:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 

خیام؛ پرسشگر بزرگ هستی و نیستی

در نگاهی، خیام را در شمار فیلسوفان تردیدنگر و بدبین جهان آورده‌اند که این برداشت، از درونمایه‌های رباعیات حکیم نیشابور، بر دست آمده، اما با ژرف‌نگری در اندیشه‌ی خیامی، می‌توان به این معنی نیز رهنمون گشت که نقاط پیوند و جدایی‌ای میان این اندیشه و دیگر اندیشه‌های فلسفی تردید و بدبینی وجود دارد که بررسی مقایسه‌ای آن، در شناخت گوشه‌ای از زوایای اندیشه‌ی خیامی، راهگشا خواهد بود. این نوشتار به بررسی و مقایسه‌ی اندیشه‌ی خیامی و برخی از فیلسوفان هندی -که سرآمد و سرشناس آنان «بودا» است-، می‌پردازد و در پایان، خیام را، فیلسوفی می‌داند که آفریده‌های فلسفی، مذهبی ما هرگز به حیرتش نمی‌آورد، همه را قصه می‌انگارد و درمیان قیل‌ و قال حکما، صدای منادی مرگ را که در کمین است به گوش می‌رساند: ای بیخبران! راه نه آنست و نه این.

 

 

سیمای راستین خیّام (3)؛ خیّام و  برخی از فیسوفان هند

فردین شیروانی، حسن شایگان

 

اگر تمامی فیلسوفان بدبین جهان را از ظلمت‌کده‌ی تاریخ،‌بیرون آوریم؛ سه تن از آنان، بدبین‌تر می‌نمایند: بودا از بنارس، ابوالعلاء از معّره و شوپنهاور از فرانکفورت.(1) اجازه بدهید خیل عظیم بدبینان دیگر را چه در فلسفه و چه در شعر و ادب و موسیقی و هنر که خیام ما نیز در جرگه‌ی آنان است، درصف دوم و بعد قرار هیم که هم درمیان این گروه، می‌توان به نمونه‌های بارز و سرشناس چون «لوکرسیوس» -شاعر یونانی، که کارش به جنون و انتحار کشید- از اعصار قدیم و «بودلر و بایرون وشلی» در شعر و «شوپن شومان و شوبرت» درعالم موسیقی و «لرمانتوف و داستایوسکی و اشپینگلر» اشاره کرد.

اگر این سوال به ذهن خواننده، متبادر شود که چرا عمر خیام را با بودا مقایسه می‌کنیم و یا بعداً او را در برابر شوپنهاور و ابوالعلای معّری قرار خواهیم داد؟ پاسخ، این است که ما خیام را شاعری درسطح جهانی می‌دانیم، کسی که کتاب رباعیات او درغرب بعداز انجیل، پرفروش‌ترین آثار بوده است، کاملاً به حق و شایسته‌ی چنین مقایسه‌ای تواند بود.

 

نخستین مسأله‌ای که ذهن بودا را به خود مشغول داشت، مسأله بیماری، ‌پیری و مرگ بود. او می‌خواست بداند که چرا تمامی عناصر مادی طبیعی، محکوم به زوال و انحطاط و باژگونی است. پدر بودا که پادشاه اقلیمی ازهند بود، ‌دستوری صادر کرده بود مبنی براین‌که همه‌ی آدمیان و جانوران بیمار و سالخورده و فرسوده را که ممکن بود در گردش‌های روزانه‌ی پسرش (بودا) درمنظر او قرار گیرد، ‌از درون کاخ و حول و حوش آن، دور بدارند. لیکن روزی، بودا مرزها را می‌شکند و به بیرون کاخ راه می‌یابد و به ناگاه بیماری جذامی و پیری سالخورده را می‌بیند، و آن‌سوتر با جسد بویناک مرده‌ای که درخلاب اوفتاده مواجه می‌شود. آن‌چه پدر تا آن لحظه، از دیدگاه او پنهان داشته بود و تصویر زیبای کاذبی که در اندرون و تالارهای پرشکوه کاخ برای او تدارک دیده بود،‌ با این مشاهدات، یک‌باره درنظر او تیره شد و به دنبال آن، «گوتاما» -که بعدها بودا (روشن شده؛ بیدار شده) نام گرفت-، زن و و فرزند را وداع گفت و به درون جنگل پناه برد. نخست، اندیشه کرد که تنها ره رستگاری، ریاضت است و مقدمه‌ی ریاضت، چشم پوشیدن از تمامی عزیزان و کسان و تجملات و غیره است. پس، آغاز آن کرد که مرتاض شود. تا آن‌که روزی که گرسنگی، سخت بر او چیره شده بود، به زیر درخت انجیری نشست و به ناگاه روشن شد (بودا شد) آن لحظه دانست که ریاضت، ره دستگاری نیست.

 

این مرتاض بزرگ، سرانجام دریافت که زندگی شرّ است، اما شرّی که از آن می‌توان اجتناب کرد. زندگی، درد است و جهان، قلمروی رنج. اما انسان، آزادانه می‌تواند بر این رنج، چیره شود، اگر بداند که این رنج، چه سان، ریشه‌کن‌شدنی است، و ریشه‌ی این درد و رنج، در امیال و نفس نهفته است؛ نفسی که کورانه می‌خواهد و می‌طلبد، و هر آرزو، آرزوی دیگری به دنبال دارد. بودا در جنگل، -در آن عرصه‌ی تنازع بقاء-، دانست که جسم، محکوم به فنا و زوال است، و انگیزه‌ی رنج، خواستن و خواستن است، خواستنی که بی‌فرجام  و سیری‌ناپذیر و بی‌کران است. مادام که می‌خواهیم، رنج می‌کشیم و چون نخواهیم، از رنج فارغیم. طنین همین کلمات یأس‌انگیز را در صفحات کتاب عظیم «جهان به مثابه اراده و تصور» آرتور شوپنهاور پس از 25 قرن می‌شنویم. شوپنهاور -آن بودای عصرنوین- که بزرگ‌ترین بدبین تمامی تاریخ فلسفه است.

 

بودا می‌گفت اشکهایی که تاکنون از دیده‌ی آدمی جاری شده، با آب تمامی اقیانوس‌ها برابر است، و نه در زمین و نه در آسمان و نه در هیچ دخمه و دهلیز و غاری درجهان نمی‌توان جایی یافت که بتوان از مرگ و فرسودگی و زوال، رهایی یافت. اگر قول افلاطون را بپذیریم که فلسفه، نوعی اندیشه‌گری و تفکر، درباره‌ی نیستی است، باید بگوییم که هم‌ بودا و هم خیام، فیلسوفان مرگ‌اندیش بوده‌اند، ‌و گویی هر دو به نوعی «عقده ی مرگ» دچار بوده‌اند، و درنتیجه، به نوعی سرگشتگی و یأس و دلهره و تعلیق گرفتار آمده بودند، اما بازتاب آنان در برابر این سرگشتگی، یکسان نیست. بودا آن زمان که دانست حیات، رنج است به «نیروانا» آویخت که این «نیروانا» شاید همان نیستی و خاموشی و سکون جاودانه است که عرفای ما آن‌را «فناء فی‌الله» نامیده‌اند. بودا مرگ را تسریع می‌کرد، ‌و آخرین ملجاء ‌و پناه‌گاه او نیستی بود. وقتی قبول کنیم زندگی شرّ است،‌پس هر چه زودتر به نیستی پیوندیم، رستگارتر هستیم. آیا «نیروانا»ی بودا همان نیستی نیست؟ همین نقطه‌ی عطف و جدایی بودا و خیام از یکدیگر است. خیام، ستایشگر حیات بود.

 

بودا درسرزمینی زندگی می‌کرد که در آن‌جا فلسفه‌های مادی خریداری نداشت و فقط ایده‌آلیسم محض حکومت می‌کرد، اما سرزمین‌ آباد و شکوهمند که شهرهایش پُر از کالاها و کاروان‌ها و کاروان‌سراها و امکانات مادی غنی بود و نیشابوری که سکنه‌ی آن از میلیون متجاوز بود و خراسانی که فیلسوف و عارف و طبیب و تاجر را در کنار هم داشت و امپراطوری عظیم (سلجوقی) که عرصه‌ی تاخت و تاز و اقتدارش از انطاکیه تا جیحون گسترده بود، می‌بایستی مردانی چون خیام راکه با تمام بدبینی، ستایشگر حیات بود در دامان خود بپرورد. مردی که هرگز چون بودا نمی‌انگاشت که زندگی شرّ است. شاعری که از یک سو، چشم به ستارگان داشت و از سوی دیگر، نگاهش برخطوط و اشکال هندسه‌ی اقلیدس دوخته شده بود.  ازسوی دیگر، تمدن هند، مداری بسته بود که فقط گذرگاه فاتحین بود. و کاست هندی، هیچ‌گاه از آبشخور تمدنی عظیم چون یونان سیراب نشد. درحالی‌که ستایش و تقدیسی که خیام، برای مردان جاودانه‌ی علم چون اقلیدس، جالینوس، آپولونیوس، و به ویژه ارسطو قائل بود و احترامی که به فیلسوفان مشّائی چون ابن‌سینا و رازی می‌نهاد، قابل توجه است.

 

لیکن آن‌جا که خیام، در اثر یأس فلسفی به نوعی نیهلیسم می‌رسد، و اندیشه‌ی او در اطراف هیچ بودن حیات دور می‌زند، تشابه اندیشه‌ی او را با «شانکارا» -بزرگترین فیلسوف هند-، به رأی‌العین می‌توان یافت. «شانکارا» می‌گوید: ‌جهان «مایا» Maya است که اگر بخواهیم این واژه‌ی فلسفی را تفسیر کنیم، می‌توان آن را به نوعی پرده، وهم، خیال یا جهل جهانی و نوعی توهّم جهانی تعبیر کنیم؛ یعنی به زعم شانکارا همیشه غیرواقعیت، ضمیمه‌ی واقعیت می‌شود و این زاییده‌ی نادانی بشر است. شانکارا می‌گفت: طنابی را که در گوشه‌ای افتاده، ماری می‌پنداریم که چنبره زده است، و حتی ممکن است به دیدن آن ترس برما چیره گردد. اما این مار نمودن، فقط یک توهّم است؛ آهسته جلو می‌رویم،‌ و بعد غیرواقعیت را از واقعیت، تفکیک می‌کنیم، ‌آن‌چه که آن‌جا افتاده طنابی بیش نیست. این وهم ذهنی، زاییده‌ی نوعی جهل است،‌ که چون وسیله‌ی یک عمل ذهنی دریده شد، ‌واقعیت تجلی می‌کند.

 

آیا در این‌جا شبح «کانت»، در برابر چشمان ما مجسم نمی‌شود؟ چرا که نبوغ فلسفی کانت نیز این مسأله را شکافت که میان «فنومن» و «نومن» یا «نمود» و «بود» فرق و تمایز اساسی قائل گردید. خلاصه اگر بگوییم که شانکارا اعتقاد داشت، جهان سراب است و خواب و خیالی بیش نیست، درخواهیم یافت که خیام نیز همین اندیشه را دریک رباعی، بدین گونه بیان و گنجانده است.

شادی بطلب که حاصل عمر، دمی است

هر ذره، ز خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر، چه هست؟

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

این رباعی، به صورت دیگر نیز نقل شده که با مصراع: شادی مطلب … آغاز می‌گردد و هدایت، در «ترانه‌های خیام»، معتقد است صوفی‌نماها و دشمنان خیام، ترکیب «شادی بطلب» را به عمد به «مطلب» تغییر داده‌اند. اما نوع دیگری که نقل شده عبارت است از:

شادی مطلب که حاصل عمر، دمی است

هر ذرّه، ز خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر، که هست

خوابی و خیالی و فریبی دمی است

 

اما آن‌چه که خیام را از شانکارا متمایز می‌کند در فلسفه‌ی «لاادریّه» به مشرب و مکتب کانت نزدیک می‌سازد، این است که شانکارا معتقد بود که می‌توان واقعیت را از غیر واقعیت، با دریدن پرده‌ی جهل و نادانی بازشناخت و بازیافت. فکر عرفانی او موجب می‌شد تا بینگارد، واقعیت شناختنی است و برد فکر انسانی، قادر به شناخت است. لیکن، خیام چون کانت معتقد است که حوزه‌ی عقل و شناخت آدمی، محدود و محصور است. حتی در رباعی زیر، خیام، واژه‌ی «پرده» را به کار برده که شباهت زیادی به «مایا»ی شانکارا دارد:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معمّا، نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی تو و من

چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

دراین‌جا فکر خیام، در مورد اسرار ازل که همان مسائل متافیزیک یا مابعدالطبیعه است به نوعی «لاادری = نمی‌دانم» کامل و رسیدن به بن‌بست فلسفی منجر می‌گردد. گویی در این‌جا خیام  و غزالی، ناگهان و ناخودآگاه، از دو راه، به هم می‌رسند و دست یکدیگر را می‌فشارند!

 

از آن‌جا که بودا مصلح و نماینده و پیامبر تمامی فلسفه‌های رواقی وتارک دنیایی است، و حاوی بدبینی ژرف در نگرش به حیات و هستی است، ‌می‌توانیم اورا در نقطه‌ی مقابل خیام قرار دهیم که متفکری دنیادوست بود. کافی است کتاب «نوروزنامه» او را باز کنیم تا ببینیم که خیام، چگونه با آن سبک نگارش و نثر ساده و زیبا، از تمامی تجلیّات حیات، تجلیل می‌نماید. نورز و سنن نیاکان خود را چه سان با عظمت یاد می‌کند، درهمین سطور و صفحات است که چهره‌ی یک ایرانی‌نژاده و آریائی‌منش را در برابر خود مجسم می‌بینیم. بی‌ترس از تعصّبات مذهبی، شراب ارغوانی را می‌ستاید و فصلی از کتاب را به «می»‌ اختصاص می‌دهد،‌ چرا که: «فضیلت شراب بسیار است.» زیباترین افسانه و اسطوره را درباره‌ی پدید آمدن شراب که چگونه و کجا آن‌را ساخته‌اند، یاد می‌کند. از انگور هرات، سخن می‌گوید که به صد رنگ، جلوه دارد، و به صراحت می‌گوید بهترین انگور جهان، درهرات است. این‌جا سیمای بشّاش یک طبیعی‌دان که عاشق آفتاب و گل و شراب و مظاهر زیبای زندگی است نمایان می‌گردد. اما بودا، بهشت پدر را رها کرد، ‌از شراب و گل و لعبتان گسست و گذشت، و برای رستگاری از «نیروانا» و نیستی محض نهراسید. او به دنبال بهشت گمگشته، ‌سودازده و آسیمه‌سر، رفت. و حال آن‌که خیام، بهشت را در همین جهان می‌جست:

ای دل! تو به اسرار معمّا نرسی

در نکته‌ی زیرکان دانا نرسی

اینجا به می لعل بهشتی می‌ساز

کانجا که بهشت است، رسی یانرسی؟!

او فصلی را در نوروزنامه به زیبایی و جمال و روی خوب اختصاص می‌دهد، همان زیبایی که در ترانه‌های او نیز چشم‌گیر است. آن‌جا که با ترکیب چند واژه، طبیعت را با زیباترین بیان برای‌مان ترسیم می‌کند:

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی‌باده‌ی گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست!

 

اگر بودا با آغوش باز به استقبال نیروانا و نیستی می‌رود، و رستگاری را در فنا شدن می‌بیند و از جهان می‌گسلد، خیام نه تنها زندگی را نفرین نمی‌کند، ‌بلکه آن حیاتی را که بقول «برگسون» در صدها گلبرگ و شکوفه‌ی معطر، درتبسم طفل، در رنگین‌کمان آسمان و در رمه‌ی سینه‌ی ‌کوه تجلی می‌کند، عاشقانه مهر می‌ورزد و بهترین ستایش‌ها را از آن می‌کند، ‌اما افسوس که مرگ و تباهی در کمین است، و ویرانی، باغ جهان را تهدید می‌نماید، از همین روست که در نوروزنامه، مدام دم از آبادانی می‌زند و پادشاه وقت را به دادگری آبادان ساختن ایران تشویق و ترغیب می‌کند. حتی از سلطان می‌خواهد که ساختمان رصدخانه‌ی ناتمام را به پایان برد.

 

اما آیا خوشبینی خیام، با یأسی تلخ درنیامیخته است؟ او ما را به مجلس شراب و طرب می‌برد،‌ ساقی برای‌مان از سبو، می‌ درساغر می‌اندازد، مجلس عشرت از گل و مل، فضا را عطرآگین و سکرآور می‌کند، لیکن وقتی شراب خیامی را نوشیدیم و مست شدیم و به چشمان سیاه ساقی خیره گشتیم،‌ ناگاه اشاره‌ی انگشت خیام به تابوتی که در کنار بزم، پرده از رویش برداشته شده، مستی از سرما می‌پراند. می‌گوید خوش باش،‌ اما در همان لحظه، با اشارت و کنایت، گورستان، کفن، تابوت را در برابرمان مجسم می‌سازد. این سخنان از دهانه‌ی تنگ کوزه‌ی شراب بیرون می‌آید:

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

تا زو طلبم واسطه‌ی عمر دراز

لب بر لب من نهاد و می‌گفت به راز

می‌خور که بدین جهان نمی‌آیی باز

 

 حتی، مرگ خود را شکوهمند وصف و وصیت می‌کند؛

ای هم نفسان مرا ز می، قوت کنید

وین چهره‌ی ‌کهربا ‌چو یاقوت کنید

چون درگذرم، به می‌بشویید مرا

وز چوب رزم تخته‌ی تابوت کنید

این رباعی که حتماً درسنین کهولت، سروده شده، و به حق از بهترین رباعیان خیام است، نشان می‌دهد که شاعر زیباپرست، با تمامی ترسی که از مرگ دارد، می‌خواهد که پیکرش را با شراب بشویند و تابوتش را از چوب تاک بسازند و بر گورش، گل بیفشانند. این، نشان می‌دهد که او حتی بعد از مرگ نیز می‌خواهد دوست‌دار زیبایی و شکوهمندی باشد. آیا بدین‌سان، فلسفه‌ی خیام، حکمت بودا را محکوم و مردود نمی‌شناسد؟

 

اندیشه‌ی خیام، مدام در حول و حوش نیستی دور می‌زند، گویی شبح مرگ، دائماً درمحراب شعر او در کمین است. «فروغی» که درشعر و ادب و فلسفه، به یقین، در زمره‌ی چیرگان و خبرگان، به شمار است، و شوپنهاور را همان‌قدر خوب می‌شناخت که سعدی را، در تدلیل و تعلیل این مسأله، عقیده دارد که عمر خیام، حتماً‌ عزیزانی را از دست داده و نیمی از تومیدی و تلخی زبان او زاییده‌ی سوگ او در یاد کسان از دست شده، بوده است. به گمام ما، این پندار و حدس فروغی، تا حدی می‌تواند راهنمای نگرش ما باشد. چرا که خیام، عُمری دراز کرده (به قول «بایرون»؛ خوشبخت، کسانی‌که جوان می‌میرند و مجبور نیستند مرگ دوستی،‌ عشق، زیبایی و عزیزان را شاهد باشند. چنان‌که خودش نیز جوان مرد) و قریب یک قرن زیست، و دراین زمان دراز، مرگ بسیار کسان را نظاره کرد. با این همه، می‌دانیم کسان بسیار بوده‌اند که مرگ بسیار کسان دیده‌اند، و با این‌ همه در بند نومیدی نیفتاده‌اند. پس آیا برای توجیه و تبیین بدبینی و مرگ‌اندیشی او، نباید به دنبال کشف علل و دلایل قاطع‌تر و قانع‌کننده‌تر باشیم؟

 

سخن از بودا بود و تصمیم راسخ او مبنی بر بازنگشتن به خانه پدری. او هنگامی‌که از جنگل به بنارس رفت هنوز تنش آغشته به عطر گل‌های وحشی جنگل بود. آن‌قدر آرام و سبک‌بار، گام برمی‌داشت که گویی به زمین زیرپایش نیز شفقت می‌ورزید. او به همان آرامش جاودانه که آرزوی فیلسوفان رواقی اپیکوری است،‌ رسیده بود. خوب‌تر بگوییم: ‌رستگار شده بود. بودا یک اندیشه‌گر بی‌خداست. او اعتقاد داشت که نه در آسمان و نه در زمین، هیچ‌کس فریادرس نیست. آدم را فقط خویشتن می‌تواند رهایی بخشد، نه از بالا و نه از پایین، ‌کسی، دستی نمی‌گیرد. به عبارتی دیگر: آسمان، تهی است. این‌جا دو اندیشه‌ی بودا و خیام، از یک دوراهی به هم می‌رسند. اما تقاطع و توافق این دو، موقت و گذراست، ‌زیرا بی‌درنگ، از هم جدا شده، هر یک، سر خویش می‌گیرد و به راه خود می‌رود. خیام، شاید به پیروی از ارسطو و ابن‌سینا به مطالعه‌ی فلسفه‌ی ما بعدالطبیعه گرایش داشته، لیکن درشعرش که آفریده‌ی حساس‌ترین لحظه‌های تفکر اوست به ما بعدالطبیعه، پُشت می‌کند:

آنان‌که محیط فضل و آداب شدند

درجمع کمال، شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

 

بنابراین با دو سیمای متفاوت از خیام روبرو هستیم. آنجا که خیام با خطوط و اشکال هندسه‌ی اقلیدسی و چشمک ستاره‌ها سروکار دارد، سیمایش سخت خاضع، ‌متین و عالمانه است. اما در عرصه‌ی شعر، آن‌جا که می‌خواهد با یک تفکر عالی، مسائل و معماهای حیات بشری را در چهار مصراع، خلاصه و فشرده کند، سیمای دیگری، به خود می‌گیرد. فیلسوف نیشابور، به نظام‌ها و دستگاه‌های فلسفی ما انسان‌ها، ‌لبخند می‌زند، تو گویی تبسم او، یادآور لبخند بوداست. آن‌چه بافته‌اند و گفته‌اند، ‌از دیدگاه او افسانه‌ای بیش نیست چرا که عقل، آن‌جا که می‌خواهد از حصارها و محدوده‌های خود، بیرون تازد و تاری را که به دورش تنیده شده بگسلد و به اسرار آن‌سوی ماده و محسوس، دست یازد، از سر جهل و قصور، به افسانه‌گویی و قصه‌پردازی توسل می‌جوید. به جای آن‌که بگوید نمی‌دانم، از سرغرور می‌گوید می‌دانم. اما تمامی مذاهب و فلسفه‌ها، کفر و دین،‌شکّ ‌و یقین، همه بی‌جواب می‌مانند. خیام، سوالات بزرگ، طرح می‌کند. لیکن پاسخی ندارند. بقول حافظ: ... که کس نگشود و نگشاید به حکمت، این معما را.

شگفتی‌آور این‌که با شاعر فیلسوفی روبرو هستیم که آفریده‌های فلسفی، مذهبی ما هرگز به حیرتش نمی‌آورد. گویی همه را قصه می‌انگارد چنین ریشخند می‌کند:

قومی متفکرند در مذهب و دین

قومی متحیرند در شک و یقین

ناگاه منادی یی درآید زکمین

کای بیخبران، راه نه آنست و نه این

 

اگر عصر خیام را درپیش چشم، مجسم کنیم که علم کلام در نظر متکلمین، بهترین خادم دین بود، و در زیر رواق هر مسجد، اشعری، معتزلی، شیعی، سنّی، باطنی، قرمطی و فرق دیگر، ساعاتی طولانی به مجادلات لفظی و مناقشات کلامی می‌گذراندند، و هرکس به تهمت الحاد و ارتداد، متهم می‌شد،‌ به خواری تکفیر می‌گردید، و حتی غزالی -بزرگ‌ترین عالم عصر- ناگزیر شد برای اجتناب از خطر تکفیر، بحث ‌و جدل را به «طفلان عراق ...» واگذارد و بغداد را ترک گوید. می‌بینیم که خیام، هوشمندانه در چهارمصراع، چگونه همه را پوزخند می‌زند درمیان قیل‌ و قال حکما، صدای منادی مرگ را که در کمین است به گوش می‌رساند: ای بیخبران! راه نه آن است و نه این.

 

- یادداشت:

1. نه بنارس، زادگاه بوداست و نه فرانکفورت، مسقط‌الرأس شوپنهاور. لیکن بعد از آن‌که اینان به بلوغ و شکوفایی اندیشگی رسیدند، نشو و نما و بیش‌ترین روزهای زندگی‌شان در این دو محل به ثمر رسید و حلقات و مجالس تدریس آن‌ها نیز در همین دو شهر تشکیل می‌شد.

 

- منبع:

-- شیروانی، فردین؛ شایگان، حسن، «سیمای راستین خیام؛ خیام و برخی از فیلسوفان هند»، ماه‌نامه هنر و مردم، بهمن و اسفند 1351، شماره 124 و 125، ص 47-50. به کوشش ققنوس شرق، «سیمای راستین فیلسوف نیشابور؛ خیام و برخی از فیلسوفان هند»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، مردادماه 1392.

 


برچسب‌ها: حکیم عمر خیام نیشابوری, فلسفه, بودا, شانکارا
+ نوشته شده در  جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲ساعت 15:29  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |