امیر حسنک وزیر
حسن بن محمد میکال نیشابوری
سیاستمدار کاردان ایرانی در سده پنجم هجری
وزیر محمود و مسعود غزنوی
Amir Hassanak –e Vazir
Hassan ibn-e Mohammad –e Mikāl –e Neyshāburi
(
حسن بن محمد میکال ملقب به «سیدالکفاة» و معروف به «امیر حسنک میکال نیشابوری»، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی و نخستین وزیر مسعود غزنوی است که در پی دسیسهچینی و سیاستبافی یکی از درباریان به نام بوسهل زوزنی، و به اتهام ایراندوستی و داشتن اعتقادات شیعی، به دستور مسعود غزنوی، سنگسار گردیده و پیکر وی را به مدت هفت سال بر دار نهادند. رویداد صحنهسازی سیاسی و اقدام به قتل این وزیر ایراندوست و ارداتمند خاندان علی علیهالسلام، یکی از غمانگیزترین و تاسفبارترین پردههای تاریخ ماست که به دست تاریخنگار بزرگ خراسان، ابوالفضل بیهقی، به خوبی و شایستگی نمایانده شده است. به گفتهی پژوهشگر تاریخ ایران –عبدالرفیع حقیقت- کیفیت این واقعهی تأسفآور و جریان قتل این رادمرد میهنپرست و علاقمند به آداب و رسوم و سنن کهن ملی ایران را بهتر است از قلم ابوالفضل بیهق- مورخ دقیق و معروف ایرانی- بخوانیم، زیرا همان طور که دکتر باستانی پاریزی نیز اذعان نموده است این واقعه تأثرانگیز مانند یک تابلو نقاشی بسیار چشمگیر و روشن ولی حزنآور در تاریخ بیهقی ترسیم شده است. و اینک داستان زندگی امیر حسنک وزیر ...
ببرید سرش را که سران سر بود
آرایش دهــــر و ملک را افسر بود
گر قرمطی و جهـــود گر کافر بود
از تخت بـدار برشـــــدن منکر بود
- امیر حسنک میکال نیشابوری:
«حسن بن محمد میکال ملقب به سید الکفاة و معروف به امیر حسنک میکال نیشابوری، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی است. حسنک در ایام جوانی در ملازمت محمود به سر می برد و در سفر و حضر همیشه با او بود، هنگامی که محمود به سلطنت رسید، ریاست شهر نیشابور را به او داد. در اثر ابراز لیاقت و کاردانی، حسنک مورد توجه و محبت سلطان محمود واقع شد و در نتیجه کار دیوان غزنه به وی تفویض گردید. [و سلطان محمود] .... پس از عزل احمد بن حسن میمندی او را به وزارت خود برگزید. شاعران دربار سلطان محمود پس از انتصاب حسنک به مقام وزارت، وی را مدح گفتهاند، از جمله فرخی را در مدیح او قصاید غرّاست:
خواجـــــه بزرگ ابوعلی آن بی بهــــانه جود خواجـــــه بزرگ ابوعلــی آن بی بهــــانه راد
دستور شهریــــــــــــــــــــار که اندر سپاه او صد شاه و خسرو است چو کسری و کیقباد
***
خواجـــــه بزرگ بو علـــــی آن سیــــد کفات خواجــــه بزرگ بوعلــــی آن مفخــــــــر گهر
او از میــــان گوهــــــر خویش آمــــــده بزرگ و انـــــــدر خــــور بزرگــــــی آموخــــــته هنر
***
خواجــــه سیـــــد وزیر شـــــاه ایران بوعلی قبله ی احــــــــرار و پشت لشکـر و روی گهر
تیغ را میــــــر جلیـل و خامه را میــــــر بزرگ یافته میـــــراث میــــــــری و بزرگـــــی از پدر»
- وزارت سلطان محمود:
«نوشتهاند که پس از عزل احمد بن حسن میمندی، محمود به مقربین دربار گفت: کسانی را که شایستگی مقام وزارت دارند نام نویسند و به وی عرضه نمایند، تا یکی را از آن میان بدین شغل برگزینند. ارکان دولت، نام ابوالقاسم عارض و ابوالحسین عقیلی و احمدبن عبدالصمد و حسنک میکال را نوشته، نزد وی فرستادند. سلطان محمود گفت: اگر منصب وزارت، ابوالقاسم را دهیم شغل عرض مهمل ماند، و ابوالحسین عقیلی، روستایی طبع است و وزارت را نشاید، و احمدبن عبدالصمد درخور این منصب است، لکن مهمات خوارزم در عهدهی اوست. اما حسنک، به علو نسب و کمال حسب و وقوف بر دقایق امور بر همه فائق است و تنها عیب او جوانی و حداثت سن است. اُمرا از سخنان سلطان دانستند که میل وی متوجه حسنک میباشد، پس به اتفاق و یکزبان گفتند: که از او (حسنک) شایستهتری ندانند، و سلطان محمود، آن منصب عالی را به وی تفویض داشت و حسنک تا مرگ سلطان محمود در این مقام باقی بود. در زمان فرمانروایی محمد –فرزند سلطان محمود- نیز در این سمت اشتغال داشت و از محمد در مقابل مسعود فرزند دیگر سلطان حمایت میکرد. گویند در سخنان خویش بدان وقت که مسعود به عراق بود تعادل نگه نمیداشت، چنانکه وقتی در دیوان، در حضور جمعی گفته بود: اگر مسعود پادشاه شود، حسنک را بر دار باید کشید».(1)
- خلعت فاطمی و رنجش خلیفه ی عباسی:
«به طوری که از مفاد تاریخ این دوره مستفاد میگردد، پس از دستگیری و عزل و حبس محمد –پسر سلطان محمود- در غزنه، و ورود مسعود غزنوی به پایتخت غزنویان و استقرار بر سریر سلطنت، دنبال بهانهای میگشت تا حسنک وزیر را که یکی از روشنفکران و ایران دوستان اصیل به شمار میرفت، از میان بردارد. البته یکی از دلایل نکبت کار حسنک وزیر طبق نوشتهی بیهقی(2) این بود که: «به روزگار جوانی ناکردنیها کرده بود و زبان نگاه نداشته و این سلطان بزرگ محتشم (مسعود) را خیر خیر بیازرده» ولی تردیدی نیست که عامل مهمتر یعنی دخالت مرکز فساد آن دوران (بغداد) و صفآرایی مخفیانه روشنفکران ایرانی تحت عنوان باطنیان، در مقابل سنیان متعصب طرفدار عرب، در سرنوشت او مؤثر افتاده است. به طوری که ابوالفضل بیهقی نوشته است. در زمان سلطان محمود، هنگامی که حسنک مقام وزارت داشت سالی به سفر حج رفت، در موقع برگشت به جای این که از طریق بغداد مراجعت کند، از شام به غزنین بازگشت، و بهانهاش این بود که راه بادیه، خشک و بیآب است و حجاج تلف میشوند. بر حسب اتفاق، پس از رسیدن به شام و موصل، سفیری از جانب خلیفهی فاطمی مصر ... به حسنک وارد شد و خلعت و هدایای بسیاری به او داد که به سلطان محمود برساند. در ضمن خود حسنک را نیز خلعتی فاخر پوشاندند و بسیار تکریم و اعزاز کردند. این اشتباه بزرگتر بود ولی حسنک تقصیری نداشت، زیرا هدیه به نام شاه یعنی سلطان محمود در نظر گرفته شده بود و او نمیتوانست آن را قبول نکند.(3) خلیفهی بغداد از اینکه حسنک وزیر از موصل راه گردانده و به سراغ او نیامده بود، سخت رنجید و نامهای به سلطان محمود در این مورد نوشت و بالاخره کار بدانجا رسید که خلعت حسنک و همهی هدایا و تُحف را که از مصر رسیده بود با رسولی به بغداد فرستادند و همهی آنها را در بغداد سوزاندند، لیکن برخی نوشتهاند که این اشیاء را در چاربازار غزنین بسوختند.(4)
به همین جهت سیاست دستگاه خلافت عباسیان در کمین حسنک بود ...».
- اتهام ایران دوستی و اعتقاد به تشیع:
« تردیدی نیست که وی ]حسنک وزیر[ یکی از وطنپرستان پُرشور و از اعضاء فعال سازمان باطنیان در ایران به شمار میرفت. به هر حال، حسنک وزیر، سرانجام گرفتار سیاست مکارانهی دولت عباسیان گردید و به اتهام قرمطی بودن دستگیر و زندانی شد، این موضوع، حائز کمال اهمیت است که قبلاً در زمان سلطان محمود غزنوی نیز از طرف خلیفه عباسی، قرمطی بودن حسنک بازگو شده بود، ولی سلطان محمود با واکنش تند و صریحی این تهمت را رد کرده بود و آن گفتار چنین است: «بدین خلیفه خرف بباید نبشت که من از بهر عباسیان، انگشت در کردهام» و در همهی جهان، و قرمطی میجویم، و آنچه یافته آید و درست گردد. بردار میکشند. و اگر مرا درست شدی (ثابت شد) که حسنک قرمطی است، خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی! وی را من پروردهام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم».(5) با این ترتیب وطنپرستی حسنک و همبستگی وی به سازمان مخفی باطنیان در ایران حتمی و غیرقابل تردید میباشد، ولی فراست و کیاست حسنک از یک طرف، و درجهی نفوذ شخصی او در سلطان محمود از طرف دیگر، باعث شده بود که با در نظر گرفتن اختناق فکری در این دوره، از اتهام و تعقیب برای جرم غی قابل بخشش زمان خود یعنی باطنی یا قرمطی بودن که در حقیقت، جلوه و نشانهای از تعصب در ایران-دوستی و اعتقاد به تشیع بود، رهایی یابد».
- حجتی و عذری باید کشتن این مرد را:
«لیکن ... ]هنگامی[ که سلطان مسعود بر اریکهی فرمانروایی دولت غزنویان تکیه زده بود و شخصی به نام «بوسهل زوزنی» که از مخالفان سرسخت و جدی حسنک به شمار میرفت، به عنوان وزیر اعظم سلطان مسعود مصدر کار بود، اجرای سیاست خلیفهی عباسی بر ضد حسنک وزیر که از مدتها قبل مورد هدف و تعقیب فکری و سیاسی دولت عباسیان واقع شده بود، از هر موقع دیگر مناسبتر به نظر میرسید. سلطان مسعود به علت این که حسنک وزیر بعد از مرگ پدرش –سلطان محمود- با سلطنت وی در مقابل برادرش -محمد- مخالفت کرده بود، در پی بهانه و مستمسکی میگشت تا به همان علت، حسنک را از صحنهی سیاست خارج کند، به همین دلیل دستور تعقیب و دستگیری حسنک – وزیر مقتدر اواخر دوره ی محمودی- را صادر کرد. ابوالفضل بیهقی در این مورد مینویسد: «چون حسنک را از بست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض- چاکر خویش- سپرد، و رسید بدو از انواع استخفاف آنچه رسید، که چون بازجستی نبود. کار و حال او را انتقامها و تشفیها رفت. و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که گفتهاند: العفو عند القدرة. به کار تواند آورد».(6) و همچنین بیهقی نوشته است: «و معتمد عبدوس گفت، روزی پس از مرگ حسنک، از استادم شنودم که امیر بوسهل (زوزنی) را گفت، حجتی و عذری باید کشتن این مرد را. بو سهل گفت: حجت بزرگتر که مردی قرمطی است، و خلعت مصریان (خلیفه ی فاطمی) استد، تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود بازگرفت و اکنون پیوسته از این میگوید. و خداوند یاد دارد که به نیشابور رسول خلیفه آمد ولوا و خلعت آورد، و منشور و پیغام درین باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه درین باب نگاه باید داشت».(7)
به هر حال، مسعود غزنوی و وزیرش بوسهل زوزنی که هر دور از متعصبان سنی بودند، برای قانونی جلوه دادن قتل حسنک وزیر، دنبال فتوی و مدرکی میگشتند تا اینکه بوسهل زوزنی این مشکل را حل کرد و گفت: زمانی که نمایندهی خلیفهی عباسی به نیشابور آمده بود پیغام داده بود که: «حسنک قرمطی است وی را بردار باید کرد»(8) و سلطان مسعود نیز در گفت و شنود با خواجه احمد بن حسن میمندی اظهار داشت که: «ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست، خواجه اندرین چه میبیند و میگوید؟» بیهقی از قول عبدوس-نامی مینویسد: «خواجه احمد حسن میمندی دیری اندیشید و پس مرا گفت: بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغتها در خون او گرفته است».
- قباله نبشتن دارایی ها به نام مسعود:
بدین ترتیب برای نابودی کامل حسنک مقدماتی پیش بینی و طرح شد. ابتدا به منظور تصاحب اموال وی، صورتی از دارایی او را که قبلا تهیه شده بود آماده کردند، تا حسنک در ساعت و محل معینی در حضور بزرگان لشکری و کشوری، آنها را به دولت سلطان مسعود غزنوی مصالحه کند. در اجرای این منظور به طوری که بیهقی نوشته است: «روز سه شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست امیر خواجه را گفت به طارم باید نشست که حسنک را از آنجا خواهند آورد، با قضاة و مزکّیان تا آنچه خریده آمده است جمله به نام ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن». ابوالفضل بیهقی مینویسد(9): در آن روزی که مقرر شده بود حسنک وزیر، کلیهی اموال و دارایی خود را به سلطان مسعود مصالحه کند من (ابوالفضل بیهقی) و قومی بیرون طارم به دکانها نشسته بودیم. جملهی بزرگان لشکری و کشوری و اعیان و اشراف و دانشمندان و قضات در محل موردنظر گرد آمده و به انتظار ورود حسنک –آخرین وزیر مقتدر سلطان محمود غزنوی- نشسته بودند «حسنک پیدا آمد، بیبند. جبهیی داشت حبریرنگ با سیاه میزد. خلقگونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده، و موزهی میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده (بالیده) زیر دستار پوشیده کرده، اندکمایه پیدا میبود، و والی حرس با وی و علی رایض و بسیار پیاده از هر دستی، وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماند، پس بیرون آوردند و به حرس باز بردند و بر اثر وی قضاة و فقها بیرون آمدند این مقدار شنودم که دو تن با یکدیگر میگفتند که: «خواجه بوسهل را برین که آورد؟ که آب خویش ببرد» بر اثر خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و به خانهی خود بازشد و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم که چه رفت؟ گفت: که چون حسنک بیامد، خواجه (احمد بن حسن میمندی وزیر اعظم سلطان محمود غزنوی) برپای خاست، چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه برپای خواستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و بر خویشتن میژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی!» وی نيک از جاي بشد. و خواجه، امير حسنک را، هرچند خواست که پيش وي نشيند، نگذاشت و بر دست راست من (نصر خلف) نشست و بر دست راست خواجه ابوالقاسم و بونصر مشکان را بنشاند. هرچند ابوالقاسم کثير معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود، و بوسهل بر دست چپ خواجه، از اين نيز سختتر بتابيد. و خواجهی بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: «خواجه چون میباشد و روزگار چگونه میگذارد؟» گفت:«جای شکر است». خواجه گفت: «دل، شکسته نبايد داشت، که چنين حالها مردان را پيش آيد. فرمانبرداری بايد نمود به هرچه خداوند فرمايد، که تا جان در تن است اميد هزار راحت است و فرج است.» بوسهل را طاقت برسيد. گفت:«خداوند را کرا کند که با چنين سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان اميرالمؤمنين، چنين گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگريست. حسنک گفت: «سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانيان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسيده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند يا جز دار، که بزرگتر از حسين علی نيم. اين خواجه که مرا اين میگويد، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ايستاده است. اما حديث قرمطی به از اين بايد، که او را بازداشتند. بدين تهمت نه مرا. و اين معروف است. من چنين چيزها ندانم». بوسهل را صفرا بجنبيد و بانگ برداشت و فرادشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت: «اين مجلس سلطان را که اينجا نشستهايم هيچ حرمت نيست؟ ما کاري را گرد شدهايم، چون از اين فارغ شويم، اين مرد پنج شش ماه است تا در دست شماست، هرچه خواهی بکن». بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت. و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضياع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و يکيک ضياع را نام بر وی خواندند. و وي اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سيم که معين کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و ديگر قضات نيز عَلَيالرّسمِ في اَمثالِها».
- شهادت دلاورانه ی حسنک وزیر:
«صحنهسازیهایی که برای واجب شمردن قتل حسنک وزیر –این رادمرد غیرتمند و وطن پرست ایرانی- توسط سلطان مسعود غزنوی و وزیر خودخواه و بی انصافش -بوسهل زوزنی- تنظیم و به مرحلهی اجرا گزارده شده است، فوقالعاده حیرتانگیز و در عین حال تأسفآور است. راستی اختناق فکری در هر دوره و هر زمان به صورتهای مختلف اعمال شده و میشود و یا بهتر بگوییم، چنین به نظر میرسد که روشنفکران، همیشه مورد تعقیب و آزار بودهاند، ولی صحنهسازی و سیاستبافی، این واقعهی تأثرانگیز ملی از نظر ما ایرانیان که به طور روشن و آشکار میبینیم جمعی از بزرگان و متفکران این سرزمین را در ادوار مختلف تاریخ به جرم روشنفکری و میهنپرستی و اعتقاد به تشیع و حمایت از آل علی (علیه السلام) به قتل رسانیده و قساوت و بیرحمی خود را با ارایهی مدارک و شواهد غیرقابل قبول، به منظور حفظ و حمایت دین اسلام موجه جلوه دادهاند، بیش از حد معمول و متعارف، عبرتانگیز و تأثرآور خواهد بود. تردیدی نیست که سلطان مسعود ... و وزیر ابلهش بوسهل زوزنی را از عمال متعصب و سرسپردهی خلافت عباسیان یعنی مرکز فساد، و استعمار و استثمار آن دوران باید محسوب داشت، در غیر این صورت برای ابراز دشمنی فردی، قساوت و بیرحمی آن هم تا به این حد، ممکن و غیرقابل اجرا به نظر میرسد.
به هر حال صحنهسازی و موجه جلوه دادن قتل حسنک وزیر این طور در نظر گرفته شده بود که دو نفر چابک سوار که قبلا مخفیانه از طرف دستگاه حکومت سلطان مسعود غزنوی به صورت فرستادگان خلیفهی عباسی ملبس شده بودند، با نامهای دروغین، از طریق دروازهای که به سوی بغداد میرود وارد شوند و فرمان قتل حسنک وزیر (یا به قول آنان حسنک قرمطی) را به سلطان مسعود غزنوی ابلاغ و اجرای آن را خواستار شوند. نقش این صحنهی مزدورانه به همان صورتی که پیشبینی شده بود اجرا گردید، و سرانجام حسنک وزیر به موجب فرمان امیر المؤمنین یعنی پیشوای روحانی مسلمانان مستوجب لعن و طعن و کشتن تشخیص داده شد، و ساعت اجرای فرمان ارباب بزرگ نیز برقآسا تعیین و اعلام گردید. کیفیت این واقعهی تأسفآور و جریان قتل این رادمرد میهن پرست و علاقمند به آداب و رسوم و سنن کهن ملی ایران را بهتر است از قلم ابوالفضل بیهق- مورخ دقیق و معروف ایرانی- بخوانیم، زیرا همان طور که دکتر باستانی پاریزی نیز اذعان نموده است(10)، این واقعه تأثرانگیز مانند یک تابلو نقاشی بسیار چشمگیر و روشن ولی حزنآور در تاریخ بیهقی ترسیم شده است و آن چنین است:
«و آن روز و آن شب تدبيرِ بر دار کردنِ حسنک در پيش گرفتند. و دو مرد پيک راست کردند، با جامه ی پيکان که از بغداد آمدهاند و نامه ی خليفه آوردهاند که: حسنک قرمطي را بر دار بايد کرد و به سنگ ببايد کشت، تا بار ديگر بر رغم خلفا هيچکس خلعت مصری نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد.
چون کارها ساخته آمد، ديگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر ]سال 422 هجری[، امير مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سهروزه، با نديمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خليفه ی شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّي بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روي آنجا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزديک دار، و [بر] بالايي ايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنک را بيارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و ميان شارستان رسيد، ميکائيل بدانجا اسب بداشته بود، پذيره ی وي آمد. وي را مُواجر خواند و دشنامهاي زشت داد. حسنک در وي ننگريست و هيچ جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدين حرکت ناشيرين که کرد و از آن زشتها که بر زبان راند. و خواص مردم خود نتوان گفت که اين ميکائيل را چه گویند. و پس از حسنک، اين ميکائيل، که خواهر اياز را به زنی کرده بود، بسيار بلاها ديد و محنتها کشيد، و امروز برجاي است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است .... .
و حسنک را به پاي دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و دو پیک را ايستانيده بودند که: از بغداد آمدهاند. قرآنخوانان، قرآن ميخواندند. حسنک را فرمودند که: جامه بيرون کش! وي دست اندر زير کرد، و اِزاربند استوار کرد و پايچههاي اِزار را ببست، و جُبّه و پيراهن بکشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد، و دستها در هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار. و همه ی خلق به درد مي گريستند. خُودي، رويپوش آهني، آوردند، عمداً تنگ، چنانکه روي و سرش را نپوشيدي. و آواز دادند که «سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديک خليفه». و حسنک را همچنان میداشتند. و او لب میجنبانيد و چيزی ميخواند تا خُودي فراخ تر آوردند.
و در اين ميان احمدجامهدار بيامد سوار، و روي به حسنک کرد و پيغامي گفت که: خداوند سلطان می گويد: «اين آرزوي تست که خواسته بودي» و گفته که: «چون پادشاه شوي ما را بر دار کن». ما بر تو رحمت خواستيم کرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است که تو قرمطي شدهاي و به فرمان او بر دار ميکنند».
حسنک البته هيچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را که: بدو! دم نزد و از ايشان نينديشيد. هرکس گفتند:«شرم نداريد، مرد را که ميبکُشيد، بدو به دار برید؟» و خواست که شوري بزرگ به پاي شود. سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مرکبي که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهيد!» هيچکس دست به سنگ نميکرد، و همه زار زار ميگريستند، خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه ]خفه[ کرده.
اين است حسنک و روزگارش ... چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر».(11)
- جایگاه اعدام حسنک وزیر:
«برخی از مورخان به استناد نوشته ی ابوالفضل بیهقی که نوشته است: موقع سنگسار او «همه زار زار ميگريستند، خاصّه نشابوريان ... و گفتارش، رحمهاللهِ عليه، اين بود که گفتي:«مرا دعای نيشابوريان بسازد. و نساخت» جایگاه اعدام حسنک وزیر را شهر نیشابور ثبت کردهاند(12)، در صورتی که این واقعه ی تأثر انگیز در بلخ اتفاق افتاده، زیرا .... بیهقی در چند جای کتاب خود به صراحت بیان داشته است که: « ... حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رايض، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آنچه رسيد... و چون امير مسعود، از هرات قصد بلخ کرد، علي رايض حسنک را به بند میبرد و اسخفاف میکرد ... ]و بوسهل[ به بلخ در ايستاد و در امير دميد که ناچار حسنک را بر دار بايد کرد ... فرمود، داری زدن بر کران مصلی بلخ فرود شارستان» بدین ترتیب مسلم می شود که جایگاه اعدام این قهرمان نام آور ملی ایران در بلخ بوده است».
- هفت سال بر دار:
«خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی-مورخ دقیق قرن پنجم هجری- پس از بیان واقعه ای از رزالت و بی حرمتی بوسهل زوزنی، مبنی بر اوردن سر حسنک در طبقی به مجلس باده گساری و نشان دادن آن سر به جمع یاران و دوستان خود، که ذکر آن موجب ملال خاطر می شود، می نویسد(13): «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پای هايش همه فروتراشيد و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنيدم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگريست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گريستند. پس گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان». و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود» و یکی از شعرای نشابور، این مرثیه بگفت اندر مرگ وی و بدین جای یاد کرده شد:
ببرید سرش را که سران سر بود آرایش دهـــــرو ملک را افسر بود
گر قرمطی و جهـــود گر کافر بود از تخت بـدار برشـــــدن منکر بود»
منوچهری دامغانی- شاعر قرن پنجم هجری- در تشبیهی واقعه ی قتل (اعدام) حسنک وزیر را چنین بیان داشته است:
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر ماننده ی مخالف بوســـهل زوزنی
و بدین ترتیب نام حسنک میکال-وطن پرست نام آور ایران- در قرن پنجم هجری، در ردیف شهیدان ملی این مرز و بوم ثبت و ظبط و جاویدان گردید».
- دکتر عبدالرفیع حقیقت، پدیدآور «تاریخ نهضتهای ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان»:
دکتر عبدالرفیع حقیقت ]رفیع[ (1313، سمنان - ) نویسنده، محقق و تاریخ نگار، دارای مدرک دکترای تاریخ از دانشگاه تهران. وی صاحب بیش از 85 اثر تالیفی است که از جملهی آنها میتوان به دو دیوان شعر به نامهای «ترانههای رفیع» و «ارغنون حقیقت»، در کنار آثار تاریخی از قبیل «قهرمانان ملی ایران»، «تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی»، «تاریخ نهضتهای ملی»، «پانصد سال حکومت اشکانیان»، «حکومت جهانی از کورش تا آریابرزن» و «مولانا از بلخ تا قونیه» اشاره کرد. کتاب «تاریخ نهضتهای ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان» از آثار تاریخی رفیع که در سرگذشت حسنک وزیر در این نوشتار مورد استفاده قرار گرفته است، در اسفند ماه سال 1354، توسط انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی در دو هزار نسخه منتشر شده. سرگذشت حسنک وزیر در بخش هفتم کتاب –بخش «ظهور و تاسیس دولت غزنویان»- آمده و زیربخشهای «حسنک وزیر»، «تعقیب حسنک وزیر و مصادره اموال او»، «شهادت دلاورانه حسنک وزیر»، «جایگاه اعدام حسنک وزیر» و «هفت سال بر دار» را به خود اختصاص داده و صفحات 253 تا 265 کتاب «تاریخ نهضت های ملی ایران» را در بر میگیرد.
- پانوشتها:
1. دستورالوزراء، تالیف خوند میر به تصحیح شادروان سعید نفیسی، ص 143، و آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، چاپ دانشگاه تهران، ص 192
2. تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد، ص 64.
3. آسیای هفت سنگ، تالیف دکتر باستانی پاریزی، ص290.
4. آثارالوزراء تألیف سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی، به تصحیح میر جلال الدین حسینی ارموی، ص 187.
5. تاریخ بیهقی، ص 227.
6. تاریخ بیهقی، ص 223.
7. همان، ص 224.
8. همان، ص 225.
9. همان، 229 به بعد
10. آسیای هفت سنگ، ص293.
11. تاریخ بیهقی، ص 232-234.
12. نسائم الاسحار، به تصحیح محدث ارموی، ص 44. و آثار الاوزراء، ص 192. و حبیب السیر، ج 2، ص 390.
13. تاریخ بیهقی، ص 235-236.
- منبع:
حقیقت، عبدالرّفیع، «تاریخ نهضت های ملی ایران: از سوک یعقوب لیث تا سقوط عباسیان»، تهران: انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی، 1354، صص 253-265. به کوشش ققنوس شرق، «....»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، بهمنماه 1385.