ابوالعباس محمد بن محمد ايرانشهري نيشابوري
نخستين فيلسوف ايراني پس از اسلام و بنيانگذار جريان فكري خردگرايي
نيمهي دوم قرن سوم هـ.ق، نیشابور
Abul Abbas, Mohammad Ibn-e Mohammad-e Iranshahri-ye Neyshaburi
(
ابوالعباس ايرانشهري نيشابوري
ابوالعباس محمد بن محمد ايرانشهري نيشابوري، پيشگام پيدايي فلسفهي ايراني- اسلامي و استاد اصحاب قدمت هيولي و پيشكسوت و آموزگار فرزانگاني چون زكرياي رازي، عيس وراق، و ابن راوندي است. ايرانشهري نيشابوري، از اهالي نيشابور قرن سوم هجري و «ايرانشهر» يكي از نامهاي تاريخي و قديم نيشابور است. ايرانشهري، در فلسفه و كلام، نجوم و علوم فلكي، قومشناسي و تاريخ اديان و اقوال ملل، دستي چيره داشته و در ثبت عقايد عامهي ايرانيان، بسيار كوشيده است. شوربختانه از وي، كتاب و اثري مستقل، به روزگار ما نرسيده اما ناصر خسرو قبادياني دو كتاب به نامهاي «جليل» و «اثير» را به او نسبت ميدهد. از بازبيني آثار ناصرخسرو قبادياني و ابوريحان بيروني چنين به دست ميآيد كه ميراث فكري و تفكر فلسفي ايرانشهري، انديشهها و نظريات وي در پارهاي از مسائل مربوط به الهيات و كلام و از جمله، مقولات هيولي و زمان و مكان و ماده و صُنع و اصل قدمت، داراي اهميتي ويژه و جايگاهي بلند است.
با تمامي تُنُكمايگي ما نسبت به زندگي و انديشهي ابوالعباس محمد بن محمد ايرانشهري نيشابوري و با انتباه به همان مدارك ناچيزي كه دربارهي او باقي مانده است؛ او به نحو عليالاطلاق، نخستين فيلسوف ايراني در قرون اوليهي غلبهي اسلام بر سرزمين ماست. با توجه به گرايش ايرانشهري به قدمت هيولي، از اين بابت نيز كه او بنيانگذار جريان فكرياي گرديد كه در تاريخ فلسفهي اسلامي به پيدايي همهي گونههاي خردگرايي انجاميد و از اين منظر، آموزگار باواسطه و بيواسطهي فرزانگاني چون محمدبن زكرياي رازي، عيسي ورّاق و ابن راوندي است، از جايگاه بلندي برخوردار است. ناصرخسرو كه يكي از دو مرجع اساسي و در عين حال، موثق، دربارهي ايرانشهري و اصحاب هيولي به طور كلي است در اين باره تصريح ميكند: «اصحاب هيولي، چون ايرانشهري و محمدبن زكرياي رازي و جزو ايشان گفتند كه هيولي، جوهري قديم است و محد بن ذكريا، پنج قديم ثابت كرده است يكي هيولي، دو ديگر زمان و سه ديگر مكان و چهارم نفس و پنجم باري سبحانه.(1)»
اقوال ناصرخسور، ابوريحان بيروني و ابوالمعالي محمد بن الحسيني العلوي -صاحب «بيان الاديان»- حاكي از اين واقعيت است كه ايرانشهري، به عنوان فيلسوفي جامعالاطراف به معني سنّتي كلمه، در فلسفه و كلام، نجوم و علوم فلكي، قومشناسي و تاريخ اديان و اقوال ملل، دستي چيره داشته است تا بدان حد كه آراي او به وجهي مثبت، از سوي دو فرزانهي ايراني، يعني ابوريحان بيروني و ناصرخسرو قبادياني، تلقي شده است. در حالي كه ابوريحان از او به عنوان: «تنها كسي كه در نقل اقوال و عقايد يهود و نصاري و حكايت آنچه در تورات و انجيل آمده است از راه راست منحرف نشده است و در ذكر مانويان، اخباري كه در كتابهاي ايشان راجع به پيروان اديان منقرض شده، يافته است به كمال و بيغرض و مرض سخن گفته است ياد ميكند(2)» ناصرخسرو نيز از او چون فرزانهاي كه: «هادي مردم به دين حق و شناخت توحيد است(3)» نام ميبرد. ابوريحان بيروني، صراحت و بيغرضي ايرانشهري را به اين خصيصهي او نسبت ميدهد كه او «به هيچ يك از اديان بستگي نداشت، بلكه منفرد بود به ديني كه خود او اختراع كرده بود و مردم را بدان دعوت مينمود.(4)»
در باب اينكه ماهيت ديني كه ايرانشهري، خود اختراع كرده بود و بدان دعوت ميكرده است چگونه بوده است، نه بيروني و نه ناصر خسرو، اشارهاي به عمل نميآورند. تنها مرجعي كه در اين باره به اجمال سخن ميگويد ابوالمعالي محمد بن الحسيني العلوي در اثر خود بيانالاديان است. وي در اين باره مينويسد: «اين مرد، محمد بن محمد الايرانشهري بود و دعوت نبوت كرد و در عجم چيزي جمع كرد به پارسي و گفت اين وحي است كه به من آمده است به جاي قرآن به زبان فرشتهاي كه نام او «هستي» ست، همچنان كه حضرت محمد، رسول عرب بود من رسول عجمم و به اين آيت حجت كرد كه قوله تعالي «و اسئل من ارسلنا» و گفت اين پيوسته بوده است و «سلمان من ارسلنا» يعني سلمان فارسي رسول بوده، حسد كردند و آن پيوستگي ببريدند و مذهب او (ايرانشهري) آن بود كه همهي شريعتها يكي بيش نيست و اين همه خلافها قوم و امّتان پيغمبر بيرون آورند به غرض خود. و چندين كتاب و رسالت به تازي و پارسي تصنيف كرد و بعضي مردم با او يار شدند و آخر هلاك شد.(5)»
با همهي اين احوال، آنچه كه به طور مشخص و به وجه بيواسطه از منابع موجود برميآيد و با توجه به رويت كسوف شمسي كه در 29 رمضان از سال 259 هجري، مطابق روز تير از ماه تير 242 يزدگري اتفاق افتاد و بيروني اين روايت را به ايرانشهري و در نيشابور نسبت داده است و تاييدي كه از اين مطلب توسط قطبالدين شيرازي در «اختيارات مظفري» به عمل آمده است، ميتوان يقين كرد كه ايرانشهري در نيمهي دوم قرن سوم هجري ميزيسته است. ناصر خسرو دو كتاب به نامهاي «جليل» (دليل) و «اثير» به او نسبت ميدهد و باقيد «جز آنها» معلوم ميشود كه ايرانشهري، آثار ديگري نيز داشته كه ناصرخسرو ميشناخته است. چنان مينمايد كه ساختار تفكر فلسفي و علمي و ديني ايرانشهري به مقدار معتنابهي از تفكر يوناني و خاصه ارسطو و مذاهب و فلسفههاي هندي، مانوي و تعاليم زرتشتي زرواني متاثر بوده است. توضيح او از پارهاي از تعاليم رسمي و عقايد عامهي زرتشتي كه ابوريحان نقل ميكند و ذكر اين قول كه ايرانشهري «گفته است كه خداوند در روز نوروز و مهرگان از نور و ظلمت پيمان گرفت(6)» به خوبي مؤيد اين نكته است.
