تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 اشاره:

انديشه‌ی شك و بدبيني، غنيمت شمردن فرصت و عشرت‌جويي، تذكر مرگ و تاسف برناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار از اصول معاني‌اي است كه خيام در رباعيات خود به شيوه‌هاي گوناگون پرورده است. البته اين فكر و تذكرها با او آغاز نشده و جزء كهن‌ترين تامل‌هاي بشري است. در ادب فارسي نيز از رودكي تا فردوسي و از فردوسي تا سعدي و حافظ هيچ سخنور مهمي نيست كه از آن سخن نگفته باشد.

در اين مقاله، ضمن بيان رگه‌هايي از انديشه‌ی خيامي در آثار سخن‌سرايان پيش و پس از خيام تاثير آشكار آن بر آثار سعدي در چهار بخش نقد و بررسي شده است.

 مقدمه:

«پايه‌ی اصلي انديشه‌ی خيامي، تامل در راز هستي و نيستي است و سرنوشت انسان، اين‌كه از كجا آمده‌ايم و به كجا مي‌رويم؟ چرا كائنات به وجود آمده‌اند و چرا از ميان مي‌روند، پرسشي است كه قرن‌هاست فكر بشر را به خود مشغول داشته است. بديهي است در اين ميان آن‌چه مسلم به نظر مي‌رسد عالم وجود است. سپس سرنوشت محتوم عدم؛ يعني مرگ. ناگزير زندگي فرصتي كوتاه و ناپايدار است و هر چه هست بي‌اعتبار و فناپذيرست و آدمي محكوم و مجبور. (يوسفي، 1383: 117)

بنابراين، پايه‌ی اصلي تفكر خيام، مرگ و زندگي است. در جريان سيل‌آساي زندگي و مرگ - آدمي تاثير و اختياري ندارد از اين رو زندگي بشر در چشم خيام با همه تكاپو و داعيه‌ها و بلندپروازي‌ها در عرصه‌ی انديشه و عمل چون ذره‌اي ناچيز است:

يك قطره آب بــود و بــا دريا شد
يك ذره خاك و بـا زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست

آمد مگسي پديــــد و ناپيدا شد

(خیام، 1381: 137)

اما همين فرصت حيات و تحول از وجود به عدم، عبرت‌آموز است. به هرچه مي‌نگري يك نكته را تكرار مي‌كند: زندگي، مهلتي كوتاه، بيش نيست. پس از آن ژرفناي عدم است انسان از نيستي به هستي رسيده است و باز، نيست مي‌شود اما ميان اين دو عدم زندگي كه به منزله يك دم است مغتنم است و بايد از نعمت‌هاي آن بهره برد اما مظهر اين برخورداري از نعمت‌هاي حيات، باده است. پس «اگر از باده سخن مي‌رود حاصل تامل در ناپايداري زندگي است و نموداري از تمتع از زندگي است نه صرف باده نوشي.» (دشتي، 1377: 216)

انديشه ‌ی خيامي، يكي از كهن‌ترين انديشه‌هايي است كه بشر، در سر خود پرورده است، اين‌كه از كجا آمده، به كجا خواهد رفت، چرا آمده و بايد عمر خود را چگونه بگذراند و تا چه اندازه زمام زندگي خود را در اختيار دارد، پرسش‌هايي است كه ذهن بشر را به خود مشغول مي‌كرده اند.

پيش از خيام، فردوسي همين انديشه را در شاهنامه بسيار تكرار كرده است. رودكي و شعراي دوره ساماني نيز چنين انديشه‌هايي داشتند اما هرچه هست اين انديشه در رباعيات خيام، درخشش خاص يافته است و كساني كه از او پيروي كرده‌اند، بسيارند. به سخن ديگر، تاثير خيام بر شعراي پس از او شگفت است. در اين مقاله ابتدا رگه‌هاي انديشه‌ی خيامي در آثار سخن‌سرايان پيش و پس از خيام در دو بخش نقد و بررسي مي‌شود و پس از آن، در بخش سوم، با بررسي دقيق اشعار سعدي، به انعكاس اين انديشه در آثار اين شاعر گرانقدر پرداخته شده است.

 الف- ريشه‌هاي انديشه‌ی خيامي در سخن سرايان پيش از او:

انديشه‌ی شك و بدبيني، غنيمت شمردن فرصت و عشرت‌جويي، تذكر مرگ و تاسف بر ناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار، در انديشه‌ی فيلسوفان يونان همچون ذيمقراطيس و اپيكور كه خيام با انديشه‌ی آنان آشنا بود وجود دارد. سخن‌سرايان پيش از او - چه ايرانيان و چه اقوام ديگر- اين نوع معاني را بسيار پرورده‌اند.

از شعراي عرب «ابوالعلاي معري» به رباعيات خيام بسيار نزديك است:

خرجت الي ذي الدار كرها و رحلتي

الي غيرها بالـــرغم و الله شاهد

ما باختيــــــاري ميلادي و لاهري

و لاحياتي فهـــــل لي بعد تخيير

لاتمــــــدحن و لاتــــــذمن امـــرء

فينا فغيـــــــر مقصـــــر كمقصـــر

(به دنيا آمدم ناخواسته و به آن دنيا ناخواسته خواهم رفت. خدا شاهد است كه تولد و مرگ من به اختيار من نيست، آيا بعد از اين اختياري خواهم داشت؟ هيچ كس را مدح يا نكوهش مكن. بي‌گناه و گناهكار هر دو يكسان‌اند(فرزاد، 1379: 6)

از ايرانيان متقدم، «شهيد بلخي» و «رودكي» - از شاعران عصر ساماني- تامل و روشن‌بيني بيشتري نسبت به شاعران ديگر زمان خود داشتند. شهيد بلخي جهان را تاريك و غم را از سرنوشت خردمندان جدايي ناپذير مي‌داند:

اگر غم را چـون آتش دود بودي

جهــــان تاريك بــــودي جاودانه

در اين گيتي سراسر گر بگردي

خردمنـــدي نيــــابي شادمانه

رودكي، در منظومه‌اي زيبا به مطلع:

اي آن كه غمگيني و سـزاواري

وندر نهان سرشك همي باري

(1374: 43)

جهان بيني خود را كه بسيار خيام‌وار است بيان مي‌كند.

فردوسي، نيز پيش از خيام اين معاني را در اشعار خود بيان كرده است:

جهانا مپرور چــو خواهي درود

چو مي بدروي پروريدن چه سود

برآري يكــي را به چــــرخ بلند

سپاريش ناگــه بـه خــاك نژند

(1371، ج1: 60)

ب- تاثير انديشه‌ی خيام بر شاعران پس از او:

انديشه‌ی خيامي از عصر او تا زمان حال، انديشمندان و شاعران بسياري را تحت تاثير قرار داده است:

انوري -شاعر هم‌عصر جوان‌تر از خيام- رباعياتي دارد كه يادآور رباعيات خيام است:

با گل گفتم شكوفه در خاك بخفت

گل ديده پرآب كـرد از شبنم گفت

آري نتوان گرفت بـــا گيتي جفت

بنماي گلي كه ريختن با نشكفت

(1376: 963)

در جاي جاي ديوان خاقاني كه ولادتش همزمان با وفات خيام بود نيز انعكاسي از انديشه‌ی خيامي را مي‌توان ديد:

گويد كه تو از خــاكي و مـا خاك تـوايم اكنون

گامي دو سه بر ما نه و اشكي دو سه هم بفشان

خون دل شيرين است آن مي كـه دهد رزبن

ز آب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان

(خاقاني، 1368: 58)

«انديشه‌ی خيامي از مضمون‌هاي قابل تشخيص در شعر نظامي هم هست». (احمدنژاد، 1375: 18)

هر ورقـــي چهـــــره آزاده اي

هر قدمي فـرق ملك زاده اي

گر به فلك بر شود از زر و زور

گور بــــود بهــــــره بهرام گور

«عطار نيز هرچند نسبت به خيام به چشم انتقاد و بلكه اعراض و اعتراض مي‌نگرد، اما گاه چنان به فكر خيام نزديك مي‎شود كه تصور مي‎رود در نقد آفرينش و بي‌اعتباري حيات حسي، تابع و پيرو آرا و معتقدات اوست». (فروزانفر، 46:1374)

براي مثال در مثنوي «الهي نامه» در حكايت «هارون و بهلول»، شيخ، توانگري و عزت جاه دنيا را سخت نكوهش مي‌كند و از ناپايداري حيات بشري و بقاي انساني كه كم‌تر از سنگ است، مضمون مي‌سازد و مي‌گويد: همه براي مرگ زاده‌ايم. در اين‌جا انديشه و فكر او به گفته‌هاي خيام مانند:

در هر دشتي كه لاله‌زاري بوده است

آن لاله ز خون شـــهرياري بوده است

و اين‌كه گل هر كوزه از خاك پادشاه و شاهزاده‌اي است، بسيار نزيك است .

كم و بيش بسياري از انديشه‌هاي خيام به غزليات حافظ نيز راه يافته است. حافظ، بيش از هر شاعر ديگري به خيام نزديك است. تاثيرپذيري حافظ از خيام بسيار عميق و فلسفي است و او بيش‌تر تاثيرات را با مضامين گوناگون و به صورت‌هاي مختلف در غزلياتش تكرار مي‌كند. به سخن ديگر، حافظ يكي از بهترين و متفكرترين پيروان خيام است كه تاثير انديشه‌ی او در ذهن و زبانش به طور كامل مشهود است:

رضا به داده بده وز جبين گــره بگشاي

كه بر من و تو در اختيار نگشاده است

(حافظ، بي‌تا: 27)

هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار

كس را وقوف نيست كــه انجام كار چيست

(همان: 45)

ج-  انعكاس انديشه‌ی خيام در آثار سعدي:

«از ميان شاعران پس از خيام، سعدي توجه و ارادتي خاص به خيام دارد. وي با توانايي‌هاي شگفت‌انگيزي كه در پهنه‌ی ادب فارسي دارد، رنگ و بويي اخلاقي و پندآميز به پرورده‌هاي خيام داده است. در حقيقت، سعدي در اشعارش ياس تلطيف شده‌اي را به نمايش مي‌گذارد كه در آن دشواري‌هاي فلسفي ذهن بشري با نمايش جلوه رحمت و حكمت خداوند بيشتر قابل تحمل خواهد شد». (قنبري، 331:1384)

در اين بخش، از وجوه شباهت كلام سعدي با سروده‌هاي خيام در چهار مضمون به شرح ذيل سخن گفته مي‌شود:

 -- اغتنام فرصت:

خيام، در رباعيات خود بارها به گونه‌اي مختلف اين معني را پرورده است كه عمر به سرعت مي‌گذرد و بايد فرصت را غنيمت شمرد، انديشه‌ی گذشته و آينده ، حال را مسموم مي‌كند در صورتي كه اصل زندگي حال است و گذشته و آينده، فرع آن. وقتي آدمي در فرع و حاشيه،‌ زندگي مي‌كند اصل را از بين مي‌برد پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و از اتخاذ روش نامعقول توجه به گذشته و آينده پرهيز كرد. به سخن ديگر، گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستي كه سرحد دو دنياست.

دمي را كه زنده‌ا‌يم، دريابيم استفاده كنيم و در استفاده شتاب كنيم امروز را خوش باشيم فردا را كسي نديده اين تنها حقيقت زندگي است:

روزي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن

فـــــردا كــــه نيامدست فرياد مكن

بر نآمــــــده و گذشـــته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

(خيام، 152:1381)

اي دل غم اين جهان فرسوده مخور

بيهوده نه اي غمـــــان بيهوده مخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد

خوش باش غم بـوده و نابوده مخور

(همان: 138)

در آثار سعدي نيز توجه به ناپايداري عالم و عشق ورزيدن به جنبه مثبت خلقت و ارزش نهادن به هر لحظه از زندگي گذران آدمي، بسيار ديده مي‌شود. اين‌كه هر لحظه داراي زيبايي و ارزشي تكرار نشدني است كه بايد از آن بهره‌ی كامل برد و فرصت را به معناي اصلي كلمه مغتنم شمرد:

نگه‌دار فرصت كـه عالم دمي است

دمي پيش دانا به از عالمي است

(سعدي، 385 :1375)

سعديا دي رفت و فردا همچنان موجود نيست

در ميان اين و آن فرصت شمـار امروز را

(همان:415 )

غنيمت شـمار اين گرامي نفس

كه بي مرغ قيمت نـــدارد قفس

 -- تذكر مرگ و ناپايداري جهان و زوال آدمي (استحاله به صورت سبزه، كوزه، خشت و ...):

انديشه‌ی مرگ قدمتي به كهنگي تاريخ جهان دارد. همه ما در مقطعي از حيات خود همواره درباره مرگ انديشيده‌ايم و همواره از ناتواني خود در مقابل عظمت خلقت، سرافكنده شده‌ايم. انديشه‌ی مرگ بر بيشتر اشعار خيام نيز سايه افكنده است و حتي بازگشت فكر خيام به لزوم غنيمت شمردن فرصت نيز ناشي از مرگ‌انديشي و تاسف بر نيست شدن همه‌ی زيبايي‌هاي زندگي است. درحقيقت، مرگ دستمايه‌ی اصلي انديشه‌ی خيام براي توجه به ذات هستي است و استفاده‌ی درست از آن است كه با حسرتي وصف‌نشدني از كوتاهي عمر و شتاب شگفت‌انگيز لحظه‌ها - كه سرنوشت محتوم آدمي است- بيان مي‌شود.

خيام، براي آن‌كه بي‌اعتباري روزگار و هيبت مرگ را بهتر نشان دهد، از مرگ شاهان و قدرتمندان و زيبارويان ياد مي‌كند. اين‌كه بزرگاني مثل جمشيد، فريدون و بهرام و ... كه قدرت‌هاي اول زمان خود بودند چگونه از بين رفتند و نابود شدند نشان‌دهنده‌ی اين است كه زندگي چقدر مي‌تواند شكننده باشد:

آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت

آهو بچه كـــرد و رو به آرام گرفت

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونــه گور بهرام گرفت

(خيام، 1381: 100)

خاكي كه به زير پاي هر ناداني است
كف صنمي و چهـره جاناني است
هر خشت كــه بر كنگره ايواني است
انگشت وزير يا ســــر سلطاني است
(همان: 107)

سعدي با عنايت به اين مضمون مي فرمايد:

كه را داني از خسروان عجم
ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه
بر تخت و ملكش نيايد زوال
نماند به جــــز ملك ايزد تعال
(سعدي، 226:1375)

شنيدم كـه جمشيد فرخ سرشت
به سرچشمه‌اي بر به سنگي نوشت
برين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند چــــــون چشم بر هم زدند
گرفتيـــم عالـــــم به مـردي و زور
وليـــكن نبــــرديم با خـــود به گور
(همان: 222)

مطلبي كه در كلام خيام بسيار جلب توجه مي‌كند اين است كه خاكي كه ما بر آن‌ها پا مي گذاريم، خاك وجود مردماني است كه پيش از ما زندگي مي‌كردند و در سر آرزوهايي را مي‌پروراندند:

پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است
گردنده فلك نيز به كـاري بوده است
هرجا كه قـدم نهي تو بر روي زمين
آن مردمك چشـم نگاري بوده است
(خيام، 1381: 104)

سعدي با توجه به اين مطلب مي‌سرايد:

اين خاك نيست گر به تامل نظر كني
چشم است و روي و قامت زيباي دلبران
(سعدي 833:1375)

زدم تيشه يـك روز بــــر تل خاك
به گـــوش آمــدم ناله‌اي دردناك
كـه زنهار اگـر مـــردي آهسته‌تر
كه چشم و بناگوش و روي است و سر
(همان: 385)

خيام، سبزه و گل دميدن از خاك مردگان را در رباعيات خود بسيار ذكر كرده است، اين‌كه سبزه‌اي كه امروز تماشاگه ماست، فردا از خاك ما برخواهد رست:

هر سبزه كـه بر كنار جويي رسته است
گويـي ز لب فرشته‎خويـــي رسته است
پا بر سـر سبزه تا بـه خــواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است
(خيام 1381 :117)

سعدي با عنايت به اين مضمون آورده است:

وه كه هر گه كه سبزه در بستان
بدميدي چه خوش شدي دل من
بگذر اي دوست تا بـــه وقت بهار

سبزه بينـــي دميده بـــر گل من
(سعدي، 1375: 161)

يكي از مضامين كه خيام در يادآوري مرگ بارها گفته اين است كه مي‌ميريم و خاك مي‌شويم و از خاك ما كوزه خواهند ساخت يا خشت خواهند زد:

برخيـــز بتــــا بيــــار بهــــرــ دل ما
حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا به هم نــوش كنيم
زان پيش كآآآه كوزه‌هــا كنند از گل ما
(خيام 98:1381)

سعدي در اين باره مي‌سرايد:

ساقي بده آن كوزه خمخانه به درويش
كانها كـــه بمردند گــل كوزه گرانند
(سعدي، 1375، 501)


دريغا كــــه بي مـا بسي روزگار
بـــرويد گـــل و بشكــــفد نوبهار
بسي تير و دي ماه و اردي بهشت
برآيد كه مــــا خاك باشيم و خشت
(همان: 383)

-- ناتواني انسان در برابر گردش زمان و گيتي و سرنوشت (جبر):

باور داشتن قضا و قدر محتوم، چيرگي مطلق سپهر و قدرت بي‌پايان آسمان و جريان بي‌چون و چراي تقدير و سرنوشت، در سراسر سروده‌هاي خيام پراكنده است.

به اين علت؛ خيام را تا حدودي ملهم از مكتب زرواني دانسته‌اند «چون زروانيان همه چيز را از جانب سپهر، محتوم و مقدر مي‌دانستند و در نتيجه نمي‌توانستند به ثواب و عقاب نيز اعتقادي داشته باشند.». (اسلامي ندوشن، 1382، 118)

خيام، جبر را بر ما حاكم مي‌داند كه به دنبال آن انسان مجبور نيز در برابر حساب و كتاب و حشر و نشر مسئوليتي ندارد:

بر من قلـم قضا چـــون بي من رانند

پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند

دي بي من و امـــروز چو دي بي من و تو

فردا به چـــه حجتم بـــه داور خوانند

(1381: 126)

سعدي نيز گاهي اشاره‌هايي دارد به اين‌كه آدمي چاره‌اي جز تسليم شدن در برابر تقدير و سرنوشت ندارد:

رضا به حكم قضا اختيار كـن سعدي

كه هر كه بنده فرمان حق شد آزاد اوست

(1375: 707)

«سعدي در مدرسه‌ی نظاميه و به اقتضاي فرهنگ غالب زمان خود، در كلام، تربيت اشعري يافته بود. مدرسه نظاميه بغداد، مركز اشاعره بود و امام مرشد آن، محمد غزالي. مهم‌ترين اصل كلامي اشعريان اعتقاد به جبر است. اين‌كه خداوند جهان را از نيستي به هستي آورده است، جهان آفريده‌ی اوست و هرچه بخواهد با آن مي‌كند و هيچ كس را حق چون و چرا نيست اما سعدي اعتقاد دارد كه كار خداوند بي‌قاعده هم نيست و اين قاعده، قاعده لطف است. خداوند بر بندگان خود لطف دارد، پاداش نيكي را از روي لطف با نيكي مي‌دهد نه از آن رو كه كار نيك، خداوند را ملزم به پاداش نيك كند. بنده را قدرت ملزم كردن خداوند نيست اين خداوند است كه به بنده لطف مي كند» (موحد، 1373: 103-105)

عدل است اگر عقوبت مـا بي گنه كني

لطف است اگر كشي قلم عفو بر خطا

(سعدي، 1375: 703)

پس در انديشه‌ی سعدي، سياهي و تاريكي افكار انكارآميز خيام، ديده نمي‌شود و جبري كه مطرح مي‌كند عبارت است از تسليم و رضاي بنده در برابر خداوند:

ما قلم در سـر كشيـديم اختيـار خويش را

اختيار آن است كو قسمت كند درويش را

(همان: 784)

 -- بي‌اثر بودن زندگي و مرگ انسان در سير مستمر جهان:

از ديدگاه خيام؛ بودن يا نبودن انسان در گردونه‌ی طبيعت خللي به عالم هستي وارد نمي‌كند زيرا وي مقهور سرنوشت ازلي و ابدي خويش است و با عقل و خرد وي نيز گرهي گشوده نمي‌شود. پيش از ما، اين جهان بوده و پس از ما نيز هم‌چنان خواهد بود، در واقع، انسان در قلمروي هستي هيچ‌كاره است و كسي از او چيزي نپرسيده است. به سخن ديگر، دنيا سير دائمي خود را دنبال مي‌كند و زندگي و مرگ، در سير مستمر او تاثيري ندارد، آفتاب پيوسته مي‌تابد، سيارات در مدار خود مي‌گردند، سبزه و گل و بهار و خزان از پس هم خواهند رسيد و زندگي جريان خواهد داشت، چه ما باشيم چه نباشيم:

اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود

ني نام ز مــا و ني نشــــان خواهد بود

زين پيش نبـــــوديم و نبـــــد هيچ خلل

زين پس چــــون نباشيم همـــان خواهد بود

(خيام، 1383: 124)

در آثار سعدي، صحنه‌هاي عبرت‌انگيزي است كه ما را به حسرت و تاسف وا مي‌دارد. از بسياري كرده‌ها پشيمان مي‌شويم و در زير لب مي‌گوييم: «فغان از بدي‌ها كه در نفس ماست». دنيا را كاروانسرايي مي‌بينيم «كه ياران برفتند و ما بر رهيم». به ياد مي‌آوريم كه ما نيز بزودي به شهري غريب سفر خواهيم كرد. ايام از دست رفته را ياد مي‌آوريم و افسوس مي‌خوريم كه بي ما بسي روزگار گل خواهد روييد و نوبهار خواهد شكفت، دوستان نيز با يكديگر خواهند نشست ولي از ما اثري نخواهد بود پس بودن و نبودن ما تاثيري در روند روزگار نخواهد داشت:

بتابد بسي ماه و پروين و هور

كــه سر برنـــداري زبالين گور

(سعدي، 1375: 237)

دريغا كه بي ما بسي روزگار

برويد گــل و بشـــكفد نوبهار

(همان:383)

 نتيجه‌گيري:

از مجموع آن‌چه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه رگه‌هاي انديشه‌ی خيام را در آثار سعدي به روشني مي‌توان يافت اما تفاوت‌هايي را كه ميان انديشه ‌ی خيام و سعدي ديده مي‌شود، مي‌توان چنين خلاصه كرد:

خيام، از مردم زمانه كناره گرفته، اخلاف و افكار و عادات آن‌ها را با زخم زبان‌هاي تند محكوم مي‌كند و همواره فاصله‌اي ميان خود و آغوش زندگي نگاه مي‌دارد.

گويي همه‌ی پرده‌ها از جلوي چشم او كنار رفته و عمق دالان تاريك زندگي، خود را به او نموده است و به همين خاطر لحني قاطع و سرد دارد. در نزد او، اميد فسرده شده: «بازآمدنت نيست، چو رفتي، رفتي». اما سعدي، نوع بشر را دوست دارد طبع آدمي را خوب مي‌شناسد، با مردم به سر مي‌برد و آن‌ها را با بردباري و گذشت تحمل مي‌كند. راه او، راه ميانه‌اي است كه حزم و دورانديشي يك خردمند جهانديده بر مي‌گزيند.

از اين رو، اساس تربيت او حكمت عملي و ذوق زندگي است كه خواننده را به راه راستي كه همان بازگشت به سوي خداست، فرا مي‌خواند و به اين علت لحن او گرم و صميمي و اميدوار كننده و سرشار از شور زندگي است و بي‌جهت نيست كه او را شاعر انسانيت مي‌دانند و عشق و اخلاق مايه‌ی افتخار اوست.

 منبع این نوشتار:

محسنی هنجی، فریده، «انعکاس اندیشه خیام در آثار سعدی»، روزنامه رسالت، شماره 6555، 01/08/1387، ص 19.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:5  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

حکیم عمر خیام نیشابوری

 

Hakim Omar Khayyam –e- Neyshaburi

از دانشمندان، حکیمان و ریاضی‌دانان قرن پنجم و ششم هجری

 

شهرت خیام در ادبیات به جهت سرودن رباعی است... شک نیست که شاعران فارسی زبان پیش از خیام به سرودن رباعی پرداخته‌اند اما پس از خیام قالب رباعی در اختیار محتوای خیام‌وار قرار می‌گیرد. کلامش سراسر شورانگیز، لطیف، ساده و روان است ... سروده‌های این شاعر در حکم کارنامه‌ی مردی است شیفته‌ی راز هستی، رباعیاتی که جلوه‌گاه طبیعت و انسان است. طبیعتی که همه چیز آن حس دارد و روح و در آن ابر، باد، گل و گیاه، نسیم، شکوفه و خاک همه و همه روح دارند، همه فکر می‌کنند. هر جانور یا پرنده‌ای پیام‌آور فکری است و آن‌چه در رباعیاتش به صورت ظاهر، خیالات شاعری می‌نماید، در واقع تنبه و تذکر به نکات و دقایق است.

