چند روزي در نيشابور بودم،
هنوز هم نسيم صبح زلف هاي ديار پير شعر و شعور را شانه مي زند.
هنوز هم مي توانستي گاهگاهي در كوچه پس كوچه هاي نيشابور زمزمه اي دور را بشنوي كه مي گويد؛
با پلخمون نگاهت، چغوك ديلمه زيي
بزونش بزونش كي ديلم مال تويه
امروز برگشتم، باز هم ترانه ي نيشابور در سرم افتاد، بايد خود را به نيشابور مي رساندم،
آمدم اينجا، گشتم و گشتم و به يك بهانه رسيدم تا ابرشهر باز هم چند جمله اي كوتاه از نيشابور بر كتاب بزرگ اينترنت بيافزايد؛
مجيد شفيعي در وبلاگ «بهارخواب»، شعري آورده است، من خواندم حس غريبي آمد سراغم، شايد با يك جمله، حسش كنيد ... از نيشابور ... ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم...
بخوانيد:
جغرافيا
جابلقا را كه از نقشه پاك كرديم
خوارزم را كه گريستيم
از نيشابور جز پوست مه
چيزي نبود
كه بنويسيمش
فيروزه اي بر انگشت نشانديم
شاهدي جز اشك
مه اي فيروزه رنگ
از نيشابور جز انگشتي كبود
بر نقشه نمانده بود
ازپوست جز تني پاك
از پا جز همه تاولهاي جابلقا
و ازجغرافيا
تنها همين باقي مانده بود