قرائت تاويلي ايرانيان از رويدادها كه ايرانشهري ضمن نقل عقيدهاي، آن را تصريح ميكند و ابوريحان بيروني نيز در توضيح از آن مطالبي مينويسد نشان ميدهد كه ايرانشهري تا چه مايه در ثبت عقايد عامهي ايرانيان كوشيده است. به روايت از ابوريحان بيروني، ايرانشهري گفته است كه: «از علماي ارمنستان شنيدم كه ميگفتند چون بامداد روز روباه بيايد ابر كوه بزرگ در ميان زمين دروني و زمين بيروني قوچ سفيدي ديده شود كه در تمامي سال جز در چنين وقتي مشهود نميافتد، آن هم در همين روز و اهل آن ناحيه از آن دليلي بر تنگسالي و فراواني ميگيرند، بدين نحو كه اگر قوچ بانگ كند نشان فراخي سال است و اگر بانگ نكند دليل تنگي سال. عجم در بامداد روز روباه (مراد روز بهار جشن است در آذرماه كه ميگفتند در آن روز خراسانخره يعني روباههاي پرنده ظاهر شدند كه در عهد كيان نشانهي سعادت ايشان بود) نگه كردن به ابر ميمون ميدانستند و از پاكي يا تيرگي يا نازكي و يا انبوهي آن استدلال به خوشي يا زشتي يا فراواني يا خشكي سال مينمودند.(7)»
بيروني، ضمن اشاره به توضيح ايرانشهري دربارهي چگونگي رويت كسوف به اين عبارت كه: «جرم ماه وسط جرم خورشيد قرار گرفت و نو قطعهي باقيماندهي خورشيد كه منكسف بود در گرد آن مستدير گشت و از اينجا روشن شد كه قطر خورشيد در منظر ما نيز از اندازهي قطر ماه افزونتر است(8)» ايرانشهري را از تتبعكنندگان دقيق ميشناسد. بيروني ضمن نقل اقوال از ايرانشهري دربارهي ارباب ديانات از يهود و هند و مانويان و جز آنها و چنانكه گفتم، تأكيد بر دقت نظر او، در مقام ذكر قول او در باب شمنيه به اهمال او در بيان واقع تصريح ميكند و مينويسد: «اين مطلبي كه ميخواهم نقل كنم مربوط به عقايد شمنيان، مستقيماً از قول خودشان نيست بلكه به واسطهي ايرانشهري ست، هرچند گمان ميكنم اين منقولات از روي تتبع نيست و يا از قول كسي ست كه تتبع نداشته است.(9)»
بيروني در موضع ديگري، ابويحيي محمد بن شداد بن عيسي المسمي معروف به زرقان را كه ايرانشهري اطلاعات خود را دربارهي شمنيه را از كتاب او «ردّ علي القائلين بقدم الهيولي» نقل كرده است، مرجع نادرستي آن اطلاعات ميشناساند. آنچه در اين ميان شايان اهميت است اينكه بيروني بيروني به قيد عدم دقت و صحت اطلاعات از نقل اقوال ايرانشهري دربارهي شمنيه منصرف نشده و در دو موضع ديگر نيز به آنها اشاره ميكند. نخستين موضع به عقيدهي شمنيان دربارهي كوهي به نام «ميرو» مربوط ميشود كه بنا به قول ايرانشهري، شمنيها را عقيده بر آن بوده است كه: «كوه «ميرو» ميان چهار عالم است در جهات چهارگانه. پايهي آن مربع است و بالاي آن گرد. طول آن هشتاد هزار «جوژن» است و يك نيمهي آن به آسمان بررفته و نيمهي ديگرش به زمين فرو رفته است و جانب جنوبي آن كه به سمت عالم ماست از ياقوت آسماني گون است و اين است سبب سبزي آسمان كه به نظر ما ميآيد و باقي اطراف آن از ياقوت سرخ و زرد و سفيد است.(10)» بيروني در موضع ديگري، قولي ديگر دربارهي شمنيها را بنا به روايت ايرانشهري و باز هم دربارهي كوه مير ميآورد. آن روايت چنين است كه: «در اطراف اين كوه، چهار دنياست كه به نوبت آبادي و خرابي به آنها روي ميآورد. خرابي آنها به سبب استيلاي آتش است بر هر يك از آنها در موقع طلوع آفتابي پس از آفتابي تا هفت بار كه هر بار آب چشمهها خنك ميشود و آتش افروخته راه به درون آن مييابد. و آباد گشتن هر يك به علت بيرون رفتن خورشيد است از آن و داخل شدن به عالم ديگر و بعد از آن كه آفتاب خارج شد بادي نيرومند در آن دنيا ميوزد و ابرها را با خود ميبرد و باران ميبارد تا دريايي گردد و از كف آن صدفي متولد شود كه ارواح بدان بپيوندند و پس از فرو رفتن آب از آن انسان به وجود آيد و كساني از ايشان هستند كه گمان ميكنند در اين عالم انساني از دنياي ديگر فرو ميافتد و از تنهايي خود دچار وحشت ميشود و از انديشهي او زوجي براي وي به وجود ميآيد و نسل از آن دو آغاز ميگردد.(11)»
در مجموع ميراث فكري مجمل و پراكندهي ايرانشهري، تفكر فلسفي عموماً و رأي او در پارهاي از مسائل مربوط به الهيات و كلام و از جمله مقولات هيولي و زمان و مكان و ماده و صُنع و اصل قدمت، واجد اهميتي بيشتر است. چنانكه پيشتر اشاره كردم، ايرانشهري را استاد اصحاب قدمت هيولي نوشتهاند. بدواً ذكر اين نكته ضروري است كه اصحاب هيولي به آن كساني اطلاق ميشده است كه عقيده به قِدَم عالم داشتهاند. ناصر خسرو ميان «دهريان» و «اصحاب هيولي» فرق قائل شده به اين كه فرقهي اول، ابداع و خلق را منكرند و گويند عالم مصنوع نيست بلكه قديم است. ولي فرقهي دوم گويند هيولي يعني مادهي نخستين عالم، قديم است و وصورتش مبدع و به همين اعتبار است كه او، ايرانشهري را كه گفته است هيولي، جوهري قديم است از صحابهي هيولي به شمار آورده است. حتي اگر تنها با توجه به همين مقوله، دربارهي ايرانشهري به قضاوت مبادرت ورزيم با قطع و يقين ميتوان او را در رديف دانشمندان همزمان خود كه به تاليف كتاب در موضوع «مقالات» پرداختهاند، درآورد و شايد ارزش و اعتبار علمي او بيش از زرقان و ابوعيسي ورّاق و حسن بن موسي نوبختي و ابوالقاسم كعبي بوده است(12).
ايرانشهري، هيوليگرايي خود را ضمن پاسخ به چگونگي استقلال وجودي و عدم وابستگي سه اصلي يعني ماده، مكان و زمان به خداوند تصريح ميكند و آنچه در اين باره بيان ميكند به راستي درخشان است هر چند بنا به توضيح پينس (Pines) كميابي اطلاعات دربارهي تفصيل نظر ايرانشهري، امكان هر نوع تفسيري را دشوار ميسازد. او در توضيح مجمل از مسألهي قدمت، سه اصلِ پيشگفته بر آن است كه: «زمان و دهر و مدت، نامهايي است كه معني آن از يك جوهر است و زمان، دليل علم خداي است چنانكه مكان، دليل قدرت خداي است و حركت، دليل فعل خداي است و جسم، دليل قوت خداي است و هر يك از اين چهار، بينهايت و قديم است.(13)»