 

 

خیام، از دانشمندان و حکما و ریاضی‌دانان اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است. در دوران حیاتش به شاعری شهرت نداشته و بیشتر او را به عنوان ریاضی‌دان، منجم و طبیب می‌شناخته‌اند. در کتاب چهار مقاله از او به عنوان منجم یاد شده است و نویسنده تاریخ بیهقی از خیام به عنوان دانشمند و فیلسوف یاد می‌کند.

 

قدیمی‌ترین کسانی که از خیام به عنوان شاعر سخن گفته‌اند: «شهرزوری» و دیگر «شیخ نجم‌الدین رازی» می‌باشند. شهرت خیام در ادبیات به جهت سرودن رباعی است. قالبی که در چهار مصراع کوتاه، بلندترین مفاهیم را بیان می‌کند. او افکار و اندیشه‌های فلسفی را با زبانی شیوا و روان و دلکش بیان می‌کند. شک نیست که شاعران فارسی زبان پیش از خیام به سرودن رباعی پرداخته‌اند اما پس از خیام قالب رباعی در اختیار محتوای خیام‌وار قرار می‌گیرد. کلامش سراسر شورانگیز، لطیف، ساده و روان است؛ نه تکلفات قصیده سرایان در آن‌ها دیده می‌شود و نه استعارات و مبالغات شاعران عصر. از سراسر آن‌ها بوی صدق و صفا شنیده می‌شود. صدق و صفای کسی که ریاورزی و پرده‌پوشی نمی‌کند و هر چه را به حس و عقل خود در می‌یابد بدون بیم و هراس و بی‌هیچ روی و ریا بیان می‌دارد.

 

سروده‌های این شاعر در حکم کارنامه‌ی مردی است شیفته‌ی راز هستی، رباعیاتی که جلوه‌گاه طبیعت و انسان است. طبیعتی که همه چیز آن حس دارد و روح و در آن ابر، باد، گل و گیاه، نسیم، شکوفه و خاک همه و همه روح دارند، همه فکر می‌کنند. هر جانور یا پرنده‌ای پیام‌آور فکری است و آن‌چه در رباعیاتش به صورت ظاهر، خیالات شاعری می‌نماید، در واقع تنبه و تذکر به نکات و دقایق است. سبزه را می‌بیند و فورا متنبه می‌شود که این سبزه از خاک رسته و آن‌چه امروز خاک است دیروز تن و اندام مردمان بوده است. به کاخ می‌نگرد و به یاد می‌آورد که در این کاخ شاهان می‌زیسته‌اند و امروز قرارگاه وحش و طیر است. آسمان و ستارگان را می‌بیند و به فکر فرو می‌رود که سرگردانی این اجرام برای چیست و مدبر آنها کیست؟

 

از دیگر  خصایص خیام ذوق لطیف و حس شدید اوست، با اینکه قصد شاعری ندارد از دیدن مناظر زیبای طبیعی و گل و سبزه و شام و بامداد، مهتاب و ابر و باران بی‌اختیار طبعش به اهتزاز در می‌آید و در ضمن تفکراتی که دارد با دو کلمه به آن‌ها اشاره می‌کند. چنان‌که عالمی از صفا و طراوت در نظر جلوه‌گر می‌سازد.

 

خیام در وصف طبیعت به همان اندازه که احتیاج دارد با چند کلمه‌ی کوتاه محیط و وضع را مجسم و محسوس می‌کند، آن هم در زمانی که شعر در زیر تاثیر تسلط عرب، یک نوع اظهار فضل و تملق‌گویی خشک و بی‌معنی شده بود و شاعران کمیابی که ذوق طبیعی داشتند برای یک گلبرگ و یا یک قطره‌ی ژاله به قدری اغراق می‌گفته‌اند که انسان را از طبیعت بیزار می‌کردند. در حقیقت می‌توان گفت که طبیعت و ذکر عناصر آن در رباعیات خیام وسیله‌ای است برای دستیابی به هدفی والاتر، ابزاری که از آن برای بیان افکار و عقاید فلسفی خود به خوبی بهره می‌جوید. سخن نمی‌گوید مگر برای اینکه نکته‌ای را که به خاطرش رسیده ابراز کند. دنبال سخنوری و لفاظی نیست. همه مستغرق فکر خویش است و به ایجاز و کم‌سخنی که شیوه اوست اکتفا می‌کند.

 

آن‌جا که با دیدن ویرانه‌های کاخ بهرام و لانه گزیدن آهوان و روبهان در آن به یاد عظمت گذشته شاهان بزرگ می‌افتد که امروز از آن هیچ برجای نمانده است، به بزرگان و تمام آدمیان هشدار می‌دهد که زندگی ظاهری بشر با همه شکوه و جلالش تمام خواهد شد و حتی چه بسیار تمدن‌های بزرگی که امروزه تنها نامی از آنها بر جای مانده است:

آن قصر کـــه بهرام در او جام گرفت    آهو بچه کــــــــرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر    دیدی کـــه چگونه گور بهرام گرفت

 

و یا با شنیدن نغمه‌ی فاخته که در شبی مهتابی در ویرانه‌های تیسفون «کوکو» سرداده است و از گذشتگان یاد می‌کند؛ در جست و جوی شاهان و شکوه خفته در خاک آنان است:

آن قصر کــــه بـــر چرخ همی زد پهلو    بــر درگــــــه او شهــــان نهانــــدی رو

دیدیم کـــــه بـــر کنگــره‌اش فاخته‌ای    بنشسته همی گفت که کوکو کوکو؟

 

خیام با لطافت و ظرافت مخصوصی که در نزد شعرای دیگر کمیاب است، طبیعت را حس کرده و با یک دنیا استادی آن را وصف می‌کند. او روزی بهاری با هوایی معتدل را توصیف می‌کند که باران، گرد از رخسار گل‌های باغ شسته و بلبل در چنین هوای لطیفی و در کنار گل زرد به نغمه سرایی پرداخته و از او می‌خواهد که با خوردن می او نیز رنگ رخساره را سرخ نماید.

روزی است خوش وهوا نه گرم است و نه سرد   اَبر از رخ گلــــــــــزار همـــــــی‌شــــــــوید گرد

بلبل به زبـــــان حـــــــــال خــــــــود با گـل زرد   فریـــاد همی‌کنــــــد کــــــــــه مِـی‌ باید خورد

در ادب فارسی از ایام جوانی به بهار زندگی بسیار یاد شده است اما خیام به طرز زیبایی از سپری شدن جوانی و رسیدن ایام پیری سخن می‌گوید و آن را به پرنده‌ی طربناک و تیزپروازی مانند می‌کند که آمدن و رفتن آن را کس متوجه نمی‌شود:

افسوس که نامه جوانی طی شد    و آن تـــازه بهــار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب کـه نام او بود شباب     فریاد ندانم کــه کی آمد کی شد؟

 

گاه از دیدن ابر بهاری و گریستن آن بر سر سبزه و گل‌ها به یاد زندگی و مرگ آدمی می‌افتد و با خود چنین زمزمه می‌کند که پس از مرگ چه کسی بر سبزه و خاک وجود ما خواهد گریست:

ابر آمد و بـاز بـــر سر سبزه گریست    بی‌باده گلــــــــرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست    تا سبزه خـاک ما تماشاگه کیست؟

 

و یا با تماشای لاله‌ ی سرخ‎رو و بنفشه ‌ی سیه‌جامه به یاد سرخی خون شهریاران و خال رخ مهرویان می‌افتد و می‌گوید:

در هـر دشتی کـــه لاله‌زاری بوده است    از سرخی خــــون شهریاری بوده است

هـــر شــاخ بنفشه کــــز زمین می‌روید     خالی است که بر رخ نگاری بوده است

 

شاعر، آن‌گاه که می‌خواهد از سپری شدن سریع عمر و گذشت ایام سخن گوید از آب و باد مدد می‌جوید؛ آبی که از جویبار می‌گذرد و دیگر نمی‌توان آن را باز آورد و یا بادی که به سرعت از دشت می‌گذرد. این مضمون در شعر شاعران عرب و ایرانی و... فراوان آمده است اما آن‌چه خیام می‌گوید با دیگران متفاوت است:

این یک دو سه روزه نوبت عمـــر گذشت    چون آب بــه جـویبار و چون باد به دشت

هرگــــز غـــــم دو روز مـــــــرا یاد نگشت    روزی که نیامده است و روزی که گذشت

و این مصداق کلام  حضرت علی علیه‌السلام می‌باشد که می‌فرماید: مومن، حسرت دو لحظه را نمی‌خورد، یکی گذشته که از دست داده است و دیگری آینده که نیامده است و تنها به فکر حال است.

 

سبزه ی کنار جویبار او را به یاد فرشته‌خوبی خفته در خاک می‌اندازد که او از این سبزه روییده است و از این رو می‌خواهد که سبزه‌ها را به احترام خفتگان در خاک پایمال نکنیم:

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است    گویــــی زلب فرشته‌خویی رسته است

پا بر سبز سبزه تـــا به خـــــواری ننهی    کان سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته است

 

یکی دیگر از عناصر طبیعت که خیام در اشعار خود از آمدن آن مدد جسته است «خاک» می‌باشد. خاکی که آدمی از آن آفریده شده است و به آن باز می‌گردد.

«و خلقنا الانسان من الطین».

او خاکی را که در زیر پای رهگذران لگدکوب می‌شود رخسار و اندام زیبارویی می‌داند که در آن خاک مدفون گشته است و یا خشتی که در بنای کنگره ی ایوان به کار رفته است انگشت و سر صاحبان قدرتی می‌بیند که زمانی مالک آن بنای پر جلال و شکوه بوده‌اند. آری! خیام این چنین برای شاه و گدا را در مقابل مرگ بیان می‌دارد:

خاکی که به زیر پای هر نادانی است    کف صنمی و چهــــره جانانی است

هر خشت که بر کنگره ایوانی است    انگشت وزیر یـا سر سلطانی است

گویندگان دیگر نیز در اشعار فراوان به این معنی توجه کرده‌اند. قصیده معروف خاقانی «هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان» تماما بدین مضمون سروده شده است.

 

خیام در جایی دیگر از همین خاک سخن می‌گوید که با دستان توانگر کوزه‌گر، تغییر شکل داده و در جامه‌ای دیگر خود را نشان می‌دهد:

دی کـــوزه‌گری بدیـــــدم اندر بازار    بر پاره گلی لگد همـــی‎زد بسیار

و آن گل به زبان حـــال با او می‌گفت    من همچو تو بوده‌ام مــرا نیکو دار

 

در کارگـــه کوزه‎گری رفتــــم دوش    دیدم دو هزار کوزه گویـا و خموش

ناگه یکی کوزه بــــــــرآورد خروش    کو کوزه‎گر و کوزه‎خـر و کوزه‎فروش

 

در مجموع از آن‌چه گفته شد در می‌یابیم که خیام بسیار خوب توانسته است از جلوه‌های گوناگون و رنگارنگ طبیعت و مخلوقات در بیان افکار و اندیشه‌های  فلسفی خود بهره گیرد. رباعیات او به قدری ساده، طبیعی و به زبان دلچسب ادبی و معمولی گفته شده است که هر کسی را شیفته آهنگ و تشبیهات زیبای آن می‌نماید، خیام قدرت ادای مطلب را به اندازه‌ای رسانیده که گیرندگی و تاثیر آن حتمی است و انسان را به حیرت می‌اندازد. زبان ساده‌ی او به همه اسرار صنعت خودش کاملا آگاه است و با کمال ایجاز به بهترین طرزی شرح می دهد.

 

نفوذ کلام، آهنگ دلفریب، نظر موشکاف، وسعت قریحه و فکر، زیبایی بیان، سرشاری تشبیهات ساده و از همه مهمتر استفاده بسیار لطیف و ظریف او از عناصر طبیعت از ویژگی‌های شاخص اشعار اوست به طوری که امروزه هر ایرانی رباعی را با خیام می‌شناسد.

 

منابع و ماخذ:

·     «رباعیات خیام»، تصحیح  مقدمه و حواشی محمد علی فروغی و قاسم غنی، ویرایش بهاءالدین خرمشاهی، زمستان 1373، انتشارات نامید.

·         شه‌وری، احمد، «تحقیق در افکار و بازتاب جهانی آثار حکیم عمر خیام نیشابوری»،1381، نشر همراه.

·         شفیعی کدکنی، محمدرضا، «صور خیال در شعر فارسی»، 1375، چاپ پژمان.

·         یوسفی، غلامحسین، «چشمه روشن»، انتشارات علمی.

·         دفتر برنامه‌ریزی و تالیف کتاب‌های درسی، «ادبیات فارسی؛ دوره پیش‌دانشگاهی»، 1381، چاپخانه مطبوعات.

·         «رباعیات حکیم خیام نیشابوری»، با مقدمه و حواشی محمد علی فروغی، قاسم غنی، 1372، انتشارات عارف. 

 

منبع این نوشتار:

خلوتی، لیلا، «جلوه‌های رنگارنگ طبیعت در رباعیات خیام»، وب‌گاه «تبیان»، (تاریخ به روز شدن: 26/02/1387)، (تاریخ مشاهده: 10/05/1388)

 

 

ABARSHAHR

Neyshabur Encyclopedia

ابرشهر: دانشنامه نیشابور

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism,

 Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

BorzinMehr FireTemple

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 22:59  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

برج و بنای آرامگاه خیام نیشابور را به حق می‌توان یکی از شاهکارهای مسلم و باصلابت معماری یادمانی ایران، در شمار آورد که دستاورد اندیشه‌ی جادوی معمار زبردستی به نام استاد «هوشنگ سیحون» است. به باور پدیدآورنده‌ی بنای آرمگاه خیام، این حکیم بزرگ ایران سه شخصیت دارد؛ خیام ریاضی‌دان، خیام منجم و خیام شاعر. استاد، این سه را با صلابت و زیبایی سرشار و به زبانی معمارانه، در بنای آرامگاه اسطوره‌ی رباعی ایران، نمایانده است. نوشتاری که در پیش دیدگان شماست؛ دربرگیرنده‌ی تاریخچه‌ی شکل گرفتن ایده‌ی آرامگاه خیام، سیر تکوین طراحی و ساختمان آن و ویژگی‌های نمادین فنی، هنری و معمارانه‌‌ی گنجانیده شده در آرامگاه حکیم نیشابور است. در بندهای پایانی نیز، توصیفی معمارانه‌ از یکی دیگر از آثار استاد، یعنی آرامگاه زنده یاد استاد کمال‌الملک – نقاش نامدار ایرانی -، آمده است.    

 

 

در مردادماه سال 1335، انجمن آثار ملی در نامه‌ای به مهندس سیحون چنین نوشت که وضع بنای موجود آرامگاه خیام، متناسب با شخصیت علمی و هنری خیام نیست و انجمن آثار ملی در نظر دارد در این مورد اقداماتی به عمل آورد. از سیحون خواسته شد، طرح و نقشه‌ی جدیدی متناسب با شخصیت خیام طراحی کند. سیحون و حسین جودت (ناظر انجمن آثار ملی) پس از بازدید از مکان، در نامه‌ای به انجمن چنین گزارش دادند:

«... راجع به مقبره‌ی خیام، به‌طوری‌که ملاحظه فرموده‌اند، محل آن فعلا چسبیده به بقعه‌ی امام‌زاده محروق می‌باشد و هرگونه عملی در این محل نمی‌تواند استقلال و برجستگی به مقبره‌ی خیام بدهد و لازم است که محل جدیدی در همان محوطه در نظر گرفته شود. با مطالعاتی که در این قسمت به عمل آمد، محل آرامگاه تعیین گردید و کروکی لازم نیز متناسب با محل جدید تهیه گردید تا در صورتیکه مورد موافقت باشد، نقشه‌های تکمیلی و صورت برآورد هزینه آن تقدیم گردد». [1]

محل جدید آرامگاه انتخابی سیحون در «گوشه ‌ی شمالی باغ» مورد تایید انجمن آثار ملی قرار گرفت و در پی آن، طرح پیشنهادی او در 1337، به دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران فرستاده شد. مهندس محسن فروغی -رییس دانشکده هنرهای زیبا- در نامه‌ای به انجمن آثار ملی چنین گزارش داد:

« ... طرحی که توسط آقای مهندس هوشنگ سیحون - استاد این دانشکده - برای آرامگاه حکیم عمر خیام تهیه شده است و «ماکت های» مربوط به آن مورد دقت قرار گرفت و از طرف آقای سیحون درباره‌ی آن توضیحات کافی داده شد. با توجه به این نکته که در تهیه‌ی طرح مزبور، از سبک معماری ایرانی حداکثر استفاده به عمل آمده است، این نقشه چه از لحاظ اصول فن معماری و چه از نظر سبک، برای آرامگاه حکیم بزرگ ایران کاملا متناسب است». [2]

بعد از گزارش فروغی به انجمن آثار ملی، سیحون در اسفندماه 1337خورشیدی، متعهد شد نقشه‌های قطعی و نقشه‌های اجزای کار را شامل مقبره اصلی، سکو بندی اطراف، و آبنماها و بناهای تابعه‌ی آن و همچنین نظارت کار را هرچه زودتر برای ساخت مقبره به انجمن آثار ملی تحویل دهد. او مشخصات فنی بنا را چنین توضیح می‌دهد:

«... استخوان‌بندی بنا فلزی و دارای روکش آلومینیوم خواهد بود در قسمت سقف با نوعی شیشه‌های ضخیم الوان و متن قسمت بدنه، با کاشی پشت و رو تزیین خواهد شد. زیرسازی بنا، با بتون و کرسی و پله‌ها با سنگ گرانیت و بدنه‌ی دیوار مجاور آبنماها با سنگ تراورتن و سنگ روی قبر، از سنگ سیاه مشهد خواهد بود». [3]

شرکت ساختمانی کا.ژ.ت در 1337 خورشیدی، به انجمن اطلاع داد، حاضر است مسئولیت ساخت کار را با در نظر گرفتن نظریات سیحون به عهده گیرد و ساختمان آرامگاه خیام را بدون عیب و نقص به اجرا در آورد. سیحون و حسین جودت نیز اعلام کردند:

«طرح اولیه‌ی ساختمان آرامگاه خیام، با استخوان‌بندی فلزی تهیه گردید و در نظر بود که روکار آن با آلومینیوم پوشیده شود پس از مراجعه به اهل فن معلوم شد که روکش آلومینیوم بر فلز آثار نامطلوبی  از لحاظ ترکیبات شیمیایی دارد. از این رو، تصمیم گرفته شد که کار با بتن ظریف اجرا گردد و ارتفاع آرامگاه نیز از 12 متر به 22متر ترقی داده شود تا عظمت بیشتری پیدا کند». آنها متذکر شدند: «ارجاع کار به یک شرکت پیمانکار خارجی جهت ساخت مقبره، مستلزم تحمل هزینه‌ی زیاد است و از طرفی شرکت ساختمانی کا.ژ.ت تعهد نموده که در صورت نیاز، متخصصین خارجی را جهت نظارت و اجرای درست کار استخدام نماید و از طرفی به اثبات رسیدن شایستگی شرکت کا.ژ.ت، در ساخت مقبره‌ی نادرشاه بر همگان آشکار شده است و شایسته است که ساخت مقبره‌ی خیام نیز به شرکت مزبور داده شود». آنها در ادامه کار افزودند که:« اندک بی‌توجهی در این کار ممکن است نظیر آرامگاه فردوسی (طرح کریم طاهرزاده بهزاد) موجب تاثر و پشیمانی گردد». [4]

در سال 1338 خورشیدی، ساخت آرامگاه شروع شد و در این سال، قسمت‌های عمده‌ی کار، از جمله گودبرداری و بتن‌ریزی پی‌های بنا، و طرح محوطه به اجرا در آمد. در سال 1341 خورشیدی، پس از سه سال کار مداوم کار ساختمان آرامگاه، به پایان رسید.

مقبره‌ی خیام از لحاظ معماری و ساخت یکی از مهم‌ترین ساختمان‌های ساخته شده در زمان خود است. ارتفاع مقبره، 22 متر است و استخوان‌بندی اصلی آن فلزی، محاط در پوشش بتنی است. شکل بنا در پایین، تقسیم‌بندی ده‌گانه دارد و فاصله‌ی پایه‌ها، 5 متر است. اضلاع بنا، مستقیما به سمت بالا ادامه یافته و به صورت اشکال هندسی منظم، تورفتگی پیدا می‌کنند و بعد به صورت تقریبا مخروطی‎-شکل به هم می‌رسند و شبه‌- گنبدی را در بالا به وجود می‌آورند، که قسمت عمده‌ی آن مشبک و توخالی است. این عناصر به شخصیت علمی و منجم بودن خیام اشاره دارند[5]. سطح پُر داخل و خارج مقبره، با کاشی‌های معرق و اشعار خیام مزین شده است. روکار بنا، معرق‌کاری سنگی است و با قطعات نازک سنگ‌های محکم و شفاف ساخته شده است. در کنار آرامگاه، هفت خیمه‌ی سنگی بسیار زیبا وجود دارد که در زیر هرکدام، یک حوض آب با کاشی فیروزه‎ای -رنگ ساخته شده است. سیحون، در مورد ایده‌ی اصلی کار می‌نویسد.

«بنای یادبود دیگر، مربوط به خیام در نیشابور است که تقریبا مقارن بنای قبلی (بنای آرامگاه نادرشاه در مشهد) با یکی دو سال فاصله، دیرتر ساخته شده است. محل بنا در باغ بزرگی در خارج از شهر نیشابور و با فاصله‌ی نزدیک به دو کیلومتر از جاده‌ی مشهد – نیشابور واقع است. تقریبا با همین فاصله به طرف غرب، باغ دیگری آرامگاه شیخ عطار را در برمی‌گرد. باغ اول، به باغ امامزاده محروق، معروف است به ترتیبی که در محور اصلی باغ، ساختمان قدیمی امام‌زاده محروق جا دارد. مزار خیام درست در گوشه‌ی شمال‌شرقی این بنا قرار داشت. به طوری‌که در زمان سلطنت رضاشاه، در مراسم فردوسی، با عجله این مقبره را به شکل یک میله سنگی بی‌اهمیت تعمیر و آماده کردند که در موقع بازدید مستشرقین، قابل عرضه کردن باشد. در سی و چند سال پیش، که انجمن آثار ملی، تصمیم گرفت بنای مناسبی برای خیام ایجاد کند، طرح آن‌را به عهده اینجانب گذاشتند.

چون در جوار امامزاده، امکان ایجاد ساختمان قابل‌توجهی نبود ناچار محور عرضی دیگری در باغ  به وجود آوردم که عمود بر محور اصلی است و ورودی بنای خیام، از همین محور، در نظر گرفته شد. به خصوص که این محور در  جهت باغ عطار نیز بود. یعنی از همین ورودی جاده‌ی دیگری کشیده شد که باغ امامزاده و خیام را به باغ عطار ارتباط می‌داد.

حال به شرح بنای یادبود خیام می پردازیم. در چهارمقاله نظامی عروضی آمده است: شنیده بودم که خیام گفته بود: «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشانی کند». بنابراین بنای یادبود و آرامگاه باید طور ی ساخته می‌شد که باز باشد و این خواسته‌ی خیام انجام شود. در منتهی‌الیه محور نامبرده که فاصله‌ی نسبتا قابل‌توجهی با امام‌زاده محروق داشت، در میان درختان کاج تنومند و زردآلو، محل مناسب بنا در نظر گرفته شد. در این‌جا اختلاف سطحی در حدود 3 متر وجود داشت که از همین وضعیت استفاده شد و مجموعه‌ی بنا شامل یک برج و چشمه‌سارهای اطراف آن به دور یک دایره‌ی بزرگ طراحی شد، به‌طوری‌که برج هم‌کف زمین و چشمه‌سارها در اختلاف سطح قرار گیرند.

خیام، در واقع سه شخصیت دارد: ریاضی‌دان است، منجم و شاعر؛ که باید هر سه شخصیت در بنا نشان داده میشد. دایره‌ی کف به ده قسمت تقسیم شد به طوری که برج یادبود بر 10 پایه مستقر باشد. عدد 10 اولین عدد دو رقمی ریاضی است و پایه اصلی بسیاری از اعداد است.

از هر یک از پایه‌ها، دو تیغه‌ی مورب به طرف بالا حرکت می‌کند، به ترتیبی که با تقاطع این تیغه‌ها حجم کلی برج در فضا ساخته می‌شود؛ و چون تیغه‌ها مورب‌اند خطوط افقی، آن‌ها باید ناظر به محور عمودی برج باشد. پس تیغه‌ها به صورت مارپیچ شکل به طرف بالا حرکت می‌کنند تا با هم تلاقی کنند و از طرف دیگر سر در بیاورند که خود یک شکل پیچیده‌ی ریاضی و هندسی است [6]. برخورد تیغه‌ها با یکدیگر فضاهای پر و خالی و به خصوص در بالا، ستاره‌های درهمی را به وجود می‌آورند که از لابلای آن‌ها آسمان آبی نیشابور پیدا است و به تدریج به طرف نوک گنبد، ستاره‌ها کوچک‌تر می‌شوند تا در آخر یک ستاره‌ی پنج‌پر، آن‌ها را کامل می‌کند. این ستاره‌ها و آسمان اشاره به شخصیت نجومی خیام دارد. و اما برخورد تیغه‌ها با هم ده لوزی بزرگ می‌سازند که باید با کاشی‌کاری پر شوند. بهترین تزیین، خود رباعیات خیام بود که به صورت خط شکسته و در هم به روش «سیاه مشق»‌های خطاطان بزرگی مانند میرعماد و بعضی استادان شکسته‌نویس با کاشی، به‌صورت نقوش انتزاعی، سرتاسر لوزی‌ها را پر کند. به تقاضای انجمن آثار ملی، شادروان استاد جلال همایی، بیست رباعی به این منظور انتخاب کردند و استاد مرتضی عبدالرسولی با نظر اینجانب که می‌خواستم, این خطوط دَرهَم و تزیینی باشند، زیبانویسی‌ها را انجام دادند که با کاشی معرق آماده و به شکل کتیبه‌های تزیینی به ارتفاع حدود 14متر داخل لوزی‌ها نصب شد، که باید گفت در تاریخ معماری ایران، اولین بار بود که خط شکسته در تزیینات بنا به کار رفت. از داخل نیز قسمت‌های پُر، از جمله همین لوزی‌ها با نقش گل و برگ و پیچک باز از هم با کاشی معرق تزیین گردیدند و تماما اشاره به شخصیت شاعری خیام است.

دور تا دور برج، در قسمت اختلاف سطح چشمه‌سارها، در اطراف یک دایره وسیع به مرکز خود برج ساخته شد. همه از سنگ گرانیت با اجزا مثلثی شکل و تورفتگی و برون آمدگی‌هایی که تا اندازه‌ای شکل خیمه را تداعی می‌کنند و این اشاره به نام «خیام» است. چون پدرش، خیمه‌دوز بود، نام او به همین مناسبت انتخاب شد.

از طرف دیگر، حوض‌ها با کاشی فیروزه، که در مجموع  قسمتی از ستاره را نشان می‌دهند، به تعداد هفت پَر، به مفهوم هفت فلک و هفت آسمان و هفت تپه، باز اشاره به افلاک و نجوم - دانش دیگر خیام- است. روی هم رفته، مجموعه در یک حال و هوای شاعرانه با درختان تنومند در اطراف ساخته شد. و همان‌طور که خواست خود خیام بوده کاملا باز است و مزارش بهاران گل افشان. در قسمت دیگر باغ، بناهای دیگری جهت کتابخانه و مهمانسرای موقت با ملحقات، برای مستشرقین و محققین که مایل‌اند در محل اقامت کوتاه داشته باشند و از نزدیک در جوار آرامگاه و در فضای شاعرانه ضمن کار بهره معنوی داشته باشند، ساخته شد که از شرح جزییات صرف نظر می‌شود». [7]

 

سیحون، همزمان با طرح آرامگاه خیام، طرح بازسازی و مرمت آرامگاه عطار و طرح بنای جدید آرامگاه کمال‌الملک را به انجمن آثار ملی پیشنهاد کرد. به گزارش انجمن آثار ملی در اسفند 1337 خورشیدی، سیحون در قراردادی با انجمن تعهد کرد طرح مقبره‌ی خیام و بازسازی مقبره‌ی عطار و طرح بناهای آرامگاه کمال الملک را به صورت کامل برای اجرا به انجمن آثار ملی تحویل دهد. سیحون متعهد شد طرح مقبره کمال الملک را در دو ماه تهیه کند و به عنوان ناظر انجمن آثار ملی، کار نظارت پروژه را به عهده بگیرد. کار در 1338 خورشیدی، به شرکت کا.ژ.ت واگذار شد و پی‌سازی آرامگاه نصب استخوان‌بندی و کاشی‌کاری بنا، تهیه و نصب سنگ مزار و نقش برجسته‌ی نیم‌تنه‌ی سنگی کمال الملک - کار استاد ابوالحسن صدیقی-، و احداث دو حوض در محوطه‌ی مقبره انجام گرفت و در اسفندماه 1342 خورشیدی، رسما گشایش یافت. مقبره‌ی کمال‌الملک در ضلع شمالی مقبره‌ی عطار، با بتن مسلح بنا و با زیر بنای 28 متر مربع ساخته شده است [8]. سیحون، در مورد ایده‌ی مقبره کمال الملک می‌نویسد:

« ... از باغ خیام، بعد از طی نزدیک به دو کیلومتر به طرف غرب، به باغ دیگری می‌رسیم که مدفن شیخ فرید الدین عطار است و یک بقعه قدیمی آن‌را در بر دارد. درجوار آرامگاه عطار، با فاصله، محل به خاک سپردن نقاش مشهور کمال الملک است که همچنین طرح بنای یادبودش به عهده‌ی اینجانب قرار گرفت. این بنا، در نقشه از دو مربع تشکیل شده و تناسب یک بر دو را دارد. برای هر واحد یعنی هر ضلع مربع، در نما یک قوس در نظر گرفته شد که در چهار ضلع مستطیل 6 قوس زده شده است. علاوه بر این، دو قطر هر مربع دو قوس دیگر تشکیل می‌دهند که از داخل با هم تلاقی می‌کنند. پس چهار قوس هم از داخل زده شده که مجموعا می‌شود 10 قوس. برخورد این قوس‌ها و پوشش آن‌ها در بالا اشکال هندسی مخروطی شکلی را به وجود آورده‌اند که ابتکاری است هندسی و با تزیینات کاشی معرق روی آن‌ها، معماری کاشان - یعنی محل نشو و نمای کمال الملک- یادآوری می‌شود. سنگ روی مزار از گرانیت مشهد و از دو قسمت مرتفع و خوابیده ولی یکپارچه تراشیده شده است که روی قسمت مرتفع، چهره کمال الملک، به صورت نقش برجسته، توسط آقای ابوالحسن صدیقی حجاری شده است. بنا و پوشش آن از بتن مسلح است». [9]

 

پانوشت‌ها:

1.       بحرالعلومی، ص 289.

2.       همان، ص 290-291.

3.       همان، ص 293.

4.       همان، ص 300-301.

5.       و یادآور ستاره‌ای است که نماد شخصیت علمی و ستاره‌شناسی خیام، تلقی می‌شود.

6.       این شکل، با عدد 10، هر دو، سمبل دانش ریاضی خیام است.

7.       سیحون؛ بانی مسعود.

8.       و شش ایوانچه مقعر با پوشش کاشی معرق به رنگ‌های لاجوردی سفید و ... تزیین شده است.

9.       سیحون.

 

توضیح: پانوشت 5، 6 و 8، مربوط به منبع اصلی این نوشتار (معماری معاصر ایران: در تکاپوی بین سنت و مدرنیته/امیر بانی‌ مسعود) نیست و از عاواد، «آرامگاه‌های خیام و کمال‌الملک- نیشابور»، وب‌نوشت «استاد هوشنگ سیحون-عاواد: مروری بر زندگی و آثار استاد هوشنگ سیحون- Iranian Architecture»، 10/01/1385، ]تاریخ مشاهده: 05/05/1388[ گرفته شده است.

 

منابع:

·         بحرالعلومی، حسین، «کارنامه انجمن آثار ملی ایران: از آغاز تا 2535»، تهران: انجمن آثار ملی، 1355.

·         بانی‌مسعود، امیر، «بناهای یادمانی هوشنگ سیحون»، معمار، ش 28، آذر-دی 1383، 146-152.

·     سیحون، هوشنگ، «توصیف مقبره‌ها از دیدگاه هوشنگ سیحون: دست‌نوشته‌ها و نامه‌های خصوصی بین سیحون و نویسنده (امیر بانی‌مسعود)»، 1375.

 

منبع این نوشتار:

بانی‌مسعود، امیر، «معماری معاصر ایران: در تکاپوی بین سنت و مدرنیته»، تهران: نشر هنر معماری قرن، 1388، ص 282-286.

 

 

مروری کوتاه بر زندگی، آثار و اندیشه‌ی استاد هوشنگ سیحون

هوشنگ سیحون در سال 1299 خیامی در خانواده‌ای هنرپرور در تهران به دنیا آمد، تحصیلات مقدماتی را در تهران گذارنید. در سال 1323 در رشته‌ی معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، فارغ‌التحصیل گردید. سپس برای تکمیل مطالعات خود به صلاحدید آندره گدار (باستان‌شناس فرانسوی)، به فرانسه رفت و در سال 1328، به ایران بازگشت و در سمت دانشیار دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران و پس از پنج سال به عنوان استاد معماری به تدریس پرداخت. وی در بین سال‌های 1341 و 1347 به سمت ریاست دانشکده‌ی هنرهای زیبا برگزیده شد و در این مدت، رشته‌های شهرسازی، تئاتر و موسیقی را  در این دانشکده تاسیس نمود. سیحون همزمان با تدریس به فعالیت‌های اجرایی معماری و هنری پرداخت. وی از سال 1358 به ونکوور کانادا رفته، و عمده‌ی فعالیت‌های خود را زمینه‌ی نقاشی، طراحی و آموزش به دانشجویان اختصاص داده است. شاخص‌ترین آثار او عبارتند از: آرامگاه بوعلی (همدان)، آرامگاه نادرشاه (مشهد)، آرامگاه خیام و کمال‌الملک (نیشابور)، تجدید بنای آرامگاه فردوسی (توس).

هوشنگ سیحون، طراحی چیره‌دست است؛ نقاشی‌ها و اتودهای دستی او، شخصیت ویژه‌ای را به نمایش می‌گذارد و  بخشی از این ویژگی، ریشه در نقاشی ایرانی (مینیاتور) دارد. استاد سیحون را می‌توان سردسته‌ی معماران مدرن تاریخ‌گرای ایران، و استاد معماری یادمانی نامید. وی معتقد است که شناخت معماری غرب یکی از راه‌های تحول معماری معاصر ایران است، ولی این شناخت نباید ما را از توجه به ریشه‌ها و فرهنگ ایرانی (فرهنگی که سیحون سخت شیفته‌ی آن است) غافل کند. او  همواره بر این نکته تاکید دارد که کپی و اقتباس از معماری غرب تنها راه چاره نیست، بلکه باید با شناخت درست معماری ایران و فناوری غرب در صدد خلق معماری ایران بود و تقلید کورکورانه از معماری غرب، آفت معماری معاصر ایران است.

برداشت و خلاصه از: «معماری معاصر ایران: در تکاپوی بین سنت و مدرنیته»، امیر بانی‌مسعود، ص274-275.

 

 

ABARSHAHR

Neyshabur Information Service

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

 The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 9:52  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

خیام را در جهان به ریاضیاتش مى‏شناسند و در ایران، با رباعیاتش؛ و صد البته كه هم در جهان و هم در ایران، احترامش به سبب كمالش در هر دو بعد علمى و ادبى اوست. با این حال، پس از حدود نهصد و اندى سال كه ازمرگ او (514 یا 515 هـ.ق) مى‏گذرد، هنوز گوشه‏هاى مهمى از حیات علمى و حتى رباعیات اصلى و شمارى رباعى مجعول و منسوب به وى براى مردم، مبهم و ناشناخته مانده است. این ابهام و ناشناس ماندن ابعاد مختلف از زندگى خیام را در سه مساله باید ارزیابى و بازیابى كرد.

نخست، اوضاع زمانى و مكانى خیام؛ دوم، وضع مغشوش و پراكنده ذهنیات مردم زمان وى، و از همه مهم‌تر، موضوع نام و شخصیت علمى و ادبى او كه آیا خیام ریاضیدان و منجم همان خیام شاعر و ادیب است و یا خیام شاعر جدا از خیام ریاضیدان است. باتوجه به مندرجات مربوط به عصر خیام، مثل چهار مقاله نظامى عروضى یا تتمه صوان‏الحكمه ابوالحسن بیهقى یا میزان‏الحكمه خازنى و غیره، ما به نامى برمى‏خوریم به عنوان «خیامى» و در آثار قرن هفتم به بعد همه جا خیامى به خیام تبدیل شده است. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجرى، ریاضیدان و منجم مشهور، حكیم عمربن ابراهیم خیام، در نیشابور و در همین زمان شاعرى پارسى‏گوى به نام على‏بن محمدبن احمدبن خلف، معروف به خیام، در خراسان مى‏زیسته است. [1]

گفته‏اند شهرت حكیم و عالم ریاضى، یعنى خیام، از1851م با انتشار رساله‌ی جبر و مقابله ی او به زبان فرانسه و قبل از آن در 1700م با معرفى او در كتاب «تاریخ مذاهب ایران» تالیف توماس هاید در مقام یك منجم و شریك دراصلاح تقویم و تاریخ ملكشاهى به اوج رسیده است. اما على بن محمدبن احمدبن خلف یا خیام شاعر، با وجود این‌كه تا قرن هفتم هجرى، اشعار فارسى او در آذربایجان و خراسان مشهور بوده و دیوانى هم داشته است، از قرن هفتم به بعد اثرى از وجود و شعر و دیوان او در مدارك و مآخذ موجود به چشم نمى‏خورد. [2]

به نظر مى‏رسد كه نام خیام شاعر در پرتو نام بلند خیامى ریاضى‏دان كه در كلیه‌ی نسخه‏هاى قدیمى و به ویژه در رساله جبر و مقابله دیده مى‏شود محو گردیده و از همان سده‏هاى اولیه بعد از درگذشت خیامى از زبان كسى نقل نشده و همه جا خیام را با خیامى یكى دانسته‏اند. براى اثبات وجود دو شخصیت، یكى خیام و دیگرى خیامى، مدارك فراوان موجود است كه محققان در آثار خود ذكرنموده‏اند.[3] اما بعضى از محققان، هر دو شخصیت را یكى دانسته‏اند و گفته‏اند كه: خیام از مشاهیر حكما و منجمین و اطبا و ریاضیدانان و شاعران بوده است.[4] معاصران او، وى را، در حكمت، تالى ابن سینا مى‏شمردند و در احكام نجوم، قول او را مسلم مى‏دانستند و در كارهاى بزرگ علمى، ازقبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر این‌ها، بدو رجوع مى‏كردند.

 

قرن ریاضیات:

حكیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامى (438-517هـ.ق) در قرنى مى‏زیسته است كه ما امروز مى‏توانیم نام آن قرن را «قرن ریاضیات» در ایران بنامیم. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم، ریاضى‏دانان بزرگ در ایران و به ویژه در ناحیه‌ی خراسان بزرگ مى‏زیسته‏اند.

ابوالفتح عبدالرحمن منصور خازنى، ابوالعباس فضل بن محمد لوكرى، ابوالمظفر اسفزارى میمون واسطى– كه هر سه نفر، با همكارى خیام، رصد ملكشاهى را، در سال 467هـ.ق، ‏ترتیب دادند و در اصلاح تقویم كوشیدند و تقویم جلالى را ساختند و نوروز را، كه در پانزدهم حوت قرار داشت، به اول‏حمل (فروردین) منتقل نمودند–  از ریاضى‏دانان و منجمان بزرگ این قرن بوده‏اند. ابوالحسن على بن زید بیهقى نیز از دیگر علماى علم ریاضى این عصر بوده كه كتاب «تتمه صوانالحكمه»، «جوامع احكام نجوم» در 3 مجلد و چندین كتاب دیگر از او است و «تاریخ بیهق» و «امثلة الاعمال النجومیه» را نیز نوشته است. همچنین قطان مروزى، مسعودغزنوى و چندین ریاضیدان دیگر در این قرن و حتى همزمان با زندگى خیام مى‏زیسته‏اند.[5]

بنابراین، قرن پنجم و ششم هجرى را مى‏توان «قرن ریاضیات» در ایران دانست، چنان‌كه طب نیز در این قرن به آن اندازه از پیشرفت رسید كه اطباى بزرگى همچون ابن سینا، سید اسماعیل جرجانى مؤلف ذخیره خوارزمشاهى، عبدالرحمن نیشابورى ملقب به بقراط ثانى ومؤلف كتاب شرح الفصول البقراطیه، شرف‏الزمان ایلاقى فیلسوف و پزشك نام‏آور آخر قرن پنجم و اول قرن ششم مؤلف كتاب‏ الفصول الایلاقیه و ده‌ها طبیب نامدار در این قرن مى‏زیسته‏اند.

 

قرن رباعیات:

قرن پنجم را نه تنها مى‏توانیم عصر ریاضیات، طب و نجوم بدانیم، بلكه مى‏توان این قرن را «قرن رباعیات» نیز نامید؛ زیرا در این قرن، شاعران بسیار مى‏زیسته‏اند كه، علاوه بر مهارت در انواع شعر، منحصراً به واسطه‌ی رباعیات خود به شهرت رسیده‏اند. ابوسعید ابى الخیر (ف.میهنه 440هـ.ق)، خواجه عبدالله انصارى (متوفی هرات 481هـ.ق)، فقیه و عارف بزرگ ایرانى احمدبن محمد غزالى (متوفی قزوین 520هـ.ق)، برادرامام محمد غزالى، ازرقى هروى، ابوبكر زین‏الدین بن اسماعیل (متوفی 476هـ.ق)، امیر معزى نیشابورى (متوفی 418هـ.ق) و ده‌ها شاعر دیگر بوده‏اند كه در این قرن به سرودن رباعى مشغول بوده‏اند و یا در كنار فلسفه، حكمت، ریاضیات، نجوم و شعر، رباعیاتى هم به طریق تفنن سروده‏اند.

بنابر این توضیحات، مى‏توان گفت كه خیام یا خیامى، در قرن ریاضى - رباعى مى‏زیسته است. اما بحث درباره‌ی این‌كه خیام ریاضیدان و خیام رباعى‏پرداز، دو نفر یا دو شخصیت یا هر دو یك نفر بوده‏اند، زمان و وقت فراوان مى‏طلبد و ما در اینجا بنا را بر یك خیام یا خیامى مى‏گذاریم كه هم ریاضیدان بوده است و هم رباعى‌سرا؛ زیرا تمام حكمت، ریاضیات و نجوم خیام تحت‏الشعاع همین رباعیات او قرار گرفته است. رباعیاتى كه از حكمت، فلسفه، پرخاش، اعتراض و تردید سرشارند و ما در لابه‏لاى همین رباعیات به افكار و احوال سراینده‌ى آن‌ها پى مى‏بریم. ناگفته پیداست كه از میان صدها رباعى كه به خیام نسبت داده‏اند فقط معدودى از آن‌ها مربوط به‏خیام است و مابقى متعلق به كسانى است كه همزمان یا بعد از خیام مى‏زیسته‏اند و اعتراضات خود را در قالب رباعى و در پناه نام پُرجسارت خیام سروده‏اند، زیرا یا خود قادر به بیان صریح افكار خود نبوده‏اند و یا اگر قادر بودند جایشان بر فراز دار یا گوشه‌ی بیغوله‏ها بود.


رباعى چیست؟

رباعى شعرى است داراى چهار مصرع كه از متفرعات بحر هزج است و داراى دو شجره مى‏باشد: شجره «اخرب» كه با مفعول شروع مى‏شود و شجره «اخرم» كه با مفعولن آغاز مى‏گردد و، بر روى هم، وزن آن لاحول و لاقوه الابالله مى‏باشد. بیشتر شاعران ایران كه در قصیده، مثنوى یا غزل تبحر داشته‏اند، به جهت تفنن یا از طریق ارائه ذوق، سرى هم به رباعى زده‏اند؛ چنان‌كه مثلاً عطار مثنوی ‌سرا داراى دوهزار رباعى است كه در كتاب «مختارنامه» [6] گرد آمده است یا حافظ غزل‏پرداز تعدادى بین 29 تا 42 رباعى‏دارد.[7] شهرت ابوسعید ابوالخیر، اوحدالدین كرمانى و خیام بیشتر به رباعیات آن‌ها است.

رباعى یكى از ناب‏ترین، زیباترین و پُرمحتواترین قالب‌هاى شعر فارسى است. عامل پرخاش، اعتراض، فلسفه، حكمت، انتقاد، حتى جمال، در رباعى به مراتب از سایر قالب‌هاى شعرى قوى‏تر است و شاید بیشتر شاعران پرخاشگر، به ویژه خیام، به همین دلیل قالب رباعى را براى بیان افكار خویش برگزیده‏اند تا بتوانند حرف‌هاى دل خود را بى‏پرده‏تر و آشكارتر بیان نمایند.


صرف نظر از دوگانه بودن شخصیت خیام، امروز ما مجموعه‏اى از رباعیات به نام خیام در دست داریم. اما همه رباعی‌هاى موجود، محققاً از خیام نیستند.


تشخیص رباعی‌ها:

براى تشخیص رباعی‌هاى خیام از رباعیات منسوب به خیام، محققان پیشنهادهایى نموده‏اند كه حاصل و نتیجه این پیشنهادها را بدین‌گونه مى‏توان بازگو نمود:

·         نخست این‌كه، هر چهار ركن یا چهار مصرع رباعى، فكرى واحد و نگرشى یكسان داشته باشند.

·         دوم این‌كه، معنى برلفظ غلبه داشته باشد و محتوا و معناى شعر قوى‏تر از صنایع لفظى و ظاهرى باشد.

·     سوم این‌كه، مفاهیم و تصویرهاى شعرى خیام معمولاً مشخص است و در واقع این مفاهیم به منزله‌ی كلمات كلیدى اشعار خیام است، همان‏گونه كه اشعار حافظ را با شناخت كلمات كلیدى مى‏توان از شعر سایر شاعران تشخیص داد. مفاهیمى مانند شك و تردید، پرسش، پرخاش و اعتراض، عصیان و استهزاء در اشعار خیام وجود دارد.

·         چهارم، غنیمت شمردن دم، وحشت و اندوه از مرگ، تشویش و هول و هراس از مردن.

·     پنجم، دعوت به عیش و خوشى و استفاده از نقد حاضر، توجه به قدرت سرنوشت و تقدیر از روز ازل و بى‏گناه بودن انسان و توجه به تدبیر.

هر رباعى كه واجد چهار شرط از این شرایط پنج‌گانه باشد مى‏توانیم آن را از خیام بدانیم.[8] به نكات بالا، چند نكته دیگر باید افزود:

·         اولاً، خیام به جهان مادى و طبیعى كه مى‏پردازد، به تدریج از این جهان به جهان متافیزیك یا مابعدالطبیعه راه مى‏یابد.

·     ثانیاً، با كنجكاوى و زیركى تمام، جهان مابعدالطبیعه را با شك وتردید مى‏نگرد. ضمن اینكه، در بیشتر رباعیات و آثار به‏جای‌مانده از معاصران و محققان بعد از وى، درمى‏یابیم كه او مسلمانى معتقد به اصول دیانت بوده است، زیرا لقب «امام» و «حجةالحق» داشته و بسیار بعید به نظر مى‏رسد كه درحق یك مرد دور از مذهب چنان تعبیراتى به كار برود.[9]

در اخبار قفطى، از عمر خیام به عنوان «امام خراسان» یاد شده است و مطلب تازه‏اى كه درباره احوال او آمده آن است كه وى به تعلیم علوم یونان اشتغال داشت و معلمین را از راه تطهیر حركات بدنى و تنزیه نفس انسانى بر طلب واحد تحریض مى‏كرد. چون اهل زمان بر دین او طعن مى‏زدند، برجان خود بیمناك شد و عنان زبان و قلم را ازگفتار بكشید.[10]


اوضاع عصر خیام:

ما از زبان قفطى مى‏توانیم این نكته را دریابیم كه اوضاع اجتماعى عصر خیام و جهالت و ناآگاهى مردم زمان وى و سرزنش‌ها و طعن‌ها و آزارهایى كه در آن زمان از سوى عامه به خیام رسیده، باعث ظهور رخدادى به نام رباعیات خیام شده است؛ یعنى، این رباعیات در حقیقت پاسخگونه‏اى هستند به تعصبات خشك و بی‌مورد معاصرین خیام.


در تأیید این نظریه، زكریاى قزوینى در كتاب «آثارالبلاد و اخبارالعباد» روایتى دارد كه: «یكى از فقها هر روز صبح قبل از برآمدن آفتاب، نزد خیام مى‏رفت و درس حكمت مى‏خواند و چون به میان مردم مى‏آمد از او به بدى یاد مى‏كرد. عمر خیام یك‏بار چند تن را با طبل و بوق در خانه خود پنهان كرد و چون فقیه به عادت خود به خانه وى آمد، فرمان داد تا طبل‏ها وبوق‏ها را به صدا درآوردند. مردم از هر سوى در خانه او گرد آمدند، عمر گفت: اى مردم نیشابور! این فقیه شما است كه هر روز از صبحگاه نزد من مى‏آید و درس حكمت مى‏آموزد و آن‌گاه پیش شما از من به نحوى بد مى‏گوید، اگر من همان باشم كه او مى‏گوید، پس چرا از من علم مى‏آموزد و اگر چنین نیست پس چرا از استاد خود به بدى یاد مى‏كند؟»

به شهادت تاریخ، هیچ‏گاه اهل علم و صاحبان فضیلت و حتى پیروان طریقت، از تعدى و تعصب كج‌باوران و متعصبان عصر خود مصون نبوده‏اند و این گروه پیوسته مورد بى‏مهرى و بى‌عنایتى كسانى قرار گرفته‏اند كه قادر به تشخیص سخن و كلام و افكار آنان نبوده‏اند و از این‌گونه كج‏اندیشی‌ها درباره اهل فضل و اهل علم در اوراق تاریخ به فراوانى ضبط شده است و مسلماً خیام نیز یكى از كسانى بوده كه از كج‌خلقی‌ها و تعصبات مردم زمان خود در امان نبوده‏اند. در این مقوله، اشعار فراوانى از او باقى مانده كه دلالت بر همان دلتنگی‌ها و آزردگى او دارد.[11]


فیزیك و متافیزیك:

رباعیات خیام را از لحاظ صورى و ظاهرى نیز به چند گروه تقسیم كرده‏اند:

·         اشعارى در بى‏وفایى دنیا و سرعت گذشت سالیان عمر.

·         اشعارى در بیان محدودیت علوم و معرفت انسانى در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى.

·         اشعارى كه لذت‌پرستى و خوشى روز را توصیه مى‏كند و حیات موجود را غنیمت مى‏شمارد.

·         اشعارى كه پوچ و بى‏اساس بودن هستى و حیات را ترویج مى‏كند و نسبت به ماوراء حیات با نظر شك و تردیدمى‏نگرد.[12]

اشعار سه دسته‌ی اول – كه درباره‌ى بى‏وفایى دنیا، گذراندن سریع ‏عمر، محدودیت علم انسان در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى و بالاخره لذت‏پرستى و خوشى آنى است– مشكلى را ایجاد نمى‏كنند، اما اشعار دسته‌ی چهارم سؤال برانگیز است. مساله این است كه آیا خیام یك شاعر سست‏خیال و نامعتقد به كائنات و دنیاى پس از مرگ و معاد بوده است یا، مطابق گفته‌ی قفطى و سایر معاصران وى، مؤمن، خداشناس، «امام حجةالحق على‏الخلق» و «امام خراسان» بوده است؟ در این مورد، تا امروز بحث‌ها و مطالعات بسیار به عمل آمده و در این رهگذر، بعضى از محققان و خیام‏نویسان، به اصل بی‌اعتقادى خیام نسبت به ماوراءالطبیعه نظر داده‏اند و عده‏اى دیگر، او را غیر از این تصور نموده‏اند و حتى گروهى معتقدند كه این اشعار، مطلقاً ازخیام نیست. در این‌كه خیام شاعرى بى‏باك، گستاخ، جسور و پرخاشگر بوده‏است، شكى نیست، اما این‌كه او را یك نفر ملحد، بدكیش و نامعتقد بینگاریم، نظریه‏اى است كه همه‌ی محققان با آن موافق نیستند.


قرن خیام:

چنان‌كه پیش از این گفته شد، قرن پنجم هجرى، قرن توسعه‌ی علوم عقلى و نقلى بوده و در این قرن ریاضیات، نجوم، طب، ادبیات و مطالعات دینى به اوج خود رسید. با این حال، این قرن از تشویش‌ها، اضطرابات، خرافه‏گویى و خرافه‏پرستى و تعصبات خشك، مصون ومحفوظ نبوده است. درست است كه در این قرن یكى از بزرگ‌ترین مراكز علمى، یعنى مدرسه نظامیه، در نیشابور و چند شهر دیگر فعال بود، اما از تحصیل در مدرسه نظامیه تنها قشرى خاص، یعنى فقط پیروان مذهب شافعى، بنا به خواست خواجه نظام‏الملك، مى‏توانستند بهره‏مند گردند. بنابراین، تشتت آرا و عقاید و پراكندگى افكار و توسعه اوهام و خرافات در نیشابور اندك نبود. از طرفى، این ابرشهر نیز، مثل سایر شهرهاى خراسان، در طول قرن‌هاى سوم تا هفتم، بارها مورد تهاجم، ویرانى و آتش‏سوزى بوده و در دست سلسله‏هاى مختلف حكومتى، دست به دست مى‏شده است. تظاهرات عامیانه و قشرى‏گرى عوام در بروز روحیه‌ی پرخاشگرى و انتقادى خیام بى‏تاثیر نبوده است و پیدا است كه انتقام‌هاى خود را فقط از طریق رباعى‏هایش مى‏گرفت؛ و اگر در رباعى‏هاى دیگر وى رگه‏هایى از انتقاد از آفرینش و ماوراءالطبیعه مى‏بینیم، به نظر نگارنده این سطور، نه به دلیل بى‏اعتقادى وى نسبت به عالم هستى است، بلكه نوعى تعنت و مقابله به مثل و پاسخ به لجبازی‌هاى عوامانه و قشرى‌مآب‌هاى ماجراجو بوده است. رباعى‏هاى مأیوسانه وى به دلیل عدم اعتقاد او به كائنات نیست، بلكه، به گونه‏اى، پوچى و بى‏محتوا بودن ناسازگاری‌هاى حیات را از نظر خود بازگو كرده است.


مسلم است كه این مقاله در رد نظریات محققان و منتقدان آثار خیام یا خیامى نیست، اما نگارنده آن معتقد است كه در طول قرن‌هاى بعد از خیام، این ریاضى‏دان شاعر بارها و بارها مورد بى‏عنایتى منتقدان متعصب قرار گرفته، به طورى كه هنوز شخصیت این مرد در هاله‏اى از ابهام و ناشناسى باقى مانده است.

 

یادداشت‌ها:

1.       محیط طباطبایى، محمد، «خیام یا خیامى»، تهران: ققنوس،1370، ص15.

2.       همان، همان صفحه.

3.       براى اطلاع ر.ك «تتمه صوان‏الحكمه»، ابوالحسن زید بیهقى و «چهار مقاله»، نظامى عروضى.

4.       صفا، دكتر ذبیح‏الله، «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.2، ص527.

5.       همان ج.2، صص311-310.

6.       شفیعى كدكنى، محمدرضا، «مختارنامه عطار»، تهران: توس، 1358.

7.       ر.ك دیوان حافظ، تصحیح غنى و قزوینى، و 42 رباعى، هاشم‏رضى، جلالى نائینى 49 رباعى.

8.       فولادوند محمدمهدى، «خیام‏شناسى»، تهران: بى‏نا، 1347، ص.12.

9.       جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام»، تهران: مؤسسه كیهان، 1365. ص. 32.

10.   نقل از «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.2، ص.256.

11.   قزوینى، زكریا بن محمود، «آثارالبلاد و اخبارالعباد»، ترجمه عبدالرحمن شرفكندى، تهران: اندیشه جوان، 1366، ص.228.

12.   جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام»، ص.3.

 

منبع این نوشتار:

·          حمیدی، سید جعفر، «طبیعت و ماوراى طبیعت در آثار و افكار خیام»، وب‌گاه «انجمن ادبی شفیقی»، (تاریخ مشاهده: 24/03/1388)

 

 

ABARSHAHR

Neyshabur Information Service

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

 The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

Hakim Omar Khayyam Neyshaburi
The Astronomer- Mathematician- Poet of Persia

Omar Khayyam lived between 1044 and 1123 CE and his full name was Ghiyath al-Din Abul Fateh Omar Ibn Ibrahim Khayyam. Omar Khayyam was an outstanding mathematician and astronomer. He was also well known as a poet, philosopher, and physician … Click to continue

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 8:33  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

 Hakim Omar- e Khayyam- e Neyshaburi

The Scientist, Mathematician, Astronomer,

Poet and Philosopher of Persia

 (Iran - Neyshabur)

 

این حکیم نیشابور؛

مادّی محض، شاعری زندیق، یا فیلسوفی ربّانی

 

غياث‌ الدين‌ ابوالفتح‌ عمر بن‌ ابراهيم خيام‌ يا خيامي، يكي‌ از دانشمندان‌ نامدار مشرق‌ زمين‌ است‌ كه‌ در ميانه‌‌ی سده‌‌ی پنجم‌ هجري‌ در نيشابور زاده، و در اوايل‌ سده‌ ششم‌ وفات‌ يافته‌ است. او از بزرگ‌ترين‌ عالمان‌ عصر خود بوده، و هوشي‌ فوق‌‌العاده‌ و حافظه‌‌ای‌ نيرومند و مزاجي‌ خاص‌ داشته‌ كه‌ به‌ حدّت‌ و تندي‌ معروف‌ است. دانش‌هاي‌ متداول‌ عصر خود را خوانده‌ و نيك‌ ورزيده‌ و در فلسفه‌ و فلك‌ و رياضي‌ و طبيعي‌ بر همگنان‌ فائق‌ آمده‌ است، به‌ فارسي‌ و تازي‌ هر دو شعر سروده، و در علوم‌ مختلف‌ كتاب‌ها و رساله‌هاي‌ ارجمند داشته‌ است، كه‌ همه‌ بر صفاي‌ ذهن‌ و وسعت‌ دانش‌ و اطلاع‌ او دلالت‌ دارد. ‌خيام‌، در زمانه‌ی‌ خويش‌، منزلتي‌ بزرگ‌ و شهرتي‌ عظيم‌ و آوازه‌اي نيكو داشته‌ و معاصران‌ او همه،‌ وي‌ را به‌ القاب‌ بزرگي‌ نظير: «دستور»، «امام»، «فيلسوف» و «حجة‌الحق» ستوده‌اند، و از اين‌ رو با پادشاهان‌ و اميران‌ هم‌ نشيني‌ داشته، و در نزد آنان‌ مقرب‌ و محترم‌ بوده‌ است.

 


‌اولين‌ كسي‌ كه‌ رباعيات‌ او را به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ كرده، شاعر بزرگ‌ انگليس‌ فيتز جرالدFitz Gerald است‌ كه‌ با روشي‌ زيبا و دلپذير آن‌ رباعيات‌ را ترجمه‌ كرده‌ و توجه‌ مغربيان‌ را به‌ سخنان‌ او برانگيخته‌ است. و اين‌ ترجمه‌ در دل‌هاي‌ انگليسي‌زبانان‌ تأثيري‌ بزرگ‌ كرده، تا بدانجا كه‌ به‌ خواندن‌ و فهميدن‌ رباعيات‌ او كه در واقع‌ بازگوينده‌ی‌ افكار فلسفي‌ اوست‌، بيش‌ از ما ايرانيان‌ دل داده‌اند.


‌آنان‌ كه‌ در فلسفه‌ی‌ او بحث‌ كرده‌اند، او را به‌ صورت‌هاي‌ گوناگون‌ تصوير كرده‌اند گروهي‌ مادي‌ محضش‌ گفته‌اند، جماعتي‌ او را شاعري‌ زنديق دانسته‌اند كه‌ جز لذت‌ نمي‌شناسد، و در اين‌ راه‌ او را به‌ ابيقور صاحب‌ نظريه‌‌ی لذت‌ تشبيه‌ مي‌كنند، عده‌اي‌ هم‌ او را فيلسوفي‌ رباني‌ مي‌شناسد كه‌ از صديقان‌ است‌ و اعتقادش‌ به‌ مبدأ از همه‌ قوي‌تر است. 


‌وليكن‌ مقام‌ علمي‌ او از مقام‌ شعري‌اش‌ برتر است، چه‌ او در دوره‌ كمال‌ علم‌ است، و در علم‌ جبر تأليف كرده، و يكي‌ از كساني‌ است‌ كه‌ در حل‌ معادلات‌ سه‌ مجهولي‌ صاحب‌ نظر بوده‌ است، و نيز با گروهي‌ از عالمان‌ فلك‌ و نجوم، رصدي‌ عظيم‌ بنا كرده‌ و در هندسه‌ و طب مهارت‌ داشته، و پادشاهان‌ معاصر خود را معالجه‌ كرده، كه‌ از آن‌ جمله‌ سلطان‌ سنجر (512-511 هـ.ق) را از آبله‌يي‌ كه‌ او را پديدار گشته‌ بود شفا داده‌ و علاج‌ كرده‌ است، و گروهي‌ از فيلسوفان‌ و عالمان‌ بزرگ‌ تاريخ‌ اسلام‌ از شاگردان‌ او به‌ شمار مي‌روند.

 

‌اگر چه‌ درباره‌‌ی زندگي‌ و آراء و عقايد و خدمات‌ علمي‌ خيام،‌ كتب‌ و مقالات‌ و رسالات‌ زياد نوشته‌ شده‌ و شايد از گردآوري‌ همه‌‌ی آن‌ها كتابخانه‌اي‌ بتوان‌ ساخت، و ليكن‌ متأسفانه‌، نه‌ تاريخ‌ تولد و نه‌ تاريخ‌ وفات‌ او را به‌ درستي‌ مي‌دانيم، و آنچه‌ اين‌ همه‌ نويسندگان‌ و پژوهندگان‌ در اين‌ باره‌ نوشته‌اند تخميني‌ بيش‌ نيست.

 

ولي‌ وفات‌ عمر خيام‌ را، بيشتر نويسندگان‌ اروپايي‌ 517 مي‌نويسد، بروكلمان‌ در «تاريخ‌ علوم‌ عرب» 515 نوشته‌ وليكن‌ هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو تاريخ‌ وفات‌ سند موثق‌ و معتبري‌ ندارد. برخي‌ از محققان‌ احتمال داده‌اند كه‌ سند مؤ‌لفان‌ اروپايي‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ خيام‌ را 517 ذكر كرده‌اند، كتاب‌ مجمع‌ الفصحأ رضاقلي‌ هدايت‌ است‌ كه‌ درگذشت‌ او را 517 هجري‌ ذكر مي‌كند، وليكن‌ آنچه‌ درست‌ به‌ نظر مي‌رسد اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ وفات‌ او از 520 بالاتر نمي‌رود.[1] 


‌درباره‌ی‌ نسبت‌ خيام‌ و اين‌كه‌ آيا خيام‌ صحيح‌ است‌ يا خيامي، بحث‌ زياد كرده‌اند. وليكن‌ آن‌چه‌ مفيد و مناسب‌ اين‌ جايگاه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ گفته‌اند: عرب‌ او را خيامي‌ و فارسيان‌ او را خيام‌ مي‌گويند، و اين‌ اختلاف‌ ناشي‌ از تباين‌ لغات‌ تازي‌ و پارسي‌ است.


‌لقب‌ او، غياث‌ الدين‌ و كنيه‌اش‌، ابوالفتح‌ است، و كلمه‌ی‌ خيام‌ يا لقب‌ خود اوست‌ يا لقب‌ خانواده‌اش. و شايد اين‌ معاني‌ را از يكي‌ دو رباعي‌ كه‌ به‌ او منسوب‌ است‌ استنباط‌ كرده‌اند:


خيـــام‌ تنت‌ به‌ خيمــه‌اي‌ مانـد راست‌

جان‌ سلطاني‌ كه‌ منزلش‌ دار بقاست

فـــراش‌ ازل‌ ز بهـــر ديگـــر منـــــزل‌نه

خيمه‌ بيفگــــند چــو سلطان‌ برخاست‌

خيام‌ كه‌ خيمه‌هاي‌ حكمت‌ مي‌دوخت

‌در كــوزه‌ي‌ غم‌ فتـــاد و ناگاه‌ بسوخت

مقراض‌ اجـــــل‌ طناب‌ عمــــرش‌ ببريد

دلال‌ امـــل‌ بـــه‌ رايگانــــــش‌ بفروخت

[2] 

 

 

ادامه‌ی این نوشتار ... اینجا کلیک کنید 

فهرست ادامه‌ی نوشتار:

سفرهای خیام نیشابور

شهرت خیام نیشابور

اتهام زندقه به عمر خیام

آثار خیام نیشابور

بحث در فلسفه خیام

درباره خیام اشتباه نکنیم

موضوع فلسفه خیام

خدا در فلسفه خیام

بدبینی خیام

مصادر فلسفه خیام

پانوشت‌ها

منبع این نوشتار

 

****

 بیش‌تر درباره حکیم عمر خیام نیشابوری ... کلیک کنید

 

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Philosophy, Mathematics, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:10  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

خيام، يكي از چند چهره‌ي تابناك تاريخ فرهنگ ايران است كه روح ايراني را رقم زده است. نام او براي هر ايراني مظهري است از روح كنجكاوي و ترديد و تمناي زندگي، خاطره‌ي خيام، چونان خاطره‌اي ازلي دمادم در سرشت هر ايراني جوشش و كشش مي‌آفريند و تذوق و عقل او را تازه و سرشار مي‌سازد، اما مغاير با تاثير خيام در فرهنگ ايران، شخصيت او همواره در پرده‌اي از ابهام و توهم قرار دارد.

 

 

Nowruz-nămeh

Khayyam-e Neyshaburi

 

«نوروزنامه»، كتابي است منسوب به عمر خيام نيشابوري – رياضي‌دان، انديشمند و رباعي‌پرداز پرآوازه‌ي ايراني- اين متن از نظر زيبايي و محتواي كم‌نظيرش درباره‌ي نوروز، اسپ، زر خويد و ... بايستي نوشته‌ي مردي بزرگ، دانشمند و آزاده باشد. «نوروزنامه»‌ي خيام‌نيشابوري‌، از چند جهت‌ قابل‌ توجه‌ مي‌نمايد‌؛ ‌يکي‌ مهارت‌ و استادي‌ او ‌در علم‌ تقويم‌‌نگاري و سال‌شماري‌ و نيز دانش‌ وي‌ در ستاره‌شناسي‌ و نجوم‌ و شناخت‌ وي‌ از حرکت‌ ستارگان‌ و سيارات‌ بر پايه‌ي علم‌ رياضيات‌ است‌. ديگري،‌ توجه‌ وي ‌به‌ جشن‌ نوروز و فلسفه‌ي آن‌ مي‌تواند جالب‌ و آموزنده‌ باشد تا جايي‌ که‌ حکيم‌ و دانشمندي‌ هم‌چون‌ خيام،‌ وقت‌ خود را بر سر اين‌ مقوله‌ نهاده و دست‌ به‌ مطالعه‌ زده‌ و اثري‌ به‌ وجود مي‌آورد که‌ اينک‌ بخشي‌ از تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايراني‌ در باب‌ نوروز و جشن‌هاي‌ آن‌ به‌ شمار مي‌رود و اين‌ نبوده‌ است‌ مگر به‌ علت ‌وطن‌دوستي‌ خيام‌ نيشابوري و جايگاه‌ و عظمت‌ نوروز در تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌زمين‌. او با انتخاب‌ نوروز به‌ عنوان ‌موضوع‌ رساله‌ي خويش‌ اين‌ علاقه‌مندي‌ و وطن‌دوستي‌ خود را به‌ نمايش‌ گذاشته‌ است‌. رساله‌ي «نوروزنامه»‌ي خيام‌ نيشابور، يکي‌ از برترين‌ منابع ‌و آثار ادبي‌ و فرهنگي‌ موجود در زبان‌ پارسي‌ پيرامون‌ جشن‌ نوروز است‌ و نکته‌ي مهم‌تر اين که‌ وي در اين ‌رساله،‌ رسوم و بزرگداشت‌ جشن‌ نوروز را به‌ اقوام‌ و ملل‌ غير ايراني‌ نيز توصيه‌ کرده‌ و حتا آن‌ را واجب‌ مي‌شمارد. ]اسدپور[

 

رسالات خيام:

سايه‌ي سرو و لب جوي

«آنچه از خيام مانده است و مجموعا رسائل خيام ناميده مي‌شود، هيچ‌كدام رساله‌ي كامل و جامع و مانعي نيست، دست‌كم، نام آن‌ها بر اين گواهي مي‌دهد كه حتي اگر پس از حل مساله‌اي و دسترسي به نتيجه‌ي روشن و قطعي، نوشته شده، حالت يادداشت و چرك‌نويس داشته است. خيام اهل تعريف نبوده و شايد تنها مي‌خواسته است كه حاصل زحماتش به هدر نرود. گذشته از نام رساله‌ها كه بسيار ابتدايي و نپخته است، شكل و شمايل آنها هم گوياي چنين وضعي است. مهم‌تر از اين نام‌ها – كه به مرد سخنوري چنان كوتاه و گزيده‌گوي نمي‌آيد- زبان رسالات با زبان مردي كه بتواند به عربي شعر بگويد، سازگاري ندارد و بايد روزي با دقت و جامعيت مورد بررسي زبان‌شناسانه قرار گيرد. من از اين وضع نتيجه مي‌گيرم كه اين نوشته‌ها اگر نه همه، بيشتر يادداشت‌هاي موقت و يا صرفا به قصد حفظ مطلب بوده است كه خيام آهنگ آن داشته كه روزي از هر يك رساله يا كتابي شسته و رفته فراهم آورد، اما شايد در اين كار اصراري نداشته و سايه‌ي سرو و لب جوي، يا انديشيدن به آن‌ها را بهتر از رونويسي و پاك‌نويس كردن يافته است.» ]حصوري، ص5-6[

 

نوروزنامه:

رساله‌اي كه در آن حرف بسيار است

·         «نوروزنامه را، رساله‌اي كه در آن حرف بسيار است- منسوب به خيام شمرده‌اند. اما مي‌توان اطمينان كرد كه خيام يادداشت‌هايي فراهم آورده بود تا از آن كتابي درباره‌ي نوروز بپردازد و شايد عمرش وفا نكرده و يا اصلا به آن نپرداخته و يادداشت‌هايش، پس از او به وسيله‌ي ديگران به شكل كتاب موجود درآمده است.» ]حصوري،ص11[

·         «هيچ‌كس نمي‌تواند باور كند كه انديشمندي چون خيام، مطلبي ساده، كوتاه و ابتدايي درباره‌ي نوروز را «رساله‌ در كشف حقيقت نوروز» نام بدهد، اما مي‌توان پنداشت كه اگر آن مطلب به مطلب ديگري افزوده شود كه هر چند كاملا علمي و كار دانشمندي متخصص نباشد، نوروزنامه ناميده شود، زيرا ازچنين عنوان و مطالبي-كه صرفا به بهانه‌ي نوروز گرد هم آمده است و با جشن و شادي نوروزي مناسبت دارد- هيچ كس انتظار كشف حقيقت را ندارد.» ]حصوري، ص6[

·         «اين كه مطلب اصلي رساله از خيام بوده است تقريبا آشكار است مثلا از مطالبي كه در باره‌ي اسب، شراب و ديگر چيزها مي‌گويد و نظاير آن‌ها را در آثار ديگر نداريم يا لااقل به اين شكل نداريم،  همچنين از آراء فيلسوفان، درباره‌ي زيبايي كه به خلاصه‌ترين شكل و ساده‌ترين زبان بيان شده است. مجموعا كتاب، آدمي را مي‌تواند به ياد فيلسوفي رياضي‌دان اندازد كه رباعي‌ها از اوست: مردي كه در عصر خود به علت احاطه بر دانش‌ها و استعداد و تفكرش، مورد احترام اهل نيشابور بوده- و اين از نامه‌ي سنائي به او برمي‎آيد- و در عصر خودش، كسي جرات نكرده است كه او را بي‌دين بخواند. اما بدهايي كه به او گفته‌اند، نتيجه‌ي تعمق‌هاي بعدي در رباعيات اوست كه پيوند او را از آسمان مي‌گسلد و به زندگي، زيبايي و هوشياري وابسته مي‌دارد.» ]حصوري، ص11-12[

·         نوروزنامه، مشهورترين اثر فارسي خيام است و با توجه به مبداء تقويم جلالي و كبيسه‌هاي پيش از آن و اشاراتي كه خيام به آن‌ها مي‌كند روشن مي‌شود كه نگاشتن كتاب- يا يادداشت‌هاي آن- در حدود سال 495 هجري قمري صورت گرفته است. از اين كتاب، دو نسخه‌ي خطي باقي مانده است: يكي نسخه‌ي لندن كه كامل است و چنان كه بوريس روزنفلد نوشته است نقصي ندارد ... نسخه‌ي ديگر در برلن بوده است ... كه به وسيله‌ي مجتبي مينوي در تهران (1314) چاپ شد.» ]حصوري، ص12[

 

مباحث نوروزنامه:

·         اندر آيين پادشاهان عجم

·         آمدن موبد و موبدان و نوروزي آوردن

·         اندر ياد كردن زر و انچه واجب بود درباره‌‌ي او

·         اندر علامت دفين‌ها

·         يادكردن انگشتري ]و آنچه[ واجب آيد درباره‌ي او

·         يادكردن خويد و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         يادكردن خويد و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         يادكردن شمشير و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         يادكردن تير و كمان و آنچه واجب بود درباره‌ي ايشان

·         يادكردن قلم و خاصيت او و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         يادكردن اسپ و هنر او و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         اندر ذكر باز و هنر او و آنچه واجب آيد درباره‌ي او

·         حكايت اندر منفعت شراب

·         گفتار اندر خاصيت روي نيكو

 

اينك، گزيده‌اي از نوروزنامه‌ي خيام نيشابور:

«سپاس و ستايش مر خداي را جل جلاله، كه آفريدگار جهانست، و دارنده‌ي زمين و زمانست، و روزي ده جانورانست، و داننده‌ي آشكارا و نهانست، خداوند بي همتا و بي انباز، و بي دستور و بي نياز، يكي نه از حد قياس و عدد، قادر و مستغني از ظهير و مدد، و درود بر پيغمبران او از آدم صفي تا پيغمبر عربي محمد مصطفي صلي الله عليهم اجمعين، و بر عترت و اصحاب و برگزيدگان او، چنين گويد (خواجه حكيم فيلسوف الوقت سيد المحققين ملك الحكماء) عمربن ابراهيم الخيام (رحمة الله عليه) كه چون نظر افتاد از آنجا كه كمال عقلست هيچ چيز نيافتم شريف‌تر از سخن و رفيع‌تر از كلام، چه اگر بزرگوارتر از كلام چيزي بودي حق تعالي با رسول صلي الله عليه خطاب فرمودي، و گفته‌اند بتازي و خير جليس في الزمان كتاب، دوستي كه بر من حق صحبت داشت و در نيك عهدي يگانه بود از من التماس كرد كه سبب نهادن نوروز چه بوده است و كدام پادشاه نهاده است، التماس او را مبذول داشتم و اين مختصر جمع كرده آمد بتوفيق جل جلاله؛

درين کتاب که بيان ‌کرده آمد در کشف حقيقت نوروز که به‌نزديک ملوک عجم کدام روز بوده است و کدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشته‌اند آن‌ را ؟ ...

اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود، يکي آن‌که هر سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبان‌روز به اول دقيقه حمل باز آيد به همان‌وقت و روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند آمدن چه هر سال از مدت همي کم شود، و چون «جمشيد» آن‌روز را دريافت «نوروز» نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند و قصه‌ي آن چنان‌ست که چون کيومرث اول از ملوک عجم به پادشاهي بنشست خواست که ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردمان آن‌را بدانند. بنگريست که آن‌روز بامداد آفتاب به اول دقيقه حمل آمده موبدان عجم را گرد کرد و بفرمود که تاريخ از اين‌جا آغاز کنند. موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند و چنين گفتند موبدان عجم که دانا آن روزگار بوده‌اند که ايزد تبارک و تعالي دوازده فرشته آفريده است. از آن، چهار فرشته بر آسمان‌ها گماشته است تا آسمان را به هرچه اندروست از اهرمنان نگاه دارد و چهار فرشته را بر چهار گوشه‌ي جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهد که از کوه قاف برگذرند و چنين که چهار فرشته در آسمان‌ها و زمين‌‌ها مي‌گردند و اهرمنان را دور مي‌دارند از خلايق.

و چنين مي‌گويند که اين جهان اندر ميان چون خانه‌اي‌ست نو اندر سراي کهن برآورده و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌‌ها را بدو پرورش داد و جهانيان چشم بر وي دارند که نوري‌ست از نورهاي ايزد تعالي و اندر وي با جلال و تعظيم نگرند که آفرينش وي ايزد تعالي را عنايت بيش از ديگران بوده است.
و گويند مثال اين چنان‌ست که ملکي بزرگ اشارت کند. به خليفتي از خلفاي خويش که او را بزرگ دارند و حق هنر وي بدانند که هر که وي را بزرگ داشته است ملک را بزرگ داشته باشد و گويند چون ايزد تبارک و تعالي بدان هنگام که فرمان فرستاد که ثبات برگيرد تا تابش و منفعت او به همه چيزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان‌ او را بگردانيد و تاريکي از روشنايي جدا گشت و شب و روز پديدار شد و آن آغازي شد مر تاريخ اين جهان را و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و يک‌سال به همان دقيقه و همان روز باز رسيد، و آن مدت هفتاد (و سه بار قران) کيوان و اورمزد باشد که آن‌را «قران اصغر» خوانند و اين قران هر بيست سال باشد و هرگاه که آفتاب دور خويشتن سپري کند و بدين‌جاي برسد و زحل و مشتري را به‌ همين برج که هبوط زحل اندروست «قران» بود با مقابله‌ي اين برج که زحل اندورست يک دور اين‌جا و يک دور آن‌جا برين ترتيب ياد کرده آمد، و جاي‌گاه کواکب نموده شد، چنانک آفتاب از سر حمل روان شد، و زحل و مشتري با ديگر کواکب آن‌جا بودند به فرمان ايزد تعالي حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، چيزها نو پديد آمد، مانند آنک در خورد عالم گردش بود، چون آن‌وقت را دريافتند ملکان عجم، از بهر بزرگ‌داشت آفتاب را و از بهر آن‌که هر کس اين روز را در نتوانستندي يافت نشان کردند و اين روز را جشن ساختند و عالميان را خبر دادند تا هم‌گنان آن‌را بدانند و آن تاريخ را نگاه دارند. و چنين گويند که کيومرث اين روز را آغاز تاريخ کرد و هر سال آفتاب را (و چون يک دور آفتاب بگشت در مدت سيصد و شصت و پنج روز) به دوانزده قسمت کرد هر بخشي سي روز، و هر يکي را از آن نامي نهاد و به فريشته‌اي باز بست از آن دوانزده فرشته که ايزد تبارک و تعالي ايشان را بر عالم گماشته است، پس آن‌گاه دور بزرگ را که سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبان‌روزي است «سال بزرگ» نام کرد و به چهار قسم کرد، چون چهار قسم از اين سال بگذرد نوروز بزرگ و نو گشتن احوال عالم باشد. و بر پادشاهان واجب‌ست آيين و رسم ملوک به‌جاي آوردن از بهر مبارکي و از بهر تاريخ را و خرمي کردن به اول سال. هر که روز نوروز جشن کند و به خرمي پيوندد تا نوروز ديگر عمر در شادي و خرمي گذارد و اين تجربت حکما از براي پادشاهان کرده‌اند.

·         فروردين به زبان پهلوي است، معني‌اش چنان باشد که اين آن ماه است که آغاز رستن نبات در وي باشد، و اين ماه مر برج حمل راست که سرتاسر وي آفتاب اندرين برج باشد.

·         اردي‌بهشت ماه، اين ماه را از بهشت نام کرده‌اند يعني اين ماه آن ماه‌ست که جهان اندر وي به بهشت ماند از خرمي، و ارد به زبان پهلوي مانند بود و آفتاب اندرين ماه بر دور است و برج ثور باشد و ميانه‌ي‌ بهار بود.

·         خرداد ماه، يعني آن ماه‌ست که خورش دهد مردمان را از گندم و جو ميوه و آفتاب در اين ماه در برج جوزا باشد.
تير ماه، اين ماه را بدان تيرماه خوانند که اندرو جو و گندم و ديگر چيزها را قسمت کنند و تير آفتاب از غايت بلندي آفتاب فرود آمدن گيرد، و اندرين ماه آفتاب در برج سرطان باشد و اول ماه از فصل تابستان بود.

·         مرداد ماه، يعني خاک داد خويش بداد از برها و ميوه‌هاي پخته که در وي به‌کمال رسد و نيز هوا در وي مانند غبار خاک باشد و اين ماه ميانه‌ي تابستان بود و قسمت او از آفتاب مر برج اسد باشد.

·         شهريور ماه، اين ماه از بهر آن شهريور خوانند که ريو ِ دخل بود يعني دخل پادشاهان در اين ماه باشد و در اين ماه برزگران را دادن خراج آسان‌تر باشد و آفتاب در اين ماه در سنبله باشد و آخر تابستان بود.

·         مهر ماه، اين ماه را از آن مهر گويند که مهرباني بود مردمان را بر يک‌ديگر از هر چه باشد از غله و ميوه نصيب باشد بدهند و بخورند به‌هم، و آفتاب در اين ماه در ميزان باشد و آغاز خريف بود.

·         آبان ماه، يعني آب‌ها در اين ماه زيادت گردد از باران‌ها که آغاز کند و مردمان آب گيرند و از بهر کشت و آفتاب در آن ماه در برج عقرب باشد.

·         آذر ماه، به زبان پهلوي آذر آتش بود و هوا در اين ماه سرد گشته باشد و به آتش حاجت بود، يعني ماه آتش، و نوبت آفتاب در اين ماه مر برج قوس را باشد.

·         دي ماه، به زبان پهلوي ديو باشد به‌دان سبب اين ماه را دي خوانند که درشت بود و زمين از خرمي‌ها دور مانده بود، و آفتاب در جدي بود و او اول زمستان باشد.

·         بهمن ماه، يعني اين ماه به همان ماند و مانند بود به ماه دي به سردي و به خشکي و به کنج اندر مانده و تير آفتاب اندرين ماه به خانه‌ي آفتاب زحل باشد [که] با جدي پيوند دارد.

·         اسفندارمذ ماه، اين ماه را بدان اسفندارمذ خوانند که اسفند به زبان پهلوي ميوه بود يعني اندرين ماه ميوه‌ها و گياه‌ها دميدن گيرد، و نوبت آفتاب به آخر برج‌ها رسد به برج حوت.

پس کيومرث اين مدت را بدين‌گونه به دوانزده بخش کرد و ابتدا تاريخ پديد کرد و پس از آن چهل سال بزيست. چون از دنيا برفت هوشنگ به‌جاي او نشست و نهصد و هفتاد سال پادشاهي راند و [سپس] ديوان را قهر کرد و آهنگري و درودگري و بافندگي پيشه آورد و انگبين از زنبور، و ابريشم از پيله، بيرون آورد و جهان به خرمي بگذاشت و به‌نام نيک از جهان بيرون شد. و از پس او طهمورث بنشست و سي سال پادشاهي کرد و ديوان را در اطاعت آورد و بازارها و کوچه‌ها بنهاد و ابريشم و پشم ببافت و رهبان بزسپ در ايام او بيرون آمد و دين صابيان [صائب‌] آورد و او اين دين بپذيرفت و زنار بربست و آفتاب را پرستيد، و مردمان را دبيري آموخت و او را طهمورث ديوبند خواندندي و از پس او پادشاهي به برادرش جمشيد رسيد و از اين تاريخ هزار و چهل سال گذشته بود و آفتاب اول روز به فروردين تحويل کرد و به برج نهم آمد چون از ملک جمشيد چهارصد و بيست و يک سال بگذشت اين دور تمام شده بود و آفتاب به فروردين خويش به اول حمل باز آمد و جهان بر وي راست گشت. ديوان را مطيع خويش گردانيد و بفرمود تا گرمابه ساختند و ديبا ببافتند و ديبا را پيش از ما ديوبافت خواندندي اما آدميان به عقل و تجربه و روزگار بدين‌جا رسانيده‌اند که مي‌بيني و ديگر خر را بر اسب فکند تا استر پديد آمد و جواهر از معادن بيرون آورد و سلاح‌ها و پيرايه‌‌ها همه او ساخت از زر و نقره و مس و ارزير [قلع] و سرب از کان‌ها بيرون آورد و تخت و تاج و ياره [دست‌بند]و طوق و انگشتري او کرد و مشک و عنبر و کافور و زعفران و عود و ديگر طيب‌ها او به‌دست آورد. پس درين روزي‌که ياد کرديم جشن ساخت و نوروزش نام نهاد و مردمان را فرمود که هر سال چون فروردين نو شود آن روز جشن کنند و آن روز نو دانند تا آن‌گاه که دور بزرگ باشد، که نورزو حقيقت بود. و جمشيد در اول پادشاهي سخت عادل و خداي‌ترس بوده و جهانيان او را دوست‌دار بودند و بدو خرم و ايزد تعالي او را فري و عقلي داده بود که چندين چيزها بنهاد و جهانيان را به زر و گوهر و ديبا و عطرها و چهارپايان بياراست. چون از ملک او چهارصد و اند سال بگذشت ديو بدو راه يافت و دنيا در دل او شيرين گردانيد و دنيا در دل کسي شيرين مباد. مني در خويشتن آورد، بزرگ‌منشي و بيدادگري پيشه کرد و از خواسته‌ي مردمان گنج نهادن گرفت، جهانيان ازو به‌رنج افتادند و شب و روز از ايزد تعالي زوال ملک او را مي‌خواستند. آن فر ايزدي ازو برفت، تدبيرهاش همه خطا آمد. بيوراسپ که او را ضحاک خوانند از گوشه‌اي درآمد و او را بتاخت و مردمان او را ياري ندادند از آنک ازو رنجيده بودند، [پس] به زمين هندوستان گريخت. بيوراسپ به پادشاهي بنشست و عاقبت او را به‌دست آورد و پاره به دو نيم کرد و بيوراسپ هزار سال پادشاهي کرد. به اول دادگر بود و به آخر بي‌داد گشت و هم به گفتار و به کردار. ديو از راه بيفتاد و مردمان را در رنج مي‌نمود تا آفريدون از هندوستان بيامد و او را بکشت و به پادشاهي بنشست و آفريدون از تخم جمشيد بود و پانصد سال پادشاهي کرد.

چون صد و شصت و چهار سال از ملک «آفريدون» بگذشت، دور دوم از تاريخ کيومرث تمام شد. و او دين ابراهيم عليه‌السلام پذيرفته بود و پيل و شير و يوز را مطيع گردانيد و خيمه و ايوان او ساخت و تخم درختان ميوه‌دار و نهال و آب‌هاي روان در عمارات و باغ‌ها او آورد. چون ترنج و نارنج و بادرنگ و ليمو و گل و بنفشه و نرگس و نيلوفر و مانند اين در بوستان آورد و «مهرگان» هم او نهاد و همان‌روز که ضحاک بگرفته و ملک بر وي راست گشت، «جشن سده» بنهاد و مردمان که از جور و ستم ضحاک برسته بودند پسنديدند و از جهت فال نيک آن‌روز را جشن کردندي و هر سال تا امروز آئين آن پادشاهان نيک‌عهد در ايران و توران به‌جاي مي‌آرند. چون به فروردين خويش رسيد آن‌روز آفريدون به نو جشن کرد و از همه جهان مردم گرد آورد و عهدنامه بنشت و گماشتگان را داد و فرمود و ملک بر پسران قسمت کرد. ترکستان از آب جيحون تا چين و ماچين، تور را داد و زمين روم مر سلم را و زمين ايران و تخت خويش را به ايرج داد و ملکان ترک روم و عجم همه از يک گوهرند و خويشان يک‌ديگرند و همه فرزندان آفريدون‌اند و جهانيان را واجب‌ست آيين پادشاهان به‌جاي آورند از بهر آنک از تخم وي‌اند. و چون روزگار او بگذشت و آن‌ديگر پادشاهان که بعد ازو بودند تا به روزگار «گشتاسب». چون از پادشاهي گشتاسب سي سال بگذشت، زردشت بيرون آمد و دين گبري آورد و گشتاسب دين او بپذيرفت و بر آن مي[رفت] و از گاه جشن آفريدون تا اين وقت نهصد و چهل سال گذشته بود و آفتاب نوبت خويش به عقرب آورد. گشتاسب بفرمود تا «کبيسه» کردند و فروردين آن روز به اول سرطان گرفت و جشن کرد و گفت اين روز را نگاه داريد و نوروز کنيد که سرطان طالع عمل‌ست و مر دهقانان را و کشاورزان را بدين وقت حق بيت‌المال دادن آسان بود. و بفرمود که هر صد و بيست سال کبيسه کنند تا سال‌ها بر جاي خويش بماند و مردمان اوقات خويش را به سرما و گرما بدانند. پس آن آيين تا به روزگار اسکندر رومي که او را ذوالقرنين خوانند بماند و تا آن مدت کبيسه نکرده بودند. و مردمان هم بر آن مي‌رفتند تا به روزگار اردشير پاپکان که او کبيسه کرد و جشن بزرگ داشت و عهدنامه بنوشت و آن روز [را نوروز] بخواند و هم بر آن آيين مي‌رفتند تا به روزگار نوشين‌روان عادل. چون ايوان مدائن تمام گشت نوروز کرد و رسم به‌جا آورد چنانک آيين ايشان بود اما کبيسه نکرد و گفت اين آيين به‌جا مانند تا به‌سر دور که آفتاب به اول سرطان آيد تا آن اشارت [که] کيومرث و جمشيد کردند از ميان برخيزد. اين بگفت و ديگر کبيسه نکرد تا به روزگار مأمون خليفه. او بفرمود تا رصد بکردند و هر سالي که آفتاب به حمل آمد نورزو فرمود کردن و زيج [کتاب‌چه‌ي نجومي] مأموني برخاست و هنوز از آن زيج تقويم مي‌کنند تا به روزگار المتوکل علي‌الله. المتوکل وزيري داشت نام او محمد بن عبدالملک، او را گفت افتتاح خراج در وقتي مي‌باشد که مال در آن وقت از غله دور باشد و مردمان را رنج مي‌رسد و آيين ملوک عجم چنان بوده است که کبيسه کردند تا سال به‌جاي خويش باز آيد و مردمان را به مال گزاردن رنج کم‌تر رسد، چون دست‌شان به ارتفاع رسد. متوکل اجابت کرد و کبيسه فرمود و آفتاب را از سرطان به فروردين باز آوردند و مردمان در راحت افتادند و آن آيين بماند و پس از آن خلف‌بن احمد امير سيستان کبيسه‌‌ي ديگر بکرد که اکنون شانزده روز تفاوت از آن‌‌جا کرده است. و سلطان سعيد معين‌الدين ملکشاه را انارالله برهانه ازين حال معلوم کردند و بفرمود تا کبيسه کنند و سال را به جاي‌گاه خويش باز آرند و حکماي عصر خراسان بياوردند و هر آلتي که رصد را به‌کار آيد ساختند از ديوار و ذات‌الحق و مانند اين و نوروز را به فروردين بردند وليکن پادشاه را زمانه زمان نداد و کبيسه ناکرده بماند. اين‌ست حقيقت نوروز و آنچ از کتاب‌هاي متقدمان يافتيم و از گفتار دانايان شنيده‌ايم. اکنون بعضي از آيين ملوک عجم ياد کنيم بر سبيل اختصار و با به‌تفصيل نوروز بازگرديم بعون‌الله و حسن توفيقه.»   ]والس[

 

فهرست منابع:

·         اسدپور، حميد «جشن نوروز از ديدگاه حکيم خيام نيشابوري»، وب‌گاه هفته‌نامه‌ي نسيم جنوب.

·         «نوروزنامه»، منسوب به عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري، به كوشش علي حصوري، تهران، نشر چشمه، 1385 (چاپ سوم)، ص5-7 و ص 11-12.

·         « عمرخيام- نوروزنامه»، وب‌گاه والس [Valse Lit].

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 18:9  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

ديوان كوچك رباعياتش به قفسه‌هاي بيشترين و بلكه تمامي كتابخانه‌هاي جهان راه يافته و به قول «ارنست رنان» - دانشمند بزرگ فرانسوي- ، «رندي هوشيار» است.

او كه «ويل دورانت»، يك فصل از كتاب خود را به نام «عصر خيام»، نامگذاري كرده و «جورج ساتن» -يكي از بزرگترين صاحب نظران تاريخ علم- هم بخشي از اعصار تاريخ خود را «عصر خيام»، نام نهاده است و «يان ريبكا»، او را مغز متفكر اسماعيليان دانسته. او كه با زمخشري، نظامي عروضي، ابن فندق، ابولعلاء معري، ابوحامد غزالي و سنائي همنشين بوده و ترجمه‌هاي رباعياتش در اروپا و در هنگامه‌ی جنگ جهاني اول، پناهگاه دل ويرانگان و تنهايان بسياري بوده است.

او كه اگر چه نمي‌خواست شاعر خوانده شود يا در اين كار علاقه‌اي از خود نشان نمي‌داد، ولي با همان چند رباعي سرآمد رباعي‌سرايان ايران شده است.

 

شخصيت مركب اين منجم برجسته، رياضي‌دان، فيلسوف شاعر و شاعر فيلسوف از چه ويژگي‌هايي برخوردار است؟ مركز جهان‌بيني چندگانه‌ی او چيست؟ بينش هستي شناسانه‌ی او از چه آبشخورهاي فكري- فلسفي سرچشمه مي گيرد؟

 

مهمتر از همه اينكه چه عواملي باعث بوجود آمدن اين همه داوري‌هاي متفاوت و متناقض پيرامون او، زندگي و آثارش شده است؟ و سؤال آخر اين كه چرا تا به حال كسي به اين سؤال‌ها پاسخي درست و مناسب نداده است؟

 

دكتر شفيعي كدكني در جايي گفته است: «آنچه در مركز نظام هستي‌شناسي هر شاعر وجود دارد و باعث خلق آثار ادبي بزرگ توسط او مي شود «تناقض» است».  او اين را از همنشيني و دوستي به نام «م. اميد» كه شعر و زندگي‌اش سراپا تناقض بوده كشف كرده و از همين رهگذر توانسته به كشف همين تناقض در شعر حافظ نيز نايل آيد.

 

به گمان او، شاعران تا هنگامي كه نتوانسته‌اند اين تناقض را براي خود حل كنند، هنرمنداني بزرگ با آثاري جاودان هستند، اما به محض اينكه اين تناقض در وجود آنها حل و فصل شد و توانستند به نحوي با زندگي يا نظام هستي كنار بيايند، آن سرچشمه‌ی جوشش اشعار ناب، هم خشك خواهد شد. اگر اين نظر دكتر شفيعي كدكني - كه نظري محكم و استوار هم هست- را بپذيريم به ناچار بايد ببينيم خود اين «تناقض» چيست؟ سرچشمه‌ی آن كجاست؟ و چرا شاعران بيشتر از ديگران دچار اين پارادوكس مي شوند؟

 

شايد بتوان به اين سؤال اين گونه پاسخ داد كه اگر تناقض در وجود هنرمند زيربناي تشكيل و خلق اثر يا آثار هنري مي‌گردد، يك موضوع عاطفي و بنيادي تر به نام «شكست»، زيربناي به وجود آمدن همان تناقض مي باشد؛ يعني قبل از اينكه شاعري دچار تناقض شود، دچار شكست شده است كه همان تناقض‌هاي فكري و عاطفي‌اش از آن منبعث مي‌شود.

 

حالا چرا اين را مي گويم و بعد هم آن را عاطفي مي نامم؟ شاعران بيش از آنكه انسان‌هايي عاطفي باشند، انسان‌هايي اهل تفكر عقلاني هستند، بخصوص شاعران بزرگ گذشته‌ی ادبيات فارسي كه همواره به دنبال كسب دانش و معارف گوناگون بودند تا شعرشان پرمايه و سنگين و وجيه جلوه كند و به لفاظي و بي‌مايگي متهم نشوند.

 

اما چون شاعران به طور كل آرمان‌گرا هستند و اين آرمان‌گرايي به هر حال، نوعي گرايش عاطفي و كمال‌گرايي انتزاعي است، در ذات خود محكوم به شكست است. اين شكست قبل از هر چيز تأثيرهاي عاطفي شديد در روح و روان آنها مي‌گذارد.

 

آنها از يك طرف، دغدغه‌ی آرمان اجتماعي و از طرف ديگر، آرمان فردي دارند و گاه، درباره‌ی اين آرمان‌ها اغراق زيادي هم مي‌كنند؛ اما از آنجا كه اجتماع و افراد آن در تقابل با آرمان‌هاي آنها قرار مي‌گيرند، نتايجي كه حاصل مي‌شود عكس آن چيزي است كه در آرمان‌شهر شاعران بايد وجود داشته باشد.

 

بنابراين، در نظام انديشگي و ساختار عاطفي آنها تزلزل وارد مي‌شود و آنها را دچار تناقض در فكر، حس و عاطفه مي‌كند و البته آنها قبل از شاعر شدن يا بودن، منتقد يا معترض در معناي عام آن شوند. به همين دليل مي گويم هنر، قبل از اينكه زاييده تناقض باشد، زاييده‌ی يك چيز زيربنايي‌تر به نام «شكست» است كه غم‌انگيز و سهمناك نيز هست.

 

خيام، يك خاطر متناقض است. چيزهايي هم كه درباره او گفته يا نوشته شده، سراپا متناقض است. شايد يكي از اصلي‌ترين دلايل اين تناقض‌گويي‌ها و پراكنده‌گويي‌ها درباره‌ی او، پراكندگي و در هم‌ريختگي رباعي‌هاي منسوب به اوست. به اين تنوع منسوبيات نگاه كنيد:

  • شيخ نجم دايه در مرصاد العباد (618-620)، يك رباعي از خيام مي‌آورد
  • مونس الاحرار (741)، 13 رباعي
  • تاريخ گزيده (830)، يك رباعي مي آورد
  • نزهة المجالس (731)، 31 رباعي
  • امام فخر رازي در التنبيه، يك رباعي
  • جهانگشاي جويني (658)، يك رباعي
  • صادق هدايت، 143 رباعي، جمع‌آوري مي‌كند در حالي كه 22 رباعي را مشكوك مي‌داند
  • محمدعلي فروغي و دكتر قاسم غني، 64 رباعي آورده‌اند

 

به اين فهرست اضافه كنيد تعدد مقالات و كتابهايي را كه درباره آثار و زندگي خيام بر پايه‌ی اين منابع نوشته شده‌است. آن وقت، در اين گوناگوني پژوهش‌ها، يكي او را پوچ‌گرا مي‌داند، يكي زنديق، يكي اصول سه گانه‌ی تفكرش را مي‌يابد، يكي آزادانديشش مي‌خواند و ديگري مي‌خواهد او را مسلماني كامل معرفي كند.

 

تعجب‌آور آنكه اكثر اين پژوهش‌ها و مقالات علمي، روبروي هم مي‌ايستند و گاه چنان صحت و سقم يكديگر را نقض مي‌كنند كه گويي هر كدام به طور جداگانه، درباره‌ی يك شخص مستقل، يا يك خيام ديگر نوشته شده‌اند! البته اين گونه قضاوت‌ها مربوط به دوران معاصر نيست كه در زمان خود خيام نيز به طرق مختلف درباره او مطرح مي‌شده‌است.

 

اولين چيزي كه درباره خيام مي‌توان گفت، درباره‌ی تلاش بي‌دريغ و دعوت صادقانه‌ی او به انديشيدن است. هنوز هم پس از قرن‌ها اگر كسي نيازمندانه به سراغ رباعيات او برود، آتش سوزان تفكر شعله‌ور خيام دامن كودك عقلش را مي‌گيرد و او را در سوختن، به قول خيام، در حال زيستن همراهي مي‌كند، چون او همواره مشغول دادن پيشنهادهايي عميق و بنيادين به مخاطبان خود است.

 

به قول هگل، انسان محصول تضاد انديشه هاست؛ انديشه‌هايي كه بر مبناي يك حركت ديالكتيكي تحقق مي‌پذيرند.

 

انسان هميشه ايده يا ايده‎آل‎هايي در ذهن خود دارد كه نيازمند ايده‎اي ديگر است تا با آن در تضاد قرار بگيرد. اين نيازمندي البته مربوط به جريان انديشه است نه نيازهاي روح تمام آدم‎ها كه اولي همان «تز» معروف و دومي «آنتي تز»، مي‎باشد كه از برخورد اين دو ايده متضاد، »سنتز» يا ايده‌ی جديد و برتر توليد مي‌شود.

 

اين روند، اگر چه هميشه در مسير انديشه‌ورزي به وقوع مي‌پيوندد و اگر چه انديشه‌ تنها در اين نظام از اصالت برخوردارمي‌شود، اما يك ثمره‌ی بزرگ و گاه سهمناك هم دارد و آن ايجاد «تناقض» در وجود بشر است كه در ذات خود به وجود آورنده‌ی چيزي به نام «انديشيدن» است.

 

انديشه‌اي كه از اين مسير توليد مي‌شود، انديشه‌اي ناب و عميق است كه انسان را دچار از خود بيگانگي نمي‌كند، چون بيروني و تحميلي و تقليدي نيست. به‌نظر مي‌رسد، شعر خيام هم ماهيتي اين چنيني دارد. رباعيات او آنتي‌تز بسياري از پندارهاي رايج ما مي‌باشد و از آنجا كه خود زاييده‌ی روحي متناقض هستند، در جان ما نيز تناقض‌هاي فراواني ايجاد مي‌كنند و اين در نوع خود، نه تنها مذموم نيست، بلكه قابل توجه و پسنديده نيز هست، چون در يك ساختار كنش‌مند فكري- عاطفي به وجود آمده‌اند.

 

قطعاً كسي كه اهل انديشه باشد، نه تنها از اين مفاهيم نمي‌ترسد بلكه با آغوش باز از آنها استقبال مي كند و خود را با آن تناقض اصيل مي‌آميزد، زيرا در اين راه چيزي كه مهم نيست انديشيدن به نتيجه است؛ بلكه مهم حركت به سوي دانستن و رفتن است و انديشيدن به انديشيدن و آن چيزهايي كه مي دانيم كه نمي دانيم!

 

بنابراين، خيام فقط سوال مي‌كند؛ يا بهتر بگويم سؤال‌انگيزي ايجاد مي‌كند؛ چيزي كه مبناي اصلي پيشرفت است. پس او از چيزي پيروي نمي‌كند. دنبال اين هم نيست كه راهي نشان بدهد يا كسي يا كساني را به سر منزل مقصودي برساند. او فقط سؤال مي‌كند. سخت و آسان:

 

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌ی خاك ما تماشاگه كيست؟

 

و هنوز هم بعد از قرن‌ها كه از درگذشت اين حكيم بزرگ مي‌گذرد، لبخند كنايه آميز و پوزخند قهرآلود او را خطاب به كساني كه در شناخت وي متحيرند، مي توان در پشت تك تك ابيات شعرش مشاهده كرد.

 

منبع این نوشتار:

تقی‌آبادی، حمید. «رند هوشیار نیشابور»، وب‌گاه آگاهسازی (نقل از مشهد نیوز). ]تاریخ مشاهده: 27/10/1386[

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 0:4  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

عمر بن ابراهيم خيامي؛ حكيم، فيلسوف، رياضيدان، منجم و رباعي‌سراي نام‌دار فارسي‌زبان در اواخر قرن پنجم و اوايل ششم (تقريبا‌ به سال 436 هجري قمري) در شهر نيشابور به دنيا آمد و بين سال هاي 506 تا 527 هجري قمري از دنيا رفت و در زادگاهش به خاك سپرده شد. از آثار مهم خيام مى‌توان از رباعيات فارسى، زيج ملكشاهى، نوروزنامه و جبر و مقابله نام برد.

  

«وي در عهد خود شهرتي در شاعري نداشته و بنام حكيم و فيلسوف شناخته مي‌شده است و بس.

اما بعدها كه رباعي‌هاي لطيف فيلسوفانه‌ي وي شهرتي حاصل كرد نام او در شمار شاعران قرار گرفت...».

(تاريخ ادبيات ايران، دكتر ذبيح الله صفا).

 

سرودن «رباعيات» پيش از خيام نيز در شعر فارسي به چشم مي‌خورد و شاعران مختلفي دراين قالب طبع آزمايي كرده‌اند كه از آن جمله مي‌توان به رودكي، شهيد بلخي، ابوالمويدبلخي، ابوشكور بلخي، منوچهر دامغاني اشاره كرد. اما همانطور كه حافظ در غزل، يا بابا طاهر در دوبيتي سر آمد هستند، خيام نيز در قالب رباعي بهترين آثار را ارايه كرده است. اما همانند ديگر آثار باقي مانده از ادبيات گذشته ايران رباعيات خيام نيز دچار تحريف شده است و بسياري به دلايل مختلف، يا آنها را از بين برده‌اند، يا آثار خود را نيز به آنها افزوده‌اند. «شايد كم‌تر كتابي در دنيا مانند مجموعه‌ي ترانه‌هاي خيّام تحسين شده، ‌مردود و منفور بوده،‌ تحريف شده، ‌بهتان خورده، ‌محكوم گرديده، حلاجي شده،‌ شهرت عمومي و دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده». (ترانه هاي خيام، صادق هدايت، ص9، انتشارات جاويدان، بهار 1356خورشيدي). به همين دليل در تعداد رباعيات باقي مانده از او نظرات مختلفي وجود دارد. اين رباعيات از 80 تا حدود 300 رباعي عنوان شده است. اما نكته اي كه نبايد فراموش كرد اين است كه حتا اگر بخشي از اين رباعيات متعلق به خيام نباشد،‌ همين‌كه توانسته توانايي فارسي‌زبانان در شعر را به رخ جهانيان بكشد بسيار قابل توجه است و نبايد از آنها به راحتي عبور كرد و دست به حذف آنها از دنياي رباعيات خيامي زد.

 

متاسفانه خود خيام، كه دنياي غير ايراني، ‌شعر فارسي را با نام او  مي شناسد، اين روزها بيشتر  به شكل يك  تصوير نمايشي در آمده است كه وقتي خارجي‌ها اسمش را مي آورند ما تازه يادمان مي‌افتد كه شاعر توانمندي داريم كه بجاي گريه و زاري يا غصه گذشته و رؤياي آينده، ما را به زندگي حال اميد مي‌دهد.

 

روزي كه گذشتست از او ياد مكن      فــــردا كه نيامـــــدست فرياد مكن

بر نامـــــده و گذشــــته بنياد مكن      حالي خوش باش عمـر برباد مكن

 

البته، برداشت‌هاي مختلف از شعر خيام به سود خود، يكي از دلايل طرد اين شاعر از نگاه عده‌اي سطح‌بين است. هركس خيام را از چشم خود مي‌بيند و ديگران را به آن بخش از شعرهاي او دعوت مي كند كه هماهنگ با انديشه هاي اوست. اما خيام را بايد شاعري دانست كه از زبان همه‌ي آدم‌ها و از نگاه‌هاي مختلف حرف مي‌زند و چاپلوسي يا تعريف و تمجيد هيچ كس را نمي‌كند. نكته‌ي جالب درمورد خيام اين است كه برخلاف بيشتر شاعران فارسي زبان گذشته كه در شعرهايشان با مدح پادشاه يا افراد ديگر روبرو هستيم، خبري از مدح و چاپلوسي نيست.

 

در اين يادداشت كوتاه نمي توان به هر آنچه در نگاه خيام شاعر ديده مي شود، پرداخت؛ اما مي‌توان گفت كه اظهار نظر درمورد شعرهاي خيام،  قبول يا رد انديشه‌هاي او بيشتر سليقه‌اي  است. به نظر مي‌آيد هركس سعي مي‌كند در شعر خيام خودش را ببيند و اگر نبيند آن را رد مي‌كند. شعرهاي خيام  زبان انسان‌هاي مختلفي است كه با زبان و كلمات خود، بدون سانسور كردن خودشان حرف مي‌زنند. خيام نه نماينده‌ي شعر ديني است و نه نماينده‌ي كفر، نه نماينده‌ي دوستي است، نه نماينده‌ي دشمني. او از زبان همه حرف مي‌زند و تصميم‌گيري را به انديشه مخاطب مي‌سپارد.

 

قومي متفكّـــــرند در مذهب و دين      جمعـي متحيّــــرند در شك و يقين

ناگاه منــــادي‌يي در آيــــــد زكمين      كاي بيخبران ره نه آنست و نه اين

 

اميد است كه با توجه به جايگاه انديشه در شعر و ادبيات فارسي، دانشگاه‌ها و جامعه ادبي فارسي زبان به جاي طرد يا تعريف‌هاي احساسي از اين شاعر و فيلسوف پرانديشه‌ي فارسي‌زبان به بررسي نظرات و انديشه‌هاي او بپردازند. اگر قرار باشد ما پيش از هركس دست به طرد شاعران خود و حذف آنها از دانشكده هاي ادبيات بزنيم، طولي نخواهد كشيد كه چيزي از ادبيات فارسي باقي نخواهد ماند. متاسفانه بخاطر همين كوتاهي‌ها، در معرفي خيام و پردا ختن به او در جامعه فارسي‌زبان، باعث شده است كه عده‌اي بگويند دليل معروفيت خيام ترجمه خوب انگليسي فيتزجرالد است، نه خود رباعيات و شعر فارسي. 

 

 

چند رباعي از خيام نيشابور:

 

اي مفتي شهــــــــر، از تو پركار تريم      با اين همــه مستي زتو هشيارتريم

تو خون كسان خوري و ما خون رزان      انصاف بده كـــــــــــــدام خونخوارتريم

 

اين قافلـــــۀ عمـــــــر عجب مي گذرد      درياب دمـــــــي كه با طرب مي گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري      پيش آر پيـــــاله را كه شب مي گذرد

 

اين كوزه چو من عاشــق زاري بوده است      در بند ســـــــر زلف نگــــــــاري بوده است

وين دستـــــه كه بر گـــــــردن او مي بيني      دستي است كه بر گردن ياري بوده است

 

 

منبع:

«خيام؛ جهاني‌ترين شاعر فارسي‌زبان مطرود دانشكده‌هاي ادبيات ايران»، خبرگذاري آتي‌بان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 18:21  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

RICHARDS, Fred.

Frederick Charles Richards

 [1878 - 1923]

 

«فردريك چارلز ريچاردز»، عضو انجمن سلطنتي نقاشان و حكاكان انگلستان، در سال 1878 میلادی در نیوپورت (Newport) واقع در مونماوث‌شایر (Monmouth Shire) متولد گردید و در 27 مارس 1923 در سن 54 سالگی درگذشت. فردریک ریچاردز دارای عنوان نقاش و حکاک سلطنتی بود و در کالج سلطنتی هنرهای زیبا عضویت داشت. در سال 1921 به عضویت انجمن نقاشان و حکاکان برگزیده شد. در سال‌های 1927-1922 در کالج سلطنتی هنرهای زیبا تدریس می‌کرد. وی آثار خود را در کالح سلطنتی و انجمن سلطنتی نقاشان و حکاکان و انجمن هنرهای گرافیک و همچنین در کشورهای خارج به معرض نمایش گذاشت، مناظری از شهرهای اکسفورد، رم، فلورانس و ویندسورواتون نقاشی کرد و آنها را در کتابی چاپ و منتشر ساخت. اکنون آثار هنری او در برخی موزه‌های انگلستان نگهداری می‌شود. وی علاوه بر هنرهای زیبا در نویسندگی و شاعری نیز دستی توانا داشت.

 

سفرها و سفرنامه ریچاردز

ریچاردز طراح و نویسنده، پیش از جنگ جهانی اول سفرهای بسیاری به سرتاسر اروپا و مراکش و پس از آن به خاورنزدیک؛ مصر، فلسطین  سوریه داشت. دستاورد سفر فرد ریچاردز به ایران، در سال 1930، کتاب «A Persian Journey» است که شامل نقاشی‌ها (با مداد) و نوشته‌های وی از ایران و ایرانیان می باشد. حضور ریچاردز در ایران همزمان با سلطنت رضاشاه پهلوی است از نوشته‌ها و طرح‌های او می‌توان دورنمایی از وضعیت اجتماعی، اقتصادی، و بناهای ایران به ویژه در شهرهایی چون اصفهان، شیراز، یزد، کرمان، مشهد، نیشابور، قزوین، تهران، تبریز، رشت و سایر نقاط دیگر بدست آورد.

 

نیشابور؛ سفرنامه‌ی فرد ریچاردز

 

سفرنامه‌ی فرد ریچاردز، پس از انتشار در انگلستان مورد توجه مردم و ستایش مطبوعات قرار گرفت. کتاب ریچاردز، هم از لحاظ بیان و ظرافتی که در ادای مطلب بکار برده و  هم از حیث نقاشی‌های زیبایی که بر آن افزوده است، کتابی کم‌نظیر است. فرد ریچاردز با چشم تیزبین یک نقاش، سراسر ایران را پیموده و چنان با قلم توانای خود آنچه را دیده شرح می‌دهد که نوشته‌های او پرده‌های حقیقی زندگانی ایران در دهه‌ی اول قرن حاضر (خورشیدی)  را در برابر چشم مصور می نماید. آنچه واقعا در این سفرنامه موجب شگفتی و ستایش است حوصله‌ی فراوان این جهانگرد است که در مقابل هرگونه مشقتی روی ترش نمی‌نماید و برای تهیه‌ی یک پرده‌ی نقاشی در زیر آفتاب سوزان مدت‌ها وقت صرف می‌کند تا بالاخره موفق می‌شود کار خود را به پایان رساند و سپس شرح آن را با چنان جذبه و شوقی در کتابش به رشته‌ی تحریر در می‌آورد که انسان را به تمجید و تحسین وادار می کند. البته با مطالعه‌ی کتاب وی می‌توان به این نکته اذعان داشت که نویسنده در جاهایی از کتاب، دچار اشتباهاتی شده و آنچه را که از راهنمایان خود شنیده، یا خود استنباط کرده است، مستند می‌داند، این وضع برای کسی که آشنایی به زبان، فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی و نیز تاریخ گذشته‌ی ایران ندارد، اجتناب‌ناپذیر است.

 

عمرخیام و نیشابور

با این همه، مهارت و تسلط وی در فن نقاشی و طراحی (Pencil Drawing) – که توانسته است چهل و هشت تابلوی زیبا از شهرهای  مختلف ایران تهیه کند- و نیز ذوق نویسندگی و شاعری وی – که مشاهدات خود را با ابیانی لطیف، دقیق و شاعرانه شرح داده- به کتابش جذابیت خواندنی ویژه‌ای بخشیده است. و این خود در فصل «عمرخیام و نیشابور» جلوه‌ی خاصی پیدا کرده است. بطوری‌که مجله‌ی South Wales Argus درباره‌ی این کتاب نوشته است: «فصل نيشابور و عمر خيام در اين كتاب از ساير فصول جالب توجه‌تر شده است». ریچاردز در این فصل دو تابلوی آرامگاه خیام و نیشابوررا قرار داده است که از جمله‌ی زیباترین تابلوهای وی در مجموعه‌ی چهل و هشت تابلوی ارایه شده در A Persian Journey می باشد.

 

ترجمه‌ی فارسی سفرنامه‌ی ریچاردز

A Persian Journey اثر «فردریک چارلز ریچاردز»، نخستین بار با عنوان «سفرنامه‌ی فردریچاردز» به همت «مهین‌دخت صبا» به فارسی برگردانده شد و در سال 1343 خورشیدی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب در 274 صفحه و به تیراژ 2 هزار نسخه، در اختیار فارسی‌زبانان قرار گرفت.

 

 

 

 

عمرخیام و نیشابور

 

آنچه در سطور زیر از نظر شما خواهد گذشت، نوشته‌ها و تابلو های فردریک چارلز ریچارد در فصلی از کتاب A Persian Journey تحت عنوان «عمرخیام و نیشابور» می باشد:

 

«پس از عبور از جاده‌ی خاکی مشهد که تا مسافت کوتاهی نسبتا جالب توجه است، به تپه‌ی سلام، یعنی اولین و آخرین نقطه‌ای که زائر می تواند از آنجا گنبدها و مناره‌های طلایی زیارتگاه مقدس ]حرم امام رضا (ع)[ را مشاهده کند، می‌رسیم. در این محل نیز زوّار برای علامت‌گذاری، توده‌های کوچکی از سنگ درست کرده اند، چه در این نقطه است که به خواندن دعا و بجا آوردن مراسم شکرگزاری می ‌پردازند. «دوتی»[1] می‌نویسد «هنگام بازگشت از مکّه، نظیر این مراسم در محلی که فاصله‌ی زیادی با جدّه ندارد، انجام می‌گیرد». به موجب اظهارات رفیق راه دوتی، حجاج با انداختن ریگی در این محل، شاهدی برای خود می‌آورند تا در روز جزا شهادت بدهد که آنها به زیارت خانه‌‌ی خدا رفته اند. پس از مدت کوتاهی به یکی از شهرهای ایران می‌رسیم که عده‌ی زیادی از مردم انگلیسی‌زبان از آن با علاقه و دلبستگی یاد می‌کنند. این شهر، نیشابور، واقع در خراسان است و محلی است که عمر خیام در نیمه‌ی دوم قرن یازدهم میلادی در آن، دیده به جهان گشود و در اوایل قرن دوازدهم رخت از جهان بست.

 

اساسا وجود شهر نيشابور تا به امروز،

دليل زنده ای حاكي از روح شكست‌ناپذير و نيروي زندگي مردم آن است.

چه اين شهر مكرر در معرض محاصره و تاخت و تاز و زلزله واقع شده است.

 

اساسا وجود شهر نيشابور تا به امروز، دليل زنده ای حاكي از روح شكست‌ناپذير و نيروي زندگي مردم آن است. چه اين شهر مكرر در معرض محاصره و تاخت و تاز و زلزله واقع شده است. امروز نيشابور انعكاس غم انگيزي از گذشته‌ی درخشان آن می‌باشد. اكنون ديگر اولين اشعه‌‌‌ی خورشيد بر كنگره‌ی قصر سلطان نمی‌تابد. مناره‌ی باريك و ظريف آنجا مدتي است كه سرنگون شده و كاروانسراهای آن فرو ريخته و مبدل به توده‌های خاك گرديده. ديگر گل سرخ به لب روخانه نمی‌رويد، چه بستر رودخانه‌ها خشك شده و باغ‌ها از بين رفته و در قهوه‌خانه‌ها بسته شده است. امروز فلسفه‌ی شاعر فقط در باره ي خود مردم صدق نمی‌كند چه اگر عمر خيام امروز می‌زيست می‌توانست ابيات ذيل را بدون اينكه از حقيقت منحرف شود در باره‌ی خود نيشابور بسرايد :

 

مگــذار كه غصّــه در كنــــارت گيــرد     و انـــــدوه مجـــال روزگـــــارت گيــرد

مگذار كتـاب و لب جوي و لب كشت     زان پيش كـه خـــاك در كنــارت گيرد

 

هيچ‌گونه نشانه يا خط مرزی در آسمان اين شهر ديده نمی‌شود كه آن را از ساير شهرهای قديمي ايران كه به‌همين اندازه است مشخص سازد. ديوار مشهور آن نمونه‌ای از «اسراف و اتلاف كوشش» در ايران است. اكنون ديگر ضرورتی نيست كه لشكر فراوان مغول از آن بالا برود. چه امروز ديوارهای شهر چنان وضع رقت‌باری دارد كه حتي در مقابل حمله‌ی گروهی از پسران پيش‌آهنگ تاب مقاومت نمی‌آورد. بازارهاي نيشابور از جمله‌ی ويران‌ترين بازارهای ايران و مردم آن از فقيرترين مردم اين كشور به شمار می‌روند. در اين بازار مانند بازارهای ساير شهرهای ايران كوزه گر پير را می‌توان يافت. وضع ظاهر او زياد تغيير نيافته و هنوز بر گل مرطوب مشت می‌كوبد ولي با نيروی كمتر و بدون شوق و علاقه این کار را انجام می دهد. دوست‌داران كوزه‌هاي زيبا و خوش‌تركيب، كوزه‌هايی كه با مهارت و استادی تهيه شده دير زماني است كه ديده از جهان فرو بسته‌اند، لااقل دو قرن از مرگ آنها می‌گذرد. از آن زمان تا كنون، كوزه‌گر شرق استعداد خود را از دست داده و نمی‌تواند با آن حرارت سابق گل كوزه‌گری را در چرخ حساس و تاثير پذير بريزد و با دست‌های مستعد خود، مصنوعي خلق كند كه به نام و دوره‌ای كه در آن می‌ زيد، درخشندگي و شكوه بخشد. آتش كوره‌ی محقر او هنوز كاملا گرمی خود را از دست نداده ولي نقصی يافته، چه شعله‌های آن مانند زمانی كه شاه عباس با حمايت و پشتيبانی خود آن را باد می‌زد روشنی و درخشندگی ندارد. رنگ فيروزه‌ای آن، جلای سابق را ندارد. هيچ رنگی نمی‌تواند با آن رنگ آبی قرن پانزدهم برابری كند. سبزی به زردی گراييده است.

 

بر گـوزه‌گـری پيـــــر كـردم گذری     از خاك همی‌نمود هر دم هنری

من ديـدم اگر نــديد هر بی‌بصری     خـاك پـدرم در كف هر کوزه‌گری

 

هرگاه امروز به نمونه‌ی کارهای کوزه‌گران ایران نظر افکنیم درخواهیم یافت که در آینده اشخاصی که به جمع‌آوری آثار عتیق اشتغال خواهند داشت، برای خرید کاسه‌هایی که حتی در قرن دهم در ستایش آنها اشعار زیادی سروده شده  به نیشابور نخواهند آمد. باید نسل جدیدی از کوزه‌گران با نیرویی مردانه قدم به میدان نهند و کوزه‌هایی بوجود اورند که الهام بخش شعرا باشدو انه ابیاتی نظیر ابیات ی که عمر خیام سرود بسرایند تا نام کوزه‌گر را جاودانی سازند.

 

درک آثار خیام در انگلستان و آمریکا، به وسیله‌ی ترجمه‌ای که ادوارد فیتز جرالد از آثار او کرد و

می‌توان آن را شاهکاری نامید، میسر گشت.

این ترجمه در قلوب خوانندگان جایی برای شاعر ایرانی باز کرده

که همیشه آن را حفظ خواهد کرد.

...

می‌توان خیام را شاعری ایرانی نامید که مردم انگلیس وی را به شاعری خود اختیار کرده‌اند.

 

درک آثار خیام در انگلستان و آمریکا، به وسیله‌ی ترجمه‌ای که ادوارد فیتز جرالد از آثار او کرد و می‌توان ان را شاهکاری نامید، میسر گشت. این ترجمه در قلوب خوانندگان جایی برای شاعر ایرانی باز کرده که همیشه ان را حفظ خواهد کرد. تا نود سال قبل، او در دنیای مغرب زمین کاملا گمنام بود. تنها دانشمندان ایرانی و کسانی که در رشته‌ی ادبیات به اخذ درجه‌ی دکترا نایل آمده بودند، وی رای می‌شناختند. ولی از آن زمان تا کنون کمتر دانشجویی در انگلستان و امریکا یافت می‌شود که نسخه‌ای از ترجمه‌ی آثار او را در کتابخانه‌ی خود نداشته باشد. رباعیات خیام، به زبان دانمارکی، فرانسوی، آلمانی، سوئدی، ایتالیایی، لاتینی و وییدی[2] ترجمه شده، در حالی که لندن به داشتن باشگاه عمر خیام که در ضمن تشکیل جلساتی، از خیام ایران و خیام انگلستان یعنی فیتز جرالد با احترام یاد می‌کند، مباهات می‌نماید. می‌توان خیام را شاعری ایرانی نامید که مردم انگلیس وی را به شاعری خود اختیار کرده‌اند. مانند سایر آثار نوابغ، ابتدا هیچ‌کس حاضر به  چاپ ترجمه‌ی فیتز جرالد نشد، تا سرانجام «کواریچ»[3] - ناشر معروف- بدون ذکر نام مترجه، به چاپ ان مبادرت ورزید و پس از چاپ چون خریداری نیافت بیشتر آن‌ها را در سبد زباله انداخت و مابقی را هرجلد به بهای یک پنی به فروش رسانید. کسانی که به ارزش ترجمه‌ی فیتز جرالد پی بردند «روزتی[4]»، «سوین‌برن[5]» و «مردیت[6]» بودند. ده سال بعد، نسخه‌ی تجدید نظر شده‌ی آن چاپ و منتشر شد. از آن زمان تا کنون به قدری مردم انگلیسی‌زبان آن را خوانده‌اند که بعضی از ابیات آن تقریبا جزو زبان انگلیسی شده است.

 

راجع به زندگانی عمر خیام، اطلاعات زیادی در دست نیست. می‌دانیم که شاعر در نیشابور می‌زیسته و به آموختن کلیه‌ی رشته‌های علوم بخصوص نجوم که در آن مقام برجسته‌ای پیدا کرد سرگرم بوده است. هنگامی که تصمیم به اصلاح تقویم گرفتند، عمر ]خیام[ یکی از کسانی بود که برای این کار برگزیده شد. یکی از دلایل عدم محبوبیت او در کشور خود یعنی ایران بی پروائی او در پیش‌بینی محل وفاتش بود[7] چه در قرآن ذکر شده است که هیچ‌کس نمی‌داند که در کجا چشم فروخواهد بست. در بین دریانوردان نیز مثلی نظیر آن متداول است، آنها می‌گویند : «کسی که با دریا سر و کار دارد نمی‌تواند بگوید در کجا دفن خواهد شد».

 

در تذکره‌های قدیمی مندرج است که سلطان الحکماء یعنی عمر خیام در سال 517 هجری (1123 میلادی) در نیشابور از دنیا رفت. وی در عوم بی رقیب و سرآمد عصر خود بود، آرامگاه او در سه میلی نیشابور، در درّه‌ای که مورد علاقه‌اش بود و در آن می‌زیست، قرار دارد. ولی آرامگاه او مانند آرامگاه حافظ و سعدی در شیراز، مورد ستایش و احترام نیست.

 

«در سنه‌ی ست و خمس مائه به شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جره خواجه امام عمر خیام و خواجه امام مظفر اسفرازی نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجةالحق عمر شنیدم که او گفت «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل‌افشان می‌کند» مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چنویی گزاف نگوید. چون در سنه‌ی ثلاثین به نشابور رسیدم چند سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود آدینه‌ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من بنماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی خاک او را دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چنان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جای نظیری نمی‌دیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کناد بمنه و کرمه»[8].

 

نیشابور، آرامگاه خیام در اوایل سده‌ی سیزدهم خورشیدی

بالاخانه‌ی عمرخیام، باغ شیرین نیشابور

 

امروز، منظره‌ی اطاق و آرامگاه وی چنان است که گویی هم‌میهنان او عمدا نسبت به آن ‌توجهی نشان نمی‌دهند. دلایل و بهانه‌های گوناگون برای وضع آرامگاه شاعر اورده شده ولی هیچ یک از آنها جوابگوی انتقاد صحیح نیست. راست است که او در باغی مدفون می باشد ولی بوته‌ی گل سرخی که گلبرگ‌های خود را بر مزار او نثار کند دیده نمی‌شود ... از یک موضوع  می‌توان یقین داشت آن این است که هر قدر آثار سایر شعرای ایران (که عده‌ی آنها زیاد است) عالی و بی ‌عیب باشد، ترجمه‌‎‌ی آثار آنها به نوعی که بتواند ترجمه‌ی فیتز جرالد از عمر خیام را تحت‌الشعاع قرار دهد به آسانی و در آینده‌ی نزدیک میسر نیست. برخی از آثار  حافظ خیلی خوب ترجمه شده که از جمله ترجمه‌ی گرترود بل را از سایر ترجمه‌ها نزدیک‌تر به اصل است را می‌توان نام برد. با آثار سایر شعرای ایران چه کسی جز دانشمندان ایران، آشنایی دارد؟ در انگلستان بعضی از رباعیات خیام مانند مرثیه‌ی «گری»[9] که در سال 1750 سروده شده شهرت دارد، ترجمه‌ی فیتز جرالد تا صد سال پس از تحریر شهرت نیافت.

 

گفتگو با ایرانیان درباره‌ی عمر خیام مشکل است، آنها حاضرند از او به عنوان یک فیلسوف یا ستاره‌شناس گفتگو کنند ولی هرگاه به عنوان یک شاعر بزرگ مورد ستایش واقع شود بلافاصله حافظ و سعدی را جانشین وی می‌سازند، هرگاه  از تزجمه‌ی زیبای فیتز جرالدذکری به میان آید، می گویند:‌ «فیتز جرالد دیگری را به شیراز بفرستید تا اشعار حافظ و سعدی را ترجمه کند».

 

نام عمر در نزد ایرانیان نام منفوری است، هیچکس با این اسم نمی تواند در ایران به عنوان یک قهرمان، محبوبیت پیدا کند، همانطوری که در ایرلند، هیچکس قادر نیست با داشتن نام «کرومول»[10] سیاستمدار مشهوری شود، ... .

 

اولین باری که در تاریخ از عمر خیام ذکری به میان آمد در چهار مقاله‌ی نظامی عروضی سمرقندی است. نظامی عروضی از او به عنوان منجم و فیلسوف یاد کرده است. عوفی که از قدیمی‌ترین نویسندگان تذکره‌ی شعرای ایران است از او ذکری نکرده است، حتی دولتشاه – که کتاب خود را در سال 1478 به اتمام رسانید- از او جداگانه گفتگو نمی‌کند  بلکه در ضمن بحث درباره‌ی یکی از نوادگان عمر خیام و بر حسب اتفاق به او اشاره می‌کند. یکی از نویسندگان قرن سیزدهم در کتاب تاریخ فلسفه می‌نویسد «او در رشته‌های نجوم و فلسفه بی‌همتا بود» یکی از نویسندگان دیگر همان دوره می‌گوید «او مردی تند مزاج بود  و ... ولی حافظه‌ی او به قدری قوی بود که وقتی کتابی را در اصفهان هفت بار خواند و در نیشابور آن را کلمه به کلمه نوشت».

 

در یکی دو مورد دیگر نیز به خیام نیز اشاره‌هایی شده است ولی چون پروفسور بناحق بودن و نادرست بودن اظهارات مورخان معاصر جداً اعتقاد دارد نباید به صحت آنها زیاد ایمان داشت. یکی از آخرین تذکره‌نویسان قرن سیزدهم می‌گوید: «او در رشته‌های فلسفه بخصوص ریاضیات تبحر داشت» یکی از تذکره‌نویسان همان دوره، از او به عنوان  سرکرده‌ی خدانشناسان یادکرده ولی در تاریخ این‌طور مظبوط است که کلماتی که خیام قبل از مرگ ادا کرد از این قرار بود:

 

 

«پروردگارا به راستی کوشش کردم

در حدود قدرت خود، تو را بشناسم.

 پس بر من ببخشای، چه تنها راه نزدیک شدن من به تو

معرفتی است که درباره‌ی تو دارم» 

 

این است عقاید و اشارات ضد و نقیض که درباره‌ی شاعر و ستاره‌شناسی بزرگ کرده‌اند، تا هنگامی که فیتز جرالد ترجمه‌ی عالی خود را به جهانیان عرضه داشت و در اندک مدتی خیام از محبوب‌ترین شعرای مردم انگلیسی‌زبان گردید و آثارش دربین این عده از مردم، خوانندگان فراوانی پیدا کرد. نام وی در بین توده‌ی مردم ایران چنان شهرتی ندارد ولی در انگلستان و آمریکا کمتر دانشجویی است که نسخه‌هایی از ترجمه‌ی فیتز جرالد را در کتابخانه‌ی خود نداشته باشد. عده‌ی چاپ‌های ترجمه‌ی رباعیات افزون از حد تصور است.

 

تاريخ نيشابور به زمان پادشاهی كه از چهارمين نسل نوح بود برمی‌گردد، جنبه‌ی افسانه‌ای دارد. می‌گويند اين شهر قديمی توسط اسكندر كبير ويران شد و شهر ديگری به جاي آن توسط شاپور اول يا شاپور ذوالاكتاف بنا گشت. شهر نيشابور از اين جهت كه چندين بار خراب شده و از نو بنا شده است از ديگر شهر‌های جهان متمايز می‌باشد. ولی صرف‌نظر از شهرتی كه از اين لحاظ كسب كرده گرچه موطن عمر خيام است، در ايران معروفيت آن از ساير شهرهای كشور كمتر است. عده‌ی معدودی از ايرانيان به نيشابور سفر كرده اند و حتي عده‌ی زيادی از مسافران مشهور و سرشناس، از اين مسافرت طولانی و خسته كننده صرف‌نظر كرده اند. براي بازديد از اين شهر ابتدا بايد به مشهد رفت و بعد از جاده‌ی ديگری در حدود نود ميل به جانب مغرب پيشروي كرد. قسمت‌هايی از اين جاده مانند ساير جاده‌های ايران يكنواخت است ولی هنگامی‌‌كه به دشت نيشابور مي‌رسيم مناظر يكباره تغيير می‌كند و كشت و زرع زمين در بعضي از قسمت‌ها مناظر زيبا و مطبوع دره‌ی شيراز را به خاطر می‌آورد. نيشابور با اينكه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقی‌‌مانده است ولی با وضع كنونی آن درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسنده‌ی ديگری می‌نويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد افزون تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور داراي چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالی و پرشكوه و كتابخانه‌ای بوده كه شهرت جهانی داشته است .

 

نيشابور با اينكه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقی‌‌مانده است ولی با وضع كنونی آن درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسنده‌ی ديگری می‌نويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد افزون تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور دارای چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالی و پرشكوه و كتابخانه‌ای بوده كه شهرت جهانی داشته است .

 

نيشابور در نيمه دوم قرن دوازدهم ميلادي در زمان سلطنت اولين پادشاه سلجوقي كه از يك خانواده ترك بود به اوج عظمت رسيد. بازماندگان اين پادشاه شهری را كه رو به ويرانی می‌رفت از نو آباد و احيا كردند. اين خانواده‌ی بدوی ترك كه زندگانی شهری آنها را فاسد نكرده بود. گر چه از علم و هنر بهره‌ای نداشتند ولی آنقدر عاقل بودند كه وزيران و مامورانی كاردان به آنجا گسيل دارند. آنها از مشوقان فرهنگ و ادب و هنر بودند ولی بدبختانه از نتايج كوشش و جد و جهد آنان چيزي نمانده است. چه پس از آن مغول‌ها بار ديگر نيشابور را ميدان تاخت و تاز خود قرا دادند و از ظلم و بيداد از وحشی‌ترين قبايل پيشی گرفتند. هر كشوري را كه به تصرف در می‌آوردند دست به قتل عام می‌زدند و شهرها و قصبات را می‌سوزانيدند و زمين‌های حاصلخيز را به صورت صحاری بی‌آب و علف در مي آوردند. ويران كردن آثار دوره‌ی سلجوقی به تاريخ و تمدن مشرق زمين لطمه‌ی فراوان وارد آورد. سلجوقيان بودند كه حرارت و تعصب مذهبی مسلمانان را كه رو به سردی گرائيده بود احيا كردند و نژادی از جنگجويان و مبارزان مسلمان به‌وجود آوردند كه بيش از عوامل ديگر موجب شكست سربازان جنگهای صليبی بود.

 

خوشبختانه بزرگترين آثار ادبي آن دوره از دستبرد حوادث مصون مانده است و دنياي متمدن با دو نام از دوره‌ی سلجوقيان آشنايي دارند، يكي عمر خيام و ديگري خواجه نظام الملك وزير نامدار ملكشاه. فیتز جرالد، نام هر دو شخصیت مزبور را در دیباچه‌ی کتاب خود یعنی ترجمه‌ی مشهور رباعیات خیام ذکر کرده است. این هر دوتن به شهرت سلسله‌ی سلجوقی کمک فراوان کردند و ... .

 

شهر نیشابور در اوایل قرن سیزدهم هجری شمسی

منظره‌ای از بیرون شهر نیشابور

 

در ايران مرسوم است وقتی مسافران به يكديگر بر می‌خورند نشانی كاروانسرا يا محل استراحتی را كه می‌توان در نقاط دور افتاده بدان دسترسی پيدا كرد به يكديگر می‌دهند. در خارج از شهر نيشابور كاروانسرای محقری است كه اطاق‌هايی كه در بالا‌خانه‌ی آن واقع شده بدون اثاثه ولی بسيار تميز است به طوری كه از اين لحاظ با ساير كاروانسراهای ايران قابل مقايسه نيست. ممكن است در مقابل وجهی اندك يكي از اين اطاق‌های كوچك بالاخانه را كه مشرف بر يك كوزه‌گری است، اجاره كنيد و ... در اين مكان با اطاق يا تختخوابی كه متعلق به شماست و با يك لگن جهت شستشو به اضافه‌ی كارد و چنگال و قالی مسافری كه از داشتن آن گريزی نيست و غذايی سالم می‌توانيد پايان مسافرت 1200 ميلي خود را در سراسر ايران كه از بغداد آغاز كرده ايد جشن بگيريد. برای رسيدن به اين شهر نخست بايد از راه هوا يا زمين به مشهد سفر كنيد و سپس از آنجا تا نيشابور 90 ميل ديگر به پيمائيد و اين تجارب، البته بسيار شيرين و جالب توجه است ولي از شراب نيشابور به خاطر عمر خيام بر حذر باشید».

 


 پانویس‌ها:

[1] . چارلز مان‌تگو دوتی -Doughty-  در سال‌های 1876 تا 1878 به صحاری عربستان سفرکرده است. سفرنامه‌ی  وی در سال 1888 در انگلستان انتشار یافت.

[2] . وییدی –Yiddish-: زبان‌آلوده‌ای مرکب از عبری و آلمانی قدیم

[3] . Quaritch

[4] . Rossetti: شاعر معلصر فیتز جرالد

[5] . Swinburne: شاعر معاصر فیتز جرالد

[6] . Meredith

[7] . اشاره به داستان معروفی است که نظامی عروضی سمرقندی در کتاب چهارمقاله از خیام نقل می کند اما پیشگویی خیام در باره‌ی محل به خاک سپردنش هرگز از دلایل «عدم محبوبیت» او نبوده است.

[8] . این همان داستان معروفی است که نظامی عروضی در چهارمقاله‌ درباره‌ی خیام نوشته است و مؤلف این سفرنامه بدون ذکر مأخذ ترجمه‌ی‌ آن را در کتاب خود آورده است.

[9] . Elegy نوشته‌ی Gray شاعر انگلیسی

[10] . Cromwel (1658-1599)؛ رهبر انقلابی و فرمانروای خودکامه‎‌ی انگلستان که از جمله کارهای او لشکر کشی به ایرلند و قتل عام عده‌ی فراوانی از مردم آن سامان بود و به همین سبب تا امروز منفور مردم ایرلند است.

 


منبع:

ریچاردز، فرد. «سفرنامه‌ی فرد ریچاردز»، ترجمه مهین‌دخت صبا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343، صص213-222.


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:16  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

حکیم غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری

معروف به حکیم عمر خیام نه تنها یک ریاضی دان و فضا شناس بزرگ بوده است

بلکه در فلسفه، پزشکی و شعر نیز شهرت جهانی دارد

 

رباعیات خیام

 

گرچه مقام علمی خیام از مقام ادبی او برتر است ولی شهرت وی بیشتر به واسطه رباعیاتش شهرت جهانی دارد. رباعیات خیام را به اغلب زبان های زنده دنیا ترجمه کرده اند، از جمله در سال 1839 توسط ادوارد فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه شده و انگلیسی زبانان از همین طریق با مضامین رباعیات خیام آشنا شده اند. این رباعیات هنوز هر سال به زبان انگلیسی با حاشیه نویسی فیتز جرالد تجدید چاپ می شود.

 

آثاری که از حکیم عمر خیام بر جا مانده است از این جمله می باشد: نوروزنامه، روضه القلوب، رباعیات (كه بالغ بر 100 رباعی است)، رساله در وجود.

 

عده ای از تذکره نویسان خیام را شاگرد ابوعلی سینا و عده ای دیگر شاگرد امام موفق عارف معروف دانسته اند. تاریخ وفات عمر خیام را مورخان تاریخ عمومی چهارم دسامبر سال 1123 میلادی، بین سال های 520ـ 517 هجری قمری ذکر کرده اند که در نیشابور اتفاق افتاد. وی را در امامزاده محروق دفن کرده اند.

 

مورخان تاریخ عمومی جهان با تطبیق تقویم ها هجدهم ماه مه سال 1048 میلادی برابر با 28 اردیبهشت را روز تولد حکیم عمر خیام ریاضی دان، فیلسوف و ادیب بزرگ ایرانی نوشته اند که از دیر زمان در وطن ما روز بزرگداشت این اندیشمند نامیده شده و آیین هایی برگزار می شود.

 

در گارگه کوزه گری رفتم دوش

 

عمر خیام در دوره سلطنت ملکشاه سلجوقی و در زمان وزارت خواجه نظام المک اصلاح تقویم کرد. تقویم هجری خورشیدی که مورد استفاده ما ایرانیان است، ششم مارس 1079 میلادی (926 سال پیش) توسط حکیم عمر خیام تکمیل شد که به تقویم جلالی معروف گردیده است، زیرا که در زمان حکومت جلال الدین ملکشاه سلجوقی تنظیم شده بود. این تقویم دقیق تر از تقویم میلادی است، زیرا که عدم دقت آن هر 3770 سال یک روز است و تقویم میلادی هر3330 سال.

 

وی در طول حیات خود چند سفر تحقیقاتی به اصفهان، سمرقند، بخارا و ری کرده بود. خیام بر خلاف همدوره اش خواجه نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی، به کار دیوانی (دولتی) علاقه نداشت، باوجود این دعوت شاه وقت را برای ساختن رصدخانه ری پذیرفته بود.

 

برخی از روزشمار نگاران فرنگی ولادت وی را 18 مه سال 1044 میلادی و وفات او را در سال 1124 ذکر کرده اند که ظاهرا ماخذ آنان تقویم های میلادی قدیم بوده است. پاره ای از مورخان خیام را در عین حال یک میهن دوست (ناسیونالیست) ایرانی خوانده اند که برخی ویژگی های ایرانیان از جمله مهربان بودن و مهربانی کردن را توصیف کرده است.

 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

 

عمر خیام علاقه ای عجیب به زادگاهش، نیشابور، داشت که در دوران ساسانیان به صورت شهری بزرگ درآمد و یک بار هم پایتخت ایران شد. این شهر در ردیف بلخ ، بخارا ، هرات و مرو یکی از پنج شهر بزرگ خراسان به شمار می رفت و طاهر ذوالیمینین در همین شهر حکومت ایران را مستقل از جهان عرب اعلام داشت.

 

در 22 نوامبر سال 1267میلادی (666 هجری قمری) یک زمین لرزه شدید این شهر تاریخی خراسان را ویران کرد و هزاران تن را مقتول و مجروح ساخت. نیشابور سه سال بعد به هزینه دولت وقت تجدید بنا شد. آرامگاه خیام در این شهر قرار دارد و به همین سبب نیشابور در جهان به «شهر عمر خیام»  معروف است. روحش شاد باد.

 

روایت از:

«امروز در تاریخ؛ بزرگداشت حکیم عمر خیام»، خبرگزاری حیات، پنجشنبه 28/02/1385 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 10:51  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

«من زان خودم هر آن‌چه هستم، هستم»

 

من زان خودم هر آن‌چه هستم، هستم

 

صادق هدايت دو كتاب درباره‌ي خيام دارد؛ «رباعيات عمر خيام» و «ترانه‌هاي خيام» كه به‌ترتيب در سال‌هاي 1303 و 1313 منتشر شده‌اند. او در اين كتاب‌ها علاوه بر ارايه‌ي شعرهاي خيام، زندگي‌نامه‌اي را از او ارايه داده و به «خيام شاعر» و «خيام فيلسوف» هم پرداخته است. به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، هدايت در بخشي از زندگي‌نامه‌اي كه از زندگي شاعر فيلسوف ايران ارايه مي‌دهد، مي‌نويسد: اشخاصي كه در فلسفه و مشرب خيام تحقيقاتي نموده‌اند، اغلب عقيده او را مخالف يكديگر اظهار داشته‌اند و اين اختلاف آرا نه فقط منحصر به مستشرقين و خياميون جديد است، بلكه مابين قدما هم نيز وجود داشته؛ چنان‌كه مطابق رواياتي، علما و متصوفين خيام را گاهي صوفي و حنيف و زماني دهري و طبيعي تقلي نموده‌اند و اين اشكالي است كه هميشه در اطراف افكار بزرگ روي مي‌دهد. مثلا نيكلا، خيام را صوفي دانسته، درصورتي ‌كه فيتز جرالد او را طبيعي صرف معرفي مي‌كند. لكن فلسفه خيام با اين عقايد متفاوت است.

 

 هر چند خيام در رباعيات خود مضامين و الفاظ صوفي استعمال نموده، اما زمينه خيالات و مستي كه دايما نصيحت مي‌كند، به‌هيچ‌وجه مشابهتي با عقايد اين طايفه ندارد. از طرف ديگر متكي به فلسفه يوناني بوده و فقط حادثات را مدار فلسفه‌يي خود قرارمي‌دهد؛ ولي اين عقيده را هم نمي‌شود دهري تأويل كرد، زيرا در بعضي از رباعيات خود اقرار مي‌كند به محدود بودن علم و ناتواني انسان در معرفت حقيقت اشيا و اسراري كه احاطه شده‌ايم. بالاخره منتهي مي‌شود به اعتراف يك قوه مافوق‌الطبيعه كه فكر انسان در شناسايي آن به جايي نمي‌رسد، يا به عبارت ديگر به كنه واجب‌الوجود نمي‌توان پي برد، پس طبيعي ناميدن خيام نيز خطا خواهد بود. به هر حال خيام را زاهد هم نمي‌شود گفت، بلكه فيلسوفي بوده كه از اشياي ظاهر و محسوس طلب آسايش و شادي مي‌كرده است. چيزي كه بيش‌تر ذهن خيام را به خود معطوف داشته، عبارت از مسائل مهم زندگي، ‌مرگ، قضا، جبر و اختيار بوده و هرقدر كه علوم و فلسفه و مذهب را براي حل آن مسائل به كمك طلبيده، هيچ كدام او را قانع نمي‌كنند. بنابراين يأس و نااميدي تلخي بدو روي داده كه منجر به شكاكي مي‌شود، چنان‌كه نسبت به تمام اشيا اظهار شبهه كرده و دايما طريق مشكوكي را پيموده است. ترديد روح خيام، شكاكي دردناك او در مقابل قضا و مطابق علوم رياضي و افكار شاعرانه‌اي كه داشته، يك سودا و اندوهي بر او مستولي مي‌شود كه پيوسته سعي كرده با شادي‌هاي مختصر و حقيقي تسكين دهد. پس مانند «بودلر» تشكيل بهشت مصنوعي مي‌دهد. اما اين آسايش‌طلبي گريبان او را از دست غم خلاص نكرده و شاعر از خود سؤال مي‌كند آن‌چه در پس پرده ضخيمي كه مابين انسان و عالم ديگر كشيده شده، حتا تا آخرين ذرات وجود انسان را در پياله سفالي يا در خم باده تعقيب مي‌كند. مانند «لوكرس»، خيام از جاده كاروان انسان به دور افتاده و تنها در مقابل آستانه اسرار ماند. لكن «لوكرس» حادثات زمانه را با خونسردي و بي‌اعتنايي نگريست و مطابق سبك و فلسفه‌اي كه برگزيد، او را تسكين داد. خيام در اثر افكار تاريك خود، مشاهده عمر گريزپا و ناپايداري دنيا، محدود بودن دانش - خصوصا خودپسندي و مظالم انسان و تزوير اطرافي‌هاي خود - بر كدورت و پژمردگي روح خيام افزود و شكاكي او مبدل به بدبيني مي‌شود. يعني از زندگي بيزار شده و قريحه‌ او متوجه افكار حزن‌انگيزي مي‌گردد كه يك كابوس مهيب جان‌گدازي دايم در او توليد مي‌كند. از اين جهت خيلي مناسب است مقايسه او با شوپن‌آور و گوته.

 

اما هدايت در بررسي «خيام شاعر»، در بخش‌هايي مي‌نويسد: نفوذ فكر، آهنگ دل‌فريب، نظر موشكاف، وسعت قريحه، زيبايي بيان، صحت منطق، سرشاري تشبيهات ساده بي‌حشو و زوايد و مخصوصا فلسفه و طرز فكر خيام كه به آهنگ‌هاي گوناگون گويا است و با روح هر كس حرف مي‌زند، در ميان فلاسفه و شعراي خيلي كمياب، مقام ارجمند و جداگانه‌اي براي او احراز مي‌كند. رباعي كوچك‌ترين وزن شعري است كه انعكاس فكر شاعر را با معني تمام برساند. هر شاعري خودش را موظف داشته كه در جزو اشعارش كم و بيش رباعي بگويد. ولي خيام رباعي را به منتها درجه ی اعتبار و اهميت رسانيده و اين وزن مختصر را انتخاب كرده، در صورتي‌كه افكار خودش را در نهايت زبردستي در آن گنجانيده. ترانه‌هاي خيام به قدري ساده، طبيعي و به زبان دل‌چسب ادبي و معمولي گفته شده كه هر كسي را شيفته آهنگ و تشبيهات قشنگ آن مي‌نمايد، و از بهترين نمونه‌هاي شعر فارسي به شمار مي‌آيد. قدرت اداي مطلب را به اندازه‌اي رسانيده كه گيرندگي و تأثير آن حتمي است و انسان به حيرت مي‌افتد كه يك عقيده فلسفي مهمي چگونه ممكن است در قالب يك رباعي بگنجد و چگونه مي‌توان چند رباعي گفت كه از هر كدام يك فكر و فلسفه مستقل مشاهده بشود و در عين حال با هم، هماهنگ باشد. اين كشش و دل‌ربايي فكر خيام است كه ترانه‌هاي او را در دنيا مشهور كرده؛ وزن ساده و مختصر شعري خيام خواننده را خسته نمي‌كند و به او فرصت فكر مي‌دهد. خيام در شعر پيروي از هيچ‌كس نمي‌كند. زبان ساده او به همه اسرار صنعت خودش كاملا آگاه است و با كمال ايجاز، به بهترين طرزي شرح مي‌دهد.

 

خيام در شعر پيروي از هيچ‌كس نمي‌كند. زبان ساده او به همه اسرار صنعت خودش كاملا آگاه است و با كمال ايجاز، به بهترين طرزي شرح مي‌دهد.

 

در ميان متفكرين و شعراي ايراني كه بعد از خيام آمده‌اند، برخي از آن‌ها به خيال افتاده‌اند كه سبك او را تعقيب بكنند و از مسلك او پیروي بنمايند. ولي هيچ‌كدام از آن‌ها نتوانسته‌اند به سادگي و گيرندگي و به بزرگي فكر خيام برسند. زيرا بيان ظريف و بي‌مانند او با آهنگ سليس مجازي كنايه‌دار او مخصوص به خودش است. خيام قادر است كه الفاظ را موافق فكر و مقصود خودش انتخاب بكند. شعرش با يك آهنگ لطيف و طبيعي جاري و بي‌تكلف است، ‌تشبيهات و استعاراتش يك ظرافت ساده و طبيعي دارد. طرز بيان، مسلك و فلسفه خيام تاثير مهمي در ادبيات فارسي كرده و ميدان وسيعي براي جولان فكر ديگران تهيه نموده. حتا حافظ و سعدي در نشئات ذره، ناپايداري دنيا، غنيمت شمردن دم و مي‌پرستي اشعاري سروده‌اند كه تقليد مستقيم از افكار خيام است. ولي هيچ‌كدام نتوانسته‌اند در اين قسمت به مرتبه خيام برسند. حافظ و مولوي و بعضي از شعراي متفكر ديگر، اگر چه اين شورش و رشادت فكر خيام را حس كرده‌اند و گاهي شلتاق آورده‌اند، ولي به قدري مطالب خودشان را زير جملات و تشبيهات و كنايات اغراق‌آميز پوشانيده‌اند كه ممكن است آن را به صدگونه تعبير و تفسير كرد. مخصوصا حافظ كه خيلي از افكار خيام الهام شده و تشبيهات او را گرفته است و مي‌توان گفت او يكي از بهترين و متفكرترين پيروان خيام است. اگر چه حافظ خيلي بيش‌تر از خيام، رؤيا، قوه تصور و الهام شاعرانه داشته است، ولي افكار او به پاي فلسفه مادي و منطقي خيام نمي‌رسد و شراب را به صورت اسرار‌آميز صوفيان درآورده. ولي خيام احتياج به پرده‌پوشي و رمز و اشاره ندارد، افكارش را صاف و پوست‌كنده مي‌گويد. همين لحن ساده، بي‌پروا و صراحت لهجه، او را از ساير شعراي آزادفكر متمايز مي‌كند. شعراي ديگر نيز از خيام تبعيت كرده‌اند و حتا در اشعار صوفي كنايات خيام ديده مي‌شود.

 

از همه تأثيرات و نفوذ خيام در ادبيات فارسي چيزي كه مهم‌تر است، رشادت فكري و آزادي است كه ابداع كرده و گويا به قدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در «‌نوروزنامه» در فصل «اندر ياد كردن قلم» حكايتي مي‌آورد كه قلم را از تيغ برهنه مؤثرتر مي‌داند و اين‌طور نتيجه مي‌گيرد: «... و تأثير قلم صلاح و فساد مملكت را كاري بزرگ است، و خداوندان قلم را كه معتمد باشند، عزيز بايد داشت. تأثير خيام در ادبيات انگليس و آمريكا، تأثير او در دنياي متمدن امروزه، همه اين‌ها نشان مي‌دهد كه گفته‌هاي خيام با ديگران تا چه اندازه فرق دارد. خيام اگر چه سر و كار با رياضيات و نجوم داشته، ولي اين پيشه خشك مانع از تظاهر احساسات رقيق و لذت بردن از طبيعت و ذوق سرشار شعري او نشده، و اغلب هنگام فراغت را به تفريح و ادبيات مي‌گذرانيده. اگر چه مابين منجمين مانند خواجه نصير طوسي و غيره شاعر ديده شده و اشعاري به آن‌ها منسوب است، ولي گفته‌هاي آن‌ها با خيام، زمين تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهيات و تصوف يا عشق و اخلاق و يا مسائل اجتماعي رباعي گفته‌اند. يعني همان گفته‌هاي ديگران را تكرار كرده‌اند و ذوق شاعري در اشعار و قافيه‌پردازي آن‌ها تقريبا وجود ندارد. شب مهتاب، ويرانه، مرغ حق، قبرستان، هواي نمناك بهاري در خيام خيلي مؤثر بوده. ولي به نظر مي‌آيد كه شكوه و طراوت بهار،‌ رنگ‌ها و بوي گل، چمن‌زار، جويبار، نسيم ملايم و طبيعت افسون‌گر، يا آهنگ چنگ ساقيان ماهر كه فصل بهار و نوروز را تكميل مي‌كرده، در روح خيام تأثير فوق‌العاده داشته. خيام با لطافت و ظرافت مخصوصي كه در نزد شعراي ديگر كمياب است، طبيعت را حس مي‌كرده و با يك دنيا استادي وصف آن را مي‌كند: روزي است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد... بنگر ز صبا دامن گل چاك شده.. ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست... چون ابر به نوروز رخ لاله بشست... مهتاب به نور دامن شب بشكافت... خيام در وصف طبيعت تا همان اندازه كه احتياج دارد، با چند كلمه محيط و وضع را مجسم و محسوس مي‌كند...

در نگارش اين مطلب از كتاب «خيام صادق» با گردآوري جهانگير هدايت، استفاده شده است.

 

روایت از:

ایسنا، «خيام به ‌روايت صادق هدايت». پندار نت (سایت فرهنگی هنری پندار)، ۸۵/۲/۲۷

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 7:42  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

جهانيان خيام را چگونه مي بينند؟

«خيام نيشابوري، به روايت نويسندگان ايراني و خارجي» مقاله اي است كه در سايت خبرگزاري ميراث فرهنگي آمده است؛

 

 

علاوه بر تاليفاتي كه در حوزه‌هاي ادبيات، علم، نجوم، موسيقي و حكمت از خيام به جا مانده است، تعداد كثيري از نويسندگان و پژوهشگران معاصر ايراني و خارجي، درباره اين حكيم، اديب و دانشمند كتاب‌هاي معتبري نوشته‌اند كه از ميان آنها مي‌توان «علي دشتي»، «ذبيح بهروز»، «حسن دانشفر»، «صادق هدايت»، «محسن هشترودي»، «مجتبي مينوي»، دكتر «محمد معين»، «بديع الزمان فروزانفر» و... را نام برد.

 

«پارمهانسا يوگاندا» با كتاب «خروش خم‌ها»، «فيتز جرالد» با اثري به نام «منظومه خيام‌وار»، «آرتور امانوئل كريستين سن» با تاليف «بررسي انتقادي رباعيات خيام»، «س. ب. موروچينك» و «ب.ا. روزنفلد» با كتاب «سه يار دبستاني» (خيام، نظام الملك و حسن صباح) و... نيز از جمله پژوهشگران و مولفان خارجي هستند كه با نگارش آثار ياد شده، درباره خيام و ادبيات و دانش و زمانه او آثاري را نگاشته‌اند.

 

از خيام نيشابوري، به جز «رباعيات» وي _ كه بين خوانندگان فارسي و غير فارسي زبان، بسيار آشناست _ چندين اثر تاليفي ديگر همچون «نوروزنامه» و رسالاتي در باب موسيقي، حكمت، نجوم و جبر و مقابله برجا مانده است كه هر كدام منشا و مرجع بسياري از آثار علمي و ادبي بوده‌اند.
جالب توجه است كه پس از شروع رسمي كار انتشاراتي‌ها در سال 1302 شمسي، در سال 1304 اثري با عنوان «كليات رباعيات خيام» به چاپ رسيد كه با مقدمه «فريدريش روزن»، محقق آلماني و توسط چاپخانه كاوياني منتشر شده بود.

 

تقويمي هم كه توسط عمر خيام از طبيعت استخراج شده بود، علاوه بر اين كه دقيق‌ترين تقويم جهان بشري است و هر ده ميليون سال، يك روز با طبيعت اختلاف پيدا مي‌كند، همواره مورد ارجاع اهل نجوم و ستاره‌شناسان بوده و براساس آن ده‌ها كتاب و مقاله به رشته تحرير كشيده شده است.

 

درباره خيام نيشابوري گفته‌اند:

«هزار سال آسمان و اختران را، در مدار و سير به شيب و بالا، جان بايد كندن، تا از اين آسيابك، دانه‌اي درست، همچون عمر خيام، بيرون افتد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 8:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

The Wine of Nishapur

 

« شراب نيشابور، ترجمه کم شناخته ای از رباعيات خيام» عنوان مقاله اي است كه توسط مهدي جامي در سايت BBC فارسي منتشر شده.

با نگاهي به عنوان مقاله، سوالي در ذهنم آمد؛ رباعيات خيام و شراب نيشابور ، آيا ارتباط ويژه اي بين اين 2 عبارت وجود دارد؟

مقاله را با هم مي خوانيم:

 

از زمان انتشار اولين ويرايش ترجمه ادوارد فيتزجرالد از رباعيات خيام (در 1859) وسوسه طبع آزمايی در ترجمه رباعيات همواره کسانی از دانشوران غربی را به ترجمه مجدد ترغيب کرده است. آخرين بار همزمان با انقلاب اسلامی پيتر ايوری و همکارش دست به ترجمه رباعيات زدند (1979).

 

شمار رباعيات خيام در ترجمه های اروپايی از 150 تا 500 رباعی مختلف است. گرچه خود فيتزجرالد در ويرايش نخست ترجمه هايش تنها 75 رباعی را ترجمه کرده بود اما در کار ادوارد هنری وينفيلد به 500 رباعی رسيد. آخرين ترجمه رباعی ها که کار ايوری است چيزی نزديک به نيمی از آن 500 رباعی را در بر می گيرد (235 رباعی).

دانشوران ايرانی نيز بويژه در دو سه دهه اخير ترجمه هايی از رباعيات خيام ارائه کرده اند گرچه هيچيک به شهرت ترجمه های غربيان نيست. همانطور که ترجمه های غربيان هم هيچيک به شهرت ترجمه فيتزجرالد که پيشگام معرفی خيام است نمی رسد.

جدی ترين ترجمه های ايرانيان از خيام، از کريم امامی و فواد روحانی است که هر دو برای دو نسخه انگليسی و فرانسوی شراب نيشابور ترجمه کرده اند. اثری که در خود ايران چندان شناخته شده نيست زيرا انتشار آن با مساله سلمان رشدی و کتاب آيات شيطانی او همزمان شد (1988) و فرصت مناسب برای پخش آن در ايران از دست رفت گرچه کتاب که در تيراژ 10 هزار نسخه ای انتشار يافت ( 5 هزار نسخه برای هر يک از دو زبان) در اروپا و آمريکا توزيع شد.

 

عکسهايی مدرن برای شعرهای خيام

کتاب شراب نيشابور از بسياری جهات اثری بکر و بديع در معرفی خيام به دنيای غرب است.

شاهرخ گلستان منتقد، عکاس، فيلمساز و برنامه ساز صاحب نام ايرانی که سالهاست در پاريس اقامت دارد، در سالهای سرخوردگی پس از انقلاب که به خيام رو کرده بود، تصميم گرفت با الهام از شعرهای او به عکاسی بپردازد و برای نخستين بار عکس را جانشين مينياتورهای سنتی کند که تا آنزمان در کتاب های رباعيات خيام در فضاسازی برای رباعی ها به کار گرفته می شد.

 

ابتکار شاهرخ گلستان برای امروزی کردن خيام بود يا در واقع برای برداشتی امروزی از رباعی های خيام و نشاندن فکر و شعر خيامی در جامعه امروز. او خود در مقدمه فارسی کتاب می گويد:

"از آنجا که مينياتور يک سبک قديمی از نفس افتاده است خواننده را خواه ناخواه از امروز جدا می کند و همراه با آن رباعی ها را در لايه ای از غبار زمان می پوشاند و در نتيجه به درک انديشه های تابناک خيام که بعد از نه قرن تازگی و درخشندگی خود را حفظ کرده و همچنان سخن روز است آسيب می رساند."

 

ترجمه ای فارغ از تکلفات ادبيانه

برداشت امروزی از خيام از نيمه دوم قرن بيستم در ترجمه رباعی ها نيز ديده می شود. رابرت گريوز و علی شاه در ترجمه ای که از خيام بدست دادند (1968) کوشيدند زبان ساده تر و عمومی تری را در ترجمه به کار گيرند. چنانکه ترجمه پيتر ايوری و جان هيث هم از همين ويژگی برخوردار است.

کريم امامی نيز وقتی به دعوت شاهرخ گلستان دست به کار ترجمه رباعی ها شد ظاهرا به همين نوگرايی توجه داشت.

در عين حال، شاهرخ گلستان از دو جهت به معيارهای سنتی وفادار ماند. نخست در انتخاب رباعی ها سختگيری نشان داد و کوشيد همان رقم هفتاد و اندی رباعی خيام را که سنتا از او دانسته می شود حفظ کند و در واقع بهترين و شاعرانه ترين و پرمغزترين رباعی ها را برای کتاب خود برگزيد و دو ديگر اينکه برای متن فارسی رباعی ها از خوشنويسی استفاده کرد.

به اين ترتيب شراب نيشابور اولين کتابی است که رباعيات خيام را به دست گروهی از ايرانيان برای مخاطب غربی ارائه می کند. نصرالله افجه ای وظيفه ايجاد فضای ايرانی کار را با خوشنويسی های خود بر عهده گرفته است، شاهرخ گلستان با عکس های نفيسی که رهاورد سفرهای او به نقاط مختلف جهان است گسترش شعر و انديشه خيامی را در دنيای معاصر نشان داده است و کريم امامی ( و فواد روحانی در نسخه فرانسوی) روايت خيام را از ديد و قلم يک مترجم ايرانی عرضه می کند.

 

کريم امامی از سپهری تا خيام

تا آنجا که کارهای امامی نشان می دهد اين اولين بار است که او به ترجمه اثری از ادب کهن فارسی به انگليسی دست می زند. او که اصولا آدمی مدرن بود و ترجمه های بسيار خوبی از شعر ستارگان ادب معاصر ايران مانند فروغ فرخزاد و سهراب سپهری به دست داده است در ترجمه خيام نيز زبانی امروزين برگزيد.

کريم امامی از مترجمانی است که در رعايت سبک نويسنده اصلی بسيار مقيدند. اما اين تنها موردی است که امامی تلاش کرده است به جای مقيد کردن خود به حفظ سبک و زبان کهنه خيام روايتی امروزين از متن بدست دهد.

يکی از محاسن اين روش آن است که ترجمه تا حد ممکن به متن اصلی رباعی ها وفادار می ماند. مترجم تمام سعی خود را در انتقال معنای اشعار به کار برده است و کمتر در قيد و بند قافيه و موسيقی کلام خود بوده است.

 

دو گرايش در ترجمه شعر

برای کسی که ترجمه رباعيات را از فيتزجرالد خوانده باشد لذت ادبی از ترجمه امامی بردن کار دشواری خواهد بود. اما نکته اساسی در آن است که اگر فيتزجرالد به جای ترجمه به بازسازی و بازسرايی رباعی های خيام در زبان انگليسی پرداخته است کريم امامی وظيفه خود را صرفا ترجمه رباعی ها تعريف کرده و پا را از آن فراتر نگذاشته است.

بنابرين در حالی که معمولا با خواندن ترجمه های فيتزجرالد نمی توان دانست او دقيقا کدام رباعی را در ترجمه/بازسرايی خود مدنظر داشته است، از راه ترجمه های امامی همواره می توان اصل رباعی را بآسانی حدس زد.

به عبارت ديگر، اگر در ترجمه های خيام دو شيوه مترجمانه و اديبانه را بتوان تشخيص داد، هر قدر ترجمه هايی مانند فيتزجرالد به سمت اديبانه بودن گرايش دارند، ترجمه کسانی مانند امامی به مترجمانه بودن نزديک است. ترجمه اديبانه با حفظ روحيه متن به خود اجازه می دهد زبان آن را آزادانه تغيير دهد، حال آنکه ترجمه امين و مترجمانه حفظ روحيه متن را در هر چه نزديکتر باقی ماندن به زبان متن می داند. امری که البته در کار ترجمه شعر و بويژه شعر کلاسيک بسيار دشوار است. به همطن دليل هم کسانی مانند احمد شاملو در ترجمه رفتاری اديبانه پيش می گرفتند و شعر را از نو در زبان خود می سرودند.

 

انتخاب ميان امانت و حس غنايی

به اين ترتيب کار امامی به کار کسانی مانند پيتر ايوری نزديک می شود که می خواهند تا جايی که ممکن است و زبان انگليسی اجازه می دهد به زبان و تعبيرات خيام نزديک باشند. اما به همين ترتيب وی در معرض انتقاداتی خواهد بود که به ايوری نيز وارد شده است:

"ترجمه ايوری و هيث از ديد زبانی ترجمه ای ناهموار است. در حالی که برخی از انديشه های زيرکانه خيام در اين زبان مدرن بخوبی منتقل شده است اما از نظر تاثير ادبی چندان قوتی ندارد. با اينهمه زبان اختيار شده همواره نيز مدرن باقی نمی ماند و گاه با واژگانی کهنه شده در می آميزد. مترجمان تلاشی نکرده اند که در ترجمه خود قافيه و هم-آهنگی واژگان را در نظر بگيرند که البته قابل پذيرش است اما اينکه ترجمه آنها از حس غنايی هم بی بهره باشد چيزی نيست که بتوان پذيرفت. نايکدستی سبک و آهنگ ترجمه هم آزار دهنده است. گاه سيلاب های هر سطر به شش می کاهد و گاه تا بيست سيلاب افزايش می يابد. اين چيزی است که همواری و آسانی خواندن را می گيرد."

به دليل کم شناخته بودن شراب نيشابور در ايران نقد و معرفی از کتاب انجام نشده است اما نجف دريابندری، مترجم صاحب سبک، در شماره 7-8 مجله جهان کتاب چاپ تهران نقدی بر ترجمه های کريم امامی از رباعيات منتشر کرده است. اين نقد، نظرات اوست در باره 15 رباعی از 72 رباعی ترجمه شده در شراب نيشابور.

 

شراب نيشابور در تهران

ترجمه آثار جاودانه ادبی يک کار دايمی است. در واقع در هر دوره ای و با هر تغيير بزرگ ذوقی و زبانی نياز به ترجمه مجدد اين آثار مطرح می شود. خود مترجمان هم معمولا علاقه مندند که آثار درجه يکی را که ترجمه می کنند مرتبا بازبينی کنند. فيتزجرالد از ترجمه های خيام پنج ويرايش منتشر کرد.

می توان اميدوار بود که کريم امامی هم ترجمه های خود را بر اساس نظرات تازه خود و نقدهای شفاهی و کتبی ديگران بازنگری کرده باشد. اگر چنين باشد انتشار نسخه تازه ای از شراب نيشابور در تهران با تکيه بيشتر بر متن تا عکس می تواند ترجمه های امامی را برای گروههای وسيعتری دستياب کند. بخصوص که او در سالهای اخير به مرجعی در زمينه ترجمه تبديل شده بود و بحث های بسياری را در ترجمه متون ادبی از طريق مجله وزين مترجم هدايت و مديريت می کرد.

شراب نیشابور ( The Wine of Nishapur) يا به قول کريم امامی – در کتاب از پست و بلند ترجمه- "خيام ِ نفيس ِ پهن‌پيکر ِ چاپ پاريس"، کاری است از انتشارات سوفل ( Souffles) که در 120 صفحه (بدون صفحه شمار) قطع رحلی مربع در نوامبر 1988 منتشر شده است.

 

لينك هاي مرتبط

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 9:39  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

از شبكه آموزش سيما از خيام پرسيدم.

گفت:

 

امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقاً مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیام معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.

 

سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نيشابور دارفاني را وداع گفت. او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور رفته و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.

 

 

ويژگي سخن

خيام در زمينه ادبيات و شعر، بيشترين معروفيت را در رباعيات به دست آورده چون رباعيات او بسيار ساده و بي آلايش و دور از تكلف و تصنع نوع زبان شعري است در عين اينكه شامل فصاحت و بلاغت است داراي معاني عالي و استوار است. خيام در اين رباعيها افكار فلسفي خود را به زيباترين شكل بيان مي كند و اين رباعيها را غالباً در دنبال تفكرات فلسفي خود سروده و به همين علت است كه خيام در زمان خود شهرتي در شاعري نداشته و بيشتر به عنوان حكيم و فيلسوف معروف بوده اما بعدها كه رباعيهاي لطيف و فيلسوفانه او مشهود شد نام او در شمار شاعراني قرار گرفت كه شهرت جهاني پيدا كردند. خصوصيات ديگري كه در اشعار خيام نمودار است اين است كه سخنش در كمال متانت و سنگيني است. اهل شوخي و مزاح نيست، با كسي كار ندارد چون او حكيمي است متفكر، دنبال سخنوري نيست و هنگامي كه در اشعارش دقت مي كنيم متوجه مي شويم كه افكار شعري او بر دو يا سه موضوع بيشتر نيست: يادآوري مرگ، تأسف بر ناپايدار بودن زندگي و بي اعتباري روزگار. از ميان شعراي بزرگ ايران كمتر كسي به اندازه خيام است كه شهرت جهاني داشته باشد چون اشعار او به زبانهاي مختلف ترجمه شده است.

 

 

معرفي آثار

آنچه كه از آثار خيام وجود دارد يا تاريخ نويسان وجود آنها را ذكر كرده اند رساله ها و مقالاتي است كه او در علوم مختلف نوشته است كه عبارتند از:

1- رساله اي در جبر و مقابله

2- رساله اي در شرح اصول اقليدس

3- زيج ملكشاهي يا زيج جلالي

4- رساله اي در طبيعيات

5- رساله در وجود

6- رساله فلسفي كه در آن از حكمت الهي در آفرينش عالم و تكاليف مردم و عبادات بحث مي كند.

7- رساله اي در اختلاف فصول و اقاليم 8- نوروز نامه كه درباره رسوم و اعياد ايرانيان به ويژه تاريخ و آداب ايرانيان در روز عيد نوروز است. 9- ديوان رباعيات

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 18:5  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |