تبليغاتX
ابرشهر
تارنگار اطلاع رساني نيشابور

 

بزرگ تاریخ نگار معاصر نیشابور –  زنده یاد استاد فریدون گرایلی (1321- 1379خورشیدی) – در کتاب ارزشمندش – نیشابور شهر فیروزه-  دل تاریخ را شکافته و مروارید نشابور را از آن بیرون کشیده است. سطوری که در ادامه، از نظرتان خواهد گذشت، دستاورد کندو کاو استاد است در شاهنامه ی فردوسی، به دنبال نیشابور، در فصلی از کتاب فیروزه ای نیشابور، تحت عنوان:

 

نشان پای نیشابور در شاهنامه ی فردوسی

نیشابور، فردوسی، Neyshabur, Ferdowsi 

 

«بزرگ حماسه سرای تاریخ ادبی ما، خداوند قهرمانان و میهن پرستان ایران در کارنامه ی کیانیان که بخشی از تاریخ باستانی این سرزمین است، نخست خرّم روزگار کیخسرو را توصیف می کند و می گوید: این شاهنشاه پس از تعقیب افراسیاب تورانی در بازگشت به ایران از بلخ و نشابور و دامغان گذشت:

 

زگیتــــی گــــذر کرد بر ســوی بلخ    چشیده ز گیتــی بسی شور و تلخ

به بلـخ انــدرون بود یک هفتـه شاه    ســر هفتــــه از بلــــخ بگزیــــد راه

ســوی طالقــــان آمد از مــــرو رود    جهان پر شــــد از ناله ی نای و رود

از آن ســــو به راه نشــــــابور شاه    بیاورد پیــــلان و گنــــــــــج و سپاه

به شهر انـدرون هر که درویـش بود    و گر سازش از کوشش خویش بود

درم داد مـــر هــــــر یکــی را ز گنج    پراکنــــده شد بدره پنجـــــاه و پنج

وزآن جا ســــوی دامغـــان برکشید

همـــــــه را زر و درم گستـــــــــرید

 

و دیگر چون به بازنمود حکایت رزم شاپور اول با رومیان (والرین) را که پای بوس رکاب وی می کند، می گوید فرزند اردشیر بابکان در زمان فراقت به آبادانی شهرها همت گماشت و از آن جمله در نیشابور (دژی محکم و استوار با اساس محکم بنا کرد):

 

کهن دژِ به شهر نشابور کرد

که گوینــــد با داد شاپور کرد

 

و آنجا که داستان پادشاهی بهمن می آید، می نگارد که بهمن شاه، دختر خود همای را به زنی کرد! و چون دختر تابنده ی روی افروز آبستن شد، او را ولیعهد خود کرد و پادشاهی در فرزندان او نهاد. پس ساسان –پسرش- از وی آزرده خاطر گشت و به نیشابور رفت و از آنجا زنی گرفت و پسری آورد به نام ساسان گذاشت (به نام خودش):

 

به سه روز و دو شب به سـان پلنگ    از ایران به مــرز دگـــــر شــــد ز ننگ

دمـــــــــان ســــوی نشـــابور شـــد    پـــــرآزار بـــود از پـــــــــدر دور شـــد

زنـــی را ز تخـــم بزرگـــان بخـواست    بپرورد و با جان همی داشت راست

همی داشت تخــم کسـی درنهفت    نژادش به گیتــی کســـــی را نگفت

زن پــــاک تن پــــــاک فــــــــرزند زاد    یکــــــــی نیـــک پی پور فـــــرّخ نژاد

پدر نام ساســـــانش کـــرد آن زمان    مر او را بـــــــزودی ســـــــــرآمد زبان

چو کودک ز خْردی به مــــردی رسید    در آن خــــانه جـــــز بینــــوایی ندید

ز شـــــــاه نشـــابور بستــــــــد کله    که بودی به کــــــوه و بیـــــــابان یله

کنــون بازگـــــردم به کــــــــار همای

پس از مرگ بهمــن که بگرفت جای

 

و باز درباره ی روانه کردن پیک از سوی بهرام چوبینه به خاقان برای عقد پیمان صلح و قبول اطاعت از خسروپرویز و سکّه زدن به نام وی و گزیدن سرداری به فرمانروایی خراسان سروده است:

 

ز لشــکر یکی پهلـوان برگـزید    که سالار بوم خراسان سـزید

خراســان بدو داد با لشــکری    نشابور با بلـخ و مـرو و هــری

 

همچنان یزدگرد سوم – آخرین تاجدار بی بخت و کام ساسانی- را گوید که به هنگام گریز از چنگ اعراب، کوتاه مدتی در نیشابور ایستاد تا نفسی راست کند و نامه ای به ماهوی توس بنویسد و این ماهوی همان حرامی ناایرانی است که تیغ خیانتش اخرین شاهرگ بی رمق دولت ساسانی را زد، چرا که حرمت مهمان ناخوانده ای که ولینعمت او بود و به آستان زرق آلودش پناهنده شده بود، نگاه نداشت و به کمک آسیابان آزمندی که به طمع جبّه ی زربفت، سر یزدگرد را در خواب برید و گویند که بعدها به تخت موریانه خورده ی حکومت موقتی در زاویه ی تاریکی از شمال شرقی ایران برآمد و به نسیمی ملایم فروافتاد. اما نامه را در فرصت کوتاه یک هفته ای یزدگرد بدو می فرستد و اوضاع اشفته ی فرجام و تاجداری خویش و سوگ رستم فرخزاد (آریو برزن عهد ساسانی) را خبر می دهد و چنین است:

 

من اندر نشابور یک هفته بیـش    نباشــم که رنج دراز است پیـش

به مرو آیم و کس فرســتم بدین    به خاقان ترک و به فغفـــور چین

 

تا آنجا که:

 

وز آن جـــایگه برکشـــید کـــوس

ز شهر نشابور شد سوی توس».

 

منبع:

گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375، صص16-18.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 7:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

سلطان نثر فارسی معاصر

 

سفر

مشاهده است

آدم مى بيند و آن چيزهايى كه در نظرش و يادداشت كردنى مى آيد را يادداشت مى كند

و آن چيزى كه گفتنى است را انتخاب مى كند و بعد روى كاغذ مى آورد

 

محمد علی اسلامى ندوشن- نویسنده، محقق و مترجم معاصر-  در طول ساليان پربار زندگى اش سفرهاى بسیاری به كشورهاى مختلف جهان و جای جای کشور گهرخیزمان داشته، سفرنامه هاي وی از بى نظيرترين سفرنامه هاى معاصر است، تا جايى كه به خاطر آنها لقب «سلطان نثر معاصر» را به او مى دهند. دکتر اسلامى ندوشن در سفرنامه هايش  خيلى به داستان نويسى نزديك مى شود اما هرگز رمان ننوشته. وی در اين باره مى گويد «رمان پرورده تخيل نويسنده است. در مورد رمان و داستان من يك آزمايش هايى كردم، ولى رها كردم. بخاطر اينكه دو سه كار نمى خواستم بكنم. بعضى مقتضيات ايران ايجاب مى كرد كه بهتر خواهد بود كه مستقيم حرف بزنم. بعضاً به صورت نوشته اى مستقيم، به صورت مقاله، تا اينكه بروم به سمت داستان و مقدارى تخيل با نوشته همراه شود. اين بود كه داستان را كنار گذاشتم». وی الگوى خاصى در سفرنامه نويسى نداشته، اما به نظر می رسد تحت تأثير سفرنامه ی ناصرخسرو بوده است: «سالها پيش آن را ]سفرنامه ی ناصر خسرو[ خوانده بودم كه خيلى نمونه خوبى است. متجددانه است. ممكن است بين كتابهاى خارجى هم مطالبى از نويسندگان كه سفر كرده بودند خوانده باشم، اما الگوى خاصى نداشتم. البته الگو هم لازم ندارد. سفر مشاهده است، آدم مى بيند و آن چيزهايى كه در نظرش و يادداشت كردنى مى آيد را يادداشت مى كند و آن چيزى كه گفتنى است را انتخاب مى كند و بعد روى كاغذ مى آورد».[1]

 

دکتر محمد اسلامی ندوشن- ابرشهر نیشابور 

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

تصویر از وبگاه ماهنامه ی آفتاب

 

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:

«مسأله ی سفرنامه نويسى برمى گردد به كنجكاوى انسان نسبت به مسائل بشرى.

ارضاى كنجكاوى نياز به تنوع و ديدن مناظر مختلف دارد كه در سفر به دست مى آيد،

ذهن مى تواند از طريق سفر تغذيه شود ...»

 

صفير سيمرغ، يادداشت هاي سفر اسلامی ندوشن، به گوشه و كنار ايران و جهان است. این سفرنامه نخستین بار در سال 1349 در مجله ی یغما به چاپ رسیده[2]. دو بخش از صفیر سیمرغ، یادداشت های دکتر اسلامی ندوشن را در سفر به نیشابور در خود جای داده است. برگزیده ای از یادداشت های دکتر محمد اسلامی ندوشن در سفر به «شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانند پهلوانان تراژدی، بزرگترین عزت ها و بزرگترین خواری ها را بر او آزموده» را در سطور زیر می خوانیم:

 

نیشابور و خیّام

«کمتر شهری را در سراسر ایران می توان یافت که به اندازه ی نیشابور عبرت انگیز و پرخاطره و بارور باشد. شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانند پهلوانان تراژدی، بزرگترین عزت ها و بزرگترین خواری ها را بر او آزموده است ....

 

خیام که نامدارترین سراینده ی بی اعتباری دنیاست، گویی تقدیر خواسته است که نیشابور تجسمی از شعرهای او باشد، گویی شهری با آن همه زیبایی و غنا به ویرانه ای پهناور تبدیل شده است تا در تایید آنچه او [خیام] گفته بود، بینه ای قرار گیرد.

 

نیشابور واقعی را در خارج شهر کنونی باید جست. من در آنجا ساعت ها یله شدم. مانند کسی که بیرون از دنیای موجود در میان خاطره ها راه می رود. حالت کسی را داشتم که از هوا مست شده است و سبکی و منگی خاصی در خود احساس می کند. چون بر خاک و سبزه پای می نهادم گفتی حرکتی در آنها بود و ناله ای از آنها بر می خواست. گفتی روحی گنگ و فسرده و دردمند در زیر آنها پنهان مانده بود. احساسی وصف ناپذیر بود ....

 

می دانیم که مغولان پس از تسخیر و قتل عام نیشابور آب بر شهر بستند و آن را یکسره خراب کردند. شهر فرو ریخت و در زیر پوششی از خاک پنهان شد. بنابراین در کاوش های پراکنده ای که صورت می گیرد، امید جویندگان به این است که ظرفی سالم به دست آید و یا اجزای شکسته ی یک ظرف چنان باشد که بتواند در کنار هم چسبانده شود و به فروش برسد.

 

در این میانه آنچه بسیار شگفت انگیز و دیدنی است تپه ی معروف به ترب آباد است که می گویند قصر آلب ارسلان بر بالای آن بوده. سراسر این تپه بوسیله ی هیئت های حفاری آمریکایی کاویده شده و به صورت غار و چاه و چاله در آمده است. من به همراه یک دهقان نیشابوری آن را تماشا کردم و مصداقی از این بیت را در آنجا دیدم که:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهــــــو بچه کرد و روبــــه آرام گرفت

 

در گوشه ای از تپه که زمین صاف بود گندم کاشته بودند و این گندم بسیار پرپشت و خرّم تر و مغرور تر از کشته های دیگر می نمود. گفتی از بدن آدمی قوت گرفته بود. سبزه ی روغن خورده و شکسته های کاشی و سفال و آجر و استخوان در کنار هم. منظره ی خیامی بدیعی ایجاد کرده بود و من به یاد آوردم:

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گویی ز لب فرشتــه خویی رسته است

 

خاک نیشابور برای تبدیل شدن به سفال و کاشی استعداد خاصی داشته و این معنی از اشیایی که از زیر خاک بیرون می آید پیداست. راز اشاره های مکرر خیام نیز به سفالی و کاشی از این موضوع فاش می شود ....

 

شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که وضع خاص طبیعی شهر، خیام را در ادراک معنایی که در سبزه و گل می دیده یاری کرده است. به نظر او بدن آدمی خاک می شود و از آن خاک سبزه و گل می روید. بنابراین هر جا که سبزه و گل بود اندیشه ی ما به سوی زندگانی های پیشین به سوی درگذشتگان راهبری می گردد.

 

«شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که وضع خاص طبیعی شهر]نیشابور[،

خیام را در ادراک معنایی که در سبزه و گل می دیده، یاری کرده است»

 

نیشابور در جلگه ی مسطحی قرار دارد. افق گشاده و کوه دور است. هنگام بهار چون قدم به دشت می نمایید، دامنه ی وسیع کشتزار را در پای خود گسترده می بینید. ترکیب آسمان و افق و کوه و زمین سبز، حالتی تأمل بر انگیز دارد. هم آرامش بخش است و هم غم آلود. سبزه ها در انبوهی و گستردگی و فراوانی خود در حالت خاموش و تسلیم خود و در لرزش های نامرئی خود گویی روح و هوشی در خویش دارند و چون روح انسانی که به نیروی سحر در قالب گیاه حبس شده باشد.

 

خیام از فصل ها تنها بهار را می سراید. فصل گرانبار از زندگی و شور و رخوت. از یاد مرگ و رمز گردش دوران. آیا بهار آیتی و کنایه ای از ناپایداری عمر نمی تواند بود که با جوانی و سرسبزی آغاز می گردد و به تابستان پختگی و خزان پیری و زمستان مرگ می پیوندد؟ این را نیز می شود تصور کرد که نیشابور با درختان میوه دار فراوانش و با شکوفه های بهاری گل ها و سبزه ها و کشتزارهایش زمینه ی مناسبی برای بارور کردن اندیشه های خیامی داشته. خاصه ی باران بر جلوه ی این حالتش می افزوده. باران به اشک تاثر و تحسر شبیه است. چون اشکی که بر پیکر عزیزی افشانده شود. ابر و باز بر سر سبزه گریست ...  و روی لاله شسته می شود: چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ... لحن کلام به طوری است که گویی لاله موجودی زنده است».

(نقل از وب نوشت«روزنت نیشابوریان»)

 

بار دیگر نیشابور

«پس از هفت سال باردیگر گذر من به نیشابور افتاد و چند روزی از تعطیل نوروزی را در جوار تربت خیام و عطار گذراندم.

نیشابور، از چند سال پیش که من دیده بودم، تفاوت چندانی نکرده است، تنها تاکسی های پیکان به رنگ گِل سرخ، جای درشکه ها را گرفته اند و بعضی خال و خط های تمدن جدید، چون خشک شویی غول پیکر اکسپرس و شعبه های کفش ملی و اعلان پتو برقی ناسیونال بر دیوارها، بر آن اضافه گردیده، و نام بعضی مغازه ها به زبان و خط فرنگی. در این جا نیز مانند شهرک های دیگر  بهترین ساختمان ها متعلق به بانک هاست. از این چند بنای زرق و برق دار که بگذریم، دیگر همه چیز رنگ و رو رفته، غبارآلود و حقیر است. زندگی شهر مثل آب باریکی است که بر این دشت پهناور و زیبا، آرام آرام می گذرد.

بین همه ی مغازه ها، تنها عطاری ها کورسوی یادگاری از گذشته در خود دارند: در کنار قوطی های  روغن نباتی و جعبه های پودر رخت شویی و بیسکویت و شامپو و خودکار بیک، هنوز کله های قند و قرص های صابون محلی و طشت های نقل و آبنبات و کشک دیده می شود؛ مخلوطی است از گذشته و حال و نشانه ی آخرین مقاومت شیوه ی زندگی یی که در پنجه ی آهنین تمدن «قوطی و قسط» نفسش به شماره افتاده.

 

«به من گفته بودند که هر سحر، ستاره ی عجیبی در آسمان نیشابور پدیدار می شود.

یک شب سحر برخاستم ...

دنباله ی نورانی اش به شکل دم طاووس بود در جانب شرق ایستاده»

 

به من گفته بودند که هر سحر، ستاره ی عجیبی در آسمان نیشابور پدیدار می شود. یک شب سحر برخاستم و به تماشای آن رفتم. ستاره ی دنباله دار بود. دنباله ی نورانی اش به شکل دم طاووس بود در جانب شرق ایستاده بود. لحظه ای دیگر مثل جوجه تیغی یی به نظر آمد که کله اش بسیار فروزان باشد و بدنش خیلی کشیده و تیغ هایش نورافشان. آسمان، بی اندازه نزدیک می نمود و ستاره ها همگی شفاف بودند. سال ها بود که آن ها را به این درشتی و برّاقی ندیده بودم،  مثل این که از آسمان خم شده بودند تا زمین را تماشا کنند. ماه شب بیست و یکم پریده رنگ بود و رو به لاغری می رفت؛ خرمن زده بود و هاله ی قرمز رنگی گردش بود؛ هر چه به طرف صبح می رفتیم، هاله اش پررنگ تر می شد.

چون صبح نزدیک شد، به خیابان بین آرامگاه خیام و عطار رفتم تا دمیدن آفتاب را تماشا کنم. خورشید، دقیقه ها پیش از آن که طلوع کند، کوکبه اش از پشت کوه نمایان گردید. خرمنی عظیمی از نوری شیری رنگ به بالا کشیده شد و اندک اندک فزونی گرفت. کمی بالاتر لکه هایی بود؛ گفتی پاره هایی از حریر نارنجی رنگ و گلی رنگ بود که بر زانوی آسمان انداخته بودند، هر چه خورشید به دمیدن نزدیک تر می گشت، این لکه ها درخشان تر و پر رنگ تر می شدند. پیش از آن که آفتاب طلوع کند، پرتوش از دور بر کنگره ی کوه های جنوبی و غربی پدیدار شد و سپس به پایین خزید، و سرانجام خیلی نرم و شرمگین، بر کلبه های گلی و کشته ها افتاد. ناگهان از پس برف اندکی که بر ستیغک ها مانده بود، خورشید دم زد. شعاعش مثل تیغی به چشم می خورد. یک دفعه گفتی دنیا عوض شد. چند لحظه ی بعد، همه ی پیکرش نمایان گردید، متلألی و خیره کننده و به طرز وصف ناپذیری باشکوه؛ مانند دریایی از قلع مذاب بود.

در بین آن همه نامداران و بزرگان علم و ادب که در نیشابور زندگی کرده و مرده اند و اسامی آنها نزدیک بیش از دو هزار تن در تاریخ نیشابور آمده است، جای بسی تعجب است که فقط گور عطار و خیام باقی مانده باشد. چون نیشابور،  چه بر اثر جنگ و چه بر اثر زلزله، بارها در معرض زیر و رو شدن و انهدام قرار گرفته، تعجب آور نیست که گورهای دیگر از بین رفته باشد، تعجب این است که فقط این دو بر جای مانده اند. آیا این ناشی از اتفاق است یا بدان معناست که آن همه امیر و وزیر و عالم و فقیه و حکیم و ادیب، هیچ یک ارزش عطار و خیام را نداشته اند؟ تردیدی نیست که زمانه غربال دارد و تنها دانه های خیلی درشت را نگه می دارد و نکته ی قابل توجه این است که گاهی معیار او در سنجش اشخاص با معیار مورخین و تذکره نویسان تفاوت بسیار می کند.

 

«خراسان از لحاظ فرهنگ و تمدن و تاریخ، بارورترین سرزمین ایران بوده است،

و نیشابور، طی قرن ها مهم ترین مرکز فرهنگی این سرزمین به شمار می رفته، ...

نیشابور، موقع جغرافیایی و طبیعی ممتازی دارد، ...

اگر قرار باشد که روزی در برابر این هجوم تمدن صنعتی، کانون مقاومتی ایجاد شود،

جایی بهتر از نیشابور به دشواری می توان یافت»

 

چون بر دشت وسیع نیشابور نگاه می کردم و گذشته ی شهر را به یاد می آوردم،  این فکر در سرم گذشت که چه خوب بود دانشگاهی برای مطالعه در فرهنگ و تمدن و تاریخ و هنر ایران در این جا ایجاد می گردید؛ با توجه به این امر که در خراسان از لحاظ فرهنگ و تمدن و تاریخ، بارورترین سرزمین ایران بوده است، و نیشابور، طی قرن ها مهم ترین مرکز فرهنگی این سرزمین به شمار می رفته، و نیز با توجه به این امر که نیشابور، موقع جغرافیایی و طبیعی ممتازی دارد، ایجاد چنین مؤسسه ای در آن از هر شهر دیگر مناسب تر است. گذشته از گشادگی افق و خوشی هوا، خلوت نیشابور بهترین فرصت را به معلم و دانشجو و محقق می دهد، تا دور از هیاهو و زرق و برق شهرهای بزرگ، به تحقیق و تحصیل و تفکر و تأمل پردازند. اگر قرار باشد که روزی در برابر این هجوم تمدن صنعتی، کانون مقاومتی ایجاد شود، جایی بهتر از نیشابور به دشواری می توان یافت».

(نقل از هفته نامه ی«خیام نامه»)

 

کتاب صفیر سیمرغ

«صفيرسيمرغ»، گزارشگونه‌اي‌ است‌ از سفر به‌ چند كشور، يا ديدار از چند شهر ايران. در آغاز كتاب‌ پيشكش‌ نامه‌اي‌ جاي‌ دارد به‌ اين‌ صورت: «به‌ ايران‌، با كويرها و كوهسارها و خرابه‌ هايش. جهان‌ بگشتم‌ و آفاق‌ سربه سر ديدم،‌ به‌ جان‌ تو اگر از تو عزيزتر ديدم‌.»

 

 کتاب صفیر سیمرغ- ابرشهر نیشابور

روی جلد کتاب صفیر سیمرغ

تصویر از وبگاه دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

 

در ديباچه ی كتاب‌ آمده‌ است‌: «هر سفر، دل‌ بستنی‌ است‌ و دل‌ كندنی‌، كه‌ يكي‌ از پی‌ ديگري‌ می آيد و همين‌ تسلسل‌ و تداوم‌ دل‌ بستن‌ها و دل‌ كندن‌هاست‌ كه‌ شورانگيزي‌ سفر را موجب‌ می ‌گردد.»- «سفر رفت‌ و بازگشت‌ است‌؛ نه‌ تنها سيْر در مكان‌، بلكه‌ در زمان‌ نيز، اماّ سير اصلي‌ در خود است‌؛ به‌ هركجا برويم‌ از خود نمي‌توان‌ جدا شد. سير بيروني‌ سير درون‌ را برمي‌ انگيزد، و اين‌ سير رها شدن‌ در خود است‌، غوطه‌ زدن‌ در خود، كشف‌ اقليم‌ها و افق‌هاي‌ ناشناخته ی‌ درون». - «از فروع‌ كه‌ بگذريم‌، آدميزاد در هر نقطه ی‌ دنيا كه‌ باشد مسائل‌ محدود و خاصّ دارد: جدائی‌ و مهر، تنهایی ‌و اُنس‌، دوستي‌ و دشمني‌، زشتي‌ و زيبایی‌، جواني‌ و پيري‌ و بيماري‌؛ غم‌ نان‌، آرزوي‌ دراز و عمر كوتاه‌، و آنگاه‌ مرگ‌ كه‌ پايان‌ پايان‌هاست‌، و از همه‌ عظيم‌تر است‌ و بر هر عزيمتي‌ نقطه ی‌ انتها مي‌نهد، و اگر زندگي‌ بزرگ‌ است‌، براي‌ آن‌ است‌ كه‌ مرگ‌ به‌ دنبال‌ آن‌ است‌، و بدون‌ دريافت‌ اين‌ يك‌، ديگري‌ را نمي‌توان‌ دريافت‌، و باز لطف‌ سفر در آن‌ است‌ كه‌ در آن‌ حديث‌ زندگي‌ و مرگ‌ را از زبان هاي‌ گوناگون‌ مي‌توان‌ شنيد». - «از انواع‌ حرص‌ هایی‌ كه‌ در نهاد آدمی‌ نهاده‌ شده‌، گويا ازهمه‌ شريف‌تر، حرص ‌آموختن‌ است‌، عطش‌ كشف‌، كه‌ از جستجو در كتابخانه‌ها و آزمايشگاه‌ها آغاز می ‌شود، تا برسد به‌ خطر كردن‌ در تسخير قلّه‌ها و سفر به‌ ستارگان‌، و گويا هيج‌ تلذّذي‌ هم‌ از آن‌ برتر و پايدارتر نباشد. گرچه‌ فراوان‌ پيش‌ نمي‌آيد كه‌ اشتياق‌ با توفيق‌ همراه‌ شود، در دوراني‌ از زندگي‌ چنين‌ شد، و توانستم‌ به‌ بيش‌ از چهل‌ كشور سفر كنم‌، در چهار قارّه‌، و به‌ بعضي‌ از آنها چند بار ... يادداشت‌هاي‌ سفر در باره ی‌ نزديك‌ به‌ تمام‌ اين‌ كشورها آماده‌ است‌ كه‌ تا كنون‌ مجال‌ نوشتنش‌ به‌ دست‌ نيامده‌. روزي‌ بيايد يا نيايد، نمي‌توانم‌ گفت‌، زيرا «كه‌ در كمينگه‌ عمر است‌ مكر عالم‌ پير»، نام‌ اين‌ مجموعه‌ را «صفير سيمرغ‌» نهادم‌ و اين‌ نام‌ را به‌ تبرّك‌ از عارف‌ شهيد، «شهاب‌ الدّين‌ سهروردي» به‌ وام‌ گرفتم‌. سيمرغ‌، مرغ‌ ايران‌ كهن‌ است‌، به سالخوردگي‌ افسانه‌ها، مرغ‌ حاكم‌ بر دريا و زمين‌ و فضا، چاره‌ گر و همه‌ چيز دان‌. رمز تلاش‌ و جستجوي‌ بشر. آفريده‌اي‌ كه‌ همه‌ جا هست‌ و هيچ‌ جا نيست‌. جز نامي‌ از او نيست‌، و با اين حال‌ از هر موجودي‌ موجودتر است‌ و هدف‌ زندگي‌ را در همان‌ تلاش‌ و جستن‌ خلاصه‌ می ‌كند، و اين‌ همان‌ سرمشقی‌ است‌ كه‌ مرغ‌هاي‌ عطاّر در منطق‌الطّير داده‌اند:

پرگشـــــودن‌ و رو به‌ راه‌ نهــــــادن

در جمع‌ بودن‌ و از خود جدا نبودن».

 

در چاپ‌ ششم كتاب‌ «صفیر سیمرغ» ]انتشارات یزدان، 1381[، یاداداشت های استاد اسلامی ندوشن در سفر به کشورهای هند، ژاپن، يونان، مصر و سريلانكا، به کتاب اضافه‌ شده‌اند .آنچه‌ در اين‌ كتاب‌ آمده‌، عبارت است از:

(سفر، ماجراي‌ دل‌ بستن‌ و دل‌ كندن)، (افغانستان ، در جستجوي‌ زمان‌های‌ گمشده)، (كابل‌، باميان، غزنين‌، بلخ‌، مزارشريف‌، هرات)، (دانمارك: بهشت‌ يا زندان‌؟)، ( تركيّه: برخوردگاه‌ شرق‌ و غرب)، (قونيه‌ و رقص‌ صوفيان)، (بورسا)، (استانبول)، (پاريس)، (نيشابور و خيّام)، (بار ديگر نيشابور)، (بهار در اصفهان‌(، (گلبانگ‌ مسلماني‌ در لندن)، (ايتاليا و ميكل‌ آنجلو)، (فلورانس، تنديس‌ و نقش‌ها)، (ونيز، شهر آب‌ها و آينه‌ها)، (بلغارستان‌، سفيدي‌ شير و سرخي‌ جام‌: صوفيه‌، پلووديو، وارنا)، (افزودگی مصر)، (يونان‌)، (هند)، (ژاپن‌)، (سريلانكا).

(نقل از وب گاه دکتر محمد اسلامی ندوشن)

 

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در سال ١٣٠٤ خورشيدی در روستای ندوشن يزد چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايى را در يزد گذراند و دوران دبيرستان را در دبيرستان البرز تهران. در سال ۱۳۲۵ وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد و سال ۱۳۲۹ فارغ التحصيل گردید و پس از آن، سال ۱۳۳۴ را در پاريس (سوربن) و لندن به دانش اندوزی در دوره هاى فوق ليسانس و دكتراى حقوق بين الملل گذراند و پس از بازگشت به ايران به عنوان مشاور حقوقى و فرهنگى دانشگاه تهران استخدام شد. اسلامي ندوشن، در شمار شاعران انديشمند و نويسندگان توانا و برجسته اي است كه از سال 1327 اشعارش در مجله ي سخن و برخي مجلات ديگر انتشار يافته است.

 

 دکتر محمد اسلامی ندوشن- ابرشهر نیشابور

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، ۱۳۴۵ش

تصویر از وبگاه دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن


او در طول ساليان مختلف زندگى اش سفرهاى متعددى به كشورهاى مختلف جهان داشته و سفرنامه هايش از بى نظيرترين سفرنامه هاى معاصر است تا جايى كه بخاطر آنها لقب «سلطان نثر معاصر» را به او مى دهند. دكتر سلطان حميد سلطان، درباره سفرنامه افغانستان دكتر اسلامى ندوشن گفته است: من خودم افغانى هستم ولى براى خودم عجيب بود كه ايشان درباره هراتى ها چيزهايى نوشته اند كه ما خودمان هرگز به آنها فكر نكرده ايم.

 

وی در مدت پنجاه سال بيش از چهل و پنج کتاب و صدها مقاله در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسی به رشته‌ی تحرير درآورده است. تأسيس فرهنگ‌سرای فردوسی و انتشار فصل‌نامه‌ی هستی از اقدامات او در زمينه‌ی اعتلای فرهنگ و ادب فارسی می‌باشد. نام اسلامی ندوشن با مقاله‌های ارزشمندش هم‌چون زندگی و مرگ پهلوانان، ايران را از ياد نبريم، به دنبال سايه‌ی همای و مجموعه‌های ريز و درشت ديگر بارها تجديد چاپ شد و بر سر زبان اهل کتاب افتاد.

 

برخى از آثار وی عبارتند از: گفتيم و نگفتيم، كارنامه سفرچين، زندگى و مرگ پهلوانان در شاهنامه، روزها: سرگذشت (۳جلد)، در كشور شوراها (سفرنامه اتحاد جماهير شوروى)، ماجراى پايان ناپذير حافظ، سخن ها را بشنويم، ابر زمانه و ابر زلف (نمايشنامه)، آزادى مجسمه (درباره ايالات متحده آمريكا)، آنتونيوس و كلئوپاترا (ترجمه)، شور زندگى (زندگى نامه ونسان وان گوگ)، گزيده اشعار هنرى لانگ فو، پيروزى و آينده دموكراسى و ... .

(نقل از وب گاه «ماهنامه آفتاب» و «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته ی دنیا»)

 

 


 پانویس ها:

۱ . محتویات زیر عنوان «سلطان نثر فارسی معاصر» با استفاده از وب گاه «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته ی دنیا»،  تهیه و تدوین شده است.

2 . هفته نامه ی خیام نامه، شماره ی پنجاه، ص8.

 

منابع:

  • وب گاه «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن»
  • «مصاحبه با دکتر اسلامی ندوشن»، وب گاه «ماهنامه آفتاب: ماهنامه ی ادبی– اجتماعی-فرهنگی دانشجویان دانشگاه واترلو»، سال اول، شماره ی 2، خرداد و تیر 1384.
  • «شهری پرشکوه و نازنین و پرخاطره و بارور از بخور یادها»، وب نوشت «روز نوشت نیشابوریان»، یکشنبه سوم دی ۱۳۸۵.(نقل از: اسلامی ندوشن، محمد علی. «صفیر سیمرغ»، تهران: انتشارات توس، ۱۳۵۲)
  • «بار دیگر؛ نیشابور در صفیر سیمرغ- پایانی»،  هفته نامه ی استانی خیام نامه، نیشابور: سال سوم، شماره پنجاهم، دوشنبه 30 مرداد 1385، ص 8. (نقل از: اسلامی ندوشن، محمد علی؛ صفیر سیمرغ، تهران: انتشارات یزدان، 1371)
  • «محمد علی اسلامی ندوشن»، وب گاه «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته دنیا»، يكشنبه 25 دسامبر 2005
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 9:4  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

هانري رنه دالماني  و كلكسيونر (اشياء عتيقه) فرانسوي در سال 1907م از طرف وزارت فرهنگ فرانسه مأمور شد تا در مورد ابنيه و آثار باستاني ايران تحقيقاتي بعمل آورده و نتيجه عمليات خود را در موقع بازگشت به وزارت خانه گزارش دهد. كتاب « سفرنامه از خراسان تا بختياري» كه توسط فره وشي از فرانسه به فارسي برگردانده شده، دستاورد سفر سه ماهه دالماني فرانسوي به ايران است.دالماني در اوايل سپتامبر 1907 از نيشابور گذر كرده و در اين شهر اقامتي كوتاه داشته، در واقع قسمت اعظم فصل چهارم (از مشهد به نيشابور) و فصل پنجم (از نيشابور به سبزوار)  كتاب وي به نيشابور پرداخته است.

 

عنوان بخش هاي مختلف اين كتاب كه پي در پي آمده اند به ناحيه نيشابور مي پردازند، عبارتند از؛ مسافرين مسلح، شريف آباد، صراف محبوس، برخورد به يك شخص اعيان، آفتاب گردان، زواري كه از كربلا مراجعت مي كند، حسن آباد، استعمال حنا، بطرف قدمگاه، مسجد و بازار قدمگاه، كولي ها، ورود به نيشابور، نيشابور در قديم، تاريخ نيشابور، چاپارخانه، ملاقات با صراف، دفتر صراف و آزمايش پول ها، بازار نيشابور، نمد مالي، دكان هاي آشپزي، درويش،  قسخ معامله، يكي از تجملات عزاداري،علامت قهوه خانه ها، 13 سپتامبر، داستان صراف و شاه ايران، حوالي نيشابور، 14 سپتامبر، 

دهكده خراب و يخچال ها،  شوراب، معادن فيروزه، استخراج فيروزه،  اقسام مختلف فيروزه، 

امتياز معادن فيروزه،  ايل زعفرانلو.

بخش هاي كوتاهي از سفرنامه دالماني را با هم مي خوانيم:

 

ورود به نيشابور

اول شب، ما به نيشابور رسيديم. راننده براي راحتي خود از داخل شهر عبور نكرد و از بيرون حصار به طرف چاپارخانه راند. از قبرستان وسيعي عبور كرديم ... بعلاوه چاه هاي فنات هم در كنار راه ديده مي شد. (ص658و660)

 

نيشابور در قديم

شهر نيشابور كه اكنون ظاهر خرابي دارد، در زمانهاي پيشين يكي از شهرهاي مهم و زيباي ايران بوده و بطوريكه آن را گوهر درخشان و بهشت ايران مي ناميدند. اين جا شهر هورمزد بوده است و همان شهري است كه بنا بر افسانه يوناني ديونيسوس (Dionysus) در آن تولد يافته است .

مورخين قديمي هر يك به نوبه خود شرحي از آبادي و اهميت و زيبايي اين شهر به قلم آورده و آن را شهر نشاط انگيز و سحر آميز معرفي نموده اند و نوشته اند كه اساس اين شهر بر رقم 12 و مضرب هاي آن قرار دارد. زيرا كه:

  • اولا داراي 12 معدن است. ازقبيل فيروزه و مس و سرب و آنتيموان و آهن و نمك و مرمر و سنگ مخصوص كه براي شستشو بكار مي رود و غيره.
  • ثانياَ داراي 12 رشته قنات كه از تپه ها و كوههاي مجاور سرازير شده، و شهر و اراضي اطراف آن را مشروب مي نمايد .
  • ثالثاَ داراي 1200 دهكده است .
  • رابعاَ 12000 نهر در اين ناحيه جاري هستند كه از12000 چشمه بيرون مي آيند .

«نيشابور مركب از دو لغت است كه يكي ني يا نو و ديگري شاپور مي باشد و معروف است كه شاپور اين شهر را در جاي نيزاري بنا كرده است. بنا بر قول ديگر تهمورس پادشاه پيشدادي كه نسل چهارم اعقاب نوح بوده اين شهر را بنا كرده و اين نام مركب از دو لغت نيك و شاپور بوده است (نيك شاپور)» (ص660-661)

 

تاريخ نيشابور

بطوري كه معروف است، اسكندر مقدوني اين شهر را ويران نمود و بعدها شاپور اول يا شاپور ذوالاكتاف – اين دو پادشاه غالبا در روايات ايراني با هم مشتبه شده اند- آن را دوباره از نو بنا كرد و مجسمه خود را در ميدان عمومي نصب نمود كه تا حمله اعراب به ايران در اين ميدان بر جاي بود و اعراب آن را سرنگون كردند.

در هر حال نيشابور قديم در محل اين شهر جديد واقع نبوده، بلكه در جنوب شرقي اين شهر بوده و هنوز هم خرابه هاي آن در اطراف مقبره اي كه گنبد آبي رنگي دارد در طرف چپ جاده ديده مي شود. شهر نيشابور از تمام شهرهاي ايران از حملات بيگانگان بيشتر آسيب ديده، مكرر خراب شده و دوباره از نو آباد شده است. در زمان تسلط اعراب پس از خرابي دوباره بزودي سر بلند كرد و متناوبا پايتخت سلسله طاهري و محمود غزنوي – موقعي كه در خراسان بود- و سلسله تواناي سلجوقي گرديد. نخستين پادشاه سلسله اخير يعني طغرل بيك، اين شهر را مقر حكمراني خود قرار داد و در آبادي آن كوشيد. در اواخر سلطنت او نيشابور يكي از آبادترين و مهمترين شهرهاي ايران به شمار مي رفت.

عده زيادي از سياحان قديمي از شكوه و ترقي و شهرت اين شهر تعريف كرده اند:

  • از جمله استخري سياح معروف مي نويسد: حصار اين شهر به شكل مربعي است كه هر يك از اضلاع آن يك فرسنگ طول دارد و داراي چهار دروازه ي بزرگ است و دو محله پر جمعيت هم دارد كه در بيرون شهر واقع شده اند.
  • ناصرخسرو مي نويسد: نيشابور تنها شهريست كه از حيث زيبايي  و آبادي با شهر قاهره رقابت مي كند.
  • مورخ ديگري به نام ابوعلي العلوي مي نويسد: نيشابور از شهرهاي قديمي قاهره و بغداد بسي بزرگتر و آبادتر است و به مراتب زيباتر از شهرهاي بصره و قيروان است. اين شهر داراي 44 محله و 60 خيابان عمده ي عريض و طويل مي باشد. مسجد باشكوهي در آنجا ديدم كه نظير آن در جاي ديگر ديده نمي شود. كتابخانه بزرگي دارد كه از حيث تعداد كتب در دنيا منحصر به فرد است. اين شهر يكي از چهار شهر مهمي است كه به نوبت حكمرانان خراساني آن را مقر حكمراني خود قرار داده بودند.

از قرن دوازدهم به بعد نيشابور خسارات و صدمات زيادي ديد و تحولاتي در آن روي داد.

در سال 1153، تركان آن را غارت و خراب كردند و در سال 1220 در حمله مغول ها صدمات زيادي ديد.

در طي قرون دوازده تا پانزده بدبختي هاي زيادي را تحمل نمود  و مكرر گرفتار زلزله هاي بسيار شديدي شد و مجددا ويران گرديد. بعدها  هم متناوبا گرفتار حمله مغولان و تركان و تاتارها گرديد، بطوريكه در قرن هجدهم ويرانه اي بيش نبود. در سال  1747 به تصرف احمد خان ابدالي درآمد، خوشبختانه احمد به جاي اينكه مانند پيشينيان خود به خرابي آن بپردازد، به تعمير و آبادي آن همت گماشت و به قدري در ترقي آن كوشيد كه در سال 1796 به عظمت و شكوه ديدرين خود رسيد، بعد هم آقا محمد خان قاجار آن را تصرف نمود و از آن به بعد هميشه تيول درباريان ايرانيان بوده و هست.

اكنون شهرستان نيشابور داراي 20000 سكنه است و مركز زراعتي مهمي به شمار مي رود، در اراضي اطراف آن گندم و جو و پنبه و ارزن فرائان به عمل مي آيد. تاكستان هاي خوبي هم دارد كه انگور آن را تبديل به كشمش كرده  و بصورت مال التجاره به خارج صادر مي نمايند. اخيرا زارعين به كشت ترياك هم مشغول شده اند و اين عمل موجب كمبود  غله و حبوبات و ساير ارزاق اين ناحيه شده است. (ص661-663)

 

بهشت ايران و گوهر درخشان

 

كتاب مسافرت سه ماهه از خراسان تا بختياري

فره وشي مترجم كتاب سفرنامه از خراسان تا بختياري در باره ي هانري رنه دالماني پديد آور كتاب و چگونگي به نگارش درآمدن آن مي نويسد:

«مؤلف اين كتاب از اهالي فرانسه و هانري رنه دالماني (Henry-Rene D'Allemagne) نام داشته است. نامبرده عشق و علاقه خاصي به جمع آوري اشياء آنتيك ساخت خاورزمين مخصوصا صنايع دستي ايران داشته و علاوه بر اشيائي كه در اروپا خريده است در مسافرت هاي خود به كشورهاي تركستان و ايران نيز آنچه توانسته از كارهاي دستي و مصنوعات نفيس قديمي و قالي و قاليچه و منسوجات زربفت و اشياء فلزي بدست اورده و با خود به فرانسه برده است و ...».

سفر اول و دوم هانري رنه دالماني (اغلب نواحي شمال شرقي ايران) در سال هاي 1898 و 1899 اتفاق افتاده است. اما در سفر سوم كه در سال 1907 صورت مي گيرد «براي اينكه دست آويزي هم داشته باشد از وزارت فرهنگ فرانسه مأموريت مي گيرد كه راجع به ابنيه و آثار باستاني ايران تحقيقاتي بكند و نتيجه عمليات خود را در موقع بازگشت به آن وزارت خانه گزارش دهد».

هانري كه عاشق بدست آوردن اشياء عتيقه است در عشق آباد با رفيق قديمي خود مسيو سزاري ملاقات مي كند. مسيو سزاري به او خاطرنشان مي كند كه « من مي دانم كه شما عشق و علاقه خاصي به اشياء آنتيك داريد و براي بدست آوردن مطلوب خود به ايران آمده ايد ولي بايد بدانيد كه آنچه اشياء آنتيك، نفيس و گرانبها در ايران يافت مي شده همه را يهوديان و ارمنيان مدت مديدي است كه بتدريج به اروپا برده و در آنجا به فروش رسانيده اند و ديگر چيزي كه به زحمت بردنش بيارزد در ايران يافت نمي شود» و به وي مي گويد « اگر مي خواهيد كار عمده اي انجام دهيد و ارمغان خوبي با خود به اروپا ببريد بهتر آن است كه در اوضاع زندگاني ايرانيان و طرز حكومت استبدادي آنان و تجارت و فلاحت و آداب و رسوم و اخلاق و مذهب ايران تحقيقات كاملي بكنيد و نتيجه تحقيقات خود را بصورت كتابي طبع و در دسترس اروپائيان بگذاريد ... البته چنين كتابي براي اروپائيان، مخصوصا فرانسويان كنجكاو  بسي بهتر و سودمند تر از هر نوع اشياء صنعتي قديمي است». هانري «هم به نصايح عاقلانه ي رفيق خود عمل مي كند و به كمك رفيق سفر خود ژان ونشن (Jean Vinchon) كه مرد اديبي بوده، آنچه در طي مسافرت سه ماهه خود از خراسان تا بختياري مشاهده مي نمايد و يا از كساني مي شنود، همه را يادداشت مي كند و مخصوصا از اروپائياني كه سالها در ايران مأموريت داشته و با او ضاع اين كشور آشنا بوده اند يادداشت ها و عكس هايي مي گيرد و پس از مراجعت به پاريس اين مجموعه را بصورت چهار مجلد كتاب مصور تحت عنوان «مسافرت سه ماهه از خراسان تا بختياري» به طبع مي رساند».

هانري در جلد اول و دوم كتاب خود به تشريح طرز حكومت استبدادي سلسله قاجار، اوضاع اداري، نظام و تجارت و فلاحت، طرز زندگي ايرانيان و در جلد سوم و چهارم به شرح مسافرت خود پرداخته و در ضمن طرز زندگاني ايل بختياري را بطور مشروح به تحريردر آورده است.

 

منبع:

رنه دالماني، هانري. «سفرنامه از خراسان تا بختياري»، ترجمه فره وشي (مترجم همايون سابق)، تهران: مؤسسه مطبوعاتي اميركبير، 1335. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 12:38  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

گنزالو كلاويخو سفير دربار اسپانيا است كه در راستاي ماموريتي از شمال غربي ايران تا اقصاي شمال شرقي را پيموده است. سفرنامه ي كلاويخو از اين لحاظ داراي اهميت است كه از دوران قبل از حكومت صفويه در ايران، به جز چند سفرنامه ي معدود از كلاويخو و ماركوپولو و چند بازرگان ديگر، سفرنامه ي ديگري بر جاي نمانده است.

(Clavijo: Embassy to Tamerlane 1403-1406)

 

 

از نوشته هاي كلاويخو چنان بر مي آيد كه در اواخر ژوئيه 1404ميلادي از نيشابور