چنانكه ناگفته روشن است در آنچه نقل شد «جسم» تا حدود زيادي با «ماده» معادل گرفته شده است و به هر حال آموزهي وجود بالفعل ماده تا حد زيادي تمايز بين «جسم» و «ماده» را منتفي ميسازد. علاوه بر اين قول ايرانشهري در قدمت زمان به خوبي يادآور نظر زرتشتيگري زرواني ست آنجا كه تصريح ميشود: «زروان بيكران، عاري از پيري و مرگ و درد و تباهي و فساد و آفت است و تا ابد هيچ كس نميتواند او را بستاند.(14)» و «سپهر را از زمان آفريد كه تن زروان درنگ خداي (قديم) است.(15)»
ايرانشهري، ضمن بيان ديگري، اطلاعات روشنتري دربارهي قدمت سه اصل زمان و مكان و ماده ارايه ميدهد و ميگويد: «مكان، قدرت ظاهري خداي است، قدرت خداي آن باشد كه مقدورات اندر او باشد و مقدورات اين اجسام مصور است كه اندر مكان است و چون اجسام مصوّر كه مقدورات است از مكان بيرون نيست، درست شد كه خلاء يعني مكان، مطلق قدرت خداي است، قدرتي ظاهري كه همهي مقدورات در اويند.(16)»
پينس به درستي توضيح ميدهد كه با توجه به مضمون قطعهي نقل شده به خوبي مياتوان سهم ايرانشهري را در ذكر نظريهي خود در باب صفات خداوند، يعني يكي از مسائل عمدهي الهيات و علم كلام اسلامي دريافت(17). طرفه آن كه ناصرخسرو نيز ضمن نقل كلام ايرانشهري تصريح ميكند كه ايرانشهري «مر معنيهاي فلسفي را به الفاظ ديني عبارت كرده است اندر كتاب «جليل» و كتاب «اثير» و جز آن، و مردم را به دين حق و شناخت توحيد بعث كرده است.(18)» گفتي ست كه همين خصوصيت سبب شده است تا ناصر خسرو، خلاف رويكرد خصمانهاي كه نسبت به زكرياي رازي اعمال كرده است، با ايرانشهري از درِ سازگاري و احترام برآيد و از او به عنوان حكيمي كه «محمد زكرياي رازي، قولهايش را به الفاظ زشت ملحدانه بازگفتهاست و معنيهاي استاد و مقدّم خويش را اندر اين معاني به عبارتهاي موحش و مستنكر بگزارده است(19)» ياد كند.
در اين فرصت، طرح اين پرسش ضروري ست كه با ابتناء بر تعبير ايرانشهري از سه اصل قديم و خاصه هيولي به عنوان صفات، رابطهي اين صفات الهي را با خداوند از يك سو و با جهان اشياء و مخلوق از سوي ديگر، چگونه ميتوان توجيه كرد؟ تنها مفرّ دريافت اين معني، عجالتاً اين است كه كلمهي «ظاهر» در عبارتي نظير «قدرت ظاهره» را متوجه نظريهي «تجلي» تلقي كنيم. طرف آنكه گرايش خداباورانهي ايرانشهري را قطعهاي از «زادالمسافرين» ناصر خسرو قبادياني تاييد ميكند كه در چهارچوب بياني منطقي بر سر اثبات هر دو مقولهي صنع و قدمت كوشيده است. بنا به روايت ناصر خسرو، ايرانشهري بر آن بود كه «ايزدتعالي هميشه صانع بود و وقتي نبود كه او را صنع نبود تا از حال بيصنعي به حال صنع آمد و حالش بگشت و چون واجب است كه هميشه صانع بوَد، واجب آمد كه آنچه صنع بر او پديد آمد، قديم باشد و صنع بر او هيولي پديد آينده است. پس هيولي قديم است و هيولي دليل قدرت ظاهر خداي است و چون مر هيولي را از مكان چاره نيست و هيولي قديم است واجب آيد كه مكان قديم باشد(20).
محتواي اين قطعه و البته اقوال ديگر ايرانشهري، داير بر قدمت سه اصل، به خوبي يادآور آموزهي آفرينش در نحلهي زرواني زرتشتي است. زاداسپرم موبد بزرگ سيرجان كه «گزيده هاي» او نمونهي درخشاني از الهيات زرواني است كه زمان بيكرانه را بالاترين تجسم و اصلي مستقل از اهورامزدا ميشناخت، آموزهي زرواني آفرينش زروان يا زمان بيكرانه را اصلي قرار ميدهد كه از آن نور و ظلمت صادر ميشود. جز اين يسنا خود به طوري سنگين به تقديس زمان و مكان ميپردازد. علاوه بر آنچه گفتيم در آن آموزه، ماهيت الهي خود مركب از اهرمزد و فضا (مكان) و زمان است. اين عوامل به اضافهي دين جوهرههاي چهارگانهي خدا را ميسازند و از اين چهار به ويژه مكان و زمان، هميشه وجود داشتهاند(21). همهي اين موارد، مجالي براي شك باقي نميگذارد كه ايرانشهري، اگر چه از بابت قبول خدا و نظريهي صنع، ميتواند فيلسوفي خداباور تلقي شود، اما در باب اقوال او در باب قدمت مادهي اوليه عالم، زمان و مكان، مشمول گرايش زنديقي و دهري و لذا ماديگرايي فلسفي از نوع زروانيگري است. قطعي به نظر ميرسد كه به هنگام هجوم افكار هندي-يوناني به درون زرتشتيگري عهد ساساني، زروان تقريبا به عنوان زمان-مكان بيكرانه بايد به طوري گريزناپذير با مفاهيم مجردتري از زمان-مكان بيكرانه به عنوان مادهي نخستين و منبع نهايي تمام چيزها يكي شده باشد و اين همان تفكري است كه ايرانيان از هند و به خصوص نحلههاي ماترياليستي چارواكه و لوكا ياتا اخذ كردند و آن را با مفاهيم كليدي ارسطويي، پيرامون ماده و صورت درهم آميختند و قرن سوم هجري دوران تأثير و تأثر از آن قرار گرفت(22).
آنچه كه در هر پيگشت و تفسير دربارهي آراء ايرانشهري به ويژه در زمينهي قدمت هيولي و مقولات زمان و مكان ماده، نبايد از نظر دور داشت، جدايي تلقي او با رويكرد زكرياي رازي در همين موارد است. چنين بذل توجهي، به ويژه از آنجا كه زكرياي رازي را شاگرد و ادامه دهندهي فلسفهي ايرانشهري نوشتهاند از اهميت خاصي برخوردار است(23).
پيشتر به اشاره گفتيم كه ايرانشهري، چهار اصل قديم را چون صفات خداوند تلقي ميكند. اين قول به همهي دشواريهايش از قابليت سازگاري با اين حكم اسلامي كه خدا علت صرف همهي آن چيزهايي ست كه موجودند، برخوردار است و اين در حالي است كه رأي رازي در اين باب، تا حد زيادي افراطي ست. از لحاظ رازي، ايجاد جهان و تحولش به انهدام نهايي، نتيجهي يك نمايش كيهاني ست: نمايشي كه ضمن آن، پنج اصل متقابلا مستقل، يعني آفريننده، نفس، ماده، زمان و مكان، هريك به مثابهي عوامل خاص خود عمل ميكنند. به اين اعتبار، به روشني ميتوان تفاوت نظر او را با ايرانشهري ترسيم كرد. ايرانشهري و زكرياي رازي، هر دو، هيولي را جوهري قديم ميخواندهاند. ليكن ايرانشهري، قدم هيولي را منافي با ابداع نميشمرده است و تنها آن را با قدم صانع و قدم مكان، ملازم ميدانسته است. اما رازي، قول به قدم هيولي را مستلزم قول به نفي ابداع كه لازمهي خلق از عدم باشد تلقي كرده است. علاوه بر اين، او در وقل به قدماي خمسه، هرچند به وجود صانع، اقرار ميكند، معالوصف رأي او در فلسفه، يك تفسير مادي صرف است كه مخصوصاً اسمعيليه از جمله ناصر خسرو و ابوحاتم رازي آن را به شدت نقد و نقض كردهاند.
تفاوت رأي ايرانشهري و زكرياي رازي، دربارهي قدمت ماده نيز از موارد مهم قابل اشاره است. در حالي كه استدلال ايرانشهري بر قدمت عمل آفرينندگي خداوند مبتني است كه متضمن قدمت وجود همهي آنچه موجود و از آن جمله، ماده است، صورتبندي رازي از مسأله، نه تنها به آموزهي آفرينش عالم در زمان متناقض نيست، بلكه چنين آموزهاي را تاييد نيز ميكند. بحث تفصيلي، دربارهي انديشه و فلسفهي ايرانشهري، تا زماني كه منابع جديدي كشف و بازيافته نشده، ناممكن است. معالوصف همين اطلاعات مجمل نيز اين امكان را فراهم ميآورد كه نام او در سرفصل هر تاريخ فلسفهي ايراني – اسلامي قرار گيرد.
پانويسها:
1. ناصر خسرو، «زادالمسافرين»، چاپ و تصحيح محمد بذل الرحمن، انتشارات كاوياني برلين، و كتابفروشي محمودي تهران، ص 37.
2. ابوريحان بيروني، «تحقيق ماللهند»، چاپ حيدرآباد، ص 4.
3. ناصرخسرو، همان، ص 97.
4. ابوريحان بيروني، همان، ص 4.
5. ابوالمعالي محمد بن الحسيني العلوي، «بيان الاديان»، چاپ هاشم رضي، ص 67.
6. ابوريحان بيروني، «آثار الباقيه»، ترجمه اكبر داناسرشت، چاپ ابن سينا، ص 222.
7. ديده شود : ابوريحان بيروني، «آثارالباقيه»، ص 222؛ قانون مسعودي از همو، ج 1، ص 264؛ مجتبي مينوي، «نقد حال»، چاپ خوارزمي، ص 34.
8. ابوريحان بيروني، «قانون مسعودي»، ج 2، ص 632؛ علي اصغر حلبي، «تاريخ فلسفه در اسلام و جهان اسلامي»، انتشارات اساطير، ص 137.
9. بيروني، «تحقيق ماللهند»، ص 206.
10. بيروني، همان، ص 206.
11. بيروني، همان، ص 276؛ مجتبي مينوي، «نقد حال»، چاپ خوارزمي، ص 33-34.
12. محقق، مهدي، «فيلسوف ري»، نشر ني، ص 18/79.
13. ناصر خسرو، «زادالمسافرين»، ص 110.
14. «مينوي خرد»، ترجمه احمد تفضلي، انتشارات طوس، ص 22.
15. فرنبغ دادگي، «بندهش»، مهرداد بهار، چاپ طوس، ص 23.
16. ناصر خسرو، «زادالمسافرين»، ص 98.
17. Shlomo Pines, "Studies in Islamic Atomism", Magnes Press, The
18. ناصر خسرو، «زادالمسافرين»، ص 98.
19. ناصر خسرو، همان، ص 98.
20. ناصر خسرو، همان، ص 102.
21. براي اطلاعات تفصيلي درباره الهيات زرتشتيگري زرواني ديده شود: آر. سي. زنز، «طلوع و غروب زردشتيگري»، ترجمه تيمور قادري، انتشارات فكر روز.
22. آر. سي. زنز، به تفصيل درباره ماترياليسم و زندقه زروانيگري در دو اثر مهم خود بحث كرده است، ديده شود: «طلوع و غروب زردشتيگري» و «زروان: معماي زرتشتي»، ترجمه دكتر تميور قادري.
23. درباره معلمين رازي، لازم به توضيح است كه علي بن ربن الطبري را معلم او در طب نوشتهاند كه استاد فقيد دكتر ذبيح الله صفا، به دلايلي آن را نادرست ميداند. ابن النديم گفته است مردي معروف به البلخي كه در بلاد مختلف ميگشت، استاد رازي در فلسفه بوده و مدعي است كه كتبي را در علوم مختلف به خط او ديده است و در عهد او، آثار بلخي در خراسان، شدت فراوان داشته است. ناصر خسرو سمت استادي رازي را در فلسفه، به ايرانشهري داده است. كساني نيز البلخي را همان ايرانشهري نوشتهاند كه دكتر مهدي محقق، ضمن توضيحاتي آن را نادرست تلقي كردهاند. ديده شود: ذبيحالله صفا، «تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي»، ص 166؛ دكتر مهدي محقق، «بيست گفتار»، ص 325.
- منبع:
· حميد، حميد، «كوششي در بازسازي انديشه ابوالعباس ايرانشهري»، مجله ايرانشناسي، ش 48، زمستان 1379، ص 835-843. به کوشش ققنوس شرق، «ابوالعباس ايرانشهري نيشابوري؛ نخستين فيلسوف ايراني پس از اسلام و بنيانگذار جريان فكري خردگرايي»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، فروردین 1390.