تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 

نيشابور از شهرهاي شرق اسلامي است که در دوره‌هايي از تاريخ اسلامي در علوم و توسعه آن جايگاهي ممتاز داشت. توجه علماي بزرگ به اين شهر و حتي اقامت در آن، نيشابور را به يکي از مهم‌ترين مراکز علمي آن دوران تبديل کرد. موقعيت ممتاز نيشابور، جغرافي‌نويساني چون ياقوت حموي را به ارائه گزارشي در خور از اين شهر وا داشته است.

ياقوت حموي تاريخ و تحولات اين شهر را در کتاب معجم البلدان و شرح حال علما، متفكران و ادباي اين ديار را در معجم الادباء آورده است. اين امر سبب شده است که يکي از غني‌ترين گزارش‌ها درباره‌ی نيشابور فراهم شود. حضور انديشمندان و صاحب‌نظران در سده‌هاي چهارم به بعد به رونق علمي آن شهر افزود و اوج آن تا پيش از حمله مغول زمينه رشد و تعالي را براي آنان فراهم آورد. بررسي وضعيت شهر نيشابور در سده‌هاي فوق و يافتن علل و چگونگي تحولات علمي آن با اتکا به نوشته‌هاي ياقوت حموي از اهداف اين مقاله است.

 

 

ياقوت حموي [1] از شاخص‌ترين جغرافي‌دانان است که با نگاشتن معجم‌البلدان خدمت بزرگي به علم جغرافيا و تاريخ و پيدايي جغرافياي تاريخي كرده است. اين کتاب از بي­نظيرترين معجم‌ها در علم جغرافياست که براساس حروف الفبا تقريباً به مناطق جغرافيايي پرداخته كه در زمان ياقوت وجود داشته يا نامي از آن‌ها باقي بود. کتاب ديگر حموي معجم الادباء است كه در حوزه رجال و ادب نگاشته شده است. وي در اين کتاب، به شرح حال افرادي پرداخته كه در حوزه‌ی علوم ديني، ادب و تاريخ شناخته شده و يا صاحب اثر بوده‌اند. بيشترين خدمت او به تاريخ و جغرافيا از طريق نگارش معجم‌البلدان بود كه وسواس و دقت زيادي در آن داشته و بسياري از نقاط ذكر شده را به چشم خود ديده است.


گزارش حموي از ذيل مدخل نيساوبر نگاشته شده، نشان‎دهنده‌ی موقعيت ممتاز اين شهر از نظر علمي در عصر خويش است. به نظر مي‌رسد موقعيت ممتاز نيشابور، متأثر از عواملي چون اقبال علما و صاحب‌نظران به اين شهر و حضور در آن‌جا بود، به خصوص اين مهاجرت از شهر پرآوازه‌ی بغداد انجام مي‌شد كه خود معلول عوامل مختلفي بود. بررسي چگونگي اين امر از ديدگاه حموي، مي‌تواند به چرايي رونق علمي نيشابور کمک کند. سوي ديگر مسئله، آن است که نيشابور داراي چه موقعيت و ويژگي‌هايي بود که موفق به جذب عالمان علوم مختلف شد.


در آغاز لازم است به علل توجه علما به پايگاه علمي نيشابور و به طور عام خراسان بزرگ و شرق اسلامي و مهاجرت آنان از بغداد بپردازيم. شهر بغداد با کوششي که منصور عباسي در اواسط قرن دوم هجري در جلب علما و صاحب‌نظران علوم مختلف به آن شهر تازه تأسيس داشت، سبب اوج گرفتن و رونق آن شد، به طوري كه تا مدت‌ها مرکز علوم گوناگون و مورد توجه عالمان بود. اما نا آرامي‌هاي سياسي و فرقه‌اي در بغداد تأثير باز­دارنده‌اي بر رونق شهر در سال‌هاي بعدي داشت. پس از پايان يافتن ماجراي محنه، هنوز انديشه سياسي معتزله در جامعه طرفداراني داشت. تا اين که با ظهور ابوالحسن اشعري و گرايش او به ادله کلامي اهل سنت و حديث، رويكرد او، به تدريج گفتمان غالب جامعه گرديد. در چنين فضايي انديشه‌هاي رقيب و غيررقيب مورد بي­مهري قرار گرفتند و عکس‌العمل آنان در فضاي سياسي جامعه‌ی بغداد اثر گذاشت و بغداد مدت‌ها به صحنه کشاکش اين انديشه‌ها تبديل شد؛ البته غلبه با گفتمان غالب بود. پس از تسلط سلجوقيان بر بغداد و وزارت خواجه نظام‌الملک طوسي عامل ديگري به تشتت و درگيري فضاي فکري افزوده شد. تأسيس نظاميه‌ها و تقيد به آموزش علوم مرتبط با اساس‌نامه‌ی نظاميه، جو علمي را سخت تحت تأثير قرار داد.


از نظر اجتماعي، درگيري‌هاي عمده‌اي از سده‌هاي دوم و سوم تا زمان سقوط اين شهر به دست مغولان گزارش شده است که پيروان مذاهب را به جان هم مي‌انداخت. منازعات فرقه اي که ميان حنبلي­ها و شافعي‌ها و گاه با شيعيان رخ مي داد
[2]، محيط ناآرامي را به وجود آورد که در آن مجال رفتار انديشمندانه کمتر رخ مي نمود. درگيري‌ها گاه چنان بود که دامنه‌ی آن بزرگان سياسي را نيز فرا مي‌گرفت.


ناآرامي‌هاي سياسي و اجتماعي بغداد تأثير مستقيم و عميقي در رکود علمي شهر داشت. اين فضاي ملتهب سبب شد که در مناطق ديگري که استعداد و شايستگي تبديل شدن به قطب علمي را داشتند، امکان و زمينه رشد علمي و جذب عالمان فراهم شود. خراسان بزرگ و از جمله نيشابور در زمره‌ی اين مناطق قرار دارند. نيشابور در کنار شهرهايي از قبيل اصفهان، مرو، بلخ، بخارا و ري به قطب‌هاي علمي رقيب بغداد تبديل شد.

 

با اين توضيح، به بررسي وضعيت شهر نيشابور از منظر ياقوت حموي مي‌پردازيم. در اين راستا سعي شده ضمن توجه به قطب علمي نيشابور، ميان سبک اطلاع‌رساني جغرافياي تاريخي و گزارش‌هاي رجالي ارتباط برقرار گردد. در اين مقاله، فرض بر آن است که ياقوت با ذکر ويژگي‌هاي جغرافياي نيشابور، ممتاز بودن علمي اين شهر را مد نظر قرار داده است. از اين رو ضمن بحث درباره‌ی شخصيت هاي علمي شهر - اعم از تولد، اقامت يا سكونت موقت يا دايمي آن‌ها-  تلاش كرديم برتري و امتياز مذکور را نشان دهيم. همچنين كوشيديم داده‌هاي ياقوت با اطلاعات ديگر جغرافيانويسان - ترجيحاً هم‌عصر وي - تکميل شود. تا اطلاعات جامعي از نيشابور ارائه گردد.


ياقوت، ذيل واژه‌ی «نيساوبر» درباره جغرافيا و تاريخ نيشابور سخن گفته است. گزارش وي از نيشابور از دوره اسلامي اين شهر آغاز مي‌شود
[3]. با اين حال، به هنگام ذکر وجه تسميه‌ی شهر، پيشينه تأسيس آن را از نظر دور نداشته است. در دوره اسلامي، از زمان طاهريان كه نيشابور را مركز حكومت خود قرار دادند، اين شهر در غرب خراسان بزرگ، از مهم‌ترين شهرها به حساب مي آمد. ياقوت توضيح درباره‌ی نيشابور را با آوردنِ نحوه‌ی تلفظ نام شهر آغاز كرده است تا به اين وسيله تلفظ صحيح آن را نشان دهد: «نيسابور» كه به گفته‌ی وي عامه آن را «نشاوور» خوانند [4]. اين اشاره، شيوه‌ی كار ياقوت را نشان مي‌دهد كه با زبان‌شناسي آغاز كرده است. به نظر مي رسد، اين از شيوه‌هاي مرسوم در گزارش‌ها بوده است.


عبارت بعدي در معجم البلدان، ويژگي نيشابور در زمان ياقوت با وجود حمله‌ی مغول و ويراني شهر را نشان مي‌دهد. او نوشته است: «آن‌جا شهر بزرگي است كه فضايل چشمگير دارد» و افزوده است «معدن فضلا و منبع علماست». همچنين تأکيد کرده كه مانند آن را در هيچ يک از شهرهايي كه گشته، نديده است. وي پس از آن از طول و عرض جغرافيايي شهر سخن گفته و آن را در بخش چهارم از اقليم پنجم ذكر كرده است. اقليم پنجم شامل بيشتر مناطق ايران، ماوراءالنهر تا سرزمين يأجوج و مأجوج، بخش شمالي بلاد شام، جزاير قبرس و رودس در درياي شام (مديترانه) و تمامي سرزمين مغرب در شمال آفريقا است كه به بلاد طنجه در درياي مغرب منتهي مي‌شود
[5].


نيشابور، در آن عصر از مهم‌ترين شهرهاي خاوران به حساب مي‌آمد و حتي در سده‌ی چهارم هجري اهميت آن تا بدان حد بود که کهن‌ترين دروازه‌ی هرات به سوي نيشابور باز مي‌شد
[6]. به نظر مي‌رسد، اهميت شهر علاوه بر آباداني و دلايل سياسي، به سبب موقعيت علمي شهر نيز بوده باشد [7]. از اين رو علاوه بر ياقوت، در شرحي که مقدسي از اين شهر ارائه داده نيز عظمت شهر را مي‌توان دريافت. مقدسي در توصيفي، نيشابور را شهري مهم و مرکزي آبرومند دانسته که همپايه­اي در اسلام براي بهترين‌هايي که در آن گرد آمده‌اند، نمي‌توان سراغ گرفت. بزرگي زمين و پهناوري آن، آب گوارا، نيرومندي هوا، فراواني دانشمندان و بزرگان و پيشوايان پي‌گير، ميوه مرغوب و بسيار، گوشت خوب و ارزان، زندگي مرفه و سودمند، بازارهاي گشاد و خانه‌هاي بزرگ، آبادي‌هاي گرانمايه و باغ‌هاي دلگشا، خاک چسبنده، ذوق‌هاي حساس و مجلس‌هاي گرانقدر، آموزشگاه‌هاي بانظم، انتظام امور و شايستگي و رسم و آيين گزيده، هنر و مهارت، بازرگاني و عبادت، همت و مردانگي، گذشت و بخشش و امانت‌داري، صفات و ويژگي‌هايي است که در آن عصر، نيشابور به آن‌ها متّصف و شناخته شده بود [8]. اگرچه مي‌توان در توصيف فوق قدري مبالغه را ديد، اما چيده شدن آن‌ها پشت سر هم نشان برتري‌هايي دارد که در سده چهارم ­هجري براي شهري قابل تصور است. مسلم است از ديد افراد نکته‌سنجي چون مقدسي که شهرهاي بسيار را به چشم ديده، نيشابور در درجه‌اي از علو قرار داشت که او را وادار به ستايش آن كرده است.


ياقوت کوشيده است اطلاعات جامعي درخصوص نيشابور ارائه دهد؛ به همين سبب در آغاز، اختلاف آرا در نامگذاري شهر را نقل كرده است: گروهي گفته‌اند شاپور از آن منطقه كه روستاهاي زيادي داشت عبور مي‌كرد كه گفت خوب است در اين منطقه شهري باشد و به آن نَيشابور گفته شود. «نيشابور»، «سابورخواست» و «جنديشاپور» از نام‌هايي است كه به خروج شاپور از محل حكومت خود مرتبط است و او چون به محل حكومتش بازنگشت و يارانش از يافتن وي نااميد شدند، گفتند: «نيست سابور» و به «سابور خواست» آمدند و گفتند: «سابور خواست» يعني شاپور را مي‌خواهيم. پس از آن به جندي‌شاپور رفتند و گفتند: «وندساپور» يعني شاپور پيدا شد
[9].


از ديگر اسامي شهر، ابرشهر
[10] يا ايرانشهر آمده است. ياقوت با وجود اطلاق نام «ايرانشهر» به نيشابور با ذکر محدوده‌ی جغرافيايي، معناي ايران‌شهر را تعريف کرده و گفته است که به همه سرزمين‌هاي ميان جيحون و قادسيه ايرانشهر گفته مي‌شود [11]. وي به اين شيوه کوشيده است از محدود کردن دامنه تعريفي اين واژه ممانعت کند. تعيين حدود فوق با مشخصات فلات ايران سازگارتر است که دال بر تعريف دقيق واژه‌ها در آن عصر نيز مي باشد. ياقوت در معجم‌الادباء به نقل از بيهقي و در شرح حال وي آورده است كه نقل شده هر عضوي از عميدالملك كندري، وزير طغرل، در محلي مدفون است از آن جمله جمجمه و مغز او که در نيشابور است [12].

 

ياقوت، در ادامه به ذكر موقعيت جغرافيايي شهر پرداخته و فاصله آن را تا ري 160 فرسخ، تا سرخس چهل فرسخ و تا مرو شاهجان سي فرسخ ذكر كرده است. مقدسي نيز فاصله آن را تا اصفهان سي مرحله و تا جيحون بيست مرحله دانسته است [13].


پيش از آغاز دوران اسلامي، نيشابور تحت الشعاع مرو قرار داشت اما آمدن اسلام نيشابور جاي آن را گرفت
[14]. در سده‌هاي چهارم تا حمله مغول، نيشابور شهري بزرگ و بسيار آباد بوده است. مؤلف ناشناس حدود العالم (تأليف 372هـ) نيشابور را بزرگ‌ترين شهر خراسان و «با خواسته تر» ذكر كرده است كه محل استقرار سپهسالاران بود و كهندژ، ربض و شهرستان داشت [15]. مساحت آن حدود يک فرسخ در يك فرسخ بود، جمعيت آن نيز زياد بود و محل بازرگانان به شمار مي‌رفت. از ويژگي‌هاي شهر نحوه تأمين آب بود. اين شيوه­ي تأمين آب در آب و هواي نسبتاً خشک منطقه از تبخير آن جلوگيري مي‌کرد و در عين حال آب مصرفي را در اختيار مصرف کننده قرار مي‌داد. آب چشمه‌ها از طريق قنات در زيرزمين جاري مي‌شد و پس از رسيدن به شهر به سرداب‌هايي كه براي اين كار آماده شده بودند، هدايت مي‌شد. در اين سرداب‌ها هميشه امکان دسترسي به آب فراهم بود [16]. شرح اين کاريزها چنين داده شده است:


«در نيشابور کاريزها دارند که در زير زمين روانند و در تابستان سرد هستند و با پايين رفتن از چهار تا هفتاد پله به آن‌ها مي­رسند. کاريزها در آبادي آفتابي مي‌شوند و برخي از آن‌ها در شهر آشکار شده در کوچه‌ها مي‌گردند. مانند آن‌چه که در حيره و باب معمر و ... ديده مي‌شود
[17].


نيشابور به سبب تقسيمات منطقه‌اي، مناطق و ملحقاتي نيز داشت. اين مناطق علاوه بر انتساب به نيشابور از نظر اداري و سياسي نيز تابع اين شهر بودند. احتمال دارد به همين سبب، مقدسي يکي از دلايل اهميت اين شهر را مهم بودن روستاهايش دانسته که آن را به خوره
[18] تبديل کرده بود، نه بسيار بودن شهرهايش [19]. ياقوت در تعيين حدود و مناطق همجوار شهر، سيزده روستا و چهار خا‌ن منسوب به نيشابور را ذكر کرده است [20]: بوژگان، خايمند، سنگان، سلومد و زوزن [21]. در قرن چهارم هجري، شهرك‌هايي از حدود نيشابور بودند كه هر كدام منطقه‌اي وسيعي را در برگرفته و كشت و زرع بسيار داشتند که محصول عمده برخي از آن‌ها كرباس بود [22]. پيش از آن، در آغاز سده چهارم هجري، ابن رسته، نيشابور را شهري صحرايي ـ كوهستاني خوانده است كه شهرهايي داشت از جمله زام (Zam)، باخرز (Bakharz)، جوين (Djuwain) و بيهق. علاوه بر آن سيزده روستا و چهار ربع داشت که ربع‌ها عبارت بودند از: ريوند، تكاب، بشت‌فروش و مازول. روستاها نيز شامل استوا، ارغيان ، اسفراين، جوين، بيهق، بشت، رخ، باخرز، زام، زاوه، زوزن، اشبند و خواب (خواف) بود [23]. «فنجكرد» نيز روستايي از روستاهاي نيشابور بود كه فنجكردي به آن منسوب بود [24].


ياقوت، در معرفي نيشابور از تركيب محلات شهر صحبت نكرده است
[25] و اين در حالي است كه به طور مسلم شهر محلاتي داشت و به مناطقي تقسيم ‌شده بود. وي در معجم‌ الادباء، ضمن سخن گفتن از ادبا و علماي نيشابور از برخي محلات شهر نام برده است: «باخرز» محله‌اي كه علي‌بن حسين باخرزي به آن منسوب بود [26]، «ميدان» [27] و «حيره» كه در زمان ياقوت ويران شده بود [28] و محله عسکر [29].


ياقوت، در گزارش‌نويسي خود پس از ذکر کليات جغرافيايي و تقسيمات منطقه‌اي، به محصولات شهر پرداخته است. وي محصولات كشاورزي شهر را با ذكر ميوه و «چيزهاي خوب زياد» آغاز مي‌كند و از وجود ريواس ياد كرده كه در دنيا مانند ندارد و هر كدام از آن‌ها يك من و حتي بيشتر از آن وزن دارند. «من» وزني است كه مردم آن عصر با آن كار مي‌كردند و معادل پنج رطل عراقي بود. خوبي محصول ريواس علاوه بر ياقوت مورد توجه مقدسي نيز بوده است
[30]. وي چاقو و ريواس آن را بي‌مانند خوانده است [31]. در حدود العالم جامه‌هاي گوناگون ابريشم و پنبه از محصولات شهر خوانده شده است [32].


گزارش‌هاي ياقوت، نشان از علاقه وي به دادن دقيق‌ترين اطلاعات از شهر است که امروزه کار جغرافياي تاريخي را آسان‌تر کرده است. ياقوت پس از معرفي جغرافياي شهر، به ذكر تاريخ نيشابور پرداخته است. او زمان فتح شهر را به سال 31 هـ زمان خلافت عثمان بن عفان سومين خليفه مسلمانان به دست عبدالله ‌بن عامربن كريز ذكر كرده است. شهر به روش صلح فتح شد و مسلمانان در آن مسجد جامعي ساختند.


ياقوت، در اين بخش نيز تفاوت‌ها را از نظر دور نداشته، به روايت ديگري در مورد فتح نيشابور در زمان خلافت عمر به دست احنف ‌بن قيس اشاره كرده است كه با نقض عهد مردم شهر در زمان عثمان، وي عبدالله‌ بن عامر را اعزام كرد و او بار ديگر شهر را فتح كرد. تاريخ رخدادها و وقايع شهر از اين زمان تا سده ششم هجري که زمان ورود ترکان غز است مغفول مانده و عملاً ياقوت اطلاعاتي در اين بخش ارائه نداده است. به نظر مي­رسد، از نظر او ورود اسلام يکي از شاخص‌ترين وقايع در تحولات يک شهر مي‌توانست باشد که در جمله­هاي نخست شرح مناطق و شهرها‌ي مختلف، به آن اشاره كرده است.

 

معلوم نيست كه علت اين خلأ پانصد ساله در داده هاي تاريخي ياقوت چيست؟ احتمال مي رود که يا منابع اطلاعاتي وي دراين باره اندک و ناقص بوده و يا وي برخي رخدادها را مهم تلقي کرده و از ديگر وقايع چشم پوشيده است. با وجود اين، ملاک گزينش نيز مشخص نشده است؛ البته هرچه به زمان زندگي ياقوت نزديک‌تر مي‌شويم، ذکر وقايع تاريخي بيشتر مي‌شود.


پس از درگيري ميان ترکان غز با سلجوقيان در سال 548 هـ كه با اسير شدن سنجر سلجوقي همراه بود، اغلب مناطق خراسان تحت تسلط غزها درآمد. اين امر «سبب مصيبت عظيمي» براي شهر شد. غزها به گواهي ياقوت، به نيشابور آمده هركس را يافتند، كشتند و اموالشان را غارت كردند، به طوري كه در شهر چيزي قابل شناسايي نماند و هر چه بود تخريب و سوزانده شد. پس از استيلاي مؤيد، يكي از غلامان سنجر، مردم شهر به محله‌اي كه به آن شاذياخ (شادیاخ) گفته مي‌شد انتقال داده شدند. شاذياخ و ديوارهاي آن تعمير شد و آن‌جا از آبادترين و بهترين شهرها شد به طوري كه منافع مردم و احوال آنجا زياد بود، زيرا «آن‌جا ديواره دهليز شرق بود و ناچار بايد در ورودي بسته مي‌شد». اين وضع تا سال 618 هـ ادامه داشت و ياقوت در اقامت كوتاهي در اين سال در شاذياخ نيشابور مانده بود
[33]. با اعتماد به داده­هاي وي به نظر مي­رسد، نوعي جا به‌جايي در مکان شهر به وجود آمد. شاذياخ که به جاي شهر اصلي برگزيده شده بود، گسترش و توسعه يافت و جاي نيشابور ويران شده را گرفت.


زندگي ياقوت، مصادف با حملات مغول به فرماندهي چنگيزخان به ايران بود. او بخشي از وقايع را به چشم خود ديده است. اطلاعات اين بخش و نوشته‌ها و يا گزارش‌هاي او از وقايع، حاصل نزديک‌‌ترين گزارش‌هاي شفاهي بينندگان درباره رخدادهاست. وي در ادامه‌ی ذكر تاريخ شهر به ورود «كفار ترك» كه تاتار ناميده مي‌شدند در 618 هـ از ماوراءالنهر اشاره كرده است. وي نوشته است تاتارها بر خراسان چيره شدند و محمد بن تکش بن­آلب ارسلان خوارزم شاه که سلطان كل شرق تا ديوار‌هاي همدان بود، از مقابل آن‌ها گريخت و آنان او را تعقيب كردند تا اين كه وي در طبرستان مرد. با تعقيب سلطان محمد خوارزم‌شاه راه مغول به داخل سرزمين‌هاي ايران باز شد و شهرهاي استان خراسان در ابتداي خط حمله مغول قرار گرفتند.


داستان رويارويي نيشابوريان با مغول را ياقوت چنين ذكر كرده است: تعداد زيادي از مردم خراسان و ديگران از نيشابور جمع شدند و حصن‌هاي آن را تقويت كردند تا اين‌كه دسته‌اي از كفار به آن‌جا رسيدند و مردم مانع آن‌ها شدند. روزي مقدمه سپاه كفار به ديوار شهر نزديك شدند و مردي از نيشابوريان به او تير انداخت و او را كشت. تاتار بازگشتند و پادشاه بزرگ آن‌ها «جنکزخان» يا «چنگيزخان» نام داشت به آن‌جا آمد و فرد كشته شده شوهر دختر وي بود. او با جديت سرگرم نبرد با مردم شد. در اين حين گروهي به سركردگي فردي در يكي از دروازه‌هاي شهر فكر كردند، پيکي را نزد كفار بفرستند به آن شرط كه در ازاي تسليم شدن، پس از فتح شهر آن فرد را در رأس شهر و حاكم آن قرار دهند. چنگيز پذيرفت و آنان دروازه‌هاي شهر را گشودند و نخستين كساني كه به دستور چنگيز كشته شدند، همان فرد و يارانش بودند. به نظر مي‌رسد مقاومت نيشابور در برابر سپاه مغول قوي و طولاني مدت بود. ياقوت تأکيد کرده است: گفته شده که تاتارها با مورد حمله قراردادن شهر با منجيق و ديگر وسايل به زور آن را گشودند و به خشم وارد شهر شدند و مردم و اموال را مي‌طلبيدند و هر بزرگ و كوچك، زن و كودك را كه يافتند، كشتند. پس از آن شهر را ويران و با خاك يكسان كردند و همه مناطق را براي يافتن گنجينه‌ها كندند. ياقوت تأكيد دارد كه به او خبر رسيده است كه آنان هيچ ديواري قائم باقي نگذاشتند. البته ويران کردن شهر به اين امر خاتمه نيافت و پس از رفتن آن‌ها گروهي از جانب خوارزم‌شاه آمدند و براي يافتن دفينه‌ها آن‌جا را زير و رو كردند.


ياقوت با ناراحتي بسيار آيه استرجاع «انالله و إنّا اليه راجعون» را ذكر كرده و مي‌گويد اسلام هرگز مصيبتي مانند مغول نديده است.


ياقوت در ادامه‌ی مدخل نيشابور، اشعاري از چند شاعر به ويژه قاضي ابوالحسن­ استرآبادي، مرادي و ابوالعباس زوزني معروف به مأموني را در مدح نيشابور آورده است. توضيحات ياقوت درباره‌ی نيشابور به ذكر عالم نيشابوري ابوعلي حسين‌بن‌علي‌بن زيدبن­داوود بن يزيد نيشابوري صائغ منتهي مي‌شود كه در طلب علم و حديث سفر كرد و حديث را از علماي بزرگي شنيد و آن‌ها را تصنيف كرد. ياقوت به نقل از ديگران حسين‌بن‌علي بن‌يزيد ابوعلي نيشابوري را حافظ و يگانه زمان خود در حفظ قرآن، تقوا و پاكدامني خوانده است كه در شرق و غرب مشهور بود و در طلب علم شهرهاي نيشابور، هرات، نساء، جرجان، مروالرود، ري، بغداد، كوفه، واسط، اهواز، اصفهان، مناطقي از شام، مصر و بيت‌المقدس را زير پا گذاشت و از علماي آن نواحي حديث جمع كرد و سرانجام در نيشابور درگذشت
[34].


از اين‌جا مي‌توان ميان دو کتاب ياقوت رابطه‌اي برقرار کرد. به طور طبيعي نبايست «معجم الادباء» را کتابي جغرافيايي دانست، اما اطلاعاتي که ياقوت ضمن شرح حال افراد مي­دهد به تکميل اطلاعات مربوط به نيشابور در «معجم البلدان» کمک مي کند. عمده‌‌ترين توجه ياقوت در معجم‌الادباء به افراد است. او از چندين نيشابوري نام برده و درمورد شرح حال و آثار آنان سخن گفته است. نگاهي به شرح حال افراد مذكور و سال مرگ آنان نشان مي‌دهد كه از سده چهارم تا ششم هجري، نيشابور در علوم شاخص بوده است؛ اغلب نيشابوريان نام برده شده توسط ياقوت، در سده‌هاي چهارم و پنجم و ششم زيسته‌اند كه اوج آن از نيمه دوم سده چهارم تا اواسط سده ششم است. افرادي از قبيل حسن بن­احمد (م471 هـ) محدث، حسن‌بن عبدالله (م 470 هـ) پيشگام در ادب، ابونصر لغوي (م480 هـ) عالم در قرائات، حديث و ادب، اديب لغوي (م 378 هـ) فقيه و متكلم و شاعر، بديع‌الزمان احمد بن حسين (م397 هـ) عالم در علوم ديني، احمد بن ابراهيم ‌(م 346 هـ) دانشمند در علم قرائت، ‌احمدبن‌حسن‌المقري (م381 هـ) عالم در علم قرائت، احمد‌بن­خالد­لغوي (زنده در اواخر سده چهارم) مشهور در ادب، و علي‌بن‌عبدالعزيز محدث كه در سال 237 هـ در نيشابور بوده است. محمد‌بن احمد هَمَماة رامش معروف به ابونصر نحوي نيشابوري (م489 هـ) كه در علم قرائات، علم حديث، زبان و لغت عربي صاحب نظر بود و از شعر بهره وافر داشت
[35]. ابراهيم بن اسحاق اديب لغوي که در طلب حديث مناطق زيادي از دنيا را گشت و سپس تا زمان مرگ در سال 378 هـ در نيشابور زيست. وي با وجود شاعر بودن، فقه و كلام را در آن شهر آموخت [36]. افراد ديگري را نيز مي‌توان نام برد که با وجود آن‌که زاده‌ی نيشابور نبودند، اما مدتي در نيشابور گذرانده بودند. افرادي از قبيل: خليل ‌بن ‌احمد سجزي آگاه درعلم قرائت و حديث كه در 359 هـ وارد نيشابور شد. خطيب بغدادي (م463 هـ) مؤلف تاريخ بغداد كه با وجود سفر به بيشتر مناطق علمي عصر خود، براي کسب علم، زماني ميان مصر و نيشابور تردد مي‌كرد و استادش برقاني به او سفارش مي‌كرد به نيشابور رود؛ زيرا اين شهر سرشار از دانشمندان بنام بود. خطيب نيز مدت زيادي در نيشابور گذراند [37]. احمد‌بن حسن المقري نيشابوري با وجود داشتن اصالت اصفهاني در نيشابور ساكن شد. در قرائات درعصر خود پيشوا و امام همه بود. وي مستجاب‌الدعوه نيز بود و در سال 381 هـ در 86 سالگي درگذشت [38]. اسماعيل ‌بن محمد معروف به ابوالعباس ميكالي در نيشابور به دنيا آمد و در آن‌جا درگذشت. وي پس از يادگيري الموطاء مالك بن انس در اهواز، به نيشابور بازگشت و نگارش و علم قرائت را آموخت. او در علم به پايه‌اي رسيد كه وي را «شيخ خراسان» مي‌گفتند. و به سبب تبحر در نگارش در دستگاه سامانيان به ديوان رسائل برگزيده شد. او معتقد بود كه آثار عراق را به خراسان منتقل كرده است [39]. احمد‌بن ابي‌خالد بغدادي لغوي معروف به احمد جرير صاحب كتاب مجمل در زمان طاهر‌بن عبدالله، امير طاهري خراسان، از بغداد به خراسان آمد و در نيشابور ساكن شد و معاني، نوادر و اِعراب را در آن‌جا تدريس مي‌كرد [40]. ابوعلي نيشابوري كه در 470 و اندي در نيشابور درگذشت، در نظم و نثر سرآمد دوران بود و ياقوت از ازدحام مردم بر سر قبر او متعجب شده بود [41]. اسماعيل بن محمد بن عبدوس دهمان معروف به ابومحمد نيشابوري اموال خود را در راه ادب انفاق كرد و خود در علم لغت، نحو و عروض به اوج رسيد و سرانجام از دنيا روي گرداند و به زهد پرداخت[42].


گزارش ياقوت از بزرگان ادبا و علماي نيشابور در معجم الادباء مبيّن آن است كه اين شهر از سده چهارم هجري تا زمان حمله مغول در علوم ادبي، صرف و نحو عربي، لغت، عروض، ديگر صنايع ادبي از قبيل شعر و نثر جايگاه ويژه‌ و برتري داشته است. با وجود رونق علوم ادبي، نيشابور در علوم ديني نيز پايگاهي بسيار مهم به شمار مي‌آمد، به طوري كه اغلب علماي نيشابوري كه ياقوت در معجم‌الادباء از آنان نام برده است در زمره‌ی عالمان ديني، فقيهان، ‌محدثان، مفسران، عالمان علوم قرائت، متكلمان و ديگر علوم ديني بوده‌اند. حسن‌بن احمد مقري شاگرد حسن بن احمد بن عبدالله نيشابوري بود كه از او بسيار حديث استماع كرد
[43]. ابونصر نحوي نيشابوري درعلم قرائات، حديث، زبان عربي و حتي شعر صاحب نظر بود [44]. محمودبن‌ابوالحسن معروف به نيشابوري غزنوي ملقب به بيان‌الحق در تفسير لغوي و فقهي نوشته‌هاي زيادي داشت و خود در آن‌ها صاحب نام بوده است [45]. ابراهيم‌‌بن اسحاق معروف به اديب لغوي در طلب حديث طواف دنيا كرد و سرانجام تا زمان مرگ در نيشابور ساكن بود و با وجود شاعر بودن، فقه و كلام را در آن‌جا آموخت [46]. اسماعيل بن عبدالرحمان صابوني نيز مدتي در نيشابور حديث تلمذ کرد[47] .


بر اساس گزارش ياقوت از احوال علماي نيشابور، به نظر مي‌رسد نيشابور در مقطعي از سده چهارم هجري به بعد، محل مهمي در آموزش علوم ديني بود و دانشمندان و طالبان اين علوم را به خود جلب مي‌كرد. براي مثال افرادي که در ذيل معرفي مي‌شوند علوم ديني را در نيشابور تدريس مي‌کردند و آوازه‌ی درس آنان افراد بسياري را به اين شهر کشاند. احمد‌بن حسين بديع‌الزمان كه شهرت و سرآمد بودنش در علوم همه جا پيچيده بود در 392 هـ وارد نيشابور شد
[48]. احمد‌بن ابراهيم‌بن محمد بن عبدالله نيز كه در همه قرائت‌ها تأليفات زيادي داشت در سال 346 هـ در نيشابور درگذشت [49]. احمد‌بن­عبدالملك معروف به احمد مؤذن كه فقيه، مفسر، محدث، صوفي و حافظ قرآن بود در 470 هـ در نيشابور متولد شد و دو سال بدون دريافت مزد بر مناره مدرسه بيهقيه اذان مي‌گفت و به امور خيريه و عام‌المنفعه از قبيل گرفتن صدقات از ثروتمندان و دادن آن به نيازمندان مي پرداخت [50]. شيخ اهل رأي خليل‌بن احمد‌بن محمد سجزي در طلب علم در 309 به نيشابور سفر كرد [51]. علي ‌بن‌ محمدبن ‌ابوالقاسم اسكافي كه ثعالبي او را زبان و چشم خراسان و يگانه آن در كتابت و بلاغت خوانده است از اهالي نيشابور بود. علي‌بن‌احمد‌بن محمد غزال از سرشناسان و امامان مشهور خراسان و عراق بود [52]. علي‌بن­حسين‌بن هندو در نيشابور فلسفه ‌ آموخت [53] و علي‌بن زيد بيهقي مدت‌ها ميان نيشابور و ديگر شهرها رفت و آمد مي‌کرد كه بازگشت‌هاي او به نيشابور به دليل اهميت علمي اين شهر بود [54]. او در سده ششم در نيشابور مورد اكرام بزرگان بود و در مجالسي که روزهاي جمعه درمسجد جامع نيشابور قديم، چهارشنب‌ ها در مسجد چهارگوشه و دوشنبه‌ها در مسجد جامع داشت، به وعظ مي­پرداخت [55].


افراد زيادي در طلب علم به نيشابور آمدند که يا تا پايان عمر در آن ساكن شدند و يا مدتي در آن‌جا بودند؛ از جمله: اسعد زوزني
[56]، اسعد عتبي [57]، علي بن حسن‌باخزري [58]، ابراهيم بن اسحاق اديب لغوي [59]، ابن عساكر حافظ دمشقي كه در 52 سالگي به نيشابور آمد و از حدود 1300 مرد و زن علم آموخت [60]. وي که در طلب علم به نيشابور آمده بود، مدتي را در آن‌جا اقامت کرد و درباره شهر شعري سرود [61].


سابقه‌ی اين رونق را در سده چهارم نيز مي‌توان ديد که مقدسي به همين سبب اين شهر را در اسلام بي‌مانند خوانده است
[62]. کلام او در اين باره نغز است: «سروران، پيش مردم اين شهر کوچکند و اشراف نزد بزرگانش پستند و پيشوايانش امامان را گيج کرده­اند» [63].


حضور عالماني که تنها وصف تعداد اندکي از آنان در نوشته‌هاي ياقوت آمده، از تنوع تمايلات فکري در اين شهر حکايت دارد. مهم‌ترين گرايش‌هاي فکري وقت در نيشابور را مي‌توان ميان عالمان آن جست‌وجو کرد. از سده چهارم به بعد پيروان ابوحنيفه و شافعي‌مذهبان گروه غالب مذهبي شهر بودند. علاوه بر آن در مناطق اطراف شهر شافعي‌مذهبان زياد بودند. معتزليان در شهر حضور داشتند، اما بر آن تسلط نداشتند و فعاليت شيعه و کراميه نيز جاذبه‌هايي داشت. خطيبان شهر همه شافعي بودند و گرايش مردم به شيعه و کراميه فقيهان را گرفتار کشاکش اين دو گروه كرده بود
[64]. تصويري که ياقوت به طور غيرعمد با نام بردن ازعلماي ساکن يا متولد نيشابور از اوضاع فرهنگي آن‌جا ارائه داده، از تعدد مذاهب و انديشه‌ها حکايت دارد. اين تصوير با سخنان مقدسي در مورد گرايش‌هاي فکري شهر که به آن اشاره شد تکميل مي‌شود. هر دو مسئله نيشابور را شهري علمي نشان مي‌دهد که جاي‌گاه مباحثه‌هاي علما و جدل‌ها و احتجاج‌هاي پيروان انديشه‌ها بود.

 

ادامه‌ ... کلیک کنید (جمع‌بندی، یادداشت‌ها، فهرست منابع، منبع این نوشتار)

  

ABARSHAHR

Neyshabur Information Service

Neyshabur or Nishapur, The Phoenix of The East,

 The Land of Philosophy, Mathematics, Mysticism, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 10:55  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

بنا به مستندات تاریخی، پس از ورود اسلام به ایران،  تا به قدرت رسیدن حکومت‌های ایرانی و تجلی تعالیم اسلام بر نقوش، دست‌ساخته‌ها و معماری در ایرانشهر، چند صباحی چرخ جنبش‌های هنری چون قلمزنی، نقاشی دیواری، معماری‌های عظیم و نقش‌برجسته‌های واقع‌گرایانه‌ی بزمی و رزمی در عهد اشکانی و ساسانی از حرکت باز ایستاد. اما در خلال این سکوت سهمگین، هنرمندان خوش‌نویس و سفالینه‌ساز نیشابور در کنار هنرمندان سایر بلاد، همچون کاشان و ری، با مقاومت‌ها و انعطاف‌های زیرکانه و گاه حیرت‌برانگیز خود، بر امواج خروشان موانع، مسلط شدند، آن را در اختیار گرفتند و  آرام آرام به بسترهای حاصلخیز زیبایی‌شناسی قوم ایرانی، رهنمون شدند. تغییرات صورت پذیرفته در خط کوفی –صرف‌نظر از وجود خطی به نام «پیرآموز» در این مرز و بوم -، باعث تکامل این خط و سیر آن به سوی قله‌های درخشش و جاودانگی شد. چنان‌که برجسته‌ترین نمونه‌های این خط را می‌توان در آثار این بلاد یافت.

آن‌چه در این مجال مورد بررسی قرار می‌گیرد، تاثیر موسیقی مقامی خراسان بر نقوش مورد استفاده در تزیین ظروف سفالی نیشابور، در سده‌های 4 و 5 هجری است، تاثیر متقابل هنرها بر یکدیگر، اجتماع، علوم و بالعکس،  در سرتاسر تاریخ بشری به اشکال متنوع در جریان بوده است.

برای اشاره؛ در سده‌های اخیر، می‌توان از تاثیرات اختراع دوربین عکاس، نظریه‌ی «هیوم» درباره ادراک و تاثیر یافته‌های جدید درباره نور بر جریان‌های رئالیسم، امپرسیونیسم و نئوامپرسیونیسم یاد کرد. بررسی و کشف تاثیرات کهن از این دست، می‌تواند ما را در شناخت پیشینه‌ی تاریخی، گوشه‌های کشف نشده از توانایی‌های این قوم و عظمت فرهنگی این ملت یاریگر باشد.

 

 

ادامه نوشتار ... کلیک کنید

 

فهرست ادامه نوشتار:

کاوش‌های باستان‌شناسی در منطقه

درباب موسیقی نیشابور

تقسیم‌بندی گونه‌های ضربه‌نوازی

سفالینه‌های نیشابور

دسته‌بندی نقوش سفالینه‌ها

پی‌نوشت‌ها

منبع این نوشتار

 

 

 

KNOWLEDGE

 

Neyshabur or Nishapur

The Phoenix of The East

The Land of Mysticsm, Philosophy, Poem, Pottery, Turquoise, Rhubarb and

 BorzinMehr FireTemple

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:20  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

موقعیت و سوابق تاریخی، علمی و فرهنگی این شهر گرانقدر، به قدری درخشان است که شعاع آن از دید هیچ انسان منصفی پنهان نمانده و انبوهی از توصیف‌ها و نقل و قول‌های شخصیت‌های مهمی موجود است که گویای همان پیشینه‌ی درخشان و سیمای زرین این شهر می‌باشد. شهری که به گواهی تاریخ، اعتبار آن همواره روبه فزونی بوده است و با وجود تخریب و ویرانی‌های زیاد و شدیدی که در این شهر صورت‌ گرفته ولی به خاطر آن موقعیت و پیشینه‌ای که داشته به سرعت، دوباره آن اعتبار و شهرت قبلی خود را بدست می‌آورد.


یکی از خصوصیات‌های نیشابور، که دلیل بر اهمیت این ولایت در زمان‌های پیش از اسلام بوده است، این است که «آتشکده‌ی آذر برزین مهر»، که یکی از سه آتشکده‌ی بزرگ و مقدس زردتشت و متعلق به طبقه دهقانان بود در کوه‌های این ناحیه قرار داشته است و این دلیل بر مقام و موقعیتی است که شهر نیشابور در دوره ساسانی دارا بوده است. از نیشابور دوره اسلامی نیز توصیف‌های بسیار زیادی توسط مورخین شده است و شاید به خاطر همین اهمیت و شکوه آن بوده که آن را با شهرهای مهم آن زمان مانند: قاهره، دمشق و شیراز مقایسه کرده‌اند و ویژگی‌ها و امتیازات زیادی بر این شهر قائل شده‌اند از قبیل؛ وفور نعمت، جمعیت فراوان، عمارت‌های بسیار و باشکوه، کثرت مسافر و قافله و رونق تجارت، کثرت مدارس و حوزه‌های علمیه و رقیب مهم شهرهای آن دوره بوده است. مقدسی، از شکوه و عظمت این شهر نیشابور، این تصویر را ارایه کرده است که نیشابور شهری مهم و مرکز آن آبرومند است که همپایه‌ای در اسلام برای خواصی که در آن گرد آمده است، ندارد. بزرگی زمین و پهناوری آن، گوارش آب، فزونی دانشمندان و بزرگان و پیشوایان دیگر، میوه گوارا و بسیار، گوشت خوب و ارزان، زندگی مرفه و سودمند، بازارهای گشاد، خانه‌های بزرگ و .... آموزشگاه‌های بانظم، رسم و آیین گزیده، هنر و مهارت، بازرگانی و عبادت، امانت و نگهداری آن‌ها در همه‌ی جهان مشهور و در اسلام نام‌بردار است، آری اینجا خزانه‌ی مشرقین و تجارت‌خانه‌ی خاور و باختر است.

 
اما در نهایت از قرن هفتم هجری به دلیل هجوم اقوام مغول و ناسازگاری طبیعت (زلزله‌های سال 615،669، 808 هجری قمری) اگر چه نیشابور در سراشیبی افول، عظمت باستانی و تاریخی خود را از دست داد و برای همیشه متروک شد، لیکن به اتکای همان موقعیت‌های ممتاز طبیعی- انسانی تا حدودی رونق گذشته خود را باز یافت و در شمال غربی نیشابور قدیم و در اطراف بنای مویدیه به حیات خود ادامه دادند. به طوری که ابن‌بطوطه در اواسط قرن هشتم، نیشابور را با سیمای زیبا هم‌چون دمشق کوچک توصیف کرده است. شهر نیشابور دوره‌ی تیموری به بعد، به شکل مربع مستطیل بوده و در حوالی دو خیابان شرقی-غربی که در وسط شهر هم‌دیگر را قطع می‌کرده بازار شهر ایجاد گردیده و این چهار بازار از چهار جهت به دروازه‌های شهر منتهی می‌شده است (از شرق به دروازه‌ی مشهد، از جنوب به دروازه‌ی عراق، از غرب به دروازه‌ی پاچنار و از شمال به دروازه‌ی ارگ). در حال حاضر، شهر قدیم نیشابور )قبل از تیموری)، ناحیه‌ی وسیعی است که از تپه‌ها و محوطه‌های متعدد تشکیل شده است و این محوطه‌ی وسیع که بیش از 3500 هکتار وسعت دارد قسمت اعظم آن در دل خاک نهفته است و آثار برجای‌مانده‌ی موجود، محدود است به چند تپه اصلی از قبیل تپه‌ی آلب‌ارسلان، تپه‌ی مدرسه، تپه‌ی آهنگران، تپه‌ی سبزپوشان، قنات تپه، تپه‌ی بازار، تپه‌ی تاکستان و محوطه‌ی شادیاخ که به صورت تلی خاک نمایان هستند. همچنین در داخل این محدوده در حال حاضر حدود 20 روستا وجود دارد.

 

از نیشابور دوره‌ی تیموری تا اوایل پهلوی نیز اثر چندانی به جا نمانده و بیشتر آن در زیر بافت فعلی شهر نیشابور مدفون شده است. چون در اوایل قرن حاضر حصار و باروری شهر در هم شکسته و دروازه‌ها برداشته شد و شهر خارج از خندق به سمت شمال و شمال غرب توسعه یافت. فقط چند بنای مهم و عمومی از قبیل مسجد جامع، بازار، مدرسه و کاروان‌سرا باقی مانده است. در حال حاضر، شهرستان نیشابور، یکی از شهرستان‌های مهم استان خراسان رضوی است و بخش اعظم این شهرستان در دشت نسبتاً وسیعی قرار گرفته که از شمال به شهرستان چناران و قوچان، از شرق به شهرستان مشهد، از جنوب به شهرستان‌های تربت‌حیدریه و کاشمر و از غرب به شهرستان سبزوار محدود است. نیشابور  بین 58 درجه و 19 دقیقه تا 59 درجه و 30 دقیقه طول جغرافیایی و 35 درجه و 40 دقیقه تا 36 درجه و 39 دقیقه عرض جغرافیایی در حاشیه‌ی شرقی کویر مرکزی ایران واقع شده است.

 

منبع این نوشتار:

«نیشابور، شهر ادب»، وب‌گاه «پایگاه محور تاریخی و فرهنگی نیشابور».

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 13:17  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

«... در پی مطالعه معلوم شده است که «نظامیه» و «مدرسه‌ی ابوحنیفه»، هرگز نخستین مدرسه‌های علمیه‌ی اسلامیه نبوده‌اند که البته مدت‌ها (بیش از 165 سال) قبل از آن تاریخ مدارسی چند، در ماوراء‌النهر و خراسان تاسیس و دایر گشته است. ... چیزی که باید با نوعی از شگفتی بدان برخورد کرد آن است که مورخان بزرگ عراق، علی‌رغم تماس علمی استواری که بغداد با خراسان و ماوراء النهر داشته است، از مدارسی که در شرق اسلامی تاسیس شده بود هم ذکری به میان نیاورده‌اند ... در این مناطق، مدارس مستقل بسیاری موجود بوده است که تاسیس آن‌ها در اوایل قرن چهارم هجری (دهم میلادی) صورت گرفته است. به سخن دیگر، این مدارس همه بیش از یک قرن و نیم قبل از نظامیه‌ی بغداد تاسیس شده‌اند.» (دكتر ناجي معروف: مدارس علمیه قبل از نظامیه)

 

در بزرگ‌شهرهایی چون نیشابور، بلخ، هرات و مرو در قلمرو شرقی دنیای اسلامی، قبل از «نظامیه‌ی بغداد» و یا «مدرسه‌ی ابوحنیفه» - که گفته‌اند این دو، در نیمه‌ی دوم قرن پنجم هجری یا یازدهم میلادی تاسیس شده‌اند- مدارس بسیاری به دانش‌گستری و اشاعه‌ی نگرش علمی می‌پرداخته‌اند. که در این میان شهر نیشابور، كانون تبادل و اشاعه‌ي انديشه‌ها و قطب علمي دنياي اسلامي بوده است. اکنون با بهره‌ی بخش‌هايی از نوشتار «مدارس علمیه قبل از نظامیه»، نوشته‌ی دکتر ناجی معروف، به معرفی و شناسایی مشهورترين مدارس علمیه‌ی اسلامیه در نیشابور، پيش از تاسيس نظاميه‌ي بغداد می‌پردازیم:[1]

 

مدرسه حسان قرشی

تاسیس: پیش از 349 هجری

این مدرسه را حسان بن محمد قرشی، متوفای 349 هجری، در نیشابور پایه گذاشت. حاکم ضبیّ در این باره گفته است: «او امام اهل حدیث در خراسان بود و از میان علمایی که دیده‌ام، زاهدترین و عابدترین آن‌ها بود و بیش از همه متقشف و ملازم مدرسه و خانه بود. تعدادی از مورخان شرح حال او را نوشته‌اند و گفته‌اند که او حسان بن احمد بن هارون بن حسان بن عبدالله بن عبدالرحمن بن عنبه بن سعید بن العاص القریشی الاموی ابوولید نیشابوری بوده است. او یکی از ائمه‌ی دنیا بود. در بغداد و نیشابور و نسا درس می‌داد و حدیث می‌گفت و از او حدیث نقل می‌شد. ولادت او پس از 27 هجری بود و وفات او در نیشابور، در شب جمعه، پنجم ماه ربیع‌الاول سال 349 هجری اتفاق افتاد.»

 

مدرسه ابن حبان تمیمی

تاسیس: پیش از 354 هجری

این مدرسه را ابوحاتم محمدبن حبان تمیمی در نیشابور پیش از سال 354 هجری بنا گذاشت. یاقوت در معجم البلدان می‌گوید: ابوحاتم بن حبان کتاب‌هایش را وقف کرد و آن‌ها را در خانه‌ای که خود مرسوم آن‌ را داده بود، جمع کرد. حافظ ابوعبدالله حاکم ضبی گفته است: خانه ابوحاتم بن حبان است که امروز مدرسه‌ای برای اصحابش است. این مدرسه همچنین، مسکنی برای غریبان از اهل حدیث و فقه است. آن‌ها حقوق دارند که مرتبا می‌گیرند و در آن گنجینه‌ی کتبش قرار دارد که در دست وصی او است و او آن را به هر کس که بخواهد نسخه‌ای از آن بردارد، بدون این‌که از کتابخانه خارج شود، به امانت می‌دهد.

 

مدرسه محمد الحمشادی

تاسیس: پیش از 388 هجری

محمد بن عبدالله بن حمشاد، ابومنصور بن ابی محمد حمشادی نیشابوری - فقیه، ادیب و زاهد- که در رشته‌های گوناگون تصنیفات خوب دارد. حدیث را در خراسان، از ابوحامدبن بلال و ابوبکر قطان و هم رتبه‌های ایشان، و در عراق از ابوعلی صفار و ابوجعفر رزاز و هم رتبه‌های ایشان، و در حجاز از ابوسعید این اعرابی و هم‌رتبه‌های ایشان فرا گرفت. وی زاهد و عابدی مجتهد بود. او از سلاطین و دوستان آن‌ها دوری می‌جست و همیشه گوشه‌ی مسجد و مدرسه‌ی خود را گرفته بود. و در معاش روزانه‌ی خود به مقرری اوقاف گذران و بسنده می‌کرد، و از دست او جمعی از دانشمندان و واعظان، فارغ التحصیل شده‌اند. و حاکم از او نام می‌برد و می‌گوید: ابو منصور در 16 رجب بیمار گشت و در روز جمعه 24 رجب سال 388 هجری درگذشت. ابو یوسف زاهد، او را غسل داد. در باب معمر بر او نماز خواند. او در نزدیکی قبر احمدبن حرب زاهد مدفون شد. حاکم همچنین می‌گوید: گروهی از یارانش به من گفتند که او قبل از بیماریش هر روز این شعر را چندین بار بر زبان می‌راند:

و ما تنفع الآداب و الحلم و الحجی

و صاحبها عند الکمال یموت

ولادت او در سال 316 هجری بوده است.

 

مدرسه ابن رضوان

تاسیس: 390 هجری

این مدرسه را حسن بن داود بن رضوان ابوعلی فقیه سمرقندی در نیشابور پایه گذاشت او در خراسان و عراق، درس فقه خواند و در بصره سنن ابو داود را از ابن داسه شنید سپس به نیشابور بازگشت و در آنجا اقامت کرد و این مدرسه را ساخت و 5 سال در آن درس داد و سنن را روایت کرد و دانشجویان، آن را نزد وی خواندند و علم را انتشار داد، و تا زمانی که فوت کرد (دوشنبه، 12 رجب سال 395 هجری) در همین حال باقی بود.

 

مدرسه سعيدیه نیشابور

تاسیس بعد از سال 390 هجری

این مدرسه را امیر عالم ابوالمظفر نصربن ناصرالدین ابومنصور سبکتکین در نیشابور پایه گذاشت و سبکتکین در سال 390 والی نیشابور شد. او چندی با مشایخ و ائمه نیشابور مصاحبت کرد و از همراهی آنان برخوردار شد و از این مساعدت‌های آنان اسپتفاده برد و مدرسه سعیدیه را پایه گذاشت و اوقاف بسیاری برای آن وقف کرد. پس به غزنه بازگشت و در آنجا وفات یافت. مرگ او درماه رجب سال 412 هجری اتفاق افتاد و از الحاکم ابوعبدالله الضبّی الحافظ حدیث شنید سبکی در «طبقات وسطی» از مدرسه‌ی او به نام سعیدیه نام می‌برد. و این غیر از آن است که «طبقات کبری» آمده است.

 

مدرسه دقاقیه در نیشابور

تاسیس: 391 هجری

موسس آن استاد شهید ابوعلی حسن بن علی دقاق است که آن را در سال 391 هجری ساخته است. و این سالی بود که دختر دانشمند و مشهور او فاطمه، که ذکر آن خواهد آمد در آن تولد یافت. نام این مدرسه در شرح حال ابواسحاق طوسی درگذشته‌ی سال 411 هجری آمده است. او از بزرگان، مناظره کنندگان مذهب شافع و از متمولان و دانشمندان بود او از همسایگان مدرسه بود که در بازارچه ابوعلی دقاق می‌زیست. نام این مدرسه در شرح حال حسن بن محمد بن علی بن محمد در بندی معروف به ابوالولید بلخی- محدث صوفی-، یکی از مشایخ مشهور حدیث آمده است. او در سال 411 هجری به نیشابور آمد سپس به سفر رفت. و بار دیگر به نیشابور آمد. آن‌گاه به سمرقند رفت و در آن‎جا به سال 450 هجری درگذشت. نویسنده‌ي «السیاق» می‌گوید: پدرش (پدر عبدالغافر فارسی) از جزوه‌ها و حکایات شگفت‌آور او استفاده‌ي بسیار برده است و مولف «سیاق» در مدرسه، او را شیخی نیکو منظر دیده که در کنار قبر استاد شهید ابوعلی دقاق بوده است. و از وی حدیث شنیده است، همان‌گونه که امام ابونصر قشیری نزد وی قرائت حدیث کرده است.

ابوعلی دقاق دختر دانشمند مشهوری داشت که به او فاطمه می‌گفتند (391-480هجری)، او در دامان پدرش تربیت و تحصیل و تادیب شد و قرآن را حفظ داشت و نوشتن می‌دانست. پدرش برای وی مجلس ذکر برپا کرد. و در آن زمان او غیر از این دختر فرزند دیگری نداشت و همه ی اقبال او بر این دختر بود. فاطمه در سال 391 هجری به دنیا آمد و این سالی بود که پدرش، مدرسه‌ي دقاقیه را بنیان نهاد. او هنگامی که به سن بلوغ رسید، عروس امام زین الاسلام ابوالقاسم قشیری گردید. او پس از این‌که انواع فضائل را فراگرفت در محضر ابونعیم اسفراینی و سید ابوالحسین علوی و الحاکم ابوعبداله الضبی و ابوعبدالرحمن سلمی بهره فراوان برد و بسیاری از دانشمندان نزد وی قرائت حدیث کرده‎اند. او زنی مجتهد و پرهیزگار بود و صاحب 6 فرزند دختر و پسر گردید که تمامی آن‌ها یگانه‌ی دوران بودند و نود سال در طاعت به سر برد.

 

مدرسه صاعدیه

تاسیس:پیش از سال 402هجری

ذکر این مدرسه در کتاب «سیاق» و در کتاب «منتخب السیاق» آمده است و از آن‌چه در السیاق آمده چنین پیداست که قبل از سال 402 هجری بوده است و چنانکه در منتخب السیاق آمده است این مدرسه قبل از سال 404 هجری دایر بوده است.

از مدرسان آن عبدالله بن محمدبن عمر و زیادی قاضی ابوالقاسم از علما و فقهای بارز و خوش نام حنفی در نیشابور بوده است که قاضی امام ابوالعلاء در سال 404 هجری یعنی زمانی که او به حج دوم می‌رفته است وی را به جای خود در مدرسه برگماشته است چنانکه عبدالغافر فارسی یاد می کند یا در سال 402 چنان‌که صریفینی نوشته است. وفات ابو القاسم زیادی در شعبان سال 340 اتفاق افتاد.

از مدرسان دیگر آن ابوالقاسم صاعدی ابن قاضی القضاة است که مردی بزرگ و فاضلی مشهور بود او رفتاری نیکو داشت و تعصبی شدید به سنت داشت در زمان پدرش یک چند منصب قضاوت رابه نیابت از پدر متولی شد. سپس در نیشابور به کار اشتغال ورزید و قاضی القضاة نیشابور شد و دو سال در مدرسه‌ي صاعدیه درس داد. او در مذهب ابوحنیفه درجه‌ي فتوی داشت و دیوان مظالم سلاطین را اداره می‌کرد و پیش آنان ونزد مردم مقرّب بود. به عراق و ماوراءالنهر سفر کرد و در بغدا و ری و همدان حدیث خواند. وفاتش در روز دو شنبه اول ربیع الاول سال 470 اتفاق افتاد. از ساکنان مدرسه ساعدیه، یکی ابوالحسن فقیه مفتی علی ابن ابونصر جرجانی و از اصحاب ابوحنیفه بود او در زمان خود در مجلس قضا محور فتوی بود. وفاتش در سال 487 هجری اتفاق افتاد.

از مدرسان دیگر مدرسیه ساعدیه ابوالعلاء ساعد بن منصوربن اسماعیل که ذکرش پیش از این رفت. عبدالغافر فارسی در سیاق از او نام می‌برد و می گوید: قاضی القضات، خطیب مذکر و مدرس، یکی از خوش‌نامان مدرسه صاعدیه، در عصر خود بود. او را به‌ یاد داریم جوانی بود محبوب و مقبول با حسن اخلاق و حسن معاشرت، صحبتی لطیف داشت و در میان همگنانش عزیز بود. جمالی ظاهر و فضلی وافر داشت. با پدر و عمویش در مجالس و محافل حاضر می‌شد و به نیابت پدرش خطابه می‌خواند. در مدرسه‌ي پدرش درس می‌داد.

در صحبت امام ابواسحاق شیرازی و الاجل عفیف الخاص به رسالت از سوی امام المقتدی بالله به نیشابور آمد و نزد وی حدیث خوانده شد و سرانجام با ایشان به بغداد بازگشت و در روز دوشنبه 7شوال سال 494هجری درگذشت.

و در ضمن شرح احوال عبد الملک صاعدی در گذشته به سال 501 هجری، ذکری از این مدرسه رفته است. و عبدالغافر گوید: نامش عبدالملک فرزند عبدالله بن صاعد، ابوالفتح القاضی ابن القاضی، ابومحمد ابن صاعد است: وی پیری فاضل، فقیه ذوفنون و مدرسی است از وجوه و خوش‎نام‎های صاعدیّه و به رتبه‌ي اجتهاد نزدیک است. به تفقّه مشغول است و در فقه فارغ‌التحصیل است و در خانواده‌ي خود به فضیلت شناخته شده است سمع حدیث نموده و لکن خیلی روایت نکرده است. وی در کهولت به شب چهارشنبه ششم جمادی الآخر 501 هجری  از دنیا رفت و قاضی‌الامام ابوسعید محمد بن احمد بن صاعد بر جنازه‌ي او نماز خواند و در مدرسه‌ي صاعدیّه به خاک سپرده شد.

 

مدرسه ابوسعد زاهد

تاسیس:پیش از سال 404 هجری

موسس این مدرسه، عبدالملک فرزند ابوعثمان محمد بن ابراهیم نیشابوری شافعی، ابوسعد زاهد خرگوشی واعظ، استاد، عالم، زاهد و پرهیزکار بوده است. وی فقه را نزد ابوالحسین الماسر جسي آموخت و در فقه فارغ‌التحصیل گشت، آن‌گاه جاه و مقام را رها کرد و پیوسته با زاهدان مجالست کرد و ملازم عابدان گردید. در سفری که حج گزارد، مدتی مجاور آن دیار گردبد. سپس به خراسان بازگشت، و ملازم خانه‌ي خویش شد و از دستاوردهای کسب خویش روزی می‌خورد، و جاه و مال و مقام خود را در راه فقرا و مستوران و مستمندان دور از وطن و مجاهدان و گسستگان از دنیا بذل می‌کرد. وی در آن قحطی معروفی که به سال 401 هجری روی داده بود، در رسیدگی به مستمندان غریب، و کمک به مصیبت‌زدگان قیام نمود. وی در بازاررچه‌ي محله‌ي خرگوش، مدرسه و بیمارستانی بنا کرد، و چند کتاب در موضوع «دلائل النبوه وعلوم الشریعه» تصیف کرد. و مصنفات او به شرق و غرب از بلاد مسلمین فرستاده شد.

و عبدالغافر فارسی در کتاب «سیاق» خود آورده است: «دانشمندان و مشایخ استادان همگی بر این باور بودند که در میان جمیع علما در دینداری و زهد و تواضع و بزرگواری نظیر وی ندیده‌اند». وی در عراق و حجاز و مکّه و مصر و شام سمع حدیث کرده و در نیشابور برای او مجلس املاء برپا شد و سالیانی چند در آن‌جا املاء حدیث می‌کرد. و درگذشت او در جمادی‌الاول سال 404 هجری اتفاق افتاد و در خانقاهی که بدو منصوب بود و در محله یا بازارچه‌ي خرگوش قرار داشت، به خاک سپرده شد. و قاضی ابوعمر بسطامی بر جنازه‌اش نماز گزارد. و مسلمانان اطراف حتی اهل ذمّه در عزای او مجالس سوگواری بر پا کردند زیرا که نام نیک و زیبائی باطن و حسن اخلاق و کوشش و جهد وافر او به اقطار عالم رسیده بود. گویند وی به سال 393 هجری در راه حج به عراق آمده است. سبکی در «طبقات» خود آورده است که: البته خداوند وی در راه بنای مسجد و حوض‎ها وپل‎ها وبناهای عام المنفعه و لباس دادن به مستمندان عریان از غریبان و رسیدگی به سادات بقدری موفق گردانیده بود که پس از آن بیمارستان‌های قدیمی نیشابور خراب شده بود بیمارستانی را بنا کرد، و جمعی از یاران خود را مامور درمان بیماران ساخت و پزشکانی را که در دسترس داشت با داروسازان بدانجا آورد.

و از جمله کسانی که با مدرسه‌ي ابوسعد زاهد علاقه و ارتباطی داشتند عبارت بودند از:

ابوبکر فرزند فنجویه اصفهانی، در گذشته به سال 428 هجری، که نام و نسب او عبارت است از احمد بن علی بن محمد بن ابراهیم یزدی اصفهانی، ابوبکر حافظ معروف به ابن‌فنجویه که یکی از حافظان روزگار خویش، و در میان اقران خود از فراسان و یکه‌تازان اهل حدیث به شمار می‎آمد. وی را کتاب‎های بسیار است، و کتابی در باره‌ي «صحیحین» و همچنین تصنیفی در جامع ابو عیسی ترمذی تصنیف کرد. و بناهایی فراهم کرد، و برای مشایخ استادان پول‌ها خرج کرد و بدانها اختصاص داد. وی در زّی بازرگانی به نیشابور آمد و برای اهل بلد خویش از دانشمندان آن‌جا امالی چند نوشت و آن‌گاه به اصفهان باز گشت، و از دانشمندان آن‌جا حدیث بسیار شنید، و به هرات و ماوراءنهر رفت و باز به نیشابور بازگشت و در آن‌جا منزل کرد و به تصنیف و تهیه‌ي کتب مشغول شد تا آن‌که از حافظان و پیشوایان معروف و صنعتگران که زبانزد همه بودند گردید. برای او در مدرسه‌ي ابوسعد زاهد یک مجلس املاء درس بر پا کردند، و او سال‌ها در آنجا املاء حدیث می‌کرد و بسیاری از علماء نزد وی درس خواندند و گروهی از شاگردانش، از زیر دست وی کار آمد شدند وی در سال 347 هجری به دنیا آمد و به سال 428 هجری در گذشت.

 

مدرسه سهل صعلوکی عجلی

تاسیس: پیش از سال  404هجری

در کتاب منتخب السياق، ضمن شرح حال محمد بن یحیی بن ابراهیم بن محمد بن یحیی بن سختویه که عبارت از ابوبکربن ابی زکریای مزکیّ است و پدرش مکنتی و جدش حرمتی داشته‌اند، ذکری از این مدرسه آمده است. جد او، ابواسیحاق ذمزکیّ که محدث خراسان و عراق بود. و امّا پدرش ابوزکریا، او نیز محدّث زمان خویش بوده. و ابوبکر مردی ظریف و از میان مشایخ مسلط‌ترین کس بر سيره‌ي پیشینیان و راغب‌ترین کس بر تجمل بود. وی از مکثرین بود در مدینة السلام برای وی مجلس املاء برپا داشتند و او به سال 448 هجری بدانجا وارد شد و آورده‌اند که در مجلس املاء او بالغ بر 500 دوات درکار بود. وی به سال 474 هجری درگذشت، و امام ابوسعید قشیری در مدرسه‌ي سهل صعلوکی بر جنازه‌ي او نماز گزارد و در پشت مدرسه در کنار پدرش به خاک سپرده شد. و شمار مشایخ او را افزون از 500 استاد بر شمرده‌اند که از همه‌ي آن‌ها اخذ حدیث نموده است و بیشتر آن‌ها از احادیث عوالی بوده است.

و در مصادر گوناگون آمده است که نام و نصب سهل صعلوکی عبارت است از: ابوالطیب بن ابی سهل صعلوکی و اوعجلی واغز بنی حنیفه بوده است که به سال 404 هجری در نیشابور درگذشته بنابراین باید مدرسه‌اش پیش از تاریخ مذکور تاسیس شده باشد. و سهل صعلوکی مفتی نیشابور بوده است. و در باره‌ي او گفته شده است که وی ریاست دنیايی را با ریاست دینی جمع کرده است. و او با لقب شمس‌الاسلام نامیده می‌شد. از پدرش ابوسهل حدیث شنید و نزد وی علم فقه آموخت و از دست وی فارغ‌التحصیل شد. و در نزد چند تن از دانشمندان درس خواند. و حکام ضبّی وابوبکر بیهقی و دیگر فقهای نیشابور از وی روایت کرده‌اند. او مدتی عهده‌دار منصب‌های فتوی، و قضا و تدریس بوده است. یکی از بزرگان شافعی او را بدین گونه وصف کرده است که وی دانشمندی یگانه بود و به تنهايی یک امت بود، و امام دنیا علی‌الاطلاق و تمام و کمال یک شافعی‌مذهب زمان خویش بود.

 

مدرسه اسفراینی

تاسیس: قبل از سال 405هجری

حاکم ضبی در گذشته به سال 405 هجری، ذکر این مدرسه را ضمن شرح حال استاد ابواسحق اسفراینی آورده و در باره‌ي ابواسحق گفته است: که او بعد از این‌که مدتی در عراق بود به نیشابور بازگشت. و در حالی که دانشمندان عراق و خراسان در تقدم علم و برتری وی اقرار کرده‌اند وطن مالوف را برگزید و با اهتمام بسیار به نیشابور بازگشت، و برای وی مدرسه‌ای بنا گردید که پیش از آن در نیشابور نظیر آن ساخته نشده بود و در آن‌جا به تدریس و بیان حدیث پرداخت.

و سبکی، از برای او شرح حال مفصلی نوشته، و در ضمن  آن گفته است: ابراهیم ابن محمد بن ابراهیم بن مهران استاد ابو اسحق اسفراینی، یکی از ائمه‌ي دین بود در علم کلام و اصول و فروغ. در خراسان و عراق سمع حدیث کرد، و ابوبکر بیهقی و ابوالقاسم قشیری ... و جمعی دیگر از دانشمندان  از وی روایت کرده‌اند. گویند: او به لقب رکن‌الدین ملقب بوده است. او را تنصیف‌هایی است نیکو که از همه‌ي مصنفات دانشمندان  برتر است وی مردی ثقه بود در ثبت حدیث. عامّه‌ي استادان و شیوخ نیشابور از وی کلام و اصول آموخته‌اند. و نخستین مجلس املاء او در مسجد عقیل نیشابور بعد از نماز عصر روز پنجشنبه ماه محرم سال 411 هجری برای وی برپا شد. او روز  عاشورای سال 418 هجری درگذشت و جنازه‌ي او را به اسفراین بردند و در آنجا به خاک سپردند.

 

مدرسه صابونی

تاسیس: پیش از سال 405هجری

از آن‌چه در منتخب‌السیاق آمده چنین بر می‌آید که این مدرسه پیش از سال 405 هجری تاسیس شده است زیرا که در آن‌جا ضمن شرح حال مقتضي که از عبدالله بن طاهر بن احمد که همان حسین پوشنگی است چنین آمده است: «وی مردی محترم و فاضل بود، به سال 405 هجری به نیشابور آمد و برای وی یک مجلس املا در مدرسه صابونی برپا گردید». و از این عبارت برمی‌آید که این مدرسه باید قبل از سال 405 هجری در نیشابور تاسیس شده باشد. و آن در محله یا بازارچه‌ي حرب بوده است، همچنان که در «الانساب» چنین آمده است و در «طبقات» سبکی شرح حال مفصلی از شیخ‌الاسلام ابوعثمان صابونی در گذشته به سال 449 هجری آمده است که نشان می‌دهد و قتی که او مشرف به موت بوده از برادران و دوستان خویش خواسته است که ایشان در مدرسه بنشینند و به دانشجویان در قرائت قرآن کمک کنند و او را با دعا کمک کنند، همچنان که وصیت کرده است که جنازه اش را به میدان حسین ببرند و فرزندش ابونصر بر آن نماز گذارد، اگر توانست حضور پیدا کند و اگر نتوانست که بر او نماز بخواند، برادرش ابویعلی بر خواندن نماز مامور است و سپس به مدرسه بیاورند در جلوی قبر پدر شهیدش به خاک بسپارند.

و ابوعثمان صابونی ملقب بوده است به «شیخ الاسلام» اعظم آل الصابونی، و زندگانی او مملو بوده است از کارهای بزرگ و مهم. و البته بسیاری از مورخین برای شرح‌حال‌ها نوشته و یادآور شده‌اند که: نام و نسب او اسماعیل بن عبدالرحمن بن احمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن عامر بن عائذ؛ ابوعثمان صابونی بوده است و البته اهل سنت در سرزمین خراسان او را با لقب «شیخ الاسلام» ملقب ساخته‌اند و اين جماعت مطلقا کسی غیر او را بدین لقب نمی‌شناختند و عبدالغافر فارسی شرح حال او را در «السیاق» آورده و گفته است ... وی شصت سال برای مسلمانان در مجالس تذکیر و وعظ شرکت کرد و برای آن‌ها در نماز جمعه‌ی جامع نیشابور حدود بیست سال خطبه خواند. و در «طبقات» سبکی آمده است که: «انه النسیب المعم المخول المدلی من جهة الأمومة الی الحنفیة و الفضلیة و الشیبانیة و القرشیة و التمیمیة و المزینیة و الضبیة من الشعب النازلة الی الشیخ ابی سعد یحیی بن منصوربن حسنویه السلمی الزاهد الاکبر علی ما هو مشهور من انسابهم عند جماعة من العارفین بالانساب ...» زیرا ابوعثمان اسماعیل بن زین البیت دخت شیخ ابوسعد زاهدبن احمد بن مریم دخت ابوسعد زاهد بزرگ بوده است. و در جمعه مجالس برپا می‌نمود و در آنجا خطبه می‌خواند همچنان که گاهی هم در جامع منیعی که آن را حسان بن سعیدبن ... منیع محزومی از ذریّه خالدبن ولید بنا کرده بود، خطبه می‌خواند.

و نیز از جمله کسانی که بر ایشان در مدرسه مجلس املا دایر بود فرزند صابونی عبدالرحمن ابوبکر صابونی بود. و عبدالغافر در کتاب السیاق درباره‌اش چنین آمده است: وی در نوبت مجالس و پذیرفتن  و حضور یافتن در محافل جای پدرش را گرفت. و او ملیح الشمایل و خوش‎منظر و لطیف روح بود، و تمام و کمال اجتماعی و به اسباب دنیا سرگرم بود. وی با نظام‌الملک ملاقات کرد و او را بزرگ داشت و به او صله‌ها بخشید و مدتی پیش او ماند، و به منصب قضای آذربایجان رسید و در آن مقام بود که سمت قاضی‌القضاة یافت. و سپس به نیشابور بازگشت و برای خود یک مجلس املاء در مدرسه صابونی  برپا کرد و به اصفهان سفر کرد و در حدود سال 500 هجری در اصفهان در گذشت. وی از پدرش شیخ الاسلام و عمویش استاد بویعلی صابونی و دیگر مشایخ زمان خود سمع حدیث بسیار کرد.

و همچنین عبدالغافر در کتاب السیاق  خود شرح حال موذن مدرسه صابونی را چنین ذکر کرده است: نام او عبدالرحیم بن محمد المقری ابوالقاسم لبیکی بوده است. و درباره‌ي او آورده است که وی مردی دوست داشتنی و صالح بود که قرآن را خوب قرائت می‌کرد، اخلاق و رفتاری پسندیده داشت. و از خواص اصحاب شیخ‌الاسلام صابونی بود، بسیار عبادت می‌کرد، و مدت زیادی در آن مدرسه اذان می‌گفت و گاه برای مردم در آنجا امامت می نمود. او از متاخرین سمع حدیث می نمود. و فرزندان وی از صابونی و ابوحفص کنجرودی و همردیفان ایشان سمع حدیث کرده اند. وی در ماه رجب سال 463 درگذشته است.

 

مدرسه قطان

تاسيس: قبل از 405 هجري

حاكم ضبّي در گذشته سال 405 هجري در «تاريخ نيشابور»، ضمن شرح حال ابواسحق قطان از اين مدرسه ياد كرده، چنين مي‌گويد: نام وي ابراهيم بن محمود بن حمزه ي فقيه، ابواسحق مالكي معروف به قطان كه مسجد و مدرسه‌ي وي در ميان دهيه معروف است. و بعد از وي در نيشابور، مالكيان مدرسي نداشته‌اند. و عبدالغافر در كتاب السياق، شرح حال دانشمند ديگري را آورده كه عبارت است از: علي بن محمد بن محمدبن حامدبن محمود قطان، ابوالحسن امام و از بهترين فقهاي اصحاب رأي و مناظره‌كنندگان زمان خويش و اهل مروت و ثروت بوده است. او در آن مدرسه سال‌ها تدريس مي‌كرده، و به ايراد خطابه در جامع قديم مي‌پرداخته و در اين رشته موردپسند واقع نشده و ايراد خطابه كاري در شأن وي نبوده است. و او اهل مكرمت‌ها بوده است. و اين استادان از مشايخ متقدم حديث شنيده بودند، وي در مدرسه‌اي كه در بازار خضريين و بدو منسوب بود املاء مي‌كرد. او در بامداد دوشنبه، سوم شوال سال 405 هجري درگذشت و در مقبرة‌الحسين به خاك سپرده شد.

و شايد اين قطان، شخص ديگري بوده باشد و امكان دارد مدرسه‌اي كه بدو منسوب است غير از مدرسه‌‌اي باشد كه به قطان نخستين نسبت داده شده است.

 

مدرسه بسطامیه

تاسيس: 405 هجري

نام اين مدرسه در «تاريخ نيشابور» آمده است و بدين ترتيب، حاكم ضبي درگذشته به سال 405 هجري، يك شرح‌حال كوتاهي از ابراهيم بن محمد كه عبارت بوده از ابواسحق الرئيس البسطامي و در ضمن آن چنين گويد: وي در نيشابور در باغ الداريين مسكن داشت و هم مدرسه و هم خانه‌اش در آن‌جا بود كه ان‌ها را براي اهل حديث ساخته بود. و با اين ترتيب مدريه‌ي بسطاميه بايد پيش از وفات حاكم كه سال 405 هجري اتفاق افتاده است بوده باشد.

و همچنين از اين مدرسه در كتاب السياق كه ذيلي بر «تاريخ نيشابور» است ذكري رفته است. مولف در ضمن شرح حالي كه براي ابوسعيد بسطامي نوشته، و اين ابوسعيد غير از ابوسعيد اول بوده است، چنين مي‌گويد: حسين بن طيفور ابوسعيد واعظ بسطامي، شيخ و استادي است از محله‌ي المُعنّي، صاحب مدرسه، و مردي با فضل و معروف است. از ابواحمد حافظ نقل حديث مي‌كرد. حسكاني گويد: من سال 428 هجري نزد وي درس خواندم. و درگذشت او به سال 430 هجري اتفاق افتاد.

 

مدرسه ابن فورک انصاری

تاسيس: قبل از سال 406 هجري

اين مدرسه براي ابوبكر محمد بن حسن بن فورك انصاري اصفهاني در گذشته به سال 406 هجري در نيشابور ساخته شد. و او ابتدا چندي در عراق اقامت داشت كه مدتي در آن‌جا نزد دانشمندان بغداد به مطالعه‌ي علوم مشغول بود، پس رو به سوي ري آورد و مبتدعه اوازه‌ي او را شنيدند و عليه وي سعايت كردند، آن‌گاه مردم نيشابور بدو نامه نوشتند و نماينده گسيل داشتند و از وي خواستند تا به نيشابور بيايد و او پذيرفت و به نيشابور آمد. پس امير ناصرالدوله ابوالحسن محمد بن ابراهيم براي او خانه و مدرسه‌اي در كنار خانقاه ابوالحسن پوشنگي بنا كرد. و خداوند تعالي به وسيله‌ي وي در آن‌جا انواع علوم را احياء نمود. و از مكتب او جمعي از طالبان فقه فارغ‌التحصيل شدند. او مردي فقيه و متكلم و امامي جليل‌القدر بود. و مصنفات او به يكصد تصنيف مي‌رسد. و از وي خواستند به غزنه سفر كند و در آن‌جا براي او مجالس مناظره ترتيب دادند. و هنگامي كه از غزنه باز مي‌گشت، چنانكه نقل كرده‌اند، در راه او را مسموم نمودند و در سال 406 هجري درگذشت و جنازه‌اش را به نيشابور حمل نمودند و در محل الحيرة به خاك سپرده شد. وي مذهب اشعري را نزد ابوالحسن باهلي مطالعه كرد و حافظ ابوبكر بيهقي و استاد ابوالقاسم قشيري از او روايت حديث كردند.

 

مدرسه ناصحیه

تاسيس: پيش از 408 هجري

عبدالغافر فارسي در كتاب السياق، آن را ذكر كرده، و سبكي در «الطبقات الكبري» در ضمن نگاشتن شرح حال دو تن از مدرسان آن‌جا از اين مدرسه ياد كرده است. همچنان‌كه در «وفيات الاعيان» ذكري از آن آمده است. و درباره‌ي موسس آن مدرسه، مطلبي در كتاب السياق ذكر شده كه او فقيه ناصح‌الدوله بوده است. و مدرس نخستين آن عبارت بوده است از: عبدالواحد بن اسماعيل بن پوشنگي ابوالقاسم، فقيه فاضل و باورع و دين‌دار كه از فقهاي خوش‌نام  و مدرسين و مناظره‌كنندگان عامل بوده و در  طريق سلف صالح خويش در وفور  فضل و اشتعال به علم رفتار مي‌كرده و با فقر و قناعت همراه بوده است، وي علم فقه را نزد ابوابراهيم ضرير فقيه خواند، و نزد او فارغ‌التحصيل شد. و اين فقيه ناصح‌الدوله او را در مدرسه‌اش براي تدريس انتخاب نموده، كه در آن‌جا درس مي‌داده است.

وي حديث را در بزرگي فراگرفته است. عبدالغافر گويد: ما «حيلة الاولياء» ابونعيم اصفهاني را به تمامي از شيخ استاد ابوالصالح مؤذن شنيديم، و پوشنگي مردي حسن‌الاسماع، و صحيح‌الاعتقاد، و كثيرالبكاء بود و مانند پرهيزگاران روزگار به سر مي‌برد. من او را مي‌ديدم كه به درس امام‌الحرمين حاضر مي‌شد و امام جانب او را رعايت مي‌كرد و سخنش را مي‌پسنديد و بدو گوش مي‌داد. او به سن پيري در روز شنبه بيست و هفتم محرم سال 408 هجري درگذشت و گمان نمي‌كنم كه حديثي روايت كرده باشد.

و اما مدرس ديگر آن‌جا عبارت بود از ابوعبدالله فُراوي؛ محمد بن فضل بن احمد بن ابي العباس، معروف به ابوعبدالله صاعدي نيشابوري و ملقب به فقيه‌الحرم. او در حدود سال 421 هجري در نيشابور تولد يافت و سال 530 هجري درگذشت و در كنار ابن خزيه به خاك سپرده شد.

وي «صحيح» مسلم را از عبدالغافر فارسي شنيد و همچنين نزد شيخ‌الاسلام ابوعثمان صابوني و برادرش ابويعلي و ابوسعيد كنجرودي و ابوبكر بيهقي و ابوالقاسم عبدالكريم ابن هوازن قشيري و ابواسحق شيرازي و ديگر استادان زمان حديث شنيد. و در بغداد از ابونصر زينبي، حديث شنيد و ابوسعد سمعاني از او روايت مي‌كرد و مي‌گفت در ميان استادانم مانند او نديده‌ام. و ابوسعد ابن عساكر ... و جمعي بسيار از راويان از او نقل روايت كرده‌اند.

او اصول و تفسير را نزد زين‌الاسلام قشيري خواند و علم فقه را نزد امام‌الحرمين اظهار نمود، و او مجالس ذكر برپا مي‌نمود و علم را مي‌گسترد. وي سپس به نيشابور بازگشت و در مدرسه‌ي ناصحيه به تدريس پرداخت، و در مسجد المطرز، امامت را به عهده گرفت، و در روزهاي يكشنبه مجلس املاء داير نمود. و روايت شده است كه وي بيش از هزار مجلس املاء را برگزار نمود و در علو اسناد منحصر به فرد بود.

ابوسعد سمعاني گويد: به ياد دارم كه در رمضان سال 530 هجري حركت كرديم و محفة او را بر دوش خود حمل مي‌كرديم تا رسيديم به قبر مسلم بن الحجاج (قشيري) در نصرآباد كه موفق شديم «صحيح» را كنار قبر مصنفش به اتمام رسانيم.

 

مدرسه بیهقیه

تاسيس: قبل از 408هجري

تاج‌الدين سبكي ذكر كرده است كه اين مدرسه‌ي بيهقيه، پيش از آن‌كه نظام‌الملك طوسي به دنيا آيد تاسيس شده است. يعني پيش از سال 408 كه نظام‌الملك به دنيا آمده است ... و موسس اين مدرسه: علي‌بن حسين‌بن علي بن شيخ موفق بيهقي بوده است، وي مردي نويسنده، اديب و از اصحاب خوش‎نام شافعي بود. عبدالغافر در السياق گويد: مدرسه‌اي از مال خاص خويش بنا كرد، و براي ساختن و مصالح آن هزاران هزار هزينه كرد. حديث را از ابوحفص القرميسيني و جمعي از مشايخ استادان كه هم‌رتبه‌ي او بودند شنيد. او در شوال سال 414 هجري درگذشت و از جمله دانشمنداني كه در باب بيهقيه از آن‌ها در كتاب السياق و منتخب السياق و طبقات سبكي، يادي شده است عبارتند از علمائي كه در ذيل از آن‌ها ياد مي‌كنيم:

ابوبکر تمیمی (349-430 هجری/960-1038م)، ابوصالح موءذن (388-470هجری/988-1080م)، ابوالفضائل فرزند ابوصالح موذن (وفات 474 هجری/1081م)، امام الحرمین جوینی (419-478 هجری/1028-1085م)، ابوبکر ابیوردی (وفات 494 هجری/1100م)، ابوالقاسم انصاری (وفات 512 هجری 1118م)، ابوبکر پوشنگی (463-543 هجری- 1070-1148م)، ابوالقاسم وراق

 

مدرسه خفاف

تاسيس: پيش از 428 هجري

در كتاب منتخب السياق، ضمن شرح حال ابن ابي‌الوفاء خفاف، ذكري از مدرسه‌ي خفاف نيشابور آمده است. و در شرح حال وي چنين مندرج است كه: عبدالعزيز بن محمد بن محمد بن احمد بن محمد بن شعيب بن صالح، ابوصادق بن ابوالوفاي واعظ فريابي معروف به الخفاف، مردي فاضل و از بيت علم و حديث بوده است. از عمويش ابوسعد خفاف فقيه، و ابوجعفر خلقاني روايت حديث مي‌كرده است.

حسكاني مي‌گويد: نزد او در مدرسه‌اش قرائت حديث مي‌كردم. او در جمادي‌الاخر سال 428 هجري درگذشته‌است. و ابوالقاسم كريُزي از وي روايت مي‌كرده است. خفاف از كساني بوده است كه حديث را با اسنا عالي روايت مي‌كرده است، و همچنين در كتاب منتخب السياق، ضمن شرح حال حافظ ابومنصور ابن ابي‌بكر، درگذشته به سال 469 هجري، چنين مي‌گويد: او از اصحاب ابوحنيفه، و از خواص اصحاب ابوعبدالرحمن سلمي بود و كتاب‌هاي او را مي‌نگاشت. و وي اسناد عالي را از خفاف و ابونعيم و حاكم و هم‌رتبه‌هاي ايشان فرا گرفته است.

و از كساني كه نام آن‌ها در ضمن مدرسه‌ي خفاف آمده است، ابوالعباس صوفي مي‌باشد: وي احمدبن محمد حافظ و بازرگان  و مشهور به احمد محمود خادم الفقراء است كه سال‌ها در مدرسه‌ي خفاف بود و محمود صوفي را خدمت كرد. او در شعبان سال 478 هجري در ناحيه‌ي جوين درگذشت و جنازه‌ي وي را به شهر بردند.

 

مدرسه ابوبکر بستی

تاسيس: پيش از سال 429 هجري

و موسس اين مدرسه عبارت بوده است از: احمد بن محمد بن عبيدالله بن محمد بن جعفر بن احمد بن موسي، معروف به ابوبكر بستي فقيه كه از كبار فقهاي اصحاب شافعي و مدرسين و استادان فن مناظره در نيشابور بوده است. او داراي جوانمردي و مروت ظاهر و ثروت وافر بود و براي اهل علم در جلو در منزلش مدرسه‌اي ساخت كه در بازاچه‌ي مسيّب قرار داشت. و تمامي مال خود را كه بعدا به اوقاف ابوبكر شتيان معروف گشت وقف آن مدرسه كرد. او حديث بسيار در نيشابور و عراق شنيد و از دار قطني و هم‌طبقه‌ي او نقل حديث كرد. براي او يك مجلس املاء برپا كردند و مدتي در آن‌جا املا مي‌كرد كه معروف به دارالسنه و مدرسه‌ي صبغي و آن در باب جامع قديم واقع بود. و او در روز شنبه، سيزدهم ماه رجب به سال 429 هجري درگذشت.

 

مدرسه ابو سعد استرآبادی

تاسيس: قبل سال 440 هجري

اين مدرسه را اسماعيل بن علي بن المثني معروف به ابوسعد استرآبادي، العنبري، صوفي واعظ تاسيس كرده است. و خطيب بغداي نسب او را چنين ذكر كرده است: اسماعيل بن علي بن بندار ابن المثني

او در قديم به نيشابور آمد و براي اصحاب شافعي، مدرسه‌اي در انجا بنا كرد كه به نام وي منسوب گشته است. و از پدرش و همچنين از علي بن حسن بن حيويه روايت حديث كرده است. و احمد بن ابوجعفر قاضي، و ابوبكر خطيب حافظ بغدادي، و احمد موسيابادي و ديگر محدثان از وي نقل نموده‌اند.

او در حدود سال 440 هجري در بيت‌المقدس درگذشته است.

 

مدرسه ابوالحسن المتوّی

تاسيس:  قبل از 444 هجري

در كتاب السياق، ضمن شرح حال نخستين مدرسي كه در آن‌جا تدريس مي‌كرده، از اين مدرسه ياد شده است. عبدالغافر او را چنين معرفي كرده است، او عبارت است از علي بن احمد المتَّوِي استاد امام ابوالحسن كه در مناظره و تذكير صاحب سخن،  و در اين دو رشته به ذروه‌ي اعلي رسيده بود. در نيشابور براي او مدرسه‌اي بنا كردند، و او را در آن‌جا ساكن نمودند. وي در آن‌جا به تدريس پرداخت. و بسيار خوش‌بيان و آگاه بود. امالي و حديث شنيد و به سال 444 هجري درگذشت.

 

نظامیه نیشابور

تاسيس: 450 هجري يا 1057 ميلادي

و خواجه نظام‌الملك اين مدرسه را حدود ده سال قبل از نظاميه‌ي بغداد تاسيس نموده است. و بروان (Browne) عقيده داشت كه بيت و پنج سال قبل از نظاميه‌ي بغداد تاسيس شده است يعني مي‌تواند در حدود سال 434 هجري تاسيس شده باشد. و ما اين نظر او را تاييد نمي‌كنيم بلكه به نظر ما بايد در حدود سال 450 هجري تاريخ تاسيس ان بوده باشد. زيرا عبدالملك جويني معروف به امام‌الحرمين، درگذشته به سال 478 هجري، مدرس آن‌جا بوده و حدود سي سال در آن‌جا تدريس كرده‌است چنان‌كه عبدالغافر فارسي در «السياق» و سبكي در «طبقات الشافية الكبري» آورده‌اند. و بنا بر اين قول، تاريخ تاسيس آن 448 هجري مي‌باشد. و اگر نظر براون را بپذيريم بايد سال عمر عبدالملك جويني، هنگامي كه در آن‌جا درس مي‌داده در پانزده‌سالگي بوده باشد و اين غير ممكن است زيرا او هنگام درگذشت پدرش، بيست ساله بوده است و معلوم است كه او در تدريس به جاي پدر نشسته است و در آن تاريخ، هنوز نظاميه بنا نشده بود. و او بعد از درگذشت پدرش در مدرسه‌ي بيهقيه مشغول تكميل تحصيلش بوده است.

و مدرسه‌ي نظاميه‌ي نيشابور از شمار مشهورترين مدارس اسلامي نيشابور بوده است. و البته ما تعداد بيست و چهار شرح حال از بيست و چهار دانشمندي را كه از مدرسان آن مدرسه بوده‌اند و يا از ميان كساني كه براي آنان مجلس املاء يا مناظره در آن‌جا داير بوده است، در اختيار داريم، گذشته از كساني كه در اين مدرسه تحصيل خود را به پايان رسانيده و فارغ‌التحصيل شده‌اند، و مشهورترين كساني كه بدين مدرسه منتسب بوده‌اند، عبارتند از: امام‌الحرمين و فرزند او ابوالقاسم مظفر، عبدالرحمن بن منصور بن رامش، ابوسهل مروزي، ابوسعد خواري، ابواسحق شيرازي، ابوالقاسم اسماعيلي جرجاني، ابوالقاسم نوقاني، ابوجعفر طبسي، ابوبكر شيرازي، ابوالقاسم هُذَلي، ابونصر رامشي، حسن سمرقندي، علي بن سهل، عبدالواحد بن عبدالكريم قشيري، ابوحامد غزالي، ابن الكياي هرّاسي، ابوالقاسم انصاري، ابوسعد سمعاني تميمي، ابوالمعالي وركاني، ابوالمعالي خوافي، قطب‌الدين نيشابوري، محمد بن يحيي نيشابوري و ابوالمحاسن طوسي.

 

مدرسه مشطی

تاسيس: قبل از 454 هجري

عبدالغافر از اين مدرسه در كتاب السياق، يك مرتبه به نام «المسبطي» ياد كرده است و صريفيني در كتاب منتخب السياق، چهار بار به نام «مدرسه المشطي» اشاره نموده است. و در كتاب «طبقات» سبكي، «المدرسة المشطبيه»  امده است. و ترجيح در اين است كه نام آن مدرسه، المشطيه بوده باشد زيرا با كمال وضوح در منتخب السياق در هر چهار جا كه نام آن را آورده‌اند، ان را چنين ذكر كرده‌اند. و از مشهورترين مدرسان اين مدرسه و آنان‌كه در آن‌جا مجلس املاء داير كرده‌بودند و يا بدانجا منزل كرده‌بودند دانشمندان زير مي‌باشند:

ابوسعد شاماتی (وفات 454 هجری)، محمدبن محمد علوی، علی بن حسین مروزی (وفات 464 هجری)،

مبارک واسطی (405-492 هجری/1014-1098 م)

 

مدرسه سیوری

تاسیس: قبل از 458 هجری

در کتاب «منتخب السیاق» از دو تن دانشمند، که در مدرسه‌ی سیوری ساکن بوده‌اند، و اینکه آن مدرسه در باب عزره‌ی نیشابور واقع بوده، یاد شده است: ابوالعباس شقانی (وفات 458 هجری/1065 میلادی؛  متکلم و صوفی و عالم در اصول)، محمد بن اسحق بحاثی (وفات463 هجری/1070 میلادی؛ عالم ادیب و شاعر)

 

مدرسه صندلی

تاسیس: قبل از 460 هجری

از مدرسه‌های معروف حنفیان نیشابور است و به نام موسس آن - علی بن حسن صندل (در گذشته به 484 هجری)- منسوب گشته است. از مدرسان اين مدرسه‌اند: علی بن حسن صندلی (وفات 484 هجری)، ابواسحق فقیه دهستانی (وفات 460 هجری)

 

مدرسه السرّاجین

تاسیس: قبل از 463 هجری

]درباره این مدرسه اطلاعی ارایه نشده است ابوالفرج غندجانی (وفات بعد از 463 هجری) از مدرسان این مدرسه بوده است[

 

مدرسه قشیریّه

تاسیس: قبل از 465 هجری

در کتاب «منتخب السیاق»، و «طبقات الشافعیه» الکبری از آنچه در زمینه‌ی مدرسه‌ی قشیریه آمده، چنین بر می‌آید که این مدرسه قبل از نظامیه وجود داشته است زیرا محمد فارمذی که به سال 405 هجری تولد یافته در زمان کودکیش در این  مدرسه به فراگرفتن علم فقه پرداخته است. و این مدرسه به استاد ابوالقاسم قشیری متولد سال 376 و در گذشته به سال 465 هجری، منسوب بوده است. و برای من مسلم است که این مدرسه باید همان مدرسه دقاقیه باشد که شرح آن گذشت به موسس آن یعنی ابوعلی دقاق منسوب بوده است. و چون ابو علی دقدق درگذشت، ابوالقاسم قشیری جانشین وی گردید. زیرا که شوهر دختر او «فاطمه» بود و قشیری بدین سبب جایگیر پدر و سرپرست مدرسه‌ای گردید که به مدرسه‌ي قشیریه معروف شده است. و هنگامی که قشیری درگذشت در همان مدرسه در کنار قبر استادش دقاق به خاک سپرده شد همان‌گونه که فرزندانش هم در آنجا دفن شده‌اند. از مدرسان این مدرسه‌اند: ابوالقاسم قشیری (376-465هجری/976-1072 میلادی؛ فقیه، محدث و دانشمند اسلامی)، ابوسنابل قرشی ( محدث و دانشمند اسلامی)، فضل بن محمد فارمذی (405- 477 هجری؛ عارف، مجتهد و دانشمند اسلامی)، عبدالواحد قشیری (وفات 494 هجری)، شریف ابوحرب (وفات بعد از 503 هجری، فقیه و استاد مناظره و تذکیر)

 

مدرسه شحامی

تاسيس: پيش از 470 هجري

امكان دارد اين مدرسه به طاهر شحامي منسوب باشد و ابوعبدالرحمن بن محمد بن ابي‌بكر محمد بن احمد بوده است و مشهور چنين است كه در زمان خويشتن برتر از همه‌ي دانشمندان بوده است. و پدرش ابوبكر از زاهدان عبادالله الصالحين بود و فرزندي داشته است كه او را زاهر شحامي مي‌ناميدند.

وي در علم شروط و نگارش حجت‌ها و ثائق، از تمامي بزرگان سر بود، و او كسي بود كه عبدالغافر فارسي را بر شروع نگارش كتاب «السياق»، راهنمايي و تشويق كرد تا آن را ذيلي بر تاريخ نيشابور حاكم نيشابوري قرار داد. و اما كنيه‌ي زاهر، ابوالقاسم بود وي در كسب حديث كوشيد و حديث بسيار كسب كرد. وي مردي بيدار و آگاه و صحيح‌السماع بود. و نزد اساتيد و شيوخ نيشابور به استملاء پرداخت و در اصفهان و ري و همدان و حجاز و بغداد و ديگر بلاد حديث بسيار شنيد. و مدت بيست سال در حظيره‌اي كه به ايشان منسوب بود مجلس املا داير كرد و در جامع نيشابور در حدود هزار مجلس املاء كرد. و از ابن جوزي براي جميع مسموعاتش كسب اجازه نمود و هنگامي كه نزد وي قرائت مي‌كرد بسيار شكيبا بود. و نسبت به غربا و واردان با احترام رفتار مي‌كرد و بيماري آنان را مداوار مي‌نمود و به آن‌ها كتب به عاريت مي‌داد. ابوسعد عبدالكريم بن محمد سمعاني تميمي از وي كسب حديث كرده است. وي به سال 446 هجري به دنيا آمد و در ربيع‎الآخر سال 533 هجري در نيشابور درگذشت و در مقبره‌ي يحيي بن يحيي به خاك سپرده شد.

و همچنين از مدرسه‌ي شحامي در شرح حال مسعودبن ابي‌بكر انصاري ياد شده است و او عبارت بوده است از: مسعود بن ابي‌بكر بن احمد بن محمد ابوالقاسم هري انصاري كه مردي مليح‌الشمايل بوده است.

پدرش از مريدان خاص شيخ‌الاسلام اسماعيل صابوني بود. وي از مسعود حديث شنيد و نوشت. و حديث بسياري از قاضي ابوالحسين احمد بن علي كسب كرد. و در پيري به مرگ ناگهاني در مدرسه‌ي شحامي درگذشت. در يكي از ماه‌هاي سال پانصد و هفتاد و اند.

 

دكتر ناجي معروف، در پايان نوشتار «مدارس علميه قبل از نظاميه»، به برخي ديگر از مدرسه‌هاي نيشابور اشاره مي‌كند كه در اين دوره‌ي زماني و يا اندكي بعد از ساخته شدن نظاميه‌ي بغداد تاسيس شده‌اند: مدرسه‌ي ابوسعد مستوفي (تاسيس حدود 450 هجري، براي حنفيان)، مدرسه‌ي ابوعلي علوي (پيش از نظاميه)، مدرسه‌ي احمد ثعالبي (پيش از 474 هجري)، مدرسه‌ي ابوعمر نسوي (پيش از 478 هجري)، مدرسه‌ي منشكي (پيش از 486 هجري)، مدرسه‌ي سالم نيشابوري (پيش از 497 هجري)، مدرسه‌ي جاجرمي (پيش از 497 هجري)، مدرسه‌ي امير ابونصر بن ابي‌الخير (پيش از 510 هجري)، مدرسه‌ي سلطانيه (پيش از 540 هجري)

 



[1] . شايان يادآوري است مطالبي كه در اين نوشتار آمده است دربرگيرنده‌ي بخش‌هايي از نوشتار «مدارس علمیه قبل از نظامیه» است كه به مدرسه‌هاي نيشابور پرداخته، كه البته بخش بزرگي از نوشتار يادشده را در پوشش خود مي‌گيرد. نكته‌ي ديگر اين‌كه در اين نوشتار، پا‌نوشت‌هاي متن اصلي نوشتار «مدارس علمیه قبل از نظامیه»، كه دربرگيرنده‌ي مشخصات منابع  و ارجاعات است، نيامده است، بنابراين در صورت نياز به بررسي و تعمق بيشتر، به اصل نوشتار كه مشخصات آن در زير آمده است، مراجعه كنيد.

 


منبع:

معروف، ناجی.«مدارس علمیه قبل از نظامیه»، ترجمه جمال‌الدین شیرازیان، ]كتاب[ «یادنامه ادیب نیشابوری: زندگی استاد و مجموعه مقالات در مباحث علمی و ادبی»، به اهتمام مهدی محقق، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379،ص 205-267.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 21:39  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

Neyshabur

 The Cultural Capital Of Iran

Neyshabur with respect to its cultural, political, economical, religious and  riched historical factors is among the  most important and influential leading centers in the Iran. Now, This article which is writes in Persian is trying to assess some of the Neyshabur potentials.

 

«نيشابور، پايتخت فرهنگي»، یکی از نوشته‌های استاد فریدون جنیدی است که به دلایل شکوه و عظمت نیشابور، با نگرشی ویژه به نیشابور قبل از اسلام، پرداخته است. بدون تردید، همانطور که استاد در مقاله‌ی «نیشابور، شهر دروازه‌های خورشید»[1]، از ساختار پيشرفته‌ي شهرسازي، نظامیه‌ها، مساجد، بازارها، کوی‌ها، خانقاه‌ها و بزرگان نیشابور دوره‌ي پس از اسلام، سخن به میان آورده است، نباید از نظر دور داشت که نیشابور بعد از اسلام نیز نقش بزرگ و انکارناپذیری در درخشش تمدن ایرانی و اسلامی داشته است و تا امروز -هرچند با فراز و فرودهای بسیار که شرح آن خود، چندین جلد کتاب می‌شود- به عنوان یکی از مهم‌ترين جای‌های تاثیرگذار و گاهواره‌ی فرهنگ، هنر، دانش و صنعت در ایران‌زمین، رخ‌نمایی می‌کند.

 

هر يك از شهرهاي بزرگ ايران كه دوراني پايتخت ايران يا بخشي از ايران به شمار مي‌رفته‌اند، بدان‌روي كه كانون هنرمندان و چكامه‌سرايان و پژوهشگران مي‌شدند، ‌افزون بر آن كه فرمان دستگاه و ديوان و پادشاهان را به ديگر مرزهاي كشور مي‌پراكندند، ‌بخشي از هنر و انديشه و كار دست هنرمندان و دستورزان و انديشمنداني را كه در كنار دربار يا با دربار مي‌زيستند، از آن كانون به ديگر شهرها و مرزها مي‌رساندند. خونخوارترين يورشگران تاريخ نيز كه شوربختانه بيشتر در همسايگي ايران به‌سر مي‌بردند، ‌ارزش و ارج كار هنرمندان را در شكوه بخشيدن به دستگاه پادشاهي خويش مي‌شناختند. بايد پذيرفت كه ديگر فرمانروايان نيز هر يك در فراخواني هنرمندان و كارورزان به پايتخت خويش مي‌كوشيدند و بدينسان چهره‌ي پايتخت پس از چندي دگرگون مي‌شد، و بازارهاي آراسته، ‌پرتو به شهرهاي ديگر مي‌افكند و بازرگانان و هنرمندان شهرهاي ديگر را به سوي خويش مي‌كشيد.

 

نمونه‌ي نزديكي از اين دگرگوني را در سپاهان (‌اصفهان)‌ مي‌توان ديد كه چگونه انبوه هنرمندان را از هر مرز و شهر به سوي خويش كشيد، چنانكه آميزش زبان آنان نيز زباني تازه پديد آورد كه از زبان پيرامون سپاهان باز شناخته مي‌شود، و آميزش كار هنرمندان نيز هنري تازه پديد آورد كه آن‌را مي‌توان در ميان همه‌ي كارهاي هنري دوران‌ها به آساني بازشناخت.

 

پس از سپاهان، نمونه‌ي نزديك‌تر تهران است كه پيشتر از آن روستايي بزرگ بود و هجوم هنرمندان و دستورزان براي گرفتن بازارهاي آن، در اين پايتخت نيز زباني ديگرگون از همه‌ي روستاها و شهرهاي پيرامون آن فراهم آورد و فرهنگي ويژه به آن بخشيد كه تا نيمه‌هاي رژيم گذشته به خوبي از همه‌ي فرهنگ‌هاي ديگر باز شناخته مي‌شد، و كم كم اين فرهنگ در برابر يورش اروپايي‌گرائي كه رهبران آن رژيم به دنبالش بودند آسيب پذيرفت، اما هنوز در بخش‌هايي از اين شهر بزرگ چونان خيابان ري و پايان بازار و خيابان سيروس و سه راه امين حضور و آب منگل و سرچشمه... نشانه‌هاي آن فرهنگ و روش زندگي پابرجا است!

 

بخش‌هايي از اين شهر كه به دنبال گسترش بي‌رويه و هجوم ادارات و دستگاه‌هاي دولتي و دستبرد برآمده از اين تورم در زماني نزديك از ميان رفت، باب همايون، ‌ناصرخسرو، لاله زار، اميريه و ... است.

 

اين كه گفته شد،‌ درباره‌ی همه‌ي پايتخت‌ها كمابيش يكسان است. اما يك پايتخت در ايران پديدار گرديد كه در آغاز، فراهم آمدن هنرمندان و انديشمندان و كارورزان به پيدايي دانشگاه‌ها و كتابخانه‌ها و فرهنگستان‌ها در آن انجاميد، و بازارهاي افسانه‌اي و آمد و شد و كاروان و هياهو در آن پديد آورد .... و پس از آن، ‌فرمانروايي چند بدان ميل كردند و هر يك زماني چند آن را پايتخت خويش ناميدند، و آن شهر دانش و بينش و فرهنگ و افسانه،‌ نيشابور است كه هنوز روستائيان آن، كوس برابريش را با بغداد مي‌زنند!

     

·     پايتخت]ی[ در ايران پديدار گرديد كه در آغاز، فراهم آمدن هنرمندان و انديشمندان و كارورزان به پيدايي دانشگاه‌ها و كتابخانه‌ها و فرهنگستان‌ها در آن انجاميد، و بازارهاي افسانه‌اي و آمد و شد و كاروان و هياهو در آن پديد آورد .... و پس از آن، ‌فرمانروايي چند بدان ميل كردند و هر يك زماني چند آن را پايتخت خويش ناميدند، و آن شهر دانش و بينش و فرهنگ و افسانه،‌ نيشابور است ...

·     نام اين شهر در اوستا به گونه‌ي رئونت آمده است، به معني دارنده‌ي شكوه و جلال، ... مي‌توان دريافت كه ]این[ شهر باستاني تا چه پايه نزد ايرانيان ارجمند بوده است كه با چنين صفت از آن ياد مي‌كنند!

·          زمين نيشابور كه گوهرزاي بود از ديدگاه كيش ايرانيان باستان گرامي و سپند (‌مقدس) مي‌نمود ...

·     بندهش: «... درياچه‌ي سوبر، ‌به بوم ابرشهر به سر كوه توس، چنان گويند كه سود بهر، ‌نيك‌خواهي و بهي، ‌بركت و رادي از او آفريده شده است» ...

·     از سه آتش بزرگ ايرانشهر، يكي در نيشابور زبانه‌ مي‌كشيده، ... آتشكده‌ي برزين مهر در كوه ريوند نيشابور ويژه‌ي كشاورزان و دستورزان ايراني ...

·          در هواي خوش نيشابور نيز سخن نيست و همه‌ي كتاب‌هاي باستاني در باره همرأيند و علي الصبح نيشابور و خفتن بغداد ...

·     ابوبکر عبدوی: «اين خود يكي از دلايل رگ آباداني نيشابور است كه همواره از مادر مهربان خويش كوه بينالود آب به سوي آن روان است و بر و بوم آن آبادان» ...

·          نيشابور از زمان باستان شهري مردمي بوده است و مردمان ايران روي بدان داشته‌اند، و ...

                              

نام نيشابور

نام اين شهر در اوستا به گونه‌ي رئونت آمده است، به معني دارنده‌ي شكوه و جلال، بخش نخست اين نام‌ «رئ» و بخش پاياني آن «ونت»‌ است. «رئ به معني درخشندگي و شكوه است و «ونت» نيز پسوند مالكيت است و همان است كه امروز در زبان فارسي «وند» ش مي‌نامند.

 

«وند» به معني دارنده، هنوز در دماوند، الوند، راوند كاشان ديده مي‌شود. اين واژه در گذر زمان و دگرگوني زبان اوستايي به پهلوي به گونه‌ي «راي اومند» در آمد كه «اومند» در آن همان پسوند «دارايي» است، و در نوشته‌هاي پهلوي اين واژه به عنوان صفتي براي خداوند آمده است و در سر آغاز بيشتر نامه‌هاي پهلوي به چشم مي‌خورد:

«پت نام اي داتار اوهرمزدي رايومندي خوره اومند:‌ به نام دادار اورمزد رايوند فرهمند»

 

و با اين سخن مي‌توان دريافت كه آن شهر باستاني تا چه پايه نزد ايرانيان ارجمند بوده است كه با چنين صفت از آن ياد مي‌كنند!

 

اما چون اين گونه‌ي نام بر شهري نهاده شد، دگرگوني چندان در آن راه نيافت و هم اكنون نيز بخش غربي نيشابور تا مرز سبزوار ريوند reyvand))  نام دارد و در دوران اسلامي نيز بزرگاني از آن برخاسته‌اند كه در كتاب‌هاي اسلامي از آنان ياد كرده شده است.

 

از اين نام در شاهنامه به گونه‌ي «ريونيز»‌ ياد شده است، و چنين پيداست كه در يكي از نبردهاي ميان ايرانيان و تورانيان ويران گشته است، و در هنگام شاپور اردشير ساساني دوباره آن‌را ساخته‌اند، و گواهي «نامه‌ي شهرستان‌هاي ايران» درباره‌ي آن چنين است: «شتريستان نيو شاپوهر، شاپوهري ارتخشيران كرت، پت هان گاس، كاش پهليزك اي تور، اوزت، اوش هم گيواك فرموت كرتن». يعني: ‌شهرستان نيشابور (را)‌ شاپور اردشيران كرد (ساخت)‌ بدانجا كه پهليزك تور را كشت. (‌يا شكست داد.) و به همان جاي فرمود كردن (ساختن) ش.»

 

و چنان‌كه ديده مي‌شود، در اين نامه‌ي كهن، نام دوره‌ي ساساني آن نيوشاپوهر، يعني شاپور نيو يا شاپور گرد، يا شاپور پهلوان آمده است. اما اين روشن است كه شهر رئونت جايگاه پارتيان بود، و پارتيان كه فرمانروايي نيكشان كه استوار بر فرمانروايي همه‌ي تيره‌ها و دودمان‌ها بوده بر دست اردشير پارسي از ميان رفت، از چيرگي وي خشنود نبودند، و نيز با آنكه نام پسر اردشير بر شهرستان بماند همرأي نبودند، و بدين روي براي اين شهر صفتي انديشيدند كه «ابرشهر»‌ بوده باشد به معني شهربرين، ‌شهر بالاتر؛ و از آنجا كه در نوشته‌هاي پهلوي اين نام به گونه‌ي اپرشتر [aparshatr] آمده است، مي‌توان در اين داوري بي‌گمان بود كه اين صفت در همان زمان ساسانيان بدان داده شده باشد، كه به‌گونه‌اي همان نام پيشين را كه دارنده‌ي شكوه بوده باشد، زنده نگاه دارند!

 

در نوشته‌هاي پس از اسلام نيز بيش از آن‌كه نام نيشابور آيد، ابرشهر آمده و برخي از نويسندگان اين هنگام نيز در معني آن گفته‌اند كه چون زمين نيشابور از ديگر شهرها بلندتر است و به ابر نزديك تر، آن‌را ابرشهر ناميده‌اند و پس‌آنگاه ابرشهر خوانده شده! و اگر چه اين داوري درست نيست، اما مفهوم بلندي و برتري شهر در آن نهفته است!

 

دلايل شكوه و عظمت نيشابور

دلايل مذهبي

الف) خاك: اين پيداست كه چهار آخشيج خاك و باد و آب و آتش در نزد ايرانيان باستان گرامي بوده است، چنان‌كه در نماز سي روزه‌ي بزرگ به قلل كوه البرز، به دشت‌هاي گسترده، به آب‌هاي تجنده (آب‌هاي چشمه‌ها) ،‌ آب‌هاي روان و ايستاده، به گياهان و به آسمان ... درود فرستاده مي‌شد. درود و نماز به زمين ايران هنوز در نزد پارسيان هند روايي دارد كه روزي سه بار روي به ايران مي‌كنند و به آن درود مي‌فرستند.

 

در شاهنامه نيز آن‌گاه كه سام از سپيدمويي فرزند تازه زاد خويش آگاه مي‌شود، با اندوه و خشم مي‌گويد: ‌نخوانم بر اين بوم و بر آفرين

 

و زمين نيشابور كه گوهرزاي بود از ديدگاه كيش ايرانيان باستان گرامي و سپند (‌مقدس) مي‌نمود. در احسن‌التقاسيم مي‌خوانيم كه خواجه‌اي از نيشابور در شهر ري در انجمني كه هر كسي به شهر خويش فخر مي‌فروخت، گفت كه خداوند در جهان سه چيز آفريده است كه در هيچ جاي ارزش ندارد: ‌خاك و سنگ و خار! و خاك نيشابور را براي درمان مي‌خورند، و خارش (ريواس)‌ را به شهرهاي دوردست بر سر دست مي‌برند، و سنگش (فيروزه)‌ را از اين كشور بدان كشور مي‌فروشند. از اين پيداست كه گونه‌اي گل در نيشابور بوده است كه مي‎خورده‎اند و بهترين كان نمك جهان نيز در نيشابور است كه آن نيز چون سنگي در كوه است و خورده مي‎شود و به شهرها  رهاورد مي‎برند.

 

پس دور نيست در زماني كه مردمانش خاك را همچون يكي از پديده‎هاي نيك آفرينش مي‎ستوده‎اند، چنين شهر، ‌با چنين سرزمين در انديشه‎ي آنان گرامي بوده باشد!

 

افزون بر اين، در كوه ريوند كان فيروزه، كان مس، گچ، نمك، گوگرد، ذغال‎سنگ و ... نيز هست و گازهاي برآمده از كان ذغال سنگ نيز كه بي‎هيزم و ماده‎ي سوختي ديگر مي‎سوزد، نگرش ايرانيان باستان را به سوي آن مي‎كشيده و «آذر برزين مهر»ش كه بدين‌سان مي‌سوخته است ستايش مي‌كنند:           

كه  آن مهر برزين بي دود بود             منور نه از هيزم و عود بود

«‌دقيقي، شاهنامه»

 

ب) آب: در نيشابور دو چشمه‌ي بزرگ هست كه بي‌ياوري رود و جويي آب‌رساننده، همواره پر از آب‌اند. يكي بر كوه ريوند در نزديكي آتشكده‌ي برزين مهر (‌بورزني كنوني كه آمارهاي دولتي «برزنون»ش مي‌خوانند» و يكي بر كوه بينالود كه در بندهش، به‌نام كوه توس آمده است. به نام چشمه‌ي سو (sow) كه آن را چشمه‌ي سبز نيز مي‌خوانند.

 

اين پيداست كه آب اين دو چشمه با رگه‌هاي آب زيرزميني به گنجينه‌اي بزرگ از آب در دوردست‌ها پيوسته است كه همچون درياچه‌ي غار علي‌صدر همدان همواره آبي يكسان دارند. ابوريحان بيروني نيز در نامه‌ي گرامي « آثار الباقيه عن القرون الخاليه» (‌نشانه‌هاي برجاي آمده از سده‌هاي گذشته) همين را مي‌فرمايد كه آب اين چشمه از راه زانو (‌سيفون) به يك مخزن بزرگ آب در دوردست‌ها پيوسته است كه هر چه از آن به نيروي خورشيد بخار شود، از آن مخزن آب بدين چشمه مي‌آيد.

 

اكنون به ياد بياوريم كه آب نيز يكي از چهار آخشيج گرامي در نزد ايرانيان بوده است. بودن دو چشمه‌ي بزرگ كه ژرفاي آن در نزد مردم پديدار نبود، و افسانه‌هاي فراوان درباره ي آن به‌هم پيوسته است كه:‌ «اين دريا از زير زمين راه به درياي بغداد دارد ... و چوپاني كه پول خود را در ميان يك دستوار (عصاي) نئين مي‌نهاد روزي آن‌را از دست انداخت و به دريا فرو رفت و سال‌ها پس از آن، ‌كه با كارواني به بغداد رفته بود، همان دستوار را در دكاني ديد و خريد و پول‌هاي خويش را از ميان آن بيرون كشيد ... در اين دريا اسبي آبي مي‌زيد كه شبانگاهان از آب بيرون مي‌آيد و گوهر شب‌چراغي را كه در دهان دارد در گوشه‌اي مي‌نهد و به چرا مي‌پردازد و با شنيدن كوچك‌ترين آواز، باز گوهر را در دهان مي‌گيرد و به دريا برمي‌گردد ...» و بسيار از اين افسانه‌ها.

 

پس چون آب در نزد ايرانيان بسي گرامي بود، هيچ‌گاه آن را آلوده نمي‌كرده‌اند. يونانيان نيز در اين باره نوشته‌اند ... و بخشي بزرگ از يشت‌ها ويژه‌ي ستايش آب است كه به آبان‌يشت نامزد شده ... بودن اين دو چشمه‌ي بزرگ افسانه‌اي در اين شهر به برتري آن مي‌افزايد.

 

در بن دهش نيز در بخش ورها (درياچه‌ها) نخست از درياچه‌ي چيچست در آذربايجان و كردستان نزديك آتشكده‌ي آذرگشسب ياد مي‌شود، و پس از آن ور «سو» . گفتار بندهش در اين باره چنين است: «درياچه‌ي چيچست به آذربايجان گرماب (نمكين) بي‌زندگي كه چيز جا نمند در آن نبود و بن او به درياي فراخكرد پيوسته است. درياچه‌ي سوبر، ‌به بوم ابرشهر به سر كوه توس، چنان گويند كه سود بهر، ‌نيك‌خواهي و بهي، ‌بركت و رادي از او آفريده شده است.»

 

و روشن است با يك چنين برداشت ايرانيان مي‌بايد كه اين سرزمين را گرامي بدارند؛ تا بدانجا كه هنگامي كه موبدان خواستند يزدگرد نخست را كه به پيروان ديگر دين‌ها آزادي داده بود از ميان بردارند،‌ او را براي درمان به نزديكي همين درياچه بردند تا از آب آن بياشامد و بر سر خود گيرد و درمان شود، ... پس‌آنگاه اسبي از دريا آمد و به هيچكس دست نداد مگر به يزدگرد، و هنگام زين كردنش او را با لگد كشت ... و اين داستان در شاهنامه آمده است.

 

پ) آتش: گرامي داشتن آتش نيز در نزد ايرانيان باستان تا بدانجا بوده است كه برخي آنان را «آتش پرست» نيز خوانده‌اند. در گفتار ويژه‌اي، اين سخن را گزارش كرده‌ام كه پرستاري آتش و نگاهباني آن ويژه‌ي برخي از موبدان بوده است و نه همه ي مردمان ايراني! اما از سه آتش بزرگ ايرانشهر، يكي در نيشابور زبانه‌ مي‌كشيده، زيرا كه آتشكده‌ي آذرگشسب در كردستان و آذربايجان ويژه‌ي شهرياران و ارتشتاران بوده، و آتشكده‌ي فرنبغ (فر ايزدي) در لارستان فارس ويژه‌ي موبدان و دستوران و دينياران بوده‌، و آتشكده‌ي برزين مهر در كوه ريوند نيشابور ويژه‌ي كشاورزان و دستورزان ايراني!

 

در كوه ريوند از 20 سال پيش كان اورانيوم پيدا شده و هم اكنون كارشناسان كان‌هاي ايران آن را زير نگرش دارند؛ و من خود در يكي از شب‌ها بر فراز همان كوه، برخاستن نوري بلند را كه به اندازه‌ي نزديك به دو ميل در آسمان بلند شد و همانند نشانه‌ي پرسش (؟) در آسمان پيچيد و به كوه بازگشت، ديده‌ام و سال‌ها گمان به ماليخوليا و پندار خويش مي‌بردم اما هنگام برخورد با مهندسان كان اورانيوم از آنان نيز شنيده‌ام كه چنين نورافشاني‌ها در كوه‌هايي كه كان اورانيوم دارند ديده مي‌شود و از  آن‌ميان، در كوه فيروزه‌ي ريوند! ‌و بايد داوري كرد كه ديدن اين گونه نورباران‌ها بر فراز اين كوه شگفت تا چه اندازه بر روان ساده‌ي ايرانيان باستان نشان مي‌گذاشته‌است، و بر گرامي بودن آذربرزين‌مهر در همان كوه ريوند مي‌افزوده است.

 

ت) هوا: در هواي خوش نيشابور نيز سخن نيست و همه‌ي كتاب‌هاي باستاني در باره همرأيند و علي الصبح نيشابور و خفتن بغداد، داستاني شد كه بر زبان ايرانيان روان گشت. همه‌ي اين سخنان براي آن بود كه برتري ويژه‌ي اين شهر را از ديدگاه ديني ايرانيان باستان بازنگريم. اما چون آذر برزين مهر، ‌آذر مردمان ايران به شمار مي‌رفت، ديداركنندگان آن همانند دو آتشكده‌ي ديگر، ويژه نبودند، ‌و بسيار بودند و همواره از همه سوي ايران مردمان كشاورز و دستورز رو به سوي آن آتش مي‌آوردند و همهمه‌ي كاروان‌ها و زندگي كاروانسراها و هياهوي راه‌ها از همه سوي ايران به سوي نيشابور بود؛ اين خود نشان مي‌دهد كه تا چه اندازه به گسترش و بزرگ شدن شهر ياري مي‌بخشد، و برخي از راه‌ها كه از نيشابور مي‌گذرد و از آن‌ها در كتاب‌ها ياد شده است چنين است:

  1. راه شرقي از پاسارگاد و تخت جمشيد به خراسان و نيشابور
  2. راه نيشابور به هرات
  3. راه نيشابور به مرو و آسياي مركزي
  4. راه نيشابور از سوي شمال به خبوشاه (قوچان)‌ و شمال
  5. راه نيشابور به درياي مازندران
  6. راه نيشابور به جنوب و كرمان
  7. راه نيشابور به ري و همدان و آذربايجان ( جاده ي ابريشم)
  8. راه نيشابور به توس
  9. راه نيشابور از راه كوير به يزد و كاشان

 

دلايل طبيعي

كوه بينالود كه از آن چشمه‌سارها و رودهاي فراوان روان مي‌شود و دامنه و دشت نيشابور را خرم و آبادان نگاه مي‌دارد، و دشت گسترده‌اي كه از همه سو در ميان كوه‌ها قرار دارد و درازاي آن نزديك بر 200 كيلومتر و پهناي آن نزديك به 50 كيلومتر كه در بخشي از آن كويري خرد نيز پديد آمده است كه روندگي و دمندگي هوا ميان كوهسار و كوير نيز ويژگي ديگري بدان بخشيده چنان‌كه همه گونه ميوه و درخت و كشت و ورز در ميان اين كوه و كوير پديد مي‌آيد و خود به رونق بازار و بازرگاني آن ياري مي‌رساند.

 

مقدسي از كسي به نام ابوبكر عبدوي گفتاري مي‌آورد كه:‌ آب‌هاي كاريزها و رودها و چشمه‌سارهاي نيشابور را اندازه گرفتم، با آب دجله برابر آمد!‌ و اين خود يكي از دلايل رگ آباداني نيشابور است كه همواره از مادر مهربان خويش كوه بينالود آب به سوي آن روان است و بر و بوم آن آبادان!

 

دلايل سياسي

خراسان، در زمان باستان بزرگ‌ترين بخش ايران و مهم‌ترين آن به‌شمار مي‌رفت؛ و از گستردگي آن و بزرگي شهرهايش اين خود پيداست،‌ چنان‌كه در انجمن‌هاي ايراني، ‌همواره پس از نام شاهنشاه نام سپاهپت خراسان برده مي‌شد.

 

نامه‌ي شهرستان‌هاي ايران كه از آن ياد كرديم و بسيار ياد كرده‌اند، نخستين شهر از ايران را چنين ياد مي كند: در ناحيه‌ي خراسان، شهرستان سمرقند ... و از اينجا گستردگي زمين خراسان كه از آن سوي سير دريا، تا مرز كومش و بستام (دامغان و شاهرود)‌ و از درياي آرال تا نيمروز و درياي هامون را در بر مي‌گيرد با آمارها و شمارهاي امروز چه‎آن نيز خود يك كشور بزرگ بوده و چنين پيداست كه در بيشتر روزگاران، نيشابور پايتخت آن بوده است.

 

اما آنچه كه براي پيش آمدن آسايش و آرامش در نيشابور شايسته‌ي يادآوري است، شهر باستاني توس است كه در شمال بينالود قرار داشته و جايگاه ارتش و سپاه ايران براي پيشگيري از يورش‌هاي تاتاران بوده؛ و مي‌بايد سنجيد كه اگر در همه‌ي زمان‌ها آن ارتش آماده در نيشابور به‌سر مي‌برد، ‌بخشي بزرگ از شهر ويژه‌ي دژ‌ها و پادگان‌ها مي‌شد و از رونق بازارها و كتابخانه‌ها و كارگاه‌ها مي‌كاست ... و اين‌چنين،‌ نيشابور داراي دو سپر از سوي توران بود: يكي كوه بينالود و ديگري شهر گرامي توس، كه پس از يورش مغولان ديگر از زير آوار و خار و خاكستر بر نخاست!

 

مردمان دو شهر نزديك به‌هم، همواره با هم دشمني‌اي اندك دارند؛ و با نيش زبان يكديگر را مي‌آزارند ... اما درباره‌ي توس و نيشابور، شايد بنا به همين دلايل، دشمني بيشترك بوده است؛ چنان‌كه خواجه ابوالفضل بيهقي در تاريخ خويش مي‌نويسد كه: «ميان نيشابوريان و توسيان تعصب بوده است از قديم الدهر باز، و چون سوري قصد حضرت كرد و برفت، آن مخاذيل فرصتي جستند و بسيار مردم مفسد بيامدند تا نيشابور را غارت كنند ...»

 

و توس با آنكه جايگاه سپاه ايران بود، خود از شهرهاي تابع نيشابور به‌شمار مي‌رفت و نيشابور را پشت بدان شهر گرم بود.

 

شهر مردم

با اين سخنان پيداست كه نيشابور از زمان باستان شهري مردمي بوده است و مردمان ايران روي بدان داشته‌اند، و در آنجا براي خويش كاخ برافراشته‌اند ... و اين داستان، در روزگار پس از اسلام كه جنبش‌هاي مردمي بيشتر توان و نيرو گرفت، و انبوه مردمان كشاورز و دستورز را شايندگي اندر شدن به گروه دبيران و نويسندگان پيدا شد، هياهوي مردمي نيشابور نيز بيشتر فراگرفت تا بدانجا كه مي‌بينيم در روزگار ابوسعيد ابي الخير، درنيشابور، قماربازان نيز براي خود پادشاهي دارند: «روزي شيخ ما، در نيشابور بر نشسته بود ( سوار بر اسب بود)‌ و در جمع متصوفه در خدمت وي بودند، و به بازار فرو مي‌شدند. جمعي برنايان (كودكان) مي‌آمدند برهنه، هر يك ازارپايي (كفش) چرمين در پاي كرده و يكي را بر گردن گرفته مي‌آوردند. چون پيش شيخ رسيدند‌، شيخ پرسيد: ‌اين كيست؟‌ گفتند: امير مقامران (قماربازان) است. شيخ او را گفت: اين اميري به چه يافتي؟ گفت اي شيخ به راست باختن و پاك باختن! شيخ نعره اي بزد و گفت:‌راستباز باش و پاكباز باش و امير باش... »

 

و خراسانيان خود براي ابوسعيد در خانقاه نيشابور تخت پادشاهي گذاشتند و او را بر چاربالش (تخت شاهي كه از چهار سو باش داشته)‌ مي‌نشاندند و در برابرش چون در دربار شاهان به رده مي‌ايستند، و فرستادگان عارفان ديگر شهرهاي ايران را به پيشگاهش مي‌بردند ... و با اين‌كار، ‌پشت به دستگاه پادشاهان فرمانروا بر ايران مي‌كردند.

 

ايرانيان، هنگامي كه پس از گذر از ستم بني‌ اميه اندك اندك ستم پنهان اما كاري بني عباس را ديدند، در برابر بغداد،‌ نرمك نرمك به آرايش پايتخت مردمي خويش برخاستند و از همه سو روي بدان آوردند. هياهو مدرسه‌ها و مساجد و خانقاه‌هاي آن را فراگرفت، ‌آمد و شد در بازارها و كاروانسراها آغاز شد، از نيشابور تا بلغار و روم كاروان‌ها به راه افتاد.

 

در اسرارالتوحيد از يك بازرگان نيشابور ياد مي‌شود كه يك انباز (‌شريك) در بلغار و يك انباز در نهرواله داشته است!

 

تذكرة الاولياء در نيشابور از بازرگاني زرتشتي،‌ بهرام نام، ياد مي‌كند كه توفان كشتي‌هايش را در دريا به غرق كشانده!‌ در ساختن كاروانسراي زعفرانيه‌ي نيشابور كه هنوز ويرانه‌هاي آن ميان نيشابور و بيهق (سبزوار)‌ برپاست، ياد مي‌كنند كه بازرگاني چيني براي آن‌كه رونق بازار چين را به رخ بازرگانان ايراني كشد، يك كاروان زعفران به ايران گسيل داشت و به كاروانسالار فرمود كه هر آينه زعفران را به كسي بفروشد كه يكجا توان خريد آن را داشته باشد؛ و بازرگان كه از راه شمال شهرهاي ايران را پيموده بود و خريدار نيافته بود، ‌هنگام بازگشت در نيشابور به جايي رسيد كه بازرگاني كاروانسرايي مي‌ساخت. از وي چگونگي را پرسيدند و او داستان را باز گفت. بازرگان نيشابوري را غيرت به جوش آمد و زعفران را يكجا از او بخريد و بفرمود تا در زير پي ساختمان كاروانسرا ريزند و به كاروانسالار گفت به چين بازگرد و بگو كه كاروان زعفران شما را در ايران در گل پي كاروانسرا ريختند ... نام اين كاروانسرا زعفرانيه گرديد و سده‌ها از آن بوي خوش زعفران مي‌آمد.

 

در همين بازار امروز جهان،‌ به‌رونق‌ترين كار آبگينه‌ي باستاني، ‌آبگينه‌ي نيشابور است، و بايستي سنجيد كه آن بازار در زمان خود تا چه اندازه به رونق بوده است كه هنوز بازار آبگينه‌ي جهان را در دست دارد!

 

در اسرارالتوحيد مي‌خوانيم كه: «‌شيخ ما، حسن مؤدب را گفت كه اين زر گير و به بازار كرمانيان شو ...» و بي‌گمان بازاري كه از چارسوي كرمانيانش نام بر جاي مانده، چارسوي رازيان و كاروانسراي همدانيان و تيم و تيمچه‌ي اردبيل و شيراز، ‌خجند و سمرقند و بخارا و كابل و هرات را نيز داشته است.

 

شهري كه عارفان ايراني را از چارسو به خود فرا مي‌خواند، شهري كه شاعران و نويسندگان را در مدرسه‌ها و كتابخانه‌هاي خويش مي‌پرورده ... شهري كه بانگ دراي كاروان‌هايش هنوز به گوش جان مي‌رسد.

 

اين‌چنين، داستان نيشابور به آفاق منتشر گشت و ايران و پادشاهان را نيز به سوي خود فرا خواند.

 

نخستين امير ايراني كه در نيشابور پس از اسلام تخت نهاد، ابومسلم مرزوي سپاهبد جوانمرد ايراني بود كه به ياري سپاه خراسان بني اميه را پس از يك سده ستم از بساط زمين بزدود. (‌سال 131 ه.ق )

 

پس از سنبادگبر نيشابوري به خونخواهي ابومسلم از نيشابور برخاست و چند سال با سپاهيان بني عباس جنگيد و سالها شرق ايران را از دستبرد عباسيان آزاد كرد تا سال 138 هجري.

 

طاهريان ، از سال 206 در خراسان آزادي خود را از بغداد آشكار كردند، و در سال 207 نام مأمون را از خطبه‌هاي نماز بيفكندند و نيشابور را پايتخت خويش گردانيدند.

 

يعقوب ليث، در سال 259 بازمانده‌ي طاهريان را در نيشابور بشكست و چندي در نيشابور بزيست.

 

پس از شكست عمروليث از امير اسمعيل ساماني در سال 287 هجري، بخارا پايتخت خراسان گرديد و همواره از سوي ايشان اميري بر نيشابور فرمان مي‌راند؛ و در زمان فرزندان سبكتكين، نيشابور سر از فرمانروايان تاتار آزاد داشت و گهگاه شاهان سفري به آن شهر مي‌كردند.

 

فرزندان سلجوق از آغاز كشاكش با فرزندان سبكتكين گاهگاه نيشابور را پايتخت قرار مي‌دادند، اما آلب ارسلان و ملكشاه و سنجر بيشتر در اين شهر به سر مي‌بردند.

 

در سال 549 هجري در زمان سنجر سلجوقي چون غزان بر نيشابور يورش آوردند به مردم شهر نيشابور نامه نوشتند كه آنان را بپذيرند و مردم شهر از پيشواي مذهبي خويش امام محمد يحيي فرمان خواستند و او فرمان به جنگ با آنان را داد ... و چون آنان پيروز شدند،‌ شهر را به آتش كشيدند و همه‌ي كتابخانه‌ها را غارت كردند و كتابها را سوختند. چندان در دهان امام محمد يحيي خاك ريختند كه او خفه شد! و شاعران بزرگ چون انوري و خاقاني در مرگ او سوگنامه‌ها سرودند، چنان‌كه در زمان زندگيش مدح‌ها سروده بودند.

 

در زمان خوارزمشاهيان ( فرزند آلتونتاش ترك كه به فرمان محمود بر خوارزم يعني دل ايران فرمانروا شدند، و لقب خوارزمشاهي را تا ويران كردن ايران با خويش به اين سو آن سو بردند)‌ چنانكه همه‌ي تاريخ‌نويسان يك‌زبان‌اند، مردم شهر نيشابور خود به رهبري فرماندهان مردمي در برابر سپاه مغول ايستادند و جنگيدند. چون داماد چنگيز به تير نيشابوريان كشته شد، آن يورشگر خونخوار تاريخ با همه‌ي سپاهيانش پيرامون شهر را بگرفت و سوگند خورد كه نيشابور را ويران كند و بر فراز آن جو بكارد!‌ مردم نيشابور از هيچ جاي ياري نيافتند، اما خود در برابر سپاه مغول ايستادند و پيمان بستند كه مغولان يك دختر از نيشابور نگيرند ... خانه به خانه جنگيدند و در هر خانه، آن‌گاه كه چشمان آن خونخواران از در و ديوار شكسته به اندرون مي‌افتاد ... پدر با شمشير دختركان و پسركان خود و آنگاه بانوي خانه‌ي خود را مي‌كشت، پس‌آنگاه بر دست مغولان كشته مي‌شد ... و اين‌چنين نيشابور به زير خاك رفت!


پانوشت:

[1] . برای دیدن نوشتار «نيشابور شهر دروازه‌هاي خورشيد»، اینجا را کلیک کنید. 


منبع:

جنيدي، فريدون. «نيشابور پايتخت فرهنگي»، نقل از وب‌نوشت روزنت‌نيشابوريان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 19:56  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

«شهرستان نيشابور و مهمترين وقايع تاريخ آن» عنوان مقاله اي است كه در شماره 55 فصلنامه مشكوة

به قلم «ابراهيم زنگنه» به رشته تحرير درآمده است، با اين مقاله مروري جامع، اما فشرده

بر آنچه كه در طول تاريخ بر «نيشابور» گذشته است، خواهيم داشت.

 

موقعيت نيشابور

 

شهرستان نيشابور به مركزيت ‏شهر نيشابور، 9308  (1) كيلومتر مربع وسعت دارد و جمعيت آن طبق سرشمارى سال 1370 هـ . ش، ‏287/399 نفر است. تراكم نسبى جمعيت اين شهرستان حدود 42 نفر در كيلومتر مربع مى‏باشد. 632 آبادى مسكون دارد و در قسمت مركزى استان خراسان واقع شده است. (2)

اين شهرستان با مختصات رياضى طبق نقشه زير با طول جغرافيايى بين 58 تا 59 درجه و عرض جغرافيايى بين 35 تا 37 درجه، محدود است از شمال به شهرستانهاى چناران و قوچان، از جنوب به شهرستانهاى كاشمر و تربت‏حيدريه، از مشرق به شهرستان مشهد و از مغرب به شهرستانهاى اسفراين و سبزوار. (3)

اين شهرستان داراى پنج ‏بخش است‏ به نامهاي:

  • تحت جلگه به مركزيت ‏بزغان و دهستانهاى تحت‏جلگه، طاغنكوه، فيروزه.
  • زبرخان به مركزيت قدمگاه و دهستانهاى اردوغش، اسحاق‏آباد، زبرخان.
  • سرولايت‏به مركزيت چكنه و دهستانهاى بينالود، سرولايت.
  • ميان جلگه به مركزيت عشق‏آباد و دهستانهاى غزالى، عشق‏آباد، بلهيرات.
  • مركزى به مركزيت‏شهر نيشابور و دهستانهاى دربقاضى، ريوند، فضل، مازول. (4)

دشت نيشابور در دامنه كوه بينالود قرار دارد، اين رشته كوه در دنباله رشته كوه البرز در جهت ‏شمال‏غربى و جنوب‏شرقى كشيده شده است. مرتفع‏ترين قله اين رشته كوه با 3400 متر در شمال نيشابور قرار دارد كه در همان حال بلندترين قله خراسان به‏شمار مى‏آيد.

دشت مرتفع نيشابور محصور بين كوههاى بينالود و كوه‏سرخ، فلات ايران را به دشتهاى آسياى مركزى مرتبط مى‏سازد و اين مسير در طى قرنهاى متمادى همواره يكى از مهمترين شاهراه ها بوده و جهت مسافرت و حمل و نقل و نيز لشكركشى‏ها مورد استفاده بوده است. متاسفانه طوايف مهاجم نيز از اين شاهراه به منظور يورشهاى ددمنشانه خود بهره برده‏اند.

در حال حاضر، اين دشت، مشهد را به وسيله جاده آسفالته درجه يك و راه‏آهن به تهران مربوط مى‏سازد. در طول زمان چنين موقعيت استثنايى برحسب اقتضا به نفع و يا به ضرر شهر نيشابور بوده است. در دوره‏هاى صلح و آرامش، آبادى، جمعيت و بازرگانى نيشابور به سبب داشتن منابع طبيعى مرغوب از قبيل معادن فيروزه و خاكهاى زراعتى وسيع، رو به گسترش نهاده و برعكس در زمان جنگ چون مورد طمع مهاجمان قرار داشته مورد حملات متعدد واقع شده و رو به ويرانى نهاده است. نشانه‏ها و شواهد امروزى كه عبارت از خرابه‏هاى متعدد در اطراف شهر است گستردگى اين شهر را در زمانهاى قديم بخوبى نشان مى‏دهد. (5)

وجه تسميه نيشابور

قديمترين سندى كه از نيشابور ياد مى‏كند اوستا است كه با واژه «رئونت‏» به معنى جلال و شكوه از آن نام مى‏برد. احتمالا اين واژه بعدها به كلمه ريوند تبديل شده كه اكنون نام دهستانى از توابع نيشابور است. (6) در برخى از متون دوره اسلامى نام ديگر نيشابور «ابرشهر» آمده است كه مسلما اين لفظ در دوره‏هاى قبل از اسلام به كار مى‏رفته است. سكه‏هاى مكشوفه، اين موضوع را مدلل مى‏سازد. براى نمونه در سكه‏اى كه تصوير قباد ساسانى را نشان مى‏دهد كلمه ابرشهر ديده مى‏شود. (7)

بحث درباره كلمه ابرشهر زياد است از آن جمله برخى «ابرشهر» را از ريشه «اپرناك» گرفته‏اند كه مربوط به قوم «پرنى‏» است كه اسلاف پارتيان مى‏باشند. (8) بعضى ابرشهر (با سكون ب) گويند كه مراد شهرى ابرى يا شهرى مرتفع كه به ابرها نزديك است. اين هر دو قول بدون مبنا و اصولا مردود است اگر چه براى سند اول هنوز جاى تامل باقى است اما اگر ابر را فارسى قديم «بر» به معنى بلند جايگاه و رفيع و بزرگ بدانيم كلمه ابرشهر مقبولتر مى‏نمايد. (9)

مسكوكاتى كه از دوران باكتريان در افغانستان به جاى مانده از پادشاهى به نام «نيكه‏فور» ياد مى‏كند كه دامنه فرمانروايى او تا نيشابور گسترش داشته و به روايتى اين شهر را وى بنا نهاده است كه بعدها به «نيسه‏فور» و «نيسافور» و نهايتا به «نيشابور» تبديل شده است. «نيسافور» در گويش عرب به معنى شى‏ء سايه‏دار است و شايد در آن جا درختهايى وجود داشته كه سايه‏گستر تارك خستگان بوده است. (10)

واژه نيشابور در دوره ساسانى همه جا به شكل «نيوشاپور» آمده است كه آن را به معنى كار خوب شاپور يا جاى خوب شاپور گرفته‏اند زيرا شاپور دوم اين شهر را تجديد بنا كرد ولى به روايت اغلب مورخان شاپور اول بانى آن بوده است. اگر مطلب بالا را در مورد نوسازى اين شهر قرين صحت ‏بدانيم، كلمه «نيو» مى‏توان به شكل امروزى آن «نو» تعبير كرد و معنى نيشابور چيزى جز شهر نوسازى شده شاپور نخواهد بود و ديگر دليلى براى بحث در مورد شاپور اول و دوم وجود نخواهد داشت. زيرا كه بعضى از مورخان در انتخاب هر يك از آن دو دچار شك شده‏اند ولى قدر مسلم بانى اوليه بايد شاپور اول باشد و پس از وقوع زلزله‏اى شاپور دوم امر به ترميم و بازسازى آن كرده است و اين به هر حال كار نيك شاپور دوم بوده است كه به لفظ «نيوشاپور» از آن ياد كرده‏اند. (11)

نيشابور در اوايل اسلام به «ابرشهر» معروف بود كه در سكه‏هاى دوره‏هاى اموى و عباسى به همين نام آمده است. «ايران‏شهر» هم گفته‏اند كه شايد عنوانى افتخارى براى اين شهر بوده است. البته چون يكى از چهار شهر كرسى‏نشين خراسان بود لقب «ام‏البلاد» هم براى خود كسب كرده است. (12)

نيشابور در دوران پيش از اسلام

گفتار فردوسى، قدمت نيشابور را به دورانهاى باستان مى‏برد و شعر وى گواه بر وجود اين شهر در اساطير ملى ايران است. درباره به سلطنت رسيدن كيكاوس مى‏گويد: بيامد سوى پارس كاووس كى

جهانى به شادى نو افكند پى

فرستاد هر سو يكى پهلوان

جهان‏دار و بيدار و روشن‏روان

به مرو و نشابور و بلخ و هرى

فرستاد هر سو يكى لشكرى

يا در هنگامى كه كيخسرو از توران‏زمين به ايران مراجعت مى‏كند، فردوسى با اين سخن زيبا از نيشابور ياد مى‏كند:

از آن پس به راه نشاپور شاه

بياورد پيلان و گنج و سپاه

همه شهر يكسر بياراستند

مى و رود و رامشگران خواستند (13)

در ذكر احوالات اردشير ساسانى، طبرى مى‏گويد كه: «اردشير بابكان از سواد عازم استخر شد و از آن جا نخست ‏به سكستان و سپس گرگان، ابرشهر، مرو، بلخ، خوارزم و تا انتهاى سرزمين خراسان رفت. او بسيارى از مردمان را كشت و همه مرزهاى شرقى را به اطاعت آورد.»(14)

از گفته فوق احتمالا دو نتيجه به دست مى‏آيد. يكى اين كه ابرشهر در واقع نام اوليه و اصلى نيشابور است، چنان كه در صفحات قبل بيان شد و ديگر اين كه اردشير همانند ديگر جهانگشايان مردمان بسيارى كشته كه لاجرم ابرشهر مستثنا نبوده است و شايد در اثر خرابيهايى كه در دوران وى به وجود آمد مردم به نقطه ديگرى در همان نزديكى پناه بردند و در زمان شاپور اول اين محل جديد به نام شاه ايران‏زمين نامگذارى شد.

كتيبه شاپور اول كه ويژه پيروزى او در مناطق شرقى ايران است و از مناطق «پرثو»، «مرو»، «هرات‏»، «سغد»، «ابرشهر» نام مى‏برد، دليل واضحى بر وجود ابرشهر مى‏باشد كه به هر حال همانند شهرهاى ديگر يا كاملا به فرمان شاپور درآمد و يا خراجگزار وى شد. (15) حركت‏شاپور به نيشابور به اين صورت بود كه پس از حمله تركان به نواحى شرق كه احتمالا بايستى پس از مرگ اردشير واقع شده باشد و دادخواهى مردم از شاپور اول، «وى با لشكرى جرار بر سر آن اتراك رفت و به محاربه و مقاتله، ايشان را از ملك ايران اخراج كرد و باز به نيشابور آمده و اين جا مقام نمود و بناى شهر متصل به قهندز و اقامه شهرستان اخراج و ابراج و تشبيه اساس فرمود و محلات و عمارات به هم وصل كرد و خندق شهر و قهندز به هم متصل كرد. وى بر چهار جانب شهر چهار دروازه مرتب داشت، شرقى، غربى، جنوبى، شمالى. مهندسان را فرمود و طريق بنا به ايشان نمود تا چنان بنا نهادند كه چون آفتاب طلوع كرد شعاع آن از هر چهار دروازه شهر طلوع كردمى و آن عجايب بناها بود و به وقت غروب از هر چهار دروازه آفتاب در نظر بودى كه پوشيده شدى».‏ (16)

حاكم نيشابورى (متوفى 405 هـ . ق)، صاحب تاريخ نيشابور، نيز از اتصالات محلات و خندق شهر و قهندز ياد مى‏كند كه دليل واضحى بر يكى بودن نيشابور با ابرشهر مى‏باشد. علاوه بر اين، براساس آنچه وى ذكر مى‏كند، در واقع نيشابور در زمان شاپور اول بنياد يافته است، مخصوصا اين كه در هنگام حفر خندق خبر از يافتن گنجى براى وى آوردند و او همه آن گنج را نفقه كرد و اين خود دليل بر استقرار وى در نيشابور، به هنگام حفر خندق مى‏باشد. درباره حصار و باروى شهر نيشابور كه همزمان با حفر خندق انجام شده است مؤلف در جاى ديگر چنين مى‏گويد:

«شاپور اول بر حوالى شهر خارج خندق عمارت آغاز كرد، معماران و عمله مرتب كرد و تكليفات شاقه فرمود، رعايا عاجز آمدند، معماران را امر كرد كه هر روز پيش از آفتاب به سر كارها روند. هر كه از رعايا پيش از آفتاب حاضر نشود زنده در ميان خشت و گل ديوار گيرند و چنان كردند. و خلق بر آن رنج قرار گرفتند. و بعد از سنين كثيره... استخوان بنى‏آدم از سر تا قدم از ميان گل بر خاك مى‏افتاد». (17)

زردشت هم يكى از سه آتشكده معروف ايران را به نام مهربرزين در كوههاى نيشابور ساخت.

نيشابور پس از اسلام

بنا به نوشته مورخان و جغرافي دانان عرب‏زبان مانند ابن‏رسته، مقدسى، اصطخرى، ابن‏حوقل و ياقوت حموى، شهر نيشابور، يك فرسنگ در يك فرسنگ بوده و بازار و ميادين و دكاكين و كاروانسراهاى بسيار داشته است كه از لحاظ اقتصادى «انبارگاه مال‏التجاره فارس و كرمان و هند يعنى ولايات جنوبى و همچنين رى و جرجان و خوارزم‏» بوده است. در اين دوره يعنى در قرون وسطى ايالت‏خراسان به چهار قسمت‏يعنى چهار ربع تقسيم مى‏گرديده و هر ربعى به مركزيت‏ يكى از چهار شهر بزرگ نيشابور، مرو، هرات و بلخ خوانده مى‏شده و در زمانهاى مختلف يكى از اين شهرها مركزيت تمام خراسان بزرگ را به عهده داشته و چنان كه گفته خواهد شد نيشابور نيز از زمان طاهريان به بعد به عنوان پايتخت انتخاب گرديده است و گفته‏اند كه: «اين شهر از قاهره قديم (فسطاط) بزرگتر و از بغداد جمعيتش بيشتر و از بصره جامعتر و از قيروان عاليتر بوده و 44 محله داشته و 50 خيابان اصلى و مسجدى ممتاز و كتابخانه‏اى با شهرت جهانى و يكى از چهار شهر شاهى امپراطورى خراسان بوده است».‏ (18)

ورود اسلام به نيشابور

در سال‏17 يا23 هجرى، عمربن خطاب خليفه دوم احنف‏بن قيس را براى فتح خراسان فرستاد و پس از آن در سال 32 هجرى عثمان بن عفان خليفه سوم عبدالله بن عامر را به خراسان گسيل داشت و چنان كه حاكم نيشابورى مى‏نويسد: «در زمان خلافت عثمان كنارنگ مجوس كه والى خراسان بود به عبدالله عامر نامه نوشت و او را از مرگ يزدگرد پادشاه ساسانى آگاه ساخت و به خراسان دعوت نمود. عبدالله عامر به‏سرعت رهسپار خراسان شد و با لشكر خود عازم نيشابور گشت. اما روايت ديگر چنين است: موقعى كه ابن‏عامر به نيشابور رسيد مردم نيشابور به رياست‏ برزان‏جاه كه والى آن حدود بود در مقابل اعراب به جنگ برخاستند و يك ماه تمام مقاومت كردند و چون فصل زمستان بود و سرما شدت يافت، ناچار سپاه عبدالله بن عامر از اطراف نيشابور برخاستند و به طرف ازغند كه هواى معتدل‏ترى داشت رهسپار شدند ولى پس از چندى سپاهيان عرب به رياست عبدالله خازم به سوى نيشابور بازگشتند و در اين نوبت‏ برزان‏جاه شكست‏خورد و متوارى شد و كنارنگ فرمانرواى نيشابور از در صلح درآمد و قبول كرد كه معادل هفت هزار درهم خراج بدهد.

سپس عبدالله عامر به شهر نيشابور آمد و در محله شاهنبر سكونت گزيد و در همان محله مسجدى بر روى آتشكده ساخت و سرايى براى خود بنا نهاد. چون عبدالله عامر به سفر حج رفت قيس بن هيثم را از طرف خود در نيشابور گذاشت، در اين وقت قارن كه مرزبان قومس و گرگان بود به نيشابور لشكر كشيد و آنجا را تصرف كرد ولى بعد از چندى عبدالله خازم او را شكست داد و به قتل رسانيد و مجددا نيشابور را تصرف نمود و از طرف خليفه سوم به حكومت نيشابور منصوب شد.

در سال‏96 هجرى سليمان عبدالملك حكومت‏خراسان را به يزيدبن مهلب داد و بعد از او در سال‏99 هجرى عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، جراح‏بن عبدالله را به خراسان فرستاد و پس از چندى در سال 120 هجرى هشام بن عبدالملك امارت خراسان را به نصرسيار سپرد كه وقايع فراوانى در نيشابور پديد آمد. (19)

نيشابور پايتخت كشور

در سال 131 هـ . ق، ابومسلم خراسانى، نهضتى در خراسان بر ضد خلافت‏ بنى‏اميه به وجود آورد و با قيام متهورانه خود به نيشابور آمد و حاكم آن شهر گرديد. وى در مدت حكومت‏خويش مسجدى در نيشابور ساخت و قصد رونق بخشيدن به اين شهر را داشت اما در سال 138 هـ . ق در بغداد به تحريك منصور خليفه عباسى مقتول گرديد و بدين‏سبب چندى پيشرفت نيشابور متوقف شد.

اما چون خراسان در اوايل قرن سوم هجرى به سال 205 قمرى در حيطه اقتدار طاهر ذواليمينين درآمد، وى در مشرق ايران حكومت مقتدرى به هم رسانيد و مستقلانه در خراسان به حكومت پرداخت. وى به هنگام خطبه نماز جمعه نام خليفه عباسى را از خطبه انداخت اما همان شب درگذشت و پسرش طلحه به امارت خراسان و سيستان رسيد و سپس در سال‏213 ه . ق كه طلحه وفات يافت ‏برادرش عبدالله بن طاهر جانشين وى گرديد و در سال 215 هجرى قمرى شهر نيشابور را به پايتختى اختيار نمود و در آنجا آبادانى فراوان كرد. مخصوصا به رونق كشاورزى و حفر قنوات و اصلاح امر آبيارى و احداث ساختمانهاى جديد و ايجاد دهات بسيار در منطقه همت گماشت و نيز شهر و قصر معروفى به نام شادياخ ساخت و اين شهر در زمان او و خاندانش اهميت فوق‏العاده‏اى يافت. (20)

علت‏ساختن شهر شادياخ

عبدالله بن طاهر كه به امارت رسيد در بيرون شهر نيشابور براى خود باغ و قصرى به نام شادياخ ساخت و لشكريان او در شهر نيشابور سكونت داشتند. و چون جايى براى سكونت‏ سپاهيان خالى نبود. ناچار به منازل مردم وارد مى‏شدند، بديهى است عموما از اين كه يك نفر سپاهى در خانه آنها سكونت مى‏كرد در رنج و ناراحتى بودند ليكن جرات دم‏زدن نداشتند. ناگزير اين تعدى و رسم بد را تحمل مى‏كردند تا اين كه يك نفر از افراد لشكر عبدالله‏بن طاهر با اسبش به خانه تازه‏دامادى وارد مى‏گردد و با توجه به عروس جوان قصد تجاوز به خاطرش مى‏رسد و به داماد مى‏گويد اسبم را ببر آب بده، تازه داماد به جاى اين كه خود اسب را ببرد به واسطه عدم‏اطمينان، به تازه عروس مى‏گويد تو اسب را براى آب دادن ببر. نوعروس كه مطلقا از اسب و آب دادن و تيمار آن آگاهى نداشت ‏با وحشت و ترس افسار اسب را مى‏گيرد و از منزل خارج مى‏شود، ولى از حسن اتفاق امير عبدالله از آن راه مى‏گذشته و مى‏بيند زنى افسار اسبى را گرفته و با حالت ترس و وحشت اسب را مى‏برد و امير عبدالله متوجه مى‏شود كه اين زن و اسب با يكديگر تناسبى ندارند، لذا جريان را از زن مى‏پرسد، او جواب مى‏دهد خدا امير را بكشد كه مرا به چنين وضعى دچار كرده است. عبدالله طاهر مى‏پرسد: شوهر دارى؟ جواب مى‏دهد تازه‏عروسم. دوباره مى‏پرسد: چرا شوهرت اسب را براى آب دادن نمى‏برد. پاسخ مى‏شنود از دو جهت مرا وادار به اين كار كرده است زيرا يك نفر از لشكر امير در منزل ما است، اگر شوهرم اسب را به آب ببرد شايد آن مرد سپاهى در غياب او به من تعرض كند. ديگر اين كه در موقع نبودن شوهرم در خانه ممكن است اين مرد از خانه چيزى بدزدد. امير عبدالله از اين پرسش و جواب سخت ناراحت مى‏شود و فورا دستور مى‏دهد تمام لشكريان از منازل مردم خارج شوند و در اطراف باغ شادياخ براى خود خانه بسازند و اين پس اگر سپاهى به منزل مردم وارد شود خون او مباح باشد. (21)

در اوايل نيمه دوم قرن سوم هجرى يعنى در سال‏259 هـ . ق يعقوب ليث صفارى نيشابور را به تصرف درآورد ولى پس از مرگش عمروبن ليث صفارى در سال‏ 279 هجرى نيشابور را پايتخت‏ خويش قرار داد و او نيز عمارات زيادى بر شهر افزود. بعد از عمروليث، ‏خراسان به دست‏ سامانيان افتاد. در زمان اين سلسله هم نيشابور كماكان پايتخت‏ بود و تنها ناحيه مركزى خراسان به‏شمار مى‏رفت. (22)

پس‏از سامانيان حكومت‏ به دست غزنويان افتاد و در اين دوران نيشابور فقط مركز ايالت‏بود و از غزنين تبعيت مى‏كرد. بعد، نيشابور در حيطه اقتدار سلجوقيان درآمد و در سال‏429 هـ . ق طغرل‏بيك شهر را گرفت و پايتخت ‏خود قرار داد و اين شهر منزلت قبلى خود را از سرگرفت اما چون طغرل درگذشت جانشين وى آلب‏ارسلان دربارش را به اصفهان برد ولى دوره‏هاى طويلى از ايام حكومت‏خويش را در نيشابور مى‏گذرانيد. مقارن همين زمان يعنى در سال‏437 ه . ق كه ناصرخسرو علوى از اين ناحيه مى‏گذشت، نيشابور را در اوج شهرت و اعتبار مى‏ديد، رونق بازرگانى نيشابور به حدى بود كه در سرزمين عربستان تمامى داد و ستدهاى بازرگانى با سكه‏هاى طلاى نيشابور صورت مى‏گرفت.

نيشابور در زير لواى حكومت ‏سلاجقه بويژه در دوران سلطنت ملكشاه سلجوقى (465-485 هـ . ق)، به همت‏ خواجه نظام‏الملك طوسى (م 485 ه . ق)، وزير فرهنگ‏پرور و روشنفكر اين سلطان، از لحاظ تمدن و مركزيت علمى به حق شهره آفاق گشت و نظاميه‏اى كه جنبه دانشگاههاى كنونى داشت در نيشابور بنياد گرديد و تعداد13 كتابخانه كه مهمترين آنها حدود پنج هزار جلد كتاب داشت‏ به وجود آمد. و بدين جهت اين شهر عنوان «دارالعلم» به خود گرفت و سالهاى متمادى مركز تجمع علما و دانشمندان كشور بود. (23) به طور كلى مى‏توان گفت كه نيشابور پس از سلجوقيان تا حمله مغول پيوسته دارالملك و مركز ايالت‏خراسان بزرگ بوده است.

 

گوشه اي از بقاياي شادياخ

 

فتنه غز در نيشابور

طايفه غز مانند سلاجقه از تركمانان مسلمان ساكن ماوراءالنهر بودند كه پس از تسلط قراختاييان بر اين ديار به حوالى بلخ آمدند. امير قماچ حاكم دست‏نشانده سلطان سنجر از آنان خواست كه آن جا را ترك كنند. ولى آنان ابا نمودند و از قماچ خواستند كه با دادن باج و خراج در مراتع بلخ بمانند و چون اين امر ميسر نگرديد با قماچ به جنگ پرداختند و بلخ را نيز غارت نمودند و سپس با سلطان سنجر از در عذرخواهى درآمدند و حاضر شدند كه اگر سلطان ايشان را در چراگاه هاى موردنظرشان آزاد بگذارد هر سال، پول و حشم فراوان به خدمت او بفرستند. سنجر زيربار نرفت و با حدود يكصدهزار مرد جنگى عازم دفع آنها شد.

سنجر ابتدا در محرم سال 548 شكست ‏خورد و بار ديگر در جمادى‏الاول همين سال در نزديك مرو لشكر سلطان سنجر مورد حمله قرار گرفت و امير قماچ در اين جنگ به قتل رسيد و سنجر و همسرش را به اسيرى گرفتند و سپس مرو و بلخ و طوس و نيشابور را قتل عام كردند و بسيارى از علما و زهاد و متقيان نيشابور را به شهادت رسانيدند و اين شهر را نيمه‏ويران نمودند.

از جمله خرابي هاى جبران‏ناپذيرى كه در اين هجوم بر نيشابور وارد آمد غارت كردن كتابهاى هفت كتابخانه، سوزانيدن پنج كتابخانه بزرگ و معروف شهر، ويران كردن بيست و پنج دارالعلم و مهمتر از همه آنها مسجد معروف به عقلا بود كه به گفته پاره‏اى از مورخان پنج‏هزار جلد كتاب داشت. درباره خرابي ها، مورخان سخنان زيادى گفته‏اند از جمله خاقانى شاعر نغزگوى و سخن‏سنج در قصيده‏اى اين ابيات را سروده است:

آن مصر معرفت كه تو ديدى خراب شد

وان نيل مكرمت كه شنيدى بر آب شد

آن كعبه وفا كه خراسانش نام بود

اكنون به پاى پيل حوادث خراب شد

امراى سنجر در مدت سه سال اسارت او وليعهدش را به نام سليمان‏شاه در نيشابور به سلطنت نشاندند و چون او مردى سست‏عنصر بود از ترس غزها در ماه صفر سال‏549 به عراق رفت و باز امراى سنجر ركن‏الدين خاقان محمود خواهرزاده سلطان را از ماوراءالنهر به خراسان دعوت نمودند و در نيشابور خطبه سلطنت ‏به نام او خواندند. در همين ايام بود كه يكى از غلامان قديم سلطان به نام «مؤيد آى ابه‏» نيشابور و طوس و نساء و ابيورد و بيهق و دامغان را تحت امر خود درآورد و در نيشابور مستقر شد و غزان را از اين نواحى بيرون كرد و سرانجام پذيرفت كه با دادن خراجى ساليانه به خاقان محمود اين نواحى مستقل باشد. در اين بين (اوايل سال 551 ق) سنجر به تدبير يكى از امرا از چنگ غزها رهايى يافت اما چيزى نگذشت كه در 14 ربيع‏الاول سال 552 در مرو شاهجان درگذشت و در همان جا مدفون گرديد. (24)

نيشابور در آتش

ناگفته نماند كه در سال 538 يا 548 هجرى قمرى قبل از حمله غزها شهر نيشابور طعمه حريق گرديده بود و آنچه بجا مانده بود در حمله تركان غز نابود شد و مردم ناگزير شهر را به كلى ترك كردند و شهر ديگرى در حومه محل سابق كه عبد الله بن طاهر ساخته بود بنا نمودند. (25)

فتنه مغول در نيشابور

در سال 618 هـ . ق، طغاچار نويين داماد چنگيز مغول در نواحى نيشابور به نهب و غارت مشغول گشت و مردم نيشابور با وى به جنگ پرداختند و در يك روز هزار نفر از طرفين به قتل رسيدند ولى در وقت مراجعت از قضا تيرى به سوى طغاچار انداخته شد كه بر اثر جراحات وارده از پاى درآمد.

مردم نيشابور چند روز بعد متوجه شدند كه در اين جنگ داماد چنگيز كشته شده و چنگيزيان دست از آنها برنخواهند داشت، لذا به سركردگى شرف‏الدين امير مجلس حاكم نيشابور متحد و هم قسم شدند كه تا جان در بدن دارند از پاى ننشينند و تسليم نشوند.

تولى‏خان، پسر چنگيز، كه اين خبر را شنيد پس از فتح مرو با لشكريان خود به نيشابور آمد و به همه امراى سپاه خودش اعلام كرد كه چنگيز گفته است چون مردم نيشابور طغاچار را كشته‏اند هيچ يك نبايد زنده بمانند و شهر بايد خراب شود و در محل جو كاشته شود، لذا سپاهيان كه در خونريزى بى‏همتا بودند شهر را در روز چهارشنبه نيمه ربيع‏الاخر با سه هزار چرخ‏انداز و صد منجنيق و عراده و چهارصد نردبان و هشتصد نفت‏انداز و دو هزار و پانصد خروار سنگ محاصره كردند.

شرف‏الدين نيز، در مقابل، بر هر در دروازه نيشابور دوازده هزار مرد جانباز و تيرانداز تعيين نمود. مدت هشت ‏شبانه‏روز از دو طرف در كوشش و كشش بودند و عده‏اى بى‏شمار از طرفين به قتل رسيدند و نيز چند تن از امراى نامدار تولى‏خان كشته شدند. در اين موقع حاكم نيشابور به اتفاق ائمه و اعيان و اصول و كلانتران نيشابور قاضى ممالك خراسان مولانا ركن‏الدين على بن ابراهيم مغيشى را به نزديك تولى‏خان فرستادند و اظهار تبعيت و خراجگزارى كردند ولى تولى‏خان قبول ننمود و قاضى را نگهداشت.

«روز ديگر بعد از برگزارى نماز جمعه در نيشابور، تولى‏خان در اطراف شهر گشتى زد و به سپاهيان خود گفت مى‏خواهم امشب اين شهر را گرفته باشيد. لشكريان به يكباره حمله آوردند و مجانيق و خركها را پيش بردند و نفت‏اندازان نفاتى كردند و از در نشيب و فراز و درون و برون و جوان و پير غلغله و نفير و ولوله شهيق و زفير به اوج رسيد» و از هفتاد نقطه ديوارهاى شهر را سوراخ كردند و قريب ده هزار سرباز مغول تا صبح به خونريزى پرداختند و صبح شنبه همسر طغاچار (دختر چنگيز) با ده هزار سوار وارد شهر شد و از روز شنبه تا چاشتگاه چهارشنبه قتل و غارت كردند و همه مردم را به جز چهار كمانگر كشتند و حتى سگها و گربه‏ها را كشتند و باروى شهر را كوفته و مناظر و منازل و حصارها و همه قصرها را با زمين هموار ساختند و هفت‏شبانه‏روز بر شهر آب بستند و سپس جو كاشتند و تا سبز شد توقف نمودند. مدت 12 شبانه‏روز شمارش مقتولان به طول انجاميد و يك ميليون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد به استثناى زنها و اطفال به شمارش درآمد. (26)

 

ويرانه هاي برجاي مانده از نيشابور قديم

 

نيشابور بعد از حمله مغول

پس از حمله مغول تا چند سال شهر نيشابور خالى از سكنه بود و در قراء و قصبات و دهات آن محصولى كشت نمى‏شد و اين سرزمين حاصلخيز سالها بى‏حاصل و بى‏ثمر افتاده بود. در اواخر دوران فرمانروايى مغول غازان‏خان و سلطان ابوسعيد براى مسكون ساختن شهرهاى ويران خراسان و آبادى مزارع اقدام نمودند و از جمله در شهر نيشابور چه در زمان آنها و چه در ايام حكومت‏سربداران عمارات و مساكنى ساخته شد و مردم از گوشه و كنار فراهم آمدند و دهات و مزارع را داير كردند و چون شهر قديم نيشابور به كلى از ميان رفته بود، شهر جديد را در طرف شمال و مغرب شهر قديم به وجود آوردند، اما آن نيشابور قديم كه سالها دارالعلم عالم اسلامى و قبله‏گاه انام بود با آن همه رجال و شخصيتهاى بزرگ معدوم و نابود شده بود و ديگر نمى‏توانست‏به جاى خود بازگردد. دگربار زلزله پيكر شهر را درهم كوبيد و هزاران نفر در اين حادثه از بين رفتند و چنان ترس بر بازماندگان از زلزله غالب آمد كه اين شهر مصيبت‏بار را ترك كرده و روزها در نواحى اطراف به سر مى‏بردند. (27)

زلزله‏هاى نيشابور

الحاكم ابوعبدالله محمدبن عبدالله نيشابورى صاحب تاريخ نيشابور مى‏نويسد كه در حواشى تاريخ يمينى كه در سال چهارصد و اندى از هجرت نوشته شده آمده است كه نيشابور از ابتداى بناى ‏آن تا تاريخ مؤلف كتاب هجده‏ مرتبه به زلزله ويران شده و مرتبا آباد گرديده و موقعيت‏خود را از لحاظ سياسى،اقتصادى‏ و فرهنگى البته اندكى كمرنگ‏تر از گذشته‏اش، به دست آورده است.

بعد از زلزله‏هاى هجده‏گانه مذكور كه تاريخ وقوع هيچ يك از آنان ذكر نشده زلزله سال 530 هجرى روى داد كه در اثر آن شهر ويران شد. زلزله‏اى ديگر در سال 555 هجرى، هفت‏سال بعد از واقعه آتش‏سوزى و فتنه غزها به وجود آمد كه شهر را بكلى خراب كرد و مردمى كه باقى ماندند به شادياخ رفتند. زلزله ديگرى كه مى‏توان آن را مهيب ترين زلزله‏ها دانست زلزله سال‏ 666 هـ . ق است كه در شب جمعه رخ داد كه در اثر آن از جمعيت نيشابور تنها هفتاد نفر كه در صحرا بودند زنده ماندند. زلزله ديگر كه مى‏توان آن را آخرين زلزله ويرانگر منطقه دانست، زلزله سال 808 هـ . ق است كه يكشنبه، آخر جمادى‏الاول به وقوع پيوست؛

اندر سه زمان سه زلزله واقع گشت

بر پانصد و اند آنك شد شهر چو دشت

شش سال فزون دوم و ره از ششصد و شصت

از زلزله بار سوم هشتصد و هشت (28)

ابوالقاسم طاهرى مى‏نويسد دشوار است اطمينان حاصل كرد كه پس از هجوم مغولان شهر جديد نيشابور را در كدام محل بنا كردند و شهرى كه جهانگرد مغربى ابن بطوطه در سده هشتم هجرى وصف مى‏كند در كجا قرار داشته است. از آنجا كه در ناحيه شادياخ ويرانه‏اى به چشم نمى‏خورد احتمال دارد كه نيشابور جديد را در محل شهر قديمى‏تر نيشابور ساخته باشند. آنچه اين فرض را محتمل تر مى‏سازد بقاياى بازار قديمى است كه به فاصله كمى در سمت غربى تپه آلب‏ارسلان قرار دارد. زلزله، نيشابور قديم را چنان ويران كرده است كه اكنون جز چند تل خاك چيز ديگرى از آن شهر پديدار نيست. محل جديد شهر نيشابور سه يا چهار ميلى شمال و شمال غربى شادياخ واقع است. به فاصله 24 ميلى جنوب شرقى شهر جديد نيشابور آثارى برجاى مانده است كه تصور مى‏شود از آن نيشابور عهد ساسانى باشد. ميان اين ويرانه‏ها و شهر كنونى نيشابور، در چهار ميلى سمت جنوب و جنوب شرقى خرابه‏هاى نيشابور معروف سده‏هاى ميانه به چشم مى‏خورد. (29)

شايد كاوشهاى آتى باستان‏شناسان بتواند گره از اين مشكل بگشايد و بطور قطع محل احداث نخستين شهر نيشابور و شهرهاى بعدى معلوم شود. اگر باستان‏شناسان به چنين توفيقى دست‏ يابند مسلما يكى از دشوارترين معماهاى تاريخى را حل كرده‏اند چه زلزله‏هاى پياپى و كاوشهاى افراد گنج‏طلب و سودجو به حدى ويرانه‏هاى مختلف ناحيه نيشابور را زير و رو كرده است كه كاوشى طبق اصول علمى دشوار مى‏نمايد. صنيع‏الدوله در كتابش به نمونه‏اى از خرابيهاى مردم آزمندى كه در نيشابور به دنبال گنج مى‏گشته‏اند اشاره مى‏كند: «تا مدتها مردم اطراف به خرابه‏هاى نيشابور مى‏رفتند و حين كاوش مال فراوانى پيدا مى‏كردند چنان كه در زمان سلطان جلال‏الدين خوارزمشاه آن شهر را سالانه به سى‏هزار دينار كه معادل 54 هزار تومان حاليه باشد اجاره و مقاطعه دادند و گويند گاه مى‏شد كه مستاجرين در عرض يك روز معادل مال الاجاره يكساله را از آن جا اموال به دست مى‏آوردند». (30)

در سال 735 هـ . ق كه ابن‏بطوطه از نيشابور غازان‏خانى گذر كرده است آنجا را دمشق كوچك مى‏خواند و وفور ميوه، باغها و آبهاى نيشابور و بازارهاى وسيع و پر كالاى آن شهر را مى‏ستايد. (31)

نيشابور در زمان سربداران

در سال 740 هـ . ق هنگامى كه نيشابور زير فرمان سلسله سربداران سبزوارى اداره مى‏شد جغرافيانويس بزرگ ايرانى حمدالله مستوفى مدتى را در خراسان و بويژه نيشابور گذرانيد. در عهد مستوفى هنوز نيشابور از شهرهاى مهم و آبادان ايران به شمار مى‏رفت. كشاورزى پاره‏اى از توابع اين ناحيه كه بعدها به بلوك ريوند مشهور شد چندان رونق داشت كه مثلا در كنار رود ميرآباد (يا به گفته حمدالله مستوفى بر كنار آب بوستان) چهل آسياب ساخته بودند كه تمامى آنها بدون وقفه كار مى‏كرد. سرعت عمل و گنجايش اين آسياب ها را از آن جا مى‏توان دريافت كه تا كشاورزان از دوختن سر يك جوال فارغ مى‏شدند يك خروار غله آرد مى‏شد. (32)

نيشابور در عصر تيمورى

در حمله امير تيمور گوركانى خوشبختانه اين شهر آسيبى نديد زيرا حكام دو ناحيه سبزوار و نيشابور خواجه على مؤيد سربدارى و على‏بيك جانى قربانى سر به اطاعت تيمور نهادند، فرستاده ويژه هانرى‏سوم شاه كاستيل و لئون (اسپانيا) روى گونزالس دى كلاويخو كه در ماه ژوئيه سال 1404 ميلادى (تابستان‏807 ه . ق) از نيشابور عبور كرده است‏، شهر مزبور را بدين‏سان وصف مى‏كند:

«شهر نيشابور در ميان دشتى قرار گرفته و به دورش باغ ها و خانه‏هاى زيبايى ديده مى‏شود... شهر بسيار بزرگى است كه در آن همه‏گونه نعمت ‏به حد وفور مى‏توان يافت. نيشابور بزرگترين شهر خراسان است. در اينجا فيروزه به دست مى‏آورند و هر چند اين سنگ پربها در ديگر نقاط نيز وجود دارد، فيروزه نيشابور مشهورترين انواع است...  پيرامون نيشابور زمين بسيار حاصلخيز و جمعيت فراوان است».

اما مقدر بود كه نيشابور پس از ايمنى در برابر دست‏اندازي هاى لشكريان تيمورى لطمه‏ها و خرابيهاى زلزله بزرگ ديگرى را تحمل كند. چنان كه پيشتر گفته شد، يكسال پس از نشستن شاهرخ فرزند امير تيمور بر سرير فرمانروايى (808 هـ . ق) زلزله شديدى كه چندين شبانه‏روز ادامه داشت نيشابور را زيرورو كرد. با آن كه در دوران پادشاهى شاهرخ و يا ساير پادشاهان گوركانان ايران نيشابور دوباره سربلند كرد و پاره‏اى از رونق و شهرت از دست‏رفته خود را به چنگ آورد، اما اهميت روزافزون هرات در عهد گوركانان ايران و انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان در دوره صفويه مانع از آن گرديد كه نيشابور به رونق و آبادى پيشين بازگردد. (33)

نيشابور در عصر صفويه و افشاريه و قاجاريه

با ترقى روزافزون مشهد از لحاظ مهمترين شهر زيارتى در دوران پادشاهى صفويان نه فقط نيشابور مورد توجه بود، بلكه مثل هرات و مشهد در معرض خطر هجوم ازبكان و تركمانان و بالاخره مهاجمان افغانى قرار گرفت.

نخستين هجوم افغانها در پايان دوره سلطنت ‏شاه سلطان حسين باعث‏خرابى استحكامات و پاره‏اى از ساختمانهاى بى‏مانند نيشابور گرديد. اما اين خرابيها به هيچ وجه قابل قياس با دومين هجوم افغانان نبود، در سال 1160 هـ . ق به دنبال كشته شدن نادرشاه يكى از سرداران وى موسوم به احمدخان ابدالى كه بعدها به احمدشاه درانى مشهور گرديد، نيشابور را محاصره كرد اما در آن سال موفق به تصرف شهر نشد، سال بعد مجددا با لشكر نيرومندترى به پشت ديوار نيشابور آمد و پس از جنگى خونين سرانجام شهر را گشود و تيغ در ميان مردم بى‏پناه نهاد. فريزر سياح انگليسى ضمن تشريح خرابيهاى وارده از دومين هجوم افغانها بر نيشابور چنين مى‏نويسد:

«به شهادت كسانى كه آن رويداد را ديده‏اند و هنوز زنده‏اند بلاهايى كه از هجوم افغانها بر سر ساكنان نيشابور آمد دست‏كم از مصيبتهاى ناشى از هجوم مهاجمان تاتار نداشت. به گفته يكى از سالخورده‏ترين ساكنان نيشابور هجوم احمدخان شهر را چنان ويران ساخت كه در درون ديوار نيشابور يك خانه مسكونى نماند و مدتها اين نابسامانى و دربدرى ادامه داشت‏».

خوشبختانه بلاى وحشتناك چپاول و خرابى احمدخان ابدالى با رفتن وى سپرى شد و موجباتى فراهم نيامد كه دامنه ستمگرى مهاجمان به سوى جنوب كشيده شود. عباسقلى‏خان بيات گماشته احمدخان در نيشابور با دلسوزى و رعيت‏نوازى بى‏سابقه‏اى گروهى از رنجبران و كشاورزان متوارى شهر را تشويق به بازگشت كرد و به ساختن ديوار شهر و مرمت پاره‏اى از خرابيها همت گماشت. اندك اندك مردمى كه دارايى خود را رها كرده و به بيغوله‏ها گريخته بودند از گوشه و كنار بازآمدند و هنگامى كه نيشابور به دست آقا محمدخان قاجار افتاد شهرى به وجود آمده بود كه يك دهم جمعيت و رونق پيشين را نداشت. فريزر كه در سال 1238 از نيشابور عبور كرده است طول آن را چهار هزار قدم و جمعيت آن را بين 30 تا 40 هزار نفر تخمين زده و بازار اقتصادى اين شهر را راكد نوشته است. (34)

قحط سالى كه در سال 1288 هـ . ق بروز كرد چنان اوضاع اقتصادى نيشابور را مختل نمود كه از ششصد باب دكان فقط 150 باب داير بماند كه صاحبان آنها با مرارت تمام از راه فروش نيازمنديهاى عادى زندگى گذران مى‏كردند. (35)

در آغاز سده چهاردهم هجرى شهر نيشابور به شكل مربع مستطيلى بود كه پيرامون آن به 3300 گز (3432 متر) مى‏رسيد. دو خيابان يكى از مشرق به مغرب و ديگرى از جنوب به شمال امتداد مى‏يافت كه اين دو تقريبا در وسط شهر يكديگر را قطع مى‏كرد و نقطه تقاطع اين دو چهار بازار نيشابور خوانده مى‏شد. اين چهاربازار از هر سمت‏ به دروازه‏اى منتهى مى‏گرديد كه به ترتيب عبارت بود از دروازه عراق، دروازه مشهد، دروازه ارگ و دروازه پاچنار. در حدود ده هزار نفر ساكنان شهر در چهاركوى: اصطخر، بالاگودال، سرسنگ و سعدشاه زندگى مى‏كردند. صرف‏نظر از سادات قديمى شهر كه به حكم سنت ديرينه، مستمرى خاص داشتند و مشمول تخفيف‏هايى از طرف دولت‏بودند اكثريت نزديك به اتفاق نيشابوريان از راه كشاورزى و كار در معادن فيروزه و نمك امرار معاش مى‏كردند. حدود چهارصد و پنجاه دكان نيازمنديهاى شهر را فراهم مى‏ساخت و اين شهر در اين زمان داراى يازده گرمابه، دو دبستان و دو كاروانسرا بوده است.

كرزن، سياح انگليسى كه در سال 1310 از طريق دروازه پاچنار وارد شهر نيشابور شده است مدعى است كه مدتها قبل از ورود به شهر ديوارهاى فروريخته و برج و باروهاى ويران نيشابور و برفراز آنها سقف و گلدسته مسجد باشكوه جامع از دور نمايان بوده است.

و باز پانزده سال پس از نخستين سفر جرج‏كرزن، جاكسون محقق امريكايى وارد شهر نيشابور شده و درباره آن چنين نوشته است:

«جمعيت ده‏هزار نفرى شهر در چهار كوى معتبر زندگى مى‏كنند و كاروانسراهاى شهر نسبتا متوسط و چندين گرمابه عمومى بزرگ دارد اما بازارهاى شهر نيشابور چندان وسيع نيست. و همچنين كار چهارصد و پنجاه باب مغازه را بسيار با رونق توصيف نموده و تنها بناى معتبر و تاريخى آن را مسجد جامع دانسته كه طبق سنگ‏نوشته موجود در آن مربوط به سال 1021 هـ . ق، عصر شاه عباس صفوى، است; اما اصل بناى آن در سال ‏899 هـ . ق به همت على پهلوان گرجى پسر بايزيد بنا شده است. (36)

علل ويرانيهاى پياپى و سرانجام نيشابور

شايد در دنيا سابقه نداشته باشد كه شهرى همچون نيشابور تا اين اندازه ويران گشته و از نو قد برافراشته باشد. اين شهر باعظمت و تاريخى، هم شلاق طبيعت‏خورده و هم طعم تلخ تاخت‏ و تاز مهاجمان را چشيده است. اگر به جريان اين وقايع به دقت نظر كنيم، مى‏توان گفت كه از قرن ششم هجرى به بعد هر خرابى‏اش مقدمه‏اى بر آبادى‏اش بوده زيرا همين كه بنايش به پايان مى‏رسيد، محكوم به ويرانى مى‏گرديد و تاكنون هيچ شهرى چنين قدرت تجديد حيات از خود نشان نداده و نيز هيچ شهرى اين همه هدف خرابيهاى پى‏درپى قرار نگرفته است. اگر ژرف تر بنگريم جستجوى علل تخريب پى‏درپى آن چندان دشوار نيست؛

·     نخستين و مهمترين علت اين مهم را بايد در موقعيت نيشابور جستجو كرد، زيرا نيشابور مانند تعدادى از شهرهاى قديمى ديگر چون رى و دامغان در شاهراه خراسان قرار گرفته و اين گذرگاه به غير از اولين وظيفه‏اش كه پيوسته در خدمت تجارت و مسافرت بوده به كرات مسير تهاجم بيگانگان نيز قرار داشته است.

اقوام وحشى جلگه‏ها و استپ‏هاى آسياى ميانه بارها در طول اين جاده به يورش پرداخته و كشتار، تاراج، غارت و ويرانى به ارمغان آورده‏اند!

·     علت ديگر آن است كه هميشه طبيعت‏با اين شهر غيرتمند سر ناسازگارى داشته و به تعبيرى كنايه‏آميز مى‏توان گفت‏ با مهاجمان همچشمى مى‏نموده، چنان كه لرزش‏هاى بنيان برانداز و پى‏درپى زمين در سركوبى و انهدام اين شهر سهمى كلان به عهده گرفته است. آنچه را سرداران فاتح صرف‏نظر مى‏كردند زلزله‏ها بر باد فنا مى‏دادند و البته باز نيشابور، آرام آرام تجديد قوا مى‏كرد و از همين ‏رو به تعداد دفعاتى كه ويران شده از نو بنياد گرديده و به پا خاسته است ولى بناى جديد آن همواره در محل سابق شهر پايدار نبوده و گاه تغيير مختصرى مى‏كرده است. (37)

اما بايد اذعان كرد كه پس از هر زلزله و هر يورش با آن كه تجديد بنا يافته از آن پس در عزاى تاريخى فرزندان خويش نشسته و ديگر هرگز همچون گذشته‏اش قد راست نكرده است. به طورى كه امروز به صورت يكى از شهرهاى درجه دوم استان خراسان (بعد از شهر مشهد) به حيات خويش ادامه مى‏دهد و از همانندان فرزندان بزرگوارش همچون خيام، عطار و بزرگان ديگر و نيز مدارس و دانشگاه هايش همچون نظاميه با آن همه استاد بلندپايه و دانشجو اثرى برجاى نمانده است.

·     علت مهم ديگرى كه مانع رشد سياسى و تجديدقواى نيشابور شد، ايجاد قطب بزرگ مذهبى، سياحتى مشهد با جاذبه‏هاى عظيم و گسترده است كه به سرعت رشد يافت و مهمترين شهر خراسان و بلكه سراسر ايران گرديد. مشهد از زمان ويرانى طوس به دست پسر تيمور گوركانى و سپس توجه سلاطين صفويه به واسطه وجود مرقد مطهر حضرت امام رضاعليه‏السلام گسترش فوق‏العاده يافته و مركزيت استان خراسان را به جاى نيشابور قديم پذيرفته است و امروز به واسطه دو عامل مهم مذكور پيوسته توسعه مى‏يابد.

فيروزه نيشابور

فيروزه سنگى آبى‏رنگ و گرانبها است كه از جواهرات معروف جهان شمرده مى‏شود و معدن آن در دنيا در چند كشور بيشتر وجود ندارد. از آن جمله در تركستان و آسياى صغير و همچنين در جنوب غربى ايالات متحده امريكا در نيومكزيكو، آريزونا، كلرادو و نوادا، يافت مى‏شود.

اما از بين تمام معادن فيروزه جهان، فيروزه معادن نيشابور از همه مرغوب تر و پربهاتر مى‏باشد. چنان كه محمدبن منصور صاحب گوهرنامه مى‏نويسد: «فيروزه غير نيشابورى را اعتبار چندانى نيست و فيروزه‏هاى نيشابورى هفت نوع است:

1) ابواسحاقى (كه فيروزه‏اى به غايت رنگين و شفاف است)

2) فيروزه ازهرى (كه قريب به ابواسحاقى است)

3) سليمانى

4) زرهونى

5) خاكى

6) عبدالمجيدى

7) عندليبى

و فيروزه دورنگ را ابرش خوانند».

معادن فيروزه نيشابور در شش دره از كوههاى موسوم به بار معدن در 50 كيلومترى شمال غربى نيشابور در بلوك ريوند واقع است و تاكنون به منظور به دست آوردن فيروزه، بيش از صد غار در اين دره‏ها ايجاد شده است.

شهرت فيروزه نيشابور از روزگاران قديم بر سر زبانها بوده و گويندگان و نويسندگان در وصف آن سخن ها گفته‏اند. از آن جمله محمدبن بكران خراسانى در سال 605 هـ . ق در كتاب جهان‏نامه خود كه به نام سلطان علاءالدين خوارزمشاه نوشته است چنين مى‏گويد:

«فيروزه، كان اصلى آن در نيشابور است در كوههاى بشان و اردلان، و آن كان را ابواسحاقى خوانند و مگر اول كسى كه آن كان پديد آورده است ‏بواسحاق نام بوده است و پيروزه اين كان بهتر و نيكوتر و پايدارتر از پيروزه‏هاى ديگر است‏».

 

سنگ فيروزه  كاربرد فيروزه در جواهرات

 

پى‏نوشتها و مآخذ:

1. مختصات رياضى شهر نيشابور عبارت است از طول جغرافيايى ’47 580 و عرض ’12 360 و ارتفاع آن از سطح دريا 1250 متر مى‏باشد.

2. از شگفتى‏هاى روزگار اين است كه يكى از كتب غارت شده مسجد منيعى نيشابور به نام كتاب «ابانه يا كتاب الصناعتين‏» در علم فصاحت و بلاغت تاليف ابوهلال حسن بن عبدالله بن سهل عسكرى در كتابخانه آستان قدس رضوى اكنون باقى و مضبوط است و احمدبن حامد نامى در پشت كتاب مذكور فتنه غز و غارت دارالكتب منيعى نيشابور را نوشته و ذكر كرده است كه كتاب را عبدالجليل وقف كرده و اقرار نموده كه كتاب از من نيست و بيع و شراء در اين جايز نمى‏باشد و بعدا معلوم نيست‏به وسيله چه كسى به كتابخانه آستان قدس تسليم شده است و تاريخ تحرير آن سال 394 هـ . ق است. آثار باستانى خراسان، 1/131 -133.

3. در ناحيه نيشابور گسلى به طول 120 كيلومتر و با روند شمال غربى - جنوب شرقى وجود دارد كه از نزديكى شهر نيشابور مى‏گذرد و تقريبا تمامى زمين‏لرزه‏هاى تاريخى نيشابور با فعاليتهاى اين گسل همراه بوده است. از جمله زمين‏لرزه‏هاى مهم سالهاى 679،666،605،555،540و 808 هـ . ق احتمالا در پيوند با اين گسل مى‏باشند. شركت‏سهامى آب منطقه‏اى خراسان، مطالعات سد بار نيشابور، گزارش زمين‏شناسى.

4. آمارگيرى جمعيت‏سال 1370 مركز آمار ايران.

5. فرهنگ آباديهاى ايرانى، مفخم، سازمان جغرافياى كشور، 11/482 و9/431 و نقشه‏هاى موجود.

6. فصلنامه تحقيقات جغرافيايى، ش‏21، ص‏134.

7. گزارش مطالعات نيمه تفصيلى خاكشناسى، دى‏ماه ‏1349، ص‏3 تا 5، پارس كسولت، مهندسين مشاور.

8. زندگى و مهاجرت نژاد آريا، فريدون جنيدى، تهران، 1358، ص‏86 و97.

9. تاريخ نيشابور، على مؤيد ثابتى، تهران، 1355، ص‏9.

10. پارتيها يا پهلويان قديم، محمد جواد مشكور، تهران، 1350، ص‏101.

11. تاريخ نيشابور، حاكم نيشابورى، به اهتمام ريچارد. ن. فراى، فرهنگ ايران زمين، دفتر چهارم، 1332، ص‏353، ايرانشاه، انجمن زردشتيان ايرانى هند، بمبئى،1926، ص‏8.

12. نيشابور شهر فيروزه، فريدون گرايلى، مشهد،1357، ص‏7 و 8.

13. سرزمينهاى خلافت‏شرقى، لسترنج، ترجمه محمود عرفان، تهران،1337، ص‏49.

14. سرزمينهاى خلافت‏شرقى، ص‏409; شهرهاى نامى ايران، لكهارت، لورنس، ترجمه سعادت نورى، اصفهان، 1320، ص‏44; «حدود خراسان در طول تاريخ‏»، كاظم مدير شانه‏چى، نشريه دانشكده معقول و منقول، مشهد، ش‏1، س‏1347، ص‏146.

15. شاهنامه، ج‏3، تهران،1363، ص‏21; و ج‏4، ص‏95.

16. تاريخ طبرى، وقايع ايران قبل از اسلام.

17. تمدن ايران ساسانى، كولونين، گ، ترجمه دكتر عنايت‏الله رضا، تهران، 1350، ص‏88 و 98.

18. تاريخ نيشابور، حاكم، به اهتمام ريچارد. ن. فراى; فرهنگ ايران زمين، دفتر چهارم، 1322، ص 350-351; تاريخ نيشابور، به كوشش بهمن كريمى،1337، ص‏119.

19. همان ماخذ.

20. سرزمينهاى خلافت‏شرقى، ص 408-409; تاريخ نيشابور، مقدمه ص لا تا لح; ايران و قضيه ايران، كرزن، ترجمه وحيد مازندرانى، ج‏1، ص‏352.

21. تاريخ نيشابور، مؤيد ثابتى، سال 1355، ص‏77-79; تاريخ ايران، پيرنيا ص 78-75 ; تاريخ نيشابور، الحاكم، ص 141 و 130.

22. تاريخ ايران، پيرنيا، 112-111; تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كز»، آثار باستانى خراسان، مولوى، ص‏115.

23. تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كز»، تاريخ ايران، پيرنيا، ص 218-195 و ص‏309.

24. تاريخ ايران، بخش اول از صدر اسلام تا مغول، ص‏363-361; جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص‏173.

25. تاريخ نيشابور، الحاكم، مقدمه ص «كط ول‏».

26. روضات الجنات فى اوصاف مدينة الهرات، ج‏1، ص‏266-254.

27. تاريخ نيشابور، ثابتى، ص‏211; نيشابور، لاكهارت، مجله دانشكده ادبيات، ص348.

28. تاريخ نيشابور، حاكم، ص‏147-146 و مقدمه ص «كط‏»; جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص‏175.

29. جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، طاهرى، ص‏175، به نقل از نوشته‏هاى سايكس در مجله جغرافيايى لندن ژانويه 1911 ميلادى، ص‏153 و156.

30. مطلع الشمس، ج‏3، ص 68-69.

31. سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه فارسى، ص‏396.

32. سفرنامه كلاويخو، ترجمه فارسى، ص‏189 و 190.

33. سفرنامه فريزر، ص 404-405.

34. همان، ص‏405.

35. جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، ص‏177.

36. همان، ص‏187-188.

37. نيشابور، لاكهارت، ترجمه دكتر عباس سعيدى، مجله دانشكده ادبيات مشهد، ش چهارم، سال سوم، زمستان‏1346، ص 338-337; ايران و قضيه ايران، جرج. ن. كرزن، ترجمه وحيد مازندرانى، ج‏1، سال 1362 شمسى، ص‏353.

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 8:27  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

عبدالرفيع حقيقت (رفيع) حمله وحشيانه و كينه توزانه ي قوم بدوي مغول به نيشابور، كه در سال 617 هجري صورت گرفت، و دفاع جانانه مردم اين ديار را،

چنين به تصوير كشيده است؛

 

تولي خان پسر چنگيزخان مغول از ويرانه هاي سوخته و خالي از سكنه مرو به نيشابور تاخت. اهالي نيشابور در اين موقع آماده ي دفاع شده، سه هزار سنگر يا باليستا براي پرتاب كردن زوبين و غيره در دور شهر ساخته و پانصد منجنيق كار گذاشته بودند.

 

توضيح اين مطلب لازم به نظر مي رسد موقعي كه تولي خان مامور تصرف شهر هاي خراسان شده بود در مقدمه، سپاه طغاجار داماد چنگيز خان را همراه با ده هزار نفر  در اواسط ماه رمضان سال 617 هجري به نيشابور فرستاده بود. مردم نيشابور در مقابل اين گروه سخت به مقاومت برخاستند بطوري كه در ضمن جنگ تيري به طغاجار رسيد و او را از پاي درآورد. پس از كشته شدن او سپاهيانش به دو قسمت شدند. دسته اي به طرف سبزوار رفتند و بعد از سه شبانه روز جنگ اين شهر را تسخير كردند و كليه سكنه را كه هفتاد هزار نفر بودند به قتل رسانيدند. دسته ديگر عازم طوس ]توس[ گرديدند و همه مردم نوقان طوس را كه در مقابل مغولان پايداري كرده بودند بقتل رسانيدند.(جهانگشاي جويني، جلد اول، صفحه 138)

 

حمله سپاهيان چنگيز به نيشابور

تصاوير بيشتر

تولي خان براي تصرف شهر نيشابور كه در اثر مقاومت دليرانه مردم آنجا، طغاجار داماد چنگيزخان گشته شده و سپاهيانش نيز موفق به تسخير آن شهر نشده بودند احتياط هاي فراوان ديد. بطوري كه سه هزار چرخ انداز و صد منجنيق و عراده و هزار خرك و چهار هزار نردبان و هزار و هفتصد نفت انداز و دوهزار و پانصد خروار سنگ با سپاهي  فراوان همراه خود گسيل داشت. مردم نيشابور سه روز به شدت مقاومت كردند، ولي در روز  چهارم در مقابل هجوم و حشيانه مغولان  شكست خوردند و شهر بدست آنان افتاد. مغولان همه مردم شهر را گوسفند وار به صحرا راندند و به كينه گشته شدن طغاجار، كليه سكنه را بجز چهارصد نفر صنعتگر به قتل رسانيدند و شهر نيشابور را چنان خراب كردند كه براي زراعت آماده گرديد. پس از چندي زن طغاجار  با ده هزار تن سپاه از راه رسيد  او نيز هر كه را در نيشابور يافت به قتل رسانيد. طبق نوشته مؤلف تاريخ نامه هرات، حتي سگ ها و گربه ها را نيز كشتند. (تاريخ نامه هرات صفحه 63)

 

اين وحشيان آدم خوار براي اينكه از فتح نمايان خود در نيشابور يادگار مخوف و دهشتناكي باقي گذارده باشند مناره هايي از كله ها بنا كردند.

 

بنا به گفته ي سيفي هروي عدد گشته شدگان شهر نيشابور،

يك ميليون و هفتصد و چهل هزار نفر بوده است.

 

عطا ملك جويني نوشته است؛ در نيشابور، سر كشتگان را از تن جدا كردند

تا كسي خود را در بين كشته شدگان مخفي نسازد.

(جهانگشاي جويني، جلد اول، صفحه 139)

 

منبع:

حقيقت، عبدالرفيع. «تاريخ جنبش سربداران و ديگر جنبش هاي ايرانيان در قرن هشتم هجري»، تهران: كومش، 1374. ص22-24.

 

لينك مرتبط:

رقص: حمله سپاه چنگيزخان به نيشابور (آثار نگارگري شهاب موسوي زاده)

توضيح:

 

توصيفي درباره ي تابلوي حمله سپاه چنگيز خان به نيشابور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 14:15  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

نيشابور  يکی از مهمترين مراکز علم و دانش دنيای اسلامی در سده ی سوم هجری

 

عبد الله پسر طاهر نخستين کسی بود که به آبادی و توسعه ی نيشابور توجه کرد. اقدامات اين مرد دانش پرور و دادگستر که يکی از محققان جديد به پيروی از يعقوبی، مورخ تازی، او را «بی مانند ترين حکمرانان» خوانده است. نيشابور را نه فقط بصورت شهر روزبه و آبادی در آورد بلکه آنجا را به يکی از مهمترين مراکز علم و دانش دنيای اسلامی در سده ی سوم هجری مبدل ساخت. يعقوب و عمرو ليث صفاری پس از برچيدن بساط حکمرانی طاهريان نيشابور را پايتخت خود ساختند و در دوران زمامداری  سامانيان، با آنکه نيشابور پايتخت نبود شهر مزبور به گواهی جغرافیا نويسانی  چون اصطخری و مقدسی  هم چنان اهميت خود را حفظ کرد. شرحی که از کلک اين نويسندگان بزرگ تراوش کرده است، شهری را در نظر ما مجسم می سازد به درازا و پهنای يک فرسنگ که در ميان دشت قرار داشت و از يک سو به کوه بلندی منتهی می شد. بر گرد شهر باره ای ساخته بودند و خندقی ميان شهر و ارک  نيشابور حايل بود.

 

 

 

نيشابور بزرگ

 

ظاهرا در اواخر سده ی سوم هجری و بويژه از هنگا می که نيشابور به دست سامانيان افتاد (287 هـ.)، بر اثر رونق بازار  تجارت آبادی های واقع در  بيرون ديوار شهر يا آنچه جغرافی نويسان تازی «ربض» گفته اند رو به توسعه نهاد. بدين سان تصور می رود که صد سال  پس از فرمانروايی عبدالله پسر طاهر در حاليکه هسته ی اصلی نيشابور چندان تغييری نکرده بود، آباديهای پيرامون آن به قدر ی توسعه يافته بود که بيرون چهار دروازه ی نيشابور  دست کم پنجاه دروازه ی ديگر، «نيشابور بزرگ» را  از ساير نواحی خراسان جدا می کرد. پاره ای از جغرافی نويسان اسلامی  مانند يعقوبی، اسطخری و مقدسی هر کدام به تفصيل  در باره ی ساختمان های گوناگون  و بازارهای شهر نيشابور سخن رانده اند. دو چهار سوق  بزرگ و کوچک، مسجد  جامع شهر که پاره ای از بخش های آن يادگار عهد ابو مسلم خراستانی بود، ميدان ها و دکان ها و کاروانسراها و بازار های سرپوشيده نيشابور را رشک زيباترين شهر های عالم می ساخت. زمين مساعد، آب فراوان، موقعيت جغرافيايی بی مانند، وجود فرمانروايی رعيت پرور  و دلسوز همه دست به دست هم داده و موجبات توسعه و ترقی نيشابور را فراهم ساخته بود. توسعه ی کشاورزی و ترقی صنعت های دستی مانند پارچه های نخی و ابريشمی از يک طرف و توجه بازرگانان شرق و غرب و جنوب از سوی ديگر به آبادانی نيشابور و بالا بردن پايه ی زندگی ساکنانش کمک کرد. نيشابور توقفگاه کاروان هايی گرديد که از يزد و کرمان و فارس و هندوستان کالا های خود را به گرگان و سرزمين های آن سوی آمودريا و سيردريا می رساندند و سپس کالاهای چينی و خوارزمی را از همين راه به ری و نواحی غربی ايران می فرستادند. اندک اندک پای هنرمندان و صنعتگران  ساير نقاط ايران به نيشابور باز شد و کان شناسان به بهره برداری از آهن و مس و فيروزه ای که در دل کوه های بينالود خفته بود مشغول گرديدند.

 

در دوران فرمانروايی پادشاهان غزنوی به گواهی اسنادی که در دست داریم با آنکه نيشابور پايتخت نبودف هرگز از اهميت نيفتاد

 

برگرفته از:

طاهری، ابوالقاسم. «جغرافيای تاريخی خراسان از نظر جهانگردان»، انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ايران، 1348، ص 172 و 173.

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 16:24  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

پيشينه ي نيشابور به روايت سايت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان رضوي

 

تاريخ ايران به لحاظ تناوب زماني، به دو بخش قبل و بعد از اسلام تقسيم مي‌شود و نيشابور شهر دير پايي است كه در هر دو بخش قبل و بعد از اسلام- پايگاه و موقعيت ويژه‌اي داشته است.

پيش از اسلام، نيشابور يكي از سه مركز بزرگ زرتشتيان بوده و آتشكده‌ي آذربرزين مهر كه امروز آثار اندكي از آن برجا مانده، يكي از سه معبد مهم اين آيين- دو معبد ديگر «آذرگشسب» و «آذر فرنبغ» بوده كه در فارس و آذربايجان قرار داشته است- مي‌باشد كه در نيشابور پذيراي پيروان آيين زرتشت بوده است. بعد از اسلام نيز نيشابور تا زمان يورش خانمان‌سوز مغول، در چندين دوره، پايتخت دولتهاي ايراني و اسلامي بوده است.

اولين حكومت ايراني در دوران پس از اسلام كه نيشابور را پايتخت قرار داد توسط طاهريان روي كار آمد. البته نيشابور آن زمان بعدها در اثر تطاول طبيعي و نظامي، تقريباً به‌طور كامل ويران و در طول زمان، مدفون گرديد اما شرق‌شناسان و باستان‌شناسان عصر جديد، كاوشهايي در خرابه‌هاي آن انجام داده و كار جستجوي حقايق تاريخي، در اين آثار ادامه دارد.

 

پيش از آن و هنگامي كه امام رضا(ع)، هشتمين امام شيعيان، قصد هجرت به خراسان را نمود، در مسير بسيار طولاني اين سفر كه بلاد و شهرهاي مختلفي را در بر مي‌گرفت، نيشابور تنها شهري بود كه كاتبان و قلمداران دانشمندش- كه بنا به روايتي، عدد آنها به دوازده‌ هزار مي‌رسيد و اين خود نمايانگر جايگاه علمي و فرهنگي نيشابور در آن عصر مي‌باشد- افتخار ثبت و ضبط حديث معروف سلسلة‌الذهب را كه از سخنان قطعي و موثق آن امام همام مي‌باشد يافتند و عنوان «شهر قلمدانهاي مرصع» كه امروز بر نيشابور باقي مانده از يادگارهاي همين رويداد مبارك است.

بنا بر اسناد تاريخي، اولين مدارس و دانشگاههاي تمدن اسلام هم در اين شهر آغاز به فعاليت نمود. نظاميه نيشابور قبل از نظاميه بغداد در سال 456 در نيشابور تأسيس گرديد و بنا به قولي، اكثريت مدارس علمي و دانشگاههاي بلاد اسلامي، در نيشابور واقع بوده است. گفته شده كه در نظاميه‌ي نيشابور، روزانه سيصد طلبه،براي استماع درس امام‌الحرمين حاضر مي‌شدند و مشاهير نيشابور در شش قرن اول، آن هم فقط در بخش علوم انساني، بيش از چهارصد تن بوده‌اند. به هر تقدير، نيشابور شهري است كه در تكوين تمدن ايران و اسلام نقش زيربنايي و بنيادي داشته است.

 

از سايت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان رضوي بازديد نماييد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 18:57  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

آلِ مُؤَیِد، سلسله‌ای از امیران که در نیمۀ دوم سدۀ 6 ق/12م (548-595ق/1153-1198م) بر مناطقی از خراسان فرمانروایی کردند و مرکز حکومتشان شهر نیشابور بود. پایه‌گذار این سلسله «آیْ اَبَه» یا «اَیْبَه» بود که در کتابهای تاریخی از وی با القاب المؤیّد، امیر مؤیّد و ملک مؤیّد یاد شده است. امیران مشهور این خاندان بدین شرحند:

 

1. المؤیّد آی ابه؛ یکی از غلامان سلطان سنجر سلجوقی (حک‍ 511-552ق/1117-1157م) بود که در 548ق/1153م همراه امراس لشکر سنجر به دست غزان انجامید، جان سالم به در برد و تنی چند از امیران را به اطاعت خود درآورد و غزان را از نواحی نیشابور، طوس، نسا اَبیورْد، شهرستان (شارستان) و دامغان راند و بر این سرزمینها چیره گردید.

 

در 552ق/1157م ایناق یکی از امیران سنجر سلجوقی که بر امیر مؤیّد حسادت می‌ورزید، با 000‘10 سوار از مازندران حرکت کرد و در نساء و ابیورد مستقر گردید، ولی نسبت به امیر مؤیّد اظهار دشمنی نکرد. امیر مؤیّد با یک حملۀ غافلگیرانه، لشکریان ایناق را پراکنده ساخت. ایناق به مازندران گریخت و پس از آن تا مدتها شهرهای خراسان صحنۀ تاخت و تاز وی گردید و اسفراین در همین تاخت و تازها ویران گشت.

 

در همین سال ترکان غز از بلخ به مرو حمله کردند و امیر مؤیّد با کمک خاقان محمود (خواهرزاده و جانشین سنجر در خراسان) 3 بار آنها را شکست داد، ولی بار چهارم غزان پیروز گشتند و امیر مؤیّد به طوس و سپس به گرگان گریخت. آنگاه از گرگان به زانک) زاذَک) یکی از روستاهای خَبوشان (قوچان) رفت. غزان پس از اطلاع از محل اقامتش او را محاصره کردند. امیر مؤیّد توانست از آنجا بگریزد و به نیشابور بازگردد و بار دیگر لشکریانی پیرامون خود گرد آورد (554ق/1159م).

 

خاقان محمود که همواره از غزان شکست می خورد و متصرفات مهمی در دست نداشت، از امیر مؤیّد خواست تا شهرهای زیر فرمان خود را به وی تسلیم کند و به خدمت وی درآید، ولی مؤیّد این پیشنهاد را نپذیرفت. سرانجام قرار شد که در برابر پرداخت مبلغی از سوی امیر مؤیّد به خاقان محمود، هر دو در آن شهرها مستقر شوند.

 

شهر نیشابور، مقر حکومت آل مؤیّد، در 554ق/1159م به دنبال اختلاف شافعیان و علویان، دچار آشوبی بزرگ گشت و بر اثر آن مدارس، مساجد و بازارها سوزانده شد و بسیاری از شافعیان کشته شدند.

امام مؤیّدبن حسین موفّقی، رهبر شافعیان، ناگزیر به قلعۀ فَرْخَک پناهنده شد و از آنجا به طوس رفت. امیر مؤیّد که از بیم حمله غزان، نیشابور را رها کرده بود، با لشکریانش همراه امام مؤیّد موفقی، به نیشابور بازگشت و شهر نیشابور را محاصره کرد. ذُخْرالدّین ابوالقاسم زیدبن حسن حسینی رهبر علویان در «شارستان» متحصن گردید. آتش فتنه بار دیگر زبانه کشید و شافعیان در انتقامجویی زیاده‌روی کردند. خونهای بسیاری ریخته شد و آنچه از نیشابور بازمانده بود، ویران گردید و امیر مؤیّد به بیهق رفت. سال بعد بار دیگر به نیشابور بازگشت و پس از تسلط بر شهر از مردم دلجویی کرد. در همین سال بار دیگر به بیهق رفت و قلعۀ خسرو گِرد را محاصره و تصرف کرد. سپس به هرات لشکر کشید، ولی نتیجه‌ای نگرفت و به نیشابور بازگشت و احمد خربنده را که در شهر کُندُر دست به قتل و غارت گشوده بود، سرکوب کرد. در 556ق/1161م گروهی از اهل فساد، در نیشابور، به تاراج اموال و ویران ساختن خانه‌ها پرداختند و آنچه خواستند کردند. امیر مؤیّد گروهی از این آشوبگران را کشت و جمعی از بزرگان نیشابور را به تهمت سکوت آنان در برابر تاراجگری های یاغیان بگرفت. ذخرالدبین ابوالقاسم زید حسینی نقیب علویان یکی از آنان بود.

 

در همین سال، خاقان محمود که برخلاف میل خود، پیشنهاد غزان را برای حکومت پذیرفته بود همراه آنان، امیر مؤیّد را در شادْیاخ نیشابور محاصره کرد، ولی به بهانۀ رفتن به گرمابه از دست غزان گریخت و به «شهرستان» رفت. غزان نیشابور را 4 ماه محاصره کردند و چون پیروزی روی ننمود، از آنجا بازگشتند و در سر راه خود شهرها و روستاها را تاراج کردند. از آن میان، شهر طوس را سخت چپاول کردند و به مشهد رفتند و دست به کشتار و تاراج گشودند، ولی به آرامگاه حضرت رضا(ع) آسیبی نرساندند.

 

خاقان محمود پس از فرار از دست غزان به نیشابور بازگشت. امیر مؤیّد بر محمود به سبب همکاریش با غزان در هنگام محاصرۀ نیشابور، تنگ گرفت و در ماه رمضان 557ق/اوت 1162م بر چشم او میل کشید و اموالش را تصرف کرد و در خطبه پس از المُسْتَنْجِد باللـه خلیفۀ عباسی نام خود را آورد. فرزند محمود، جلال‌الدین، را نیز کور ساخت و هر دو را در زندان نگه داشت تا درگذشتند. در 558ق/1163م امیر مؤیّد به قومِس تاخت و بر بسطام و دامغان چیره شد. ارسلان شاه بن طغرل سلجوقی که در همدان حکومت می‌کرد، خلعتهایی گرانبها برای امیر مؤیّد فرستاد و به وی فرمان داد تا شهرهای دیگر خراسان را نیز متصرف گردد. از این پس امیر مؤیّد به اطاعت ارسلان شاه درآمد و به نام وی خطبه خواند.


مؤیّد در 560ق/1164م هرات را از محاصرۀ غزان آزاد ساخت و اموال و احشامشان را غارت کرد. در 565ق/1169م لشکری به کرمان برای کمک به بهرام شاه، فرزند بزرگ ملک طغرل که در حال جنگ با برادر خود ارسلان شاه بود، گسیل داشت. بهرام شاه با کمک این لشکر برادر خود را شکست داد و بر کرمان دست یافت.

 

در 568ق/1172م ایل ارسلان بن آتْسِزبن محمد خوارزمشاه در گَرْگانْج (جُرجانیّه) مرد و فرزند کوچکش محمود سلطان شاه با نفوذ و حمایت مادر خویش به سلطنت رسید. علاءالدین تَکِش فرزند بزرگ ایل ارسلان که از این موضوع ناخشنود گردیده بود، از فرمانروای ختا کمک خواست و به سوی خوارزم راند. سلطان شاه و مادرش به محض آگاهی از حرکت تکش، خوارزم را ترک کردند و نزد امیر مؤیّد به نیشابور رفتند. مادر سلطان شاه هدیه‌های بسیار به امیر مؤیّد پیشکش کرد و او را بر دست یافتن به ذخایر و اموال خوارزم برانگیخت. امیر مؤیّد با لشکری به خوارزم نزدیک شد، ولی علاءالدین تکش که بر امیر مؤیّد پیشی گرفته بود، سپاهیان وی را درهم شکست و خود او را به اسارت گرفت. سپس امیر مؤید به فرمان تکش و در پیش روی وی در روز عرفه 569ق/11 ژوئن 1174م کشته شد.

 

2. طُغان شاه. پس از مرگ امیر مؤیّد، بازماندگان سپاه شکست خوردۀ وی که به نیشابور بازگشته بودند، ابوبکر طغان‌شاه فرزند او را در 569ق/1174م به فرمانروایی برداشتند. در 576ق/1180م طغان شاه برای رویارویی با سلطان شاه که به سرخس حمله کرده بود، به آنجا لشکر کشید، ولی تاب پایداری نیاورد و از میدان جنگ گریخت. ظغان شاه مردی نرم‌خوی و میگسار بود و در 581ق/1185م درگذشت.

 

3. سنجرشاه. پس از مرگ طغان شاه فرزند وی سنجر شاه به جانشینی پدر نشست، ولی اتابک او، مَنْگُلی تَگین (غلام جدش امیر مؤیّد) بر او تسلط داشت. در 583ق/1187م علاءالدین تکش نیشابور را محاصره کرد و مردم از وی امان خواستند و کار به مصالحه قرار گرفت. علاءالدین تکش وارد نیشابور شد و منگلی تگین را کشت و سنجرشاه را به خوارزم برد. سنجرشاه پنهانی کسی را برای دلجویی از مردم نیشابور به این شهر فرستاد تا بتواند بدانجا باز گردد. چون تکش از این توطئه آگاه شد بر چشمان وی میل کشید. سنجرشاه آخرین امیر آل مؤیّد، همچنان زیر نظر علاءالدین تکش زندگی می‌کرد تا در 595ق/1198م مرد و بدین‌سان خاندان مؤیّد برافتادند.

 

مآخذ:

  • ابن اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، 1402ق، 11/183-385
  • بیهقی، علی بن زید، تاریخ بیهق، به کوشش کلیم‌اللـه حسینی، حیدرآباد دکن، 1388ق/1968م، ص 495
  • جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1916م، 2/15-19
  • خواندمیر،غیاث‌الدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، 1353ش، 2/634
  • رشیدالدین فضل‌اللـه، جامع التواریخ، تهران، 1362ش، ص 346
  • صفا، ذبیح‌اللـه، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، 1363ش، 2/15 به بعد
  • مادلونگ، و.، «سلسله‌های کوچک شمال ایران»، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، به کوشش فرای، ترجمۀ حسن انوشه، تهران، 1363ش، صص 184 به بعد
  • مستوفی، حمداللـه، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1362ش، صص 487-489
  • منهاج سراج، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، 1363ش، 1/273-274
  • میرخواند، محمدبن خاوندشاه، روضه الصفا، تهران، 1339ش، 4/315، 367-370.

 منبع:

عماری، حسین. «آل موید»، دایرت العارف بزرگ اسلامی

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 17:44  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |