسن میمندی، محمود به مقربین دربار گفت: کسانی را که شایستگی مقام وزارت دارند نام نویسند و به وی عرضه نمایند، تا یکی را از ان میان بدین شغل برگزینند. ارکان دولت، نام ابوالقاسم عارض و ابوالحسین عقیلی و احمدبن عبدالصمد و حسنک میکال  را نوشته، نزد وی فرستادند. سلطان محمود گفت: اگر منصب وزارت، ابوالقاسم را دهیم شغل عرض مهمل ماند، و ابوالحسین عقیلی، روستایی طبع است و وزارت را نشاید، و احمدبن عبدالصمد درخور این منصب است، لکن مهمات خوارزم در عهده ی اوست. اما حسنک، به علو نسب و کمال حسب و وقوف بر دقایق امور بر همه فائق است و تنها عیب او جوانی و حداثت سن است. امرا از سخنان سلطان دانستند که میل وی متوجه حسنک می باشد، پس به اتفاق  و یک زبان گفتند: که از او (حسنک) شایسته تری ندانند، و سلطان محمود، آن منصب عالی را به وی تفویض داشت و حسنک تا مرگ سلطان محمود در این مقام باقی بود. در زمان فرمانروایی محمد –فرزند سلطان محمود- نیز در این سمت اشتغال داشت و از محمد در مقابل مسعود فرزند دیگر سلطان حمایت می کرد. گویند در سخنان خویش بدان وقت که مسعود به عراق بود تعادل نگه نمی داشت، چنانکه وقتی در دیوان، در حضور جمعی گفته بود: اگر مسعود پادشاه شود، حسنک را بر دار باید کشید».[1]

 

حسنک وزیر: خلعت فاطمی و رنجش خلیفه ی عباسی

«به طوری که از مفاد تاریخ این دوره مستفاد می گردد، پس از دستگیری و عزل و حبس محمد –پسر سلطان محمود- در غزنه، و ورود مسعود غزنوی به پایتخت غزنویان و استقرار بر سریر سلطنت، دنبال بهانه ای می گشت تا حسنک وزیر را که یکی از روشنفکران و ایران دوستان اصیل به شمار می رفت، از میان بردارد. البته یکی از دلایل نکبت کار حسنک وزیر طبق نوشته ی بیهقی[2] این بود که: «به روزگار جوانی ناکردنی ها کرده بود و زبان نگاه نداشته و این سلطان بزرگ محتشم (مسعود) را خیر خیر بیازرده» ولی تردیدی نیست که عامل مهمتر یعنی دخالت مرکز فساد آن دوران (بغداد) و صف آرایی مخفیانه روشنفکران ایرانی تحت عنوان باطنیان، در مقابل سنیان متعصب طرفدار عرب، در سرنوشت او مؤثر افتاده است. به طوری که ابوالفضل بیهقی نوشته است. در زمان سلطان محمود، هنگامی که حسنک مقام وزارت داشت سالی به سفر حج رفت، در موقع برگشت به جای این که از طریق بغداد مراجعت کند، از شام به غزنین بازگشت، و بهانه اش این بود که راه بادیه، خشک و بی آب است و حجاج تلف می شوند. بر حسب اتفاق، پس از  رسیدن به شام و موصل، سفیری از جانب خلیفه ی فاطمی مصر ... به حسنک وارد شد و خلعت و هدایای بسیاری به او داد که به سلطان محمود برساند. در ضمن خود حسنک را نیز خلعتی فاخر پوشاندند و بسیار تکریم و اعزاز کردند. این اشتباه بزرگتر بود ولی حسنک تقصیری نداشت، زیرا هدیه به نام شاه یعنی سلطان محمود در نظر گرفته شده بود و او نمی توانست آن را قبول نکند.[3] خلیفه ی بغداد از اینکه حسنک وزیر از موصل راه گردانده  و به سراغ او نیامده بود، سخت رنجید و نامه ای به سلطان محمود در این مورد نوشت و بالاخره کار بدانجا رسید که خلعت حسنک و همه ی هدایا و تُحف را که از مصر رسیده بود با رسولی به بغدا فرستادند و همه ی آنها را در بغداد سوزاندند، لیکن برخی نوشته اند که این اشیاء را در چاربازار غزنین بسوختند.[4]

به همین جهت سیاست دستگاه خلافت عباسیان در کمین حسنک بود ...».

 

حسنک وزیر: اتهام ایران دوستی و اعتقاد به تشیع

« تردیدی نیست  که وی ]حسنک وزیر[ یکی از وطن پرستان پرشور و از اعضاء فعال سازمان باطنیان در ایران به شمار می رفت. به هر حال، حسنک وزیر، سرانجام گرفتار سیاست مکارانه ی دولت عباسیان گردید و به اتهام  قرمطی بودن دستگیر و زندانی شد، این موضوع، حائز کمال اهمیت است که قبلا در زمان سلطان محمود غزنوی نیز از طرف خلیفه ی عباسی، قرمطی بودن حسنک بازگو شده بود، ولی سلطان محمود با واکنش تند و صریحی این تهمت را رد کرده بود و آن گفتار چنین است: «بدین خلیفه ی خرف بباید نبشت که من از بهر عباسیان، انگشت در کرده ام» و در همه ی جهان، و قرمطی می جویم، و آنچه یافته آید و درست گردد. بردار می کشند. و اگر مرا درست شدی (ثابت شد) که حسنگ قرمطی است، خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی!  وی را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم».[5] با این ترتیب وطن پرستی حسنک و همبستگی وی به سازمان مخفی باطنیان در ایران حتمی و غیر قابل تردید می باشد، ولی فراست و کیاست حسنک از یک طرف، و در جه ی نفوذ  شخصی او در سلطان محمود از طرف دیگر، باعث شده بود که با در نظر گرفتن اختناق فکری در این دوره، از اتهام  و تعقیب برای جرم غیر قابل بخشش زمان خود یعنی باطنی یا قرمطی بودن که در حقیقت، جلوه و نشانه ای از تعصب در ایران دوستی و اعتقاد به تشیع بود رهایی یابد».

 

حسنک وزیر: حجتی و عذری باید کشتن این مرد را

«لیکن ... ]هنگامی[ که سلطان مسعود بر اریکه ی فرمانروایی دولت غزنویان تکیه زده بود و شخصی به نام «بوسهل زوزنی» که از مخالفان سرسخت و جدی حسنک به شمار می رفت، به عنوان وزیر اعظم سلطان مسعود مصدر کار بود، اجرای سیاست خلیفه ی عباسی بر ضد حسنک وزیر که از مدت ها قبل مورد هدف و تعقیب فکری و سیاسی دولت عباسیان واقع شده بود، از هر موقع دیگر مناسب تر به نظر می رسید. سلطان مسعود به علت این که حسنک وزیر بعد از مرگ پدرش –سلطان محمود- با سلطنت وی در مقابل برادرش -محمد- مخالفت کرده بود، در پی بهانه و مستمسکی می گشت تا به همان علت، حسنک را از صحنه ی سیاست خارج کند، به همین دلیل دستور تعقیب و دستگیری حسنک – وزیر مقتدر اواخر دوره ی محمودی- را صادر کرد. ابوالفضل بیهقی در این مورد می نویسد: «چون حسنک را از بست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض- چاکر خویش- سپرد، و رسید بدو از انواع استخفاف آنچه رسید، که چون بازجستی نبود. کار و حال او را انتقام ها  و تشفی ها رفت.  و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که گفته اند: العفو عند القدرة. به کار تواند آورد».[6] و همچنین بیهقی نوشته است: «و معتمد عبدوس گفت، روزی پس از مرگ حسنک، از استادم شنودم که امیر بوسهل (زوزنی) را گفت، حجتی و عذری باید کشتن این مرد را. بو سهل گفت: حجت بزرگتر که مرد قرمطی است، و خلعت مصریان (خلیفه ی فاطمی) استد، تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود بازگرفت و اکنون پیوسته از این می گوید. و خداوند یاد دارد که به نیشابور رسول خلیفه آمد ولوا و خلعت آورد، و منشور و پیغام درین باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه درین باب نگاه باید داشت».[7]

 

به هر حال، مسعود غزنوی و وزیرش بوسهل زوزنی که هر دور از متعصبان سنی بودند، برای قانونی جلوه دادن قتل حسنک وزیر، دنبال فتوی و مدرکی می گشتند تا اینکه بوسهل زوزنی این مشکل را حل کرد و گفت: زمانی که نماینده ی خلیفه ی عباسی به نیشابور آمده بود پیغام داده بود که: «حسنک قرمطی است وی را بردار باید کرد»[8] و سلطان مسعود نیز در گفت و شنود با خواجه احمد بن حسن میمندی اظهار داشت که: «ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست، خواجه اندرین چه می بیند و می گوید؟» بیهقی از قول عبدوس نامی می نویسد: «خواجه احمد حسن میمندی دیری اندیشید و پس مرا گفت: بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت ها در خون او گرفته است».

 

حسنک وزیر: قباله نبشتن دارایی ها به نام مسعود

بدین ترتیب برای نابودی کامل حسنک مقدماتی پیش بینی و طرح شد. ابتدا به منظور تصاحب اموال وی، صورتی از دارایی او را که قبلا تهیه شده بود آماده کردند، تا حسنک در ساعت و محل معینی در حضور بزرگان لشکری و کشوری، آنها را به دولت سلطان مسعود غزنوی مصالحه کند. در اجرای این منظور به طوری که بیهقی نوشته است: «روز سه شنبه  بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست امیر خواجه را گفت به طارم باید نشست که حسنک را از آنجا خواهند آورد، با قضاة و مزکّیان تا آنچه خریده آمده است جمله به نام ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن». ابوالفضل بیهقی می نویسد[9]: در آن روزی که مقرر شده بود حسنک وزیر، کلیه ی اموال و دارایی خود را به سلطان مسعود مصالحه کند من (ابوالفضل بیهقی) و قومی بیرون طارم به دکان ها نشسته بودیم. جمله ی بزرگان لشکری و کشوری و اعیان و اشراف و دانشمندان و قضات در محل مورد نظر گرد آمده و به انتظار ورود حسنک –آخرین وزیر مقتدر سلطان محمود غزنوی- نشسته بودند «حسنک پیدا آمد، بی بند. جبه یی داشت حبری رنگ با سیاه می زد. خلق گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده، و موزه ی میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده (بالیده) زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می بود، و والی حرس با وی و علی رایض و بسیار پیاده از هر دستی، وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماند، پس بیرون آوردند و به حرس باز بردند و بر اثر وی قضاة و فقها بیرون آمدند این مقدار شنودم که دو تن با یکدیگر می گفتند که: «خواجه بوسهل را برین که آورد؟ که آب خویش ببرد» بر اثر خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و به خانه ی خود بازشد و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم که چه رفت؟ گفت: که چون حسنک بیامد، خواجه (احمد بن حسن میمندی وزیر اعظم سلطان محمود غزنوی) برپای خاست، چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه برپای خواستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و بر خویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی!» وی نيک از جاي بشد. و خواجه، امير حسنک را، هرچند خواست که پيش وي نشيند، نگذاشت و بر دست راست من (نصر خلف) نشست و بر دست راست خواجه ابوالقاسم و بونصر مشکان را بنشاند. هرچند ابوالقاسم کثير، معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود، و بوسهل بر دست چپ خواجه، از اين نيز سخت‌تر بتابيد. و خواجه ی بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: «خواجه چون می‌‌باشد و روزگار چگونه می‌گذارد؟»  گفت:«جای شکر است». خواجه گفت: «دل، شکسته نبايد داشت، که چنين حال‌ها مردان را پيش آيد. فرمانبرداری بايد نمود به هرچه خداوند فرمايد، که تا جان در تن است اميد هزار راحت است و فرج است.» بوسهل را طاقت برسيد. گفت:«خداوند را کرا کند که با چنين سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان اميرالمؤمنين، چنين گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگريست. حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن‌ چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانيان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسيده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند يا جز دار، که بزرگ‌تر از حسين علی نيم. اين خواجه که مرا اين می‌‌گويد، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ايستاده است. اما حديث قرمطی به از اين بايد، که او را بازداشتند. بدين تهمت نه مرا. و اين معروف است. من چنين چيزها ندانم». بوسهل را صفرا بجنبيد و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت: «اين مجلس سلطان را که اين‌جا نشسته‌ايم هيچ حرمت نيست؟ ما کاري را گرد شده‌ايم، چون از اين فارغ شويم، اين مرد پنج شش ماه است تا در دست شماست، هرچه خواهی بکن». بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت. و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضياع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و يک‌يک ضياع را نام بر وی خواندند. و وي اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سيم که معين کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز عَلَي‌الرّسمِ في اَمثالِها».

 

شهادت دلاورانه ی حسنک وزیر

«صحنه سازی هایی که برای واجب شمردن قتل حسنک وزیر –این رادمرد غیرتمند و وطن پرست ایرانی- توسط سلطان مسعود غزنوی و وزیر خودخواه و بی انصافش  -بوسهل زوزنی- تنظیم و به مرحله ی اجرا گزارده شده است، فوق العاده حیرت انگیز و در عین حال تأسف آور است. راستی اختناق فکری در هر دوره و هر زمان  به صورت های مختلف اعمال شده و می شود و یا بهتر  بگوییم، چنین به نظر می رسد که روشنفکران، همیشه مورد تعقیب و آزار بوده اند، ولی صحنه سازی و سیاست بافی، این واقعه ی تأثر انگیز ملی از نظر ما ایرانیان که به طور روشن و آشکار می بینیم جمعی از بزرگان و متفکران این سرزمین را در ادوار مختلف تاریخ به جرم روشنفکری و میهن پرستی و اعتقاد به تشیع و حمایت از آل علی (علیه السلام) به قتل رسانیده و قساوت و بی رحمی خود را با ارایه ی مدارک و شواهد غیر قابل قبول، به منظور حفظ و حمایت دین اسلام موجه جلوه داده اند، بیش از حد معمول و متعارف، عبرت انگیز و تأثرآور خواهد بود. تردیدی نیست که سلطان مسعود ... و وزیر ابلهش بوسهل زوزنی را از عمال متعصب و سرسپرده ی خلافت عباسیان یعنی مرکز فساد، و استعمار و استثمار ان دوران باید محسوب داشت، در غیر این صورت برای ابراز دشمنی فردی، قساوت و بی رحمی ان هم تا به این حد ممکن و غیر قابل اجرا به نظر می رسد.

 

به هر حال صحنه سازی و موجه جلوه دادن  قتل حسنک وزیر این طور در نظر گرفته شده بود که دو نفر چابک سوار  که قبلا مخفیانه از طرف دستگاه حکومت سلطان مسعود غزنوی به صورت فرستادگان خلیفه ی عباسی ملبس شده بودند، با نامه ای دروغین از طریق دروازه ای که به سوی بغداد می رود وارد شوند و فرمان قتل حسنک وزیر (یا به قول آنان حسنک قرمطی) را به سلطان مسعود غزنوی ابلاغ و اجرای آن را خواستار شوند. نقش این صحنه ی مزدورانه به همان صورتی که پیش بینی شده بود اجرا گردید، و سرانجام حسنک وزیر به موجب فرمان امیر المؤمنین یعنی پیشوای روحانی مسلمانان مستوجب لعن و طعن و کشتن تشخیص داده شد، و ساعت اجرای فرمان ارباب بزرگ نیز برق آسا تعیین و اعلام گردید. کیفیت این واقعه ی تأسف آور و جریان قتل این رادمرد میهن پرست و علاقمند به  به آداب و رسوم و سنن کهن ملی ایران را بهتر است از قلم ابوالفضل بیهق- مورخ دقیق و معروف ایرانی- بخوانیم، زیرا همان طور که دکتر باستانی پاریزی نیز ازعان نموده است[10]، این واقعه تأثر انگیز مانند یک تابلو نقاشی بسیار چشم گیر و روشن ولی حزن آور در تاریخ بیهقی ترسیم شده است و آن چنین است:

 

«و آن روز و آن شب تدبيرِ بر دار کردنِ حسنک در پيش گرفتند. و دو مرد پيک راست کردند، با جامه ی پيکان که از بغداد آمده‌اند و نامه ی خليفه آورده‌اند که: حسنک قرمطي را بر دار بايد کرد و به سنگ ببايد کشت، تا بار ديگر بر رغم خلفا هيچ‌کس خلعت مصری نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد.

چون کارها ساخته آمد، ديگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر ]سال 422 هجری[، امير مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سه‌روزه، با نديمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خليفه ی شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّي بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روي آن‌جا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزديک دار، و [بر] بالايي ايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنک را بيارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و ميان شارستان رسيد، ميکائيل بدان‌جا اسب بداشته بود، پذيره ی وي آمد. وي را مُواجر خواند و دشنام‌هاي زشت داد. حسنک در وي ننگريست و هيچ جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدين حرکت ناشيرين که کرد و از آن زشت‌ها که بر زبان راند. و خواص مردم خود نتوان گفت که اين ميکائيل را چه گویند. و پس از حسنک، اين ميکائيل، که خواهر اياز را به زنی کرده بود، بسيار بلاها ديد و محنت‌ها کشيد، و امروز برجاي است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است .... .

 

و حسنک را به پاي دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و دو پیک را ايستانيده بودند که: از بغداد آمده‌اند. قرآن‌خوانان، قرآن مي‌‌خواندند. حسنک را فرمودند که: جامه بيرون کش! وي دست اندر زير کرد، و اِزاربند استوار کرد و پايچه‌هاي اِزار را ببست، و جُبّه و پيراهن بکشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد، و دست‌ها در هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار. و همه ی خلق به درد مي‌ گريستند. خُودي، روي‌پوش آهني، آوردند، عمداً تنگ، چنان‌که روي و سرش را نپوشيدي. و آواز دادند که «سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديک خليفه». و حسنک را همچنان می‌‌داشتند. و او لب می‌‌جنبانيد و چيزی مي‌‌خواند تا خُودي فراخ تر آوردند.

 

 و در اين ميان احمدجامه‌دار بيامد سوار، و روي به حسنک کرد و پيغامي گفت که: خداوند سلطان می‌ گويد: «اين آرزوي تست که خواسته بودي» و گفته که: «چون پادشاه شوي ما را بر دار کن». ما بر تو رحمت خواستيم کرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است که تو قرمطي شده‌اي و به فرمان او بر دار مي‌‌کنند».

 

حسنک البته هيچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را که: بدو! دم نزد و از ايشان نينديشيد. هرکس گفتند:«شرم نداريد، مرد را که مي‌‌بکُشيد، بدو به دار برید؟» و خواست که شوري بزرگ به پاي شود. سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مرکبي که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهيد!» هيچ‌کس دست به سنگ نمي‌کرد، و همه زار زار مي‌‌گريستند، خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه ]خفه[ کرده.

اين است حسنک و روزگارش ... چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر».[11]

 

جایگاه اعدام حسنک وزیر

«برخی از مورخان به استناد نوشته ی ابوالفضل بیهقی که نوشته است: موقع سنگسار او «همه زار زار مي‌‌گريستند، خاصّه نشابوريان ... و گفتارش، رحمه‌اللهِ عليه، اين بود که گفتي:«مرا دعای نيشابوريان بسازد. و نساخت» جایگاه اعدام حسنک وزیر را شهر نیشابور ثبت کرده اند[12]، در صورتی که این واقعه ی تأثر انگیز در بلخ اتفاق افتاده، زیرا .... بیهقی در چند جای کتاب خود به صراحت بیان داشته است که: « ... حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رايض، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسيد... و چون امير مسعود، از هرات قصد بلخ کرد، علي رايض حسنک را به بند می‌‌برد و اسخفاف می‌‌کرد ...  ]و بوسهل[ به بلخ در ايستاد و در امير دميد که ناچار حسنک را بر دار بايد کرد ... فرمود، داری زدن بر کران مصلی بلخ فرود شارستان» بدین ترتیب مسلم می شود که جایگاه اعدام این قهرمان نام آور ملی ایران در بلخ بوده است».

 

هفت سال بر دار

«خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی-مورخ دقیق قرن پنجم هجری- پس از بیان  واقعه ای از رزالت و بی حرمتی بوسهل زوزنی، مبنی بر اوردن سر حسنک در طبقی به مجلس باده گساری و نشان دادن آن سر به جمع یاران و دوستان خود، که ذکر آن موجب ملال خاطر می شود، می نویسد[13]: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای ‌هايش همه فروتراشيد و خشک شد، چنان‌که اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنيدم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند؛ بلکه بگريست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گريستند. پس گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان». و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود» و یکی از شعرای نشابور، این مرثیه بگفت اندر مرگ وی و بدین جای یاد کرده شد:

ببرید سرش را که سران سر بود      آرایش دهـــــرو ملک را افسر بود

گر قرمطی و جهـــود گر کافر بود      از تخت بـدار برشـــــدن منکر بود»

 

منوچهری دامغانی- شاعر قرن پنجم هجری- در تشبیهی واقعه ی قتل (اعدام) حسنک وزیر را چنین بیان داشته است:

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر    ماننده ی مخالف بوســـهل زوزنی

 

و بدین ترتیب نام حسنک میکال-وطن پرست نام آور ایران- در قرن پنجم هجری، در ردیف شهیدان ملی این مرز و بوم ثبت و ظبط و جاویدان گردید».

 


پانویس ها:

[1] . دستورالوزراء، تالیف خوند میر به تصحیح شادروان سعید نفیسی، ص 143، و آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، چاپ دانشگاه تهران، ص 192

[2] . تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد، ص 64.

[3] . آسیای هفت سنگ، تالیف دکتر باستانی پاریزی، ص290.

[4] . آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، به تصحیح میر جلال الدین حسینی ارموی، ص 187.

[5] . تاریخ بیهقی، ص 227.

[6] . تاریخ بیهقی، ص 223.

[7] . همان، ص 224.

[8] . همان، ص 225.

[9] . همان، 229 به بعد

[10] . آسیای هفت سنگ، ص293.

[11]. تاریخ بیهقی، ص 232-234.

[12]. نسائم الاسحار، به تصحیح محدث ارموی، ص 44. و آثار الاوزراء، ص 192. و حبیب السیر، ج 2، ص 390.

[13]. تاریخ بیهقی، ص 235-236.


منبع:

حقیقت، عبدالرّفیع.«تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان»، تهران: انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی، 1354، صص 253-265.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:54  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

اَشْهَری‌ِ نِيْشابوري

جمال‌الدين‌ شاهفور بن‌ محمد (د 600ق‌/ 1204م‌)

شاعر دربار خوارزمشاهيان‌ و اتابكان‌ آذربايجان‌

 

 

زندگی:

به‌ گفته ی دولتشاه‌ سمرقندي‌ نسب‌ اشهری به‌ حكيم‌ عمر خيام‌ مى‌رسد. او چندي‌ نزد ظهيرالدين‌ فاريابى‌ به‌ كسب‌ دانش‌ پرداخت‌. برخى‌ وي‌ را همنشين‌ و يا دست‌ پرورده ی نورالدين منشى‌، وزير جلال‌الدين‌ خوارزمشاه‌ به‌شمار آورده‌اند، اما به‌نظر مى‌رسد كه‌ اين‌ سخن‌ پايه‌ و اساسى‌ نداشته‌ باشد، زيرا استناد آن‌ بر يك‌ رباعى‌ است‌ كه‌ از اشهري‌ دانسته‌اند، ولى‌ در واقع‌ متعلق‌ به‌ كمال‌الدين‌ اسماعيل‌ بوده‌ است‌. اشهري‌ در آغاز به‌ دستگاه‌ خوارزمشاهيان‌ راه‌ يافت‌ و منشى‌ و مستوفى‌ علاءالدين‌ محمد بن‌ تكش‌ (حك 596 -617ق‌/1200-1220م‌) شد، ولى‌ به‌ گمان‌ صفا، ديري‌ نپاييد كه‌ خراسان‌ را به‌ سبب‌ كسادي‌ بازار شعر و ادب‌ رها ساخت‌ و مانند ظهيرالدين‌ فاريابى‌ و اثيرالدين‌ اخسيكتى‌، روي‌ به‌ آذربايجان‌ نهاد و به‌ خدمت‌ قزل‌ ارسلان‌ (حك 582 -587ق‌/1185- 1191م‌) پيوست‌. با توجه‌ به‌ تاريخ‌ درگذشت‌ قزل‌ ارسلان‌ (587ق‌) و اين‌ نكته‌ كه‌ شاعر ابتدا در دربار خوارزمشاهيان‌ بوده‌، و سپس‌ به‌ آذربايجان‌ رفته‌ است‌، ظاهراً قول‌ تذكره‌نويسان‌ دربارة خدمت‌ وي‌ نزد علاءالدين‌ محمد بن‌ تكش‌ را نمى‌توان‌ تأييد كرد؛ زيرا هنگامى‌ كه‌ او به‌ حكومت‌ رسيد (596 ق‌)، سالها از مرگ‌ قزل‌ ارسلان‌ گذشته‌ بود. از اين‌ روي‌ و با توجه‌ به‌ اينكه‌ تكش‌ نيز چون‌ محمد، لقب‌ علاءالدين‌ داشته‌، به‌ نظر مى‌رسد كه‌ اشهري‌ نه‌ در خدمت‌ علاءالدين‌ محمد، كه‌ در دربار پدر وي‌ علاءالدين‌ تكش‌ (568 -596ق‌/1173-1200م‌) به‌ سر برده‌ است.

 

پایان:

اشهري‌ سالهاي‌ پايانى‌ زندگى‌ را در آذربايجان‌ گذراند و با شاعرانى‌ چون‌ مجير بيلقانى‌، اثيرالدين‌ اخسيكتى‌ و ظهيرالدين‌ فاريابى‌، همنشين‌ بود و سرانجام‌ در 600ق‌ در تبريز درگذشت‌. او را در مقبرةالشعراي‌ (گورستان‌ سرخاب‌) تبريز، در كنار خاقانى‌ و ظهيرالدين‌ فاريابى‌ به‌ خاك‌ سپردند.

 

آثار:

 اشهري‌ در علم‌ حساب‌، سياق‌، تاريخ‌ و انشا، مهارت‌ داشته‌ است‌ و به‌ گفته ی تذكره‌نويسان‌، چند رساله‌ در القاب‌ و انشا، و نيز رساله‌اي‌ در علم‌ استيفا نوشته‌ بوده‌ كه‌ با عنوان‌ رساله ی شاهفوري‌ مشهور است‌. از هيچ‌يك‌ از آنها تاكنون‌ خبري‌ نرسيده‌ است‌. از سروده‌هاي‌ وي‌ نيز، جز ابياتى‌ اندك‌ و چند رباعى‌، غزل‌ و قصيده‌، چيزي‌ برجاي‌ نمانده‌ است‌.


مآخذ:

  • آذر بيگدلى‌، لطفعلى‌، آتشكده‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ سادات‌ ناصري‌، تهران‌، 1338ش.
  • ابن‌ كربلايى‌، حافظ حسين‌، روضات‌ الجنان‌ و جنات‌ الجنان‌، به‌كوشش‌ جعفر سلطان‌ القرائى‌، تهران‌، 1344ش‌.
  • اوحدي‌ بليانى‌، محمد، عرفات‌ العاشقين‌، نسخه خطى‌ كتابخانه ملى‌ ملك‌، شم 5324.
  • بناكتى‌، داوود، تاريخ‌، به‌كوشش‌ جعفر شعار، تهران‌، 1348ش‌.
  • جاجرمى‌، محمد، مونس‌ الاحرار، به‌كوشش‌ ميرصالح‌ طيبى‌، تهران‌، 1350ش.‌
  • جوينى‌، عطا ملك‌، تاريخ‌ جهانگشا، به‌كوشش‌ محمد قزوينى‌، ليدن‌، 1916م‌.
  • حشري‌ تبريزي‌، محمدامين‌، روضة اطهار، به‌كوشش‌ عزيز دولت‌آبادي‌، تبريز، 1371ش‌.
  • حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1362ش‌.
  • دولتشاه‌ سمرقندي‌، تذكرة الشعراء، به‌كوشش‌ ادوارد براون‌، ليدن‌، 1900م‌.
  • رازي‌، امين‌ احمد، هفت‌ اقليم‌، به‌كوشش‌ جواد فاضل‌، تهران‌، 1340ش‌.
  • زنوزي‌، محمدحسين‌، رياض‌ الجنة، نسخه خطى‌ كتابخانه ملى‌، شم 3578.
  • صفا، ذبيح‌الله‌، تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران‌، تهران‌، 1336ش.
  • كاشفى‌، على‌، لطائف‌ الطوائف‌، به‌كوشش‌ احمد گلچين‌ معانى‌، تهران‌، 1352ش‌.
  • واله‌ داغستانى‌، عليقلى‌، رياض‌ الشعراء، نسخه خطى‌ كتابخانه ملى‌ ملك‌، شم 4301.
  • هدايت‌، رضاقلى‌، مجمع‌ الفصحا، به‌كوشش‌ مظاهر مصفا، تهران‌، 1336ش‌.

 منبع:

میر انصاری، علی. «اشهری نیشابوری»، سایت مرکز دایرت المعارف بزرگ اسلامی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 16:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

عبدالملک بن عبدالله بن یوسف بن عبدالله بن محمد بن حیویه جوینی، ملقب به ضیا ءالدین و مکنی به ابوالمعالی و معروف به امام الحرمین، فقیه شافعی، در زمان خود بزرگترین دانشمند اشعری مذهب خراسان شمرده می شد. وی در اصول و فروع و کلام و تمامی فنون علمیه تبحر داشت و بسیاری از دانشمندان و فضلای قرن پنجم هجری از شاگردان او بودند، از جمله امام محمد غزالی و کیای هراسی و ابوالمظفر خوافی و ابوالمظفر ابیوردی و ابوالقاسم حاکمی و ابوالقاسم انصاری.

امام الحرمین در سال 406 در نیشابور متولد شد. زیر تربیت پدرش رکن السلام ابومحمد جوینی، که از دانشمندان بزرگ عصر خود به شمار می رفت، بار آمد. در جوانی نزد حافظ ابو نعیم اصفهانی به تحصیل علم حدیث و نزد ابوالقاسم اسفراینی به تحصیل علم اصول پرداخت. وی چهار سال در مکه و مدینه به تدریس مشغول شد و تمامی مسائل فقیهه را موافق هر کدام از مذاهب اربعه که سؤال می کردند فتوی می داد و پاسخ می نوشت و از همین رو نیز به «امام الحرمین» شهرت یافت.

در اوایل سلطنت آلب ارسلان سلجوقی و وزارت خواجه نظام الملک به نیشابور بازگشت. خواجه نظام الملک مدرسه نظامیه نیشابور را برای او بنا نهاد و امور اوقاف را به او تفویض کرد و ریاست مدرسه را نیز به او واگذاشت. بزرگان و علما سالیان دراز در درس او وارد می شدند. امام الحرمین سی سال تمامی امور منبر و تدریس و خطابه و مناظره مذهبی و مذاکرات دینی را عهده دار و پاسخگوی پرسشهای مشکل علمای گوناگون بود.

امام الحرمین سرانجام در چهارم شهریور سال 464، در روستای بشتنقان (در نزدیکی نیشابور)، درگذشت و در نیشابور به خاک سپرده شد. به نوشته ابن خلکان، پس از چند سال جنازه اش به کربلا منتقل و نزد پدرش مدفون شد.

نوشته اند که در پی مرگ وی غوغایی برپا شد: بازارها را بستند و، شاگردانش قلم و دوات شکستند و یک سال در عزای او نشستند؛ تا یک ماه کسی عمامه بر سر نگذاشت و شاعران برای او مرثیه ها ساختند.

از تألیفات اوست: غیاث الامم، الارشاد فی اصول الدین، الاسالیب فی الخلاف الغیابی، البرهان (در اصول فقه)، تخلیص التقریب، مدارک العقول،  نهایة المطلب فی درایة المذهب.

 

منبع:

سایت اطلاع رسانی شبکه پیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 6:37  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

چند ماه پیش کتاب روضة الصفا را تورق می کردم، در قسمتی از کتاب به مطلبی کوتاه درباره ی جنبش سنباد مجوس برخورد کردم، همین علتی شد تا درفرصتی مناسب، اطلاعاتی راجع به سنباد را گردآوری و در ابرشهر ارایه نمایم. اما در حین کار به اطلاعات درخور توجهی درباره ی ابومسلم خراسانی و بخصوص حضور وی در نیشابور بدست آوردم و از آنجا که جنبش سنباد در پی قتل ابومسلم و به خونخواهی وی شکل گرفت بر آن شدم که همه ی یافته ها را در قالب این یادداشت که عنوان «سنباد مجوس نیشابوری و ابومسلم خراسانی» را به خود گرفته است ارایه نمایم. در اینجا اشاره به این مطلب خالی از فایده نمی نماید؛ که مبحث حضور ابومسلم در نیشابور و تاثیر و تاثرات وی در این حضور، موضوعی است که بطور خاص و متمرکز، کمتر به آن پرداخته شده است و به نظر می رسد که این موضوع جای کار کردن و توجه بیشتری دارد.  /ققنوس شرق/ 

 

نیشابور

پایگاه قیام ابومسلم خراسانی

«جنبش سنباد از منشأ او یعنی نیشابور، شروع گردید. این شهر در این وقت هر چند هنوز حاکم نشین ایالت خراسان نبود، لیکن موضع جغرافیایی وی که آن را «دهلیز مشرق» گردانیده بود، و نزدیکی آن به  عراق، مرکز خلافت، نسبت به شهرهای مرو و بلخ؛ آن را دارای اعتبار ساخته بود و به همین نظر ابومسلم در سال 131 هجری موقتا به اینجا آمد و تا وقتی که در خراسان بود این شهر را یکی از اعمال خود قرار داد». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص173)

 

 

ابومسلم خراسانی(100-137هـ .ق)

مردی روستایی که در جوانی «با گیسوانی بلند بر خری پالانی سوار می شد و به سفرهای دور می رفت»[1] نقش درخور توجهی در سقوط بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس داشته است. در باب وی، شیوه ی کار و هدف او، مورخان ایرانی و عرب، بخصوص محققان معاصر، هر کدام به نحوی اظهار کرده اند. بعضی نوشته اند که «نهضت سیاه جامگان از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می گرفت» و ابومسلم «ظاهرا به آیین مجوس تمایل و پیوندی داشت» و «اندیشه ی او، اندیشه ی استقلال و آزادی ایرانیان، احیاء رسوم و آیین کهن بود». بعضی دیگر، قیام او را «واکنش ستم ها و بیدادها و تحقیرهای خود برتر انگاران دولت بنی امیه» دانسته اند.(ابومسلم از واقعیت تا افسانه،صص9-10)

 

به هر حال آورده اند که ابومسلم که به حمایت از خاندان عباسی از جمله یکی از ایشان به نام امام ابراهیم عباسی عازم خراسان شد. سرانجام ابراهیم امام به دستور مروان خلیفه ی اموی به قتل رسید. پس از چندی کار ابومسلم در خراسان با از میان برداشتن بسیاری از رقبا و مخالفان خود و خاندان عباسی بالاگرفت و به عنوان فرمانروای خراسان با ابوالعباس سفاح -نخستین خلیفه ی عباسی- بیعت کرد. اما در این حین اقتدار و استقلال ابومسلم به جایی رسیده بود که موجب وحشت دستگاه خلافت گردید. سرانجام تبردار خراسان -ابومسلم- به فرمان منصور خلیفه ی دوم عباسی به دربار (بغداد) فراخوانده شد، و به نحوی ناجوانمردانه به قتل رسید. زمان قتل وی را پنج روز مانده به آخر شعبان سال 137 هجری نقل کرده اند.[2]

 

ابومسلم در نیشابور

 «ابو مسلم در آغاز کار خویش سوار بر خری کهن پالان وارد نیشابور شد و به سراغ دهگانی بزرگ، مغ، دهگان سالاری به نام فاذوسبان رفت، و از آن مرد هزار درهم و یک اسب و شمشیر خواست» (نیشابور شهر فیروزه، ص39) هرچند خواسته ی ابومسلم با وضعیت ظاهری فقیرانه ای که وی داشت بسی عجیب و شاید جسورانه محسوب می شد، اما توسط فاذوسبان دهقان نیشابوری برآورده شد و ابومسلم نیز هنگامیکه نیشابور را به تصرف درآورد متعرّض فاذوسبان مجوس و اموال و کسان وی نشد.

 

حضور ابومسلم خراسانی در نیشابور (ابرشهرسنتی) همراه با کشمکش هایی بود از آن جمله، کشتار محله ی بویاباد، فرونشاندن جریانی به سرکردگی به آفرید مغ در روستای خواف و بست نیشابور و ... را می توان نام برد.

 

دعوی پیامبری به آفرید

«و بهافريد [به آفرید] مغ اندر روستاي خواف و بست نيشابور بيرون آمد. و اين بهافريد از روستاي زوزن بود و اندر ميان مغان دعوي پيامبري كرد، و بسيار مردم را از ايشان مخالف كرد، و هفت نماز فريضه كرد و سوي آفتاب هرجاي كه باشد. از اين نمازها يكي اندر توحيد خداي عزّوجلّ. دو ديگر اندر آفريدن آسمان و زمين. وسوم اندر آفرينش جانوران و روزي هاي ايشان. و چهارم اندر مرگ. و پنجم اندر راستخيز و شمار. و ششم اندر بهشت و دوزخ. وهفتم اندر تحميد و سپاسداري بهشتيان. و گوشت مردار حرام كرد بر ايشان خوردن. و نكاح مادر و خواهر و خواهر زاده و برادرزاده حرام بود. و كابين زن را از چهارصد درم گذشتن حرام كرد و هفت يك بخواست از خواست هاي ايشان. و از دست رنجشان همچنين. و آن ملت بر مغان تباه كرد.

پس موبدان پيش ابومسلم آمدند، و از بهافريد شكايت كردند و گفتند: دين بر شما و بر ما تباه كرد. پس ابومسلم مر بهافريد را بگرفت و بر دار كرد. و قومي را كه بدو بگرويده بودند بكشت».(زین الاخبار، صص119-120)

 

سوگند ابومسلم بر گندآباد کردن بوی آباد

«گویند زمانی که [ابومسلم] سوار بر خری برای یاری خواستن به نیشابور آمده بود در کاروانسرایی به بویاباد فرود آمد و مطمئن و استوار گفت من بزودی خراسان را خواهم گرفت. و جمعی از رندان نیشابور سخنش را به مسخره گرفتند و گوش و دم الاغش را بریدند، او سوگند خورد که بوی آباد را به گنداب (گندآباد) تبدیل کند و بعدها همان کرد که گفته بود، ... گفته اند ابومسلم نوزده ساله بود که از تضاد اندیشی و اختلاف اعراب و فارسیان بهره گیری کرد و از اعراب مضری کسی را زنده نگذارد و اگر دست داد و سودمند افتاد در خراسان هر کسی را به تازی سخن گفت بکشت. و ابومسلم نیز گویا همین کار را کرد. چرا که گفته اند وی در نهایت بیرحمی و سنگدلی یکصد تا ششتصد هزار نفر را کشت (نهر خونی که هیچگاه نخشکید) و همانطور که گفته بود آتش خشم و تنفر خیزش، بوی آباد را از بوی اجساد انباشته شده، به گندآباد مبدل کرد». (نیشابور شهر فیروزه، ص40)

 

یادگارهای ابومسلم در نیشابور

دکتر مهدی علائی حسینی در بخش دوم کتاب «ابومسلم از واقعیت تا افسانه» -تحت عنوان «ابومسلم در افسانه»- که به جنبه های افسانه ای حیات ابومسلم خراسانی (مروزی) پس از مرگش پرداخته است، در صفحه های 165 و 166 به یادگارهای ابومسلم در نیشابور اشاره می کند: «در حقیقت یادگارهای ابومسلم در همه ی نواحی خراسان پراکنده است. این یادگارها و یادبودها بخصوص در نیشابور بیشتر از همه جا وجود دارد. در این شهر غیر از محله ی بوی آباد ...، از محله ای به نام «محله ی درباغ» نیز یاد می شود که می گویند باغ ابومسلم مروزی در آن جا بوده است. به قول مولف «تاریخ الحاکم»، مسجد جامع نیشابور را ابومسلم مروزی در سی جریب زمین بنا کرده و هزار ستون برای نگاهداری سقف مسجد تعبیه شده بود و در یک نوبت شصت هزار نفر می توانستند در آن مسجد ادای فریضه کنند. و عجیب تر از همه آن که نشانی قبر ابومسلم را نیز در نیشابور داده اند. مولف زبدة التاریخ در مورد عزیمت امیر تیمور گورکانی به خراسان می نویسد: «امیر صاحبقران به جانب نیشابور توجه نمود. چون به مزار صاحب الدعوه ابومسلم مروزی رسیدف امیر علی بیک به بساط بوس شتافت». ... در ابومسلم نامه ها نیز، یاران ابومسلم بعد از قتل وی، جسدش را در آرامگاه باشکوهی که احمد زمجی یار وفادارش در نیشابور بنا کرده است، به خاک می سپارند». دکتر حسینی علائی در جملات پایانی خود در همین بخش درباره ی ابو مسلم می نویسد: «ابومسلم از کسانی بود که برای رسیدن به هدف خود کوشید و در اجرای مقصود توفیق یافت. اما بی آن که از پیروزی خود بهره ای بردارد، با خدعه و نیرنگ به هلاکت رسید. او را می توان شکست خورده ی پیروز نامید». وی در ادامه از دکتر اسلامی ندوشن (ایران را از یادنبریم، 1345، ص17) چنین نقل می کند: «در تاریخ هر کشوری فراوانند از این شکست خوردگان فیروزمند و یاد آنان طراوت و آب و رنگی به تاریخ می بخشد و نام آنان غرور و گرمی و اعتماد بر می انگیزد». (ابومسلم از واقعیت تا افسانه،ص168)

 

ابومسلم، نیشابور و سنباد

انتخاب نیشابور به عنوان یکی از پایگاه های اصلی از سوی ابومسلم برای کاری که آغاز کرده بود بسیار هوشمندانه به نظر می رسد، زیرا در آن زمان نیشابور موقعیت ارتباطی ویژه ای در خراسان و شرق ایران داشت، که قبلا به این موضوع اشاره شد. ابومسلم در جریان حضورش در نیشابور با سنباد مجوس نیشابوری برخورد کرد و این آشنایی موجب همداستان شدن این دو گردید.

 

سنباد نیشابوری

نام: سنباد

«نام سنباد که بعدها سمباد و سمباط و در بعضی تألیفات عربی سنفاذ شده است و در میان ایرانیان و مردم ارمنستان معمول بوده از دو جزء مرکب است: جزء اول که «سَن» و یا «سُن» باشد، معنیش معلوم نیست، جزء دوم که «پاد» است همان کلمه ی پهلوی پات است که به معنی «در پناه ...» می باشد. اسامی شبیه این ترکیب در «مهرپاد» و «آذرپاد» دیده می شود و در این نام ها معنی هر دو جزء معلوم است (از افاذات استاد بنونیست). مینورسکی در ترجمه ی حدود العالم این نام را که یکی از ملوک بغراتونی ارمنستان به آن مرسوم بوده Sunbat ظبط کرده». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، پانویس ص171)

 

معروف به: فیروز اسپهبد

«ظاهراً پس از آن که به خونخواهی ابو مسلم بر خاست و خلقی به گرد وی جمع شدند، خود را فیروز اسپهبد نامید ...». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص172)

 

زمان و محل تولد:

از زمان تولد وی اطلاعی در دست نیست، نیشابور

 

محل زندگی:

اَهرَونه (آهن) و یا بویاباد[3] نیشابور

 

وضعیت زندگی:

«سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فی الجمله مکنتی داشت ...» (روضة الصفا، ج3)[4]

 

سمت:

«رئیسی بود در نیشابور گبر، سنباد نام و با ابومسلم حق صحبت قدیم داشت. او را بر کشیده بود و سپهسالاری داده ...» (سیاست نامه)[5]

 

فعالیت مهم:

راهبری جنبشی به خونخواهی ابومسلم

«ابومسلم او را نیکو داشتی و او خواسته ی بسیار داشت. پس چون خبر کشتن ابو مسلم بدو رسید غمگین شد و گفت حقّ بومسلم بر من است و واجب است که من این خواسته را همه در طلب خون بومسلم خرج کنم، و چون خواسته نماند، جان بدهم، پس خواسته ها را بیرون افکند و کس ها را به طلب خون ابو مسلم خواند». (ترجمه تاریخ طبری)[6]

(صاحبنظران برآنند که قیام ابومسلم در فروپاشی حکومت بنی امیه و فراهم آمدن مقدمات استقلال ایران نقشی ویژه داشته است)

 

زمان و محل وفات:

138هـ.ق، بین طبرستان و کومش

«قتل سنباد در بین طبرستان و کومش واقع شد». (تاریخ طبری)

 

 

سنباد: فیروز اسپهبد (؟-138هـ..ق)

حدود دو ماه پس از کشته شدن ابومسلم خراسانی، سنباد که از جرگه ی آتش پرستان نیشابور و از اهالی بویاباد و یا اهروانه (ی نیشابور) بود به خونخواهی او برخاست. از رویدادهای زندگی سنباد پیش از هنگامه های آشنایی وی با ابومسلم اطلاع جامعی در دست نیست. در روضة الصفا آمده است: «سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فی الجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابو مسلم از پیش امام به مرو رفت، او را دید و اثار دولت و اقبال در ناصیه ی او مشاهده کرد. او را به خانه برد و چند گاه شرایط ضیافت به جای آورده و از حال وی استفسار نمود. ابومسلم در کتمان امر خود کوشید. سنباد گفت که قصه ی خود با من بگوی  و من مردی راز دار و امینم، افشای اسرار تو نخواهم کرد. ابو مسلم شمه ای از ما فی الضمیر خود را در میان نهاد. سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان بخاطر می رسد که تو عالم را زیر و زبر کنی  و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل برسانی و او از این امر مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت»[7].

 

فریدون گرایلی -بزرگ تاریخ نگار نیشابور- رویداد های زندگی سنباد را پس از دیدار او با ابو مسلم چنین نقل می کند: «پس از این واقعه و دیدار سند باد در سلک سر سپردگان ابومسلم در آمد و برادرش نیز جامه ی سیاه پوشید. ابومسلم دو هزار مرد در اختیار وی گذارد تا خانمان اعراب خراسان را براندازد. و سنباد که پسرش را اعراب به خواری پیش چشم وی کشته بودند و حتی برخی گفته اند که گوشت پسرش را به او خوراندند. هرگز این همه پستی و نامردمی را فراموش نکرد و به همین خاطر نیز به سیاه جامگان پیوست و به سپه سالاری نیز رسید. پس از مرگ ابو مسلم به سال 137 هجری سنباد قیام کرد. گرچه این نهضت هفتاد روزه کوتاه بود اما شورشی تند و بی پروا و کوبنده و خونین و هولناک به حساب می آمد ... سنباد اهل ری و طبرستان را دعوت کرد و به اتحاد و اتفاق ترغیب نمود. ایشان پذیرفتند. سپس به تصرف قزوین همت گماشت. اما حاکم قزوین وی را دستگیر کرد و به ری فرستاد و در ری سنباد بخشیده شد. اما باز طغیانگری آغاز کرد و سر به عصیان برداشت و به ری حمله برد و ابوعبدالله، والی آنجا را بکشت. گفته اند غنائم و ذخایر ابومسلم به دست وی افتاد که از شمار بیرون بود و صد هزار مرد بر وی گرد آمدند. از ری تا نیشابور را گرفت. چون شیعیان و خرمدینان و مزدکیان و سیاه جامگان و پاره ای از زردشتیان (مجوسان که آنها را وگوس ها و مغ ها گفته اند) با وی همدست و همداستان بودند. اهنگ برانداختن خلیفه و ویران کردن کعبه نمودند. قدرت روز افزون سنباد، خلیفه ی عباسی – منصور- را متوحش و هراسان کرد. بطوریکه خلیفه سرداری به نام جهور فرزند مرارعجلی با ده هزار مرد به دفع وی گماشت. سنباد در صحرای میان همدان و ری با وی روبرو شد. در این رزم حدود شصت هزار تن کشته شدند. و سنباد شکست خورد. و جمعی از یاران وی به هزیمت رفت و کودکان و زنان بسیاری نیز اسیر شدند. سنباد به طبرستان گریخت. و از سپهبد خورشید – شاهزاده ی آن- پناه و یاری خواست، اما در این راه به دست طوس که از کسان اسپهبد مذکور بود کشته شد. و سرش را به نزد خلیفه فرستادند».(نیشابور شهر فیروزه، صص42-43)

 

دکتر غلامحسین صدیقی به نقل از ترجمه ی بلعمی در خصوص پایان کار سنباد نوشته است:«سنباد شکسته شد و به ری باز آمد به هزیمت، و از ری به گرگان شد و اسپهبد گرگان هرمز بن الفرخان (صحیح ونداد، هرمز بن الفرخان، ولی اسپهبد طبرستان درین سال تا سال 142 خورشید نام داشت) او را بگرفت و بکشت به فرمان منصور». وی همچنین از محل قتل سنباد به نقل از تاریخ طبری آورده است «قتل سنباد در بین طبرستان و کومش واقع شد». (جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری، ص183)

 

اما جهور که به منظور سرکوب شورش سنباد از جانب خلیفه مأمور شده بود، خود تحت تاثیر افکار ایرانیان آزادیخواه و نیز به طمع خلافت، شورشی دیگر بر خلیفه را آغازید.

 

برای مطالعه ی بیشتر مراجعه نمایید به:

·     صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375، فصل سوم (فیروز اسپهبد معروف به سنباد)= صص168-185.

·         علائی حسینی، مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،صص157-159.

 


[1] . دکتر فیاض، نشریه فرهنگ خراسان، ابومسلم خراسانی، ج7، ش1،ص7. نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص9.

[2] . علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص25.

[3] . بویاباد از محلات قدیم نیشابور است و نام این محله جزو چهل و هفت محله معروف نیشابور در کتاب تاریخ الحاکم اثر ابوعبدالله حاکم آمده است. (دکتر مهدی علائی حسینی، ابومسلم از واقعیت تا افسانه، 1375، پانویس ص158)

[4] . نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص159.

[5] . نقل از: همان، ص30.

[6] . نقل از: صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375، ص174.

[7] . نقل از: علائی حسینی،مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375،ص159.


فهرست منابع:

  • گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375.
  • صدیقی، غلامحسین. «جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»، تهران: پاژنگ، 1375.
  • علائی حسینی، مهدی.«ابومسلم از واقعیت تا افسانه»، مشهد: آستان قدس رضوی، 1375.
  • ابوسعيد عبدالحيّ بن الضحّاك ابن محمود گرديزي. «زين الاخبار»، تصحيح عبدالحي حبيبي، تهران:بنياد فرهنگ ايران، 1347.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 13:15  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

حدود چهار دهه تلاش خستگی ناپذیرش در شناخت تاریخ، فرهنگ و مشاهیر کهن شهر، عشق و علاقه ی فراوان و درونی اش به نیشابور و مردم نیشابور که در سرتاسر زندگیش ... شعر هایش، کتاب هایش، کلاس های درسش، سخنرانی هایش و حتی لحظه های خلوت و  زمزمه های تنهایی اش و همه ی نشست و برخاست ها و معاشرت هایش، نمود یافته بود، به او مشروعیت و محبوبیت خاصی در بین نیشابوریان بخشیده است.

«بدون شک همه ی نیشابوریان فرهنگ دوست و ادب پرور با استاد و آثارش آشنا هستند. آثار استاد به دلیل عشق و علاقه ی فراوان به نیشابور و مردم نیشابور و همچنین وجود ریشه ی بسیار عمیقی که در باورهای آن مرحوم بود تاثیر بسزایی در شناخت تاریخ، فرهنگ و مشاهیر این شهر کهن داشت. شناخت عمیق استاد از نیشابور و بیانات رسا و شیوای او از تاریخ نیشابور، خیام، عطار و ... هر شنونده ای را به سختی تحت تاثیر قرار می داد. او با عتماد به نفس و شور و حال عجیبی در مورد نیشابور حرف می زد و عقیده داشت که نیشابور زادگاه پاشیدن بذر اندیشه هاست. می گفت نیشابور شهری است که می بایست فرهنگ عمیق و اصیل ایرانی را در آن جستجو کرد. او نیشابور را مرکز تبادل افکار و تغییر و تحول و تطور علمی و فرهنگی می دانست.

از این مورخ و محقق نیشابوری 3 کتاب ارزشمند به نام های «نیشابور شهر فیروزه»، «مشاهیر نیشابور شهر قلمدانهای مرصع» و «نیشابور و محاکمه حکیم عمر خیام» بر جای مانده است که البته کتاب «نیشابور شهر فیروزه» در شهرت او تاثیر فراوان داشت. زنده یاد در زمان حیات خود 4 تا 5 هزار بیت شعر سرود و آخرین شعرش در مدح امام حسین علیه السلام سالار شهیدان بود که لحظاتی قبل از رحلت، بر مزار یل نیشابور –پهلوان یعقوبعلی شورورزی- قرائت کرد. آثار ارزشمند  استاد هم اکنون باعث افتخار اهالی نیشابور و تاریخ پربار و سترگ این دیار کهن است و به عنوان یک دایرت المعارف تخصصی و منابع مهم اطلاعات و آمار در خصوص تاریخ نیشابور مورد استفاده اهالی فرهنگ و ادب قرار می گیرد.

زنده یاد استاد فریدون گرایلی مرد علم و عمل بود و در نیشابور شناسی همتا نداشت. او پدری سرشار از مهر و محبت، دوستی خوش مشرب و دست و دل باز، استادی توانمند و چیره دست، شاعری با احساس، معلمی آگاه و  پرشور بود و مدت 35 سال صادقانه به تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان کهن دژ شهرش همت گمارد». (جاده ابريشم، ص152؛ با اندکی تغییر)

 

استاد فریدون گرایلی- پژوهشگر و تاریخ نگار نیشابور

 

فریدون گرایلی؛ از کودکی تا شیفتگی

«فريدون گرايلي» در اول فرورردين ماه سال 1321ش در نيشابور متولد شد. پدرش -علي اصغر گرايلي- از كودكي كمر همت به تربيتش بست. ذهن فریدون از همان اوان کودکی با مطالعه خوی گرفت و آبدیده شد. البته نقش محیط خانوادگی و بخصوص مادربزرگش (مادر پدری) را در الفت او با کتاب و مطالعه نمی توان نادیده گرفت. گرایلی در مقدمه ی کتاب «نیشابور و محاکمه ی حکیم عمر خیام» (ص13) اولین خاطره ی دروان کودکی اش را چنین تعریف می کند: «اولین خاطره ی زندگی من گرفتن سکه ی پنج دیناری از مادر بزرگم می باشد که در مقابل خواندن یک داستان  از کتاب چهل طوطی گرفتم که آن روزها پول زیادی به حساب می آمد و با این سکه ها توانستم خوردنی های زیادی را از دکان عطاری حاجی ملکزاده خریداری کنم. آن روزها هنوز به مدرسه نمی رفتم و در مکتب خانه خواندن را یاد گرفته بودم و دومین خاطره ی زندگی من زمانی بود که شخصی دو کتاب هزار و یکشب و امیر ارسلان رومی را به مادربزرگم داد و گفت هر کتاب به یک بار خواندنش می ارزد». مادر بزرگ، به اشعار حافظ، فردوسی و سایر شعرا بسیار علاقمند بود و این اشتیاق را چه نیکو برای نوه اش به ميراث نهاد؛ مادر بزرگ، فریدون را ترغیب می کرد که حافظ بخواند، هر شعری که حفظ می شد، مادر بزرگ به او شکلاتی می داد و همواره مشوق او بود، کلاس دوم ابتدایی را که می گذراند گلستان سعدی را از بر کرده بود.  همچنین او از همان اوان کودکی شيفته ي تاريخ بود، گاه و بيگاه از دانشوراني كه به خانه ي آنها مي آمدند، مشتاقانه از تاريخ گذشته ي نيشابور مي پرسيد و گفته هايشان را نقش خاطر مي نمود. و در چنین شرایطی وی از همان کودکی با شعر و مطالعه و تاریخ انس گرفت و با کتاب و مطالعه پیوند مداومش را آغازید.

 

فریدون گرایلی؛ از دانشسرای مقدماتی تا کتابی برای نیشابور

فريدون گرايلي، در سال هاي 1338 تا 1339 در دانشسراي مقدماتي درس مي خواند. اين دانشسرا كتابخانه اي كوچك با حدود 2000 جلد كتاب هاي ارزشمند منبع و مأخذ داشت. يكي از استادان وي در دانشسرا تاثير خاصي بر ادامه ي زندگي وي كه يكسره در تحقيق و پژوهش در پي نيشابور گذشت، ايفا نمود؛ مرحوم استاد محمدعلي سجادي از شاگردان ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري بود كه در آن زمان 65 سال سن داشت.